خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت23

رمان پسر همسایه پارت23

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

پرویز جواب مثبت رو ازم گرفته بود و خوشحال و خندان کنارم میومد. شادی هم از تمام وجناتش هویدا بود. درحالیکه من حس میکردم رسما دیوونه ست! مگه چه اتفاقی افتاده بود اینهمه خندان بود!

چرا من نمیتونستم بخندم و شاد باشم؟ چرا اینهمه بیحس، ناراحت و نگران بودم!

در ماشینو برام باز کرد که نشستم. پرویز هم حرف زنان ماشینو راه انداخت که اصلا نمی فهمیدم در مورد چی داره حرف میزنه و چی میگه. حواسم اصلا جمع نبود.

گوشیم زنگ خورد. لیلون بود که صدرصد برای جمع کردن گزارشات زنگ زده بود.

جواب دادم که نوک زبونی حالمو پرسیده بلند و داد زنان گفت: چه خبــــــــــرا؟؟؟ چی شد آخر‌ش؟

ماشین که در سکوت کامل بود و پرویز کنارم صدای جیغ و دادش رو شنیده بود بجای من بلند گفت: لیلا خانم چشمتون روشن! جواب بله رو گرفتم. شیرینی تون هم روی چشمم!

لیلا اول سکوت کرد بعد آروم گفت: اون مارمولک افاده ای عجب گوشهای تیزی داره! آخرش جفت پا افتادی توی گوه دونی بــــــــــی شعووووووووووور!!! خاک بر سرت کنن الههههههههی اونم خیلی زیاد که زیرش خفه بشی ایشالا………… الان چیکار میکنین!

لبامو پراز حسرت ورچیدم. گفتم: نمیدونم. آقاپرویز داره به اختیار خودش منو جایی میبره که فعلا نمیدونم کجاست!

لیلون تند و آهسته گفت: مواظب پرویز با اون چشمهای عین وزغی و زرنگ و تیزش باشی ها، میبره کوپنت رو باطل میکنه!

چشام باز شد. فقط گفتم: کوووووووووووووووفت …… دررررررررد……. ورررررررم…… حنااااااااااق که الهههههههی خفه ت کنه……….. نمیشه تو چیزی نگی و نظری ندی؟

بلند داد زد: ببخشید اشتباه شد باید میگفتم ثواب بغلِ بي وقت و بی خبر، كمتر از نماز اول وقت نيست بوخــــــــــودا……….. بپر بغلش کن، بوسش کن، نازش کن…….. اصلا بمن چــــــــــه هر گوهی خواستی بخوووووور والااااااااااا!

پرویز اینبار که بازشنیده بود غش غش میخندید. بلند گفت: لیلا خانم بخاطر این پیشنهاد و روایت قشنگتون یه جایزه بزرگ پیش من دارین.

آروم گفتم: لیلا اس……. بگیری که نفست درنیاد. انقده شکمت بپیچه دولا بمونی فقط……… اینا چه شر و ورهایی هستش میبافی برای خودت. آبرومون که رفت.

بلند گفت: خودت اسهال بگیری الهییییییییییییییی! یبوست نگفتم چون دلم سوخت داد و هوارش بیشتره. همون اسهال از نوع آبکی بهترین گزینه ست.

والا خانم میره جایی، چیزی رو که نمیدونه چیه تحویل بگیره اسهالشو برای من آرزو میکنه!

بی شعــــــــــووووووورررررِ کــــــــــودن داری میری با پرویزت به آرامش برسی و کنارش حرفا و غمهاتو فراموش کنی چرا فحشش رو بمن میدی حالا!!!

صدای خنده ی پرویز که بلند بود. منم سرخ شده گفتم: درد بگیری الهی. تمومش کن. خدانگهدارت

بلند داد زد: تک خووووووور…… نترس نخوردیم پرویزت رو که الهی توی لوزالمعده ات قسمت پانکراسش، بعد روده کوچیکت و آخرشم مخرجت گیر کنه یبــــــــوست!

وای که لیلون دیوونه شده بود و دیگه نمی فهمید چی داره میگه. دوباره خدانگهداری گفتم که جیغ زد: دوباره زنگ میزنم ها خلچه ی جلبک! نمیتونی در بری!

درجا گوشی رو قطع کردم و چشمم به پرویز افتاد که از شدت خنده کم کم داشت سیاه میشد.

بعداز اینکه حالش جا اومد خندان گفت: خوشبحال شوهر لیلا………. باور کن پیر شدنی توی کار نیست. فقط بگو بخنده و شکم درد با یه زندگی ایده آل!

بدون ذره ای ناراحتی یا حسادت گفتم: میخوای به نفع لیلا عقب بکشم یه عمر پیر نشی و تا بخوای دهن باز کنی موهاتو دونه دونه بکنه بزاره کف دستت خوش بحالت بشه؟؟

پرویز که خنده شو فرو خورده بود گفت: وای شرمنده بخدا منظور بدی نداشتم. اصلا فکر کنم منظورمو بدجوری رسوندم که معذرت میخوام.

فقط یادت باشه یه تار موی تورو به هیچ بنی بشری نمیدم. حالا هرجوری میخوای باش که برام قابل قبولی گیسو کمند من!

صورتمو برگردوندم و کورسویی که برام روشن شده بود رو خاموش یافتم. ولی اگه این اتفاق میفتاد عجب بلبشویی راه میفتاد.

فکر کنم اولین نفر هم لیلا منو با چاقوی کُند سر می برید بعد پرویز رو اعدام میکرد با اشد مجازات.

پرویز کنار خیابون جایی پیدا کرد و بزور ماشینو پارک کرد. نگاهی به اطراف انداختم و جای خاصی بنظرم نرسید. فقط فروشگاه بزرگ لباسی به چشمم خورد. با تمسخر گوشه ی لبم پرید.

حتما برای جواب مثبتم میخواست برام لباس بخره که خداروشکر حتما خیلیم دست و دلباز بود.

پرویز رو بمن گفت: پارلاجان چند دقیقه ماشین باش الان برمیگردم. سعی میکنم زود بیام.

سری تکون دادم که خودش پیاده شد و رفت.

گوشیم زنگ خورد. وای بازم لیلون بود. اینبار که از دستش عصبانی هم بودم راحت جواب دادم و گفتم: تو یکی امروز آبرو که برامون نذاشتی. چه خبرته! اون زندایی چی بخوردت داده فقط زبون میریزی هان!

لیلون کجکی گفت: حتما پرویز پیشت نیست زبونت اینجوری راحت و بلند میچرخه! مثلا اون پرویز چه گوهی هستش که آبروت پیشش بره! جوری میگه آبروم رفت انگار پرویز از کهکشان افتاده بغل تو یکی و دیگه مثل اون پیدا نمیشه.

گفتم: دیوونه نشو کی همچین حرفی گفته! انقده اسهال یبوست ردیف کردی تمام بدنم می لرزید و حالم بهم میخورد.

لیلون خندان گفت: برو بابا! حالا اون بزغاله زنگوله پا کجا رفته تو اینهمه راحتی؟

گفتم: ندیدم. ولی الان جلوی یه فروشگاه نگه داشته فکر کنم میخواد برای چشم روشنی جواب بله برام لباس بخره!

لیلون درجا گفت: واااااااااااه………. لبــــــــــاس؟؟؟

گفتم: نمیدونم والا اینجا دیگه هیچ مغازه یا فروشگاهی نیست آخه!

لیلون گفت: باور کن اگه برات لباس بخره باید بهش گفت عزیزم شما با اینهمه فیس و افاده و دک و پز و قیافه، اگه عر نزنی و جفتک نندازی و اینجوری انتخاب نکنی، بازم خریت شما برای ما ثابت شده یهویی!

اینبار من غش غش می خندیدم.

چشمم به پرویز افتاد که داشت بطرف ماشین میومد. از لیلون خداحافظی کردم و منتظر شدم ببینم چیکاره ایم.

پرویز بطرف در من اومد و بازش کرده گفت: پارلاجان همراهم میای؟

نگاش کردم که گفت: زیاد طول نمیکشه.

آروم گفتم: ولی من بیشتر دلم میخواد برم خونه!

لبخندی زد و گفت: خونه هم میریم. فقط کوچولو وقتت رو بهم میدی؟

پیاده شدم. کنار هم براه افتادیم. نمیدونستم کجا میره ولی راستش نگاهم به فروشگاه بزرگ لباس بود. اما در نهایت تعجبم اصلا بطرفش هم برنگشت و از جلوی فروشگاه بزرگ لباس گذشتیم.

لبامو جمع کردم. واقعا نمیدونستم چی توی فکرش داره. حالا خودم هم که نشناخته اختیارمو داده بودم دستش و کنارش میرفتم.

آیا واقعا میشد بهش اعتماد کرد……. ولی هرچی بود بمن ربطی نداشت. ایشون انتخاب بابام بودن که با به به و چهچه برام تحفه گرفته بود و دورشو روبان پیچ بهم هدیه کرده بود.

پس باهاش میرفتم هرچی باداباد…….

.ایڹ رسمِ وفا نیست ڪہ تو دور بماني
هر وقت دلت خواست نگاهي بِپراني

این رسم وفانیست ڪ مڹ چشم براه و
هر وقت دلت خـواست مرا یار بخواني

این رسمِ وفانیست ڪہ تاصبح نخوابم
و تو نفــرستي ز خـودت هیچ نشـاني

این رسمِ وفا نیست…تو انصاف نداری
ڪہ سـاده مرا درتب و اندوه ڪشاني

هر وقت دلت خواست بیایي و بخنـدی
هروقت دلت خواست همان دور بماني

این رسمِ وفانیست ڪہ بےمهرنشیني
آخــر بہ خدا تو همۂ عشقي و جانی
ایڹ رسمِ و فا نیست…………

بشدت توی فکر بودم و داشتم افکار پریشونمو زیرورو میکردم که پرویز گفت: پارلا انرژی هسته ای کشف کردن نیست که اینهمه غرق شدی! داری نیم ساعت با من یه جایی میری که خودم کنارتم و همه جوره هواتو دارم!

آروم سری تکون دادم و با لبای ورچیده چشم به روبرو دوختم. خداروشکر همه هم هوامو داشتن و تنها نبودم. ولی تنها کسی که در این لحظات میخواستم داشته باشمش فقط ماهیار بود……..

فقط ماهیار که مثل بادیگاردی کنارم قدم برداره و منم با دیدن برو بازوی پرو پیمون و سینه ی چون کوه با پاهای قوی و پرصلابتش فقط ذوق کنم .

کمی که پایین تر رفتیم پرویز گفت: شرمنده توی خیابون جا نبود پارک کنم مجبور شدم کمی دورتر نگه دارم. این خیابون همیشه ی خدا شلوغه و اگه جایی برای پارک ماشین پیدا کنی باید کلاهتو هوا بندازی.

آهسته گفتم: ایرادی نداره. زیادم نازک نارنجی نیستم نتونم پیاده روی کنم. یه چند کیلومتر راه رفتن اونم با پاشنه های بلند که چیزی نیست!

خندید. ولی راستش با خنده هم قشنگتر میشد میمون!
به آرامی و محبت دستش دور شونه ام حلقه شد و گفت: الان بفرمایید رسیدیم.

نگاهی به سمت راستم انداختم و چشمم به نمایشگاه بزرگ ماشین افتاد. دوباره نگاهی کردم ولی دیگه چیزی ندیدم.

بطرفش برگشته گفتم: الان یعنی کجا رسیدیم که بفرماییم؟

خندان گفت: نمایشگاه ماشین دوستمه. بفرمایید نمایشگاه.

نگاهی به نمایشگاه کردم و لحظه ای از فکرم گذشت: حتما میخواد ماشینشو عوض کنه این عنکبوت سیاه! ولی ماشینش که قشنگ بود……..

با پرویز بطرف پله ها رفتیم. وارد شدیم. سالن بزرگی بود که انواع ماشینها کنار هم پارک شده بودند و قشنگ برق میزدند.

آقایی جلو اومد و خوشآمد گفت. با صمیمیت با پرویز دست داد و احوالپرسی کرد. ولی ضمن خوشآمدگویی نگاهش با کمی تعجب روی سراپام گردشی کرد.

هنوز نمی فهمیدم چی به چیه و این نگاهها چه معنی میتونه داشته باشه که با راهنمایی پرویز روی صندلیهای چرمی نشستیم. صاحب نمایشگاه گفت: تمام ماشینها در اختیار خودتونه و ناقابل! بنده هم در خدمتم.

پرویز که کنارم نشسته بود رو بمن گفت: پارلا فقط میخوام در انتخاب ماشین کمکم کنی. برای این مزاحمت شدم.

آروم نگاهم روی صاحب نمایشگاه نشست که راست راست نگاهمون میکرد. رو به پرویز آروم و متعجب گفتم: چرا من؟ قحطی کارشناس ماشین و مکانیک بود دست روی من گذاشتی؟

بلند خندیدند. پرویز خندان گفت: نه والا. خودم اطلاع کافی در این موردها دارم. ولی چون میخوام انتخاب تو هم باشه همراهم آوردمت.

گفتم: باشه کمکت میکنم ولی من اصلا اطلاع زیادی در مورد ماشینها ندارم. فقط میتونم خیلی معمولی در مورد رنگ و مدلش نظر بدم همین.

پرویز خندان گفت: خب منم به همون نظر معمولیت کفایت میکنم. الان میتونی بچرخی و بگی کدوم ماشین خوبه و مورد پسند!

بدون فکر پرسیدم: میخوای ماشینت رو عوض کنی؟

گفت: نه من از ماشینم راضیم. فقط برای خواهرم پریناز میخواستم که سفارش کرده یکی براش بخرم. آخه خودش زیاد وقت نداره.

آروم بلند شدم. پرویز هم بلند شد و کنارم راه افتاد. ایستادم و نگاهی کلی به ماشینها انداختم. همه شون زیر سایه خدا بزرگ و جادار و عین یه کشتی بودند.

قدمی بینشون برداشتم و گفتم: همه شون عالی هستن. ولی بنظرم برای یه خانم ماشین جمع و جور و خوشرنگ بهتره. دورادور چشمم به برلیانسی برنگ آبی کاسپین افتاد.

به زیبایی و متانت بین اون ماشینهای گنده خودی نشون میداد و میدرخشید. چراغهای زیبا و کشیده اش بشدت جلب نظر میکرد و آدم ناخواسته بطرفش جلب میشد.

بطرفش رفتم. نگاهی به دور و برش انداختم. درشو باز کردم و سرکی هم توش کشیدم. واقعا خوشآیند و زیبا بود. معلوم هم بود ماشین نرم و خو‌شدستی باید با‌شه.

گفتم: من باشم اینو انتخاب میکنم و خیلی طبق سلیقه و دلخواهمه. ولی تا نظر خواهرتون چی باشه. نمیخوام بعدا بگن من این مال بد رو بیخ ریش شون بستم!

پرویز دستی روی ماشین کشیده گفت: انتخابت عالیه که بهت افتخار میکنم. ولی فکر میکردم دست روی شاسی بلندها بزاری. آخه خواهان اونا خیلی بیشتره.

گفتم: هیچوقت دوستشون نداشتم. برای تنوع یکی دو روزی سوارش بشی بد نیست. ولی من بیشتر ماشینهای جمع و جور رو ترجیح میدم.

دوباره گشتی بین ماشینها زدیم و گفتم: بازم خواهرتونو بیارین خودشونم نظر بدن که بعدا خدای نکرده شاکی نشن.

پرویز گفت: نه همچین چیزی نداریم که نگران نباش. همونو میخریم. خودت ماشین نمیخوای پارلا بی تعارف!

خندان گفتم: چنان میگید ماشین نمیخوای انگار خریدن بلوزه. میدونید که ماشین دارم و کارمو راه میندازه. ممنونم.

صحبت کنان از صاحب نمایشگاه خداحافظی کردیم که پرویز گفت: برلیانس رو برای من نگه دار میام معامله میکنم.

از جلوی فروشگاه لباس که میگذشتیم گفت: پارلا لباس لازم نداری؟ فروشگاه بزرگیه. فکر کنم همچی توش باشه.

بدون ایستادن تشکری کردم و گذشتم. لبامو ورچیدم نخندم. حرف لیلون یادم افتاده بود. حالا اگه می شنید پرویز برای خواهرش ماشین پسند کرده و برای من میخواست لباس بخره چی میگفت رو نمیدونم.

دوباره محکم لبامو ورچیدم. به احتمال زیاد میگفت: به اون مردک بدردنخور چای و هندوانه و بستنی و موز و پیتزا بده یه جا بخوره بلکه اسهال آبکی با سروصدای زیاد بگیره و بمونه توی دستشویی………. مرد هم اینهمه خواهر ذلیل و بدردنخوووووووور!!!!!

این دختره ی بددهن انقده از این حرفها گفته بود منم یاد گرفته بودم و همه جا تو ذهنم تداعی میشدن.

با لبخندهام توی ماشین نشستم و راه افتادیم. پرویز هم شادمان ولی در سکوت رانندگی میکرد.

جلوی در خونه مون که پیاده شدم دعوتش کردم مهمونمون بشه. گفت: بعدا مزاحم میشم. فعلا خودتم دیدی کمی کار دارم که باید ردیفشون کنم.

پرویز رفت. منم داخل خونه شدم که مامان منتظرم بود. همچی رو بهش گفتم. فقط گوش میداد و چیزی نمیگفت. فقط وقتی شنید جواب مثبت رو هم دادم با چشمانی پراز اشک بطرف آشپزخونه راه افتاد.

تازه لباسهامو عوض کرده بودم لیلون زنگ زد. با چنان عجله ای پرسید: آخرش چی شد؟ چی خرید برات؟؟

خندان همچی رو توضیح دادم که گفت: خاک بر سر الاغش بکنم این بدردنخوررررررووووو! مطمئنی این بیشعور مــــــــــرگ مغزی نشده………… این دیگه چه جورشه هــــــــــان……….. آخه میدونی غمگـیـــن ترین درد مـرگ نیسـت که……….

غمگین ترین درد اینه از راه نرسیده بری برای خواهر شوهرت ماشین صفر انتخاب کنی و خودت سوار یه یابوی زوار دررفته بشی………..

والا تویی دوام آوردی. من بودم همونجا کاسه کوزه رو بهم میریختم میگفتم عمرا زنت بشم برو گم شو عوضی نفهم……..

الهی این افاده ای کنس با اون قد و قواره اش به زمین گرم بخوره و یبوست مزمن بگیره هوارش به آسمون بره!

خندان گفتم: لیلون انقده بددهنی میکنی باور کن منم یاد گرفتم ها…….. دیگه قشنگ تو دلم حرفهاتو به همه پیشکش میکنم و کم هم نمیارم.

لیلون جدی گفت: واه واه……… اینم عوض تشکر……. خب خانوم خله ما بد دهن …….. شما که خوش دهن تشریف دارید یه فحش مجلسی بده ببینیم ما هم فیض ببریم و خوش بحالمون بشه…….

این بار دیگه می خندیدیم و می دیدم واقعا هم لیلا حق داره. چه معنی داشت از راه نرسیده برم و برای فامیل شوهر ماشین انتخاب کنم؟

والا بنده گیج و درنهایت خل وضع بودن خیلیم مهربون تشریف داشتم پرویز رو همونجا خفه و بعداز وسط جرش نداده بودم. وگرنه هر کی بود درجا حسابشو صاف صوف کرده بود.

همونشب ساعت 9 بود که پرویز زنگی بهم زد و اطلاع داد داره بخونمون میاد و با بابام کار داره.

دلم برای ماهیار یه ذره بود. چشم به عکس پروف ماهیار دوختم و درحالیکه انگشتی روش می کشیدم گفتم: داداشی …….. پرویز داره بخونمون میاد……. کاش کنارم بودی ……. این لحظات چقدر بدون تو سخت و طاقت فرساست…..

براش زمزمه کردم:

لبخند خورشید هر صبحگاهم معنا نخواهد شد
مهر ماه شبهایم معنا نخواهدشد
ارامشی ندارد قلبم ، ندارد وسعتی تفکرم
چگونه مهر خالقم را معنا کنم ، وسعتی ندارد تفکرم
هر سحر گاه پنجره را می گشایم
ماه مهربان شبهایم تو هستی
تورا درقلب آسمان شبهایم تماشایی است
باران نگاهم می جوشد ، زیر باران نگاهم نسترن وا می شود
ستارگان را در قلب شب تماشایی است
اما تو را تماشایی تر ، ماه مهربان من

مامان ماجرای جواب مثبتمو به بابام گفته بود و کاملا مشخص بود بابام با اونهمه بگو بخندهاش، با اونهمه کل کردن با مامانم و دخترم دخترم کردنش داره با دمش گردو می شکنه.

نگاهم بصورت خندانش بود که حرف میزد و می خندید. منم حس و حالی دوزخ مانند داشتم که نمیدونستم چه حالی دارم. فقط سوزشی ته دلم افتاده بود آروم آروم گر میگرفت و داشت بالا میومد.

چقدر داغون بودم……… چقدر ویران بودم……… چقدر خراب بودم………. چقدر شکسته بودم و سعی میکردم فقط ادای زندگی کردن رو در بیارم.

دلواپس بودم. جوری نگرانی داشتم. باید با ماهیار….. داداشم……… داداشی مهربونم……….. حرف میزدم. باید بهش میگفتم امروز چی شده!

بیحال بلند شدم و خودمو به اتاقم رسوندم. بهش زنگ زدم. با زنگ دوم جواب داد که آروم گفت: یه لحظه صبر کن راحت نیستم.

بعداز لحظاتی گفت: سلام جوووونِ دل داداش…….. سلام عزیز داداش…….. سلام قلب داداش…….. میدونی خیلی وقته بهم زنگ هم نزده بودی؟ خوبی عزیزم؟

دلمرده تشکری کردم که ادامه داد: ببخشید پیش خونواده بودم نخواستم کنار اونا باهات حرف بزنم و خوش بش کنم. نمیخوام از ادامه رابطمون خبر داشته باشن.

با حرفا‌ش دیگه رسما بغ کردم. وقتی دید جوابی ندادم گفت: اتفاقی افتاده؟ چی شده پارلا؟ تند بگو ببینم تا سکته نکردم!

اشکام سرید که بغضم کمی کم شد. بینی مو بالا کشیده آهسته گفتم: خیلی دلتنگم ماهیار…….. خیلی دلتنگ……. دارم دق میکنم……..

آهسته گفت: داداش قربوووووون دل تنگت بشه….. داداش فدای اون دل مهربون و گرفته ات بشه……… میدونی برای تو اتفاقی بیفته اول من میمیرم؟ چرا عزیزِ داداش دلتنگی………. چرا اینهمه ناراحتی؟

اشکام همچنان روی بلوزم فرو می چکید. هقی زدم و گفتم: امروز به پرویز جواب مثبت دادم. دیگه تموم شد ماهیار……… کاری کردم کارستون که فقط دعا میکنم روزی کتکشو نخورم و اینکارم عاقبت به خیر بشه.

جواب مثبت دادم اما دلم باهام راهی نیست. دلم باهام راه نمیاد و فقط دعوا داره باهام. چیکار کنم من…… خسته ام …… فقط خسته….

ماهیار با گرفته ترین صدا گفت: عزیزدلِ ماهیار…….. خودت میدونی باید گاهی وقتها تقدیرمونو قبول کنیم و به خواستش سر خم کنیم. منم حالم خوب نیست…….. ولی همینکه میدونم دورادور دارمت برام یه دنیاست.

نتونستم کنارم داشته باشمت و خودم ازت مراقبت کنم، ولی همینکه اینهمه دارمت الان بهم زنگ زدی باهام درددل کنی برام یه دنیاست………

همینکه اونهمه برات مهم هستم که داری از تصمیم مهم زندگیت بهم میگی خیلی برام با ارزشه……

دلتنگیاتو به جونم میخرم و اشکایی که الان صورتتو گرفتن، از اینور دیوار با لبام پاک میکنم. فقط تو آروم باش و به این زندگی بی رحم بخند. تو بخند بزار منم باهات بخندم…….. تو بخند بلکه منم کمی آروم بگیرم……

آهسته گفتم: ببخش که مزاحم شدم. دلم بحدی گرفته بود میخواستم باهات حرف بزنم. الانم که صداتو شنیدم آرومم. شبت بخیر.

ماهیار گفت: هرزمان دلت خواست داداشت در خدمتت هستش حتی نصفه شب بی تعارف……… خوشحال میشم کنارت باشم نازنینِ برادر…..

خداحافظی کردیم و گوشیمو روی تخت انداختم. خداروشکر آروم شده بودم و الان میتونستم خودمو کنترل کنم که پرویز رو تحمل کنم.

صدا زدن مامانم از پایین بگوشم رسید که گفت: پارلا بیا پایین مهمونت آیفون رو زد.

پایین رفتم. میخواستم ببینم مهمونم برای چی این وقت شب اومده و چه کاری با بابام داره!

پرویز در دستش جعبه ای شیرینی وارد راهرو شد. با سلام و احوالپرسی شیرینی رو بدستم داد و با تحویل گرفتن بابام وارد پذیرایی شد.

کنار بابام نشست. با چای و شیرینی خودش پذیرایی کردم. با دو مبل فاصله ازشون نشستم که پرویز گفت: زیاد مزاحم وقت شریفتون نمیشم. فقط اومدم بگم از اینکه منو به عنوان عضوی از این خونواده پذیرفتین واقعا خوشحالم و باعث افتخاره.

انشاا… با اجازه تون همین روزها با بزرگترها خدمت میرسیم. امشب فقط اومدم هدیه ی جواب مثبت پارلا خانم رو تقدیم کنم.

همگی ما نگاه میکردیم و بدون حرف گوش میدادیم که فقط بابا گفت: انشاا… که خوشبخت باشید و تو هم جای پسر نداشته مونو برامون پر کنی.

پرویز سری خم کرده گفت: امیدوارم لایق اعتمادتون باشم و ازم دلسرد نشین.

بعد دست برد و از کیفش جعبه ی قشنگ و مخملین قرمز رنگی رو بیرون آورده روی میز گذاشت.

نگاهشو بصورتم دوخته گفت: ناقابله. امیدوارم خوشتون بیاد.

گیجزده نگاه میکردم که وقتی پرویز دید تکونی نمیخورم. خندان بلند شد و جعبه رو بطرفم گرفت.

آروم تشکری کردم و جعبه رو گرفتم. وقتی نشست نگاهش روی صورتم بود. حتما منتظر بود جعبه رو باز کنم.

مامان و بابام تشکری کردند که اونام نگاهشون روی صورتم نشست. یواش جعبه رو باز کردم و چشمم به سویچ ماشینی افتاد.

متعجب نگاهم بالا اومد که پرویز لبخندزنان گفت: مبارکت باشه. همون ماشینی هستش که پسند کردی. انشاا… رکابش برات خوب باشه و چرخهاش در شادیها برات بچرخه.

گفتم: مگه برای خواهرتون نخریدین که…..

جواب داد: نه بابا. اگه میگفتم برای خودت میخوام راحت پسند نمیکردی و شاید توی رودرواسی تعارف میکردی. منم اونجوری بهت گفتم طبق سلیقه ات باشه.

حرفهای لیلون یادم افتاده بود و تازه دلم میخواست همونجا بهش زنگ بزنم بگم بیا ببین این افاده ای کنس چیکار کردهههههههههههه!

بگم یعنی تو بودی این میمون رو به پنج قسمت مساوی تقسیم میکردی و سر دروازه های تهران آویزون میکردی عبرت سایر آقایون باشه!!

تازه حواسم جمع شد و گفتم: ولی منکه ماشین داشتم و نیازی به دومیش نبود. زحمت کشیدید.

خندید و گفت: با اجازه از باباتون که انشاا… همیشه سلامت باشن، اونو تحویلشون میدی و دیگه هدیه خودتو سوار میشی. در اولین فرصت هم برای شماره گذاریش میریم.

سویچ رو دستم گرفتم و ازفکرم گذشت کاش میتونستم همین جا به داداشیم زنگ بزنم و بگم چی شده!

دلم پراز غصه شد. حتما ناراحت میشد و درحالیکه بهم تبریک میگفت صداشو بغض میگرفت.

بابا بازم از پرویز تشکر کرده گفت: من الان دوست دارم برم سلیقه ی هردوتاتونو ببینم. شما نمیاین؟

پرویز بلند شد و گفت: بفرمایید.

مامان هم بلند شد. منم بلند شدم. ولی ته دلم دعا کردم خدایا ماهیار از خونه شون بیرون نیاد که مبادا غم و غصه رو توی چشماش ببینم.

بابام پشت فرمان نشست و نگاهی به همه جاش انداخت. خلاصه خیلی مورد پسند مامان و بابام قرار گرفته بود. مخصوصا رنگش که واقعا حرف نداشت.

منم که فقط نگاه میکردم و چیزی برای گفتن نداشتم. کاش میتونستم قبولش نکنم و بگم ماشین رو ببره. غصه خوردن ماهیار هرلحظه جلوی چشمم بود و خارج از تحملم……… ولی هیچکاری نمیتونستم بکنم.

پرویز لبخندزنان و مهربان گفت: پارلاخانم نمیخواید پشت فرمان بشینید و نگاهی توش بندازید؟ مثلا برای شماست آخه!

در آن واحد دلم به اینکار رضا نداد. ناراحت نبودم ولی خوشحال هم نبودم. گفتم: بعدا نگاهی میندازم. الان کمی خسته ام انشاا… بمونه فردا تو روز روشن….

کم کم همگی داخل خونه شدیم که پرویز گفت: آقای سردارلو اجازه میدید من با پارلا خانم چند کلمه تنهایی حرف بزنم؟ البته اگه ایرادی نداشته باشه؟

چشم بصورت پرویز دوخته بودم و فکر میکردم خدایا این چرا حرفها و دستورات و خواستهاش تموم شدنی نیست…..

تو را دوست دارم ، چرا باورت نیست ؟
به عشقت دچارم ، چرا باورت نیست ؟

تمام خودم را _ اگر چند ناچیز _
به تو می سپارم ، چرا باورت نیست ؟

من ابری ترین بُغض – بُغضی که باید –
که باید ببارم ، چرا باورت نیست ؟

اگر هم در آتش ، ولی باز با تو
قدم می گذارم ، چرا باورت نیست ؟

کویرم ، پُر از تشنگی… با تو امّا
پُر از چشمه سارم چرا باورت نیست ؟

کنار تو چون جویباران ِ جاری
صدای بهارم ، چرا باورت نیست ؟

وارد راهرو که شدیم مامان گفت: اگه دوست دارید راحت باشید برید طبقه ی بالا. ما پایین منتظرتون می مونیم.

نگاهم روی صورت خوشحال اما پر غرور پرویز نشست. چقدر برای همچی کیف میکرد و انگار به تمام آرزوهاش رسیده بود…….. اما من چی……. همچی برام در حد جون کندن بود و نوک سوزنی لذت نمی بردم.

بابام که بطرف پذیرایی راه افتاد با اشاره مامان منم بطرف پله ها رفتم و آروم به پرویز گفتم: بفرمایید.

کنار هم بالا رفتیم. وارد طبقه بالا که شدیم نگاه پرویز همه جا چرخی زد. بطرف مبلمان گوشه پذیرایی اشاره کردم و گفتم: بفرمایید.

پرویز جلو رفت و روی مبل دو نفری نشست. منم جایی روبروش نشستم و چشم به گل روی میز دوختم. راستش الان جای لیلون خالی بود بگه آخه کرکس افاده ای، پاندای کونگ فوکار چرا اینهمه زر زر میکنی و لفتش میدی، …….

هرچی داری و اون حرفهای بدردنخورت رو یهویی بریز بیرون دیگه ……… چرا تیکه تیکه با ناز گاهی یکی رو رو میکنی و روی دایره میریزی همه رو هم جون به سر میکنی آخه…….

کم موند بخندم. ولی حوصله ی خندیدنم نداشتم. چقدرم این خوش استیل شبیه پاندای کونگ فوکار بود.

با صدای پرویز حواسم جمع شد. گفت: نمیدونم پارلاجان یادته یا نه، امروزم بهت گفتم. دوست دارم کارامونو هرچه زودتر ردیف کنیم و زودتر هم بریم سر خونه زندگیمون ببینیم چیکاره ایم. ولی متاسفانه تا سالگرد بابام نمیتونم عروسی راه بندازم و جشن درست حسابی بگیرم.

متاسفانه چون تنها پسر خونواده هستم و خیلیم توی چشم فامیل که همه حواسشون بهم هست چیکار میکنم و چیکار نمیکنم، باید مراعات کنم حرفی در نیاد و نگن نتونستن خودشونو یه سال نگه دارن.

الان خواستم با تو هم مشورتی بکنم ببینم چه راه حلی پیشنهاد میدی راحت به زندگیمون برسیم و ده ماه دیگه هم صبر نکنیم؟

ابروهام متعجب بالا رفت. آروم گفتم: حالا چرا اینهمه عجله دارین؟ خب کمی صبر کنین سالگرد بابای مرحومتون بگذره بعد عروسی راه بندازین. منم عجله ای ندارم و هرجور بخواین قبول دارم. صبر هم روش که زیاد نگران من نباشین. من صبرم زیاده.

خب مردم هم اگه چیزی بگن واقعا حق دارن چه عجله ایه! شما که اینهمه صبر کردین ده ماه هم روش…….. به جایی برنمیخوره؟

پرویز سری تکون داده گفت: راستش من نمیتونم ده ماه هم منتظر بمونم. آخه تنهایی بدجور اذیتم میکنه. فوقِ فوقش یکی دو ماه همین بتونم صبر کنم. بیشتر از اینو امکان نداره.

فکری کردم و توی ذهنم جرقه ای زده شد. دیدم این عجله پرویز بهترین راه فرار از پوشیدن لباس عروسی هستش که خودش پیشنهاد داده.

من ماهیار دیوونه رو خوب می شناختم. میدونستم به گفته ش چقدر عمل میکنه و لباس عروس پوشیدن من مقارن با………

تند توی دلم گفتم: خدا نکنه…….. انشاا… همیشه سلامت باشه…….. من حاضر بودم تا آخر عمر حسرت بدل لباس عروس باشم ولی ضربه ای هرچند ناچیز به ماهیار داداشی خل و چلم نخوره….

قرامون بود لباس عروسی رو فقط برای اون بپوشم که ازدواج هم باهاش از این به بعد دیگه زهی خیال باطل بود……… همچی داشت کم کم راه میگرفت و من کلا از ماهیار کنده میشدم.

غمگین آهسته گفتم: برای من عروسی گرفتن یا نگرفتن هیچ توفیری نداره و فرقی بحالم نمیکنه. هرجور دلتون خواست انجامش بدین…..

پرویز متعجب گفت: یعنی واقعا جشن نگیرم و بعداز عقدمون بریم ماه عسل، بعد سر خونه زندگیمون. قبولش می کنین؟

با سرم حرفشو تایید کردم و لبخندی خشک و خالی تحویلش دادم.
خندان گفت: اینجوری باشه میدونی چه لطف بزرگی در حقم میکنی؟ چقده فکرم آسوده میشه که میتونم هرچه زودتر به آرزوم برسم؟ خیلی دوستت دارم پارلا…… واقعا دختری هستی که لنگه نداری…..

اصلا بگم خدا تورو از آسمونا برام فرستاده که اینهمه درکم میکنی و واقعا عاقل به تمام معنی هستی!

خندیدم. گفتم خب به قول لیلا خداروشکر سراپامو از طلا گرفتن و لطف داره از همه جام می باره، که اونم سرراست تقدیم شما کردند…… آخه چقد درک…… چقد شعور……. چقد فهم….. چقدر درایت…

پرویز بلند خندید و گفت: بله واقعا حق دارن و من خیلی خوشحالم که دارمت گلم. همه ی مزایا یهویی در شما جمع هستش!

بعداز کمی صحبتهای معمولی، پایین رفتیم و پرویز خودش ماجرا رو به بابا و مامانم اطلاع داد.

مامانم گفت: ولی آقاپرویز من آرزو دارم دخترمو در لباس عروسی ببینم. هرچی باشه تنها بچه ی منه و منم آرزوهایی دارم.

بابام رو به مامان گفت: وقتی خود پارلا راضی هستش خودشون میتونن تصمیم بگیرن. حالا بیشتر از ده ماه نامزد موندنم زیاد به صلاح نیست و خودتون میدونید کلا مخالف اینهمه طولانی کردن این موضوع هستم.

پس انشاا… هرچی خیر باشه همون اتفاق بیفته و راضی هستیم که زندگیشونو طبق دلخواهشون شروع کنن.

مامان شاکی گفت: والا نادر خوش بحال آقا پرویز که از راه نرسیده تمام نظرت رو بطرف خودش جلب کرده! فقط اینو فکر کن دختر من بیوه نیست بی سروصدا خونه ی شوهر بره و هیشکی نفهمه چی به چیه ……

پرویز گفت: خانم سردارلو واقعا حق رو بهتون میدم و حرفتون رو تصدیق میکنم. هر امری بفرمایید در خدمتم و بدون چون و چرا قبول دارم. اگه دوست دارید میتونیم تا سالگرد پدرم صبر کنیم.

لحظه ای دیدم ورق برگشته و ممکنه اصرارهای مامان باعث بشه لباس عروس بپوشم یا پرویز رو مجبور کنه تا سالگرد باباش صبر کنه که بازم همون آش بود و همون کاسه.

گفتم: مامان درسته شما آرزو دارین ولی من علاقه زیادی به اینجور چیزا ندارم.

مامان محکم گفت: لطف میکنی تو ساکت بشی!

بابا گفت: اعظم وقتی خودشون دوست ندارن، یا موقعیتشو ندارن چه کاریه. اجازه بده خودشون تصمیم بگیرند. از این به بعد خودشون دوتایی بهتر راهشونو تشخیص میدن……. تو هم خیلی دلت میخواد یه حنابندان توپ برای دخترت بگیر که طبق دلخواهت باشه.

مامان تا خواست دهن باز کنه، بابا گفت: خواهش میکنم بزار خودشون تصمیم بگیرند. دخالت ما بی مورده!

دیگه کسی چیزی نگفت. منم که فقط زیپ دهنمو کشیدم و دیگه اظهارنظری نکردم. اوضاع خیلی خیط بود که پرویز در میرفت ولی کتکش مال من بود!

پرویز خوشحال و راضی خونه مونو ترک کرد و منم از ترس مامان دیگه پایین نیومدم. میدونستم چه مدل آشی برام می پزه دو وجب هم روغن روش باشه.

منکه در رفتم ولی بابا گیر افتاد و صدای دعوا و بگو مگوشون تا بالا گوشو کر میکرد.

لیلون زنگ زد. تا ماجرا رو شنید گفت: دختر تو عجب زرنگ موذماری بودی تا حالا اینجوری نشناخته بودمت. فقط چطور نتونستی سر اون بابا شاهت رو کلاه بزاری و زن ماهیار بشی اونو موندم.

گفتم: حالا دعوای مامان و بابا شنیدنیه که کم مونده مامان بیاد با اونهمه خشمش این بالا منو بکشه. فکری بحال عمه ات بکن چطور سرشو کلاه بزارم و از زیردستش در برم بابا شاه رو بیخیال!
لیلون خندان گفت: والا با اون قمه قداره ای که عمه کشیده فقط میتونی بهش بگی در این دوره زمونه بدست آوردن شوهر کم دستاوردی نیست که بخاطر یه لباس عروس از دستش بدم…… پس بهتره با داماد راه بیایم فرار رو بر قرار ترجیح نده…..

بهش حالی کن همه جا پراز دختره و پرویز میتونه از تو بهتراشم پیدا کنه که اینجوری شاید بتونی از کشت و کشتار عمه خانومی ما در بری!

حالا خوبه عمه جان اکوان دیو اون دامادمونو با قمه ا‌ش از ته ختنه نکرده هوشش بیاد سرجاش! من با این مادرزن خیلی از آینده پرویز میترسم والا…..

درحالیکه از خنده غش کرده بودم گفتم: باورکن کم مونده بود همچین اتفاقی بیفته که بیچاره دمشو گذاشت رو کولش دررفت!

لیلون غش غش خندیده گفت: دِ بگو بلایی سر بینوا آورده از ترسش دو و نیم کیلوی محترمش آب رفته و شده یک کیلو…….. یعنی فکر میکنی بدردی هم میخوره؟؟؟

فقط گفتم: خــــــــــاک تو گورت نکنن دختره ی منحرف…….. که فقط فکرت مونده پیش………

فقط میدونم لیلون بلند قهقهه زده گفت: اینبار بهت حق میدم که منحرفم. چون واقعا فکرای بدی کردم……. والا دیگه خودمونیم. با این اولدرم بولدرمی که برای پرویز اومدین اصلا انتظار چیزای بزرگ مزرگ ندا‌شته باشین که وا رفته دیگه…….

چنان می خندیدیم که من از ترسم دستمو روی دهنم گذاشتم تا صدام پایین نره مامانم رسما موهامو دونه دونه می کند و به باد میداد……

تو آن رویا ترین خوشبختی دنیای فردایی
که با تو میشود فردا بنام عشق رویایی

تو دریا چشمی و در حجم مردابم نمیگنجد
که بی تو سر کنم در خلوتم با چشم دریایی

تو و یک عمر شیدایی من و عمری غزلسازی
تو و یک عمر طناز ی من و عمری شکیبایی

ز یادت پر شده شب های تنهایی و اندوهم
ز بسکه در فسون و عشق ورزی بی مهابایی

پرستش میکنم با جان و دل عطر حضورت را
مقدس می سرایی ای غزل خوان اهورایی

#حسین_دلجو

هنوزم هم نمی تونستم باور کنم من بودم که اینگونه داشتم ازدواج میکردم.

نمی تونستم باور کنم ماهیار رو با عزت و احترام گوشه ی قلبم نشانده، حصاری از طلا و نرمینه براش ساختم تا آسیبی نبینه و به پرویز جواب مثبت دادم. ولی…..

ولی اینکارو کرده بودم. من با زندگیم کاری کرده بودم کارستون و امشب شب بله برونم بود که بازم نمیدونستم آخر عاقبت این ازدواج با این اوضاع به کجا ختم میشه.

پرویز هی زنگ میزد و گزارش کارها رو میداد. ماهیار هم گاهی زنگ میزد و می پرسید در چه حالی هستم و چه کارها کرده ام.

سعی میکرد صداش آروم و بیخیال باشه که فقط نگران مراسم منه و هرکاری از دستش بربیاد برام بکنه، ولی غمی که ته صداش موج میزد دلمو خون میکرد.

کاملا مشخص بود بزور داره این لحظات رو تحمل میکنه و بدتر از من حالش خرابه.

شب خونه آماده مراسم بود. از طرف ما مادربزرگها و دایی و عموم دعوت بودند و دیگه هیچکس…… تا اونجایی همکه خبر داشتم از طرف پرویز هم خواهر و مادرش با عمو‌ش میخواستن بیان و تمام…..

البته لیلون هم بزور و داد و هواری که راه انداخته بود و قسم خورده بود در این لحظات سخت عمه و دختر عمه شو تنها نمیزاره حالا میاد پذیرایی از مهمونارو به عهده بگیره، در برابر چشمان باز و خندان مامان خودشو توی خونمون چپونده بود و فقط دا‌شت کمک میکرد…..

گاهی که صدای خنده های بلندش به گوشم میرسید آهی از ته دلم می کشیدم و بحالش غبطه میخوردم که سرنوشت بد رنگ و شوم منو نداشت. بعد آهسته میگفتم خوش بحالت…..

صورتمو برگردوندم. دوباره فکرم بطرف شب پرواز کرد. هرچند پرویز گفته بود مراسم رو کاملا خصوصی برگزار میکنه تا راحت باشیم. ولی من بقدری بی حس و حال بودم برام فرقی نداشت چند نفر بیان و چقدر آدم توی خونمون جمع بشن.

فقط در این لحظات تنها آرزوم بود کاش ماهیار هم کنارم بود و هرچند نمیتونست کار زیادی بکنه، ولی واقعا نقش داداشم رو کنارم بازی میکرد.

حس میکردم به تکیه گاهی امن و محکم نیاز دارم این لحظات رو تحمل کنم. که فعلا فقط ماهیار میتونست این جایگاه رو برام داشته باشه…… اونم که اصلا نبود.

چه جوری میخواستم ازش جدا بشم رو نمیدونستم. به دیوار اتاقم تکیه دادم که اونطرف دیوار هم اتاق ماهیار بود. دلتنگ زمزمه کردم:

بــراے جدایـے دل و جرات مـیخواھم !

جراتـش را دارم …

قدرتش را هم دارم….

فقط….

اگر توانستی…..

دل خونینم را پـس بدہ…..

وارد پذیرایی شدم. صدای لیلون بگوشم نشست. خندان به مامان گفت: واه وااااااااه همش بکن بکن بکن……… آخه چقدر بکن……… والا رستم دستان هم بود در برابر اینهمه بکن کم میاورد……

باور کن عمه دیگه قدرتی برام نمونده بکنــــــــــم چه خبرتونه ‌‌شما امروز سیرمونی ندارین……. از کت و کول افتادم آخــــــــــه….

مامان بلند و کشیده و شاکی گفت: لیــــــــــلا…….. خجالت بکــــــــــش…..

لیلا با قهقهه گفت: جووووووووونِ لیــــــــــلا……. چشممممم خجالت کشیدم………… ولی این قسمتم بهتون حق میدم عمه……….. چون واقعا خودم حس کردم منحرف شدم و دارم کاری شاق میکنم…….

ولی باور کنین خسته شدم از بس خم و راست شدم….. چه خبره آخه، دونفر و نصفی مهمون میان که جهنم و درک…… اصلا پسندمون نکنن……..

مهم پرویز کرفسه که پسند کرده و با کله گیر افتاده…….. بقیه رو بیخی یعنی بیخیال……… مهمونهای خودمونم که خودی هستن و کلا به حساب نمیان. پس چرا اینهمه خودمونو بکشیم؟

مامان گفت: ایشالا سر بله برون خودت چنان همچی رو گربه شورش میکنیم و هول هولکی راش میندازیم خودت حظ کنی. حالا قوم پسره هم از همون دم در برگردن و ببینی چه مزه ای داره!

فقط یادت باشه عزیز عمه، اینجور چیزا برای تمام عمر یاد آدم می مونن و فراموش نمیشن. حالا هی هم تجدید خاطره میشه. پس نباید کم کاری کرد.

وارد آشپزخونه شدم و خسته نباشیدی گفتم. مامان نگاهی دقیق بصورتم انداخته گفت: پارلا انقده قیافت مظلومه و شکننده شدی انگار با یه تلنگر می شکنی! چرا اینجوری میکنی تو آخه! مثلا امشب باید برای کمی هم که شده خوشحال باشی!

تا خواستم دهن باز کنم لیلون گفت: واه واه چه نازم داره این عروس چلمن مون…….. والا از راه نرسیده ماشین به اون خوشگلیم صاحب شده بازم داره از حال میره!

ولی محض اطلاع همه تون بگم این دردونه ی شکننده ی ما با تبر دوطرفه نادرشاه افشار هم نمی شکنه تلنگر که سهله!

برو دخترم……… برو عزیزدلم…….. برو به زندگیت برس و به حرف مامانت گوش نکن که اینجور مامانها کلا به آدم انرژی منفی میدن.

گفتم: توروخدا لیلون میشه بیخیال من بشی؟ واقعا حوصله ندارم.

لیلا لباشو ورچیده گفت: خاک عالم رو تو گورت بکنم که حوصله شو نداری و من دارم خودمو می کشم که بهت درس زندگی بدم؟ والا زندگی نه مثل پیازه که خوشگل موشگل و لایه لایه باشه. نه لیموشیرینه که زود تلخ بشه …….

کمی که وارد این زندگی بشی می فهمی زندگی یه بادمجون بزرگ تلخ و نرسیده ی کال و بیرنگه که دمار از روزگار آدم درمیاره…….

هنوز داشتم لود میکردم منظور این دختر از این جفنگیات چیه و چه منظوری رو با زرنگی خاص خودش داره بمن گوشزد میکنه که گوشیم زنگ زد.

نگاهی انداختم پرویز بود. احوالپرسی مختصری کردیم. لیلون از اینور بلند طوریکه پرویز بشنوه گفت: به شاه دامادمون سلام مخصوص این خدمتکار لیسانس عمه رو برسون. انشآ… سال بعد این خدمتکار ارتقا پیدا میکنه و فوق لیسانسشو میگیره.

پرویز که حرفهای لیلارو قشنگ شنیده بود خندان گفت: سلام برسون خدمت اون دختر شیطونِ جَلَب…….. فقط بگو پرویز گفت یه امشب رو بیخیال من بشه که دَمش گرم……. وگرنه آبرو برام نمی مونه.

بیحال و لبخندزنان به لیلا سفارش پرویز رو گفتم که داد زد: هیییییییییییییییییی دامادِ کرفسِ، کور خوندی هــــــــــااااا…….. اگه واقعا میخوای بیخیالت بشم یکیم از اون ماشین خوشگلا هم برام بخر که به روی چشمممممممممممان کوووووورم تا آخر عمر اسم شمارو به زبونم هم نمیارم……

همه میخندیدند. منم اجبارا باهاشون همراه شده بودم.

و همونشب بود که با دلی خونین آماده شدم. ماهیار ازم عکس خواسته بود که بعداز آماده شدن برای داداشم عکسمو بفرستم. فقط میدونم بزور اشکامو جمع کرده بودم و سعی میکردم جلوشو بگیرم.

با انتخاب و خرید مامان که کت شلوار بلند و کرم رنگی برام خریده بود با شال و کفش ست آماده شدم.

رنگ و روم واقعا پریده بود. ولی بدون دست بردن توی صورتم عکسی آماده و تمام قد برای ماهیار انداختم و فرستادم.

با خوردن تیک بازدید درجا زنگ گوشیم بلند شد که صدای عصبی ماهیار به جانم نشست.

گفت: مگه ماهیار مرده اینجوری وا رفتی. آبجی ماهیار قشنگ بخودش میرسه و یه عکس دیگه و خوش آب و رنگ برام میفرسته. منتظرم زووووووووود!!!!!!!

دستی روی قلب لرزانم گذاشتم و لبامو بهم فشردم. این پسر به نوع خاصی دیوونه بود……….

بعداز آروم گرفتن قلبم صورتمو ملایم آراستم. نمیدونم چرا فقط برای ماهیار جلوی آینه ایستاده بودم و داشتم آماده میشدم ……

اینبار مورد پسندش بودم و عکسمو لایک کرد. داداشی پارلا پسند کرده بود پس همچی تموم بود.

اونشب اول مهمونای خودمون اومدند و بعد خونواده ی پرویز وارد شدند.

مامان و خواهرش عینا مثل شاهزاده ها وارد شدند که به زمین و زمان افاده میفروختند. دست خواهر پرویز پریناز دیسی شیرینی بود که به دست لیلون داده شد.

حالا بعداز تبریک و مثلا بوسیدن صورتم عقب کشیدند.

عموش خیلی متین و بالای ۷۰ سال بنظر می رسید. ولی تا وارد شد و منو بهش معرفی کردند نمیدونم چرا تعجبی که در چشماش نشست ماورای تمام تعجب ها بود……..

آنقدر از دوریت خرد و خمیرم نازنین
می‌کند آخر غم عشق تو پیرم نازنین!

زودتر برگرد و از داغت رهایم کن که من
سالها در آتش قهرت اسیرم نازنین!

رعد و برقی باش و امشب بر دلم باران ببخش
من پیامِ شوره‌زاری در کویرم، نازنین!

ای تمامیِ‌ غزل! گاهی نگاهی کن که من
شاعری را باز هم از سر بگیرم، نازنین!

مهربانی کن دوباره باش و دستم را بگیر
از تمام مردم این شهر، سیرم، نازنین!

آرزو دارم میان گریه‌ای از جنس عشق
تا به روی شانه‌های تو بمیرم، نازنین!

#محمدعلی_عرب_نژاد_عاکف

خودم که مبهوت چشم به عموی خوش قیافه و مسن پرویز دوخته بودم و فقط دلم میخواست بفهمم در من چی دید که اینهمه تعجب کرد.

حالا نگاهش چنان روی صورتم نشسته بود که انگار انتظار داشت کس دیگه ای رو بجای من ببینه و الان کاملا اشتباه شده بود!

شایدم جایی از بدنم بیرون بود و خودم نمیدونستم!!!

آروم و بی اختیار دستم بطرف سینه ام رفت. ولی پوشیده بود. دستی به نوک شالم کشیدم که سرم بود.

وقتی سرمو به احترام پایین آوردم تند نگاهی به بقیه ی لباسهام انداختم که بازم همچی سرجاش بود.

این بار چشمان منم باز شد. یعنی چی؟؟؟؟ برای اولین بار هم بود همدیگه رو می دیدیم و هیچ آشنایی قبلی با هم نداشتیم. و این نگاه برام واقعا جای تعجب دا‌شت.

پرویز جلوتر اومد و دسته گل قشنگی که بدستش داشت رو با احوالپرسی بطرفم گرفت.

تشکری کردم و گیجزده گرفتم. لیلا همکه کنارم ایستاده بود زمزمه کنان گفت: دامادجان ماشینمو آوردی یا از همینجا شروع کنم به حسابرسی؟ اوووووووووووووووخ که من عاشووووووق این قسمتمممممممم آبروی بعضیارو ببرم…..

پرویز بزور لباشو جمع کرد ولی کاملا مشخص بود چقدر جلوی خودشو گرفت نخنده!

با برگشتنم چشمم به مامانش افتاد. چنان تیز داشت نگامون میکرد انگار داشتیم چیکار میکردیم.

پرویز بدون حرف بطرف بقیه رفت و کنار عموش نشست. که بازم نگاه عموش کاملا روی من زوم بود. آرزو کردم کاش خجالت نمی کشیدم و با پرروییِ تمام همینجا بین جمع علت این نگاههارو می پرسیدم.

فقط چند ماه بعد بود که دستامو با حسرت روی صورتمو گذاشتم و از اینهمه حیا و آبروداری که به هیچ دردم نخورده بود اشکام با خفقان گلوم بصورتم سرازیر شد. کاش همون لحظه می پرسیدم…….. کاش می پرسیدم…….

چرا در اون لحظه به حس ششم اعتماد نکرده بودم بعدا برام جای تعجب داشت، نه اینهمه دیوونه وار سرنوشتمو بدست همه سپردن که چاره ای برام نبود…….

مامان و بابام بطرف مهمونا رفتند و من و لیلون بطرف آشپزخونه راه افتادیم.

تا وارد شدیم لیلون دست روی دستش کوفته آروم گفت: فقط یکی بمن بگه چطور شده مــــــــــا…….. ماهای بدشانس همه مون شدیم قلم قلم، بقیه ی زنها شدن کَلَم کَلــــــــــم…….. والا خدا شانس بده……

مردم چه پرو پیمون هستن و فقط توی چشم آدم فرو میرن ! چه بالا پایینی هم میشن…..

با چشمانی باز و متعجب نگاش میکردم و چیزی نمی فهمیدم. زمزمه کردم: چی داری میگی؟ کدوم کلــــــــــم کدوم قلم؟؟ بیا چایی هارو بریزیم من اصلا حوصله شو ندارم الان میزنم همچی رو خراب میکنم ها!

بطرفم اومد و دست روی باسنش گذاشته گفت: واقعا کلم هاشونو ندیدی؟ اونجوری که بالا پایین میکردند خیلی توی چشم بودها!

لبام پرید و گفتم: کوووووووووفت بگیری بچه ی چشم هیزِ منحرف که به همه جا هم کار داری. تو به کلم بقیه چیکار داری!

والا من فقط عمویِ پرویز رو نگاه میکردم که عین آدم ندیده ها چشم بمن دوخته بود. دیگه کلم قلمی ندیدم و متوجه نشدم.

لیلون قوری رو دستش گرفت و گفت: والا من فکر میکردم از بس هندزفری بگوشت گذاشتی کر شدی، الان می بینم کور مادرزاد هم بودی و خبر نداشتی که بیچاره پرویــــــــــز خوشگل و ماهروی مامانش……..

بازم مبهوتم چرا ما همه مون خونوادگی شدیم قلمی و کشیده و لاغرررررررررررر…….. مردم هم پیه و دنبه پرورش دادن و اوووووووووووووووووووف …..

شانس رو برم والااااآاااا…….. بینوا مامانم هم به من رفته و قلمی تشریف داره!

آن کس که مرا روح و روان بود مامان قلمی بود……. الان برم پذیرایی از کلم ها ببینم آخرش چی میشه!

لبخندی بیحال روی لبم نشست و پشت میز نشسته دستامو بهم گرفتم. گوشمو به صداها دادم.

مهمونا از همه جا صحبت میکردند و گاهی میخندیدند. اوضاع همه بر وفق مراد بود و با خوشحالی و تشکرشون از لیلا فهمیدم داره شیرینی هم تعارف میکنه.

حواسم نصفه نیمه به حرفاشون بود که مامان پرویز با لحن خاص و افاده ای به مامان گفت: خانم سردارلو امیدوارم از هدیه ی پرویز به پارلاجان خوشتون اومده باشه! والا بیخبر از ما همچین کاری کردن، وگرنه خودم بودم برای عروسم شاسی بلند می خریدم.

از فکرم گذشت: توی فیس و افاده مامان همون بچه ست دیگه!!!

لیلون که همزمان وارد آشپزخونه شده بود بطرفم خم شده گفت: والا حسادت داره توی صدای ناز و قولنج کرده ش موج میزنه.

این پرویز کرفس هم با این کار و ماشین خریدنش جوری گوزیده صداش تا ده همسایه اونورتر رفته و همه همساده ها یکصدا داد زدند ناز نفست قناری، چه کردی با دل ویرانمون که خفه شدیم!

خندیدم. به جز خندیدن چی داشتم به این دختره ی بی ادب بگم.

کم کم صحبتها گرمتر شد و کار به حرفیدن در مورد مهریه و بقیه مراسم کشیده شد.

۵۰۰ سکه مهریه تعیین شد و قرار شد تا یه هفته بساط عقد رو راه بندازن که اونم بخاطر تازه فوت کردن بابای پرویز در محضر خیلی خصوصی انجام میگرفت.

برای بقیه مراسم هم قرار شد بعدا و با آسایش تمام تصمیم بگیرند.

لیلون نیشگونی ازم گرفته گفت: نمیدونم چرا یه حس شیطانی و ابلیس وار بهم میگه این فوت بابایی جوونمرگ شده شون که با انبیا محشور بشه انشاا…، دستاویز خوبیه براشون. آخه خیلی از اون مرحوم مایه میزارن. حواستو جمع کن ملنگه…..

و تند از آشپزخونه خارج شد بازم اطلاعات جمع کنه.

با صدای خواهر پرویز پریناز حواسم جمع شد که گفت: الان اگه اجازه بدید پارلاجان تشریف بیارن و کنارمون باشن. دیگه عروس خودمون هستن و جای هیچ حرفی توش نیست.

لیلون بعداز لحظاتی دوباره وارد آشپزخونه شد و گفت: احضار شدی از طرف کلم گنده! پاشو که کم کم باید قاطی اینا بشی و بری کلی بوتاکس و پروتز و تزریق ژل کنی.

اون مادر پرویز هم چنان صورتشو صاف صوف کرده باور کن چروک صورت من بیشتر از صورت اونه که خجالت میکشم بگم ۲۳ سالمه!

لیلون چی میگفت رو نمی فهمیدم. با حواسی پرت از پشت میز بلند شدم و شالمو مرتب کردم که لیلون دستمو گرفت و فشرده گفت: آروم باش. چرا عین گیج و خلها می مونی.

راست میگفت کاملا گیج میزدم و کاریم از دستم برنمیومد.

همراهش راه افتادم و به پذیرایی رفتم. خواهر پرویز با دیدنم بلند شد و گفت: پارلاجان لطفا پیش مامانم تشریف بیار.

بطرف مامانش رفتم که بلند شد و منو در آغوش کشید. آروم بدون بوسیدنم صورتش رو بصورتم کشید و برام آرزوی خوشبختی کرد.

خواهر پرویز هم صورتمو ملایم بوسید که مادرش گفت: پارلاجان لطفا اول شیرینی که ما آوردیم رو پذیرایی کن اول کار کام همه دوباره شیرین بشه. پریناز تو هم هدیه پرویز رو تقدیم کن.

عقب کشیدم و کنار مامان رفتم که لیلون دیس شیرینی شون رو بطرفم آورده بدستم داد.

با اشاره مامان از مادربزرگها شروع کردم که صورتمو بوسیده برام آرزوی خوشبختی میکردند و بعد شیرینی برمیداشتند . بعد نوبت عموی پرویز و خونواده اش و ….. بود.

آخرین نفر نوبت به لیلون رسید که کمی نزدیک پرویز ایستاده بود و سرپا درحال تبریک گفتن بود.

در آغوشم کشید و صورتمو بوسیده مثل همه برام آرزوی خوشبختی کرد. گفت: انشاا… مثل چراغ راهنمایی از خوشبختی لپات قرمز، روی دشمنات زرد و دلت همیشه سبز و خرم باشه.

بعد لباشو دم گوشم فشرد و آهسته ادامه داد: یه میله ی 4 یا 5 متری بره تو کلم پرویز که تورو اینجوری ازم دور کرد مارمولکِ راهزنِ زرنگ!!!

فقط میدونم نمیدونستم بخندم و قهقهه بزنم یا به حال داغونم گریه کنم که همچی داشت کم کم تموم میشد.

پرویز که نزدیکتر بود گفت: اون آخرشو دوباره تکرار کنین لطفا. هیشکی نشنید.

لیلون لباشو ورچیده گفت: بنظرم همون نشنون بهتره ها آبروتون نمیره. خیلی دلتون خواست بعدا بخودتون میگم.

پرویز که فهمیده بود اوضاع خیطه خندان سرشو پایین انداخت و چیزی نگفت.

دیس شیرینی رو لیلون از دستم گرفت که پریناز بطرفم اومد. از جعبه کوچکی که به دست داشت انگشتر قشنگی بیرون آورد و بازم با تبریک و آرزوی خوشبختی در انگشتم کرد.

نگاهم به انگشتر دوخته شده بود و قطره قطره خون بود که از قلبم می چکید……

من در پی رد تو کجا و تو کجایی
دنبال تو دستم نرسیده است به جایی

ای « بوده » که مثل تو نبوده است، نگو هست
ای « رفته » که در قلب منی گرچه نیایی…

این عشق زمینی است که آغاز صعود است
پایبند « هوس » نیستم ای عشق « هوایی »

قدر تنی از پیرهنی فاصله داریم
وای از تو چه سخت است همین قدر جدایی!

ای قطب کشاننده پر جاذبه دیگر
وقت است دل آهنی ام را بربایی

یک عالمه راه آمده ام با تو و یک بار
بد نیست تو هم با من اگر راه بیایی.

#مهدی_فرجی

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *