رمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان کنار نرگس ها جا مانده ای نوشته مائده فلاح

Rate this post

رمان کنار نرگس ها جا مانده ای نوشته مائده فلاح

نام رمان : کنار_نرگس_ها_جا_مانده_ای
کنار نرگس ها جا مانده ای

نویسنده : مائده فلاح

خلاصه رمان:
یلدا پزشک26ساله ایست که بخاطر مشکل ناگهانی که برای خانواده‌اش پیش آمده، ناخواسته مجبور به تغییر روش زندگی خودش می‌‌شود. در این بین به دور از چشم خانواده سعی دارد به نحوی مشکلات را حل کند، رویارویی او با مردی که در گذشته درگیری عاطفی با او داشته و حالا زن دیگری در زندگی آن مرد است باعث …

قسمتی از رمان:

پاهایم را جمع کرده و روی مبل نشسته بودم. به صفحه‌ی تلویزیون چشم دوخته و فیلمِ آخرین باری که سال‌ها پیش همگی با هم دریا رفته بودیم را نگاه می‌کردم. بعد از آن دیگر هیچ وقت فرصت نشد همه با هم برویم. هر کس تنها برای خودش می‌رفت. سینا به تازگی آهنگِ “خوابم یا بیدارم” ابی را روی این فیلم میکس کرده و داخل فلش ریخت و بعد به من هم داده بود. تماشا کردن فیلم با این آهنگ حس نوستالژی ‌ا‌ی که به این فیلم داشتم را چند برابر می‌کرد.

با یک بلوز آستین بلند مشکی و شلوار ریون همرنگش دم ساحل می‌دویدم و می‌خندیدم. بلوزم کاملاً خیس شده و به تنم چسبیده بود. نمایی از نزدیکِ صورت و اندامم در فیلم بود که هر وقت به آن می‌رسیدم دلم می‌خواست وارد فیلم شوم و تا می‌خورد خودم را کتک بزنم. برجستگی‌های تازه بالغی که با خیس شدن بلوزم به شکل افتضاحی خودشان را به رخ می‌کشیدند و با هر بار دویدن اوضاع بدتر و بدتر می‌شد ! آن هم در ساحلی که مردانه و زنانه‌اش قاطی بود. همه بودند و این بودن باعث می‌شد فیلم را روی دور تند بگذارم و رد کنم و خودم را بیشتر از این نبینم. رد شدم، اما باز چیزهای دیگری بود که آزارم دهد. اصلاً تقصیر سینا بود که این آهنگ را برای این فیلم میکس کرده بود.

حواسم دوباره جمع فیلم شد. درست با فاصله‌‌ی کمی از جایی که من با موج‌ها بازی‌ام گرفته و عقب جلو می‌رفتم، ایستاده بود و پاچه‌های شلوار جینش را بالا زده بود. فقط قسمتی از پایش تا مچ در آب بود. همه‌ی مرد‌ها و پسرها آزادانه و بدون خجالت با مایو و زیرشلواری داخل آب بودند. فقط از دور نگاه‌شان می‌کرد و لبخند می‌زد. من آرزو داشتم بدون آن همه لباس تن به آب بزنم و او همه‌ی امکانات برای شنا کردن آزادانه در اختیارش بود و استفاده نمی‌کرد. هر چه بقیه اصرار کردند بیاید و تن به آب بزند حاضر نشد لخت شود و وارد آب شود. راحیل می‌گفت نه اینکه دلش نخواهد به داخل آب برود، دلش می‌خواهد، منتها تماشا کردن زنان و دخترانی که با رفتن به آب فراموش کرده‌اند کجا هستند برایش لذت بخش‌تر است. من نمی‌توانستم آن‌قدر منفی درباره‌اش فکر کنم. راحیل بیشتر از من سرو‌گوشش می‌جنبید. دنیای من محدود بود و دنیای او بزرگ و پهناور.

گاهی دلم می‌خواست برگردم به دوران احمق بودنم. همان دورانی که برایم مهم نبود آدم‌ها چه در فکرشان دارند، همان را که می‌‌دیدم باور می‌کردم. گاهی خسته می‌شدم از هر چه زیاد فهمیدن و زیاد عاقل بودن. دلم می‌خواست به عقب برگردم و کمی بیشتر احمق باشم. دوران احمق بودنم به نسبت بقیه‌ی دختران زمانش کم‌تر بود. به خودم قول داده بودم در اولین فرصتی که برایم زندگی‌ام پیش بیاید یک دختر احمق را شده حتی چند روز تجربه کنم.

کنترل را برداشتم و تلویزیون را خاموش کردم. منتظر زنگ سینا بودم. قرار بود بعد از اتمام کلاس کنکورش به من زنگ بزند. دو ساعت گذشته بود و زنگ نزده بود. پسر سر به هوایی بود، بعید نبود یادش رفته باشد. گوشی تلفن را برداشتم و شماره همراهش را گرفتم. جوابم را در حالی داد که چیزی می‌خورد و ملچ و ملوچ می‌کرد. به حرکتش اعتراض کردم و گفتم:
-سینا یه دقیقه هیچی نخور، مگه نگفتی بعد از کلاس زنگ می‌زنم؟
در همان حال خوردن جواب داد:
-تازه رسیدم خونه، داشتم ناهار می‌خوردم. گفتم بخورم بهت زنگ بزنم، خب حالا چی‌کارم داشتی؟
خودم را کنترل کردم تا به‌خاطر صدای نابهنجاری که از خودش درمی‌آورد بر سرش فریاد نزنم:
-سینا خبر داری بابک کی از ترکیه برمی‌گرده؟
حتی صدای قورت دادن غذایش را هم حس می‌کردم:
-احتمال زیاد شنبه دفترشه، اگه می‌خوای بری ببینیش شنبه برو دفترش، اون پسر‌عموی نکبتش فقط نباشه.

پسر تیزی بود، زیاد نمی‌شد سوال پرسید؛ اما من روی اعتمادی که به دهان قرصش داشتم حساب باز کرده بودم.
-سینا، برای چی بابک رفته ترکیه؟
خندید، بالاخره از صدایِ غذا خوردنش خلاص شده بودم.
-اولاً بابک نه و آقا بابک، بعد هم پیش بابای من بابک بابک نکنیا، می‌دونی که زیاد خوشش نمی‌آد کسی به بابی جونش نزدیک بشه. دوم اینکه یکی مثل بابک بی سر و خر، بی زن و بچه، ترکیه برای چی می‌ره؟ رفته عشق و حال دیگه. تازه خلاص شده رفته تجدید قوا !
کاش خاله به جای آن همه افاضات درباره‌‌ی حقوق زنان و آن هم جمع کردن فالوور و لایک در اینستاگرام برای پست‌های آن‌ چنانی‌اش، کمی وقتش را صرف تربیت پسرش می‌کرد تا در هیجده سالگی و آغاز وارد اجتماع شدن، زن و بچه را سر خر نداند.
مشکوک گفتم:
-مطمئنی واسه همین رفته؟
خیلی رک و راست گفت:
-اون دلاله، ببخشید بیزینس من، اینا برای چی می‌رن ترکیه؟ هم رفته یه حالی به جیبش بده و هم یه حالی به روحش.
کافی بود نیشت را برایش باز می‌کردی، آن وقت بود که دیگر هیچی جلودارش نبود.
-پس من شنبه برم دیگه؟
-آره برو، بابک خودش از هر لحاظ اوکیه، فقط اون پسر عموش نباشه، تو بد گذاشتیش تو کاسه‌ش، احتمالش زیاده نذاره بابک کاری کنه برات.
برای حرفی که می‌خواستم بزنم دو دل بودم، اما باید گفته می‌شد:
-فقط سینا بابات نفهمه‌ها ! بین خودمون بمونه.
-باشه خیالت جمع، به کسی نمی‌گم.
تا خواستم قطع کنم گفت:
-یه ربع دیگه برنامه شروع می‌شه‌ها، ریما جونمون در نقش مجری دیدن داره.
“‌ریما ” را به طرز مسخره‌ای ادا کرد.
با تعجب پرسیدم:
-یه ربع دیگه؟
بیشتر از من تعجب کرد:
-از صبح مامانت همه جا رو پر کرده، اون وقت تو از من می‌پرسی یه ربع دیگه؟ برو تلگرامتم چک کن، یه عالمه توی نت سرچ کردم درباره‌ این شبکه. می‌دونی خیلی جاها می‌گفتن که پشتیبانش و اسپانسرای شبکه عربستانین؛ مال اوناست.
خنده‌ام گرفت:
-سیاسیش نکن حالا ! چطور ممکنه یک شبکه‌ی فارسی زبان در انگلیس پشتیبانش عربستان باشه؟ بابات باز برای دختر باجناقش داستان ساخته؟!
یک‌دنده گفت:
-باور نمی‌کنی؟ برو ببین. ریما جونمون معروف شد رفت. تو اصلاً می‌دونی مجری یه برنامه‌ی سیاسی یعنی چی، آرم برنامه‌شون می‌دونی چیه؟ نقشه‌ای از خاورمیانه، آخی یکی نیست بهش بگه تو تا دیروز فکر می‌‌کردی پایتخت اصفهان شیرازه، حالا واسه من مجری برنامه‌ی تحلیل مسائل خاورمیانه شدی، نهایت آوانسی که بهش می‌تونم بدم اینه توی یه برنامه‌ی آشپزی کنار دست آشپز باشه و بهش نمک و فلفل به مقدار لازم بده.
راست می‌گفت، مامان از صبح دست به کار شده و به همه خبر داده بود که امروز چه خبر است. بعد هم به خانه‌ی دایی رفته بود تا با زندایی بنشیند و برنامه را ببیند. فقط چون من زیاد روی خوش نشان نمی‌دادم حرفی به من نمی‌زد. تلفن را قطع کردم و دوباره تلویزیون را روشن کردم. شبکه‌ی ماهواره‌ای که این برنامه را نشان می‌داد پیدا کردم و منتظر شروع برنامه‌اش ماندم. همزمان گوشی‌ام را هم برداشتم تا ببینم سینا چه چیزهایی راجع به این شبکه برایم فرستاده است. تا دقایقی غرق اطلاعاتی بودم که سینا فرستاده بود. راست می‌گفت، گردانندگان اصلی این شبکه دو تاجر پولدار عربستانی بودند. سینا در مطلبی جداگانه تایپ کرده بود که هر دو وهابی متعصب هستند و می‌توان گفت در واقع یک شبکه‌ی ایران ستیز است.
آهنگ خاص شروع برنامه باعث شد سرم را بلند کنم. همیشه زنان بلند پرواز را دوست داشتم، راحیل هم از همین زنان بود که هیچ وقت به کم قانع نمی‌شد، اما من برای گذشته‌ها هیچ وقت به او حس خوبی نداشتم و نمی‌توانستم هم تحسینش کنم. او روزی به خاطر زیبایی‌اش دختر محبوب همه‌ی پسران فا‌میل بود.
با کت و شلواری سفید و فوق‌العاده شیک و اندامی و کفش‌هایی پاشنه بلند آرام آرام بر روی صحنه آمد. دست‌هایش را در هم گره کرده و مسلط و شمرده به مخاطبینش سلام کرد و از برنامه‌ای گفت که قسمت اولش بود و او هم مجری‌اش. موهای بلندی که روزی همه‌ی افتخارش بود را تا زیر گوش کوتاه کرده و در حالی که روی صحنه آرام آرام قدم برمی‌داشت حرف می‌زد. لبخندی پر از اعتماد به نفس گوشه‌ی لبش خودنمایی می‌کرد. برای دادن توضیحاتی راجع به نظر سنجی شبکه، مردی لاغر و قد بلند وارد شد و با او دست داد. او را ” ریما جان ” صدا زد. ” ریما جان ” برای من همان راحیل خوشگله بود. هر کس من را می‌دید، سراغ دختر خاله‌ام را می‌گرفت.
“تنهایین یلدا؟ پس راحیل خوشگله‌تون کجاست”
به خودم آمدم، بند تاپم را با انگشت شست آن قدر به جلو کشیده بود که شل‌تر از بند سمت چپم شده بود. عادت زشتی که ترک نمی‌شد. راحیل به دوربین نگاه می‌کرد و از ساعت دقیق و روزهایی که این برنامه اجرا می‌شد حرف می‌زد، اما من فقط ” دخترخاله‌تم بیار” در گوشم زنگ می‌زد.

این رمان بصورت آنلاین میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر به کانال تلگرام نویسنده متصل شوید

جهت اتصال به کانال تلگرامی رمان کنار نرگس ها جا مانده ای از اینجا کلیک کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir

 

نوشته های مشابه

یک نظر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن