خانه / آخرین مطالب / رمان های حمایتی / رمان ازدواج به سبک کنکوری

رمان ازدواج به سبک کنکوری

رمان ازدواج به سبک کنکوری

این رمان به صورت کامل در سایت romanonline منتشر شده است 

جهت مشاهده رمان از دواج به سبک کنکوری از این لینک وارد شوید

نویسنده:نامعلوم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان از دواج به سبک کنکوری از اینجا کلیک کنید

قسمتی از رمان:

سريع بندای کفشم رو بستم وتا سرم روبالا اوردم سارا دستم رو گرفت ومی دويد. معلوم نبود واسه چی انقدر عجله داره ؟عصبانی شدم دستمو از دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:

  • سارا معلوم هست تو چته؟ می خوای زود برسیم که چی بشه ؟ بخدا همش حرف های تکرايه. همش بازار گرمی. اخه اگه يه استاد واقعا خوب باشه که نمیاد همايش بزاره تا واسه کلاس کنکورش شاگرد جمع کنه؟ هان؟ نه تو بگو… سارا: وقتی نمیدونی تو اون همايش چه خبره بی خود نمی خواد غربزنی.

اين با بقیه جاها فرق داره.

ولبخندی مرموذی زد.

  • مثلاً چه فرقی؟

سارا : بیا حالا خودت میفهمی…

سوار ماشین خواهر سارا که اسمش سولماز بود شديم .بخاطرترافیک يکم طول کشید تا برسیم وارد سالن که شديم جمعیت زيادی از دخترا نشسته بودن. قیافه شون به همه چی می خورد بجز کنکوری…بیشتر احساس کردم اومدم سالن مد تا همايش ديفرانسیل…

داشتیم با سارا دنبال يه جاواسه نشستن میگشتیم که گوشیم زنگ خورد .اسم انیتا افتاده بود.

گوشی رو برداشتم که جیغ انیتا گوشم رو کرکرد.

انیتا : هیچ معلوم هست کجا بوديد. بیاين جلو واستون جا گرفتم.

  • ممنون ولی کوشی تو؟ انیتا : برگرد میبینی.

برگشتم پشت سرم رو ديدم .داشت واسم دست تکون می داد.

رديف دوم نشستیم و بعد يه مدت صدای دست و جیغ و سوت بلند شد. برگشتم ببینم چه خبره که ديدم يکی از مجری های تلويزيون داره میاد به سمت سن و دخترا داشتن خودشونو واسش میکشتن.

خلاصه بعد از يه سری حرفای معمولی و مقدمه چینی مجری گفت:

و حالا از آقای آريان رضايی يکی ازبهترين مدرسای ديفرانسل اموزشگاه…. دعوت می کنم که تشريف بیارن واز روش تدريسشون واستون توضیح بدن.

دوباره صدای جیغ و دست بچه ها بلند شد که همزمان يه پسر جوون که تقريبا بهش می خورد بیست چهار پنج سالش باشه روی صحنه رفت.اولش دوزاريم نیفتاد ولی وقتی صداش تو سالن پیچید تازه فهمیدم استاد استاد که سارا میگفت اين يـــارو. تو افکار خودم بودم که با دست سارا که تو پهلوم خورد برگشتم سمتش و گفتم چیه؟ سارا : دلیل عجله رو فهیمیدی؟

– ای خاک…..يعنی تو واقعا با خودت چی فکر کردی؟ انقدر ذوق کرده بودی واسه اين؟؟؟ اينکه خودش بچه ست تازه می خواد بیاد به ما درس بده؟ مگه چقدر تجربه داره؟  سارا واسم پشت چشمی نازک کرد و برگشت تا به حرفای استاد گوش بده.

رضايی : راستش تو اين دو سالی که اصفهان تدريس کردم نتیجه ی خوبی گرفتم و دوست دارم امسال شاگردای بیشتری داشته باشم و اين نتیجه رو بهتر و بهترش کنم .حالا می خوام يه مبحث از ديفرانسل رو اموزش بدم تا بیشتر با روشم اشنا بشید.

و شروع کرد به تدريس مبحث دنباله ها چون اکثرا بچه ها از اين مبحث از سال های قبل يکم اطلاعات داشتن و بیشتر می تونستن حرفای استاد رو درک کنن.

يک ساعتی طول کشید تا همايش تموم شد و با بچه ها از سالن خارج شديم.

روبه سارا گفتم:

خوب درس می داد ولی يجوری بود انگار همش می خواست از خودش تعريف کنه.از خود راضـــــــی…

سارا :خب حــالا تو چرا حرص می خوری؟ اولاً بیست وشش سالشه اونطور که شنیدم و با تجربه ی کمی که داره تو اين دو سال تدريسش واقعا همه شاگرداش ازش راضی بودن. بعدم از بچه ها شنیدم اموزشگاه کلی واسش شرط وشروط گذاشته و اخلاقش سر کلاس خیلی تلخه.میگن به هیچ کس رو نمیده.

  • من و تو الان نبايد دنبال حرف ديگران باشیم سارا… ما سال دومیه که می خوايم واسه کنکور بخونیم. انیتا اينا رو که میبینی دو سال از ما کوچیکترن همین حالاهم خیلی زود به فکر کلاس کنکورافتادن. به نظر من که سال دوم زوده ولی ما قضیه مون فرق داره امسال بايد واقعا کلاسايی رو انتخاب کنیم که به دردمون بخوره و بعد پشیمون نشیم.

سارا : پرينـــــــــاز من میگم دو تا از همايشای ديگه شم بیايم اگه از روشش خوشمون اومد ثبت نام می کنیم.

  • به نظرت دو سال سابقه کار کم نیست؟

سارا : حالا اون محموديان که اين همه سابقه داشت واستاد پروازی بود خیلی خوب درس می داد؟ تو همايشش اونقدر افتضاح درس داد حالا تو ببین سرکلاسش چطور درس میده ديگه!

  • باشه پس هر وقت خواستی بری منم خبر کن.

با صدای بوق ماشین سولماز بحثمون رو قطع کرديم و سوار شديم . تو راه سارا همش داشت مسخره بازی در می آورد و کلی خنديديم. منم دختر شوخی بودم ولی امسال چون اون رشته ای که می خواستم قبول نشدم اصلاً ديگه هیچ حوصله ای واسه شوخی و خنده نداشتم. می خواستم اين يه سال واقعا همه ی تلاشمو واسه هدفم بکنم.

سارا : پری نظر تو چیه؟ گیج به سارا نگاه کردم و گفتم :

  • چی گفتی؟معذرت حواسم جای ديگه ای بود.

سارا: بیا سولماز خانوم ببین اينم عاشقش شده.

  • سارا عزيزم خفه من فکرم پیش اون نبود.

سارا : باشه باور کردم.

  • حالا گیرم که بود. که چی؟ چیکار می خوای بکنی مثلًا؟ سارا : هیچی موخواستم بگم آريانی جون مال منه فکرشو نکن.

  • ســـآرا…به پای هم بگنديد مال خودت.

سارا : وای ابجی سوسو نمیدونی چه هیکلی داشت ورزشکاری!ماه!!پوستش تقريبا برنزه بود و چشمای طوسی چشماش يه گیرايی خاصی داشت.وای وای بینی شو واست نگفتم. از اين مرد دماغ گنده کجکیا که نبود.همه چی عالی بود فقط لباش رو دوست نداشتم قلوه ای بود. گفته باشم من بعدا خوشم نمیاد اونطوری بوسش کنمــــا هیش.

سولماز با خنده گفت:

  • پری بی خیال بابا اين ديوونه ست درست نمیگه اين استاد اخر خوب بود يا نه. به نظرت چطور بود؟

  • بدک نبود ولی اخه از دو ساعت درس دادن که ادم نمی تونه بفهمه يه استاد خوبه يا نه؟

سولماز: درسته. منم به اين کله پوک همینو میگم ولی فقط به فکر…..استغفرا….به اين سارا که امیدی نیست ببینیم تو امسال چیکار میکنی خانوم مهندس میشی يانه؟

ديگه رسیده بوديم دم خونمون که بعد يکم تعارف کردن از سارا و سولماز خدافظی کردم و وارد خونه شدم. خونه دو طبقه ای با يه حیاط کوچیک داشتیم ولی خوب مامان بهش رسیده بود و تقريباً دورتا دورش رو گل وگیاه کاشته بود و يه تاب هم يه گوشه ش بود.

يه گوشه از حیاطم يه ابشارمصنوعی بود وضع مالیمون خوب بود نه اونقدرا ولی خوب تا حالا هر چی خواسته بودم واسم فراهم بود.

درواحدرو باز کردم و داخل شدم. هیچ کس خونه نبود. مامان معمولاً مهمونی بود. بابا هم درگیره کارهاش… داداشی پدرامم که قبونش بشم همیشه بادوستاش به خوش گذرونی …مهندسی عمران خونده بود و بابا شرکت روبه اون داده بود . از همون موقع بود که حسابی درس می خوندم تا منم بتونم عمران بخونم و بابا بزاره منم برم شرکت کار کنم. ولی خوب پارسال رتبه م اونقدری نشد که بشه برم دانشگاهی که ارزوش رو داشتم.

لباسام رو عوض کردم و رفتم سريخچال که اب بخورم که يادداشت مامان رو ديدم.

پری ما رفتیم خونه مامان بزرگ .هروقت رسیدی خونه ،زنگ بزن پدرام میاد دنبالت…

شیشه اب رويه نفس سرکشیدم و با حرص کوبیدمش روی میز.

خسته شده بودم از اين همه شلوغی…

شايدم اگه سال پیش بود خیلی خوشحال میشدم ولی الان ديگه حوصله ی مهمونی های هر روز هر روز مامان رو نداشتم. حوصله ی سوالای تکراری در مورد کنکوررو نداشتم. بیخیال يادداشت مامان شدم و واسه تغییر روحیه م و اينکه بتونم بشینم سر درسم هندزفری هام رو گذاشتم تو گوشم و يه اهنگ باحال رو پلی کردم و شروع کردم باهاش قردادن و رقصیدن اخیش چقدر کیف میده…

ناری ناری ناری ناری ناری ناريتو مگه !

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *