رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج تو تیا پارت 17

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

محسن چنان دادی زد که پرده ی گوشم پاره شد: توتیا به خدا کاری دست خوت بدی من می دونم و تو. تا حالا یکه و تنها به زندگیت گند زدی حداقل یه بار فرصت بده و اونقدر به گند کاری هات اضافه نکن

با گریه گفتم: تو درک نمی کنی.

محسن- من دارم دیوونه می شم. درک نمی کن؟ به خاطر توئه که دارم بالا و پایین می پرم.

با گریه گفتم: باشه باشه، تورو خدا یه کاری کن محسن.

محسن- خبرت می کنم باشه؟ توتیا دست از پا خطا نکنی ها.

  • خب، خداحافظ..

 —

تلفن رو قطع کردم و دوباره از سر گریه هامو شروع کردم. یکی دو ساعت گذشت که مادر جون اومد جلوی در کِل زنان و خنده رو با سلام و صلوات منو غرق بوسه کرد و گفت:

  • الهی من فدای تو بشم عروس خوشگلم.. چه خبر خوشی بهم دادن. بهم گفتن قراره برام یه دست گل عین خودت بیاری.

بند دلم پاره شد و زدم زیر گریه و مادر جون هاج و واج منو نگاه کرد و گفت: چیه مامان؟ به زور خودمو کنترل کردم و گفتم: هیچی، فقط خیلی غیر منتظره بود.

مادر جون چشمامو بوسید و گفت: الهی قربونت برم، اینکه گریه نداره. نه ماه وقت واسه انتظار داری..

سری با غصه تکون دادم و گفتم: بله.

مادر جون- انقدر ذوق زده ام که دلم می خواد تموم مدت کنارت بشینم و با هم حرف بزنیم و از آرزوهام برای نوه های اول پسریم بگم برات ولی.. افسوس که باید برم بیمارستان برای هستی.

  • ببخشید من نمیام.

مادر جون- وای نه مادر، بیمارستان که جای تو نیست. خیلی مراقب خودت باش.

  • با هادی حتماً می یاییم.

مادر جون منو بوسید و گفت: باشه عروس خوشگلم. خداحافظ.

  • خداحافظ. ” تا شب هادی بیاد تقریباً کل فامیلیشون زنگ زده از خان عمو که ذوق زده بود و کلی تبریک و تهنیت بهم گفت و آرزوهای جور واجور کرد و پیشاپیش قول هزار تا چیز ـو داد و وعده گرفت که بیاد حضوراً تبریک بگه..

با هادی حتی یک کلمه هم حرف نمی زدم، انگار نه انگار با هم زندگی می کنیم اگر ازش نمی ترسیدم حتی غذا هم براش درست نمی کردم، از وقتی می اومد تا صبح که می خواست بره خودم ـو تو اتاق زندانی می کردم تا زمانی که وادارم نمی کرد حتی محلشم هم نمی ذاشتم. شب و روزم با ناله و گریه و فغان می گذشت. یادم نمی ره وقتی مامان و تارا و..

فهمیدن که باردارم چطوری مامان در جا وا رفت و غم تو چشاش نشست. به زور بغضمو قورت می دادم که مامان از درد درونم نفهمه، تارا هم که فقط دلخوشی الکی می داد و می گفت: «شاید هادی اخلاقش خوب بشه..» طفلک خبر نداشت که هادی هنوز همون هادی سابقه چه بسا بدتر، انگار تارا تو باغ نبود. داشتم از غصه روانی می شدم بار های بار

وقتی هادی نبود به بچه ام التماس می کردم که دنیا نیاد و راهی که رفته رو برگرده. مادر جون هم با کاراش خوشحالی زیادش و محبت های بیش از حدش اعصابم ـو بدتر به هم می ریخت، از اینکه می دونستم همه ای آرزوهای مادر جون فقط یه رویای باطله از اینکه هیچ یک از محبت هاش سرانجامی نداشت و به حقیقت نمی پیوست روانم بهم می ریخت.

هانی و حسام هر چی دستشون می رسید از اسباب بازی گرفته تا لباس و.. می خریدند و می آوردن. حتی دوتایی دومین اتاق خونه رو خالی کردند و اونجا رو اتاق بچه کردند و هادی هم انگار نه انگار انقدر اون روز حرص خوردم که خونم سیاه شد .تازه اظهار نظر هم می کرد. با حرص رفتم کنارش و گفتم:

  • خسته نمی شی از گول زدن مادر و برادرات؟ هادی- تو چی؟ از حرف زدن خسته نمی شی؟

  • فکر نمی کنی دلشون ـو می شکنی؟

هادی- مگه بچه دروغه که دلشونو بشکنم؟ دارن برای برادر زاده ی تو راهیشون کار می کنند.

  • واقعاً پست فطرتی.

هادی- دهنت ـو ببند تا خودم نبستم.

خاله جون- هادی جان، کی می ری خواهرتو ببینی؟ الان بیست و پنج روزه زایمان کرده.

هادی- می رم حالا.

مادر جون به من نگاه کرد و گفت:

  • واسه سیسمونیش که رفتی خونه اشون تا حالا نرفتی چرا آبرو خواهرتو می بری؟ هادی- گفتم می رم دیگه.

مادر جون- خب جلوی شوهرش کوچیک می شه.

هائی- الان پاشم برم شما بی خیال من بشی؟

مادر جون وا رفته گفت: وا!! به خدا که تو خیلی بی انصافی هادی.

با حرص گفتم: خیلی.

هادی یه نگاه به من کرد و بعد نگاهشو ازم گرفت و گفت: فردا می ریم.

مادر جون- من باید یادت بندازم که بری؟ هادی با لحن نسبتاً تندی گفت:

  • خب مادر من، تا حالا خونه مادر شوهرش بوده، من نمی خوام ریخت ان زنه و پسرای شارلاتان ـشو ببینم.

مادر جون- خب می رفتی خواهرتو می دیدی.

هادی- صداش می کردم بیاد سر کوچه؟ مادر جون- وا!!!

هادی- باید می آوردیش خونه ی خودت نه این که بفرستیش اونجا.

مادر جون- وقتی شوهرش می گه خونه ی مادرم من نمی تونم حرفی بزنم.

مادر جون نگاهی به من کرد که انگور به دستم و گفت:

  • الهی قربونت برم.

هادی یه نگاه به من کرد و گفت: زیاد نخور، دوباره بالا میاری.

مادر جون- مگه دست خودشه؟ بخور قربونت برم.

با بغض به هادی نگاه کردم و هادی شاکی منو نگاه کرد. نمی دونم چرا بغضم گرفته بود؟!

حالم یهو خیلی بد شد. گاهی می شه که آدم نمی دونه چرا حال و روش پر از غم فغانه .

اشک می شد و من درست همون حال رو داشتم.

فردای اون روز با هادی رفتیم خونه ی هستی، هستی تا مارو دید آهسته سری تکون داد و شوهرش گفت:

  • آقا داداش خیال کردیم دیگه شما رو نمی بینیم.

هادی- خیالت بهت رکب زده بود.

فریبرز- چشم این بنده ی خدا به در سیاه شد.

هادی- حال توتیا خوش نبود.

فریبرز- ایشالله مبارک باشه.

هستی منو بوسید و گفت: ایشالله قدمش برات خیر باشه انگار هادی سر عقل اومده.

با بغض و چشمای پر از شک هستی رو نگاه کردم و هستی جا خورده گفت:

  • الهی من دورت بگردم، چی شده؟

هادی چنان چشم غره ای بهم رفت که انگار تیر به قلبم کشید. سریع رومو برگردوندم تا فریبرز نفهمیده، هستی پرسشگرانه هادی رو نگاه کرد و دست منو تو دستش گرفت. بچه اشون شروع کرد به گریه کردن و هستی به فریبرز گفت:

  • برو فریالو بیار.

کادوی بچه ی هستی رو از کیفم درآوردم و دادم به هستی و هستی منو بوسید و گفت: چرا زحمت کشیدی؟

هستی با نگاهش تو چشمام جست و جویی کرد، نفسی با غم کشیدم و هادی با حرص  و صدای خفه گفت:

  • بس می کنی یا نه؟

با صدای لرزون و گرفته گفتم: من حرفی زدم؟

هادی- با این کارات خر هم اینجا باشه می فهمه که چته. چه برسه به فریبرز.

  • انقدر از آبروت می ترسی؟ هادی با حرص گفت: لا اله الا الله. فریبرز اومد و فریال رو به هستی داد. تا بچه ی هستی رو دیدم احساس کردم الان از بغض می ترکم. با هزار سعی و تلاش خودمو نگه داشتم، دختر کوچولوی لاغر و نحیفی بود .

انقدر که ترسیدم بغلش کنم.

هادی بچه رو بغل کرد و من با تعجب نگاهش کردم. یعنی دلش می یاد بچه اشو به خاطر یه زن بذاره کنار و بره؟ فریال رو با یه حسی نگاه می کرد.. یعنی احساس پدریت، غیرتت چنین اجازه ی بی رحمانه ای رو بهت می ده؟

هادی سر بلند کرد که چیزی بپرسه که نگاهش به من افتاد که با چه حالی نگاهش می کنم .

نگاهشو ازم گرفت و رو به هستی گفت:

  • چرا انقدر لاغره؟

هستی- به دنیا اومد زردی داشت، تازه داره جون می گیره.

هادی- چرا؟

هستی- خب بعضی از بچه ها دارن دیگه.

هادی- زردی مهمه؟

هستی- خب آره دیگه، مهمه که بچه رو بستری می کنن.

هادی یه کم نگران منو نگاه کرد و فریبرز گفت:

  • ایشالا چند ماه دیگه تو هم بچه اتو بغل می کنی.

هادی- زردی ارثیه؟

هستی و فریبرز خندیدن و هادی به من که با همون حال غم آلود نگاهش می کردم نگاه کرد و فریبرز گفت: نه بابا، انقدر نگران نباش. ایشالله بچه ات سالم به دنیا میاد.

پوزخندی زدم و هادی رو با حرص نگاه کردم، هستی آهسته دستمو گرفت:

  • می خوای بریم تو اتاق؟

سری تکون دادم و از جا بلند شدیم. فریال رو از هادی گرفت و گفت: برم بچه رو شیر بدم.

بعد با هم رفتیم تو اتاق. تا پام به اتاق رسید بغضم ترکید. جلوی دهنمو گرفتم، هستی فریالو رو تختش گذاشت و من ـو بغل کردم و گفت: الهی بمیرم.

  • هستی هادی نقشه ی قتل منو داره.

هقتس- چرا گذاشتی؟

  • عموت گفته وقتی بچه ات به دنیا بیاد سندارو به نامش می زنه.

هستی- ولی قبلاً که فقط یه سال ازدواج بود!

  • فکر می کنه اینطوری هادی پایبند تر می شه، نمی دونه که هادی عقل شعور و عشق و معرفت و انسانیتو داده به این زنه.. و این فقط یه دیو تو جسم هادیه.

هستی- چند وقتته؟

  • نمی دونم هنوز دکتر برای سونوگرافی نرفتم.

هستی- فکر می کردم هادی از زندگی با تو متأثر شده.

  • متاثر شده؟!! هادی؟!! اگر اون زنیکه روزی ده بار زنگ نزنه که هادی بلد نیست و تو سر نداره. اون یادش می ره.

هستی- کثافت. می دونه حامله ای؟

  • نمی دونم.

هستی- به قرآن خیلی باید عوضی باشه و نره پی زندگیش.

  • باشه؟ نیست؟

هستی- شاید بچه به دنیا باید هادی هم..

پوزخندی زدم و گفتم: خیال کردی هادی مثل حسام و هانیه؟ هستی با غم و شرم گفت: روم سیاه.

  • تو چرا؟ اون که باید روش سیاه باشه سه تای هیکلش زبون داره. هستی مادرت از کی لقمه گرفته سر هادی؟

هستی دستمو گرفت و بوسید و گفت: چیکار کنم برات توتیا؟؟

  • یه مرگ موش بخر بخورم بمیرم. اینطوری از شر هادی و بچه ـش و زندگی ای که داره برام می سازه راحت می شم.

هستی- یعنی بچه رو تو تنها بزرگ کنی؟!

با بغض گفتم: می بینی؟ موندم بین شماها هادی چه جونوریه؟ مادرت ماه، برادرات ماه، تو اینطوری، بعد اونوقت هادی.. خدایا!

در اتاق به ضرب باز شد و من و هستی از ترس جا خوردیم. هادی با خشم گفت: داری  زودتر چغولی هاتو..

هستی- خدا الهی ازت نگذره هادی، تن بابا رو تو گورش لرزوندی. چیکار می کنی؟ عرش خدا رو به لرزه در میاری؟

هادی- تورو سننه، شدی دایه ی مهربان تر از مادر. اون موقع ها که واسطه ی خیر بودی حالا شدم آدم بده. تو هم داری این وسط بدتر تفرقه می اندازی؟

هستی- من اگر می دونستم که قراره این بلا رو سر توتیا بیاری زبون خودم رو خودم می بریدم که نتونم بگم که لنگ چی هستی که توتیا هم خودشو قربونی لج بازی هاش نکنه.

هادی- پس خوبه تو یادته که خودش خواسته تن به این بازی بده.

هستی- کی حرف بچه زد؟

هادی- حالا که هست. بچه رو یه زن دیگه به دنیا بیاره؟ باید اونکه زن منه به دنیا بیارتش ،خربزه خوردی پای لرزشم باید بشینی توتیا خانم.

با بغض گفتم: خوبه قرارداد هم هست.

هادی- شرط ضمن عقد که نیست، یه قرار داد بی ارزشه. می خوای ببری دادگاه ببر ببینم کسی برات تره خرد می کنه؟

با کینه و بغض هادی رو نگاه کردم. در دستشویی باز شد و فریبزر اومد بیرون و با تعجب گفت: چی شده؟!

هستی- هیچی فریبرز جان یه سینی چای بریز.

هادی- نمی خواد. باید بریم می خوام ببرمش دکتر.

فریبرز- این چه اومدنی بود؟

هادی- ایشالله سر موقع. الان بد موقع ایه، وقت دکتر داریم.

فریبرز یه نگاه به من کرد و بعد گفت:

  • باشه.

هادی با هستی و بعد با فریبرز دست داد و گفت: می رم ماشینو از پارک در بیارم تا تو بیای.

از جا بلند شدم و فریال و هستی رو بوسیدم. با فریبرز هم خداحافظی کردم و هستی گفت:

  • بهم زنگ بزن، خبر بده.. نمی دونم کی از دکتر می یای وگرنه خودم نگ می زدم.

سری تکون دادم و رفتم بیرون.

سوار که شدم واقعاً از هادی می ترسیدم. الانه که حسابمو برسه. ولی قبل این که دهن باز کنه موبایلش زنگ خورد و جواب داد:

  • حتماً اشتباه گرفتی که به من زنگ زدی.. هان پس بگو.. بگو چکارش.. حرف دهنتو بفهم..

هادی با حرص به من نگه کرد و گفت:

  • مشکل از پیچ و چاک و بست دهنه که واسه توتیا هرزه… چیه به پدر خونده بر می خوره.. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.. دوست داشتم تو رو سننه حداقل مثل تو پشت پرده غلط یهویی نمی کنم که بیست و هفت روز مونده به عروسی تبدیل به عزاش کنم… ” یهو بلند وعصبی داد زد: ” من پیک نفرستادم دنبالش که وارد زندگی من شه که حالا شاخ و شونه اشو واسه من می کشی. فهمیدی یا خر فهمت کنم؟.. عرضه داشتی جا ننه دختر رو می گرفتی که نرم سراغش.. من با هر کی عشقم برسه هر غلطی که دلم بخواد می کنم .

فهمیدی جوجو بابا با نه.. هان؟ هان به جوش و خروش افتادی.. ببین محسن زنمه دوست دارم بچه ازش داشته باشم نه تو نه هیچ کس نمی تونه این حقو از من بگیره.. آره آره تو شهر کورا چشم باز کردم ..اگر مرد بودی می ذاری عروسی داداشت سر می گرفت بعد آتلاتو باطل می کردی با مادر زن داداشت..

با حرص گفتم: هادی حرف دهنتو بفهم.

هادی- اوه، بیا ببین چه دختر و پدر خونده ای، حیف شد شما دو نفر با این تفاهم و عشق به هم نرسیدید. تازه فهمیدید که به هم علاقه مندید نه؟ چه صلح و صفایی چشمم روشن.. این از اینجا. اون هم از پشت خط.. واسه من خط و نشون می کشن. خب خب سبب خیر شدم مهر شما دو نفر بر دل هم افتاده، بگو پس چرا زبونت دراز شده محسن. پشتت هان..

با حرص جیغ زدم: حرف دهنت ـو بفهم نا مروت.. نگه دار من همین الان پیاده می شم.

هادی گوشی رو قطع کرد و گفت:

  • مگه سوار تاکسی بودی که تو مسیر پیاده می شی؟

با همون حال گفتم: بهت گفتم نگه دار وگرنه در ماشینو باز می کنم.

هادی قفل طرف خودشو زد و گفت: باز کن ببینم.

با حرص و نفس زنان نگاهش کردم و گفتم: دیگه طاقت این یکی رو ندارم.

هادی- هان، دستت رو شد؟

  • خفه شو.

هادی- می زنم تو دهنت توتیا، درست حرف بزن. من محمد صدرا نیستم که نازتو بم مثل آدم رفتار نکنی آدمت می کنم.

  • اگر تو محمد صدرا بودی که حال و روز من این نبود. خون گریه نمی کردم و شب و روزم تو اسارت نمی گذشت.. این حس لعنتی نفرت رو از بارداریم نداشتم..

هادی حرفشو عملی کرد و تو دهنم زد. اونقدر محکم که لبم پاره شد و زبونمو از ضربه گاز گرفتم. هادی عین لبو سرخ شد و داد زد:

  • شوهرت منم و اگر یه بار دیگه اسم اون لندهور رو به زبون بیاری چنان بلایی سرت می یارم که اونورش ناپیدا باشه.

ماشینو نگه داشت و گفت:

  • حالا انقدر دم درآوردی و از اینکه بچه ی تو شکمت از منه حس نفرت داری؟ تو گه می خوری که این حسو داری. بگو وقتی من نبودم تو تموم لحظه هات کی بود؟ واسه همینم از بارداریت انقدر ناراحتی و عصبی بودی. هنوز هم با محمد صدرایی؟ با گریه و هق هق با اون دهن پر از خون گفتم:

  • فکرکردی واسه ی محمد صدرا زن کمه که منتظر باشه زنی رو که تو عین یه جسم بیهوده بیرون می اندازی و اون بره سراغش؟ تو از من چی گذاشتی که هنوز ارزش داشته باشم که محمد صدرا ب دست بیاره. چه کاری هست که با من نکرده باشی؟ تنها چیزی که برام گذاشتی یه جسم نیمه جونه تا طلاقم بدی و از شرت راحت بشم اونم ازم می گیری .

خیال کردی من توأم؟ که وقتی با منی شیده رو تصور می کنی؟ وقتی نیستی تمام روزتو با صحبت کردن با اون می گذرونی و می گی زن اول و آخر من شیده ـست؟ من نمی تونم مثل تو باشم. به من انگی رو که داری نچسبون. منو بابام انسان بار آورده نه یه حیوون پست. عین تو.

هادی دومین تو دهنی رو که زد انگار آتیش گرفته بود. درست عین یه شیر درنده ی وحشی نعره زد:

  • اون که حیوونه تویی که حتی به مادر خودشم رحم نمی کنه. همه رو به خاطر خودت زیر پا گذاشتی.

خون دهنمو پاک کردم و گفتم:

  • داری در مورد کی حرف می زنی؟ من یا خودت؟ من فقط به خودم رحم نکردم و غلطی کردم که عین سگ پشیمونم. لحظه ای هم نیست تو زندگی که یادش بیفتم و از گریه هلاک نشم. به خودم لعنت و تف و نفرین نفرستم. لحظه ای نیست که بگم ای کاش، ای کاش می مردم. ..ولی الان این شرایطو نداشتم و اونجایی بودم که برای مقدر بود. هر وقت شبا می خوابم دلم می خواد یکی بیدارم کنه و بگه پاشو داری خواب بد می بینی. و بلند شدم و ببینم همه ـش یه کابوس بوده و من این توتیا نیستم و اون، این بود که من بیست و هفت رو به عروسیم با محمد صدرا زندگیمو خراب کردم و با توی عوضی ازدواج کردم.

هادی می لرزید و کبود شده بود. با صدای لرزی و حرصی که هر آن ممکن بود منفجرش کنه با صدای آروم گفت: هنوز عاشق محمد صدرایی؟

توی چشمام با چشمای قرمزش در حالی که از حرص می لرزید نگاه کرد و من انقدر از هادی کینه داشتم که گفتم:

  • حتی اگه هزار بار هم بمیرم و زنده بشم باز اونو انتخاب می کنم.

و هادی.. نمی دونستم چطوری متوقفش کنم… فقط صدای دادشو می شنیدم و جیغی که از درد خودم می شنیدم. از ترس داشتم قالب تهی می کردم و با تموم وجود از مدرم کمک می خواستم. هادی انگار دیوونه شده بود و جنون آنی بهش دست داده بود. احساس می کردم چند بار دیگه سرمو بکوبونه به شیشه یا داشبورد مغزم می ترکه. احساس می کردم که الان زیر مشت هاش له می شم یا گوشم از فریادش کر می شه.. نمی دونم چطوری مردم تونستن در ماشینو باز کنند و هادی رو ازم جدا کنند اصلاً یادم نمی یاد شاید شیشه رو شکونده بودند.

انقدر سرم گیج می رفت که متوجه نبودم از در ماشین اومده بودم بیرون  روی زمین نشستم. یکی از مغاره دارا گفت: خانم زنگ بزنم اورژانس.

مردم رو دو تایی می دیدم. هادی هنوز با مردم درگیر بود، از جا بلند شدم. فقط دوییدم. نمی دونم کجا ولی می دوییدم. درد تموم جونمو گرفته بود، دلم خیلی درد می کردم ولی من از ترس هادی می دوییدم. نمی دونم چقدر راهو همینطوری رفتم کوچه پس کوچه انداختم و بدون ذهنیت می رفتم انگار این یکی دیگه بود ک منو کنترل می کرد. مغزم.. به سر کوچه ای رسید داشتم از حال می رفتم. درست جوی ایستگاه اتوبوس بود. صحنه ی تصادف دو سال پیشم اومد جلوی چشمم. اینجا که نزدیک مغازه ی محسنه! یکی با هول و هراس گفت:

– آقا محسن.. آقا محسن بیا.

به طرف صدا برگشتم. یه پسر کم سن و سالی بود که چشمش به من بود.. یکی به داخل مغازه محسن اومد جلو و گفت: چیه مصطفی.

مصطفی- این دختر جعفر آقائه..

محسن- توتیا؟!!

محسن دویید طرفم و گفت: چی شده؟!

با همون حال گفتم: هادی..

محسن- هادی زده؟! کثافت.. مصطفی بپر یه ماشین بگیر.

محسن بلندم کرد و به شلوار جینم نگاه کردم دیدم خونیه. با ترس گفتم: محسن بچه ـم.

محسن- نترس داریم می ریم بیمارستان.

از ترس به گریه افتادم و گفتم: شلوارم خونیه.

محسن- به من تکیه بده، می تونی راه بیای؟” من انگار شوکه شده بودم. فقط به شلوار نگاه می کردم.  محسن منو سوار ماشین که مصطفی گرفته بود کرد و رو به مصطفی گفت:”

  • مغازه رو بسپار برو در خونه ـمون نرگس خانمو بیار بیمارستان.

مصطفی هم در جا دویید و رفت. ما رفتیم طرف بیمارستان و محسن گفت:

  • از سر تلفن من دعواتون شد؟ بی شرف چیکارت کرده؟ نامرد از خدا بی خبر.. ایندفعه حقشو می ذارم کف دستش. خیال کرده بی کس و کاری و هر غلطی دلش می خواد می کنه. اگر دفعه ی اول گذاشته بودی حالشو بگیرم غلط می کرد تکرار کنه. از کجا اومدی؟ با گریه گفتم: چهار راه بالایی.

محسن- دلت درد می کنه؟

  • آره خیلی.

محسن- باشه آروم باش الان می رسیم. ” نگران نگاهم کرد و گفت” نچ نچ، خاک به سرش چیکار کرده احمق هادی پدرت در اومده لعنتی.

رسیدیم به بیمارستان. از ضعف نمی تونستم راه برم. حالم خیلی بد شده بود و محسن بردتم تو اورژانس و سریع هر چی می دونست رو به دکتر اورژانس گفت و دکتر سریع گفت یه دکتر زنانو پیج کنند و خودش به معاینه ادامه داد. تا مامان بیاد منو بردن برای کورتاژ کامل چون بچه سقط شده بود..

صدای گریه ی مامان از بالا سرم میومد. سپس صدای محسن که هر چند دقیقه یه بار می گفت: نرگس بیدارش می کنی. بسه.

مامان- نگا چه به روز بچه ام آورده. اینطوری دختر دست گلمو دادم بهش؟ تارا- چرا به هوش نمی یاد محسن؟

محسن- به هوش اومده درد داشت دارو زدن دوباره خوابید.

امیر مسعود- سلام.

محسن- رفتی؟

امیر مسعود- آره دیگه، دو سه نفرم شهادت دادن و گفتن داشت می زد و چطوری مردم رفتن هادی رو کشیدن بیرون بعد یکی از مغازه دارا گفت: بهش گفتن زنگ بزنه اورژانس ولی پاشده دوییده. رفتم دیدن دارن هادی رو از بازداشت در میارن که شکایت نامه رو تنظیم کردن. فعلاً تا اطلاع ثانویه بازداشته تا بیان برای تحقیق.. نچ نچ. نامرد چیکار کرده..

آهسته چشمامو باز کردم ولی یکی از چشمام کامل باز نمی شد .مامان بلند بلند زد زیر گریه و محسن گفت:

  • نرگس بسه، با خودت اینطوری نکن.

مامان- الهی من بمیرم. الهی دستش بشکنه.

تارا هم به گریه افتاد و گفتم: وای.. وای من درد دارم.

محسن- چی؟ ” لبام انقدر ورم داشت و زخم بود که نمی تونستم خوب حرف بزنم”.

  • درد.. درد..

امیر مسعود- میگه درد دارم.

محسن- توتیا جان تازه بهت دارو زدن، نمی شه که هر دقیقه بهت دارو بزنند.

  • سرم درد می کنه.

تارا- کجات؟ – سرم.. سرم..

مامان با گریه گفت: قربونت برم مامان، سرت ترک برداشته خب درد داره دیگه. یکم تحمل کن.

پرستار اومد و گفت: چه خبره اینجا؟ چرا انقدر مراقب اینجاست؟ امیر مسعود- ما الان می ریم خانم.

مامان- خانم خیلی درد داره.

پرستار- تازه بهش مسکن زدم، نمی تونم دوباره مسکن بزنم. بدنش جواب نمی ده. شوهرش شمایید؟

محسن- من؟! نه خانم. نامرد تو بازداشتگاهه.

پرستار- خانم چطوری دخترتو می دی به آدمی که این بلا رو سرش بیاره؟ زن دو ماهه باردارشو به قصد کشت بزنه؟ مامان- من غلط بکنم. خودش خواست.

پرستار- این قرصو تا نیم ساعت دیگه بهش بدید اگر خیلی درد داشت. اگر می تونه با یه لیوان آب میوه بهش بدید.

پرستار رفت و گفتم: گردنم درد می کنه بالشو از زیر سرم در بیارید.

مامان- چی مامان جان؟ – بالش ـو.. بردار..

محسن- گردنت درد می کنه؟

با گریه از درد گفتم: آره بردار.

مامان و محسن کمک کردن که بالشو از زیر سرم برداشتن. محسن گفت: امیر، نرگس رو هم با خودتون ببرید.

مامان- نه محسن من نمی رم.

محسن- حالت داره بد می شه. رنگ تو صورتت نیست. برو فردا صبح یکی رو می فرستم بیاد دنبالت بیارتت، خودم می مونم.

مامان با گریه گفت: دلم آروم نمی گیره.

محسن- برو امیر علی تنهاست. صبح امیر مسعود میارتت. برو خیال من بابتت راحت باشه .

داری از حال می ری.

مامان- چطوری برم؟ توتیا توی این وضعیت..

محسن- تو که کاری نمی تونی بکنی. فقط گریه می کنی هم حال خودتو بدتر می کنی هم حال اینو. برو پیش اون. بچه سرما خورده بد قلقی می کنه الان همه رو کلافه کرده.

امیر مسعود- نرگس خانم امشب که همه ـش بهش مسکن می زنند. می خواید بمونین هی گریه کنین؟ – سلام.

این صدا رو بهتر از هر صدایی می شناختم، خودش بود. دلم می خواست به پاش بیوفتم و بگم من ـو ببخش. چرا اومدی؟ اومدی ببینی آهت چطوری گرفته؟ مامان با گریه گفت: محمد جان ببین چه به روز بچه ام آورده؟

صدای کسی جز گریه ی مامان و تارا نمی اومد. بعد چندی صدای گرفته ی محمد صدرا اومد. درست عین تن صداش وقتی جواب رد نهاییش رو بهش دادم شده بود..

  • خان عمو رو آوردم که.. توتیا رو ببینه.

دلم می خواست چشمامو باز کنم و یا تعریف کنم. همه چیزو برای خان عمو تعریف کنم ولی دارو هایی که بهم داده بودند اما نمی دادن بیدار بمونم.

 **

نمی دونم چه ساعتی بود، ولی صدای اذان می اومد، ناله ی اولو که کردم محسن گفت:

توتیا، چیه؟!

  • ساعت چنده؟

  • ساعت؟ ساعتو می خوای؟ پنج و ربع صبحه.

  • محسن..

  • بله؟

  • هادی.. نیاد.. هادی..

محسن لبخند تلخی زد و گفت: نترس، بازداشته..

  • محسن.. بچه.. بچه.

محسن- سقط شد.

با بغض گفتم: مُرد؟

محسن- می خوای آب بهت بدم؟

  • آخه.. بیچاره بچه ام..

محسن- اِ! اِ! گریه نکن برای چشمت خوب نیست. مامانت تو رو به من سپرده ها. کلی سفارش کرده و به زور فرستادمش خونه، امیر علی سرما خورده پیش مامانم نمی مونه. می دونی که بدقلقی می کنه وقتی مریضه. مامانتم اینجا باشه هی می خواد گریه و زاری کنه و خودشو از بین ببره.

با بغض گفتم: محسن.. ببـ.. ببخشید.. ببخشید..

محسن لبخندی زد و گفت: مگه نمی گم گریه نکن. فردا چشمات بدتر می شه ها، نرگس منو می کشه.

  • من.. احمقم..

محسن- الان وقتش نیست.

  • چیکار.. چیکار کنم؟

محسن- تو فقط سعی کن خوب بشی، زودتر توی دادگاه حاضر بشی برای طلاق. راستش فکر کردم اگر موضوع تو رو با محمد صدرا در میون بذارم راه درست ـو جلوی پام بذاره .

انقدر از هادی عصبانی بودم که فکر می کردم هر اقدامی کنم ممکنه غلط باشه و به ضرر تو تموم شه. واسه ی همین به محمد صدرا گفتم. راستش اول نمی خواست دخالت کنه و گفت: به من ربطی نداره. ” با غم محسن ـو نگاه کردم و از نگاهم خوند که از این جمله اش چه حالی داشم که تند گفت:” ولی یه ساعت بعد بهم زنگ زد و گفت: «بیا کارگاه» خلاصه یه کم سنگین و سبک فکرامونو کردیم. قرار شد برم با خان عموی هادی صحبت کنم و جریانو بگم که ارث هادی رو زودتر بهت بده و هادی هم زودتر طلاقت بده..

  • محمد.. ” محسن گوششو بهم نزدیک کرد و گفتم: ” می دونه حامله بودم؟ محسن سری تکون داد و گفت: دیروز بهش زنگ زدم که بگم بیمارستانی.. —

محسن بهم یه کم نگاه کرد و گفت: باید می گفتم. خیلی با خودم کلنجار رفتم که نگم گفتم شاید بگه چرا هی به من زنگ می زنی که توتیا چی شده چی نشد مگه من کس و کارشم؟ “نگران به حرف محسن گوش دادم و محسن گفت:” فکر نمی کردم خودش بره با خان عمو صحبت کنه.. ” بند دلم پاره شد یعنی من هنوز براش مهمم؟!” زنگ که زدم پیش خان عموئه بود. وقتی جریانو گفتم خان عمو رو آورد تا تو رو ببینه، خیلی ناراحت شد. بیچاره پیرمرد چقدر عذر خواهی کرد انگار اون تورو زده.

  • محمد ” ..از محسن خجالت کشیدم و نگاهمو به زیر انداختم، خب داداششه نامردی کردم بهش حالا می گه رفته بدبخت شده محمد محمد می کنه. محسن بعد چندی گفت: ” می خوای بدونی به محمد صدرا چی گذشت؟

اشکم از گوشه ی چشمم ریخت و محسن گفت: داغون شد. دوباره داغونش کردی. وقتی یه مرد داغون می شه رنگ عوض می کنه و صداش می گیره و می لرزه.. نمی خواست تورو اینطوری ببینه.

با گریه گفتم: آهش ـو..

محسن- محمد برای تو آه نمی کشه.

  • دلش.. کشید..

 ***

شش ماه از طلاقم می گذشت، حتی یه قرون هم از هادی نخواستم پس فقط طلاق. هادی هم بعد طلاق من همونطور که می خواست رفت پیش شیده و این وسط خونواده اش بودند که همچنان در شک باقی مونده بودند.

برگشته بودم خونه ی مامان. وقتی به عقب بر می گشتم می دیدیم تنها کسی که سوخت خود من بودم، حالا حتی از وجود محسن خیلی هم راضی و خشنود بودم، اگر محسن نبود حتی بیشتر از اینها بازی رو می باختم.

بعد تقریباً یه سال زندگی جهنمی حالا عقلم اومده بود جاش، حالا اونی شده بودم که اگر از اول بودم انقدر بدبختی نمی کشیدم، تموم شش ماه گذشته رو برای اینکه از فکر و خیال در بیام فقط خودمو با چرخ خیاطیم سرگرم کرده بودم، کم کم اسمم تو محل داشت جا می افتاد که خیاط زبر دستی هستم. فقط یه غم عین هناق تو گلوم بود و اون “محمد صدرا” بود. که حتی یه احظه فکرم ازش آزاد نمی شد. همه ـش به این فکر می کردم که اگر باهاش ازدواج کرده بودم الان تو چه وضعیتی بودم. الان چیکارم ی کردم، کجا بودم.. شاید حتی بچه امونم تو راه داشتیم.

و روزی نبود که چشمام با این فکر ته بشه و سر نماز از خدا نخوام که محمد صدرا رو بهم برگردونه ،شبا وقتی بی خوابی به سرم می زد ضجه می زدم واسه ی خد که محمد صدرا رو بهم بده و این التماس داشت منو دیوونه می کرد.

هر وقت قرار بود خونواده ی بلور چی بیان خونه امون یا مامان اینا برن اونجا من هیچ وقت حاضر نبودم چون روم نمی شد تو چشماشون نگاه کنم. حتی اگر یه وقت مهری خانم زنگ می زد و من تلفن رو بر می داشتم  قد به قد پشت تلفن آب می شدم.

دل تو دلم نبود که یه روزی بشنوم محمد صدرا داره عروسی می کنه، از اون روز و عکس العمل خودم وحشت داشتم.

یادم اوایل بهمن ماه بود که از مامان اینا شنیدم معصومه داره ازدواج می کنه و کلی هم خوشحال شدم براش و درسط اواسط بهمن بود که ملیحه و مهری خانم اومدند خونه امون اونم بی خبر. وقتی دیدمشون رنگم عوض شد و خواستم برم که مامان آرنجمو گرفت و گفت:

  • زشته دیدنت.

  • مامان!

مامان- وایستا مثل آدم سلام  علیک کن.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن