رمان ازدواج توتیا

رمان ازدواج تو تیا پارت آخر

Rate this post

رمان ازدواج توتیا

اثر نیلوفر قایمی فر

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با خجالت مهری خانم ـو نگاه کردم، لبخندی روز لبش بود. سلام کردم و سرمو به زیر انداختم، معصومه گفت: توتیا خانم!

“با لحن همیشه با نمکش که وقتی ازم شاکی می شد می گفت توتیا خانم.. یاد مدرسه افتاده بودم، سرمو بلند کردم. انگار همون مصی بود. دست به کمر گفت:” زنگ نزنی تبریک بگی ها.

مامان و مهری خانم و ملیحه و تارا زدن زیر خنده ولی من با خجالت گفتم: ببخشید، ایشالله مبارکت باشه. به خدا شنیدم خیلی خوشحال شدم.

معصومه با همون شیطنت گفت:

  • بله منم شنیدم خیلی خوشحال شدی ولی شنیدن کی بود مانند دیدن.

لبخندی زدم و اول از همه ملیحه دستم ـو گرفت و کشوند به طرف خودش و بوسیدتم. واقعاً متعجب بودم. بابا من به برادرتون بد کردم چطوری منو می بوسی؟! و بعد مهری خانم و بعدشم معصومه.

مامان- بفرمایید داخل، خیلی خوشحالمون کردید.

تارا- مادر جون چقدر دیر کردید.

مامان- می خواستم دیگه زنگ بزنم، نگران شدم.

مهری خانم- خدا آدم ـو مار کنه مادر نکنه، این محمد صدرا سر به هواست دیگه.  ” بند دلم پاره شد. دست خودم نبود. نگران و دلواپس تو دهن مری خانم ـو نگاه کردم. مهم نیست می فهمند دلم برای محمد صدرا می لرزه. محمد صدرا چی شده؟”

مهری خانم- نمی دونم چه بلایی تو کارگاه سر خودش آورده، ساعد سه اومد خونه  رنگش عین گچ. می گم: «محمد صدرا چی شده؟!» مگه صداش در میاد، هی می گه هیچی. می گم: «تو که ساعت سه نمیومدی خونه. چی شده که اومدی؟ رنگ و روت چرا اینطوریه؟» خلاصه اینور و اونور دیدم دستشو بسته گذاشته تو جیبش که من نبینم.

وای جونم بالا اومد مهری خانم چی شده؟!!

مهری خانم- نمی دونم چی کار کرده که دستش باد کرده، هر چی هم می گم برو دکتر ببین چی شده مگه حرف می ره تو گوشش؟ مامان- ضرب دیده؟

ملیحه- مگه حرف می زنه؟ دو تا هم سوال بپرسی می ذاره می ره تو اتاق.

مهری خانم- آخر رفتم زرده ی تخم مرغ و نمک و زردچوبه درست کردم بردم بذارم رو دستش دیدم داره می خنده می گه نمی خواد. می گم دردو می گیره. میگه این درد نه. آخر کاشف به عمل اومد که این سر تا اون سر کف دستش بریده شده. دوازده تا بخیه خورده.

همیچین بلند گفتم: یییه. که همه به من نگاه کردن. از خجالت سرم ـو پایین انداختم. دستش چی شده؟ دوازده تا بخیه؟! یا علی. با چی بریده؟ حواسش کجاست؟ عصب دستش قطع نشده باشه؟..

هزار جور فکر اومد تو رم و مامان گفت: اِ توتیا با توأم.

سرمو سریع بلند کردم وگفتم: بله؟

مامان- مامان جان گلوم پاره شد انقدر صدا زدمت. برو یه چای بیار.

از جا بلند شدم و رفتم آشپزخونه، دسش چرک نکنه؟ رفته بیمارستان یه یه درمونگاه درپیت؟! سر خودی باند عوض نکنه زخمش آلوده بشه..

  • توتیا؟!!

نگاه کردم دیدم آب جوش همینطوری از لیوان داه سر می ره. شیر سماور رو بستم و به تارا گفتم:

  • هیس تورو خدا نگی..

مامان- چی شد؟!

  • وای تارا امان از ضایع بازی های تو.

تارا- هیچی مامان. ” رو کرد به من و آروم تر گفت:” حواست کجاست؟

  • خب حواسم یه لحظه پرت شد دیگه، تو اومدی چیکار؟ تارا- اومدم ظرف شیرینی رو بردارم.

  • تارا می دونستید مهری خانم اینا می خوان بیان؟ تارا- بله.

  • پس چرا زودتر نگفتید؟ تارا- که تو در نری.

  • می خوایید من باهاشون چشم تو چشم بشم خجالت بکشم؟

  • نه خانم برای این که من پارچه ی نامزدیمو آوردم تو برام لباس بدوزی.

اینو معصومه گفت که اومده بود آشپزخونه.

لبخندی با خجالت زدم و گفتم: معصومه جون!

معصومه- نکنه می خوای بگی لباس نامزدیمو نمی دوزی؟

  • من؟!! من انقدر ها هم..

معصومه- خب بسه واسه ما کلاس نذار، کارتو دیدم. اتفاقن خیلی ـم خوب می دوزی.

  • ولی من تا حالا لباس نامزدی ندوختم!

معصومه- می دوزی خواهر من، لباس مجلسی طوسی که برای تارا دوختی کمتر از لباس نامزدی من نبود، فقط اسمش لباس مجلسی بود.

دست منو گرفت و  گفت: تارا بقیه ی چا رو بریز تا من اینو خفت کنم. ” تارا و مامان اینا خندیدند و معصومه پارچه ـشو نشونم داد. یه پارچه ی بژِ رو به طلایی و گفت:”

  • می خوام تک باشه.

  • چرا نمی دی محبوبه خانم؟

معصومه- وا!! فامیلو بذارم بدم به یه غریبه؟ من می خوام هر روز زنگ بزنم آمار لباسمو بگیرم به محبوبه خانم روم نمی شه از این کارا بکنم. ” مامان اینا باز خندیدند و گفتم:” حالا چه مدلی می خوای؟ معصومه- ژورنال نداری؟

  • ژورنال لباس نامزدی؟ راستش من که مزون ندارم ژورنال..

تارا- یه سری عکس تو کامپیوتر داره وای معصومه اگر ببینی.. خیلی قشنگن..

ملیحه خندید و گفت: تو هی می خوای از زیرش در بری تارا لوت می ده.

معصومه- بری بالا بیای پایین لباسمو خودت باید بدوزی؟ سرمو به معنی باشه تکون دادم. معصومه منو بوسید و گفت:

  • آفرین حالا شدی دختر خوب، بیا بریم لباسا رو نشونم بده.

رفتیم بالا و کلی عکس دید و نظرم دادن و رای گرفتن و من تمام مدت به یاد اون روز انتخاب لباس عروسم بودم..

سایز های معصومه رو گرفتم و نوشتم و قرار شد لباسو بدوزم..

تا روزی که لباس آماده بشه معصومه هر روز زنگ زد چه اومد خونه امون محسن دیگه صداش دراومده بود و می گفت:

  • خب بذار یه کوک بزنه بعد بیا دوباره پرو کن، مگه لباسو هر رو پرو می کنند؟ ” تمام سنگ دوزی و ربان دوزی لبساشو خودم کردم حتی برای گل سرشم خودم درست کردم .

اون روز یکه لباس تموم شد همه ی بلور چی ها جز محمد صدرا اومندن خونه امون با یه جعبه ی بزرگ شیرینی .روم نمی شد سرم ـو جلوی محمود خان بلند کنم، انگار از ابهتش بغض تو گلوم نشسته بود. لباسو تن معصومه کردم و معصومه گفت:

  • وای وای توتیا تو محشری، این لباس حیلی قشنگه، همونیه که آرزوشو داشتم. همون یقه و همون مدل دامن. واقعاً ممنون. خودم برات هزار تا مشتری جمع می کنم.

  • دور بزن ببینم ایراد نداشته باشه.

مهری خانم و مامان اومدن بالا و مهری خانم تا دید گفت: به به، به به، چه لباسی شد. دست توتیا جون درد نکنه.

مامان با افتخار لبخندی به من زد و گفت:

  • دستت درد نکنه.

مهری خانم- محمود آقا، محمود آقا ببین توتیا چه کرده.

وای حضرت عباس… محمود آقا؟!

جلو تر از محمود خان ملیحه و امیر مسعود اومدند بالا، امیر مسعود گفت:

  • توتیا چشماش از حدقه زده بیرون انقدر که لباست کار داشت. نگاش کن.

معصومه- خب از خجالتش در میام، کاری نداره که .” تارا و مامان خندیدند و محمود خان اومد بالا .روسریم ـو کشیدم جلو و محمود خان تحسین وار معصومه رو نگاه کرد و معصومه دور زد و گفت: “

  • آقا جون ببین چه مدلی، چه طرحی و البته چه دوخت و چه خیاط زبردستی.

با خجالت گفتم: تورو خدا خجالتم نده.

محمود خان- دستت درد نکنه بابا..  “بابا؟! به من گفت بابا؟!! مثل لحن اون موقع ها باهام حرف زد. به محمود خان نگاه کردم. لبخندی زدم و محسن گفت:” لباست خوبه؟ معصومه با ناز و کش دار گفت: بله.

محسن- خدا رو شکر ما توی این سه چهار هفته خواب و خوراک نداشتیم. از شش صبح تلفن زدن از ساعت نه رفت و آدم.

معصومه- خب لباس نامزدیم اینجا بود.

محسن- این بنده خدا هم ” اشاره به من” انقدر استرس داشت که خواب و خوراک که نداشت هیچ، از استرس جون به سر شد.

معصومه- پس کلی صرفه جویی تو خورد و خوراکتون شده بود. “همه خندیدیم و مامان همه رو برای شام دعوت کرد به طرف پایین. به معصومه کمک کردم لباسشو درآوردم و منو بوسید و گفت:” خیلی زحمتت دادم.

  • تو بهترین دوستمی، تازه به قول خودت فامیل هم هستیم.

معصومه- تو خیلی زحمت کشیدی، یه لباس به این سنگینی و پرکاری دوختی. باید از خجالتت در بیام، تورو خدا حق الزحمه..

  • وای خاک به سرم معصومه.. تورو خدا فحشم نده، دیگه چی؟ از این که برات این کار رو کردم خیلی خوشحالم. معصومه.. ” سرمو به زیر انئاختم و گفتم:” من خیلی به شماها بد کردم. نمی دونم چیکار کنم که بدی هامو جبران کنم. اگر بدونم برای جبران چه کاری باید کرد به خدا حتی سخت تر از دوختن این لباسو انجام می دم.

معصومه دستمو گرفت و لبخندی زد و گفتم:

  • خیلی پشیمونم از کارام و ناراحتم.

معصومه- ما ازت ناراحت نیستیم.

نفسی  کشیدم و با غم گفتم: شاید شما بتونید منو ببخشید، ولی.. ” با غم و بغض گفتم:” محمد صدرا چی؟

معصومه شونه بالا داد و گفت: از طرف اون نمی تونم حرف بزنم. من می رم پایین تو هم بیا، شام یخ می کنه.

معصومه رفت و من داشتم لباسشو تو کاور می ذاشتم و همینطور گریه می کردم. پس محمد صدرا منو نبخشیده که معصومه اینطوری گفت، پس بیمارستان چی؟ چرا اومد؟ چرا دنبال عمو رفت؟.. اگر نبخشیده، اگر فراموش کرده.. خدایا پشیمونم بهم برش گردون که فقط تو می تونی این کار رو بکنی. همونطور که قبلاً مهرمو به دلش انداخته بودی الان هم مهرم به دلش بشینه وگرنه من از این غصه دیوونه می شم.

دارم می میرم و تو نیستی این دل آشوبه منو کشته تو  بارتو جمع کردی و گفتی که قلبت مال من نیستش تو رفتی و من دلم پیشت

من از دوریت بی تابمبه من برگرد زودتر تا از این درد نمردم من تو رفتی منم اینجا با اشکام هم آغوشم صدات می کنم اما نمی شنوم صداتو تو گوشم دارم می میرم تو نیستی دوای در من تو فقط هستی

در باز شد و مامان اومد تو چهار چوب در و با تعجب گفت:

  • توتیا!! چیه مامان چرا گریه می کنی؟!!

سریع اشکامو پاک کردم و گفتم: هیچی یکم.. یه کم.. ” بغضم ترکید، مامان اومد منو بغل کرد و گفت:” توتیا!

  • مامان دارم از درد این ظلمی که به خودم کردم می سوزم.

مامان اشکامو پاک رکد و صورتمو بوسید و گفت: یاد خودت افتادی؟

با بغض و لرزه گفتم: من. مامان.. من.. محمد صدرا.. ” گریه امانم نداد.. مامان منو بوسید و گفت:” آروم باش، همه چیز دست خداست. توکل کن به خدا. قسمت هر چی باشه همون اتفاق می افته، هر چی که به صلاحت بوده، تا حالا خودت راهو رفتی حالا بسپار به خدا .

حالام هم دیگه گریه نکن زشته. بیا بریم پایین شام بخوریم.

اون شب هم گذشت تا رسید به نامزدی معصومه

حال و روزم باز بهم ریخت، مثل عروسی تارا و امیر مسعود. مامان و محسن فهمیدن که حالم خرابه و چهار چشمی منو می پاییدن، خودمو تو آینه ی آرایشگاه که نگاه کردم قالب تهی کردم.. رنگ پریده، حال زار.. حتی مدل آرایش هم توی تغییر چهره ـم فایده نداشت .

رنگ لباسم هم که صورتی کمرنگ بود انگار بدتر صورتم ـو بی حال می کرد. مامان همش حواسش بهم بود که حالم بد نشه. محسن که اومد دنبالمون اول بسم الله گفت: – توتیا، سرت گیج نمی ره؟ حال تهوعی، سردردی چیزی نداری؟

به محسن و مامان شاکی نگاه کردم و محسن گفت: خب بگو زودتر ببرمت دکتر.

  • می گم خوبم.

مامان- خدا کنه.

محسن- هر وقت احساس کردی حالت داره بد می شه بگو

  • محسن!

محسن- به خدا چشممون ترسیده.

مامان- گل گرفتی محسن؟

محسن- آره رو صندلی عقبه. توتیا مراقب باش نیوفته.

چشمم به دستبندم افتاد، امشب دوباره می بینمش، کاش کنارم بود. کاش مرغ آمین از رو دوشم می پرید وقتی محمد صدرا رو آرزو می کنم. تا خود تارا در خودم غبطه خوردم و مردم. وقتی رسیدیم به تالار قلبم داشت از دهنم در می اومد. از ماشین پیاده شدم. تا در رو بستم محسن گفت: توتیا برو تو، اینجا جای پارک نیست.. من برم بذارم تو پارکینگ تالار.

  • محسن.. ” محسن گاز داد و رفت. هاج و وا ایستادم و نگاهش کردم. دور و بر خودم ـو نگاه کرد. خب حالا در تالار کجاست؟ هی سر کوچه ته کوچه رو بالا پایین کردم. خدایا اینجا که ورودی تالار نیست. چقدر هوا سرده، محسن آخه عقل کل من راه خونه ـمونو گم می کنم منو کجا ول کردی؟ اصلاً تالاری وجود نداره.”

دیدم یکی دزدگیر ماشینشو زده داره می ره طرف ماشینش. از وسط کوچه دوییدم به سمتش .

صورتش ـو نمی دیدم. توی تاریکی کوچه گم شده بود. صداش کردم: آقا.. آقا..

اصلاً نگاه نکردم کیه. در حالی که به دور و بر نگاه می کردم گفتم: آقا ببخشید اینجا تالار هست؟

دیدم جواب نمی ده، نگاهمو برگردوندم به طرفش که دیدم.. قلبم هری ریخت، سبد گل از دستم افتاد و از صدای افتادنش شونه هام بالا پرید. تنم یهو یخ کرد، نفسم بند اومد. از هول فقط سلام کردم و یه قدم عقب رفتم. برعکس من.. محمد صدرا آروم بود. نگاهم کرد و خیلی آروم سبد گل رو از روی زمین برداشت و گفت:

  • علیک سلام.

وارفته بودم، انگار فقط سرمو انداخته بودم به زیر، دوباره اون حال لعنتی بغض آلود اومد سراغم. حالا توی این کوچه ی تاریک فقط من و محمد صدراییم. بدون تغییر خاصی توی صداش گفت:

  • تنها اومدی؟

انگار نا نداشتم حرف بزنم، نمی تونستم سرمو بلند کنم. صدای نحیفی با لرزه از گلوم خارج شد: نه.

محمد صدرا از تو ماشینش یه چیزی برداشت و من انگار خشک شده بودم، همون جا ایستاده بودم و به زمین نگاه می کردم. محمد صدرا دزدگیر ماشینو زد و گفت: دنبالم بیا.

اون راه می رفت ولی من دنبالش می دوییدم. چقدر فضا سنگینه. قلبم داره می ایسته محمد صدرا.

از تو کوچه ای که توش بودم یه نیم کوچه می خورد. نیم کوچه رو رفتیم بالا و سمت چپ می شد تالار. من فکر می کردم تالار توی کوچه ی اصلیه..

من و محمد صدرا با هم وارد در ورودی تالار شدیم. یه لحظه احساس کردم هیچی عوض نشده و تموم رنج های زندگیم یه کابوس بود. رویای من همچنان ادامه داره. کنار محمد

صدرا با هم. انگار ما با هم اومده بودیم وقتی اونایی رو که نمی شناختم از کنارمون رد می شدند و می دیدم و خیال می کردم که تصور می کنن که من همسر محمد صدرا أم یعنی آرزوم برآورده شده. دلم می خواست فاصله ی در تالار تا خود محوطه قد یه عمر طول بکشه.

محمد صدرا- قسمت زنونه ی تالار پشت اینجا..

  • سلام آقا محمد صدرا..

من و محمد صدرا سرمونو بلند کردیم. یه پسر جوون بود. محمد صدرا با روی خوش باهاش سلام علیک کرد و انگار از فامیل های جدیدشون بودند. پسره قد و بالای من ـو یه طوری نگاه کرد که قدم برداشتم به پشت سر محمد صدرا و محمد صدرا با یه قیافه ی جدی یه نیم نگاه به پشت سرش کرد و انگار خیالش راحت شد و فهمید پشتش رفتم. پسره که رد شد و رفت برگشت یه نگاه بهم کردو شالم ـو کشیدم جلو و خواستم گل رو بگیرم که گفت:

  • تا دم زنونه می یارم. ” یعنی باهام میاد؟! نگران شد؟! غیرتی شد پسره اونطوری نگام کرد؟ می خواست تنهام بفرسته ولی نظرش عوض شد، یعنی هنوزم بهم حسی داره؟!”

گل ـو جلوی روم گرفت و سریع راهشو کج کرد و رفت، همون طور وارفته نگاهش کردم .

خدایا یعنی احساسش چیه؟ مایوس وارد سالن شدم، تا مامان منو دید اومد جلو و گفت: تو کجایی؟

  • تالار رو پیدا نمی کردم، چرا محسن یهو رفت؟

مامان- اول فکر کرد تو کوچه پارک کنه و پارکینگو بذاره واسه مهمونا، ولی تو کوچه جا نبود گفت ببرم توی پارکینگ بذارم.

گل ـو بردم جلوی میز گذاشتم و با معصومه روبوسی کردم و به شوهرش سلام کردم و رو به معصومه گفتم:

  • ماشالله.. بزنم به تخته عجب عروس خوشگلی..

معصومه- تو هم خیلی خوشگل شدی، کجا بودی گفتم دزدینت..

  • نه راهو گم کرده بودم.

معصومه با شیطنت گفت: راه بلد پیدا کردی یا هوش خودت یاریت کرد؟

  • راه بلد.

معصومه- خوش به حالت، حالا کدوم خوش شانسی بود؟ سر به زیر انداختم و گفتم: محمد صدرا.

معصومه لبخندی زیرکانه زد و گفت: ها پس آشنای قدیمی بود این راه بلد، شناختت؟ آخه ماشالله قالی کرمون شدی روز به روز خوش رنگ و رخسار تر می شی. با این رنگ و لعاب هم الله اکبر لا حول و لا قوه الا بلا علی عظیم.

  • خدا نکشتت معصومه از زبون نمی افتی، خدا داده به شوهرت.

معصومه- چی؟

  • صبر ایوب، زبون تو که مار رو از لونه می کشه بیرون.

معصومه- مجتبی ” شوهرش ـو می گفت” کفتر جلده، مار؟ دور از جون.

  • هیس می شنوه، خدا خوبت کنه. من می رم لباسامو در بیارم.

معصومه سر تا پامو نگاه کرد و گفتم:

  • چشماتو درویش کن، صد رحمت به پسرا.

معصومه با شیطتنت گفت: چشمم گرفتت، حیف.

  • حیف چی؟

معصومه با شیطنت گفت: که دختر شدم.

لبم ـو گزیدم و به شوهرش نگاه کردم که داشت می خندید و گفتم: استغفرلله..

رفتم پایین و با مهری خانم اینا سلام علیک کردم و مهری خانم گفت:

  • بالاخره پیدا شدی؟

  • انگار گم شدنم خیلی طول کشید.

رفتم مانتوم ـو در آوردم و تو آینه به خودم نگاه کردم. وا!! لپام چرا گل انداخته؟ پس معصومه ی شیطون منظور داشت.

برگشتم سالن دیدم داماد رفته و مامان و تارا وسط بودن. امیر علی هم بغل مهری خانم بود ،امیر علی خودشو هول داد بغل من و داشتم به امیر علی میوه می دادم که یکی از زن عمو های محسن گفت: مهری خانم حکایت بچه های شما هم پشت و روئه ها، همه ازدواج کردن جز اون بزرگه که باید ازدواج می کرد.

مهری خانم خندید و گفت: ایشالله به زودی محمد صدرا هم داره زن می گیره.

وای وای.. بند دلم پاره شد ،سطل آب  یخ انگار روی سرم ریختن، پشتم تا اون لحظه اونطوری نلرزیده بود. انگار قلبم جا خالی کرد، احساس کردم سینه ام از درد این حرف سوخت. دنیا دور سرم می چرخید، صدای محمد صدرا توی گوشم پیچید وقتی برام زمزمه ی عاشقونه می کرد، وقتی مشتاق نگاهم می کرد و یادم اومد وقتی دستامو می گرفت و گرمای دستشو احساس می کردم و دوباره و صد باره یدم اومد. و انگار به والله که دنیا روی سرم خراب شد. تموم شد دیگه. .محمد صدرا داره زن می گیره. احساس کردم اگر بلند نشم و از اونجا نرم غوغا به پا می کنم. همه تو اشکای من غرق می شن. امیر علی رو دادم به ملیحه و گفتم:

– ملیحه جان.. “صدام می لرزید. نلرزه صدات لعنتی الان لو می ری.. ” من می رم دستشویی هوای امیر علی رو ..” چونه ام می لرزید و بغضم داشت می ترکید. از جا بلند شدم و رومو که از ملیحه و اطرافیانش برگردوندم اشکم ریخت. اولین کسی که نگاهش بهم افتاد معصومه بود. نگران توی چشمام دویید و من به طرف رختکن دوییدم و مانتومو پوشیدم و از در ورودی بریون زدم به طرف باغ تالار ..که کسی صدای گریه هامو نشنوه .

انقدر درد توی سینه ام بود که باید خیلی دور می شدم تا کسی صدای شکسنتن قلبمو نشنوه ،روی اولین سکویی که گیرم اومد نشستم ، نه تاریکی و نه تنهایی و ترس برام معنایی نداشتن. من داشتم از گریه و ناراحتی و غم می مردم.

بلند بلند اونقدر ضجه می زدم که سر خاک بابا اونطوری ضجه نزده بودم، عر زنان گفتم:

خدایا من که گفتم غلط کردم. من که گفتم پشیمونم.. گفتم نجاتم بده. چرا اینطوری شد؟ چقدر دیگه باید تقاص پس می دادم؟ زندگی با اون لعنتی بس نبود که حالا بدترین لحظه ای که ازش می ترسیدم سرم اومد؟ من که التماست کردم ضجه زدم، گریه کردم، دعا کردم.. ازت خواستم که محمد صدرا رو بهم برگردونی. قول دادم و قسم خوردم و عهد بستم که دیگه اذیتش نکنم.. نامردی نکنم.. زیر تعهد و قول و قرارم نزنم.. من که گفتم جونمو بگیر ولی نشونم نده که اون می ره سراغ یکی دیگه. من دووم ندارم. چطوری تاب بیارم؟ چطوری این زندگی و ادامه بدم؟ دو سال هر لحظه با خیالش این نفس ـو نگه داشتم. این عمر هم با خیالش؟ خدایا تو که ارحم الرحمنی چرا به من که رسید دست از انتقام بنده ات نمی کشی؟ گفتم که تو زندگی براش جبرانن می کنم این همه تعهد، قول، التماس، دعا، ضجه، نماز و ثنا چی شد؟ جوابمو اینطوری دادی؟ دل شکستن.. من کم نکشیدم. دو سال از گریه مردم و آخر هم حکم اعدام قلبم اعلام شد.

چرا من انقدر بدبختم خدایا؟ به دادم برس؟ چرا نرسیدی؟ من فقط به تو امید داشتم. محمد صدرا داره می ره سراغ یکی دیگه، سراغ یه دختر دیگه. انقدر بهت امید داشتم که گفتم عشقمو دوباره تو دلش زنده می کنی. عشق من مطلقه، من ظالم. منی که بدنم له شد زیر  دست یه مرد دیگه، منی که بهش بد کردم و لهش کردم.. قسم خوردم که جبران می کنم ..

چرا یه فرصت دوباره بهم ندادی؟ پس منو بکش.. چرا قلبم هنوز می زنه؟ نمی تونم.. نمی خوام.. نمی خوام کسی رو جای خودم بینم.. نمی تونم یه عمر حسرت اون دختر رو بخورم که جامو دادم بهش.. وای وای..  ” ناله وار گفتم:” خدایا من از دنیا هیچی نفهمیدم، چرا دنیا رو بهم دادی؟ ” زانو هامو تو بغل گرفتم و سرمو روی زانو گذاشتم و بلند بلند گریه هامو ادامه دادم و گفتم:” مگه نگفتی بعد هر سختی ای یه آسونی ایه؟ مگه نگفتی من می بخشم شما توبه کنید؟ من که از همه عذر خواهی کردم و گفتم محمد صدرا رو بهم بده.. به پاش می افتم برای عذر خوای.. وای داره زن می گیره.. وای من چطوری اونو ول کردم؟ خدایا چقدر بدبختم.. چقدر.. چقدر..

همینطوری گریه کردم یهو دور شونه هام گرم شد، بدون اینکه سرمو بلند کنم گفتم: محسن ..

برو.. مامانم همه ـش زابراهت می کنه به خاطر من، می خوام تنها باشم.. نذار بیشتر از این آبروم جلوت بره. من قدر بزرگیِ  خدا جلوت رسوا شدم.

احساس کردم هنوز اونجاست و دوباره گفتم:

برو نامزدی خواهرته، همه ـش کوفتت می کنم. اون از عروسی امیر مسعود اینم از نامزدی معصومه. من باید بمیرم که انقدر منجر به غذابم.

باز همون جا بود. سر بلند کردم دیدم محمد صدراست. سریع پامو آوردم پایین و با هول و ولا اشکامو پاک کردم و گفتم: سلام.

  • قبلاً سلام داده بودی. ” پس بگو چرا انقدر سرده، چون دل سپرده”.

سرمو به زیر انداختم و گفتم: بله می دونم.

  • چرا اومدی تو سرما نشستی گریه می کنی.؟ با بغض و رنج گفتم: گریه نمی کنم.

  • تموم آرایشت ریخته زیر چشمت.

سریع با دست زیر چشممو پاک کردم و بینیمو بالا کشیدم، دستمال بهم داد و دستمالو گرفتم و اشکامو پاک کردم. همینطوری اشکام از چشمام می اومد، من ـو یه کم نگاه کرد و گفتم:

  • پیچ شیر چشمام هرزه.

محمد صدرا- پس واشرش خراب شده.

رومو کمی برگردوندم که اشکامو نبینه بعد با بغض بیشتر گفتم:

  • ایشالله مبارک باشه آقا محمد صدرا شنیدم دارید ازدواج می کنید.

محمد صدرا جوابی نداد و همونطوری دست به جیب شلوار ایستاد و منو نگاه کرد، گفتم:

چرا دعوت نکرده بودینش نامزدی معصومه؟ محمد صدرا- دعوت کردم.

  • پس نیومده بود.

  • اومده.

  • پس من سعادت.. ” اشکام عین چی می اومد” سعادت نداشتم.. ببینمش…

  • ببینی چی بگی؟ بگی که شب عروسی فرار کن؟ می خوام اینبار اشتباه قدیمو نکنم، تا پیشنهاد ازدواج دادم به سرعت عقد کنیم که مثل تو، تو نامزدی به سرش نزنه فرار کنه و دستمو بذاره تو پوست گردو.

با همون گریه و زاری نگاهش کردم و گفتم:

نه که بگم.. بگم خدا بهش رو کرده.. بهش نظر کرده.. بهترین بنده ـشو نصیب کرده که قدر بدونه.

محمد صدرا با لحن آروم تری گفت:

  • نمی خواستم ناراحتت کنم.

  • انقدر بهتون بد کردم انقدر ظلم کردم که تا ته دنیا بهم جفا کنین لام تا کام حرف نمی زنم.

محمد صدرا- جفا؟! پس چرا گریه می کنی من که هنوز جفایی بهت نکردم.

  • شما به چشمام توجه نکنین.

محمد صدرا- آخه بخوام تلافی جفاتو کنم که توی اشکات غرق می شیم.

لبهامو روی هم فشردم و بغضمو قورت دادم و اشکامو پاک کردم و محممد صدرا گفت:

گریه نکن.. به قلبت فشار میاد.

  • بهتر.. ” با بغض ترکیده گفتم:” دیگه عمرشو کرده بود، باید بایسته.

از روی سکو پریدم پایین و شالم ـو کشیدم جلو. محمد صدرا خیلی جدی گفت:

  • بلند شدی این همه راهو اومدی تو باغ تاریک ظلمات که چی؟ نمی گی اگر کسی، نامردی بیاد سمتت صدات به کسی نمی رسه؟

  • کسی منو ندید.

  • پس پشت سرتم چشم داره.

با گریه گفتم: بلایی سرم نمی اومد ،انقدر بلا سرم اومده که جایی برای بلاهای دیگه نیست.

  • خودت بلا سر خودت آوردی، وقتی لج می افتی عقلتو خاک می کنی..

با گریه ی شدیدی روبروی محمد صدرا ایستادم و گفتم:

  • بگید، من سبک می شم. قلبم داره می ترکه. بارم کنین تا کمتر خودمو سرزنش کنم. شاید اگر دلتون خنک بشه منم آروم تر بشم. مُردم از بس از حالم پشیمونم گریه کردم.

محمد صدرا با حرص گفت: با گریه ات قلب شکسته ای رو ترمیم نمی کنی.

با هق هق گفتم: چیکار کنم تا منو ببخشی؟ محمد صدرا- هرگز درک نمی کنی.

چطور درک نکنم وقتی دو سال شب و روزم با رنج گذشت. وقتی گیر کسی افتادم که جهنم ـو رو سرم خراب کرد. وقتی زیر دستاش له می شدم و به خودم لعنت می فرستادم .

وقتی تو سینه ام یه چیزی بهم فحش  و ناسزا می گفت و نفرینم می کرد. بی صدا روزی هزار بار مردم و نتونستم بگم:«کمک» چون خودم هیزم این جهنم بودم، مُردم از قیاس دو زندگی ای که پیش رو داشتم، مُردم از نا ملایمتی، از بی انصافی، بی معرفتی، بی لیاقتی، بی محبتی.. ” با ضجه گفتم:” بی عشقی.. از این که از عرش افتادم رو فرش، از شاهزاده شدم کنیز کمر بسته ی سیاه زنگاری، شدم برده ی بی ارزش که گرفتار ارباب ستمگره ..

چطوری درک نکردم وقتی یکی هزار بار در روز قلبمو از جا کند خردم کرد، بدبختم کرد.. مگه ندیدی حال و روزمو که می گی درک نمی کنم؟ چطور باید می بودم که باور کنید درک کردم؟

اشکامو با پشت دست پاک کردم و رومو برگردوندم که برم که محمد صدرا گفت: توتیا.

تو جا ایستادم، اما برنگشتم، ادامه داد: با من ازدواج می کنی؟ قلبم انگار ایستاد، برگشتم با تعجب نگاهش کردم و گفت:

  • می خواستم زجرت بدم توتیا، می خواستم گریه اتو بیشتر از اینا ببینم ولی دووم گریه هاتو ندارم. نتونستم.. خواستم تو انتظار بمونی، حالا که قدر من عاشق شدی تو این عشق سرگردون باشی تا درکم کنی، ولی خودم طاقت دیگه نداشتم. خواستم همونطوری که تو عذابم دادی عذابت بدم. اونطور که تو قلبمو شکستی.. ولی من نمی تونم مثل تو باشم. تو پاره ی تنمی چطوری عذابت بدم؟ هزار با قیدتو زدم و گفتم: «این همه دختر..» ولی من ..

” با حرص گفت:” توی بی معرفتو می خواستم، با این که این همه عذابم داده بودی تو رو می خواستم.. گفتم: «شوهر کرد قیدشو بزن.» قید خودمو زدم، گفتن داری بچه دار می شی سعی کردم خوشحال باشم ولی از حسادت مُ ردم. گفتم: «چطور تونستی؟ چطور قیدمو زدی وقتی این همه عاشقت بودم. چی می خواستی که هادی داشت و من نداشتم..» تورو فقط واسه ی خودم، واسه ی مادر بودنِ بچه ی خودم تجسم کرده بودم و حالا مال یکی دیگه بود.

شبی که عروسی کردی حس کردم جنون گرفتم. انگار تو آن واحد پیر شدم. با حرص داد زد:

  • عاشقت بودم و تو منو پس زدی.

با گریه گفتم: می زدی تو سرم عقلم بیاد سر جاش، چرا وادارم نکردی؟ فکر می کنی به من خوش گذشت؟ به قرآن به قرآن محمد صدرا در حد تو زجر کشیدم..

صدرا گفت: بس که لجبازی، ببین چی به سرمون آوردی؟ الان باید این باشه روزگارمون؟ چرا دو سال عقب انداختیمون؟ توتیا تو رو ارواح خاک بابات سر عقل بیا.

دیگه طاقت ندارم به خدا، پیرم کردی.. اگر یه بار دیگه باهام این کارو بکنی توتیا، قید تو رو که نمی تونم قید خودم و سالم بودن عقل و روانمو می زنم. نمی خواستم امشب ازت خواستگاری کنم ولی وقتی اومد حرفاتو شنیدم و گفتم: «اون دفعه از سر لج خودشو از من دریغ کرد این دفعه از سر دیوونگی».. ترسیدم.

تو چشماش نگاه کردم و گفتم: اگر نمی گفتی امشب دق می کردم. از گریه خودمو هلاک می کردم. محمد صدرا به خدا قد دویست سال ازت دور بودم. طبع این جدایی انقدر تلخ بود که محاله کاری کنم که از دستت بدم. بهت گفته بودم عشق تو باتموم عشقای دنیا برای فرق داره. ” دستمو آوردم بالا و گفتم:” تنها چیزی که برام موند ازت.. ” دستبندمو نشون دادم و گفتم:” یادته؟ حتی یه روز هم از خودم جداش نکردم.

محمد صدرا دستمو گرفت و از جیبش حلقه ی نشون ـو درآورد و انداخت تو دستم و گفت:

اینم از خودت جدا نمی کنی. مگه این که منو کشته باشی.

  • قسم می خورم که هیچ وقت از خودم جداش نمی کنم.

گوشی محمد صدرا زنگ خورد و جواب داد: الو.. چی؟ گم شده؟.. ” لبخندی با شیطنت زد و گفت:” پیش منه.. ” خندید و گفت:” خداحافظ.

ادامه داد: همه نگرانت بودن.. محسن بود، می گفت:« دو ساعته که به ملیحه گفت می رم دستشویی ولی نیومده. نگران شدیم.» بیا برگردیم.

  • محمد صدرا.. محمود خان.. مهری خانم..

محمد صدرا- همه می دونند.

  • همه می دونند؟!

محمد صدرا- سه ماه بعد از طلاقت می خواستم بیاد ولی گفتم: اینطوری زندگی سابقت رو زندگیمون تاثیر می ذاره، به شش ماه که رسید حرف نامزدی معصومه شد مادر گفت: «بعد نامزدی معصومه.»

  • پس چرا واسه ی لباس معصومه نیومدی خونه امون؟

محمد صدرا- ترسیدم باز غش کنی، امروزم با ترس و لرز اومدم.

  • محمد صدرا!

صدرا- اون روز که تو کوچه منو دیدی گریه کردی و دوییدی رو یادته، گفتم برم بازم التماس کنم، عشقمه اشکال نداره عصبانیه ولی آقا جون نذاشت و گفت:« اصرار هم حدی داره. بذار راهشو بره، خسته اش نکن شاید هرگز دلش با تو نبوده.» ولی می دونستم که اون گریه ات یعنی دلت هنوز با منه ،با گذر زمون به حرف آقا جون رسیدم ولی عروسی تارا که غش کردی دلم قوت گرفت ولی چه فایده! شوهر کرده بودی. محسن که ماجرا ـتو گفت.. توتیا داشتم از دست کارت جنون می گرفتم. چه فکری کرده بودی؟! از غصه ی تو داشتم دیوونه می شدم. حس می کردم من کم کاری کردم که باید به زور نگهت می داشتم و نمی ذاشتم راه خودتو بری.

  • چقدر آه به جونم کشیده بودی؟ محمد صدرا- چطور دلم می اومد؟

از باغ بیرون رفتیم و دیدیم همه از تالار بیرون اومدند که به طرف خونه ی محمود خان برن، تا من و محمد صدرا رو دیدند جفت خونواده هامون شروع کردند به دست و سوت زدن. هر دومون خندیدیم و دستمو بالا گرفتم و حلقه ـمو نشونشون دادم .مهری خانم گفت:

  • طاقت نیاوردی؟

محمد صدرا- گفتید بعد نامزدی معصومه دیگه.

معصومه- قربون این عروس و داماد، نیومده پشت بندشون اولین عروسی سر گرفت.

ملیحه- تو اگر از خودتون تعریف نکنی که نمی شه که.

معصومه- دزد حاضر بز حاضر، می بینید که. البته دور از جون شما ضرب المثله دیگه.

خونواده ی شوهر معصومه هاج و واج به ما نگاه می کردند. محمود خان خنده ای دلنشین رو لب نشوند و گفت: محمد صدرا این دفعه دو دستی بچسب.

محمد صدرا خندید و به من نگاه کرد و گفت: آقا جون کور خونده که خلاص می شه.

امیر مسعود- این ادامه ی همون نامزدیه؟ محمد صدرا- آره همون بیست و هفت روز قبل.

ملیحه با تعجب گفت: یعنی بیست و هفت روز دیگه عروسیتونه؟

  • نه محمد صدرا..

صدرا- از اول هم قرار بود بیست و هفت روز دیگه عروسیمون باشه دیگه، خریدارو که کردیم جاها رو که رزرو کردم.. فقط می مونه یه عاقد.

محسن- مبارکه.

همه دوباره سوت و دست زدن و مامان اومد جلو و منو بوسید و گفت:

  • دیگه اشتباه نکن توتیا، این فقط همین یه فرصت رو داری.

سری به تایید تکون دادم دیدم محسن داره بوق می زنه و هر کس هم رفته طرف ماشین خودش و من هم به محمد صدرا گفتم: اِ، محسن اومد..

محمد صدرا با همون برق خاص توی چشماش نگاهم کرد و گفت:

  • خونه ی آقا جون می بینمت.

محسن از تو ماشین گفت: محمد.. بچه اتو خودت بیار دیگه ما مسئولیت قبول نمی کنیم.

  • محسن!

محسن- هر چی تحملت کردیم بسه، خیلی زر زرو بود. همه ـش گریه کرد.

رفتم به طرف ماشین و محسن گفت:

  • همین الان که با محمد صدرا آشنا نشدی خجالت می کشی. این لحظه همون دو سال پیشه که باید به زور از محمد جدات می کردیم. برگرد تو ماشین شوهرت، دست از سر من و نرگس بردار.

  • محسن! مامان!

مامان- محمد صدرا، جون تو دخترم از همین امشب مال خودت.

  • مامان! اینا رو، از خداشون بود.

محسن گاز داد و رفت و من با تعجب نگاه کردم و گفتم: واقعاً رفت.

محمد صدرا- بیخ ریش خودمی.

  • محمد صدرا من یه کاری کردم.

وسط کوچه هاج و واج موند و وارفته گفت:

  • باز چیکار کردی؟

  • لباس عروسمو پاره کردم.

محمد صدرا جدی گفت: لباسو چرا پاره کردی؟

با ناراحتی گفتم: آخه هر وقت می دیدم باید به یاد این میوفتادم که عروسیمو با تو به هم زدم.

محمد صدرا با همون لحن قبلی گفت:

  • خب دیگه لباس عروس نداری.

با ناراحتی گفتم: خب من می رم یه پارچه می گیرم و خودم یه چیزی می دوزم.

محمد صدرا در ماشینو برام باز کرد و گفت:

  • حالا چون اون موقع بچه بودی.. بچه هم کاراش رو منطق نیست..

با اخم و خنده گفتم: محمد!

محمد صدرا- وقتی آدم یه زن ده سال کوچکتر از خودش می گیره پی این کاراشم به تن می ماله.

با خنده نگاهش کردم و گفت: تو هر چی بخواب برات می خرم. لباس عروس که سهله.

اون شب بهترین شب زندگیم بود .انگار داشتم از خوشحالی پر در می آوردم، درست بیست و هفت روز بعد توی همون تالار که رزرو کرده بودیم با همون مدل کارت هایی که سفارش داده بودیم با لباس عروسی مشابه همون لباس عروس.. انگار همون دو سال قبل بود بی هیچ تغییری..

و عروسی همون مدلی بود که آرزوشو داشتم..

و علاوه بر من و محمد صدرا انگار تموم خونواده ها خوشحال بودند و هیچ کش لبهاش از خنده بسته نمی شد. فکر می کردم تنها عروسی بودم که انقدر خوشحال بودم. تقریباً پنج ماه از عروسی من و محمد صدرا می گذشت که شنیدم هادی برگشته ایران. اونم همونطوری که من نفرین کرده بودم. آس و پاس و با دست خالی.. شیده تموم سال ها هادی رو با طرح یه نقشه برای پول هاش دنبال خودش کشونده بود و وقتی پول هادی رو بالا کشید زیر تموم قول و قرارا هاش زد و معلوم شد که سالهاست با یه مرد دیگه زندگی می کنه و هادی همون طور که منو زجر میداد با دلی شکسته و مایوس به ایران برگشت.

پایان.

1390/11/18

 نویسنده: نیلوفر قائمی فر

نوشته های مشابه

یک نظر

  1. عالی بود هرچند خیلی تلخ بود ولی اونقدر جذاب بود که مجبورم کنه تا همه پارتاشو نخوندم نرم سراغ هیچ کاری. ممنون دست نویسنده گلش درد نکنه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن