رمان شب و تنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 18

Rate this post

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

اومد جلو و بغلم کرد:چرا حال من رو نمی فهمی تینا؟به خدا دارم دیوونه میشم تورو به هرکی که می پرستی یه بار همه چیز رو بگو و همه رو راحت کن  

اشکم روان شد:دیر نیست؟بعد از ازدواجت،بعد از شکستن روحم و له شدن قلبم دیر نیست؟نیما قلبم رو له کردي دیگه قلبی نمونده که به تو بدمش  صداش لرزید:هروقت ماهی رو از آب بگیري تازه است

نه تا وقتی یه ماهی مرده گیرت بیاد

نگاهم کرد:چرا پسم می زنی حالا که من پیش قدم شدم؟

چون تو تینایی باقی نذاشتی نیما،تو به خاطر احسان و مهرداد کنارم حس بدي داري یه لحظه فکر کن وقتی شیدا رو کنارت دیدم چه حالی پیدا کردم نگاهش لرزید:ببخشید به خاطر چی؟اینکه باورم نکردي؟اینکه رفتی؟به خاطر ازدواجت؟به خاطر له کردن دنیام؟دقیقا به خاطر چی ببخشمت؟ پس بگو چیکار کنم لعنتی؟

بدجنس شدم:این همه سال التماس کردم و دنبالت اومدم،فکر نمی کنی نوبت توئه؟ تینا…

حرفات تموم شد؟می خوام برم  

ازش دور شدم و کتش رو روي نرده گذاشتم و رفتم داخل  نیما:

فکر می کردم آروم میشم اما با حرفایی که زد داغونم کرد  

عصبی دستی به موهام کشیدم:من چیکار کردم؟تینا رو نابود کردم  دست هام رو ستون بدنم کردم و به نرده تکیه زدم  

با یادآوري حرفهامون عصبی مشت هام رو کوبیدم به نرده و گفتم لعنت به این دنیا  باید برمی گشتم داخل و از همین فردا هم تحقیق رو شروع می کردم

کتم رو برداشتم و وارد شدم و به دنبال تینا گشتم که دیدم پیش سوسن نشسته و باهاش حرف می زنه  لبخندي زدم و منم نشستم تینا:

برگشتم تو  

قلبم تند می کوبید اما عقلم می گفت آفرین کار درستی کردي

خواستم برگردم پیش پسرا که یاد اون حرف نیما جلوشون افتادم و از شدت خجالت نتونستم برم اون طرف  

وقتی دیدم سوسن تنهاست رفتم پیشش و نشستم:چطوري آبجی؟ لبخند مرموزي زد:تو که بهتري  و به نیما اشاره کرد  

کوفتی گفتم و سرم رو انداختم پایین:من نیما رو پس زدم  سوسن بلند گفت:چیکار کردي؟ لبم رو گزیدم:کوفت من پسش زدم سوسن متعجب گفت چرا؟ نمی دونم  

دیوونه شدي؟اون اومد سمتت اونوقت تو علارقم علاقه ات بهش اون رو پس زدي؟ اتفاقا عاقل شدم  

نخیر احمق اون واقعا عاشقته  چطور؟

دیوونه اون هنوز مطمئن نیست تو بی گناهی با این وجود پا پیش گذاشت اونوقت توي خر اون رو از خودت روندي  

شاید حق با تو باشه اما باید بدونه من چقدر زجر کشیدم  به هر حال فعلا که گند زدي سري بعد قبولش کن  نمی تونم  

تو دیوونه اي به خدا اون روزایی که می گفتم ولش کن رهاش نکردي الان که می گم قبولش کن پسش می زنی  

سوسن نمی تونی درکم کنی الان که از من چیزي باقی نمونده پشیمونی اونا هیچ فایده اي نداره  دیگه نمی دونم چی باید بگم پاشو برو عرفان داره میاد  

ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت پسرا:خب تو عروسی خواهرم قرار نیست بخونید؟

احسان گفت نمی دونم تو فکرش بودیم  گفتم پس پاشید  

احسان گفت:بیا با هم بریم  

بیخیال من شو داداش جون من خودتون برید  مهرداد سریع گفت باشه ما می ریم  

رفتن سمت دیجی و بعد آهنگ انتخابی اشون رو دادن و شروع کردن به خوندن  ایستاده بودم و با لبخند نگاهشون می کردم که متوجه نگاه هاي نیما شدم آهی کشیدم و سرم رو پایین انداختم  هنوزم نگاهم می کرد  

لبم رو گزیدم و عصبی نگاهش کردم

بعد از اتمام کار بچه ها باهم رفتیم سمت میز که مهرداد گفت:تینا میشه باهات حرف بزنم؟ باهاش همراه شدم و رفتیم یه گوشه از سالن  گفتم چیزي شده؟

نگاهم کرد:در مورد تو و نیما،چیزي بینتونه؟ چرا می پرسی؟

می دونی که داداشتم و روت غیرت دارم براي همین می خوام بدونم اگه اذیتت می کنه حسابش رو بذارم کف دستش نه نه اصلا  

پس چرا باهاش قهري چرا وقتی ازت خواست همراهش نرفتی تا باهاش صحبت کنی؟

مهرداد نمی خواد نگران من باشی می دونم دارم چیکار می کنم پس لطفا دیگه در مورد این موضوع حرفی نزن  

سرش رو تکون داد و گفت باشه  

خواستم برم که دستم رو گرفت:هنوز حرفم تموم نشده  متعجب گفتم:می شنوم مشکلی پیش اومده؟

نفسی گرفت:می خوام ازدواج کنم  

چشمام درشت شد و گفتم واقعا؟چقدر یهویی حالا عروس خانوم کیه؟ زل زد تو چشمام و گفت اون خیلی شبیه توئه  متعجب گفتم چی؟

خواهرت،دلم می خواد با اون…

حرفش رو قطع کردم:بس کن مهرداد بهت این اجازه رو نمی دم  متعجب گفت چرا؟

می دونم تو دنیا یکی شیدا رو دوست داري یکی من رو،مهرداد نمی خوام یکی با خواهرم فقط به خاطر اینکه شبیه منه ازدواج کنه  تینا…

مهرداد به عنوان خواهرت ازت خواهش می کنم دوباره ماجراي آرتین رو تکرار نکن اجازه بده یکی همسر تانیا بشه که اون رو صرفا به خاطر خودش بخواد نه به خاطر شباهتش به من  

اما تینا من این کار رو نمی کنم چون شبیه توئه این کار رو می کنم چون واقعا ازش خوشم میاد خیلی خانومه  

مهرداد مطمئنی به خاطر شباهتش به من نیست  

من دنبال کسی هستم که درکم کنه حس می کنم خواهر تو می تونه درکم کنه

مهرداد ازت خواهش می کنم اگه فکر می کنی حتی 1 درصد ممکنه به خاطر شباهتش بهم باشه این کار رو نکن

لبخند زد:مگه به داداشت اعتماد نداري هوم؟ دارم اما نگران تانیام  

ببین هنوز نمی خوام کاري بکنم فقط خواستم بدونی و کمکم کنی  چطوري؟

شماره اش رو بده به من  از خودش بگیر  

اما…

تینا جان  

برگشتم سمت صدا،سمت صداي عمه ایران و گفتم بله؟ لبخند زد:چند دقیقه وقت داري؟

سرم رو تکون دادم و به مهرداد گفتم:بعدا در مورد این مسائل باهم بیشتر حرف می زنیم  روبه روي عمه ایستادم و گفتم بله خانوم مجد؟ لبخند زد:خانوم مجد؟ترجیح می دم عمه صدام کنی  من اینجوري راحت ترم کاري باهام دارین؟

می خوام چند کلمه با برادرزاده ام صحبت کنم اشکال داره؟ داره،تو وضعیت من همه چیز اشکال داره  تینا…

ازتون خواهش کردم من رو به حال خودم بذارید  

چته تینا؟اگه به خاطر منه اگه بگم غلط کردم راضی میشی؟

به نیما نگاه کردم و گفتم:فقط همین؟فکر می کنی با شنیدن این حرف حالم روبه راه میشه؟اونم بعد از کارهایی که کردي و آرامش نسبیم رو از بین بردي  عصبی گفت:قبلا هم گفتم فقط…

حرفش رو قطع کردم:فقط فقط فقط،فقط خودت آروم بشی؟براي آرامش خودت حاضري آرامش یکی دیگه رو از بین ببري؟ آروم تر  

نمی تونم لعنتی،بعد از این همه سال این همه سعی کردم فراموشت کنم و عاشقت نباشم درست تو روزایی که دارم یکم آروم میشم یهو پیدات میشه همه دنیام رو به آتیش می کشی اونوقت می گی براي آرامش خودته پس آرامش من چی؟این همه سکوت کردم و حرفی نزدم فکر کردي خبریه؟من هنوزم همون تینایی ام که می تونه با یه کلمه دنیات رو نابود کنه پس بهت اخطار می دم دیگه دور و ور من نپلک چون نابودت می کنم  

اومد جلو و دست هام رو گرفت:من دور برداشتم یا تویی که با یه حرکتم اینجوري می کنی؟یادته برام له له می زدي؟ عصبی گفتم آره یادم رفته  

غرید:می خواي یادت بیارم؟بهت بفهمونم تو بی من هیچی و هنوزم عاشقمی  مسخره بازي در نیار داري توجه ها رو به این سمت جلب می کنی  صداش کم کم بالا رفت:بذار همه بدونن بذار همه بفهمن لعنتی  داد زدم:تمومش کن  چی رو؟چی رو تموم کنم؟

آروم تر ادامه داد:بهت گفتم به خاطر دلبري هات یهو همه ي حس هام رو برگردوندي حالا باید مسئولیتش رو گردن بگیري  ولم کن  اگه نکنم؟

نیما بس کن عروسی رو بهم زدي  

نگران به همه که خیره شده بودن رو ما نگاهی کردم و گفتم خواهش می کنم  پس باهام عادي برخورد کن  عمرا  

لجبازي نکن نکنه یادت رفته من آدم لجبازیم؟ بابا گفت چه خبرتونه تمومش کنید  

نیما غرید:نه تا وقتی که نگه من رو بخشیده  باز شدم همون آدم سرد:جوابت رو قبلا هم دادم  

سوسن جلو اومد:دیوونگی نکن تینا تو هم دوستش داري به خاطر غرورت…

کدوم غرور سوسن؟مگه من غروري هم دارم؟یادت رفته جلوي شیدا زانو زدم تا مطمئن بشم نیما خوشبخت میشه؟

نیما کمرم رو گرفت:اگه غرور نیست پس چیه؟

زل زدم تو چشماش:چند لحظه فکر کن نیما،اگه من با یکی ازدواج می کردم،جلوت دستش رو می گرفتم و می بوسیدمش،بچه ام رو می دیدي اونوقت ازت چی باقی می موند؟ نگاهم کرد و بهو باهم گفتیم:مرده ي متحرك  

لبخند زدم:من همون مرده ي متحرکم که هیچی ازم باقی نمونده حالا که همه چیزم رو باختم و سوختم تو بازي دنیا اومدي می گی ببخشید  اگه تو جاي من بودي چیکار می کردي لعنتی؟

می تونم خودم باشم؟نیما باشم و جواب تیناي مرده رو بدم؟ نگاهش کردم و منتظر موندم

لبخند زد:نیما می خواد تینا رو زنده کنه  سرش رو جلوتر آورد و گفت اینجوري  ل.ب.ش نشست روي ل.ب.م بدون حرکت چند ثانیه بی حرکت ایستاد و عقب کشید  چشمام داشت پر می شد  

باز به حرف عقلم گوش دادم با اینکه تو دلم غوغا بود محکم هلش دادم عقب و سیلی ام نشست روي گونه اش

نفس گرفتم و گفتم:قبلا بهت گفتم،من هرزه نیستم و به احدالناسی اجازه نمی دم بهم دست بزنه  بهت زده گفت:تینا…

می خواي ببخشمت؟پس بیا دنبالم و به دل مرده ام جون بده،اگه بتونی باورم کنی و من رو به زندگی عادي برگردونی جلوي همه قول شرف میدم پست نزنم،البته اگه من رو مثل هرزه هاي خیابونی نبینی  

اشکی چکید روي گونه ام:نمی تونی اعتماد کنی می دونم،خوب می دونم  

رو کردم به سوسن:دوست داشتم تا ته عروسی پیشت باشم اما دیگه نمی تونم تحمل کنم  راه افتادم که برم که دستم رو گرفت:اگه اعتماد کنم چی؟ قول دادم کسی نیستم بزنم زیر حرفم  

یادت نره حرفت

من یادم نمیره اما مطمئنم فردا تو بیخیال میشی آخه از قدیم گفتن تب تند زود عرق می کنه این حس ناگهانیت فردا تموم میشه و آروم میشی اما نمی دونی چه بلایی سر من و زندگیم آوردي  راه افتادم و رفتم تو اتاقم و وسایلم رو برداشتم و از در پشتی زدم بیرون  تا پشت فرمون نشستم اشک هام جاري شد

از خونه که خارج شدم زدم کنار و به خودم نگاه کردم  دست لرزونم نشست روي لبم و یه لحظه لرزیدم  چشم هام رو بستم و اشک هام بارید  نیما:

نفسی گرفتم و دستی به سرم کشیدم که عرفان گفت یهو چی شد؟ عصبی گفتم هیچی نپرس مغزم داره منفجر میشه  

رو کردم به سوسن:چرا اینجوري کرد؟مگه نگفتین هنوزم دوستم داره؟ چون داره این کارها رو می کنه  یعنی چی؟

می ترسه اینم یه بازي باشه درکش کنید خدایی هرکی بود باور نمی کرد بعد از این همه سال و اینقدر ناگهانی یکی که بهت می گفت هرزه بگه دوستت دارم پس من چیکار کنم؟

کاري که باید بکنی،حقیقت رو بفهمی و باورش کنی بعدش تینا رو برگردونی  میشه همین الان یکی بگه اینجا چه خبره؟ نمی تونیم هرکی تینا رو دیده این قسم رو خورده  داستان این قسم لعنتی چیه؟

از مهرداد شروع شد تو عروسی تو و به من رسید وقتی با عرفان هم کلاس شدم و بعد شد قانون تینا  تانیا کنجکاو گفت براي چی چنین قانونی گذاشته؟

اولش به خاطر آقاجون بود،بعدش به خاطر پدر و مادر شیدا،و در آخر به خاطر خوشبختی نیما و آینده ي بچه اش بود  

دستی به سرم کشیدم:دارم دیوونه میشم سوسن رو کرد به مهرداد:پاشو برو پیشش  مثل برق گرفته ها گفتم لازم نکرده  همه متعجب نگاهم کردن  

لبم رو گزیدم و گفتم:منظورم اینه که بهتره سینا بره  

به سینا نگاه کردم که گفت:راست می گه من بعد از سال تحویل برمی گردم شما بعدا هم می تونید ببینیدش اما من نه  

 مهرداد خندید:گرچه می دونم یه دلیل دیگه داره اما باشه بیا بهش زنگ بزن چون آدرس خونه ي جدیدش رو به هیچ کسی نگفتم  

اخم کردم و گفتم:نخیر این توهم توئه وگرنه دلیل خاصی نداره فقط…

خندید:فقط حسودي کردي  

خواستم ردش کنم اما گفتم تهش چی؟بهتره بدونه هنوزم مال منه  

زل زدم تو چشماش:اون هنوزم زن عقدي منه پس طبیعیه نگران باشم با کی رفت و آمد داره  خندید:شما دوتا نوبرید به خدا،اون از تینا که تا دیروز همش از انتظار وصال به تو گریه می کرد الان پست زد اینم از تو که تا دیروز اصلا تینا برات مهم نبود الان نگران رفت و آمدشی  نفسی گرفتم و گفتم:چه حسی بهش داري؟

این بار مستقیم نگاهم کرد:آدم به خواهرش باید چه حسی داشته باشه؟ نفسی گرفتم:اونم اینجوري فکر می کنه؟

مجنونی ها،دارم بهت میگم خواهرمه و عاشقته از این واضح تر چی بهت بگم؟ تینا:

تا رسیدم توي خونه افتادم روي تخت و چشم هام رو بستم  یادآوري اون لحظه باعث می شد دلم بلرزه

نفسی گرفتم و اول لباس هام رو عوض کردم بعدش هم رفتم پی گیتار و شروع کردم با ساختن آهنگ جدید

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که گوشیم زنگ خورد  شماره ناشناس بود  حالا جواب بدم یا نه؟

تو فکر بودم که قطع شد و دوباره زنگ خورد  شماره ي ترنم بود  

جواب دادم جونم آجی چرا نیومدي عروسی با گریه صدام زد:تینا دلم لرزید:چی شده؟ هیراد…هیرادم

چی شده ترنم سکته کردم؟ می گن مفقود شده  گیتار از دستم رها شد:چی؟

رفت ماموریت اما برنگشت الان می گن هیچ جا نیست تینا دارم سکته می کنم  الان میام پیشت  

نمی خواد نمی خوام فعلا خانواده ام بفهمن فقط داشتم دق می کردم تا به یکی بگم و آروم بشم  اگه تنهایی بیام  

نه تینا فقط دعا کن پیدا بشه  امیدت به خدا باشه  ممنون یکم آروم تر شدم  کمک لازم داشتی من هستم  من فعلا برم خداحافظ  خداحافظ  

گوشی رو قطع کردم.این چه بلایی بود که سر ترنم اومد؟ به خودم نگاه کردم:درداي خودت کم بود اینم اضافه شد  

عصبی اول موهام و آرایشم رو شستم و باز گیتار رو گرفتم دستم و شروع کردم به گیتار زدن  خدایا بزرگیت رو شکر،اگه امشب خبر مفعودي هیراد نمی رسید به خاطر غم خودم می مردم اما حالا تمام فکرم سمت هیراده

اصلا دیگه حوصله ي ساختن آهنگ رو نداشتم  

خودم رو پرت کردم روي تخت و چشم هام رو بستم به امید اینکه فردا روز بهتري باشه  نیما:

سینا هر چقدر زنگ زد یا اشغال بود یا جواب نمی داد  سوسن گفت:راحتش بذارید تنها باشه بهتره  سینا سرش رو تکون داد و گفت:باشه

عصبی گفتم:چی چی رو باشه؟بدو اونقدر زنگ بزن تا جواب بده سوسن گفت:اونطوري گوشیش رو خاموش می کنه  عصبی مشتم رو کوبیدم روي میز:لعنتی.

سینا دستش رو گذاشت روي دستم:آروم باش اگه از الان بگردي خیلی زود حقیقت رو کشف می کنی اون وقت می تونی با خیال راحت بري دنبالش و بر گردونیش  سوسن گفت:البته اگه بخشیده بشی

چشم هام رو بستم:من می رم خونه دیگه حوصله ي اینجا موندن رو ندارم از در بیرون رفتم و وارد خونه شدم

بدون اینکه برم تو اتاق رفتم تو حال و گوشیم رو درآوردم و آهنگ جدید تینا رو گوش کردم تو شبیه هیشکی نیستی عاشقی و بی حواسی  ریشه کردي تو وجودم تو یه بیماریه خاصی یادگاریم ندارم هیچی از تو جا نمونده  هیشکی با رفتنه هیشکی اینجوري تنها نمونده

اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره  هیچی و بی تو نمیخوام بگو این بارون نباره خوابی و بیداره چشمام نفسم میگیره برات کاش یه بار بهت میگفتم جونه منی جونم فدات جونم فدات وحشته باختنه دستات بدترین جاي قماره  میشکنه قلبمو چشمات نمیخواد به روم بیاره یه جورایی ته قلبم هنوزم امیدوارم  عشقه تو , تو این شرایط نمیذاره کم بیارم اعتیاد من به چشمات راه درمونی نداره  هیچی و بی تو نمیخوام بگو این بارون نباره خوابی و بیداره چشمام نفسم میگیره برات

کاش یه بار بهت میگفتم جونه منی جونم فدات جونم فدات ★حمید عسکري قمار★

خدایا چرا اینقدر آهنگ هاش به دلم می شینه؟ چرا خدایا؟چرا این کار رو با زندگی ما کردي؟ حس می کنم قلبم داره می ترکه  

خدایا چرا تینا رو باور نکردم؟چرا چشم هام رو بستم؟

من که عاشقش بودم من که بیشتر از هرکسی می شناختمش چرا من باورش نکردم؟ چشم هام رو بستم گوشیم رو برداشتم  کلی با خودم کلنجار رفتم که بهش زنگ بزنم  کمی بعد صداي خواب آلودش پیچید توي گوشم:بله؟ با غم گفتم:تینا صداش هوشیار شد:تو!

نفسی گرفت:چرا زنگ زدي؟

خواهش می کنم قطع نکن چی می خواي؟

می خوام باهات حرف بزنم من حرفی باهات ندارم

اما من یه عالمه حرف دارم که بزنم  حوصله ات رو ندارم خوابم میاد  خواهش می کنم  تینا:

لعنت به دلی که نمیذاره آدم با عقلش پیش بره:می شنوم

خوشحال گفت:می خوام از روزایی حرف بزنم که نبودي،می خوام تو هم بدونی من چی کشیدم بی حوصله گفتم:ولی من می دونم چی کشیدي متعجب گفت:می دونی؟

آره از اونجایی که من مثل شما نیستم به محض پیدا کردنتون رفتم پی سال هایی که نبودم و فهمیدم به خاطرم سه سال تمام تو تیمارستان بودي پس فکر کنم حرفی باقی نمی مونه چرا حرفی باقی می مونه دیگه چه حرفی می خواي بزنی؟ در مورد حال و روزم  عصبی گفتم:اما من…

فقط گوش کن

نفسی گرفتم که گفت:روزي که اومدم خونتون و اون نامه رو دیدم یه لحظه دلم لرزید  

با خودم گفتم خدایا چی شده که تینا بدون اطلاع من رفته؟اون کوچک ترین موضوع رو هم به من می گفت  

اما خودم رو دلداري دادم  

تینا دختر عاقلیه بدون فکر هیچ کاري نمی کنه

شب بهت زنگ زدم،اما با شنیدن خاموش بودن گوشیت دلشوره ام دو برابر شد  عرفان دلداریم داد که حتما شارژ گوشیش تموم شده اما خودشم نگران بود  حال و روزم خیلی بد بود مخصوصا به خاطر اینکه چند روز آخر خیلی نگران بودي  دو روز که گذشت همه نگران شده بودن  

خواستم برم پیش پلیس اما پدرت گفت از دوستات شروع کنیم  از هرکی که می شناختم پرسیدم که ازت خبر دارن یا نه  

وقتی از همه نا امید شدم با دلشوره اي که هر لحظه بیشتر میشد رفتم پیش پلیس  چون خودت رفته بودي هیچ کاري نکردن اما تهش وقتی 10 روز گذشت دنبالت گشتن الان گفتنش راحته،فقط 10 روز نبودي اما براي من همه چیز سخت و سخت تر می شد  

10 روزي که هر لحظه اش برام مثل یه قرن بود  با شروع شدن جست و جو خیالم راحت شد  مطمئن بودم پیدات می کنن  اما هرچی می گشتن نبودي  

مثل یه قطره آب شده بودي رفته بودي تو زمین اي کاش می بودي و حالم رو می دیدي  

هر روز گریه،هر روز دلتنگی،دیوونگی،تنهایی و غم  هر روز یه قرص خواب و گیتار و چشماي سرخ  

نبودي،اما من می دیدمت،نبودي اما من باهات زندگی می کردم  اونقدر حالت هام بد بود که بردنم پیش روانپزشک  

گفت جنونه،مجنونت شدم برام بهتره که تو تیمارستان باشم  حالم رو نمی فهمیدم  

رفتم تینارستان اما با تو،تویی که فقط من می دیدمت و بقیه نمی دیدنت  می گفتن دیوونه شده،شده بودم،دیوونه ي تو  نیما سکوت کرد  

اشکم رو پاك کردم و با بغض گفتم:خب بعدش؟ نفسی گرفت:تو شده بودي دنیام  

باهات حرف می زدم،غذا می خورم و زندگی می کردم  دکترا سعی می کردن بگن تو رفتی تو نیستی  

حرفشون رو باور نمی کردم و بازم به بودنم با تو ادامه می دادم،تینا منم زجر کشیدم  سه سال بعد که هر روزش عذاب بود و زجر،گذشت  خسته که شدم از تیمارستان بیرون اومدم  شیدا شد پزشک معالجم  شیدا شد سنگ صبورم

از تو بهش گفتم از رفتار هات از زیبایی هات  اما هیچ وقت نگفتم تو کی هستی  

روزي که اومدي با تموم وجود دوست داشتم بگی بی گناهی اما تو،اون کلمه ي لعنتی رو به زبون آوردي و نابودم کردي،تینا لهم کردي خواستم بیام دنبالت که شیدا بهم زنگ زد  با دیدن اسمش منصرف شدم  

همون لحظه تصمیم گرفتم با اون ازدواج کنم

شاید عجولانه بود شاید از روي عصبانیت بود اما تصمیمی بود که اون لحظه ایمان داشتم درسته الان نه شیدایی هست نه بچه اي الان،الان فقط تویی با غم گفتم:به نظرت این حرف ها آرومم می کنه؟نه تو داري با خودخواهی خودت رو آروم می کنی و من رو زجر می دي

تا ابد یادم نمیره اون روز تو کافه بهم گفتی ج…ه با التماس گفت:من رو ببخش  نمی ترسی؟

متعجب گفت:چی؟

نفسی گرفتم:نمی ترسی ازم بازي بخوري؟نمی ترسی اینا یه بازي باشه؟ خندید:دیگه مهم نیست الان فقط تویی که مهمی  

با غم گفتم:خواهش می کنم تمومش کن نیما اینقدر زجرم نده  باشه  قطع می کنم دوستت دارم

صدا کم بود،ضعیف بود اما مطمئنم بود مطمئنم این حرف رو زد و شنیدم  

گوشی رو قطع کردم و دستی به سر و روم کشیدم  خدایا دارم دیوونه میشم

قلبم با تمام وجود من رو به سمتش می کشونه اما عقلم پسش می زنه

به خودم تو آینه نگاه کردم:عوض شدي تینا،قبلا بنده ي دلت بودي و هرچی می گفت قبول می کردي اما الان موندي تو دوراهی عقل و احساس.

دراز کشیدم و به سمت پنجره برگشتم  به آسمون تیره نگاه کردم

چشم هام رو بستم و به خواب رفتم نیما:

آروم گفتم دوستت دارم  

مطمئن نبودم شنیده باشه گرچه دوست داشتم بدونه به گوشی نگاه کردم و بلند شدم رفتم تو اتاقم  لباس هام رو عوض کردم و رفتم حموم  زیر دوش ایستادم و چشم هام رو بستم  

یکبار براي همیشه همه ي حقیقت رو می فهمم و راحت می شم  

آب رو بستم و بیرون اومدم  

با همون حوله روي تخت پخش شدم و چشم هام رو بستم  روز بعد همه رو جمع کردم خونه

با اومدن همه یه دفتر و خودکار برداشتم و رفتم روي صندلی نشستم:خب ممنونم همه اومدین تانیا کنجکاو گفت:خب داستان چیه؟ پیدا کردن حقیقت زندگی تینا عرفان گفت:نقشه ات چیه؟

اول باید از بین حرفهاي تینا مهم ترینشون که ممکنه به علت تاخیرش ربط داشته باشه رو پیدا کنیم و بنویسیم بعدش بگردیم دنبال سرنخ ها و حقیقت  عرفان گفت:وا چجوري حرف هاش رو سوا کنیم؟ فکر کنید  

همه ساکت شدن که یهو آقا رحمان گفت:آهان یادتونه وقتی اومد عروسی رو بهم بزنه گفت مسیر زندگیش بین تهران و تبریز عوض شد  بشکنی زدم:آره یادم اومد

روي صفحه ي اول نوشتم:تغییر مسیر زندگی تینا در شهري بین تهران و تبریز گفتم ادامه بدین  

عرفان گفت:اون سري هم تو کافه گفت گم شده بود  سرم رو تکون دادم و نوشتم:امکان گم شدن تینا  

کمی فکر کردم و گفتم:می گفت خونه اش تیمارستانیه که توي شماله  کمی فکر کردم:اسمش چی بود؟

عرفان گفت:آرامش؟همون جایی که سوسن هم بود؟ لبخند زدم:خوب شروع کردیم نوشتم:آسایشگاه آرامش  

فکر کردم و گفتم:دیروز،دستش رو دیدین؟

عرفان بهت زده گفت:دستش؟

سرم رو تکون دادم:آره جاي بخیه داشت که حسابی هم قدیمی بود  

یهو یاد دست عرفان افتادم:یادته 10 روز بعد از گم شدنش لیوان رو زدي رو میز و شکست و بخیه خوردي؟

سرش رو تکون داد و گفت چه ربطی داره؟ نشونم بده  

عرفان دستش رو نشون داد.

پریدم هوا:آره مثل این کهنه بود  

تانیا گفت:اون شب می گفت خوشحاله اون اتفاق لعنتی براش افتاده پس باید بلایی سرش اومده باشه که خیلی وحشتناك بوده  

همه رفتن تو فکر که مادرش گفت:آدم ربایی؟

بابا سرش رو تکون داد:فکر نکنم اون وقت نمی تونست برگرده و اگه پاي پلیس هم وسط می اومد برش می گردوندن  

سرم رو تکون دادم:حق با باباست  همه بازم فکر کردن به حرفاش  

کمی بعد سوسن آروم گفت:همون اتفاقی که براي خانواده ام افتاد  متعجب گفتم:چی؟

سوسن گفت امیدوارم قسم شکستن نباشه حرفم عرفان متعجب گفت:تصادف؟ دلم لرزید:تصادف؟تصادف کرده؟

تو دفتر نوشتم و گفتم:تینا نرسید سر قرار با آرتین پس،ممکنه جایی بین تبریز و تهران تصادف کرده باشه و بعد گم شده باشه؟

می گفت از بیمارستان متنفره ممکنه دلیلش بستري شدن طولانی مدت بوده باشه؟ همه ساکت شدن  

ایستادم:باید بریم عرفان گفت:کجا؟

بین تهران و تبریز عرفان تو باهام بیا  عرفان ایستاد:یعنی مدرکی هم مونده؟

نباشه هم با پول می تونیم از دکترا و پرستارا حرف بکشیم  رو کردم به بقیه:من میرم نمی دونم چقدر طول بکشه  عرفان رو کرد به سوسن:پاشو بریم  سوسن متعجب گفت:من؟

آره خوب با یه تیر دو نشون می زنیم هم حقیقت رو می فهمیم هم یه ماه عسل می ریم  سوسن ایستاد:باشه  

اول رفتیم یکم وسایل جمع کردیم بعدش هم سوار شدیم و اول رفتم کرج  طی چند روزي که اونجا بودیم هیچ سرنخی نبود  عرفان گفت بهتره بریم قزوین  

باهاش موافق بودم بنابراین راه افتادیم سمت قزوین  یه هفته هم اونجا معطل شدیم که باز هم خبري نبود  

البته همش از سوسن می پرسیدیم که تینا کجا تصادف کرده اما جواب نمی داد کلافه و ناامید راه افتادیم سمت زنجان  داشتم نا امید می شدم از بی گناه بودن تینا  همه جا رو گشتیم بدون اینکه اثري ازش پیدا کنیم  

اما یه چیزي من رو کشوند سمت بزرگترین بیمارستان زنجان  اونقدر از پرستارا خواهش کردم اما جوابی نگرفتم  روي صندلی نشستم و گفتم حالا چی عرفان؟

عرفان به سوسن نگاه کرد:سوسن بگو کجاست؟فقط بگو کجاست تا بتونیم پیداش کنیم سوسن سکوت کرد و دست هاش مشت شد  

بهش خیره شده بودم که یهو یکی صدا زد:سوسن تویی؟

به دکتر تقریبا پیري که این رو گفته بود نگاهی کردم که سوسن ایستاد:سلام دکتر خوبی؟خانواده خوبن؟

ممنون دخترم تو چطوري؟از وقتی رفتی تینا بی معرفت سراغی از من نگرفته حالش خوبه؟شوهر و خانواده اش رو پیدا کرد؟ جرقه اي تو ذهنم زده شد

سریع ایستادم:آقا شما تینا رو می شناسید؟ متعجب گفت:آره مثل دخترمه

رفتم جلوش:آقاي دکتر من شوهر تینام اومدم حقیقت رو پیدا کنم میشه کمکم کنید؟ دکتر نگاهی به سوسن کرد و گفت:راست میگه؟ سوسن گفت:بله

خوشحال گفتم:آقاي دکتر خواهش می کنم یکبار این شک رو از بین ببرین و حقیقت رو بهم بگید نگاهم کرد:بعد از این همه سال؟دیر نیست جوون؟ باید بفهمم،باید بدونم تورو خدا تورو جون بچه ات کمکم کن دکتر با غم گفت:بچه ام؟متاسفانه از دست دادمش

با غم گفتم:متاسفم اما همه ي خانواده ي تینا دربه در دنبال حقیقتن  دکتر زد روي شونه اما الان که نمیشه وایسا تایم کاریم تموم بشه  سرم رو تکون دادم:کجا ببینمتون؟

آدرس یه رستوران رو داد و ازمون خواست ساعت 8 بریم اونجا موضوع رو که به بابا اینا گفتم خیلی خوشحال شدن بالاخره ساعت 8 شد و ما رسیدیم رستوران  دکتر کمی دیر رسید

اما تا نشست گفتم:آقاي دکتر دارم از نگرانی می میرم توروخدا زود بگید  لبخند زد و شروع کرد به تعریف کردن ماجرایی که هر لحظه نفسم رو می برید: یه روز،15 مرداد طبق معمول داشتم کارهام رو می کردم که یه دختر آوردن  یه دختر آسیب دیده ي تصادفی که به اندازه ي یه تار مو با مرگ فاصله داشت  نه اسمی داشت نه نشونی هیچ چیز جز لباس هاي تنش و یه حلقه  

وقتی آوردنش دست چپش کاملا خورد شده بود،حتی الانم سه سانت از دست چپش کوتاه تره  پاي راستش شکسته بود

طحالش پاره شده بود اما از همه بدتر،ضربه اي بود که مغزش وارد شده بود  دکتر ساکت شد  

هر لحظه مشتم بیشتر فشرده میشد  عصبی گفتم:خب؟

لبخند زد:کم طاقت شدي پسر،وقتی همه چیز رو بشنوي چیکار می خواي بکنی؟

به اطراف نگاه کرد:پاشید بریم خونه ي من اینجا محیط مناسبی براي عکس العمل نشون دادن نیست

دکتر ما رو برد خونه اش تا رسیدیم گفتم خوب؟

میگن ماشینش افتاده بود تو دره و جوري سوخته بود که هیچ چیزي ازش باقی نمونده بود و حتی پلاك هاي ماشین هم مخدوش شده بود  

خب چی شد؟چی شد که برگشتنش 4 سال طول کشید  

من بردمش اتاق عمل و روي مغزش جراحی کردم و بعدش هم طحالش رو جراحی کردن  وقتی طحالش رو جراحی می کردن دوبار قلبش ایستاد  اما نمی دونم چه سرسختی اي بود که زنده موند  

بعد از عمل طحال بردنش بخش تا بعد از ثابت شدن علائم حیاتی روي دست و پاش عمل انجام بدن زنده موند و دست و پاش هم مورد عمل قرار گرفت  اما بعدش تینا رفت تو کما  گوشی از دستم رها شد  

دستم رو روي گلوم گذاشتم و بهت زده زمزمه کردم:کما؟

سرش رو تکون داد:آره کما کمایی که 2 ماه طول کشید  

چون هیچ پولی نداشت و این مدت کسی دنبالش نیومده بود و از طرفی هیچ پیشرفتی تو درمانش ایجاد نشده بود

تصمیم گرفتیم که دستگاه ها رو قطع کنیم وقتی رفتم تا این کار رو بکنم دیدم بیدار شده  

اولین چیزي که گفت من رو ترسوند،تینا گفت که…که من،من کی هستم بهت زده گفتم:یعنی چی؟

دکتر نگاهم کرد:حافظه اش رو از دست داده بود  عرفان گفت:شوخی جالبی نیست دکتر

فریاد زد:دکتر راستش رو بگو چرا شوخی می کنی؟ دکتر سري تکون داد و گفت متاسفم این تمام حقیقته  زل زده بودم به دهنش  سرد گفتم:بعدش؟

دکتر نگاهم کرد:بعد از دو ماه بردنش آرامش تا اونجا زندگی کنه  اسمی نداشت براي همین براش یه شناسنامه خریدم با اسم الینا احمدي  تو آرامش با سوسن دوست شد  مثل دوتا خواهر زندگی می کردن

بعد از یک سال و نیم یه خاطره از خانواده اش رو به یاد آورد

تا اون موقع تو بی خبري بود و زجر می کشید اما بعدش به خاطر این زجر کشید که چرا از اونا دوره؟

با گذر زمان تو رو به یاد آورد و تازه سختی هاش شروع شد  

دلتنگی براي خانواده اش کم بود کم کم از عشق و دوري تو هم زجر کشید تا اینکه اومد تهران و اونجا زندگیش رو شروع کرد

هر از چند گاهی می گشت دنبالتون تا شاید ردي از شما پیدا کنه اما خیلی سخت بود چون هیچ اسمی به یادش نیومده بود  

کم کم خسته شد،گشتن رو رها کرد و یه زندگی پوچ رو شروع کرد یه زندگی که فقط اسمش زندگی بود

اما باز اومد دنبالتون تا اینکه اون داستان قرض پیش اومد و بقیه ي ماجرا رو هم می دونید  عرفان و سوسن علنا گریه می کردن اما من خشک شده بودم  نه می تونستم گریه کنم نه حرفی بزنم  فقط به زمین نگاه می کردم  

از خونه بیرون زدم و شروع کردم به قدم زدن  

تمام حرفاش،تمام آهنگ هاش،تازه داشتن معنی می گرفتن  روي جدول نشستم و به زمین خیره شدم  گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم بهش کمی بعد گفت:چیه؟چرا زنگ زدي؟ با تمام غمم صداش زدم:تینا  

متعجب گفت:چیزي شده؟چرا صدات اینجوریه؟ یه کلمه گفتم:زنجانم نفسش رفت  

چشمام رو بستم و یه قطره اشک از چشمم چکید  گفت:پس همه چیز رو فهمیدي،می خواي بگی ببخشید؟ نه چون لیاقتش رو ندارم پوزخند زد:خوبه که می دونی  لبخند زدم:ببخشید  خندید:نه نمی تونم  صداش زدم:تینا

قطع می کنم

صداي بوق ممتد تو گوشم پیچید

دستی به سرم کشیدم و با غم سرم رو گرفتم سمت آسمون:لعنت به تو دنیا تینا:گوشی رو قطع کردم و هق هقم اوج گرفت  بعد از این همه سال بالاخره همه چیز روشن شد  نیما رفت پی حقیقت و فهمید

یه لحظه رفتم سمت گوشی تا بهش زنگ بزنم اما منصرف شدم  

مگه وقتی که دلم رو شکوندن سراغی ازم گرفتن که حالا من این کار رو بکنم؟

براي وسوسه نشدنم گوشی رو کوبیدم روي زمین و شروع کردم به ساختن آهنگ جدیدم نیما:

رسیدیم تهران و رفتیم خونه ي تینا اینا  همه کنجکاو و منتظر بودن  

دستی به سرم کشیدم و گفتم:باید پیداش کنم،باید به پاش بیفتم تا من رو ببخشه

.ترنج خانوم گفت:بگو چی شده دارم سکته می کنم؟ بعد از یک روز،به زانو افتادم و شروع کردم به گریه کردن همه نگران نگاهم کردن و آقا رحمان گفت چی شده آخه؟ عرفان به گریه افتاد و هیچ کس نتونست حرفی بزنه  سوسن شروع کرد به تعریف کردن  

همه به گریه افتادن و هیچ کس نمی تونست حرفی بزنه  ایستادم:پیداش می کنم و برش می گردونم  

سوسن با غم گفت:تینا آدمی نیست که کینه به دل بگیره اما،اما نمی دونم در مورد شما چیکار می خواد بکنه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن