خانه / آخرین مطالب / رمان دنیای کژال

رمان دنیای کژال

رمان دنیای کژال

نوشته غزل.شمس

مقدمه:
دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز میگشود دو چشمان بسته را

میشست کاکلی به لب آب تقره فام
آن بالهای نازک زیبای خسته را

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

قسمتی از رمان :

ضربه ی محکمی زد و آه عمیقش تو اتاق پیچید
مثل همیشه از اولش نگاهم به سقف بود
حالم از خودم بهم میخورد
اما این زندگی من بود
دنیای من بود
منی که اگر میخواستم یک شب به تنم استراحت بدم نمیدونستم فرداش زنده میمونم یا نه
نفس عمیقی کشید و از روم کنار رفت
به زندگی نکبت بازم پوزخند زدم
شده بودم وسیله آروم شدن مردا خسته بودم
تمام تنم درد میکرد
نفس هاش آروم شد و گفت:پولت رو میز توالته برش دار و برو
بدون اینکه چیزی بگم از جام بلند شدم
مثل رباتی بودم که از دستور صاحبش اطاعت میکنه
پولای روی میز توالتشو شمردم
-اینکه ۵۰ تومنش کمه
پوزخندی زد و گفت:واسه تویی که از عقب رابطه داری زیادیم هست
حالام برو بیرون حوصله صدای تو و امثال ترو ندارم.
به اینطور حرف زدن عادت کرده بودم
به اینکه مثل یه تیکه آشغال باهات برخورد کنن
فقط چون واسه زنده موندنت داری دستو پا میزنی
پولارو توی کیفم گذاشتم و بعد از پوشیدن لباسام از آپارتمان مردی که حتی اسمشم نمیدونستم بیرون اومدم.
☆☆☆☆☆☆☆☆
رژ قرمزمو روی لبای کبود و بی روحم زدم.
کنار خیابون ایستادم و منتظر حقوق امروزم شدم!
دست کم ۱۰ تا ماشینو رد کردم تا به یکی که سرش به تنش می ارزید رسیدم.
پسر جوون و خوش پوشی بود سوار bmw مشکی رنگش بود و دنیارو از توی ماشین قشنگش میدید
عینک دودیشو از صورتش کنار زد و گفت:ساعتی چند میگیری؟
گلوی خشکمو تر کردم و گفتم:بستگی به نوع رابطت داره
لبخندی زد و گفت:زیاد خشن نیستم خوشگله
-من رابطه جلو ندارما
یکمی فکر کرد و گفت:باشه مشکلی نیست.
-۱۰۰ خوبه؟
سرشو تکون داد و گفت:بیا بالا
سوار ماشینش شدم و حرکت کرد
بوی عطر گوچی گیلتی که رو خودش خالی کرده بود تمام ماشینو گرفته بود
موسیقی بی کلامش آرامش بخش بود اما نمیتونست تشویش روح کثیف و خستمو اروم کنه.
از پنجره به بیرون خیره بودم که دستش روی رونم نشست و آروم نوازشش کرد.
اهمیتی ندادم. دیگه به دستمالی شدن عادت کرده بودم.
صدای بمش بلند شد و گفت: میگم من فردا یه مهمونی دارم میتونی شب بمونی و فردا همراهم باشی؟
برای من که فرقی نمیکرد. کسی توی خونه منتظرم نبود که شب برگردم.
پدر معتادم سکته قلبی کرد و منو با یه خروار قرض باقی گذاشت.
مادرمم وقتی من بچه بودم با معشوقه دوران جوونیش قرار کرد.
حتی نمیدونم چه شکلیه
-باشه مشکلی نیست فقط…
خودش فهمید چی میخوام بگم که گفت:مشکلی نداره بیشتر میدم بهت
باشه ای گفتم و به صورتش نگاه کردم.
لبخندی زد و نوازششو روی پام بیشتر کرد.
صداش دوباره اومد که گفت:راستی اسمت چیه؟
من هیچ وقت اسم واقعیمو به کسی نمیگفتم برای همین اولین اسمی که به ذهنم رسید گفتم:شیرین
-اسم قشنگیه
بهتر بود باهاش حرف بزنم شاید میتونست یکمی حواسمو از زندگیم پرت کنه
-خب اسم تو چیه
-امیر. چند سالته به نظر بچه میای
لبخند تلخی زدم.
به اینهمه بدبختی هنوز بچه به نظر میرسیدم؟
شاید قیافم بچه بود اما ذاتم یه پیر زن رو به موت بود.
-۱۸ سالمه
امیر-چه خوب منم ۲۵ سالمه
چیزی نگفتم.
پشت چراغ قرمز رسیدیم که گفت:خونه من دوره. تا برسیم سرگرمم کن.
خوب میدونستم معنی این حرف یعنی چی.
برای همین سرمو تکون دادم
زیپ شلوارشو کشید و یکمی از پاش پایین داد.
پایین تنه خیسشو دستم گرفتم و آروم شروع کردم.
روزای اول حالم بابت این کار حالم از خودم و زندگیم بهم میخورد اما بعد دیگه عادت کردم.
مجبور بودم. برای اینکه از گشنگی نمیرم مجبور بودم.
جایی کاری واسه من نبود. چون سواد آنچنانی نداشتم که بخوان بهم کار بدن.
فقط از دار دنیا یه خونه داشتم همینو بس.
صدای آهش در اومده بود و با موسیقی توی ماشین قاطی شده بود.
مثل اینکه چراغ سبز شد چون راه افتاد.
اومدم بلند شم که گفت:تو ادامه بده من تمرکز دارم رو رانندگی.
چیزی نگفتم و ادامه دادم.
چند دقیقه بعد سرمو بلند کرد و گفت:بقیش باشه واسه تو خونه.
و اشاره ای به بیرون کرد.
نگاهم به جایی که اشاره کرد افتاد.
یه خونه ویلایی نسبتا بزرگ بود.
از این خونه ها زیاد دیده بودم. حتی بزرگ تر از اینو.
فقط آه پر حسرتی کشیدم و هیچی نگفتم.
در خونه رو با ریموت باز کرد یه عمارت سفید بود با کلی دار و درخت.
خوش بحالش.
اگر منم تو همچین خونه ای بدنیا میومدم و بزرگ میشدم هیچ وقت…
افسوس من که فایده نداره فقط حال خودم خراب تر میشه.
ماشینو پارک کرد و گفت:پیاده شو.

این رمان بصورت آنلاین میباشد لذا جهت حفظ حقوق نویسنده از دوستان تقاضای اتصال به کانال تلگرام نویسنده را میطلبیم

جهت اتصال به کانال تلگرام رمان دنیای کژال از اینجا کلیک کنید

 

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت هجدهم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *