آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 1

Rate this post

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

نور ماه در تاريكي اناق روشنايي رويايي و وصف ناپذيري را بوجود اورده بود همه جا پر از سكوت ناگفته ها بود بسختي ميتوانستم عكس هاي البوم را مشاهده كنم ولي از بوي فضاي البوم و تصوير هاي محو البوم فضا را حس ميكردم حس هي متضاد به قلبم چنگ ميانداختند خوشحالي ديروز….اندوه امروز …بد بختي فردا

در ذهنم خاطراتي محو از گذشته جريان داشت خانواده اي خوشبخت ..صميمي ..خانواده اي پنج نفره كه حالا ريشه اش در دستان باد بود در تاريكي به چهره ي زيبا و مهربان مادرم كه در عكسي لبخند خود را داشت چشم دوختم بي اختيار اشك از چشمانم روان شد…دو سال ميگذشت ولي وجودش در قلبم لبريز بود همه جا اسم مادرم بود در حاشيه كتابهايم …هر صفحه خاطراتم و نجوا هاي شبانه ام وقتي او رفت بهار زندگي ما به خزاني اشفته تبديل شد و من تازه طعم تلخ بدبختي را به معناي واقعي ميچشيدم و ان را با تمام وجود مزه مزه ميكردم در همين افكار بودم كه صداي قهقه هاي منفور روشنك در فضاي خانه پيچيد احتمالا پدرم وارد خانه شده بود با سرعتي باور نكردني موقعيت خود را يافتم و به حالت خواب چشمانم را بستم انگار پچ پچ ميكرد چرا پدر نميفهميد زندگي هوس نيست …چرا مادرم را بدبخت كرد و ما را به خك سياه نشاند انهم به خاطر يك افريته اما همه ي چشمها بسته شده بود خواهر و برادر بزرگترم كه ازدواج پدر را به معناي ازادي تمام معنا ميديند و به هر بهانه اي از پدر باج ميخواستند هيچ نگراني نداشتند ولي من ..من كه كوچكترين عضو خانواده ي افشار بودم خطر را نزديك ميديم خيلي نزديك  از تابش مستقيم نور خورشيد بر چشمانم ناچار از خواب بيدار شدم نرگس خانوم مستخدم خونه باغ در حالي كه اتاقمومرتب ميكرد بشاشو شادمان صبح بخير گفت   -صبح بخير نرگس خانم….ديشب بهزاد اومد؟

نرگس چهره اش تو هم رفت و كنارم روي تخت نشست ارام در گوشم نجوا كرد –خانوم جان حمل بر سخن چيني نباشه ولي بهزاد خان شب نيومد وقتي واسه نماز صبح بيدار شدم ديدم تلو تلو خوران اومد خونه…

سرشو نزديك تر اورد و دم گوشم گفت –فكر كنم مست بود …منم از ترسم نماز نخونده رفتم اتاقم ..اخه جسارت نباشه ولي ميگن ادم مست خطرناكه

مونده بودم از حرف هاي نرگس بخندم يا گريه كنم اما به وضعيت ما گريه بيشتر ميومد سر تاسف تكون دادم و از نرگس تشكر كردم اگر او را نداشتم چه ميكردم

ميز صبحانه مثل هميشه اماده و مرتب و باسليقه عالي نرگس چيده شده بود كنار سايه نشستم و اروم سلام كردم بابا مثل هميشه نه تنها جواب سلام منو نداد بلكه اضافه بر اون محكم سرم داد زد –تو رفتي سراغ صندوقچه؟ مطمن بودم كار روشنكه نگاه پر از نفرتمو تو چشماش دوختم و با صداي از ته چاه در امده گفتم –چقدر خبرا زود ميرسه

پدر باشدت زيادي فرياد كشيد بطوريكه در جاي خود م محكم لرزيدم –با توام رها….اونجا چه غلطي ميكردي مگه نگفتم هيشكي حق نداره بهش دست بزنه

به زور جلوي فوران اشكهايم رو گرفتم و از جا پاشدم با لبهاي لرزان داد زدم – بابا من حق دارم با مامانم خلوت كنم …براي چي ميخواي خاطراتش بميره…

  • سايه دستمو گرفت و ازم خواست بشينم اما خشم من مجراي واسه لبريز شدن يافته بود فرياد زدممن نميذارم ياد مادرم تو اين خونه بميره …روشنك جان شما هم همه تلاشتو بكن

اينبار سايه سرم فرياد زد –بشين رها حق نداري سر بابا داد بزني …روشنك جاي مادر ماست

  • سرم رو به نشانه ي تاسف تكان دادم ايا او خواهر من بود اشك هايم روان شدند و از ته دل داد زدمواقعا كه….

به سمت اتاقم به راه افتادم تا به بهانه ي مدرسه از اون محيط مسموم و نفرت انگيز خلاص شم

مثل هميشه مهسا منتظرم دم در ايستاده بود و اين و پا و اون پا ميكرد وقتي منو ديد با شور و نشاط هميشگي سلام كرد

-ميخواستي ديرتر بياي الان به زنگ اخر هم نميرسيم…

-اخه سايه مجبورم ميكنه صبحونه بخورم نميدونم چرا از وقتي مامانم فوت كرده همه حتي اون افريته ميخواد مادر من باشه

مهسا لب به دندان گزيد و گفت –داري زياده روي ميكني رها خودتو وقف بده پدرتو هم انسانه دوست داره تو اين سن يكي باشه بهش برسه

ميدونستم زياده روي كردم براي همين نميخواستم ديگه حرف بزنم تمام طول راه فقط مهسا حرف ميزد و من شنونده بودم توي مدرسه هم انقدر ذهنم درگير بود كه حتي كلمه اي در ذهنم بر جا نميموند دبير تاريخ و فلسفه و …همچنان به من تذكر ميدادند ولي من توي لاك خودم بودم

مهسا و سيما هم مدام نمك به زخمم ميپاشيدند سيما وسط شوخي از من ميخواست كه با وضيعت جور شم حرفاش حقيقت بود

سه تايي با هم درحال برگشت به خونه بوديم كه سيما شروع به موعظه ي من كرد –رها ..تو تازگيها اصلا درس نميخوني ..اصلا هم بهت نمياد عاشق باشي …به خاطر موضوع هاي پيش و پا افتاده زندگيتو خراب نكن چشم باز ميكني ميبيني ته دره اي

مهسا-وللله گه منم قيافه به اين نازي داشتم استخاره نميكردم تو كه پول هم داري نياز به درس خوندن نداري يكي رو انتخاب كن هم از دست نامادري راحت ميشي هم زندگيت عالي ميشه

سر تكان دادم و با اندوه گفتم –اولا كه چي بشه از چاله بيفتم تو چاه ..دوما از الان كه نميتونم به فكر باشم بعد از بيستو پنج سالگي

تا خونه با ذهنم و پندو اندرزهاي سيما و مهسا كلنجار رفتم ولي به نتيجه اي نرسيدم وارد خونه كه شدم از بوي غذاهاي متنوع دلم غنج ميرفت با خوشحالي به بهزاد كه رو مبل لم داده بود و سيگار ميكشيد گفتم –خبريه ؟مهمون داريم ؟

بهزاد از سيگارش كامي گرفت و گفت –خبريه ولي خير نيست مهينو و خانوادش شام ميان اينجا…

خنده رو لبهام ماسيد شروع كردم به داد فرياد –اخه مگه اينا زندگي ندارن بهزاد تو يه چيزي بگو من خوشم نمياد هي مهين و اون پسراي چشم ناپاكش با اون شوهر الكليش بيان اينجا بابا ميخوام تو خونه خودم راحت باشم  بهزاد سيگارو تو جا سيگاري خاموش كرد و با لحن دلسرد كننده اي گفت –رها از غر زدن هات خسته شدم بسه ديگه ..اگه سهم الارثتو ميخواي بايد كنار بياي روشنك دختر خاله ي باباست مادر ما بازيچه بود واسه بالا رفتن بابا همه ميدونستن پدر عاشق روشنكه ..براي پس گرفتن حق مادر هم كه شده كوتاه بيا نذار ارث ما بيفته دست اين نوكيسه ها

حرفاش ارومم ميكرد در حال فكر كردن بودن كه با صداي گرمش به خودم اومدم –خواهر كوچولو برو درساتو بخون كه شب مشكل نداشته باشي

لبخندي به وسعت اسمان به رويش پاشيدم نميدونم چرا ولي اميدوار شده بودم انگار من هم بايد افكار بچگانه رو رها ميكردم و با سياست بيشتري عمل ميكردم

تا عصر درس خوندم تازه نتيجه گرفته بودم كه نبايد براي مسايل خونوادگي خودمو بدبخت كنم شايد تحصيلات روزي دست اويزي شد براي فرار از نحسي زندگي من

لباسي ساده پوشيدم به توصيه ي سيما تصميم گرفتم واسه اينكه كمتر در معرض خطر باشم شالي رو حتي اگه نصفه و نيمه سرم كنم تا نظر اشكان و شاهين رو به خودم جلب نكنم براي اخرين بار نگاهي خريدارانه به خودم انداختم واقعا نميدانستم براي داشتن اين زيبايي چگونه خدا را شكر كنم واقعا نميتوانستم منكر زيبايي خود شوم حتي از سر تواضع ياد حرف مهسا افتادم كه هميشه ميگفت –چشمهاي طوسي دور مشكي كم پيدا ميشه قدرشو بدون  دست اخر شالي قرمز و پر حرارت را كه به شدت به پوست سفيدم مي امد بر سر انداختم عجيب بود اما با وجود شال احساس امنيت خاصي ميكردم

وقتي از پله ها پايين اومدم صداي فرياد نرگس منو بيخود كرد –واي خانوم چقدر خوشگل شديد قربونتون برم حجاب خيلي بهتون مياد

لبخندي زدم و تشكر كردم –نرگس جون ميشه من امشب كارها رو بكنم ؟

نرگس موذيانه ابروشو انداخت بالا و گفت –چرا رها جون شما بايد سروري كني كمك كني كه چي بشه پس من واسه چس حقوق…

وسط حرفش پريدم –نرگس جون اخه …نميخوام زياد تو مهموني باشم سرم گرم باشه بهتره

انگار منظورمو فهميده بود به نشانه تاييد سرتكان داد صورت گوشتالودشو بوسيدم عجيب مرا ياد مهر مادري ميانداخت

كم كم همه از اتاقاشون بيرون اومدن و هركس تعريفي از من كرد حتي روشنك كه البته موجي از حسادت رو ميشد تو صداش ديد

همه اماده روي مبل ها نشسته بوديم كه صداي زنگ اهنگين در همه را ازجا پراند پدر در را باز كرد و براي استقبالشان به باغ رفت

من اما همهمه اي در درونم به پا بود دلم نميخواست حتي ريخت پسر هاي مهين را ببينم با صداي قهقه هاي جلف و سبكسرانه مهين خانواده راد پور به داخل اومدن

مهين –واي عزيزم رها چقدر خوشگل شدي حيف اين موهاي ابريشميت نيست تو روسري بگنده راحت باش با با الان قرن بيست و يكه

از تعريفش بالاجبار لبخند زدم منوچهر و پدرم در ميانشان نبودند اشكان بعد از مادرش دستش رو به جلو اورد و مانند هميشه نگاه هرزه اشو به صورتم دوخت

-ببخشيد من توبه كردم

-جدا….باشه ولي من كه توبه نكردم جور تو رو هم من بايد بكشم ؟

دون شان خودم ميديم جواب جملات كثيفشو بدم حوصله ي درگيري با شاهين رو نداشتم براي همين سلام كوتاهي كردم و به اشپزخانه پناه بردم ملتمسانه رو به نرگس جون ميخواستم به من كاري بده  -نرگس جون يه كاري بگو من انجام بدم

-اخه رها خانوم تو كه كاري بلد نيستي مادر ….تو ميخواستي از شر اونها در امان بموني كه دراماني

..راستش نميخوام زحمت خودمو دوبرابر كنم

از بيكاري اين پا و اون پا ميكردم و با وسايل اشپزخانه بازي ميكردم كه با صداي منحوس و خشن روشنك به خودم اومدم

-رها…اينجا چيكار ميكني ؟برا چي نمياي تو سالن

-اخه من …حوصله ندارم حالم خوب نيست…

-ببين عزيزم …من اين كار تو رو يك نوع بي احترامي ميدونم پس بهتره واسه خودت مشكل ايجاد نكني  همه ي تهديد هاي دنيا از جمله قطع پول توجيبي ومنع خارج شدن ازخونه و..توي اين يك جمله بود پس چاره اي به جز اطاعت نداشتم

توي سالن پر بود از دود سيگار مهين واقعا ارايش صورتش جلف زننده بود ارام ر وي مبل تكنفره اي نشستم و چشمهامو به گلهاي فرش گرانقيمت دستباف دوختم  مهين –عزيزم امروز چه خبره؟ساكتي؟

-نه هيچي خستم راستش درسا خيلي فشار ميارن خيلي هم افت تحصيلي داشتم

-اي بابا ..خوب رشته شاهين هم كه با تو يكي شاهين حالا كه بيكاري بيا كمكش كن تا شام حاضرشه منوچ و هوشنگم بيان طول ميكشه

اگر قدرتشو داشتم قطعا مهين رو خفه ميكردم شاهين كه قند تو دلش اب ميشد –ماكه از خدامونه   تا چشم باز كردم من و او تنها توي اتاق بوديم واي كاش ميمردم و اون جمله لعنتي روبه زبان نمياوردمروي تخت نشستم و با بغض گفتم –ببخشش شاهين نميخواستم اذيتت كنم اخه من اينو گفتم كه مهين جون زياد كنجكاو نشن ميتوني بري

شاهين كه حتي ثانيه اي نگاهشو از من بر نميداشت سرحال نجوا كرد –نه بابا..اتفاقا دنبال بهانه اي ميگشتم كه بيام اينجا ميشه سري به كتابخونه ات بزنم؟ با بيچارگي غريدم –نه اخه اون كتابا…

اما اون نيازي به اجازه ي من نداشت كتاب هارو دونه دونه بررسي كرد و يك رمان رو انتخاب كرد چسبيده به من روي تخت نشست

خودم رو عقب كشيدم و ساكت به زمين چشم دوختم –جالبه توي كتابخونت پره از رمان عاشقونه پس چرا انقدر دلت سنگه چرا وقتي من بهت ميگم دوستت دارم نميفهمي؟  اولين باري نبود كه با گستاخي اين جملات رو ادا ميكرد صلاح ديدم جواب ندم

-سكوت علات رضاست ازت انتظار ندارم بگي دوسم داري ولي منو از عشقت محروم نكن فقط بگو نه يا اره

-نه…من دوستت ندارم ..اينو ميخواستي بشنوي فكر كنم بارها شنيدي

-ببين رها تو خودت ميدوني من هرچي رو بخوام بدست ميارم پس بچه نشو خودت با زبون خوش دوسم داشته باش من هم پولدارم هم خوشتيپ تو چه مرگته

اشك هام در شرف ريختن بود بغض و كينه اميخته با هم اشك هايم جاري شد نميتونستم گريه نكنم فشار درد هام به اندازه كوه سنگين شده بود

-ديوونه گريه ميكني؟ببينمت

دستمو در دست گرفت خيلي سعي داشتم ستمو از دستش در بيارم ولي خيلي قوي بود چونه امو بالا گرفت و مثل حيوان درنده كه با لذت به صيدش نگاه ميكنه نگاهم كرد

-تو خيلي هوس برانگيزي مخصوصا وقتي ميخواي از دست ادم در بري …عاشق گريزهاتم …تا ميتوني فرار كن يك شير دنبال اهويي ميگرده كه براي خورده نشدن تا ميتونه فرار كنه..

دلم ميخواست قدرت داشتم تا …خوب ميدونستم كاري نميتونم بكنم –شاهين ازت بدم مياد دستموول كن ..نميخوام حتي يك بار هم ببينمت..

-خيلي بد شد پس چه جوري ميخواي يك عمر با من زير يه سقف زندگي كني..

در كه به صدا در اومد انگار حكم ازادي من امضا شده باشد به سمت در پر كشيدم بهزاد مثل هميشه مواظبم بود

سر ميز شام اصلا دلم به غذا خوردن نميرفت حالات بابا منو نگران ميكرد بابا سرشو روي ميز گذاشته بود و چرت ميزد انگار توي دلم رخت ميشستند درگوش سايه با اكراه گفتم –سايه بابا رو ببين از وقتي با هوشنگ رفتند تو باغ و برگشتند يه بند داره چرت ميزنه

سايه اما با لاقيدي شونه هاشو بالا انداخت و گفت –بس كن رها ..بابا پير شده توقع داري وسط سالن بالانس بزنه مثل هميشه چشمشو رو واقعيات بست و با اشتهاي تمام به غذا خوردن ادامه داد اما من نميتونستم بي تفاوت بگذرم با نگراني بابا رو چند مرتبه صدازدم

-بابا…بابا …حالت خوب نيست ؟بابا چرا اينجوري شدي

به جاي دريافت پاسخ از پدرم صداي كلفت منوچهر جواب داد چيزيش نيست عمو زيادي خورده مست كرده روشنك ببرش تو اتاق

نزديك بود از تعجب شاخ در بيارم يعني پدرم مست بود اونهم پدر من كه هميشه برادرم رو نصيحت ميكرد نزديك بود از عصبانيت به حالت انفجار برسم از سر ميز پاشدم و بدون كلمه اي حرف فضا رو ترك كردم

امتحانات شروع شده بودن و من مجبور بدم براي اولين بار با بي ميلي تمام كتاب رو ورق بزنم سيما سعي ميكردتو درسها كمك كنه و لي مهسا رو كم تر از گذشته ميديم امتحانات كه به پايان رسيد دلم ميخواست ازاين حال و هوا خارج بشم مدام به پدرم غر ميزدم كه بذاره با كمپ مدرسه به مسافرت برم ولي پدربهانه اي مياورد

يكروز خسته و بي حوصله به ديوار اتاق تكيه داده بودم كه با هياهوي سايه به خودم اومدم –واي رهاپاشو وسايلاتو جمع كن بابا گفته ميتونيم بريم مسافرت  چشمامو تنگ كردم و پرسشگرانه نگاهش كردم

-بابا گفته مهين و روشنك و دايي مسعود دارن ميرن بابا به خاطر كارخونه ميمونه تهران ولي ما ميتونيم باهاشون بريم  از عصبانيت دندانهايم رو رو هم فشار دادم –اخه چرا بايد سر بار يك مشت غريبه باشيم به نظر من كه نريم سنگين تريم

-اي بابا بس كن ديگه …غر غرو ..پاشو وسايلاتو جمع كن ساناز هم مياد تنها نيستي  پاشنيدن اسم ساناز غرق شادي شدم و با فرياد گفتم –راست ميگي ؟چه خوب

-به جون تو …عمو به بابا گفته كه ساناز دوست داره اب وهوا عوض كنه

ديگه سر از پا نميشناختم غرق شادي بودم من و سايه لباسهامونو توي چمدون كوچك مشترك گذاشتيم ساناز اخر شب به خانه ما اومد تا اشكان بياد دنبالمون وراه بيفتيم

اشكان با نيم ساعت تاخير دم خونه ي مابود من و سانازانقدر سر به سر هم گذاشتيم كه سايه عاصي شده بود م مدام غر ميزد

هنوز سوار ماشين نشده پرسش هاي تلمبارشده و درگوشي ساناز شروع شد-رهااشكان چقدر بزرگ شده سه سالي ميشه كه نديدمش …چقدرم خوشتتيپه

-اره خيلي…منتهي ذاتش به خوشتيپيش غلبه ميكنه  پرسشگرانه نگاهم كرد و سرتكون داد

-وقتي اينه رو رو صورتت تنظيم كرد ميفهمي

ساناز كه تازه متوجه حرفم شده بود با ذوق و شوق گفت –واي نه خدانكنه ميترسم يه وقت ذوق مرگ بشم …حالا جدي ميگي؟  -خودت كم كم ميبيني…

ساناز تنها براي سي ثانيه سكوت كرد و دوباره شروع به صحبت كرد –راستي يه برادر بزرگتر داشت چشمهاش مشكي بود …يه بار تو رو انداخت تو حوض

نميخواستم اسمشو به زبون بيارم براي همين فقط سرتكون دادم –خوب؟اونم هنوز زندست ولي فكرنميكنم اومده باشه يعني انشالله كه نيومده

-نه بابا كاشكي اومده باشه من اصلا به خاطر گل جمال ايشون اومدم وايسا الان ميپرسم

ره هر وسيله اي سعي كردم منصرفش كنم ولي نشد هرچقدر چشم غره رفتم و نيگونش گرفتم فايده نكرد با همون لحن ذوق زده و بچه گانش داد زد –اشكان خان برادرتون ….اسمش چي بود؟اهان….اقا شاهين نيومدن ؟ نگاه سنگين اشكان با اون چشم هاي گستاخ از اينه به صورتم برخورد كرد پوزخندي هميشه بي معني بود  -رها ..انقدر دلتنگشي؟

ميخواستم دستمو از پشت ماشين دور گردنش حلقه كنم و اونقدر فشار بدم تا زبون درازش صامت بسه ولي با خجالت گفتم –نه خير ايشون انقدر عاشق دل نگرون داره كه به ما نميرسه

لبخندي از سر رضايت زددلش نميخواست نسبت به شاهين اندكي محبت داشته باشم دعا ميكردم قضيه رقابت نباشه  شاهين با خنده رو به سايه گفت –ميبيني سايه …همه عاشق اين داداش ما ان ببين چي شده كه وصفش به سانازخانوم هم رسيده هيشكي به من نميگه خرت به چند من ؟

ساناز خجالت كشيده بود و سرشو پايين انداخته بود سرمو نزديك گوشش بردم و با لحن سرزنشگرانه گفتم –خيالت راحت شد ؟

ساناز به هم دهن كجي كرد و روشو برگردوند

خدارو شكر ساناز انقدر خجالت كشيده بود كه تا وقت ناهار حرف نزنه وگرنه مطمننا سر سام ميگرفتيم شاهين ماشينو جلاي يه رستوران زيبا در فضايي سر سبز نگه داشته بود اما هوا به قدري رطوبت داشت و گرم بود كه كسي دلش نميخواست بيرون پرسه بزنه البته به جز من كه استثنا بودم

بعد از انتخاب غذابه طرف محوطه ي باغ رفتم تا گلهارو تماشا كنم و سايه هم مانع نشد ميون گل ها راه ميرفتم و بوي گل رز رو به داخل ريه هام هل ميدادم درحال خوندن قطعي شعري از فريدون مشيري بودم كه دستي بر شانه ام به ضرب درامد وحشتزده برگشتم –اي واي اشكان تويي ترسيدم

با انگشت سبابه به الاچشقي اشاره كرد و گفت –بيا بريم اونجا بشينيم مبخوام باهات حرف بزنم  الاچشق انقدر زيبا بود كه ذهن مرا از پرسش جمله ي (درموردچي؟)منحرف كرد

جلوتر از او به طرف الاچيق دويدم و خودمو له درون ان انداختم اشكان هم به سرعت من دوييده بود كنارم نشست و منتظر شد تا بيانات من نسبت به زيبايي الاچيق تموم بشه  -رها خيلي رك ازت بپرسم …تو..به شاهين علاقه داري

سوالش خيلي غير منتظرانه بود دستهامو در هم قلاب كردم و سرمو به زير انداختم  -تو كه بهتر از هركس ميدوني …ازش متنفرم

-اگه قرار باشه بين من و اون يكي رو انتخاب كني چي؟ كم كم داشتيم به سوال هميشگي ميرسيديم

-ببين اشكان من نه به تو و نه به شاهين اونقدر علاقه ندارم يعني چطور بگم علاقه ي عاطفي ندارم   شاهين دستم رو گرفت و روي قلبش گذاشت هر كاري كردم نتونستم مانع او شوم –ببين رها واسه تو داره اينجوري ميزنه دلت مياد؟دلت مياد بهش بگي نه

از حرارت عشقش كه به دستهاش سرايت كرده بود ميسوختم دستمو پايين اورد و گفت –رها با من بازي نكن خواهش ميكنم …… شاهين يه گرگه شايد دوستت داشته باشه ولي دست اخر ميدرتت ولي من عاشقم حاضرم به خاطر تو باهاش بجنگم

بدون توجه به جمله هاي محبت اميزش بلند شدم و فرياد زدم –سگ زرد برادر شغاله …بس كنيداين بازي رو امروز تو …ديروز شاهين …امروز تو ….فردا هم لابد سياوش …نكنه من رو گنج نشستم و خبر ندارم

اشكان به يكباره از جا پاشد و صاف جلوي من ايستاد ديگه ان لحن محبت اميز تو نگاهش نبود حلا اتشي بود درانبوه كاه –چرند نگو خودت خوب ميدوني كه ما اگه بيشتر از شما اموال نداريم كمتر هم نداريم

-حرف حق جواب نداره..ولي من چيزي درخودم نميبينم كه همه عاشقم بشن اينقدر هم بچه نيستم كه تا يكي گفت دوستت دارم خودمو بندازم بقلش

تا حالا اشكان رو اينجوري نديده بودم ارواره هاش رو چنان روي هم فشار ميداد كه مطمن بودم كه فكش خورد ميشه چشمهاي زيرك و كشكيش رو به چشمهام دوخت و گفت –من بدستت ميارم تهمت هاي مزخرف و چرند تو هم ارزوني خودت حرفات خيلي بد بود بدجوري بهم برخورد ولي من هم واست يه چيزايي تو استين دارم  سرمو به علامت تاسف تكون دادم و راهمو كج كردم ساناز در چارچوب گنبدي الاچيق ظاهر شد –غذا يخ كرد ها چيكار ميكنيد شما؟

-هيچي ايشون اومدند برن دسشويي يك سري هم به اينجا زدند بيا ديگه اشكان

خودم مونده بودم چجوري به اين سرعت چنين جملاتي رو سرهم كردم بالاي سر اشكان هم يه علامت سوال بزرگ بود ناگهان به طور اتفاقي جفتمان شروع به خنديدن كرديم

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن