خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب و تنهایی / رمان شب و تنهایی پارت آخر

رمان شب و تنهایی پارت آخر

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

آه کشیدم و دوباره بهش زنگ زدم  جواب نمی داد عصبی دوباره گرفتم  10 بار زنگ زدم تا اینکه جواب داد تینا:

دلم بد گرفته بود  

بالاخره تصمیم گرفتم اون آهنگ که خیلی وقت بود داشتم روش کار می کردم رو صادق بخونه با صادق تو خونه نشسته بودیم که گوشیم زنگ خورد  شماره ي نیما بود  

گذاشتمش روي سایلنت و بی خیال شروع کردم به تمرین کردن آهنگ  بعداز چند دقیقه دیدم زده 10 تماس بی پاسخ  

همون لحظه قسم خوردم اگه 10 تا بشه 11 تا جوابش رو میدم  

تو همین فکر بودم که دیدم صفحه ي گوشیم داره روشن و خاموش می شه  رو کردم به صادق:چند لحظه ساکت باش  سرش رو تکون داد

گوشی رو برداشتم و جواب دادم بدون اینکه حرفی بزنم صداش رو شنیدم:تینا!

 ادامه داد:می شنوي؟جواب بده تورو خدا  ساکت شدم که گفت:نمی خواي حرفی بزنی؟ هیچی نگفتم  

گفت:باشه من حرف می زنم منتظر موندم و ساکت شدم

گفت:می خوام بدونی حال خانواده ات خیلی بده،همه ناراحتن  هیچی نگفتم

با غم گفت:تورو خدا برگرد

هیچی نگفتم که گفت:تورو خدا تینا یه چیزي بگو فحشم بده لعنتم کن فقط اینقدر ساکت نباش  رو کردم به صادق و به برگه ي آهنگ اشاره کردم  

سرش رو تکون داد و منتظر شد

آهنگ رو پلی کردم و یه لحظه اون طرف سکوت برقرار شد

صادق شروع کرد به خوندن و منم فقط نشسته بودم و اشک هام جاري شده بود:

حیفه روزاي رفته حیفه روزاي با تو گفته بودم نباشی غصه میگیره جاتو انتظاري ندارم از تو که داري میري فکرشو میکردم یه روز دل خوشیمو بگیري

فکره دنیایه بی تو فکره اونی که میره گفتی بودي که هرگز من رو یادت نمیره خونده بودم من از چشات داري دل میکنی حالا که سوختم من به پات حرف رفتن میزنی

گفت دلم پیش کسه دیگس حقیقت اینی که میگس

همیشه میدیدم پیشه من نیست یادش نگفته بود میخوادش

رفت همون شد که خودش میخواست ولی خاطرهاش اینجاست تنهایی میگیره همه ي دنیامو به کسی سپرده جامو

بعد دل کندن من این که خواستی جداشی فکرش عینه عذابه باکی میتونی باشی

تو قسم خورده بودي که منو درکم کنی چشمامو میبندم به روت بهتره ترکم کنی

گفتم دلم پیش کسه دیگس حقیقت اینی که میگس

همیشه میدیدم پیشه من نیست یادش نگفته بود میخوادش

رفت همون شد که خودش میخواست ولی خاطرهاش اینجاست تنهایی میگیره همه ي دنیامو به کسی سپرده جامو

★سامان جلیلی حیف★

آهنگ تموم شد  

نفسی گرفتم و یک کلمه گفتم:بد کردي نیما نیما:

آهنگ کم بود حرف آخرش دنیام رو به آتیش کشید  

به گریه افتادم و شروع کردم به التماس کردن:تینا غلط کردم تینا تورو خدا برگرد  نفسی گرفت:دردام اونقدر کم نیست که این قدر آسون برگردم نفسی گرفتم:تا آخر دنیا به پات میفتم فقط برگرد  نفسی گرفت:براي من دیگه همه چیز تموم شده است چون قلبی نمونده بدون اینکه فرصتی بهم بده گوشیش رو قطع کرد  عصبی شروع کردم به مشت زدن روي زمین:اه اه اه…لعنتی بابا دستش رو گذاشت روي شونه ام:آروم باش پسرم

رو کردم بهش:نمی تونم بابا،بابا بیچاره تینا

بابا بلندم کرد:هیس می دونم چقدر سخته اما باید مقاوم باشی و پیداش کنی بابد دلش رو به دست بیاري و ازش طلب بخشش کنی براي این کار ها اول باید قوي باشی  کجاست؟یعنی الان حالش چطوره؟

رو کردم به سوسن:توروخدا اگه خبر داري کجاست بگو بریم دنبالش

عصبی گفت:فکر می کنی اگه می دونستم تا حالا تنهاش گذاشته بودم؟اگه می دونستم کجاست سریع می رفتم پیشش تا تنها نباشه  

راست می گفت اگه می دونست خیلی زود می رفت

عصبی نشستم و گفتم باید پیداش کنم تحت هر شرایطی که شده تینا:

فردا عیده،عیدي که واقعا تنهام

سال هاي گذشته یا پیش سوسن بودم یا بچه هاي آرامش یا بچه هاي پروانه اما الان تک و تنها تو خیابون دارم بی هدف راه می رم

اي کاش آرامش منحل نمی شد تا می رفتم پیششون  

به تکاپویی که مردم و فروشنده ها داشتن نگاه کردم و لبخند تلخی زدم باید منم خرید کنم باید سال رو تنهایی تحویل کنم  

سه روز از روزي که با نیما حرف زدم گذشته و تو این مدت مرتبا بهم زنگ زده  

سه روزه که با تمام وجود دارم جلوي خودم رو می گیرم که مبادا جواب بدم یا برم پیششون افکارم با زمین خوردن یه پسر بچه بهم ریخت  زانو زدم جلوش و بلندش کردم:خوبی؟

شروع کرد به گریه کردن و به زخم زانوش نگاه کردن بلندش کردم که یهو یکی صداش زد:علی پسرم خوبی؟ نگاهی به زن کردم و لبخند زدم:زانوش زخم شده  زن تشکر کرد و با پسرش رفت

لبخند زدم و با بغض گفتم:اگه آرتین نبود الان منم یه بچه داشتم

بغضم رو قورت دادم و جلوي اولین دست فروش ایستادم و ظرف هاي سفالی فیروزه اي براي 7 سین خریدم

بعدش هم یه ظرف بزرگتر براي ماهی و یه ماهی قرمز تنها،یه سبزه  وسایل هفت سین و یه ترمه ي آبی فیروزه اي یه کیلو آجیل و یکمم میوه و شیرینی

به وسایل نگاه کردم و نشستم تو ماشین و رفتم سمت خونه به خونه نگاه کردم

بهار شده بود و باغچه ام پر شده بود از گل

حوض پر از آب بود و رنگ آبی خوشگلش نگاه رو به سمت خودش خیره می کرد نماي ساختمان که کلا عوض شده بود

داخل که کلا شده بود مثل خونه هاي مدرن امروزي کارهایی که تو این مدت انجام دادم تا سرگرم باشم  ترمه رو انداختم روي اپن و هفت سین رو چیدم

میوه ها رو شستم و ظرف هام رو پر کردم از آجیل و میوه و شیرینی  چون ساعت 8 صبح عید بود تلویزیون برنامه هاش  شروع شده بود.  

نشستم روي مبل و شروع کردم به نگاه کردن به تلویزیون  تا خود صبح سرگرم برنامه هاش بودم  

نیم ساعت تا عید مونده بود و بازم تنها نشسته بودم

یه حسی من رو کشوند سمت نقاشی اونا و عکس هام با بچه هاي پروانه و سوسن و بچه هاي آرامش  همه رو دور سفره گذاشتم خودمم روي صندلی نشستم و منتظر تحویل شدن سال شدم نیما:

تو این سه روز هر کاري تونسته بودم کردم تا پیداش کنم

اما تو شهري مثل تهران که همه فقط غرق پیدا کردن یه لقمه نونن تا سیر بشن و هیچ کس کاري با کس دیگه اي نداره مگه می شه سه روزه یه گمشده رو پیدا کرد؟ فردا عید بود و داشتم دق می کردم که خدایا فردا هم تنهاست  تو افکارم بودم که بابا صدام زد  نگاهش کردم:جونم؟ نمیاي بریم خونه؟

به اتاق تینا نگاه کردم و گفتم:دوست دارم اینجا باشم  بابا سرش رو تکون داد و بیرون رفت  

باز اطرافم رو نگاه کردم و روي تخت دراز مشیدم

میگن طولانی ترین شب،شب یلداست اما امشب تا صبح،طولانی ترین شب عمرمه  به عکسش نگاه کردم:کجایی تینا؟

آه کشیدم و تا خود صبح پلک روي هم نگذاشتم  صبح ساعت 7 بود که یه اس ام اس اومد تو گوشیم

بی حوصله برش داشتم و متعجب به شماره ي ناشناس نگاه کردم  

صفحه ي گوشی رو باز کردم و بهت زده به آدرسی که اومده بود نگاه کردم سریع ایستادم و دویدم بیرون:عرفان عرفان کجایی؟ همه ترسیده زدن بیرون و عرفان گفت:چی شده؟ یکی برام یه آدرس فرستاده نکنه آدرس تینا باشه؟ نمی دونم

داد زدم:آماده شید بریم من دو دقیقه دیگه راه میفتم  سریع کتم رو برداشتم و راه افتادم بیرون کمی بعد بقیه هم اومدن

نشستم پشت فرمون و استارت زدم و راه افتادم  حدودا سی دقیقه بعد رسیدیم

متعجب به اون خونه ي ساخت قدیم نگاه کردم و پیاده شدم  رفتم سمت زنگ و با کمی استرس در رو زدم  کمی بعد صداي یه پا رو شنیدم  

در آروم باز شد و نگاهم گیر تینایی شد که بهت زده به ما نگاه می کرد همین که خواست در رو ببنده پریدم تو و در بسته شد با غم صداش زدم:تینا به در اشاره کرد:برو بیرون

بهش اجازه ندادم کاري کنه و سریع بغلش کردم تینا:

بی حوصله وسایل سفره رو جلوي تلویزیون چیدم و گفتم:این جوري بهتر شد صداي زنگ در بلند شد

لبخند زدم احتمالا صادق بود که اس داده بود می خواد سال تحویل پیشم باشه و میاد لبخند زدم شالم رو مرتب کردم و رفتم پشت در آروم لاي در رو باز کردم

انتظار دیدن صادق رو داشتم اما با دیدن خانواده ام و نیما پشت سرم یه لحظه هنگ کردم زود به خودم اومدم و تا خواستم در رو ببندم نیما پرید تو و بعدش در بسته شد

خواستم ازش فاصله بگیرم که یهو اومد جلو و من رو کشید تو آغوشش و هق هقش باعث شد دلم بلرزه

پسش زدم و بی توجه به اینکه چیکار می خواد بکنه رفتم تو اتاق کمی بعد سوسن در حال رو باز کرد:می تونیم بیایم تو تینا؟

سکوت کردم و به شمارش معکوس که 5 دقیقه رو نشون می داد نگاه کردم  کم کم همه اومدن داخل  

هر کی یه جا نشست و نیما هم چسبید بهم و محکم کمرم رو گرفت به تلویزیون نگاه می کردم و فکر می کردم چته تینا؟الان باید شاد باشی  دلم گفت:شاد؟اونم بعد از اون همه بلا که سرت اومد؟ سوسن با غم صدام کرد:آبجی خوبی؟

ناخودآگاه گفتم:خیلی وقته دیگه خوب نیستم  اشک از چشماشون جاري شد اما دلم خنک نشد  به ثانیه شمار نگاه کردم و لبخند تلخی زدم  

صداي توپ نگاه همه رو به سمت تلویزیون کشوند و من رو از جا بلند کرد  نیما ایستاد:کجا می ري؟ کار دارم  

همه چیز ناخودآگاه بود،هنوز اونقدر حالم خوب نبود که قدرت تصمیم گیري داشته باشم  رفتم تو آشپزخونه و نون بربري هایی که دیروز خریده بودم رو گذاشتم توي مایکروفر تا گرم بشه بعد وسایل صبحانه رو چیدم و و چایی ریختم  

وارد حال شدم و سفره رو پهن کردم و شروع کردم به چیدن وسایل صبحانه  سوسن و نیکا و تانیا اومدن کمکم و هرکس کاري کرد

کمی بعد همه چیز آماده شد و منتظر به مهمون هاي ناخوانده ام نگاه کردم بابا گفت:دخترم لازم نبود زحمت بکشی  بابا پیش قدم شد و جلو اومد و بقیه هم اومدن  تو دورترین نقطه نشستم و به بقیه نگاه کردم  کمی که صبحانه خوردن سیر شدن  منم فقط یه لقمه خوردم  

نیما دستم رو گرفت:نمی خواي حرفی بزنی؟سکوتت آزارم میده آروم گفتم:حرف؟مگه چیزي هم براي گفتن باقی مونده؟ دستم رو فشرد:تینا توروخدا…

اشکم چکید روي گونه ام:خدا؟مگه تما اون لحظاتی که داشتی نابودم می کردي یاد خدا هم بودي؟که الان من بخوام یادش باشم؟

نگاهم کن تینا

نگاهش نکردم که محکم تکونم داد:با توام  

نگاهش کردم که دست مشت شده ام رو کوبید تو سینه اش:من رو بزن،لعنتی فحشم بده تا اینقدر عذاب وجدان آزارم نده  

پوزخند زدم:فکر می کنی بعدش آروم میشم؟ پس چیکار کنم؟

همون کاري که تا حالا کردي،فقط تنهام بذار نمی تونم

ازش جدا شدم:یا برو،یا من میرم  به در اشاره کردم و منتظر نگاهش کردم  

ایستاد و گفت:می خواي برم؟باشه میرم اما هرگز از تو دست نمی کشم با رفتن همه اشون روي زمین افتادم  

نمی دونم باید چیکار کنم خدا یه راهی بذار جلو پام باز در رو زدن و این بار صادق بود  

در رو باز کردم و گفتم:چرا این کار رو کردي؟ به خاطر خودت بود

اگه به خاطر من بود باید همون جور که ازت خواسته بودم سکوت می کردي چرا بیرونشون کردي؟مگه این همه سال این آرزوت نبود؟ تا قبل از له شدن دنیام بود اما حالا نیست خودت رو گول نزن،هنوزم به عشق اونا زنده اي  آره اما من دلم نمی خواد این عشق ادامه داشته باشه

پس قولت چی؟تو به نیما قول دادي باهاش بمونی اگه حقیقت رو بفهمه  من پاي قولم هستم  چی؟

می تونی بهش بگی من پاي قولم هستم  تینا چته؟پس چرا بیرونش کردي؟ چون نمی دونستم باید چیکار کنم الان چی؟

من پاي قولم هستم  

صادق گفت:پس بهش می گم بیاد دنبالت من جایی نمیرم من همین جا زندگی می کنم باشه هرجور که تو بخواي  

دقیقا چند دقیقه بعد از اینکه صادق باهاشون تماس گرفت همه اشون برگشتن  نیما محکم بغلم کرد:ممنونم

ناخودآگاه گفتم:نباش چون هیچ چیز قابل پیش بینی نیست سوسن نگاهم کرد:می خواي چیکار کنی تینا؟ زندگی…

سوسن با غم گفت:تینا توروخدا  

عصبی گفتم خدا خدا خدا،بس کن سوسن انگار توهم یادت رفته عذاب هام رو با غم گفت نه یادم نرفته براي همینم هست که دلم نمی خواد خودت رو نابود کنی  بسه یا این راه یا هیچی به هیچی  

نیما گفت:مهم نیست اگه لازم باشه جلوي همه به التماس کردن بیفتم میفتم اما تینا رو راضی می کنم  

لبخند زدم:پس قبول کردي؟

دستم رو گرفت:آره اما بیا عروسی بگیریم لازم نیست  لازمه

بسه می گم نمی خوام  

باشه هرچی تو بگی عرفان گفت:پس ما میریم  

در عرض چند دقیقه خونه خالی شد و جز من و نیما کسی نموند  دستم رو گرفت:ممنونم نباش چون هیچی معلوم نیست  

چرا تکرار می کنی حرفت رو؟خودت قبولم کردي من بخشیدمت تا عذاب خودت بیشتر بشه متعجب و ترسیده نگاهم کرد و گفت تینا…

به اتاق خواب اشاره کردم:اون اتاق توئه و از این به بعد اجازه نداري بهم دست بزنی یا لمسم کنی فقط می تونی سه وعده در روز باهام صحبت کنی تازه اگه خونه باشم  اشکش چکید:داري انتقام می گیري؟

هرجور دوست داري فکر کن،این می تونه یه فرصت دوباره باشه یا به قول خودت انتقام باشه  سرش رو انداخت پایین:باشه هر جور که تو بخواي زندگی می کنیم  

لبخند زدم و گفتم:پس وسایل صبحانه رو جمع کن تا من آهنگ هام رو بسازم  وارد اتاق شدم و چشم هام رو بستم

اونقدر صدا تو سرم بود که دوست داشتم سرم رو بکوبم به دیوار  

حضور نیما دقیقا پشت در اتاقم،زندگی باهاش تو یه خونه و خوردن غذا تو یه اتاق،چیزهایی بود که یه روزي آرزوم بود اما حالا دقیقا خودمم نمی دونم چی می خوام  گیتارم رو برداشتم اما افکارم متمرکز نمی شد دراز کشیدم و چشم هام رو بستم

صداي نیما رو شنیدم:تینا من دارم می رم وسایلم رو بیارم  سکوت کردم و صداي در نشون از رفتنش می داد  رفتم بیرون و یکم برنج و مرغ پختم و باز برگشتم تو اتاقم حدودا نیم ساعت بعد نیما برگشت با یه چمدون  

رفت تو اتاقش و کمی بعد برگشت:بابات اینا خیلی ناراحت بودن اي کاش حداقل اونا رو می بخشیدي

نیم نگاهی بهش انداختم:تا وقتی نفهمین من چی کشیدم خبري از بخشش نیست

پوزخند زد:فکر می کنی اینجوري دست از سرت برمی دارم؟نه تینا خانوم تا ته دنیا دنبالت میام  بی تفاوت گفتم:هرجور که خودت دوست داري  دوباره نشستم توي اتاقم

اونم رفت جلوي تلویزیون و شروع کرد به دیدن برنامه هاي تلویزیونی حدودا دو ساعت بعد با صداي شکمم از تخت پایین پریدم و رفتم آشپزخونه غذا رو کشیدم و صداش زدم:نیما ناهار حاضره نیما:

در رو بستم و روي جدول نشستم باورم نمی شد تینا بیرونم کرده باشه  

کمی بعد صادق رو دیدم که جلو اومد:چی شده؟ آقا رحمان گفت:بیرونمون کرد البته حق داره  صادق سرش رو تکون داد:من باهاش حرف می زنم

صادق رفت تو و من بازم خیره ي خونه اي شدم که تینا توش زندگی می کرد رو کردم به سوسن:من رو می بخشه؟

اون دوستت داره همین عشق کارت رو سخت تر می کنه متعجب گفتم:سخت تر؟

سرش رر تکون داد:آره چون انتظار داشت حداقل تو باورش کنی اما این کار رو نکردي دستم مشت شد  

تو فکر بودم که صادق اومد بیرون و نگاهم کرد:می تونی کنارش باشی  سریع ایستادم:واقعا؟

لبخند زد:آره اما این خیلی سخت خواهد بود چون می دونم هنوز بخشیده نشدي.  

مهم نیست فقط کنارش باشم مهمه

دستش رو گرفتم:ممنونم ازت کمک خیلی بزرگی بودي  خندید:به خاطر خواهرم بود نه تو سرم رو تکون دادم و رفتم تو

شرایط جدید رو قبول کردم چون هیچ راه دیگه اي نبود  بقیه از خونه بیرون رفتن و منم رفتم تا وسایلم رو بیارم

سعی کردم همه چیز رو جمع کنم تو لحظه ي آخر حلقه اي که شیدا برام فرستاده بود رو هم برداشتم و رفتم سمت خونه ي تینا تا رفتم تو شرایط تغییر کرده بود

برام مهم نبود فقط تینا من رو ببخشه کافیه  شروع کردم به تماشاي تلویزیون تا سرگرم بشم

نمی دونم چقدر گذشته بود که تینا رفت آشپزخونه و صدام زد دلم لرزید رفتم سمتش و گفتم:جان دلم تینا:

با قلبی که می لرزید گفتم:ناهار حاضره  

اومد روبه روم نشست:به به ببینیم خانوم ما چیکار کرده  

پوزخند زدم و ناخودآگاه گفتم:به پاي دستپخت همسر اولتون نمی رسه  یه جوري نگاهم کرد که دلم گرفت هیچ وقت اینقدر غمگین ندیده بودمش  باز ناخودآگاه گفتم:متاسفم  

لبخند تلخی زد:براي بدتر از اینا هم حاضرم  

پوزخند زدم:خودمم بکشم نمی تونم کاري کنم به اندازه ي من زجر بکشی  

سرش رو تکون داد:آره هیچ وقت نمی فهمم تو چی کشیدي اما اگه بگی آروم تر میشی بهم گفتن هیچ وقت با غریبه ها دردودل نکنم  

غریبه؟من شوهرتم  

سرد گفتم:آره شوهري که به زنش گفت ج…ه  

مشتش رو کوبید روي میز و باعث شد سه متر بپرم هوا:تینا…

نگاهش کردم:چیه دروغ نمی گم که  توروخدا تکرارش نکن  

اونقدر با عجز گفت که فقط گفتم باشه  

نفسی گرفت و گفت:خب بذار ببینم تو این مدت چقدر پیشرفت کردي اونقدري که نتونی بشناسیم  

یه عالمه غذا کشید و شروع کرد به خوردن  منم شروع کردم به خوردن غذا  

نیما هراز چند گاهی می گفت عالیه و خوشمزه اس  غذا که تموم شد ایستادم و ظرف ها رو گذاشتم توي سینک  

شروع کردم به شستن که نیما کنارم قرار گرفت و شروع کرد به آب کشی  گفتم:خودم می شورم

هیس می خواي همین لذتم ازم بگیري؟ اگه بدونم واقعا لذته آره  بی رحم نبودم چی؟

بی رحم نبودم بی رحم شدم  

آه کشید:دنیا آدما رو عوض می کنه اما…

اومدم برم که من رو گرفت:هرچقدر دنیا عوض بشه ذات مهربونت عوض نمیشه تینا پس خودت رو گول نزن

نگاهش کردم:فکر می کنی نمی تونم جلوي تو بی رحم و سنگ باشم؟

دستم رو فشار داد:می تونی اما براي سنگ بودن باید بهاش رو بپردازي و بهاي اون یه قلب یخیه  خوبه که،قلب یخی یعنی قلبی که هیچ چیز براش مهم نیست  

حتی اگه اون قلب یخ بزنه،حتی اگه خودم رو آتیش بزنم این کار رو می کنم تا دوباره قلبت گرم بشه و بتپه

نیما حرفات آزار دهنده است چون قبلا چیزهاي بدي شنیدم

متاسفم،ببخشید غلط کردم چیز خوردم دیگه نمی دونم چجوري باید عذر خواهی کنم ازش جدا شدم:اگه همه چیز با یه عذرخواهی حل میشد دنیا گلستون نمی شد؟

لبخندش تلخ شد:آره اگه میشد عالی بود اما حالا که نمیشه من حاضرم جونمم بدم تا بخشیده بشم وارد حال شدم:براي دیدن بعدش باید زنده باشی  اومد و بغلم کرد:هرجوري شده بعدش رو می بینم

محکم ازش جدا شدم:امروز داري از حدت فراتر می ري پس بهت اخطار می دم تمومش کنی سرش رو تکون داد:ببخشید تکرار نمی شه

رفتم تو اتاق و زیر لب گفتم:مطمئن نیستم باز تکرارش نکنی  

روي تخت نشستم و گیتارم رو گرفتم تو دستم و باز گفتم:الان دلم باید پسش بزنه پس چرا با این کارهاش می لرزم؟

چشم هام رو بستم و فکر کردم:حق با اونه هر چقدرم خودم رو گول بزنم بازم نمی تونم از عشقش دست بکشم  نیما:

دستی به موهام کشیدم و رفتم تو اتاقم  

لبخند زدم و زمزمه کردم:همین که کنارتم،می بینمت و لمست می کنم برام کافیه  لباس هام رو عوض کردم و با خودم فکر کردم باید حالا چی کار کنم؟ چشم هام رو بستم و خودم رو انداختم روي تخت  

تازه داشت چشمام گرم می شد که صداي گیتار باعث شد چشم هام رو باز کنم  ناخودآگاه لبخند زدم و گوش کردم به ریتمی که تینا می نواخت  

شاید با شنیدن آهنگش بتونم بفهمم دقیقا چی می خواد

اما از اونجایی که تینا استاد اذیت کردن منه هیچ آهنگی نخوند فقط یه ملودي خاص رو بارها تکرار کرد و یه قسمت هاییش رو تغییر داد با همون صداي گیتار به خواب رفتم تینا:

بالاخره بعد از دو ساعت یه چیز خوب ساختم و ضبطش کردم  کش و قوسی به تنم دارم و روي تخت دراز کشیدم  

اي کاش به لیوان قهوه بود تا بخورم اما قهوه ام تموم شده بود  

کرم درونم که سالها بود ازش خبري نبود بیدار شد و ازم خواست از نیما بخوام بره تو این تعطیلی قهوه بخره  

رفتم تو حال و صداش زدم:نیما…نیما…

کمی بعد با یه شلوارك و بالاتنه ي برهنه ترسیده پرید بیرون:چی شده؟

خنده ام رو پنهون کردم و بی تفاوت نگاهم رو از تنش گرفتم تا فکر کنه جذب نشدم با اینکه جذبش شده بودم

موهام رو دادم پشت گوشم:قهوه می خوام

چند ثانیه متعجب نگاهم کرد و یهو داد زد:قهوه؟به خاطر یه قهوه این جنجال رو درست کردي و از خواب بیدارم کردي؟

ناراحت شدم و با بغضی که نمی دونم اون لحظه از کجا پیداش شد گفتم:ببخشید که مزاحم خوابت شدم منتهی از اونجایی که مرد این خونه اي خواستم بهت یاد بدم خرید با توئه اما انگاري خوابتون از اینا مهم تره  

پشتم رو کردم بهش و خواستم برگردم تو اتاقم که محکم بغلم کرد و با صدایی لرزون گفت:اصلا اینجوري نیست منتهی یهو داد زدي نیما ترسیدم که نکنه اتفاقی افتاده  

اومدم ازش جدا بشم که گفت:تینا من دیگه اون پسر 21 ساله ي جوون نیستم،داره 30 سالم میشه و هنوزم که هنوزه آرامش نداشته و ندارم براي همین وقتی اونجوري داد زدي باز فکر کردم یه چیزي شده و دوباره قراره بلایی سرمون بیاد،اما با نگرانیم تو رو ناراحت کردم  

تینا خدا شاهده خوابم مهم نیست مهم چیزیه که تو می خواي خواهش می کنم باورش کن با غم گفتم:باشه ولم کن بذار برم  

نفس عمیقی کشید و کمی کمرم رو فشار داد و با یه آه کوتاه رهام کرد  ازش فاصله گرفتم که گفت:من میرم برات قهوه بخرم  لازم نیست امروز عیده و همه جا تعطیله  این کمترین درخواست تو از منه اگه نتونم همین یه چیز کوچیک رو برات فراهم کنم پس فردا چجوري آرامش زندگیمون رو حفظ کنم؟

نگاهش کردم که رفت تو اتاقش و کمی بعد حاضر،برگشت  نگاهم کرد و لبخند زد:زود برمی گردم  

از خونه که رفت چشم هام رو بستم و روي مبل ولو شدم  

به آیینه نگاه کردم:هیچ معلومه داري چیکار می کنی تینا؟تکلیفت با خودت هم مشخص نیست  یه لحظه دلت می لرزه یه لحظه سرد میشه  

زل زدم تو چشماي خودم:دوستش نداري؟پس چرا گذاشتی بمونه پیشت؟ دوستش داري؟پس دلیل این همه پس زدنات چیه؟

خودت رو گول نزن تو فقط ازش رنجیدي اگه الان بیاد و بگه ببخشید و یه بوسه بذاره روي ل.ب.ت هوش از سرت می پره و می بخشیش  پس بازي رو تموم کن  

دیو انتقام از افکارم بیرون زد:نه تینا،مگه اون با وجود عشقش تو رو پیش خودش نگه داشت که حالا تو داري این کار رو می کنی؟ رهاش کن و با مهرداد ازدواج کن  اما مهرداد برادر منه  

تو یه روز یه برادر به اسم عرفان داشتی که دیگه اونم نداري پس نیمایی که یکبار امتحانش رو پس داده رها کن  

خفه شو،خفه شو،خفه شو  

من فقط یکم نیما رو اذیت می کنم بعدش باهاش می مونم باهاش بمونی که باز اون القاب رو درموردت به کار بگیره؟

اون نمی دونست گناه خودته که پنهون کاري کردي و دروغ گفتی  به خاطر پدرم بود

پدرت؟مگه برات پدري کرده که پدر خطابش می کنی؟ عصبی ایستادم و گلدون رو کوبیدم تو آینه و جیغ زدم:خفه شو خون روي سرامیک هاي سفید نگاهم رو به سمت خودش کشوند  چشم هام رو بستم و با نا امیدي زمزمه کردم:حق با توئه چشم هام رو بستم و باز فکر کردم:من خودم رو گول می زنم

اگه هزار برابر این بلاها هم سرم می اومد باز نمی تونستم اون ها رو نبخشم  سرم پایین بود که زنگ در رو زدن  

لعنتی اي زمزمه کردم و تصمیم گرفتم تو اولین فرصت یه آیفون تصویري بخرم  در رو  باز کردم و نیما اومد تو  

وارد خونه که شدیم متعجب به آیینه نگاه کرد:چی شده؟ خواستم برم که گفت:لعنتی،آسیب دیدي؟ دستم رو گرفت و به زخم نگاه کرد:بذار ببینمش دستم رو کشیدم:ول کن حوصله ندارم  

چون حوصله نداري اجازه نداري که به خودت آسیب بزنی  نیما توروخدا بیخیال شو  

دستم رو کشید:هیس بذار ببندمش  

روي مبل نشستم و کمی بعد با وسایل کمک هاي اولیه برگشت و شروع کرد به بستن دستم  

سرم رو به مبل تکیه دادم و چشم هام رو بستم  کمی بعد کارش تموم شد و یهو دستم رو بوسید  لرزیدم و دستم رو کشیدم  گفت:تینا میاي بریم سفر؟ متعجب نگاهش کردم:سفر؟

آره تا آخر عید که سرکار نمیرم پس بهتره بریم مسافرت حوصله اش رو ندارم  اینجوري حوصلت میاد سرجاش بی خیال

دوست دارم سرحال ببینمت پس از اون قهوه برام درست کن  نگاهم کرد و رفت تو آشپزخونه

تلویزیون رو روشن کردم و رفتم تو فلش و آهنگ هایی که متن نداشتن رو آوردم کمی بعد قهوه رو آورد و کنارم نشست  

همون طور که قهوه می خوردم فکر کردم به متن  به نیما نگاه کردم و یهو یه شعر اومد تو ذهنم  شروع کردم به خوندن و فکر کردن  

نفسی گرفتم و یهو گفتم:دلم می خواد برم کیش  متعجب گفت:چرا اونجا؟

نمی دونم همیشه دوست داشتم باهات برم کیش  واقعا؟

صادقانه گفتم:آره واقعا

لبخند زد:پس باید بلیط هواپیما بخرم  می تونی پیدا کنی؟

اگه تو بخواي آره نیما:

لبخند زدم و به کنارم نگاه کردم تینا از تو اتاق داد زد:نیما بلند گفتم:جونم می گم چی باید بپوشم؟ خندیدم:هرچی که دوست داري  اومد بیرون و گفت خوبه؟

اخم کردم:نخیر این چیه؟چرا سیاه پوشیدي؟مگه می ریم ختم؟ سرش رو انداخت پایین و با غم گفت:مسخره نیست؟ متعجب گفتم:چی؟

مسخره اس دیگه امروز خانواده ام من رو دعوت کردن براي شام اما نمی دونم رفتنم کار درستیه یا نه؟میرم اما نمی دونم چی باید بپوشم،می رم اما نمی دونم چی باید بگم و چیکار باید بکنم،میرم اما حس می کنم اضافیم  

رفتم جلو و دستش رو گرفتم:رفتنت کار درستیه چون دخترشونی چون تو عضو اون خانواده اي دستش رو فشار دادم:اجازه میدي من کمکت کنم؟ نگاهم کرد:چجوري؟

دستش رو کشیدم سمت اتاق و نشوندمش روي تخت رفتم سمت کمد و گفتم:با اجازه  

بین مانتوهاش یه مانتوي کرمی کشیدم بیرون و یه شلوار آبی هم بیرون آوردم  بعد یه شال آبی خوشرنگ پیدا کردم و یه کیف و کفش مشکی ورنی  برگشتم سمتش:بفرمایید

رفتم جلوتر و یه رژ برداشتم:یکمم آرایش کن مثلا تازه عروسی پوزخند زد:تازه عروس

خندیدم و رژ رو کشیدم روي لبش دلم لرزید و دستمم لرز خفیفی گرفت  

خیره روي لب خوشرنگش،انگشتم رو کشیدم روي پوستش تا رژ هاي اضافی رو پاك کنم  صدام زد،صداش می لرزید:نیما

خیره شدم تو چشماش و گفتم:بیرون منتظرم سریع از اتاق بیرون زدم تینا:

دستم رو روي قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم قلبم تند می کوبید  

خدایا با یه نگاه اینجوري شدم واي به حال بعدش  به لباس ها نگاه کردم  

خدایا یعنی اینا رو بپوشم؟یا یه چیز دیگه بپوشم؟

بهتر بود این بار مثل بچه هاي حرف گوش کن باشم تا یه دختر خودسر

تو این وضعیت احتیاج دارم یکی بهم بگه چیکار کنم،هرچی باشه بهتر از سردرگم بودنه لباس ها رو پوشیدم و موهام رو محکم بستم  

یکم آرایش کردم و روسریم رو بستم و با برداشتن کیفم از اتاق زدم بیرون نیما گرم نگاهم کرد:بریم؟

سرم رو تکون دادم و راه افتادم سمت در  از خونه خارج شدیم و سوار ماشین نیما شدیم  حرکت کرد و یه آهنگ گذاشت چند دقیقه بعد رسیدیم یه بوق زد و ماشین رو جلو برد  از ماشین پیاده شدیم  

به نیما نگاه کردم و ناخودآگاه دستش رو گرفتم

لبخند زد و محکم دستم رو فشار داد و گفت:هروقت ناراحت شدي بگو زود بریم سرم رو تکون دادم و نیما در رو باز کرد:صابخونه ما اومدیم  

سرم رو انداختم پایین و ناخودآگاه چسبیدم به نیما و بازوش رو گرفتم  سرش رو آورد سمت گوشم:هیچ چیزي نیست که بخواي ازش بترسی عزیزم  باز سرم رو انداختم پایین و وارد پذیرایی شدیم  

مامان با دیدنمون اومد جلو و درحالی که چشم هاش پر بود گفت:خوش اومدي دخترم  آروم گفتم:ممنون خانوم مجد  نیما آروم و اعتراضی گفت:تینا  

لبم رو گزیدم و آروم تر گفتم:ممنون…مامان  لبخند روي لبهاي جمع باعث شد نگاهشون کنم  

باز سکوت کردم که تانیا شیطون پرید جلو:به به چه خوشگل شدي آجی محکم بغلم کرد و گفت خوش اومدي  آروم گفتم مرسی  مامان هم بغلم کرد دستم از دست نیما جدا شد  

خیلی ناخودآگاه تا مامان خواست ازم جدا بشه محکم بغلش کردم و نفسی گرفتم این همون آغوشی بود که سالها در حسرتش بودم  

مامان با بغض گفت:بمیرم براي دردایی که به دلت زدیم و نتونستی بگی  دلم گفت بهش بگو همه چیز تموم شده و غمش رو ازش بگیر  اما عقلم گفت سکوت کن  ازش جدا شدم و سکوت کردم  

بابا هم اومد جلو و بغلم کرد و گفت:خوش اومدي عزیز دل بابا باز ممنونی زمزمه کردم و ازش جدا شدم  تانیا گفت:عرفان به خواهرت خوشامد نمی گی؟

عرفان شرمنده سرش رو انداخت پایین

باز زخم زدم:ولش کنید لابد بدش میاد یه زن هرزه رو بغل کنه  

تانیا لبش رو گزید،یه قطره اشک از چشم مامان چکید و دست بابا مشت شد عرفان یهو به گریه افتاد  

چشمام درشت شد که عرفان رفت سمت در دلم سوخت،دستش رو گرفتم  شرمنده نگاهم کرد و هیچی نگفت

با غم گفتم:درد داره مگه نه؟درد داره بفهمی چقدر بهم آسیب زدي درحالی که دردت نسبت به زجراي من هیچه

عرفان با بغض گفت:تینا می تونی این برادر احمقت رو ببخشی؟

نمی دونم،نمی دونم شاید یه روزي اونقدر خوب شدم که بخشیدمت اما عرفان ازم انتظار نداشته باش فراموشش کنم  

سرش رو انداخت پایین و اشکش رو پاك کرد  

دستش رو ول کردم که نیما من رو کشید سمت مبل دونفره:خب دیگه بشینیم  نشستم و این بار ازش فاصله گرفتم  خدمتکار پذیرایی رو شروع کرد  

سکوت جمع باعث شده بود برم تو فکر،تو فکر زندگیم نیما صدام زد:تینا نمی خواي موضوع سفر رو بگی؟ خودت بگو  

نیما لبخند زد و گفت راستی من و تینا می خوایم فردا بریم کیش  تانیا متعجب گفت کیش؟چقدر یهویی

نیما خندید:تینا حوصله اش تو خونه سر می رفت گفتم یه مسافرت بریم بلکه روحیه اش باز بشه  لبخند تلخی زدم:به خاطر این بود که خودت حوصله ات تو خونه ام سر می رفت چسبید بهم:آخه اینجوري زودتر مهربون میشی

پوزخند زدم و گفتم:باز پا از حدت فراتر گذاشتی این بار دومه  

اخم هاي همه رفت تو هم و تازه فهمیدن هیچ چیز خوب نبوده تو این مدت  

نیما گفت:من چند باري این کار رو کردم اما نمی دونم چرا هرازچند گاهی این موضوع رو گوشزد می کنی،تینا با خودت نجنگ و به حرفی که دلت می زنه گوش کن خواهش می کنم می خواي به حرف دلم گوش کنم؟ سرش رو تکون داد

پوزخند زدم:پس بازم باید ازتون فاصله بگیرم سعی کردم اونقدر محکم بگم که باور کنه

باورش شد و عصبی نگاهش رو ازم گرفت و با یه ببخشید از جمع خارج شد  سوسن کنارم نشست:تمومش نمی کنی؟ چی رو؟اون خواست حرف دلم رو بشنوه  

زد روي سینه ام:مشکل اینه که دلت چنین حرفی نمی زنه،چرا هم باعث آزار خودت میشی هم عزیزانت رو می رنجونی  

من فقط دارم زندگیم رو می کنم  تو داري زندگیت رو به آتیش می کشی  حق اینم ندارم؟ نیما دوستت داره  اگه داشت رهام نمی کرد تینا این تقصیر خودت بود  

صدام رفته رفته رفت بالا:باز تقصیر من بود؟بازم چنین حرفی می زنی؟دیگه باید چیکار می کردم که نکردم؟مگه غیر اینه این وسط فقط من قربانی شدم؟غیر از اینه که من نابود شدم؟ تینا همه چیز به خاطر دروغت بود  دروغ؟هیچ می دونی این دروغ پدرم رو نجات داد؟سوسن جوري حرف نزن انگار از موضوع خبر نداري تو که همه چیز رو می دونی

درد منم همینه،من می دونم چقدر عاشق نیمایی می دونم چقدر دلت لک زده براي زندگی کردن پیش خانواده ات براي همینم هست اینا رو میگم تا به خودت بیاي تا بشی همون تیناي عاشق  عصبی ایستادم و شروع کردم به حرف زدن:همون تینا؟کدوم تینا؟تیناي قبل مرده،خانواده ام کشتنش

صدام می لرزید اما داد می زدم:سوسن یه روزي ازم می خواستی خودم رو تو اولویت قرار بدم الان خودم تو اولویتم حالا چرا ازم می خواي کسی بشم که اونقدر عذاب کشید؟ چرا ازم می خواي اون آدم باشم سوسن؟می خواي بازم آسیب ببینم؟ تینا…

جیغ زدم:تینا مرده،قلبش مرده سوسن تینا فقط یه کالبد بدون روحه سوسن تمومش کن  تینا

بسه…بس کن بس کن  گوش کن به حرفام…

دستم رو گذاشتم روي گوشم و باز بغضم شکست:نمی خوام سوسن نمی خوام دیگه بشنوم نمی خوام نمی خوام

سوسن بغلم کرد:باشه باشه غلط کردم فقط آروم باش  

ازش جدا شدم و بدون توجه به نیما که نرفته برگشته بود نگاهی کردم و از حال زدم بیرون  وارد حیاط شدم و رفتم ته باغ

روي زمین،تکیه به درخت نشستم و باز گریه کردم  

نمی دونم چقدر طول کشید که دستی نشست روي شونه ام  به سینا نگاه کردم و با غم گفتم:داداش  لبخند زد و نشست کنارم:جونم  

سرم رو گذاشتم روي شونه اش:من باید چیکار کنم؟ سازش

نگاهش کردم که گفت:سرنوشتت این بوده هیچ راهی نیست که گذشته رو تغییر بدي پس فقط باید باهاش کنار بیاي

می دونی کاري رو ازم می خواي که خیلی سخته؟

من تینایی رو یادمه که خیلی محکم بود تینایی که از عشقش گذشت و عروسیشم دید  من کسی رو یادمه که سخت ترین کارها رو انجام می داد و هرگز از سختی کار گله نمی کرد  لبخندم تلخ شد:اون تینا رو فراموش کردم  پس به یادش بیار  

لبخند زدم و گفتم:ممنون سینا  به خاطر چی؟

بودنت،همیشه بودنت بزرگترین دلگرمی براي منه  پاشو تینا لباسات خاکی شد  دستم رو گرفت و بلندم کرد  

بعد از تکوندن لباسهامون رفتیم سمت خونه  تا وارد شدم نیما ایستاد:بیا برگردیم  

باز شیطنتم گل کرد:شام نخورده کجا بریم؟گشنمه شامم درست نکردم  نیما متعجب نگاهم کرد  

لبخند زدم و گفتم:ببخشید یه لحظه کنترلم رو از دست دادم  بابا گفت:اشکال نداره عزیزم  

خواستم بشینم که نیما گفت:تینا بیا اینجا سرم رو تکون دادم:همینجا خوبه  

نشستم که مامان ایستاد:خب بذار شام بیارم تینا گرسنه است

تانیا شیطون گفت:نکنه می خواي زودتر برن که الان شام رو میاري مامان؟ مامان تانیاي کشیده اي گفت و رفت آشپزخونه  

کمی بعد خدمتکارا میز رو چیدن و همه رفتیم سمت میز و نشستیم

شام رو خوردیم و رفتیم نشستیم  

این بار امیلی پیشم نشست و دم گوشم گفت:زندگی با نیما چطوره؟ عادي

احمق منظورم یه چیز دیگه اس  سرخ شدم و گفتم:نمی دونم  متعجب گفت:یعنی چی؟ یعنی نمی دونم مگه…

سکوت کردم که گفت احمق نشو تینا زندگیت رو حفظ کن مردا هرچقدرم عاشق بازم دوست دارن زنشون راضیشون کنه اگه نکنه رهاش می کنن

سکوت کردم که گفت:تو این سفر دلش رو به دست بیار و محکم نگهش دار تینا این یه نصیحت خواهرانه است  

باز هیچی نگفتم که بابا گفت:اي کاش سفر رو به ما هم می گفتید تا بهتون بگیم دوروز صبر کنید آخه قراره براي تانیا خواستگار بیاد  نیما گفت:واقعا؟چه خوب حالا کی هست؟

مامان لبخند زد:مهرداد می خواد بیاد خواستگاري  چاي پرید تو گلوم و به تانیا نگاه کردم:دوستش داري؟

تانیا سرش رو انداخت پایین:نمی دونم اما قصد دارم باهاش بیشتر آشنا بشم  نگران گفتم:مطمئنی یا فقط به خاطر فراموش کردن اونه؟ لبش رو گزید و سرش رو انداخت پایین  صداش زدم:تانیا من رو ببین  تانیا نگاهم کرد

نفسی گرفتم:من 8 سال سعی کردم فراموش کنم بارها خواستم با ازدواج مجدد این کار رو بکنم اما نتونستم دلم رو راضی کنم گرچه نمی دونم حس تو چه اندازه است اما اگه واقعا عاشق بودي اول اون رو فراموش کن بعد به ازدواج فکر کن اینقدر با عجله تصمیم نگیر  

نگاهم کرد و گفت:نه آبجی حسم به اون عوضی یه عادت بود فقط یه عادت و شاید کمی علاقه اما فکر نکنم عشق بوده باشه  

نفسی گرفتم:امیدوار بودم همین طور باشه  هست

نیما گفت:اگه هنوزم فراموشم نکردي چرا آزارم می دي؟ چون هنوزم یادمه عشقم تو کافه بهم گفت ج…ه خانوم  نیما داد زد:گفته بودم این کلمه رو تکرار نکن من فقط علتش رو گفتم نیما:

دوست داشتم سرم رو بکوبم تو ستون تا آروم بشم

براي بار هزارم لعنت کردم دهانی رو که بی موقع باز شد و با یه کلمه زخم زد به عشقم  تینا صدام زد:نیما خسته ام بریم؟ مامان گفت:کجا دخترم؟تازه سر شبه  

ممنون اما هنوز چمدونم رو نبستم فردا 10 صبح بلیط داریم  سرم رو تکون دادم:حق با تیناست بهتره زودتر بریم  ایستادم و بعد از تشکر و خداحافظی سوار ماشین شدیم تو راه تینا سکوت کرد منم حرفی نزدم  رسیدیم دم در  

نگاهش کردم و باز دلم لرزید خوابش برده بود  خیره شدم روي صورتش  یه حسی من رو کشوند سمتش و آروم پیشونیش رو بوسیدم  

همون حس ازم خواست تکرارش کنم اما به سختی جلوي خودم رو گرفتم  خواستم بیدارش کنم اما دلم نیومد  

اول پیاده شدم و بعد از باز کردن در خونه بغلش کردم و در ماشین رو بستم  رفتم تو خونه و گذاشتمش روي تخت  

لبخند زدم و اول رفتم لباس هام رو عوض کردم  

بعد از اون برگشتم تو اتاقش و اول مانتوش رو درآوردم و روسریش رو هم برداشتم  پتو رو روش مرتب کردم و رفتم سراغ کمدش  

چمدون کوچیکش رو برداشتم و چند دست لباس گذاشتم براش بعد از بستن چمدون تینا مال خودمم بستم و رفتم تو اتاقم با احساسم جنگیدم تا نرم سمتش  

سعی کردم بخوابم تا این افکار از ذهنم دور بشه تینا:

یکی بالاسرم بود و موهام رو نوازش می کرد صداي دلنشین نیما این بار من رو صدا می زد:تینا جان عزیزم ساعت هفته پاشو باید بریم  آروم چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم  

لبخند زد:پاشو عزیزم پاشو بیا صبحانه بخوریم بعد باید بریم فرودگاه  لبخند زد و گفت منتظرم

اومد بلند شه که دستش رو گرفتم و سرم رو گذاشتم روي پاش  حیرت زده موهام رو نوازش کرد متاثر از حرفاي امیلی گفتم:نیما لبخند زد:جانم؟

اومدم بگم دوستت دارم اما نتونستم،قفل دهنم نشکست تا دلم بشنوه اول این اعتراف رو از زبون اون  لبم رو زبون زدم و گفتم هیچی  

لبخند زد:خواهش می کنم بگو  

چشمام رو بستم و حرفم رو عوض کردم:یکم کارهام رو تحمل کن باور کن اصلا دست خودم نیست که گاهی بد می شم  

پیشونیم با بوسه اش گرم شد:تا ابد صبر می کنم تا دوباره باهات باشم  ممنونی زمزمه کردم و آروم بلند شدم و گفتم:من چجوري اومدم اینجا؟ خندید:تو ماشین اونقدر آروم خوابیده بودي که دلم نیومد بیدارت کنم  لبخند زدم:مرسی که تا اینجا آوردیم

خندید:خداکنه همیشه تو ماشین خوابت ببره تا بتونم بغلت کنم زدم روي دستش:نیست که اصلا بغلم نکردي  

آخ اگه بدونی این بغل کردناي زورکی چه حالی می ده  باشه حالا برو بذار شلوارم رو عوض کنم بیام  چی میشه همین جا عوض کنی؟ اخم کردم:باز پررو شدي؟ غلط کردم اصلا رفتم  

با رفتنش لبخند زدم و یه شلوار راحتی پوشیدم البته چند تا از لباس هام رو نتونستم پیدا کنم  بیرون رفتم و گفتم:نیما به لباسهام دست زدي؟چند تاییشون نیستن دیشب چون خواب بودي چمدونت رو بستم ببین چیزي کم نیست؟ دستت درد نکنه بذار اول صبحانه بخورم بعد می بینم با دیدن میز گفتم به به چه میزي چیدي  صندلی رو برام عقب کشید:بفرمایید خانومم نشستم و صبحانه خوردیم

خواستم جمع کنم که گفت:من جمع می کنم دیره تو برو وسایلت رو چک کن بعد هم آماده شو  سرم رو تکون دادم و بعد از چک کردن وسایل و برداشتن چند چیز جزیی حاضر شدم و باز آرایش کردم

بیرون که رفتم نیما گفت:زنگ بزن آژانس تا من حاضر بشم اونم اومده  زنگ زدم آژانس و نیما هم زود اومد  

بعد از برداشتن وسایل رفتیم بیرون و با اومدن ماشین سوار شدیم و حرکت کردیم سمت فرودگاه وارد فرودگاه شدیم و بعد از انجام کارهاي پرواز،رفتیم و سوار هواپیما شدیم  چون خسته بودم کل مسیر رو خوابیدم  

تا رسیدیم رفتیم سمت یکی از هتل هاي معروف کیش

وارد لابی شدیم و بعد از انجام کارهاي اتاق رفتیم تو یکی از سوییت هاي بزرگش  مستخدم چمدون ها رو آورد داخل و در بسته شد  نگاهی به اطراف کردم و یهو خشک شدم

وقتی اون تخت دونفره ي بزرگ رو دیدم تازه یادم افتاد که شاید امشب مجبور باشم کنار نیما بخوابم  فکر کردم یعنی خوابیدن تو آغوشش چطوره؟

سریع افکارم رو پس زدم و گفتم:نیما خسته ام می خوام بازم بخوابم  لبخند زد:باشه منم خسته ام  

نیما لباس هاش رو عوض کرد و رفت دستشویی سریع لباس هام رو عوض کردم و یه بطري آب برداشتم  نیما روي تخت دراز کشید و چشم هاش رو بست  نگاهم روي نیما و تخت خشک شد

باز به کاناپه نگاه کردم و فکر کردم من پتو ندارم اینجا هم پتوهاش دونفره است رفتم بالاسرش:نیما…

نگاهم کرد:جونم؟

دهنم رو باز کردم اما نتونستم چیزي بگم  سرم رو انداختم پایین و چشم هام رو بستم

هرکاري می کردم نمی تونستم خودم رو راضی کنم کنارش بخوابم  نیما گفت:چیزي شده؟

چشم هام رو بستم:ولش کن  

اومدم برگردم که نیما تشست و دستم رو گرفت:تینا چته؟ نگاهش کردم و با بغض گفتم:الان نمی تونم پیشت باشم  نگاهم کرد و هیچی نگفت  

با غم چشم هام رو بستم بالشت رو برداشتم و گفتم:هوا خوبه روي کاناپه می خوابم  ایستاد:من میرم بیرون  دستش رو گرفتم:لازم نیست  

شلوارش رو عوض کرد:نگران نباش میرم برمی گردم راحت استراحت کن  لباسش رو پوشید و رفت سمت در  نمی تونستم بذارم اینجوري بره  صداش زدم:نیما نگاهم کرد

اشکم چکید روي گونه ام:متاسفم لبخندش تلخ شد:مهم نیست  از در خارج شد  

دلم لرزید و به گریه افتادم:این کار رو نکن لعنتی خواهش می کنم نرنجونش

روي تخت افتادم و بالشتی که گذاشته بود زیر سرش رو بغل کردم و با گریه به خواب رفتم نیما:

تا میام فکر کنم همه چیز داره درست میشه،تا میام فکر کنم خوشبختی بهم رو آورده یه اتفاق لعنتی نابود می کنه همه ي دنیام رو  

به خودم نگاه کردم:تقصیر خودت بود نیما خودت تینا رو شکستی حالا این حق اونه که نخواد باهات بخوابه  

آه کشیدم و باز شروع کردم به قدم زدن خیلی وقت بود که بیرون بودم

از ساعت 12 تا حالا که 8 شبه پاهام گزگز می کرد و تنم خسته بود  

اما دلم نمی خواست برگردم،برگردم و باز این حس بد سراغم بیاد

حس اینکه دیگه دوستم نداره،که فقط تحملم می کنه،که کششی نسبت به من نداره  قدم می زدم و فکر می کردم

یه پارك دیدم و خودم رو انداختم روي نیمکت صداي قاروقور شکمم بلند شد  

دست کردم تو جیبم تا پول بردارم اما با خالی بودن جیبم آه از نهادم بلند شد پوزخند زدم:حالا باید برگردي نیما خان  

راه برگشت رو پیش گرفتم گرچه خیلی دور بودم  بعد لز یک ساعت رسیدم هتل و رفتم بالا  

در اتاق رو زدم و کمی بعد تینا با چشماي سرخ و نگاه نگران در رو باز کرد  من رو که دید چشماش پر شد و گفت:کجا بودي؟ آروم هلش دادم داخل و در رو بستم  روي کاناپه افتادم و چشم هام رو بستم  

اومد و کنارم نشست:با توام کجا بودي؟کجا رفته بودي؟ سرد و عصبی گفتم:قبرستون  

نگاهش کردم و با دیدن اشک هاش دلم لرزید  اشکش رو پاك کردم و زمزمه کردم ببخشید  

خواستم بلند شم که سرش رو گذاشت روي سینه ام و دستش رو حلقه کرد دورم و صداي هق هق بلندش باعث لرزیدن تنم شد

همون جور دستم رو حلقه کردم دور کمرش و چشم هام رو بستم  

شروع کرد به ضربه زدن به کمرم و همون جور با صدایی لرزون و پر از بغض گفت:لعنتی می دونی ساعت چنده؟می دونی چقدر نگران بودم؟بهت گفتم یکم تحملم کن اما چرا این کار رو کردي؟نیما من داشتم سکته می کردم نیما فکرم هزار راه رفت نیما من…

سکوت کرد آروم موهاش رو بوسیدم:ببخشید  

از خودم جداش کردم و گفتم:میري بگی شاممون رو بیارن؟دارم از گرسنگی می میرم سرش رو انداخت پایین و و ایستاد  

چشم هام رو بستم و روي کاناپه دراز کشیدم  شام رو که آورد یه عالمه خوردم و سیر شدم  بهش نگاه کردم:تینا من یکم می خوابم  سرش رو تکون داد  رفتم روي تخت  

اونقدر خسته بودم که به هیچ چیز فکر نکردم  

تازه داشت چشم هام گرم می شد که تخت تکون خورد و دست یکی دور کمرم حلقه شد  دلم لرزید و چشم هام باز شد  

تینا محکم چشم هاش رو بسته بود و پیشونیش رو گذاشته بود روي سینه ام  لبخندي زدم و محکم بغلش کردم  می ترسید و چشم هاش رو باز نمی کرد  صداش زدم:تینا  هوم؟ برش گردوندم و از پشت چسبیدم بهش:راحت بخواب من تا دلت رو به دست نیارم هیچ کاري نمی کنم  

ممنونی زمزمه کرد و تنش شل شد

لبخندي زدم و چشم هام رو بستم و به خواب فرو رفتم تینا:

وقتی بیدار شدم ساعت 2 ظهر شده بود  

سرم رو بلند کردم و چشم هام رو چرخوندم تا نیما رو ببینم صداش زدم:نیما برگشتی؟ هیچ صدایی نبود  

گوشیم رو از کیفم برداشتم و زنگ زدم بهش لعنتی گوشیش جا مونده بود  

رفتم دستشویی و خودم رو دلداري دادم که تازه دوساعت گذشته و به زودي برمی گرده  یکم ناهار سفارش دادم و خوردم  براي نیمام خریدم اما خبري نبود که نبود

تا ساعت 4 منتظر موندم اما بازم خبري نشد مانتویی پوشیدم و از اتاق خارج شدم  لابی رو هم گشتم اما خبري نبود

نگران رفتم جلوي در و بازم سرتاسر خیابان رو گشتم اما نبود که نبود برگشتم اتاقم و گوشیم رو برداشتم تا به سینا زنگ بزنم اما منصرف شدم  اینجوري نگرانشون می کردم شروع کردم به راه رفتن

با قرار گرفتن عقربه هاي ساعت روي عدد 6 با استرس به گریه افتادم اگه اتفاقی براش افتاده باشه چی؟ لعنت به من که اینجوري رنجوندمش  خدایا خواهش می کنم سالم باشه  

خدایا اصلا وقتی برگرده دیگه باهاش سرد نمیشم دیگه اذیتش نمی کنم  خدایا فقط برگرده،اصلا همین که برسم تهران یه گوسفند قربونی می کنم خدایا سالم برگرده،خدایا برگرده  تا ساعت 9 گریه کردم  

رفتم سمت چمدونش و لباس هاش رو درآوردم و بوییدمش.  

بازم گفتم:خدایا خواهش می کنم سالم برگرده  

داشتم فکر می کردم که چه خاکی تو سرم بریزم که درو زدن  با نگرانی رفتم سمت در و بازش کردم

با دیدنش،سالم،خسته و ژولیده چشمه ي اشکم خشک شد خدایا شکرت خدایا شکرت  آروم گفتم کجا بودي؟ هلم داد تو و اومد و در رو بست روي کاناپه نشست  

نشستم کنارش و سوالم رو تکرار کردم با جواب عصبیش دلم لرزید اشکم باز راه خودش رو پیدا کرد من رو که دید گفت:ببخشید  دلم لرزید

خدایا من رنجوندمش،آزارش دادم و حالا اون عذر خواهی می کنه اومد بلند بشه دیگه عقلی در کار نبود  با پاي دلم جلو رفتم و بغلش کردم و اون حرف ها رو زدم  بازم ازم عذرخواهی کرد دلم می خواست بمیرم گفت گرسنه است شام رو خوردیم  

رفت بخوابه.روي تخت دراز کشید و چشم هاش رو بست نگاهی بهش کردم

دیگه نمی خواستم برنجونمش

چراغ ها رو خاموش کردم و بالا سرش ایستادم  

نفس عمیقی کشیدم و آروم روي تخت دراز کشیدم و با ترس چشم هام رو بستم

دست هام رو حلقه کردم دور کمرش و سمتش چرخیدم و پیشونیم رو گذاشتم روي سینه اش بغلم کرد و با حرف هاش استرسم رو کم کرد نفسی گرفتم و راحت چشم هام رو بستم و خوابم برد روز بعد یه روز خوب بود  نیما سرحال،منم شاد بودم  اول رفتیم خرید

یه عالمه وسایل خریدیم و حسابی خوش گذروندیم

داشتم به لباس هاي مهمونی نگاه می کردم که یه لباس خوشگل چشمم رو گرفت اگه تانیا این رو بپوشه خیلی خوشگل میشه  نیما گفت:خوشت اومده؟برو بپوشش لبخند زدم و رفتم داخل  

بعد از اینکه پوشیدمش فهمیدم برام کمی گشاده ولی مشکلی نبود چون تانیا از من کمی چاق تر بود

اما خریدنش کار درستیه؟خب اون خواهرمه باید براش سوغاتی ببرم  اما بعد از اون اتفاقات کمی مردد بودم نیما صدام زد:پوشیدي؟ در رو باز کردم:نیما خوشگله؟

لبخند زد:خوبه ام یکم گشاد نیست؟مدل هاي قشنگ تر هم پیدا میشه ها  سرم رو تکون دادم:نه خوبه

تینا کلا کمرش گشاده برات البته می تونی بدي خیاط درستش کنه ولی…

حرفش رو قطع کردم:براي تانیا عالی میشه

خندید:سوغاتی می خري؟

سرم رو تکون دادم:بذار خودم حساب می کنم ها  در رو بستم و لباس رو درآوردم  

بیرون که رفتم نیما حساب کرده و منتظر بود

از مغازه که بیرون اومدیم عصبی گفتم:نیما گفتم حساب نکن چرا این کار رو کردي؟ دستم رو گرفت:عزیزم تو زن منی نمی شه که در حضور مرد،زن حساب کنه اما من می خواستم با پول خودم براش کادو بخرم پول تو،پول من،اینا درست نیستن باید بگی پول ما نیما…

عزیزم عصبی نشو تا وقتی با من بیرونی اجازه نمی دم دست کنی تو جیبت اوکی؟ پوفی کردم و گفتم:خب حالا براي مامانم چی بخرم؟

لبخند زد:نگران نباش تا آخر عید وقت زیاده امروز نشد فردا می خریم

اما دوست ندارم همش تو خرید باشم بهتره کمی بیشتر بچرخیم و خوش بگذرونیم

مهربون گفت:نمی خواد خودت رو خسته کنی حالا عید هم تموم شد اشکال نداره تا هروقت تو بخواي می مونیم

چپ چپ نگاهش کردم:از آدمایی که کارشون رو سبک می شمارن بدم میاد  متعجب و اعتراضی اسمم رو برد:تینا

زدم زیر خنده و وارد مغازه ي بعدي شدیم تا براي بچه ي امیلی و نیکا اسباب بازي بخرم  شب خسته و کوفته برگشتیم هتل

به کیسه هاي خرید نگاه کردم:باورم نمیشه خرید تموم شده باشه  چپ چپ نگاهم کرد:واسه ما که چیزي نخریدي

خندیدم:یه جور میگه نخریدي انگار همه ي اینا رو من خریدم کلش رو که تو حساب کردي حرصی گفت:اینا رو ما خریدیم ما تکرار کن تا بهش عادت کنی باشه بابا حرصی نشو  

تازه ولو شده بودم که گوشی نیما زنگ خورد  به مکالمه اش گوش کردم:سلام داداش چطوري؟ اونم خوبه شما خوبین؟

چی؟

اونقدر بلند و متعجب بود که نگران ایستادم:چی شده؟ نگاهم کرد و لبخند زد تا خیالم راحت بشه کمی بعد بازم متعجب گفت:واقعا؟ دستش رو گرفتم:خوب بگو چی شده  

بازم لبخند زد:عرفان جان تینا نگرانه قطع می کنم بعدا حرف می زنیم  گوشی رو قطع کرد:دوتا خبر دارم  نگران گفتم:بده رو اول نگو

خندید:یکیش خوبه اون یکیش خیلی خوب  متعجب گفتم چی؟

خبر اول،تبریک می گم خانوم عمه شدي  

چشمام درشت شد:مگه میشه؟هنوز یک ماه نیست که عرفان و سوسن ازدواج کردن  سوسن 2 ماهه بارداره  

چشمام درشت شد و گفتم:دروغ؟ خندید:خبر بعدي،تانیا و مهرداد تو مراحل آشنایی هستن قراره یه مدت با هم باشن تا ببینن اخلاقیاتشون بهم می خوره یا نه  

نیما حرف هاش ادامه داشت اما دیگه نمی شنیدم  

یعنی می شنیدم اما همه ي حواسم پی مهردادي بود که حالا داشت شوهر خواهرم می شد نیما همین جور که لباس ها رو توي چمدون می چید حرف می زد که ایستادم متعجب گفت:چی شد؟

گوشیم رو برداشتم و زنگ.زدم به مهرداد  

کمی بعد صداي شادش تو گوشم پیچید:جونم عصبی گفتم:مهرداد بهت گفتم این کار رو نکن ساکت شد و کمی بعد آروم صدام زد:تینا من…

عصبی داد زدم:مهرداد با این که مثل برادرمی اما نمیذارم با خواهرم به خاطر اینکه شبیه منه ازدواج کنی،مهرداد تو عاشق کس دیگه اي هستی به خواهرم آسیب نزن و ازش دست بکش عصبی گفت:بس کن تینا بذار منم حرف بزنم نفسی گرفتم و سکوت کردم

نفسی گرفت:تینا من به تو فقط مثل خواهرم نگاه می کنم نه چیز دیگه اي پس کاملا مشخصه که به خواهرم علاقه مند نمیشم.از طرفی با اینکه خواهرت خیلی شبیه توئه اما حس می کنم نیمه ي منه،مکملم خواهرته  

سکوت کرد و خندید:من واقعا حس می کنم دوستش دارم و این حسم اصلا شبیه حسی نیست که نسبت به تو دارم،تو فقط مثل مهرسایی و تانیا مثل کسی که دوست دارم باهاش ازدواج کنم  با صدایی لرزون گفتم:اما اون…

اون یه روزي دنیام بود اما الان…نمی گم کاملا فراموشش کردم اما حسم دیگه مثل قبل نیست.مثل اینه که فکر می کنی یکم دیگه تلاش کنی از شر یه لکه ي سیاه خلاص میشی  اشکم چکید:تانیا درموردش می دونه؟ آره همون اول بهش گفتم احساس اون چیه؟

مثل منه،خواهرت دوستم داره  بغضم رو قورت دادم:خوشبخت بشین

تلفن رو قطع کردم و چشم هام رو بستم که نیما من رو کشید تو بغلش  پسش زدم و گفتم:می خوام بخوابم  سرش رو تکون داد  

رفتم روي تخت و ولو شدم و خیلی زود خوابم برد

بالاخره 12 فروردین رسیدیم تهران تا 13 بدر رو با خانواده باشیم  تازه رسیده بودیم خونه که تلفن زنگ خورد مامان بود که می خواست شام رو پیششون باشیم از نیما سوال کردم که گفت باشه

منم باشه اي گفتم و بعد از حرفاي معمولی تلفن رو قطع کردم وارد حموم شدم و دوش گرفتم

نیما رفته بود یه چیزي واسه ناهار بخره  از حموم خارج شدم و لباس هام رو تنم کردم

تازه داشتم موهام رو خشک می کردم که نیما سشوار رو ازم گرفت:بذار من خشکش کنم لبخند زدم و آروم نشستم  

موهام رو خشک کرد و یهو بغلم کرد

لبخند زدم که یهو با بوسه اي که به گردنم زد واقعا لرزیدم  

دم گوشم گفت:دوستت دارم تینا،خیلی زیاد،عاشقتم تینا به حدي که بدون تو می میرم  لبخند زدم و بالاخره خیلی آروم گفتم:دوستت دارم نیما برگشتم سمتش

به ل.ب هام خیره شده بود  

با آرامش چشم هام رو بستم و با پاي دلم پیش رفتم  نیما:

غلطی زدم و به سمت راست چرخیدم  

با دیدن تینا دقیقا کنارم لبخند عمیقی زدم و ایستادم  

به ساعت که عدد 7 شب رو نشون می داد نگاهی کردم و وارد حموم شدم بیرون که اومدم متوجه تینا شدم که دلش رو گرفته و روي شکمش خم شده بود  نگران جلو رفتم:خوبی؟

بدون اینکه تو چشم هام نگاه کنه سرش رو تکون داد

نگران گفتم:رنگت پریده،ببینم دستات چرا یخه؟ لبش رو گزید:فشارم افتاده

نگران نشوندمش روي تخت و گفتم:بذار ناهار رو داغ کنم  نمی خواد باید بریم خونه ي مامان اینا

با این حالت؟بهتره استراحت کنی من زنگ می زنم می گم مریضی نگران میشن  

یه چیزي می گم نگران نشن تو بشین اینجا تا بیام

وارد آشپزخونه شدم همون جور که جوجه اي رو که خریده بودم گرم می کردم به عرفان زنگ زدم و گفتم که سرم خیلی درد می کنه و نمی تونم بیام مهمونی  وارد اتاق شدم و سینی رو گذاشتم روي پاتختی:بیا بخور عزیزم  شروع کرد به غذا خوردن منم غذام رو خوردم روي تخت درازش کردم و گفتم:استراحت کن عزیزم ممنونی زمزمه کرد و چشم هاش رو بست تینا:

نمی تونستم بخوابم امروز واقعا زیاد خوابیده بودم  

دل درد و کمر دردم داشت کمتر می شد اما با این وجود تنها چیزي که آزارم می داد خجالتم از نیما بود  

واقعا خجالت می کشیدم و از طرفی هم نگران بودم نکنه باز اتفاق بدي بیفته

دوست داشتم تنها باشم و خودم رو با این شرایط و زندگی جدید وفق بدم اما خب حضور نیما رو نمی تونستم کاري بکنم

تخت تکون خورد:تینا اگه درد داري بریم دکتر چشم هام رو باز نکردم:من خوبم  مطمئنی؟ آره

ممنونم ازت که اجازه دادي باهات زندگی کنم  سکوت کردم که گفت:تینا چرا نگاهم نمی کنی؟

هیچی نگفتم که دستم رو گرفت:تینا خودت هم می خواستی،من با زور این کار رو نکردم پس چرا نگاهم نمی کنی؟

پشت کردم بهش:میشه یکم تنهام بذاري؟ بهت زده گفت:چی؟

لبم رو با زبون خیس کردم:نیما من یکم وقت می خوام تا به این زندگی عادت کنم درضمن،ازت…ازت خجالت می کشم میشه چند ساعت من رو به حال خودم بذاري؟اجازه بده عادت کنم نیما…عادت کنم به حضورت آه کشید:واقعا فقط موضوع همینه؟

سرم رو تکون دادم که باشه اي زمزمه کرد و رفت  طاق باز خوابیدم و به سقف خیره شدم  

چشم هام رو بستم و باز فکر کردم به این زندگی  نیما:

از اتاق بیرون اومدم و کلافه دستی به سرم کشیدم

خدایا اگه بخواد بره چی؟اگه نتیجه ي افکارش دوري از من باشه چی؟اونوقت چیکار کنم؟ عصبی شروع کردم به راه رفتن  

خدایا دارم دیوونه میشم خواهش می کنم اون رو دوباره ازم نگیر  نشستم و تلوزیون رو روشن کردم و شروع کردم به فکر کردن تا صبح تینا رو تنها گذاشتم

قرار بود همه ساعت 7 دم در خونه ي بابا اینا جمع بشن  ساعت 6 بلند شدم و صبحانه رو آماده کردم  

وارد اتاقش شدم تا بیدارش کنم که با دیدنش دلم لرزید تینا:

نزدیکاي صبح خوابم برد

هنوز یک ساعت نبود که خوابیده بودم که با صداي تق تق بیدار شدم حتما نیما داشت صبحانه آماده می کرد

به خودم نگاه کردم و اون لباس خواب خوشگل رو تو تنم برانداز کردم از امشب این رو می پوشم و به زندگی عادیم با نیما ادامه میدم این تصمیمی بود که گرفته بودم  

گذشته هر چقدر هم تلخ،دیگه تموم شده بود و حالا بهتر بود به آینده فکر کنم  داشتم خودم رو نگاه می کردم که در باز شد و نیما اومد تو من رو که دید نگاهم کرد

نگاهی که از همیشه متفاوت تر بود

اومد جلو و آروم گردنم رو لمس کرد و با صدایی لرزون گفت:تینا نفس نفس می زدم لبم رو خیس کردم و گفتم:جانم

من رو کشید بغلش و گفت:ممنونم،ممنونم که من رو قبول کردي

خواست من رو ببوسه که گفتم نیما خواهش می کنم الان وقت مناسبی نیست نگاهم کرد:چرا؟

هنوز حالم کاملا خوب نشده درضمن باید بریم  

آب دهنش رو قورت داد:پس زود عوضش کن و بیا صبحانه بخوریم  سرم رو تکون دادم و اون رفت  

بعد از یه دوش آب گرم بیرون اومدم و لباس هام رو پوشیدم

رفتم بیرون و صبحانه خوردیم بعد هم سریع حاضر شدیم و چمدون سوغاتی ها رو هم برداشتیم  سوار ماشین شدیم و به خونه ي بابا اینا رفتیم  آخرین نفر بودیم که رسیدیم.  

عرفان جلو اومد:سلام  

نیما خواست پیاده بشه که عرفان گفت:دید و بازدید رو بذارید براي بعد الانشم کلی دیر شده  نیما باشه اي گفت و حرکت کردیم سمت ویلاي لواسان

بعد از دوساعت که بیشترش توي ترافیک سنگین گذشت رسیدیم ویلا

از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت سوسن و محکم زدم به بازوش:خیلی خري سوسن  اونقدر بلند گفتم که همه با تعجب نگاهم کردن  

نیشگون ریزي از دستش گرفتم و گفتم حالا من باید آخر از همه بفهمم؟ سوسن دردي زمزمه کرد و گفت میمون عرفان فقط به تو و نیما گفته  چشم هام درشت شد و زدم تو سرش خاك تو سرت

عرفان اومد جلو و سوسن رو کشید سمت خودش و آروم گفت چته؟مگه نمی دونی خانومم بار شیشه داره؟

خاك تو سر هل هردوتون بکنم  یهو هر سه زدیم زیر خنده  

نیما بغلم کرد:خانومم رو اذیت نکنید  

نیکا جلو اومد:بله؟این خانومت بود که داشت این سوسن بدبخت رو می زد این بیچاره ها که خانومت رو نمی زدن

نیما چشم غره اي به نیکا رفت:خواهر شوهر بازي در نیارا

نیکا گفت می خواي خواهرشوهر بازي در بیارم معنیش رو بفهمی؟ نیما گفت:جراتش رو نداري  نیکا خندید:باشه بابا  

داشتم می خندیدم که متوجه نگاه مهربون مامان و بابا شدم  از جمع جوون تر ها بیرون رفتم و رفتم سمت  

بابا و گفتم:سلام بابا ببخشید از دست این سوسن اونقدر حواسم رو پرت کرد یادم رفت بهتون سلام نکردم  

بابا دستی به چشم هاش کشید تا اشکش رو پنهون کنه:سلام باباجان اشکال نداره راحت باش مامان رو بغل کردم و صادقانه گفتم:دلم براتون تنگ شده بود مامان  

مامان گونه ام رو بوسید و اشکش رو پاك کرد:من بیشتر دختر قشنگم

بعد از سلام با همه به نیما گفتم سوغاتی ها رو بیاره تا همین اول بهشون بدم  

بعد از دادن سوغاتی هاشون مامان متعجب به لباس نوزادي اي که براي بچه ي سوسن خریده بودم نگاه کرد و متعجب گفت:این رو براي کی خریدي؟ خندیدم:براي برادر زاده ام  

همه متعجب به عرفان نگاه کردن و مامان ایستاد:واقعا بارداري؟ سوسن سرخ شد و سرش رو انداخت پایین  

مامان خوشحال جلو رفت و سوسن رو بوسید:الهی فدات بشم دخترم چرا زودتر نگفتین؟ سوسن سکوت کرد  

همه به خاطر خوب شدن رابطه ام با نیما خوشحال بودن و با این خبر دیگه شادي همه تکمیل شد کمی بعد سینا گفت:خب میاین بریم والیبال؟ نیما زد کف دستش:خوبه بریم  

وارد حیاط شدیم و نیما و سینا مقابل هم ایستادن  

به خاطر کم بودن نفرات بعد از بحث قرار شد وسطی بازي کنیم  وسط بازي من و امیلی سوختیم و رفتیم نشستیم دل درد گرفته بودم و نفس نفس می زدم سوسن کنارمون نشست و گفت:چه خبرا؟ هیچی

امیلی گفت:کاري که گفته بودم رو کردین یا هنوزم…

لبم رو با زبون خیس کردم:دیروز  ساکت شدم که سوسن گفت:دیروز چی؟ امیلی خندید:کار خوبی کردي تینا  

لبخند زدم که نیما دستم رو گرفت:پاشو بیا وسط  رفتم و باز بازي شروع شد

من و نیما مونده بودیم  

عقب ایستادم و به عرفان که توپ رو گرفته بود نگاه کردم  توپ رو محکم انداخت

اومدم عقب برم که توپ دقیقا خورد به شکمم

با دردي که تو شکمم پیچید روي زمین افتادم و با درد چشم هام رو بستم  گرمی یه چیزي رو روي رون پام حس کردم  نیما دوید سمتم:تینا خوبی؟

به سختی نشستم و به شلوار کرمی که خون قرمز روش کاملا مشخص بود نگاه کردم سرخ شدم و چشم هام رو بستم  نیما گفت:این چه خونیه؟

لبم رو گزیدم:اصلا یادم نبود،امروز اولین روز دوره ي پریودیمه نیما گفت:مطمئنی؟ اوهوم،واي خدا آبروم رفت  

چیزي نیست پسرا رو کشیدن اونور بیا ببرمت خونه  بلندم کرد و من رو برد تو اتاق  تانیا برام لباس و نوار بهداشتی آورد  

عوض کردم و روي تخت دراز کشیدم و روي شکم خوابیدم  دل درد و کمر درد بدي داشتم  

اخم هام از درد تو هم بود که یکی شروع مرد به مالش دادن کمرم  چشمام باز شد و متعجب نیما رو دیدم  لبخند زد:خوبی؟

سرم رو تکون دادم و گفتم:سختیش اولین روزشه از فردا همه چیز عادي میشه  لبخند زد:پس صبر کن برات مسکن بیارم

کمی بعد نیما با یه ژلوفن برگشت و بعد از خوردنش کمی حالم بهتر شد

تا ساعت 11 دراز کشیدم و نیما کمرم رو ماساژ داد نگاهی بهش کردم:می گم خیلی زشت شد جلوي پسرا نه؟ نگران نباش همه اشون زن دارن و می دونن چه خبره  پاشو بریم نیما  خونه؟

نه بهترم بریم پایین کمی بشینیم  باشه اي گفت و کمکم کرد بلند شم وارد پذیرایی شدیم

همه نشسته بودن و هر کی از چیزي حرف می زد

نیما رفت پیش سینا و عرفان،نیکا و امیلی و سوسن و تانیا اومدن پیشم امیلی دستم رو گرفت:خوبی؟هنوزم خونریزي داري؟ سرم رو تکون دادم:نه مال پریودیه مطمئنی؟دیروز خیلی خونریزي داشتی؟ نه خیلی کم بود

حتما برو دکتر تینا،لازمه که بري باشه  

سوسن دستم رو گرفت:خوشحالم که به زندگی عادي برگشتی  تانیا شیطون گفت:سفر کیش ساخته بهت ها

خندیدم و گفتم:خب تا کی قرار بود به خاطر گذشته آینده ام رو خراب کنم؟من که قرار نبود از نیما جدا بشم پس بهتر بود باهاش کنار بیام و به قول داداش سینا با زندگی سازش کنم  نیما بهت زده گفت:سازش؟یعنی دیگه هیچ حسی نیست؟ متعجب گفتم:وا تو چجوري حرفامون رو شنیدي؟

چجوریش مهم نیست مهم اینه که شنیدم فقط مجبوري باهام باشی عصبی گفتم:باز پیش داوري کردي؟

ایستادم و ناخودآگاه به گریه افتادم:یه بار با قضاوت نادرست زندگیم رو جهنم کردي نیما،تکرار این قضاوت ها من رو می ترسونه  

راه افتادم سمت در خروج که یکی دستم رو گرفت:ببخشید

نگاهش کردم:نیما منظورم از سازش کنار اومدن با تمام اون اتفاقات گذشته و فراموش کردنشه نه یه زندگی اجباري کنار تو،من هنوزم دوستت دارم مهم نیست قبلا چقدر تلاش کردم فراموشت کنم چون هر کاري کردم نتونستم حالا باز از یه حرف من یه دیوار می سازي و میذاري جلو روم  د لعنتی اگه دوستت نداشتم که خودم رو بهت نمی سپردم قسمت آخرش رو خیلی آروم گفتم  

بغلم کرد:غلط کردم فقط یه لحظه ترسیدم که نکنه…

چشم هام رو بستم و منم بغلش کردم

آروم تر که شدم ازش جدا شدم یه ببخشید رو به جمع گفتم و رفتم تو حیاط  نشسته بودم که نیما اومد پیشم:دوستم داري؟ فکر کنم خیلی ثابتش کرده باشم  

دوستت دارم،بیا همه چیز رو فراموش کنیم و یه زندگی جدید رو شروع کنیم  لبخند زدم:باشه  

دست کرد تو جیبش و همون انگشتر رو درآورد:این باید پیش تو باشه  انداختمش تو دستم:می دمش به پسرمون  لبخند زد و من رو بوسید:ممنون  خندیدم  

نیما بلندم کرد:بیا بریم تو  

وارد خونه شدیم و تا آخرشب کنار هم خوش گذروندیم  به نظر من بقیه ي زندگی گفتن نداره  

دوبار بارداري و به دنیا اومدن دو دختر و یه پسر،و خوشبختی…خوشبختی…خوشبختی  اونقدر که گاهی،فقط گاهی فراموش می کردم  

اما این فراموشی رو دوست دارم

هم نیما هم من گاهی به یاد گذشته ي پر فراز و نشیبمون میفتیم اما هردو شادیم که باز با همیم اتفاقات پی در پی باعث شده قدر هم رو بدونیم و با اشتباهات بزرگ و کوچیک فرصت زندگی عاشقانه رو از دست ندیم  

من و نیما یه زوج عاشقیم،عشقمون کمی متفاوته…نه خیلی…فقط یکم  پایان

29 آذرماه 1395 ساعت 11:15صبح  مهسا حسین زاده

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب وتنهایی

رمان شب و تنهایی پارت 18

رمان شب و تنهایی جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *