خانه / آخرین مطالب / پارت اول تا اخر رمان انتقام خون

پارت اول تا اخر رمان انتقام خون

رمان انتقام خون

ژانر:جنایی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

زمان پارت گذاری ساعت 18 تا پایان رمان

وضعیت انتشار تا پایان رمان:معلوم

قسمتی از رمان

به نام او…به یاد او…برای او…

با پاهای خسته قدم های کوچیکی برمیداشتم بدون هیچ کور سوی امیدی کلید و تو قفل در انداختم،در با صدای تقی بازشد وارد حیاط خونه شدم کنار حوض نشستم

حوض ترک برداشته بود ورنگ آبیش از رو رفته بودماهی های قرمز و کوچولوهم خبری ازشون نبود به دور تا دور حیاط نگاه کردم

چشام میخکوب تخت چوبی شد تختی که همیشه منو بابا دوتایی رو اون بازی غیر مجاز میکردیم

من چایی میریختم و کیک مورد علاقشو درست میکردیم یا حتی میشد شام و همونجا تو حیاط رو تخت میخوردیم

با یاد آوری اون صحنه ها اشک تو چشام جمع شد نفس عمیقی کشیدم و از کناز حوض بلند شدم  از پله های خونه رفتم بالا

دستم رو دستگیره در موند همیشه بابا هروقت از سرکار میومدم درو بازمیکرد و منم مثل بچه های ۴ساله لوس میپریدم بغلش …

آه عمیقی کشیدم و درو بدون معطلی باز کردم بی توجه به مبلی که بابا همیشه رو اون میشست و روزنامه میخوند رامو سمت اتاق گرفتم

سعی کردم به اطراف خونه که جای جای چهار دیواریاش رنگ و بوی زندگی بابارو گرفته بود نگاه نکنم بالاخره تونستم وارد اتاقم بشم…

تختم شلخته شده بود بالشم یطرف پتوم یطرف لباسام و مانتوهامم همینطور

با عجز به اتاقم نگاه کردم دلتنگی فراموشم شده بود و حالا به تمیزکردن اتاقم فکرمیکردم.

توی همین حس و حال بودم که گوشیم زنگ خورد از جیبم در آوردمش اقای محمدی وکیل بابام بود  با تعجب دکمه برقراری تماس و زدم الو بله؟

_…

بله خودم هستم

_….

ممنون الان باید حتما بیام؟نمیشه یه ساعت دیگه بیام؟

_…

چشم راس ساعت ۸ من دفترتون هستم

_…

اهاباشه حتماخدافظ شماتلفن و قطع کردم پوفی کشیدم یعنی که چی؟حالا تا ساعت هشت من یه فکری میکنم الان باید به فکر نهارم باشم…رفتم دره یخچال و باز کردم جز چندتا سبزی پلاسیده و دوتا تخم مرغ و یه پنیر نصفه چیزی نبود حتی نونم نداشتیم دره کابینتو بازکردم شاید یه ماکارونی پیدا کنم بتونم با اون شکمم و سیرکنم چشامو بستم و ازخدا تشکرکردم بااینکه بدم میومد از ماکارونی ولی مجبور بودم به همینم قانع باشم فعلا نه پولی دستمه نه کار اون دکتر ازخدا بی خبر هم از کار اخراجم کرد نفهم یذره درک و شعور نداشت من با این موقعیتی که واسم پیش اومده چجور میرفتم سرکار….همینطور توی افکارم غوطه ور بودم که با بوی سوختنی چیزی سریع از جام پاشدم ای وااای غذام سوخت…..با دستگیره در قابلمرو برداشتم.نصف غذام سوخته بود ولی چاره ای جز خوردنش نداشتم یکم سس قرمز آوردم و ریختم روش چشامو بستم و غذارو بزور میفرستادم تو حلقم …

بعدازاینکه غذارو خوردم ظرفارو شستم

حوصلم نمیکشید دستی به سر رو روی خونه بکشم …..واسه همین رفتم اتاقمو قاب عکس بابارو برداشتم دراز کشیدم رو تخت و باهاش حرف زدم…..نمیدونم چیشد که یهو خوابم برد باصدای زنگ گوشی از خواب بیدارشدم ساعت ۰۳:۷بود

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *