آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 1

1 (20%) 1 vote[s]

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

صدای تعارف مامان به شوهر مهناز تا اینجا هم می اومد. توی هال نشسته بودم و سعی داشتم قبل ازاینکه آتیش پاره های مهناز سربرسن برگه های پخش و پلای دور خودمو به زحمت جمع کنم. این پای سنگین گچ گرفته هم یاری نمی کرد .

رو زمین سینه خیز شده بودم تا آخرین برگه رو با کلی تقلا بردارم که مهناز، شانار به بغل وارد شد .

_داری تمرین شنا می کنی؟

نفس نفس زنان سرجای اولم برگشتم و با دلخوری گفتم :

_داشتم اینارو از زیر دست و پا جمع می کردم .

چپ چپ نگام کردو شانار رو که با دیدنم ذوق کرده بود و دست و پا می زد زمین گذاشت. خم شد برگه رو برداشت و درحالیکه زیر لب غرغر می کرد اونو به دستم داد .

_یکی نیست بهش بگه مجبوری مگه .

شانار رو همزمان تو بغلم گرفتم و اون به عادت همیشه صورتشو تو انحنای گردنم فرو برد. بوسه ی کوتاهی رو موهای مجعد بورش زدم و همزمان دنبال اون یکی شون گشتم .

_پس شایلین کجاست؟

ساک وسایل بچه هارو کنار خودش روی زمین گذاشت و نفسی تازه کرد .

_پیش مامان رامین موند. نمی تونستم هردوتاشون رو که با هم بیارم .

_آقا رامین چرا نیومد تو؟

گره روسری شو باز کرد و با پرش خودشو باد زد .

_کجا پاشه بیاد آخه؟ میخوایم خیر سرمون دوکلوم حرف زنونه بزنیم .

_فرصت نکردم بابت اون شب که تو بیمارستان موندی ازش تشکر کنم .

به حالت بامزه ای ابرویی بالا انداخت .

_از اون چرا؟! خوبه من تا صبح یه لنگ پا بالا سرت بودم .

همزمان با این حرفش مامان که با یه سینی چایی وارد شده بود، گفت :

_تا عمر دارم شرمنده تم مهناز جون. گرفتاری ما هم شد وبال گردن شما .

و با این حرف نگاه سرزنشگری به من انداخت و مهناز که اصلا انتظار نداشت مامان حرفاشو بشنوه حسابی سرخ و سفید شد .

_نفرمایین خاله جون، وظیفه ام بود. گفتن که نداره خودتون بهتر می دونین عقیق واسه من با شهناز فرقی نداره. مث خواهرمه .

مامان آه بلندی کشید و نگاهشو با تاسف به من دوخت. از صبح تا حالا یا نه بهتره بگم از روزی که مرخص شده و از بیمارستان به خونه اومده بودم حال و روز مامان همین بود. مدام سرکوفت و سرزنش و نگاههای دلسوزانه ای که رو اعصابم بود و وادارم می کرد بخوام سرمو محکم به یه چیزی بکوبم .

حالا خوبه علیل و معیوب نشده بودم که اون وقت دیگه باید به مرگم بیشتر از زندگی باهاش راضی می شدم .

_چته باز کشتی هات غرق شدن؟

سوال مهناز باعث شد اون نگاه کلافه رو از مامان بگیرم و به اَگََی اگی گفتن شانار که صدام می زد و تصمیم داشت هرطور شده برگه ی تودستمو ازم بگیره زل بزنم .

_چیزیم نیست .

مامان که حسابی از دست من و اتفاقات این چند وقت اخیر دلگیر و عصبانی بود دیگه طاقت نیاورد و پرخاش کنان منو هدف قرار داد .

_نه تورو خدا خجالت نکش بگو هرچی رو دلت مونده. بگو مادرت خسته ات کرده، دیگه تحمل حرفاشو نداری .

شانار بلاخره موفق شد و برگه رو از دستم کشید و درحالیکه به سختی روی پاهاش ایستاده بود اونوبه دهان برد .

_مامان تورو خدا بس کن. خوبه می بینی وضعیتمو .

_اتفاقا چون می بینم نمی تونم ساکت بمونم .

مهناز که همیشه میونه داری رو خوب بلد بود، پرسید .

_دیگه چی شده میمنت خانوم؟ کسی حرفی زده؟ عقیق کاری کرده؟

شانار برگه رو زمین انداخت و درقندون رو برداشت. مهناز سعی کرد ازش بگیره اما مامان مانعش شد .

خودمو به سختی توجام جابه جا کردم و حق به جانب گفتم :

_حرفا می زنی، من با این تن زمینگیرآخه چه کاری ازم بر می یاد؟ قضیه باز برمی گرده به ماجرای تصادف من وموندن تو به جای بقیه تو بیمارستان .

مهناز رو به مامان جواب داد .

_ای بابا خاله جون من که همون روزم گفتم مژگان یا منصوره هم که می خواستن نمیذاشتم بمونن. تا خودم پیش عقیق نمی موندم خیالم راحت نمی شد. نا سلامتی الان بیشتراز بیست ساله که با هم دوستیم .

مامان برگشت و از روی میز پذیرایی پشت سرش ظرف شیرینی رو برداشت و جلوی مهناز گذاشت.

بخاطر شرایطم همگی رو زمین نشسته بودیم و من تکیه داده بودم به یکی از مبل های راحتی توی هال .

همه ی این حرفایی که می گی درست، اما راه دوری نمی رفت اگه اونام یه تعارف می زدن شب رو پیش خواهرشون بمونن. حالا حرف عروسا پیشکش که هیچ جوری نمی شه ازشون انتظار داشت. به خدا تو این دلم از اون روز تا الآن آتیشه. حرفی هم نمی تونم بزنم که هرچی بگم تف سربالاست. آدمتو همچین موقعیتی بچه هاشو اینطوری بشناسه وای به روزی که سرشو بذاره زمین .

_خدا نکنه مامان، این حرفا چیه؟ تو هم دیگه داری پیاز داغشو زیاد می کنی. باور کن اون شب اصلا لازم نبود کسی کنارم بمونه. شما شلوغش کرده بودین وگرنه من از کسی انتظاری نداشتم چه برسه به منصوره و مژگان که خوب می دونم هرکدومشون یه جوری گرفتارن .

_یعنی نباید یه تعارف می زدن؟ مهناز سعی کرد جو رو آروم کنه .

_خدارو شکر همه چیز بخیر گذشت و حال عقیق هم خوبه .

مامان لب برچید و چشمای ناز عسلیش پر اشک شد. با تکان دادن سر از جاش بلند شد و تنهامون گذاشت .

مهناز سربه زیر انداخت و با تاسف زمزمه کرد .

_به خدا حق داره عقیق، خواهرات بد کردن .

تنها جوابی که براش داشتم یه لبخند محو رو لبام بود که خوب می دونم تو اون لحظات منو مثل یه احمق نشون می داد اما این دست خودم نبود. حاضر بودم مثل احمقا دیده شم اما با حرفای این و اون نظرم در مورد خواهرها و برادرهام عوض نشه .

اینکه فکر کنی اوضاع مرتبه و همه چیز سرجاشه و تو با همه ی کمبود هایی که داری بازم خوشبختی، خیلی بهتر از اینه که ببینی همون خوشبختی مختصرم نداری. خنده دار و مضحک به نظر می رسید اما من واقعا دلم می خواست تو این شرایط مثل کبک سرمو زیر برف کنم تا زیر بار حرفای سنگین مامان یا مهناز نرم .

اگه اون تصادف لعنتی نبود …

همه چیز از همون روز شروع شد که من بی هوا با اونهمه خرید و بارون ریز و تندی که می بارید پا تو خیابون گذاشتم. بارونی که تو شهر خشک و سردسیرما باریدنش این وقت سال بجای برف نعمت بود . داشتم به سمت ایستگاه تاکسی می رفتم تا سوار ماشین شم و خودمو به خونه برسونم که این اتفاقبرام افتاد. حتی نفهمیدم کی اون موتور سوار از سمت راست ماشینی که تو حاشیه ی خیابون حرکت می کرد، سبقت گرفت و بهم برخورد کرد .

چشم که باز کردم تو بیمارستان بودم و پای گچ گرفته ام آویزون بود. همه ی خونواده ام دورم جمع شده بودن ومامان باچشمای خیس قربون صدقه ام می رفت. ظاهرا باید خدارو شکر می کردم که آسیب جدی جز این پای شکسته و کبودی های درد آور و خراش های جزئی روی دست و صورتم بهم نرسیده بود .

اما مصیبت درست از اونجایی رو سرم آوار شد که بخاطر شرایطم یک شب تو بیمارستان موندم و همون یه شب شد بلای جون من .

وقتی نه منصوره و مژگان پیشم موندن و نه عروسا تعارفی زدن که بمونن، مامان اینجوری بهم ریخت.

خودشم که بخاطر شرایط جسمانیش نمی تونست بمونه دیگه اوضاع قوز بالا قوز شد .

خیلی شانس آوردم که تو اون شرایط لااقل مهناز رو داشتم که بخواد پیشم بمونه تا مامان با گریه بیمارستان رو ترک نکنه. اما درست از روزی که مرخص شدم کنایه و توپ و تشری نبوده که مامان به من و به خودش و زمین و زمان نزده باشه .

شانار در قندون رو رها کرد و دوباره بااون برگه ی کاغذ کذایی مشغول شد. مهناز که بدجوری از اون لبخند مزخرف رو لبام حرصی شده بود برگه رو به زور از دست شانار بیرون کشید و اونو به گریه انداخت .

_فقط بلدی مث منگلا به روم بخندی. آخه کی می رسه یه بار تو چشماتو وا کنی و دور و برتو درست ببینی؟

شانار رو بغل کردم و برای دلجویی صورتشو بوسیدم .

_بچه رو چرا اذیت می کنی؟

_حرفو عوض نکن عقیق .

می خوای چی بگم؟ واسه شما این قضیه زیادی غیر عادی به نظر می یاد واسه من اما نه .

منصوره مریضه، دخترش به سلامتی امسال کنکور داره. دوتا پسر زلزله هم داره که اگه یه ساعت تنهاشون بذاره زمین و رمان رو بهم می ریزن اما از همه ی اینا مهم تر شوهری مث جلال داره. تو که دیگه بعد اینهمه سال باید بدونی اون مردک به چیزی پیله کنه، روزگار خواهرم سیاهه .

_مژگان چی؟

_اونم بچه ی کوچیک داره. نگین همش سه سالشه .

مامان با یه ظرف میوه اومد تو اتاق و چون حواسش به حرفای ما بود گفت :

_مهناز بچه نداشت؟

با استیصال نگاش کردم و مهناز جواب داد .

_من قضیه ام فرق داره خاله جون. بچه های من همیشه یا پیش مادرشوهرم بودن یا مادر خودم .

به خاطر شرایط شغلیم و دوقلو بودنشون واقعا نتونستم درست و حسابی باهاشون باشم واسه همین به نبودنم عادت دارن .

مامان یه سیب قرمز استخوانی داد دست شانار تا باهاش بازی کنه .

_می تونستی اون یه شب رو نمونی و پیش بچه هات باشی. اما با این حال من دردم این چیزا نیست.

دارم از این می سوزم که عقیق به خاطر اونا به این حال و روز افتاده .

نگاه معترضمو صاف تو چشماش دوختم .

_مامان چرا حرف تو دهن این و اون میذاری؟ یکی ندونه فکر می کنه اونا زدن به این روز انداختنم .

_نزدن؟ مگه تو واسه کار اونا نرفته بودی؟ مگه تو کله ی سحر پانشدی بری اداره ی بیمه واسه اعتبار دفترچه ی مجید و زنش؟ اون پنج کیلو سبزی خورشتی سفارش مژگان که خریدی چی؟ کتابای تست سوگل رو هم که منصوره گفته بود بگیری لابد فراموش نکردی. اصلا مگه تو نبودی رفتی تا اون سر شهر واسه پسر عمید از منشی دکتر زاهد حضوری وقت بگیری؟ _ همه ی حرفات قبول اما اون تصادف از بی احتیاطی خودم بود .

بس که ذهنت مشغوله. همشون به بهونه ای مسئولیت هاشونو انداختن گردنت و تو هم انگار بدت نیاد، دوست داری همه جوره در خدمتشون باشی .

کلافه شانار رو تو بغلم جابه جا کردم .

_مگه چه عیبی داره مادر من؟ اینکه می خوام تو این شرایط یه کمکی کنم و گوشه ی کارشون رو بگیرم تا لنگ نمونن اشتباهه؟

_نه تا وقتی که زندگی و آینده ی خودت لنگ کارهای اونا بمونه. بخدا نگرانتم عقیق. سی سالت شده دختر. یه نگاه به دور و برت بنداز، نشستی تو این خونه که چی بشه؟ همین فردا من سرمو بذارم زمین تو می خوای چیکار کنی؟ چرا به فکر خودت نیستی؟ با کی لج کردی بچه؟

فقط نگاش کردم. عادتمه وقتی بغض می کنم نمی تونم حرف بزنم و مامان این سکوت رو گذاشت پای اینکه حرفی واسه گفتن ندارم .

حقیقتش خیلی حرفاست که گاهی دلم می خواد اونو به یکی بگم، یه چیزایی که اینجا تو سرمه و هیچ رقمه نمی تونم بی خیالش شم. راستش دنبال گوش شنوایی هم نیستم،یکی که بتونم بعد این هشت سالی که از فوت بابا میگذره بی دغدغه و نگرانی از قضاوت شدن باهاش حرف بزنم ، کسی که از مهناز هم حتی به این ناگفته ها محرم تر باشه .

مهناز که سکوت منو طولانی دید به جام جواب داد .

_نقل این حرفا نیست خاله، عقیق یاد نگرفته “نه” بگه. مطمئنم نصف این کارهایی روکه می کنه به میل خودش نیست اما نمی خواد مخالفتی هم بکنه. همیشه گفته “چشم” و اونام همینو ازش انتظار دارن .

_نه دیگه این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست. این دفعه هرکی هرچیزی از این بچه خواست با من طرفه .

با ناراحتی زمزمه کردم .

_همچین می گی بچه، انگار پنج سالمه .

مهناز اخم کرد و گفت :

_اون پنج سال رو هم زیاد حساب کردی .

تو اومدی اینجا واسه عیادت یا شماتت؟

_هردوش، مشکلی هست؟

نفسمو با حرص فوت کردم و چیزی نگفتم. شاید حق با مهناز بود و من نمی تونستم به دیگران نه بگم اما این همه ی دلیل من واسه اون کارها نبود .

مامان به برگه های جمع شده کنار دستم اشاره کرد .

_ببین الانم که به این حال و روز افتاده باز دست از سرش بر نمی دارن. شوهر مژگان داده پایان نامه شو این خانوم براش تایپ کنه .

_بس کن دیگه مامان. بعد عمری بهنام یه چیزی ازم خواسته، انتظار داشتی بگم نه؟ اونم وقتی از صبح تا غروب باید تو این خونه بشینم و در و دیوارو نگاه کنم. خب اینجوری لااقل سرم گرم می شه .

_دِ منم دارم از همین دق می کنم. چرا باید تو به این سن و سال بشینی تو خونه و فکرت درگیر کار این و اون باشه. تو باید الآن سر زندگیت بودی و با مشکلات خودت سرو کله می زدی. هربار که حرف خواستگاری و ازدواج تو این خونه پیش کشیده شد، زمین و زمان رو بهم ریختی و گفتی به هیچ وجه نمی خوای .

لبخند درد آوری زدم و نگامو ازشون دزدیدم .

_دیگه بعد دوبار نشون کردن و نامزدی و بهم خوردنش چه روحیه ای واسه ازدواج برا آدم می مونه؟  _این دوتا نامزدی رو زیادی برای خودت بزرگ کردی. مردم دوبار عقد می کنن و طلاق می گیرن باز دنبال ازدواج سوم هستن…اصلا همه ی این حرفا به کنار، گیرم می خوای تارک دنیا شی و ور دلم بمونی تا من ترشیتو بندازم. خب نباید واسه این قضیه فکر چاره ای هم باشی؟ کارت روبه که خاطر تعدیل نیرو ازدست دادی و هشت ساله خونه نشین شدی. از این بست نشستن چیزی هم نصیبت شد؟ داری فقط روزتو شب می کنی و هیچ هدفی نداری. مادر نشدی بفهمی آدم چه زجری می کشه وقتی بچه شو به این حال و روز می بینه. میخوای دوفردای دیگه که پیر شدی و قدرت کار کردن هم نداشتی چشمت به دست این و اون باشه؟

11

می گی چیکار کنم؟ مشکلت کار نکردنمه؟ باشه، بذار این پای لعنتی خوب شه می رم دنبال کار .

اصلا یه کاری پیدا می کنم که صبح تا غروب باشه و تو قیافه ی نحس منو نبینی تا زجر بکشی .

با دلخوری نگاشو ازم گرفت و رو به مهناز گفت :

_می بینی تورو خدا؟ حرفم که می زنیم به خانوم بر می خوره .

مهناز بهم تشر زد .

_خاله راست می گه دیگه. این ادا و اصول چیه از خودت در می یاری؟ مامان با حرص مشغول میوه پوست کندن شد .

_نه دیگه می دونم این دفعه چیکار کنم. کافیه یکی شون برای کاری تماس بگیره… اصلا می خوام شوهرش بدم. خودشم بی جا می کنه بخواد رو حرف من حرف بزنه .

مهناز که دید قضیه داره بیخ پیدا می کنه با مهارت بحث رو عوض کرد و منو موقتاً از شنیدن خط و نشون و تهدید های مامان نجات داد .

صدای اذان که از مسجد محل به گوش رسید، مهناز از جاش بلند شد و خداحافظی کرد و به منزل پدریش که فقط چندتا در با خونه ی ما فاصله داشت رفت .

مامان هم به عادت همیشه مشغول ذکرگفتن زیر لب شد و دیگه به پر و پام نپیچید. چند لحظه بعد با پادردی که می دونستم امونشو بریده یه پارچ آب و یه تشت کوچیک برام آورد تا تو اتاق وضو بگیرم .

وقتی کارم تموم شد حوله مو به دستم داد و با ناراحتی گفت :

_من اگه حرفی می زنم به خاطر خودته.وگرنه کی دوست داره به این سن و سالی که من دارم تو این خونه ی درندشت تک و تنها بمونه و از سر تنهایی ترک دیوار بشمره؟

چیزی نگفتم و اون با حوصله جانمازمو جلوم پهن کرد و چادرمو رو سرم انداخت. خودشم رفت تو ضلع دیگه ی هال و سجاده شو که دست بافت بود و بابا تو سفرش به اصفهان براش آورده بود، پهن کرد. به عادت همیشه اول دستی به تسبیح یاقوتی بابا که تو جانمازش بود کشید و با حسرت نگاهشو ازش گرفت .

خیلی درد بود این نگاه رو ببینی و بابتش از خودت متنفر نشی. من مقصر بودم و این شکنجه برای کسی که زندگیشو به حماقت هاش باخته بود، کم نبود .

هشت سالی می شد که هر روز و هرشب این عذاب، خوره ی ذهن و روحم شده بود. آخه کم حرفی نبود، یه شهر می دونستن دختر حاج اسماعیل عطار با حماقتاش پدرشو دق داده و حالا مادرشم …

با دیدن مامان که خمیده قامت بسته بود، دلم فشرده شد. نه من نمیذاشتم بلایی سرش بیاد .

واسه دلخوشی اونم شده می رم سر کار. آره باید هرطور شده خیالشو از خودم راحت می کردم .

با این فکرهای بی سرو ته و تصمیم های آنی که کم هم تو زندگیم نگرفته بودم، نشسته قامت بستم .

****

صدای صحبت مامان و منصوره از توی هال می اومد.چشمام به سختی باز شد و نگاهی به درو و برم انداختم. تو اتاقم بودم و حرفاشونو واضح می شنیدم. هرچند هردوتاشون تلاش داشتن به نحوی تن صداشونو پایین نگه دارن تا من بیدار نشم .

_آخه دردش چیه؟ این بچه که درسش خوبه .

منصوره نالید .

_نمی دونم والله. یهو ویرش می گیره بیوفته به جون این طفل معصوم. وگرنه به پسرا کاری نداره، می دونه ازش حساب نمی برن. اما سوگل هرچی باباش می گه فقط سرشو میندازه پایین و گریه می کنه.

اونم گیر داده به درس خوندنش و می گه بره دانشگاه که چی بشه .

لحاف رو از روم پس زدم و دستمو گرفتم به دیوار. لنگان لنگان رفتم سمت در و بازش کردم. اتاق من ته راهرو و درست روبروی اتاق زمان مجردی عمید قرار داشت. برادری که دوسال از من کوچیکتر بود و در ظاهر خاطرات کودکی مشترک زیاد داشتیم اما اون قدر این خاطرات تلخ و زننده بود که ترجیح می دادم خیال کنم هیچ خاطره ی مشترکی باهاش ندارم  .

هرچند بعد ازدواجش بینمون یه مصالحه ی ناگفته شکل گرفت اما اون صمیمیت خواهر، برادرانه هم هرگز به وجود نیومد. اتاقش حالا شده بود انباری واسه خرت و پرت های من و مامان .

توی راهرو جز یه تابلوی وان یکاد که قاب نقره داشت و یه گلیم بافت کرمانشاه با رنگ هایروشن فیروزه ای و اناری که پهن زمین بود، چیزی دیگه ای نبود .

چسبیده به اتاق عمید، آشپزخونه قرار داشت که درش به هال پذیراییِ ال مانند بزرگی باز می شد و اتاق مامان هم کنار اتاق من بود. اتاقی که قاب عکس بزرگی از بابا تو چهل سالگیشو به دیوار داشت و خاطرات مشترک زندگیشون تو خرده وسایل ریز و درشتی که کنج تا کنج اتاق چیده بودن، یکجا جمع بود .

منصوره با ناراحتی زمزمه کرد .

_غلط نکنم یه خوابای ناجوری براش دیده. با این ناصردوستش که خیلی مایه داره جدیداً زیاد می پره .

_کدوم ناصر؟ !

_یه چندباری دیدیش اما فکر نکنم یادت بیاد. ناصر رزاقی رو میگم، همون دوستش که مجرده .

نگامو از اتاق مامان گرفتم و یه قدم دیگه برداشتم .

_مگه جلال درموردش چیزی گفته؟

_نه فقط می گه سوگل باید شوهر کنه .

_لابد اونم با ناصر که سن باباشو داره .

_ناصر یه چند سالی از جلال کوچیکتره .

حالا دیگه هردوشون تو تیررس نگام بودن و مامان حسابی ابروهاش تو هم گره خورده بود .

_بازم جای پدرشه. جلال زده به سرش؟

منصوره جرعه ای از چاییش نوشید و شونه بالا انداخت .

_چی بگم؟ فعلا که قصد کرده این بچه رو از درس خوندن بندازه .

_بفرستش اینجا، اتاق کوچیکه رو براش آماده می کنم. بشینه همینجا درسش رو بخونه تا انشالله نتیجه بگیره .

منظور مامان از اتاق کوچیکه،اتاق دوران مجردی منصوره و بعدها مژگان بود. همون اتاقی کهچسبیده به اتاق مامان و بابا بود و درش برخلاف اتاقای دیگه رو به هال باز می شد .

_نمی شه که مادر من. تو خودت با عقیق درگیری اونم می یاد اینجا جای درس خوندن سرش به شماها گرم می شه .

مامان با ناباوری نگاش کرد .

_وا مادر منظورت چیه؟ یعنی فکر می کنی من و عقیق کارهامونو میندازیم گردنش و اون فرصت نمی کنه درس بخونه؟ !

دستام با ناراحتی رو دیوار مشت شد و منصوره کلافه سرتکان داد .

_نه عزیز من، منظورم این نبود. راستش چطور بگم؟ اینجا رفت و آمد زیاده و عقیق هم که طفلی زمین گیر شده. شما تنهایی …

مامان دستشو بالا آورد و حرفشو قطع کرد .

_تا همینجا بسه، خودم تا تهشو خوندم .

_ای بابا چرا هرچی می گم یه چیز دیگه برداشت می کنین.مشکل من الان درس خوندن سوگل نیست اون فکر ناثوابیه که افتاده تو سر این مرد. البته بگما ، ناصرخان از همه لحاظ خوبه. همین آلان از سوگل کوچیکتر هم حاضرن زنش بشن. جای برادر هم خوش تیپ و خوش بر و روئه، هم اینکه پولش از پارو بالا می ره. اما واسه سوگل من زوده .

_حالا این ناصرخان شما دقیقا چند سالشه؟

_فکر کنم باید همسن داداش مجید باشه. چهل و چهار یا چهل و پنج همین حدودا. البته از این خیلی جوون تر دیده می شه .

_واسه سوگل بازم جای باباشه .

منصوره با ناراحتی سرتکان داد و لیوان چاییش رو نزدیک دهانش برد .

_منم همین فکرو می کنم اما جلال …

مامان سعی کرد دلداریش بده .

_اگه این قضیه جدی شد، می گم مجید باهاش حرف بزنه. به زور که نمی شه دختر شوهر داد .

منصوره رفت تو فکر و من قدم دیگه ای برداشتم تا بهشون نزدیک شم. تو همین فاصله اون از چیزی که به ذهنش خطور کرده بود، تکانی خورد .

_می گم مامان، این ناصر مورد خوبیه. می خوای واسه عقیق جورش کنیم؟

با این حرفش سرجام میخکوب و تو صورت خواهرم مات شدم. باورم نمی شد بخواد همچین

پیشنهادی بده. اما همین حرف واسه مامان شد جرقه ای که اونو از شدت خشم به مرز انفجار برسونه. این روزا اونقدر تو خودش ریخته و خودخوری کرده بود که خیلی زودتر از این باید طاقت از کف می داد و نداده بود .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

بستن