آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 1

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

نگاه بی روحم به تابی که در حال تکون خوردنه ، دوخته شده ؛ به عادت همیشگی ، گوشه ی مانتوم رو به دست گرفتم و به ماشین مشکی رنگی چشم دوختم.

ماشینی که من هر روز نظاره گرشم ، احمقانه است اما تمام چیز هایی که به اون مربوط میشه برام مقدسه حتی این ماشین .

اون قدری که میتونم بدون خستگی ساعت ها به این دویست و شش نگاه کنم ، اما افسوس …

افسوس که ساعت زندگیم هیچ وقت به میل باطنی من پیش نرفته .

به ساعت مچی دستم نگاه میکنم ، ساعت دوازده و چهل و پنج دقیقه است ، صاحب اون ماشین دوست داشتی هر روز ساعت یک ظهر از اون باشگاهی که با پرس و جو فهمیده بودم مربی اون جاست بیرون میاد و من هر روز ، قید کلاس جبرانی رو میزنم و روی این صندلی منتظر میشینم .

منتظر میشینم تا چشمم به کسی بیوفته که حتی یک بار نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا نکرده ، راضیم …

نفوذ چشم هاش حتی اگه به من دوخته نشده باشه باز خیلی خوب قابل مشاهده است ؛

من ، ترمه تک دختر حاج صابر فروزان قاضی سرشناس شهر خودم رو در مقابل این مرد انقدر ناچیز میبینم که حتی قدرت چشم در چشم  شدن باهاش رو هم ندارم ، اعتماد به نفس کاهش پیدا کرده ام برمیگرده به تحقیر هایی که توی خانواده ام جا افتاده بود ، خانواده ای که از دور قشنگ به نظر میرسید و هرچه نزدیک تر میشدی ، میفهمیدی هیچ چیز این خانواده زیبا نیست .

آهی میکشم ، هر ثانیه ای که میگذره ، ضربان قلبم بالاتر میره ؛ برای دیدنش حتی از دور لحظه شماری میکنم ، نمیدونم چه حکمت و رمز و رازی پشت این عشق جوونیم پنهون شده اما خیلی خوب میدونم نگاه من به این مرد ، یک هوس زودگذر نه ، بله یه حس از اعماق دلم بود.

درسته ، باهاش چشم تو چشم نشدم، هم کلام نشدم ، خاطره ی عاشقانه با این مرد نداشتم … من فقط ته قلبم ، یواشکی دوستش داشتم، ازش یه اسطوره ساختم و هر روز اونو بیشتر از قبل توی دلم بزرگ کردم اونقدر که فکر نمیکنم ریشه های این عشق هیچ وقت خشک بشه ، چون تا عمق دلم نفوذ کرده بود و من خیلی خوب آبیاری کردن این ریشه رو بلد بودم.

برای بار هزارم به ساعتم نگاه میکنم نزدیک یک ظهره و این یعنی چیزی تا دیدارش نمونده.

میل عجیبی دارم تا دستم و روی قلبم بذارم و از صدای کوبنده اش غرق تعجب بشم ، چون جز معدود بارهایی بود که قلب من این طور میتپید .

چشم دوختم به اون باشگاه مردونه ، بالاخره میاد .

متوجه ی قدم های محکم و استوارش میشم که با صلابت از پله های باشگاه پایین میاد .

حتی پلک زدن هم برام حروم میشه ، نگاه میکنم ، با اشتیاق ، با بی قراری !

دست هام میلرزن و من برای بار هزارم به خودم میگم :

-این ها نمیتونه هوس یه دختر دبیرستانی باشه.

عینکش رو به چشمش میزنه ، تیپ سر تا پا مشکی و اسپرتش بدجور بهش میاد .

براندازش میکنم ، از پایین تا بالا هیکل مردونه اش رو از نظر میگذرونم  ؛ به سمت ماشینش میره و سوار میشه ، حرکت نمیکنه ، فقط به رو به رو خیره شد و اخمش گویای اینه که از انتظاری که میکشه زیاد راضی نیست .

نیم رخ مردونه و هم چنین ته ریش خرمایی مردمک چشمم رو مجاب میکنه تا از روش برداشته نشه ، میخوام این ثانیه ها توی ذهنم ثبت بشه تا تمام روز تصویرش از جلوی چشمم نره ، اصلا میخوام این انتظارش ساعت ها طول بکشه ، هر چند ساعت ها خیره شدن به این تصویر ، درمونی برای قلب من نیست .

دلم یک نگاه میخواست ، از جانب همین مردی که با اخم به رو به روش خیره شده..

چشم هام سوزش میگیره اما مصرانه فقط نگاه میکنم .

دوست همیشه همراهش با عجله از باشگاه بیرون میاد و سوار ماشین میشه ؛ میبینم که با اخم بهش تشر میزنه اما به حال دوستش غبطه میخورم ، از خودم تعجب میکنم که چطور با چند دیدار یک طرفه این طور دلباخته بودم اما حقیقت این بود که آشنایی من به همین دیدار های کوتاه ختم نمیشد ، اولین آدمی بود که توی زندگیم با دیدنش ته دلم یه حس عجیبی افتاد، با خودم گفتم من این مرد رو میشناسم ؛ سال هاست که میشناسم .

در عین غریبه بودن زیادی آشنا به نظر میرسید ؛ اما آشنایی که فرسخ ها با تو فاصله داره.

صدای استارت زدن ماشینش رو میشنوم و این یعنی ملاقات کوتاهم تموم شد.

آه از نهادم بلند میشه ، صدای کشیدن شدن لاستیک هاش روی آسفالت خیابون برام مثل هشدار سر صبح میمونه ؛ احساسمم درست مثل احساس صبح گاهیه ، این که توی عمق شیرینی یکی بیدارت کنه و بگه تموم شد !

با نگاهم بدرقه ی راهش میشم ، تا لحظه ای که از دیدم دور میشه نگاه میکنم و برای یک لحظه از دلم میگذره که روزی میرسه که من بتونم به اون چشم های قهوه ای خیره بشم ؟

یک جواب اتوماتیک وار توی ذهنم اکو میشه : نه … نه … نه …

مشکل تنها من نبودم ، مشکل جایگاهی که توی زندگیم داشتم بود ؛ مشکل قدرت تصمیم گیری بود که بی رحمانه از من سلب میکردن  .

من ترمه بودم ، دختر قاضی  معروف و صد البته نشون شده ی سهیل …

سال ها پیش پدرم و عموم بریده و دوخته بودن و حالا میخواستن این لباس بد فرم و بد قواره رو به زور وصله ی تنمون کنن.

سهیل نارضایتی نداشت ، در واقع جز من همه به این وصلت رضا بودن و اگر کشمکش های من نبود توی سن پونزده سالگی من عقدش میشدم ، اما مقاومت من هم یک روز در هم میشکست !

یک روز من هم مجبور بودم تن به وصلتی بدم که نه تنها علاقه ای پشتش نیست ، بلکه نفرت وجود داره.

تنفری که من خواه ناخواه نسبت به اطرافیانم داشتم دامن سهیل رو هم گرفته بود !

خیره شدم به جای خالی ماشینش ، عجیبه که من این مرد آشنا و در عین حال غریبه رو به سهیلی که نشون شده و همچنین پسر عموم بود ترجیح میدادم .

آره مردی که اصلا نمیشناختمش ، اتفاقی دیدمش ، یک روز که از مدرسه تعطیل شده بودیم و با سها و مستانه توی همین پارک نشسته بودیم نگاهم بهش افتاد ، به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشتم ؛

به نظرم عشق با تکرار لحظات خاطره انگیر کنار معشوق به وجود میومد اما این حسی که گریبانمو گرفت با همون نگاه اول ، تفکرم رو عوض کرد و حالا من یکی از همون آدم هاییم که به عشق در یک نگاه ایمان دارم ؛ خیلی هم زیاد

حوصله ام سر میره ، حالا که دیگه اون انتظار شیرین از بین رفته بود ؛ میخوام بلند بشم اما با خودم میگم : وقتی میتونم به بهونه ی کلاس جبرانی آزاد باشم چرا این قرصت رو از خودم بگیرم ؟

با این فکر سر جام میشینم و دوباره توی رویا غرق میشم ، رویای لحظات بودن با مردی که حتی اسمش رو هم نمیدونستم ، این رویای شیرین ، انقدر من رو به خلسه میبره که زمان و مکان فراموشم میشه ؛

وقتی به خودم میام که دستی سر شونه ام گذاشته میشه ، از عمق رویا هام به دنیای واقعی برمیگردم و با مستانه روبه رو میشم ، از فرط خستگی چشم هاش بی فروغ شده اما لپ های همیشه گل انداخته اش روی  چهره ی خسته اش حکم سرپوش رو داره ؛

کنارم میشینه و با ناله میگه :  ترمه باز تو پیچوندی اومدی این جا به چی زل زدی ؟  -حوصله ی کلاس جبرانی رو نداشتم من همون که با تک ماده قبول بشم برام بسه !

مستانه: چه خوب که اتقدر ریلکسی !

به جای من ، صدایی از پشت سرم جواب میده : وقتی میتونه رو به روی این باشگاه بشینه و هلو تماشا کنه

مگه مغز خر خورده بیاد توی اون کلاس بوگندو بشینه و به حرف های صد من یه غاز اون دبیر عقده ای گوش بده ؟

خطاب به من ادامه میده : آفرین ترمه جان ، راهت درسته ادامه بده !

با خنده به سهایی که به نظرم فرقی با بمب انرژی نداره نگاه میکنم !

میخنده و به زور خودش رو کنار ما جا میکنه ، آه جگرسوزی میکشه و میگه :

مطمئنم آخر با این خیره شدن هات مخ یکی از این هارو میزنی و میری خونه ی بخت !

میخندم و میگم :

-مخ زنی که تخصص شماست !

سها: تو به اونایی که شکار من میشن نگو مخ ؛ مخ واقعی رو تو میزنی اما من کمین کردم مخ هر کی رو  که زدی یادت نره من هستم ، ازت میگیرمش !

میخندم و از لودگیش به سادگی میگذرم ، دوست ندارم برم خونه اما کوچکترین دیرکرد مساوی با یه توبیخ بزرگه.

پس ناچارا از جا بلند میشم ، کوله ام رو ، روی شونه ام مرتب میکنم و میگم :

-انقدر که توی آفتاب موندم الان حسرت یه خنکی رو دارم ، کدومتون با من میاین ؟  مستانه از جاش بلند میشه ، مانتوش رو با دست صاف میکنه و میگه : من میام  رو میکنم به سها و میگم :

-باز منتظر یاری ؟

سها: این بار قول داده منتظر نذاره الاناست که پیداش بشه.

سری با تاسف تکون میدم و میگم :

-هر روز همینو میگی ، خوب بگذریم … کاری نداری ؟  سها: از اولم نداشتم.

-صحیح ، مواظب خودش باش !

سری تکون میده ، مستانه هم با سها خداحافظی میکنه و هم پای من میشه .

کمی از مسیر به سکوت میگذره که مستانه طاقت نمیاره و میگه :

-ترمه ؟ قضیه ی سهیل چی شد ؟  آهی میکشم و میگم :

-قراره امشب بیان ، آقاجون گفت ، اما نگفت برای چی !

مستانه: کوتاه میای ؟

شونه ای بالا میندازم و میگم :

  • حتی اگه کوتاه بیام باز تا آخر عمرم از سهیل بیزارم ، کیو دیدی چیزی که بهش تحمیل شده رو قبول کنه ؟

اونا میخوان به زور قلب منو وادار به تپیدن برای سهیل کنن.

مسخره است نه ؟

مستانه سکوت میکنه ، توی فکره به طرز عجیبی ساکت شده ؛ میپرسم :

-چیزی میخوای بگی ؟

مستانه : آره … به نظرم تنها راه اینه که با سهیل حرف بزنی !

  • خودمم بهش فکر کردم اما هر بار منو میبینه ، جوری سرشو میندازه پایین که نمیتونم نزدیکش بشم .

مستانه : یعنی خجالتیه ؟

-نه … خجالتی نیست ، اتفاقا نظرم راجع بهش برعکسه ! عجیب احساس میکنم زیر اون پوسته ی مظلومی که  برای خودش کشیده یه شیطان پنهون شده.

نمیخوام تهمت و افترا بزنم اما حسی که بهش دارم همینه ، برای همین انقدر در نظرم منزجر کننده است.

مستانه ، سری به طرفین تکون میده و سکوت میکنه .

به خیابون اصلی میرسیم و با این که هر دومون میتونستیم الان راننده ی شخصی داشته باشیم ، باز  اتوبوس رو ترجیح میدیم ، از خیابون عبور میکنیم و سوار اتوبوس میشیم .

صندلی ردیف آخر میشینیم ، مستانه دستم رو توی دستش میگیره و میگه :

-نمیدونم چی بگم ! این روزها خیلی غمگین میزنی ، همین خیلی ناراحتم میکنه ؛ چیزی نمیتونم بگم  جز این که امیدوار عشق واقعی رو بچشی و بتونی از نزدیک لمسش کنی !

لبخندی میزنم و پشت لبخندم حرفای زیادی رو پنهون میکنم ؛  هر دو سکوت میکنیم و تا رسیدن به مقصد حرفی نمیزنیم .

از اون جایی که من باید زودتر از مستانه پیاده میشدم از جا بلند میشم

خم میشم و گونه ی مستانه رو میبوسم  و میگم  :

-من رفتم ، مواظب خودت باش!

لبخند خواهرانه ای میزنه و میگه :

-تو هم همین طور

دستی براش  تکون میدم و از اتوبوس پیاده میشم .

از خیابونی که حتی  یک لحظه هم از رفت و آمد ماشین ها خلوت نمیشه عبور میکنم ، مثل همیشه راه دورترو انتخاب میکنم  و از کوچه پشتی به سمت خونمون میرم .

مثل همیشه ، وقتی تنها میشم ، پرنده ی ذهنم آزادانه پر میکشه و یه جایی فرسخ ها دور تر از این جا می ایسته ؛  جایی که یک مرد با چشم های قهوه ای اون جا حضور داشت.

نقطه ای که دست نیافتی ترین جای ممکن برای من بود.

کنار همون مردی که حتی اسمش رو هم نمیدونستم .

افکارم اونقدر در هم برهمه که خودم هم نمیدونم دارم به چی فکر میکنم و الان کجام ، فقط وقتی به خودم میام که میبینم جلوی در خونمون ایستادم .

قبل از این که کلیدمو از کیفم در بیارم ، در توسط حسین آقا ) باغبون و نگبان خونمون( باز میشه .

لبخندی میزنه  و با لحجه ی شمالی میگه :

-سلام خانوم کوچیک خوش اومدین  .

در جوابش به آرومی میگم:

-ممنون حسین آقا.

از جلوی در کنار میره ، داخل میشم .

حتی اون باغ سرسبز با اون گلای  رنگی هم نمیتونه ، ذره ای منو به وجد بیاره  .

پله های کم قطر رو دونه به دونه بالا میرم ، جلوی در  سلطنتی بزرگ می ایستم ، به خودم زحمت میدم و به در فشار کوچیکی وارد میکنم  ،در باز میشه .

اول از همه ،چشمم به مادرم میوفته  یلدا …

زنی که از زیبایی چیزی کم نداشت اما فشار زندگی ازش یه زن گوشه گیر و افسرده ساخته بود.

فکر نکنم افسردگیش ، انعکاس بی محبتی پدرم باشه ، چون پدرم با تنها کسی که سر جنگ داشت من بودم و بس.

به سمت مادرم که روی صندلی متحرک نشسته میرم  گونه اش میبوسم  و میگم :

-سلام مامان.

بدون این که بهم نگاه کنه میگه :

-دیر کردی !

جوابی که همیشه تحویلش میدم و طوطی وار تکرار میکنم   :

-کلاسم طول کشید  .

سری تکون میده ، باز هم بدون این که بهم نگاه کنه میگه :

-به زهره بگو غذاتو گرم کنه!

باشه ای میگم ، به جای این که به حرفش عمل کنم ، از لابه لای مبل های سلطنتی رد میشم  و از پله های چوبی بالا میرم .

به جای اتاق خودم

در اتاقه تیام تنها برادرم  رو باز میکنم ، در حالی که عروسک خرسی اش توی بغلشه ، به خواب رفته.

میشد گفت تنها دلخوشیم توی دنیا همین پسر بچه ی مظلوم و هفت ساله بود.

دلم برای بوسیدن گونه اش ضعف میره اما میشناسمش و میدونم چقدر خواب سبکی داره.

پس از خواسته ام صرف نظر میکنم ، در اتاقش رو میبندم و به سمت اتاق خودم میرم .

نگاهم اتوماتیک وار به دکور کرم قهوه ای اتاقم میوفتم  ، سعی میکنم به یاد نیارم چه قدر از این دو رنگ بیزارم .

اما خوب رنگ مناسب دختر جوونی مثل من از دید پدرم همین دو رنگ بود.

بدون این که برای عوض کردن لباس هام اقدامی بکنم ، روی صندلی مقابل میز تحریرم میشینم ، شعر گفتن های گاه و بی کاه تنها چیزی بود که برای چند دقیقه از دغدغه دورم میکرد .

خودکارم رو به دست میگیرم و مثل همیشه  ، قلبم فرمان میده چه کلماتی وصف حالمه.

چون صاعقه،

درکوره ی بی صبری ام امروز!

از صبح که برخاسته ام، ابری ام امروز…

من خستـه اََم از خـودََم خستـه اَمَ

از شمــارِ روزهایِ بی حوصلِِـگی شب هایِ کشدا ررِ تنهــایی از این شعرهایِ تکراری . . . !

آهی میکشم و دفتر رو میبندم ، روی تختم دراز میکشم ،  انگار برام اهمیتی نداره با  مانتو و مقعنعه گرمم میشه .

نمیدونم این دنیا چرا به این شکل میچرخه ، نمیدونم چرا این روز ها همه بی حوصله ان ، انگار تمام فصل ها حال و هوای پاییز گرفتن.

شاید این دل گرفتگی فقط مختص به من بود ، شاید چون آینده در نظرم سیاه و مبهم بود انقدر از زمان حال بیزار بودم

کلافه قفسه ی سینم رو از حجم نفس های گرفته شده آزاد میکنم ؛ چشم هامو محکم روی هم فشار میدم و سعی میکنم برای ساعتی هم شده ، ذهن آشفته امو با خوابیدن آروم کنم ****.

تیام صدام میزنه ، بهش نگاه میکنم  .

با صدای بچه گونه اش میگه  :

-آبجی خوشحال نشدی؟

لبخندی رو بهش میزنم و چشم هامو به علامت تایید میبندم .

دستی روی سرش میکشم  و میگم  :

-از خواب بیدار شدی ، برو به خاله زهره بگو بهت یه چیزی بده بخوری !

ورجه ورجه کنون باشه ای میگه  و از اتاق میره بیرون .

مقنعه و مانتو مو از تنم بیرون میارم و پرتشون میکنم روی صندلی قهوه ای رنگ جلوی میز مطالعه ام.

بلوز شلوار راحتی میپوشم  و روی تختم دراز میکشم .

و سعی میکنم افکار پریشون ذهنمو پس بزنم و حداقل برای نیم ساعت هم که شده آرامشو به جسم و روحم هدیه کنم.

.

.

.

با تکون های دستی از خواب بیدار میشم  و زهره خانم خدمتکارمون رو بالای سرم میبینم  .

لبخند مهربونی میزنه و میگه:

-آقا اومدن ، نیم ساعت دیگه مهموناتونم میرسن ، گفتم بیدارتون کنم ، از مدرسه هم که اومدین چیزی نخوردین ، ضعف میکنین دور از جونتون.

با دستم چشم های غرق در خوابمو ماساژ میدم و روی تختم میشینم  ، با صدای خواب آلودی میگم  :

-میل ندارم ، شما برو ! منم الان میام .

سری تکون میده و با مکثی کوتاه  از اتاق خارج میشه .

من هم از جا بلند میشم و پشت سرش  بیرون میرم تا دست و صورتمو بشورم ، کارم که تموم میشه به اتاق برمیگردم .

در کمدمو باز میکنم  ، انواع اقسام لباس در رنگ های مشکی ، خاکستری ، قهوه ای  داخل کمد خودنمایی میکنه ، لباس رنگی زیادی ندارم   ، بهتره بگم اجازه پوشیدنشو ندارم  ، چون باز هم طبق نظر آقاجونم دختر باید رنگ های سنگین بپوشه.

به رنگ خاکستری قانع میشم و تونیکی به همون رنگ میپوشم ، سرسری حاضر شدنم اجبار رو فریاد میزنه .

شالم رو روی سرم مرتب میکنم و توی آیینه به دختری نگاه میکنم که عجیب از من دوره ؛

دختری که ته چشم های مشکی و براقش شیطنت بیداد میکنه اما حوصله ی شیطونی کردن رو نداره ، عجیب به نظر میرسه اما واقعیت محضه ، آدم ها گاهی از علایقشون هم میگذرن ، صرفا به خاطر این که دیگه رغبتی برای انجام کاری ندارن ، حتی اگه اون کار در نظرشون دوست داشتنی باشه باز از انجام دادنش صرف نظر میکنن .

نگاه از دختر توی آیینه میگیرم و از پله ها میرم پایین .

بابا روبه روی تلویزیون روی مبل نشسته  و مشغول خوندن روزنامه است.

سلامی میکنم ،  نگاهشو از روزنامه برمیداره  و به من میدوزه ؛

سر تا پامو از نظر میگذرونه  و آخر با تکون دادن سرش جوابمو میده.

رمان نوازش خیالی
دانلود-رمان-نوازش-خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن