خانه / آخرین مطالب / دانلود رایگان رمان مسیری از جنس تاریکی

دانلود رایگان رمان مسیری از جنس تاریکی

دانلود فایل pdf رمان مسیری از جنس تاریکی

ژانر:جنایی

قسمتی از رمان:

تاری کی فاصله ی چندان دوری با ما ندارد! ماهمیشه با هم هستیم و درحالی که سعی میکنیم خودرا از دوزخ بیرون بکشیم…! حال،من در خواب عمیقی هستم… انتخاب با من است….؟! درمیان تاریکی غرق شده ام و سرنوشت به من پوزخند میزند…. به نام او که ذهن بشـر را کنجکاو آفرید.

موبایل رو توی دستم جابه جاکردم و ولومش رو زیاد کردم.به جاهای حساس رمان نزدیک شده بودم که صفحه گوشیم سفید شد و شروع کرد به لرزیدن.رو صفحه گوشی اسم”تمنا”و عکسی که از خودش بود و با نیش باز به دوربین خیره شده بود خودنمایی میکرد.زیرلب گفتم: خروس بی محل! و دایره سبز رو به سمت دایره قرمز مشیدم.همینطور که هندزفری هام تو گوشم بود ،جواب دادم:چرا تو این قدر نحسی؟ صدای خندش تو هندزفری پیچید: توهم که همش درحال تیکه انداختنی!یعنی تا فرصت گیرت اومد تیکه بنداز !خـوب؟ خندم گرفت: روش فکر میکنم!خب حالا غرض از مزاحمت؟ تمنا_چیه؟باز داشتی رمان میخوندی؟خوشحالم که تونستم باعث شم اعصابتو خط خطی کنم.راستی من که مزاحم نیستم!مراحمم!میخواستم بگم بیا تو حیاط _حوصله ندارم بیام تمنا_بابا امیر یه چیز باحال پیدا کرده _چه چیزی؟ تمنا_بیا خودت ببین _به خدا اگه چیز مهمی و به دردبخور نباشه..اسخواناتو خورد میکنم! تمنا خندید و تماس رو قطع کرد.پوفی کشیدم.به لباسم نگاهی انداختم.یه شلوار راحتی و یه تیشرت سیاه تنم بود که رو با رنگ قرمز نوشه بود: No music….No life لباسام خوب بود و در ضمن من که باتمنا و امیر راحت بودم!چه فرقی داشت که چه با کلاس جلوشون لباس پوشیده باشم و چه بی کلاس! هندزفری رو از مبایل کندم و موبایل رو توی جیبم گذاشتم.از رو تخت بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و رفتم توهال.بابا مثل همیـشه روی مبل،جلوی تلویزیون دراز کشیده بود و مامان هم با عشقش)آشپزخونه(سرگرم بود.

_بابا؟من میرم تو حیاط… بابا_برو.به دوستات هم سلام برسون _باشه کفشامو پوشیدم و از پله ها رفتم پایین.به پارکینگ رسیدم.پارکینگ رو رد کردم تا بهحیاط رسیدم.تمنا و امیردرحالی که به گوشی توی دست امیر نیگا میکردند،وسط حیاط ایستاده بودند.البته پشتشون به من بود.نزدیکشون شدم.اون قدر غرق خوندن مطلبی بودن که متوجه حظور من نشدند.با لبخند مرموزی جفت دستامو ناگهانی گذاشتم رو شونه ی امیر و تمنا و گفتم: سلام!چطوریـن؟ تمنا و امیر ترسیدن و گوشی از دست امیر افتاد.امیرعلی با چهره ی خشمگین نیگام کرد. _میدونی وقتی چهره ی عصبانیتو میبینم یاد چی میفتم؟ تمنا زود فهمید و زد زیر خنده.کلا همیشه تیکه هارو زود میگرفت!برعکس امیر! امیر در حالی که گیج شده بود گفت: یاد چی میفتی؟ _اممم…فکرکنم فقط به یک پرچم قرمز نیاز داشته باشی! امیر خواست دنبالم کنه و تا جا داره بزنتم ولی وقتی دید موبایل نازعنینش)نازنین(رو زمینه بی خیالم شد و با استرس زیاد موبایلشو از رو زمین برداشت.وقتی داشت برسیش میکرد تهدیدم میکرد که اگه موبایل نازعنینش چیزی بشه کلمو میکنه یا بدبختم میکنه و یه جمله هایی تو این مایه ها… امیر علی وقتی دید که موبایلش کاریش نشده نفسی از سر آسودگی کشید. امیر_ترمه!شانس اوردی!تو کلا ادم خوش شانسی هستی… _بروبابا!تو اصلا عرضه نداری نداری بزنی! امیر_میتونی امتحان کنی؟امتحانش مجانیه!…

دانلود مستقیم

www.60tip.ir
www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *