آخرین مطالبانتقام خون

رمان انتقام خون پارت 3

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

هرسه شون داشتن با دهن باز ویلارو نگاه میکردن….حق داشتن هم تعجب کنن هم خوف برشون داره…

بایه سرفه م به خودشون اومدن و دوباره راه افتادن.

یکم که از تپه رو بالا رفتیم با صدای داد سورنا برگشتم سمتشون دوباره…

نشسته بود رو زمین و لباسشو زده بود بالا…

جای بخیه ها باز شده بود و خون زده بود بیرون دندوناشو روهم فشار داد و از درد چشاشو محکم روهم فشار داد…

ازلابلای دندونای کلید شدش گفت۳

_نیما سونیارو بردار و برو…من نمیتونم بیشتر ازاین بیام….

_نه سورنا منو سونیا بدون تو جایی نمیریم…..

_د میگم برید لطفا یبارم که شده به حرف من گوش کن….

با صدای جیغ سونیا اونو نگاه کردم و چشم از این هندی بازیای این دوتا پسر برداشتم….

با ترس و لکنت زبون داشت جایی و نشون میداد.رد دستشو گرفتم و رسیدم به همون…

ایندفعه منم ترسیدم و ناخوداگاه بدنم سرد شد….

سونیا_ب ب بچه ها اوناهاش داره میاد…..

اون دوتاهم متوجه همون سایه سیاه با دوتا چشم قرمز شدن…

سایه همون عروسکو از موهاش گرفته بود دستشو…

با نگاه کردن بما داشت میومد سمتمون

سورنا اخرین بار نگاشو به چشای اشکی سونیا انداخت و در اخر بما گفت بریم ….

نیما رفت سونیا رو گذاشت روشونش که داشت با گریه سورنا و صدا میزد و رفت سمت ویلا  منم اروم رفتم پیش سورنا قفل فرمونو گرفتم سمتش….

سرشو اورد بالا با تعجب نگام کرد انگار که تاحالا منو ندیده….

_بیا پیشت باشه شاید تونستی ازخودت محافظت کنی….

دستشو اورد بالا و قفل و ازم گرفت یه ممنون هم زیر لبی گفت ….

منم عقب گرد کردم و بدوبدو دوییدم سمت ویلا و رسیدم به بچه ها که بی هیچ معطلی منتظرمنموندن…..

درو باز کردم و وارد خونه شدم اون دوتاهم پشت سرم …..

تاریکی مطلق همه جارو گرفته بود چشم،چشم و نمیدید….

نیما فندکی روشن کرد سونیاهم چراغ قوه گوشیشو گفتم بیاید بریم اشپزخونه من چندتا شمع اونجا دیدم…

ایناهم بی هیچ حرفی دنبالم اومدن ….

تا شمعارو روشن کردم فضا نورانی تر شد

هیچ صدایی جز صدای ته مونده های گریه سونیا نمیومد….

دستشو گرفتم و بردمش سمت کاناپه های روی مبل…

تا نشستیم سرشو اورد تو بغلم و شروع کرد به گریه کردن….

وسطای گریش هی حرف میزد و میگفت۳

_اگه بلایی سره داداشیم بیاد خودمو میکشم اگه من مجبورش نمیکردم هیچوقت به اینجا نمیومدیم و این اتفاقات نمیفتاد همینطور داشت ور ور حرف میزد و گریه میکرد….منم همینطوری دستام دورش حلقه کرده بودم و نیمساعت یبار چرت میزدم…..

مچ دستمو اوردم بالا و به نگاه به ساعت انداختم… ساعت شده بود ۴……

هوا هنوز تاریک بود….

نیماهم روبروی ما سرشو گرفته بود تو دستش و شقیقه هاشو میمالید….

همینطور بیصدا نگاشون میکردم که صدای کوبیده شدن در اومد….

نگاهه هرسه مون قفل در شد….

نیما اروم رفت پشت در

دوباره صدای در زدن اومد و پشت بندش صدای سورنا…..

نیما بی هیچ معطلی درو بازکرد و سورنا خودشو تو خونه انداخت…نیما زودی درو بست و سورنا و گرفت….

کمکش کرد و به سمت مبل اومد….

سونیا به سمتش پرواز کرد و چپید بغلش  ایش ایش دختره لوس…..

یکم در گوشش حرف زد

بعد با ناله ای که سورنا کرد از جداشد و با تعجب نگاش کرد _سونی اروم زخمم سرباز کرده…

از جام بلند میشم و میگم باید پانسماتو عوض کنم اگه احتیاج باشه باید بخیه یبار دیگه بزنم….

توحین حرف زدن از پله ها بالا میرم و وارد اتاق میشم کیف وسلایای ضروری و برمیدارم و دوباره به طبقه پایین برمیگردم سونیا شالشو در اورده بود و روی مبل تکی نشسته بود چه راحت انگار اومده خونه خاله…

یه نگاه به لباسای خودم میندازم..

شلوار جین مشکی بایه لباس مدل مردونه زرشکی و یه روسری مشکی که دور گردنم پیچونده بودمش….

میرم رو مبل کنار سورنا میشینم بدون اینکه نگاهش کنم لباسشو میدم بالا و زخمشو بررسی میکنم…

خداروشکر احتیاج ب بخیه دوباره نداره

نگاه سنگینشو روی خودم حس میکنم که بی هیچ حرفی داشت نگام میکرد یکم خجالت کشیدم و گر گرفتم

بعداینکه کارمو انجام دادم بی هیچ حرفی رفتم اشپزخونه تا دستامو بشورم… جز صدای نفسامون هیچصدایی نمیومد..

بسته های سالاد الویه حاضری و از یخچال درمیارم سه تا شمع روشن میکنم و میزارم رومیز غذاخوری…

نون و قاشق و….

هم میچینم رو میز میرم تو هال تا صداشون کنم بیان شام بخوریم البته از نظر من شامه چون ساعت ۵شده بود و هوا گرگ و میش شده بود…

وارد هال که میشم میبینم هرسه شون نشستن و متفکر بجایی چشم دوختن…

رد نگاهشونو میگیرم و میرسم سمت عکس اون دختربچه….

برمیگردم سمتشونو میگم واسه چی اونجور زل زدین بهش؟؟ بیاید غذا حاضرکردم  منکه معده درد گرفتم ازبس چیزی نخوردم..

اوناهم از خدا خواسته از جا بلند شدن و اومدن اشپزخونه.

منو ساغر کنارهم نشسته بودیم سورنا روبروی من و نیما روبروی سونیا

همینطور که داشتم با اشتها لقمه میگرفتم و میخوردم سونیا دست از غذا خوردن کشید و گفت…

_راستش ساغر همه ما سه تا اون دختربچه رو دیدیم واسمونم خیلی عجیبه که عکسش تواین خونس…

پشت بند اون سورنا ادامه حرفشو گرفت و گفت۳

_عکسای روی دیوار نشون میده که اون قبلا تواین خونه زندگی میکرده و همینطور قدمت این خونه نشون میده که بیش از ۰۷۷سال قدمت داره اشیا و لوازمای این خونه هم همینطور…

محو صدای دلنشین و گیراش شده بودم که نیما بااون صداش منو از حس و حال پروند…

_ساغر خانوم میتونم بپرسم که شما چطور ازاین خونه سردر اوردید؟بهتون میخوره که اهل اینجا نیستید..

اخرین لقمه رو قورت دادم و یه اخم نشوندم رو پیشونیم و گفتم..

این خونه بمن هدیه داده شده.

دوباره سرمو انداختم پایین و لقمه گرفتم واسه خودم نگاه متعجب هرسه شون رومن قفل بود  بعداینکه دوباره این لقمه مو قورت دادم سرمو گرفتم بالا و روبه اونا گفتم

ومیشه بگید شما چجور از این روستا سردر اوردید و قضیه اون زخم رو شکمتون چیه؟؟؟

با گفتن این حرفم سونیا با نگرانی سورنا و نگاه کرد نیماهم متفکر به غذای جلوی دستش نگاه کرد…

سورنا یه اخم نشوند رو پیشونیش که جذابیتشو صدبرابر کرد.

الهی پسر کوفتت بشه چشات اینقد خوشگله مماخشو لبای خوشملشو ابروهای تمیزکردت تو حلقم  همینطور داشتم چهرشو انالیز میکردم که باصدای محکم و رسا شروع کرد به حرف زدن۳

_اسم من سورنا زرنده سونیا خواهرمه نیماهم پسرخالم و بهترین دوستمه

ما سه تا بنا به دلایلی اومدیم تواین قسمت از جنگل تا یکار نیمه تمومو تموم کنیم که نمیشه بگم چه کاری

وسط جنگل بودیم و داشتیم حرکت میکردیم که لاستیک ماشین یهویی و بی دلیل پنچر شد ..

چون لاستیک زاپاس نداشتیم کاری از دستمون برنمیومد…. به ناچار از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم که حداقل بتونیم جایی و واسه موندن پیدا کنیم چون هوا داشت کم کم تاریک میشد….

دورخودمون میچرخیدیم و گم شده بودیم که توهمین موقع ها چندتا گراز بهمون حمله کردن  منم یه چوب برداشتم و رفتم جلو اخر کارمم شد اینی که میبینی …..

وبا دست چپش به شکمش اشاره کرد سری به نشونه فهمیدن تکون دادم و منتظر ادامه حرفش شدم….

_و نمیدونم چیشد که با نیما و سونیا یه راهی و پیدا کردیم که روشنایی ازش معلوم بود..نزدیکتر که شدیم متوجه یه روستا شدیم بعد اونم درمونگاه و پیدا کردیم و دکترشم همونجا زندگی میکرد…  و تاالان که اومدیم اینجا و تواین خونه هستیم و اینم بگم ما سه تا اولین باره اون سایه سیاه و بادوتاچشمای قرمز میبینیم….

و عکس اون دختری که روی تابلوهه و نیما رفت حروفای پایین عکس و خوند فهمیدیم اسم اون دختربچه سوگل بوده….

زبانشم خیلی قدیمی بوده و گویی زبان باستانی شمالی به حساب میومده….

نیماهم که تواین زمینه ها تخصص داره….

از موضوع دور نشیم بگم که ما اون دختربچه رو چندبار دیدیم…

دوسری توی جنگل

یسری هم همین چندساعت پیش که من بیرون بودم….

ایا شماهم این دختربچرو دیدید؟؟؟؟

مخم سوت کشید اوووه فکرکنم این بچه بوده مامان باباش بهش تخم کفتر زیاد داده بودن…

تو چشمای جذاب و گیراش زل زدن و گفتم ۳

_اره یادمه یسری دیدمش

ولی یادم نیس دقیق کجا بود جز عکساش هم حس میکنم یبار دیدمش….

یهو قاشق از دستم ول شد و افتاد توبشقاب صداش منعکس بدی کرد و تو کل خونه پیچید…

یهو سرمو با دستام گرفتم…..

دوباره تصاویر اومدن جلوی چشمم….

چشامو بازکرده بودم و به اون سه نفر نگاه میکردم….لباشون تکون میخورد ولی هیچ صدایی نمیومد هر سه تاشون با نگرانی بهم خیره شده بودن….

دوباره یه پرده کشیده شد جلوی چشمام و مثل فیلم از مقابلم رد میشد….

دختربچه ای و دیدم که داره روی سالن همین طبقه بالای خونه میدوهه..

این رمان درنگاه دانلود اماده شد   www.negahdl .com

سرخوشانه میخنده و روی پارکت ها سرمیخوره….تا ته سالن سرمیخوره و یدفعه پاش پیچ میره و میخوره زمین….

توهمین حین صدای ینفر میاد

یه زنی و میبینم لباس خدمتکاری تنشه و باعصبانیت داره میره سمت اون دخترکه اسمش سوگله  اسمش به قیافش خیییلی میاد…

صدای زن میپیچه تو گوشم….

_ور پریده مگه نگفتم حق نداری بازی کنی گفتم برو بتمرگ اتاقت

وبعداین حرفش دستشو گرفت و بزور بلندش کرد و درکمال بی رحمی بااون پای پیچ خورده سوگل دنبال خودش کشید سوگل هم با صدای بچگونه و نازش گفت  _آی ای خاله آنی پام درد میکنه یواشتر منو داری کجا میبری….

_به درک که پات درد میکنه وایسا دارم واست….

به جلوی اشپزخونه رسیدن جسم نحیف اون دخترو پشت به خودش روی دیوار بست….

ینی یجورایی به پاهاش یه قلاده هایی بست تا نتونه راه بره…

سوگل هم با ترس برگشته بود و نگاش میکرد

اون خدمتکار رفت یه میله داغ و که از قبل گذاشته بود رو گاز و برداشت و با خوشحالی به سمت دختر اومد….

سوگل باالتماس نگاش کرد….

خدمتکار داد زد زود لباستو بده بالا پشتتو بکن بمن….

سوگل از انجام دادن اینکار امتناع کرد و خدمتکار با عصبانیت اونو به دیوار چسبوند و لباسشو داد بالا…

بعدهم سریع و با لذت اون سیخ داغو چسبوند پشت کمر سوگل سوگل از درد جیغی کشید و بیهوش شد…..

صدای جیغش پیچید تو کل خونه گوشام سوت کشید

پشت کمرم درد گرفت انگار اون سیخ و گذاشتن پشت کمر من ….

منم همراه با سوگل یه جیغ کشیدم…..

چشامو که بازکردم صبح شده بود نور به داخل اتاق میتابید یه گنجشک با شوق زندگی داشت با نوکش میزد رو شیشه پنجره سریع از جام بلندشدم و پنجره رو باز کردم گنجشک هم پر زد و پرواز کرد….

از پنجره حیاط ویلارو دیدم ماشینم داشت چشمک میزد ناباور در و اتاق و باز کردم از پله ها پایین رفتم ….

هیچکس خونه نبود انگار اتفاقای دیشب یه فیلم بود….صبحونه حاضر رومیز بود.

با ولع نشستم و تا جا داشتم نون و خامه و پنیرو….خوردم…..

ازجام بلندشدم تا یه ردی ازاون سه تا پیدا کنم ….

بافکراینکه شاید خیال بوده و اونا اصلا نیومدن اینجا دلم گرفت….من تنهایی نمیتونستم اینجا دووم بیارم….

یاده چشمای سورنا افتادم….

خوشبحالش چقد ارامش توی اون چشما بود…

به سمت در ورودی راه افتادم و درشو بازکردم….

کسی اونجا نبود یه حسی قلقلکم میداد برم پشت خونه رو یه نگاه بندازم….

ایندفعه هیچ ترس و تردیدی همرام نیس جاش یه آرامش همراهمه…

با دیدن سورنا که پشت ویلا هست و رو دوتا دست و پاهاش داره شنا میره و ورزش میکنه نفسی از سر آسودگی میکشم…

تکیه میدم به دیوار و نگاش میکنم…

به عضله هاش نگاه میکنم بازوش سینه ستبرش

اونقد هیکلیه تیشرت داره تو تنش جر میخوره یه نگاه به تیپش میکنم  شلوار گرمکن مشکی با خطای سفید تیشرت جذب قرمز….

از جاش بلند میشه و متوجه من میشه….

برمیگرده سمتم…یه لبخند میزنه تهه دلم قنج میره…دونه های عرق و از رو پیشونیش پاک میکنه و خم میشه سوئیشرتشو برمیداره….

میاد سمتم و ازدیواز جدامیشم باسر بهش سلام میدم میگم  _خسته شدی…

همینطور که شونه به شونه ی هم راه میریم و سمت ویلا میریم میگه _نه عادتمه هروز صبح باید ورزش کنم اگه نکنم بدنم کوفته میشه…

_اها پس ورزشکاری

_بعله

سرمو میندازم پایین و با ناخنام بازی میکنم

_راسی نیما و سونیا کجان؟

_اونا سرصبح بعد اینکه رفتن ماشین تورو اوردن رفتن یه سروگوشی اب بدن….راستی باورت میشه هیچ اثری دیگه از زخم دیشب نیس؟ با تعجب نگاش میکنم و میگم مگه میشه؟

وارد ویلا میشیم و درو پشت سرش میبنده همزمان تیشرت و میده بالا و میبینم هیچ اثری نیس….

به یه اوهوم اکتفا میکنم راستش ازاینکه تنها بااون توی خونم خجالت میکشم از یطرفی هم میترسم….

میرم رو مبل میشینم و منتظر اون دوتا میمونم…

سورنا هم به اشپزخونه میره و بایه لیوان اب میاد روبروم میشینه  دستاشو توهم قفل میکنه و با دقت نگام میکنه….

از حرارت نگاش گرمم شده بود…

یهو بی مقدمه ازم میپرسه۳

_ساغر خانوم لطفا راستشو بگو چجور از این خونه سردر اوردی؟

_حالا حتما باید بهت بگم؟

_اره چون دونستش ممکنه کمکمون کنه و بفهمیم چرا دارن اذیتمون میکنن…

دیدم حق بااونه داره راست میکنه بهش اعتماد کردم و همه چی زندگیمو گفتم ….

گفتم ازاینکه این خونرو اردشیر بهم تو دفتر وکالت محمدی داده…

پدرم قبل مرگش خونرو فروخته….

از بچگی وقتی چشم به دنیا باز کردم مامانمو از دست داده بودم…

با پدرم زندگی میکردم اندازه همه دوسش داشتم….

از تیام گفتم….از سحر رفیق فابم گفتم…

از خیانتش گفتم

لابلای گریه هام گفتم که تو زندگی چقدر ضربه خوردم ….

همه چیو گفتم الا یچیز که ای کاش بهش میگفتم…..

بعد ازاینکه خوب گریه هامو کردم و خودمو خالی کردم….در خونه به صدا دراومد….

سورنا پاشد رفت درو بازکرد صدای سلام گفتن نیما و سونیا میومد…ه ازجام پاشدم و جلو رفتم با سونیا دست دادم و به نیما سلام دادم…

سونیا با اشاره دستش پرسید چشام چیشده سری به معنی هیچی تکون دادم… بایه عذر خواهی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم…

بایه عذر خواهی از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقم شدم…اصلا به فکرم نرسیدچرا من راجب زندگی سورنا سوال کنم و از زیروبم زندگیش خبر داشته باشم….

درو قفل کردم تا کسی مزاحمم نشه…

عکس مامان و بابارو از لابلای وسایلام برداشتم و رو صندلیه بابا نشستم گفتم و گفتم و گریه کردم….چشام قرمز شده بود….

دلتنگ بابام بودم کاش الان تهران بودم و میرفتم بهشت زهرا

کاش الان زنده بود و من بیکش تو شهر غریب پیش چندتا ادم غریبه نبودم….

نگام افتاد به پنجره…

پرده تکون خورد و کنار رفت ازجام پاشدم تا برم پنجره و ببندم…

جلوتر رفتم با یه جسم پشت پرده از حرکت وایسادم….

پرده و کنار زد و من از وحشت جیغ زدم….

نمیتونم توصیفش کنم خیلی چندشو وحشتناک بود….

سرش و اندام بدنش شبیه انسان بود…

پوست بندش تیره و به سبز لجنی میزد موهای سرش مشکی بود…

از حالت چشاش و دهنش نگم بهتره قدمی برداشت و به جلو اومد….

عقب گرد کردم و رسیدم به در….

دستمو زود گذاشتم رو دستگیره درو کشیدم پایین بازنشد وااای درو قفل کرده بودم….

دنبال کلید گشتم که دیدم رو دستگیره در نیس…

اون نزدیکم شد…..

تو یه سانتی بدنم وایسا

از ترس نفس نفس میزدم و سکسکه میکردم…چشام از ترس گشاد شده…..

سرشو کج کرد و یه نگاهی بمن انداخت

بوی گند متعفن داشت خفم میکرد خیلی بوی بدی میداد….

بعدازاینکه خوب منو بررسی کرد دهنشو بازه باز کرد جوریکه من گفتم الان کناره های لباش جرمیخوره….

اینکه دهنشو باز کرد من چشامو بستم و از تهه دلم جیغ بنفشی کشیدم…

با کرختی تو جام جابجا شدم و چشامو بازکردم…..

از تعجب نمیتونستم حرکت کنم!

من وسط جنگل بین انبوه درختا بودم از جام بلندشدم مکان و زمان یادم رفته بود…

یه نگاه به لباسام کردم همون لباس دیشبی بود منتها الان شال سرم نبود و موهام ازادانه دورم ریخته شده بود…

یکم اینور اونور ونگاه کردم تا ببینم ردی ازاون موجود چندش تو اتاق هست یانه…

یکم گشتم و با ندیدنش نفسی از سر آسودگی کشیدم…

جاده خاکی که میرفت به یه سمت توجهمو جلب کرد…..

حتما راه پشت به خونس….

تاهرچقد که جون تو بدنم داشتم دوییدم و تا رسیدم به تهه جاده….

با وحشت قصر روبرومو نگاه میکنم اب دهنمو با صدا قورت میدم پایین….

حالا من چجور ازاین جهنم برم بیرون….

ترسیدم بودم کم کم اشکام راه خودشونو باز کرده بودن…

اومدم عقب گرد کنم که صدای فریادی وازپشت سرم شنیدم…

بی شک این صدا متعلق به همون موجود تو اتاقه….

ازسمت راست ویلا شروع کردم به دوییدن بدون هیچ وقفه ای …..

اونقد رفتم و رفتم تا رسیدم به یه باتلاق….

اه همینو کم داشتم پام تا زانو رفته بود تو باتلاق هرچقدم تلاش بیشتر میکردم که بیام بیرون بیشتر فرو میرفتم…

همینطور سردرگون و حیرون بودم که چشمم خورد به شاخه یه درختی….

اویزون شده بود سمت باتلاق و انگار دستاشو برای کمک بمن دراز کرده….

جنبیدم و از شاخه گرفتم سعی کردم با اوردن دستام به بالا و رسیدن به تنه درخت خودمو از باتلاق نجات بدم…

با هرجون کندنی بود تونستم ازاونجا بیام بیرون تا شکمم گل و لای و لجن چسبیده بود بزور راه میرفتم…..

کم کم نمای ویلا و چراغاش از دور بهم چشمک میزدن ازخوشحالی یه خنده هیستیریک کردم و به سمت ویلا دوییدم….

با مشتای محکم به در کوبیدم….

نیما با وحشت درو بازکرد پام و اوردم جلو واومدم تو چارچوب در که دوباره نیما بعد دیدن سرو وضعم درو کوبید بهم و بست…

_آخ خ خ دستت بشکنه ایشالا زدی دماغ نازنینمو ناکار کردی پسره ترسو…

همینطور دماغمو گرفته بودم و اه و ناله میکردم که دوباره در بدست سونیا بازشد..

دستمو از رو دماغم برداشتم و یه لبخند که میدونستم خیلی آدمکشه نثار سونیا کردم…

اون تا دستمو برداشتم و لبخند زدم با دیدن من انچنان جیغی کشید که پرده های گوشم پاره شد….جیغ کشیدنش همانا و در بستن با شدتشم همانا…

هوووف دوباره در زدم و این سری از در فاصله گرفتم در اروم باز شد و قامت سورنا نمایان شد…

اعصبانیت جای خودشو به تعجب و نگرانی داد…

با صدایی که نگرانی ازشون میبارید پرسید..

_چی شده ساغر این چه سرو ریختیه ک داری؟

اولین باری بود ک اسممو بدون پسوند وپیشوند از درونش میشنیدم..

ی حس وصف ناپذیری وجودمو فرا گرفت…

-اممم…میشه بیام تو بعدن توضیح بدم؟

-اره..اره..بیا تو ببینم چی شده دختر…

وباگفتن این حرف از جلوی در کنار رفت…

کفشای گلیمو کنار در دراوردم….

یکم رفتم تو و همونجا وایسادم…

سورنا برگشت سمتم  _مشکلی پیش اومده؟

_امم خوب راستش من اینجوری که نمیتونم بیام تو میشه بگی حموم کدوم سمته…تا برم به سرو وضعم برسم اینجوری هم بچه ها نمیترسن ازم….

_اره حق باتوهه امروز خونرو گشت میزدم حموم طبقه بالا اخر سالن در سفیدس…

اب دهنمو قورت دادم و بدون هیچ حرفی ازپله ها رفتم بالا

صدای نیما وسونیا از اشپزخونه میومد پس رفتنم راحتتره دیگه با این سرو وضع منو نمیدیدن….

برای برداشتن حوله و لباس باید به اتاق میرفتم…

فکرشو میکنم که اون جونور تو اتاقم بود حالمو بد میکنه ….

باکلی صلوات و نذر ونیاز وارد اتاق میشم بدوبدو سمت لباسام میرم و برمیدارم..بعد اونم با حوله به همون زودی که اومدم به همون زودی هم میرم بیرون…

اخر سالن همون اتاق صورتیه داره بهم چشمک میزنه اصلا احساس خوبی نسبت به اونجا ندارم…

چشامو به زمین میدوزم و به تهه سالن میرم…

روبروی اتاق صورتیه که واسه من حکم حبس و داره حمومه…

در حمومو بازمیکنم و پا توش میزارم….

بعد ازنیمساعت رضایت میدم و دل میکنم…

موهامو تو حوله میپیچم و دستمو میبرم سمت دستگیره درکه دستم ازحرکت وایمیسه…اب دهنمو قورت میدم…ضربان تند قلبمو حس میکنم…

دوباره صدای راه رفتن کسی و رو پارکت ها میشنوم…

گوشامو تیز میکنم

صدای راه رفتن جلو در حموم قطع میشه…..

قلبم تندتند میزد دستام سرد شده بودن…

تصمیم گرفتم زودتر برم پایین و پیش بچه ها باشم…. که قدم اول و نرفته هرم نفسای گرم و روی پوست گردنم حس کردم….

چشامو بستم….

صدای نفساش دقیق از پشت سرم میومد…

پشت بندش صدای استخوناش که قرچ قرچ انگار دارن خورد میشن صدای استخونا که قطع شد شیر اب داغ به شدت باز شد زودی برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم خبری نبود فقط اب داغ داشت شرشر از دوش میریخت ……

اونقد داغ بود که نمیتونستم دستمو جلو ببرم و اب و ببندم…

اب داغ به کف پام رسیده بودو کل حموم و بخار اب و اب داغ پرکرده بود…

عقب عقب اومدم تا اب با پام اصابت نکنه…

دو قدم برنداشته خوردم به یچیزی…

دوباره هرم نفساشو کناره گوشم حس میکردم…

تویه حرکت ناگهانی سریع دستگیره در و کشیدم پایین و بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم …

جیغ جیغ کنان از پله ها رفتم پایین…

سورنا و نیما با وحشت خودشونو رسوندن بمن و من فقط تونستم با اشاره دستم بگم۳  حموم……

اون دوتا دوتاییشون از پله ها رفتن بالا ومن رفتم سمت سونیا….

ایندفعه با دیدن قیافم جیغ نکشید ازجاش پاشد و منو کشید تو بغلش….

بعد اینکه اروم شدم یه مرسی گفتم و از بغلش اومدم بیرون…

منتظر چشم دوختم به پایین پله ها اول نیما پشت بندش سورنا اومدن….

نیما با سر تکون داد هیچی اون بالا نبود

_اما این چطور ممکنه اون خودش اب داغ و بازکرد…

_ساغر خانوم تو حمومو گشتیم اصلا اب داغی باز نبود….حتما توهم زدی….

بافکراینکه توهم زدم خودمو دلداری دادم که چیزی نیس…

سورنا و نیماهم روبروی منو سونیا نشستن….

سونیا اروم رو کردبمن و گفت….

_ساغر…یچیزی میگم قول بده آروم باشی…راستش همون شب دکتر منوچهری به قتل رسید…

ناباور زل زدم به صورتش …..

ناباور زل زدم به صورتش …..

_اخه چطوری ممکنه….؟؟

_امروز که با نیما تو روستا گشت میزدیم فهمیدیم….پلیس ها هم ازت خواستن یسر بری کلانتری روستا…چندتا سوال ازت دارم…

سرمو تکون دادم که سورنا گفت۳  _مواظب باش بیگدار به اب ندی…

نباید هیچ حرفی ازاینکه ما شبش و تو اون اتفاق اونجا بودیم حرفی بزنی…اینجوری توبه عنوان قاتل شناخته میشی چون اخرین باری که باهاش ارتباط داشتیم ما ۴نفر بودیم….

اگه هم بگیم جن و روح و موجودات ماورایی اون زنو کشته بعید بدونم باورکنن و روما برچسب دیونه بودن و میزنن سری به نشونه باشه تکون دادم….

سونیا ازجاش پاشد و گفت من برم شام درست کنم.منم ازجام پاشدم و گفتم منم میام….

بعدازاینکه چندساعت تو اشپزخونه بودیم منو سونیا حسابی باهم جور شده بودیم…

اون دوتاهم رفته بودن سراغ ماشین من تا تعمیرش کنن و باکمک اون قراضه بتونیم بریم شهر…

بعد ازاینکه میزو چیدم تحسین و تو چشای سونیا دیدم…

_من برم نیما و سورنا و صدا کنم بیان تا غذا از دهن نیفتاده….

همونطور که اونا بیان من نشستم سرجام و رفتم تو فکر….

دوباره یه پرده کشیده شد سمت چشام ….

تصاویر جلوی چشام نقش بستن….

یه مرد و دوتا زن روی مبلا نشسته بودن….

انگار دارن راجب یه بحث مهمی حرف میزنن….

یکی از اون زنا خدمتکارس از رو لباسش مشخصه….

اون زن و مرد دیگه پشت بمن نشستن و نمیتونم واضح صورتاشونو ببینم….

یه تصویر دیگه میاد جلوی چشم….

سوگل و میبینم که با چشمای اشکی از نرده های پله خم شده و داره با ترس اون سه تارو نگاه میکنه….

نمیدونم چی میشه که صدای خنده خدمتکاره بلند میشه….

یه نگاه به همون سمت میکنم این دفعه یه مرد دیگه هم اومد و نشست رو مبل کنار خدمتکار….

سوگل یه هینی میکنه و سرشو میکشه عقب بی سرو صدا ولی بدوبدو میره سمت همون اتاق تهه سالن  اتاق جلوی چشام نقش میبنده…

سوگل درو بسته و پشت به در تکیه داده…داره گریه میکنه عروسکشو گرفته تو بغلش و محکم فشارمیده به خودش….

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن