خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه پارت27

رمان پسر همسایه پارت27

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

گلپر با اون آرایش ساده و به قول لیلون رژ تاریخ گذشته قشنگیش صدبرابر شده بود. پیرهن قرمزشم بحدی قالب تنش بود خیلیم بهش میومد. ولی اونم بی حرف و بیصدا به ما نگاه میکرد و چشمان بیحالش پراز ترس بود.

ناراحتی و بی حوصله گی از صورتش فوران میکرد. کاملا مشخص بود باز افسردگیش عود کرده!

لیلون بازوشو گرفت و محکم تکونش داده گفت: وای توروخدآآآآآآآآآآآآا الان وقت افسرده شدن نیست. بخودت بیا چه خبرته آخههههههههههه!!!

چرا اینجوری گیج میزنی چیزی خوردی؟؟؟ ما هم دیرمون شد آخه. دیرررررررر شــــــــــد می فهمی تند جوابمو بده.

گلپر لباش تکونی خورد و گفت: مگه نمیدونین من کی هستم؟ خب خواهر …….. پرویز……

لیلون دستشو کشیده گفت: باشه قبوووووول…… ولی نمیدونم چرا باور کردنی نیست. اینم بگو تمام. سارا زن پرویز خوشگل بود؟

گلپر باز نگا‌ش ماسید. بعد آهسته گفت: خوب بود ولی هرکاری کردن بچه دار نشد……. پرویز خیلی خیلی عاشق بچه ست. انگار…….. بدون بچه….. روزگارش نمی چرخه.

نفسی عمیق فرو دادم. این لیلون در هیچ صورتی دست از تحقیقاتش برنمیداشت.

لیلون با حسرت سری تکون داده گفت: بدت نیادها گلپر، ولی خــــــــــاک بر سر داداشتم بکنن که عقل توی کله ش نیست.

مثلا پدر مادرمون مارو داشتند چه گلی به سروکله شون زدیم که برای اون بکنن. بیا بریم که آدم فقط حرص میخوره! راه افتادند که گلپرو پشت سرش می کشید.

نمیدونم چرا حسی بهم میگفت دفعه ی قبل چیزایی توی این اتاق بود که الان نمی دیدم. دوباره باعجله چشمی گردوندم ولی هیچی بنظرم نرسید!!! ولی من…….. چیزایی دیده بودم مطمئن بودم!!!!

لیلون همونطور بطرف من برگشته گفت: بینوای بدبخت، باید سر دوماه یه بچه تحویل این خونه و پرویز عشقِ جوجو بدی. دوماه بشه سه ماه که روت هوو میاره طاووس بدشانس……..

اونموقع هم شکرخدا با من طرفه! خندان پشت سرشون راه افتادم. لیلون کمی آهسته گفت: ولی یه چیزی! اینبار باید یه نقشه ای بکشیم و سرکی به شناسنامه ی مرضیه خاتون بزنیم.

مطمئنم چیزای جالبی می بینیم اونجا. شایدم چندتا شوهر جورواجور که مزه ی همه شونو چشیده و بعد خاکشون کرده اینهمه جوون مونده!

اول از همه هم سنش رو نگاه میکنم ببینم یه زن ۷۰ ساله چرا باید اینجوری ادای جوونارو دربیاره؟

شاکی گفتم: لیلوووووووووون مادر گلپره ها!!!!!

لیلون بلند گفت: بروووووو گم شووووو بابا. گلپر بیشتر از ما میخواد سر به تن اونا نباشه.تو چی فکر کردی!

گلپر لحظه ای توی پذیرایی دستشو از دست لیلون کنار کشید و تند از روی میز قرصی برداشته بالا انداخت. که باز لیلون دستشو گرفته با عجله کشوند.

خداروشکر با اون عجله قرص توی گلوی گلپر گیر نکرد. من بودم الان خفه شده بودم.

روی پاگرد اول پله ها گلپر لحظه ای پا سست کرد. که لیلون بازم دستشو کشیده گفت: عقب کشیدن نداریم ها. خودمون کنارت هستیم. تند بیا.

بازم راه افتادیم. وارد پذیرایی که شدیم چشمم به پریناز افتاد. لیوان آب به دست از آشپزخونه بیرون میومد. رسما با دیدن گلپر سرجاش خشکش زد.

گلپر هم نگاهش روی صورت پریناز دوخته شده بود.
پریناز تند جلو اومده گفت: میگم نیستیدها. اینو چرا آوردید بالا؟ ممکنه حالش بد بشه اونوقت ناراحت میشیم همه!!

دهنمو باز کردم که لیلون سینه شو جلو داده قدمی پیش گذاشت و گفت:
خدایا یعنی این اسطوره خواهری رو تو خلق کردی؟؟؟؟ دست مریزاد داری والا با این آفرینشت! منکه خودم خجالت کشیدم کلهممممممم.

پریناز جان گلپر مهمون زوری من و پارلاست. در مورد غش و ضعفش که تا حالا چیزی نگفتید باعث بشه بین مهمونا آبرومون بره. قرصشم خورد اومد بالا. فقط کمی گوشه گیره که اونم چیزی نیست.

همه چیز این خانم خوشگله قبولمونه. تو نگران نباش.

پریناز عقب کشیده گفت: خودتون میدونید بمن ربطی نداره. ولی باید یه مشورتی با ما میکردید. پرویز ناراحت بشه خودتون جوابشو میدید.

گفتم: جواب پرویز با من بفرمایید بریم پیش بقیه. مامان اینا دارن نگامون میکنن.

لیلون گفت: والا ما خودمون به همه و شایدم کل دنیا مشاوره میدیم. اینجام صلاح دونستیم گلپر هم پیشمون باشه و کمی حالش بهتر باشه. بفرمایید همگی با هم بریم.

فقط توی دلم خدارو شکر میکردم صدای باندها بلند بود و صدامون به گوش کسی نرسید. وای اگه مرضیه بانو هم خودشو میرسوند…….. اوووووووووه

با دستم به پشت گلپرِ یخزده فشاری آوردم که راه افتاد. آرام و با ملایمت سری برای همه تکون داد و با راهنمایی من کنار من و مامان نشست.

همه فامیل من که داشتند نگامون میکردند مامانم گفت: گلپرجان خواهر بزرگ پرویزخان هستند و طبقه ی پایین زندگی میکنن.

همه دوباره شروع به احوالپرسی کردند که من تازه چشمم به مرضیه بانو افتاد. واآآآآآآآآآای چشماش قد یه پیاله باز شده بود. حالا یه نگاه پراز خشمی بصورتم انداخت که دیگه تمام ماست هامو درجا کیسه کردم.

دعا کردم: خدایا خودت به خیر بگذرون. منو درسته نخورن صلوات!

ولی بعداز تموم شدن احوالپرسی همه، که اصلا نفهمیدم گلپر جوابی داد یا نه، مرضیه بانو خودشو جمع کرده گفت: گلپر مادر بیا پیشم ببینم. دیر اومدی نگرانت بودم.
کجا بودی عزیزدلم؟

حس کردم بدن گلپر جمع شد. لیلون که برای گلپر پیشدستی می گذاشت گفت: مرضیه خانم اونجا جاتون تنگ میشه. اجازه بدید اینجا باشن. ولی اگه لازمه صندلی بیارم کنارتون تشریف بیارن!

مرضیه بانو سری تکون داده گفت: نه مساله ای نیست. راحت باشید.

گلپر صم بکم فقط نگاه میکرد. کم کم حس میکردم جوری ذوق داره و از بودنش راضیه. که باعث رضایت خودمم بود.

مراسم تموم شد. همگی با شادی خونمونو ترک کردند. لیلون البته با کمک پریناز تا جاییکه می تونستند جمع و جور کرده بودند ولی بازم کار داشتم.

چقدر دلم میخواست همراه مامانم برم و شب رو در اتاق خودم به سر کنم. خیلی دلتنگ بودم ولی باید می موندم.

همه که رفتند گلپر بدون حرف کمکم کرد و خونه رو تمیز کردیم. اصلا حرفی نمیزد. راستش منم حرفی برای گفتن
پیدا نمیکردم. پس ساکت بودم.

اونشب وقتی پرویز وارد خونه شد حس کردم در حال همیشگیش نیست. حتی تحویلم هم نگرفت. با سلامی سرد وارد اتاق شد.

مبهوت فکری کردم و از ذهنم گذشت شاید بخاطر خستگی کارش باشه که از صبح علی الطلوع تازه تموم شده بخونه برگشته بود.

با چایی و شیرینی که روی میز گذاشتم منتظرش شدم. از سرویس بیرون اومده با یه مبل فاصله ازم نشست. آهسته گفتم: پرویز……. خسته ای یا اتفاقی افتاده؟

نگام کرد و سری تکون داد. آروم گفت: فعلا حالم خوب نیست. بزار کمی آروم بگیرم بعد!

کمی نگاش کردم ولی فکرم به جایی قد نداد. جرعه ای چای با شیرینی خورد و بعد فنجان رو سر کشید.

منتظر چشم بصورتش دوخته بودم ببینم کی حالش جا میاد. وقتی نگاهمو دید گفت: اخه من بهت چی بگم پارلا! تو میخواستی گلپرو بیاری بین فامیلهات چرا بهم چیزی نگفتی؟

لااقل زنگ میزدی و ازم اجازه میگرفتی! می دیدی من نظرم چیه در این مورد آخه!!! چرا چیییییزی بهم نگفتی!

فکر کنم چنان مبهوتانه به صورتش نگاه میکردم انگار نمی فهمیدم چی میگه؟ مثل گیج ها گفتم: اصلا میدونی داری چی میگی؟ این حرفها و اوامر چیه؟ مگه قراره توی خونه ی خودم اجازه بگیرم؟

پرویز شاکی و بلند گفت: کدوم حرفها و اوامر؟؟ انتظار زیادیه ازت بخوام خواهر منو بین جمع نیاری؟ یا ازم اجازه بگیری کاری بکنی؟

چشمامو جمع کرده گفتم: ببین پرویز اولا برای من به هیچ عنوان اولدورم بلدورم نمیکنی فقط به چندتا سوال من جواب میدی. دوما کدوم خبرگزاری بهت گزارش داده من گلپرو آوردم بین جمع؟ سوما ما از اولش قرار نداشتیم من برای هرچیزی ازت اجازه بگیرم اینو می فهمی یا نه؟؟؟

لحظه ای دیدم پرویز سرخ شده چنان از جاش بلند شد که قلبم جرینگی از جاش کنده شد……..

این بار به داد دل خود ، دیر رسیدم
عاشق شدم و قطع شد از خویش امیدم

گفتم که چه آمد به سرت ای دل من؟ گفت:
برخوردنگاه و،پس ازآن هیچ ندیدم!

رفته است جوانی،به همین سادگی از دست
یک عمر برایش چقدر ، نقشه کشیدم

گفتم برود ، بر سر کاری که بیرزد
هرچیزکه میخواست به جزعشق خریدم

هربارکه پرسید بگو عشق چه شکلی است
یکریزازاین شاخه به آن، شاخه پریدم

آن واهمه‌ها ، آه! ، همان‌ها سرم آمد
از بس که گریزان شدم از بس که دویدم

هر وقت کسی گفت تو را دوست… به سرعت
رد می‌شدم انگار ، نه انگار شنیدم

این آه همان عاشق زار است که میگفت
یک روز الهی بچشی آنچه کشیدم

پرویز با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند. ولی راستش هرچند دلم لرزید اما تمام قدرتمو جمع کردم و حتی میلیمتری تکونم نخوردم.

قشنگ هم بیخیال چشم بصورتش دوختم ببینم چه غلطی میکنه!! فقط حق داشت انگشتش بهم بخوره خونه شو روی سرش خراب میکردم. ماهیار هم با یه بیلچه گل و لای درجا خاکش میکرد مطمئن بودم.

با همون خشم رسید و روبروم ایستاد. بطرف خم شد. مثل لیلون با پررویی صورتمو جمع کردم و کجکی گفتم: جوووووووونِ من حالا بفرمایید بنده رو هم یه لقمه چپ بکنید بخورید! دیگه چی جنــــــــــاب؟؟

حالا یه جایی از حرفمو فاکتور گرفتم. لیلون بود میگفت: جوووووون من حالا بفرمایید از کلمم یه گاز نوش جان کنید! خوشمزه ست هــــــــــا!!!! رسما تو حلق احمقها در حد خفه شدن!

هرچند خشمگین بودم ولی بزور جلوی خندیدنمو گرفتم و همونجور با خشم نگاش کردم.

پرویز بلند گفت: پارلا چرا بچه بازی در میاری؟؟؟ شرایط گلپر جوریه که باید در مورد هرچیزی باهام هماهنگ بشی و اطلاع داشته باشم میخوای چیکار کنی. نه اینکه سرخود کار دلخواهت رو بکنی و به حرف هیشکیم گوش نکنی!

داد زدم: اولا با یه بچه ازدواج نمیکردی که بچه بازی درنیاره!!! بمن چه رفتی هزارسال از خودت کوچیکترو گرفتی و الان بیخ گلوت گیره!

دوما کدوم شرایط؟؟؟ منکه تاحالا هیچ چیز خاصی در اون بینوا ندیدم شما اینهمه از همه قایمش میکنید.

والا بلا اون از همه تون هم عاقلتره هم سالمتره! انقده این حرفهارو بهش دیکته کردید راه و روش زندگی و حرف زدنم گم کرده! مگه امروز توی این خونه کی بود که میخوا‌ستم از اونا پنهونش کنم.

بلند داد زدم: شایــــــــــد شما خونوادگی از داشتن گلپررررررر خجالت بکشید، ولی مننننننننننننن بهش افتخار میکنم………

خیلیممممممممم کار خوبی کردم و بازم میکنمممممم! گلپرم که حوصله اش باز شد و چشماش می درخشید. من از کاری که کردم پشیمون نیستم ……… همیشه هم اینکارو میکنم. این از من…..

پرویز چنان خودشو با حرص روی مبل انداخت که کج و کوله گفتم: اصلا جهنم مبل بشکنه و فنرش بپره مال خودته که انشــــــــــاا… روش نفله بشی! ولی روی مبل من اینجوری واژگون بشی می کشمتتتتتتت هــــــــــااااا…..

پرویز سری با حسرت تمام تکون داده خندید. گفت: خدایا چرا قسمت من با یه بچه ی تخس افتاد! الان یکی بیاد و حالیش کنه منو از دستش نجات بده!

گفتم: ببین پرویز تو نمی تونی و بلد نیستی درست حرف بزنی بفهمم چی داری بلغور میکنی بمن ربطی نداره. من یک کلمه میگم، اینجــــــــــآآآآآآآآآآآآآآآآآا خونــــــــــه ی منه و مــــــــــن هر کی دوست داشته باشم توش دعوت میکنم.

برای آوردن کسی هم توی خونه از هیچ خبرگزاری و شما شاه شاهان اجازه نمیگیرم. تو هم زمانی میتونی بهم ایراد بگیری که دعوتیهای من افراد نالایقی با‌شن. تمام.

پرویز گفت: مگه من گفتم دعوت نکنننننننننن……. من میگم گلپر رو قاطی مهمون بازیت نکن. همین.

انگشتمو بطرفش گرفته گفتم: الان می بینی ایراد از فرستنده ست گیرنده مشکلی نداره؟؟؟ پس خودم راهنماییت میکنم درست توضیح بدی . گلپر چرا بایــــــــــد قاطی جمع من نشه؟؟؟

پرویز گفت: چون من میگم همین.

نگاش کردم اما با تمسخر. بعد گفتم: پس لطف کن دیگه نگوووووووووو. چون منکه گوش نمیکنم و این حرفتم اصلا با عقلم نخوند و هیچی نفهمیدم.

فقط حرف زورش رو گرفتم که اونم متاسفم. گلپر همیشه و همه جا کنارمه. چون قانع نشدم.

پرویز که دیگه از دستم عاصی شده بود آروم گفت: ببین پارلا، اون روی سگ منوووووووو داری بالا میاری ها!!!! خودتم میدونی هرکاری بکنم بابات پشتیبان منه چون تویِ زلزله رو می شناسه!

گفتم: واه واه وآآآآآآآآه منو از بابام میترسونییییی؟ یه داداش دارم فقط زنگ بزنم چالت میکنه وسط میدون!!! چی فکر کردی تووووووو!

پرویز ابروهاش بالا رفت. زمزمه کرد: خیلی به داداش جوونت پشتت گرمه و می نازی ها!

با ناز گفتم: پس چی فکر کردی! اون جای قمه ها رو روی صورتش دیدی؟ فقط سه نفر مزاحم من یکی شده بودند که همه شونو به درک واصل کرد خودشم زخمی شد. بازم بگم یا بسه؟

پرویز نفسی بیرون داده گفت: منو نمیتونی بترسونی که خودم همه رو حریفم. ولی…….. فقط میخوام با تو و اون قداره بندت چیکار کنم رو تنها خدا میدونه.

گفتم: کاری نکن فقط روشنم کن ببینم ماجرا چیه همین.

پرویز کمی نگام کرده گفت: باشه …… بزار روشنتر بگم. فامیلها و افراد خونواده ی تورو کاری ندارم گلپر پیششون بیاد یا نه. ولی هیشکی از افراد خونواده ی ما نباید اونو ببینه.

فقط متعجب نگاش میکردم. ادامه داد: چون گلپر مریضه و ما واقعا نتونستیم کاری برای سلامتیش بکنیم. نمیخوایم پشت سرمون حرف و حدیث زیاد باشه.

گلپر خودشم میدونه. هرزمان از فامیلهای ما کسی اینجا اومد اصلا خودشو نشون نمیده. تا زمانیکه به حال واقعی برگرده و خوب بشه.

آهسته گفتم: آخه یعنی چی! خب همه مریض میشن اونوقت باید مخفیش کنین. مثلا تو سرما بخوری من حتما توی پستوی خونه زندونیت کنم خوشت میاد؟

پرویز خندید و گفت: وای از دست تووووووووو…….

ادامه دادم: والا راست میگم دیگه! خب اونم بخاطر از دست دادن شوهرش ناراحت و مریضه. ولی من مطمئنم یکی دوماه اختیار گلپرو به من و لیلون بدین حالش بهتر میشه و شایدم کاملا خوب بشه.

پرویز گفت: هر کاری از دستمون برمیومده کردیم ولی نتیجه ای نگرفتیم. پس فعلا بیفایده ست. فقط به حرفم گوش کن همین. الانم شام داریم من واقعا گرسنه ام.

آروم بلند شدم. شام آماده بود. ولی حسی منو بطرف پله ها کشوند.

آهسته درو باز کردم. چشمم به گلپر افتاد که وسط پله ها نشسته بود و نرده رو بغل کرده سرشو بهش تکیه داده بود.

بطرف پرویز برگشتم که داشت توی کیفش می گشت و حواسش نبود. آروم بیرون رفتم. از پله ها پایین رفتم که گلپر تند سرشو بالا آورد.

تا نگاه هراسانش بمن افتاد آروم گرفت. نگاهش پراز خستگی و خواب بود. مثل اینکه بزور تحمل میکرد. کنارش نشسته گفتم: صدای داد فریادمون تورو بیرون کشوند نه؟

سرشو برام تکون داد. گفتم: ببین گلپر چون خیلی دوستت دارم پس بخاطرت دعوا هم میکنم. تو هم نگران هیچی نباش. من به داد و فریادهای پرویز اصلا اهمیتی نمیدم. پس خودتو ناراحت نکن باشه؟

نگاه نگرانش روی صورتم بود. گفتم بخند خــــــــــب! فقط این تیرو طایفه تون اومد خودتو نشون نده تا این قوم ضالین خیالشون راحت باشه. ولی فکر نکنم کسی بیاد چون منو که نمی شناسن پس برای چی بیان.

با طایفه ی منم که آزادیم کنارمون باشی پس جای نگرانی نیست. الان میای بریم شام بخوریم؟ پرویز گرسنشه.

گلپر سری به علامت نه تکون داد. بلند شد و پایین رفت. کنار در ایستاد نگام کرد و آروم گفت: شبت بخیر

چقدر دلم براش کباب بود رو خدا میدونست. بینوا با اینهمه زیبایی و قشنگی یکی از بدشانس ترین آدمهای روزگار بود و هیچکس رو نداشت کمکش کنه.

ولی منکه نمرده بودم. لیلون هم بود. ما کمکش میکردیم حالش خوب بشه. کاملا مشخص بود چقدر پیش ما آرامش داره و مارو هم دوست داره.

گلپر داخل خونه اش شده درو بسته بود. سرمو بلند کرده گفتم: خدایا شاید قسمت من این بود وارد این خونه بشم و به بنده ای از بندگانت کمک کنم. پس خودت یاریم کن ……..

شده یک شب نفسى بوسه به خوابت بزند
یا ســرانگـشت تلنــگُر بـه حُبـابت بـزند

شده که ، بوى عزيزى به مشامت برسد
بى ستاره ،‌ شبِ تاريك ، شهابت بزند

ساغرچشم پرازاشك كه شد مست وخراب
جـرعـه اى هـم بچِـكد جــام شــرابت بزند

ربنا از تنِ گلدسته به گوشت مى ريخت
تشنه باشى به لبان شُر شُرِ آبت بزند

سالها تشنه ى بوسيدن يارى باشى
به تنِ گربه ى دل ، بوى كبابت بزند

رفتنش داغِ بزرگى كه به جانم زده است
بغض داغى به گلو سربِ مذابت بزند

رسم فرهاد كشى عادت شيرينى بود
تيشه برداشته بر حال خرابت بزند

روزهامون میگذشت. گلپر با تمام مهربونی و سکوتش تا وقتی خونه نبودم تمام کارای خونه ی مارو ردیف میکرد. حتی غذامونم همیشه روی اجاق آماده بود. ولی زیاد دور و برم نمی گشت.

بارها ازش تشکر کرده گفته بودم راضی به زحمتش نیستم که خودشو خسته نکنه. خودم بالاخره جوری کارامو ردیف میکردم.

ولی فقط گفتنش برام می موند. باز کار خودشو میکرد و منم که از خدا خواسته راضی بودم. اما سعی میکردم جوری براش جبران کنم.

مامانم فقط توصیه میکرد محبتهاشو ندیده نگیرم و تا میتونم و از دستم برمیاد منم نداشته هاشو جبران کنم.

ولی هرچقدر میخواستم بهش نزدیک بشم، حس میکردم رفته رفته ازم دورتر میشه. حتی چندبار برای دیدنش دلتنگانه به طبقه ی پایین رفتم ولی دری برام باز نشد که نشد.

منم واقعا مثل لیلون پررو نبودم بتونم با هزار حرف و حدیث و زورگویی بیرون از خونه بکشونمش…….. پس بیخیالش میشدم تا هرجوری دلش میخواد راحت باشه.

عید با تمام دبدبه و کبکبه اش رسید. خونه هامون که به لطف گلپر تمیز بود و فقط می درخشید. تمام خریدهامون به اصرار من برای هر دو طبقه بود. ولی پرویز اجازه نداد گلپر حتی برای خرید بیرون از خونه پا بزاره.

من با تمام حیرتم چند قلم لباس با لوازم آرایش به سلیقه ی خودم براش خریدم و کنار پرویز تقدیمش کردم.

خوشحالی از چشماش هویدا بود. با لبخندی مهربون گفتم: گلپرجان برای تحویل سال خونه ی بابام دعوتیم. اگه خونه ی مامان مرضیه میری که هیچ، ولی دوست داشته باشی با هم و کنار هم خونه ی بابام باشیم. خوش میگذره.

مبهوت نگاهی بصورتم انداخت و بعد نگاهی به پرویز کرد. بازم چیزی نگفت.

پرویز گفت: متاسفانه دو سالی هست گلپر از خونه اش بیرون نمیاد و خودش تنها می مونه که اینجا راحته. فکرم نکنم با ما بیاد.

تند بطرف پرویز برگشتم و گفتم: یعنی چی؟؟؟ خب اونوقت شماها تحویل سال رو میومدید کنارش بودید! خداروشکر اینکه کار سختی نیست.

پرویز گفت: خب بمن چه همه شون غد و یدنده ان. مامانم هم دوست داره تحویل سال از خونه اش تکون نخوره و شده این وضعیت! هر کس تو لونه ی خودش!

فقط میدونم مات و مبهوت داشتم نگاه میکردم و از اوج بی احساسی این آدم نماها حیران مونده بودم. حالا به گلپر هیچ سری که نمیزدند و حالی ازش نمی پرسیدند، اینم مراسم عیدشون بود و …….

و همونجا بود تصمیم خودمو گرفتم. من گلپرو تنهاش نمیذاشتم. اونم خدای خودشو داشت که شاید منو اینگونه سرراهش قرار داده بود!

یکروز مونده به تحویل سال خودم از فرصتی بدست اومده استفاده کردم و وسایل سفره ی هفت سین رو تهیه کردم.

فردا ساعت حدود 2 ظهر سال تحویل میشد. علاوه بر اینکه تولدم بود و خداروشکر هیشکی یادش نبود، اولین تحویل سال رو خونه ی خودم و کنار گلپر بودم تا اونم دلخوشی کوچکی برای عیدش داشته باشه.

اونروز صبح پرویز رو برای دو قلم خرید بیرون فرستادم و به سراغ گلپر رفتم. هیچکس نمیدونست چه نقشه ای دارم. فقط به مامان گفته بودم منتظرمون نباشن که نمیتونم گلپرو تنهاش بزارم.

بازم طبق معمول هرچی درشو زدم کسی جواب نداد. اینبار راستش کمی ناراحت شدم و بهم برخورد.

محکم با دستم به درش کوبیده گفتم: گلپر تا این درو نشکستم بازش میکنی ها دختره ی لوووووووووس و ننررررررررر……..

مگه قراره بخورمت درو برام باز نمیکنی! تند بازش کن ببینم. وگرنه اینبار چغلی تورو به پرویز میکنم حسابتو برسه. درووووووووو باز کــــــــــن کارت دارم….

با سروصدایی که راه انداخته بودم در به آرامی باز شد. چشمم بصورت پف کرده ی گلپر افتاد که مشخص نبود از خواب زیاد پف کرده یا از کم خوابی!!

شاکی گفتم: تو چرا عادت داری روی اعصاب آدم قدم رو بری؟ من کی تا حالا آدم خوردم تو دومیش باشی؟ جای لیلون خالی الان اون گیسهاتو بگیره بکشه قشنگ هوش و حواست بیاد سرجاش.

یعنی واقعا انقــــــــــده از من بدت میاد حتی درو برام باز نمیکنی قیافه ی نحسمو ببینی؟

گلپر تند قدمی جلو گذاشته سری به طرفین تکون داد و زمزمه کرد نه بخدا……. اصلا اینجوری نیست.

بلند گفتم: پس چیه؟ نکنه پرویز اجازه نمیده زیاد دور و بر من باشی و اینجوری برات خط قرمز تعیین کرده؟

هراسی که به چشمان گلپر نشست گویای همه چیز بود. وای از دست این پرویز بی شعور که اصلا نمیدونستم مرامش به عنوان یه برادر چیه! و من حساب این یه فقره پرویز بدردنخور رو حتما می رسیدم.

دست گلپرو با حرص و محکم گرفتم و دنبالم کشوندم. از شدت خشمم حتی اجازه ندادم در خونه شو ببنده که همچی به جهنمممممممممممممم.

کمی باید پامو جای پای لیلون میذاشتم. توی این خونه بیشتر زور میتونست جوابگو باشه نه چیز دیگه.

وارد خونه که شدیم بدون ول کردن دستش عصبانی بطرفش برگشتم و گفتم: صبونه خوردییییییی ؟؟

بینوا با ترس سری به علامت نه تکون داد. بطرف آشپزخونه کشوندمش و بلند گفتم: هرچی سرت بیاد حقته. والا همه ی ایل و تبارت از سرت زیادین. اون زبونتم محکم بگیر مبادا یک کلمه حرف میزنی.

کله ی به اون گنده گی رو می جنبونه ولی زبون دو انگشتی رو قناعت میکنه.

صندلی پشت میز غذاخوری آشپزخونه رو عقب کشیدم و خودم گلپرو محکم روی صندلی نشوندمش. حالا فکر کنم با دستم هم به صندلی فشارش دادم مبادا بلند بشه!

از یخچال وسایل صبحانه رو روی میز چیدم و گفتم: الان لطف کن تند تند بخور کلی کار داریم. باید کمکم کنی. تنهایی نمی تونم.

فقط منو نگاه میکرد و فکر کنم گیج شده بود. بطرفش خم شده گفتم: ببین گلپر، باید سفره ی هفت سین رو آماده کنیم و خودمونم آماده بشیم. نمیخوای که تنهام بزاری؟

خیلی دیر کردیم. فکر کنم اصلا نرسیم لباس بپوشیم. حالا باید ناهار هم بپزیم.

انگاری خوابش میومد. فکری کرد و آهسته گیجزده گفت: چی؟

با حرص گفتم: کوووووووووفت با زهرماررررررر اضافییییییییییی و درد و ورم دوبل……….. الان باید دوباره توضیح بدم.

امروز توی این خونه دور هم جمع میشیم و سرسفره ی هفت سین می شینیم. من تورووووووووو تنهــــــــــا نمیذارررررررم! فهمیدی یا نه؟؟؟ الان کمکم میکنی؟

چشمان قشنگ و سبزرنگش پراز اشک شد.

وای خدای من دلم سوخت در حد بی نهایت.

جلوتر رفتم و سرشو در آغوشم فشردم. گفتم: امروز کنار هم هستیم. خودم نمردم تنها بمونی گلپرجووووووونم.

سرشو از آغوشم بیرون کشیده بریده گفت: جواب پرویز………. چی……. اون …….. نمیذاره…..

اشکای صورتشو با دستم پاک کرده کج و کوله گفتم: لیلون کجاست بگه پرووووویز غلط زیادی میکنه با اون دهن گنده و چشمای تیز و بزش که چیزی بگه خوشگل من. جوابش با من. فقط الان بخور وقتمون کمه ها نمی رسیم.

از گلپر منگ زده آبی برام گرم نمیشد. لقمه ای گرفتم و دستش چپوندم. گفتم: میخوری یا نه؟ ناهارم نداریم ها با کلی کار! فقط زود باش……

گلپر گیجزده کمی خورد که شاید به اندازه ی غذای یه بچه هم نبود. لیوانی شیر بزور من با خرما سر کشید و بلند شد. گفتم: تا من میزو جمع میکنم وسایل سفره هفت سین توی اتاق زیر میز هستش و روشون ملافه کشیدم دیده نشه.

همه رو بیار پذیرایی و چیدن رو شروع کن الان خودمو میرسونم. نگران هیچیم نباش. اولا خداتو داری که بالای سرته و حواسش بهت هست. دوما خودم هواتو دارم. برو به کارت برس.

گلپر با لبخندی جذاب راه افتاد. ولی جوری خاص خوابآلود می نمود اونم خواب زورکی و این برام کلی جای تعجب داشت.

از پشت سرش گفتم: گلپرجان لطف کن اینهمه بی حس و حال نباش. لیلون بود میگفت لااقل میتونی اُختاپوس باشی بد اخلاق و بی حوصله. بالاخره یه دیوونه ای مثل باب اسفنجی پیدا میشه دوست داشته باشه.

بیخیال همچی……. فقط خوشی و شادی رو بچسب……

مرد آنست كه در عشق صداقت دارد
در رهِ منزلِ لیلاش، شهامت دارد

مرد آنست كه در قهر وُ جدایی حتّی
از عزیزش همه جا قصدِ حمایت دارد

مرد آنست كه وقتی دلِ او درگیر است
در نه گفتن به هوس، دستِ صراحت دارد

مرد آنست كه وقتی گُلِ او غمگین است
در به رقص آورِیَش، سازِ درایت دارد

مرد آنست كه حتّی جسدِ بی جانش
با رقیبان سرِ معشوق، رقابت دارد!

“ای كه از كوچه معشوقه ما میگذری”
چشم درویش بكن! عشق، قداست دارد

#محمدصادق_زمانی

از پشت سر نگاهی به اندام قشنگ و خواستنی گلپر انداختم که عالیییییییی بود. فقط اگه چندکیلو هم چاق میشد دیگه کسی نمیتونست در برابرش عرض اندام کنه و ادعایی داشته باشه.

صداش کردم. بطرفم برگشت. انگشتمو بطرفش گرفته گفتم: به امیدخدا تا منو با لیلون داری هیچ غمی نداری. الان برو به کارت برس اونم با ذوق و شوق فراوان…..
یه سفره ی با سلیقه هم تحویل بده محشر…..

گلپر که وسط پذیرایی ایستاده نگام میکرد دوباره با لبخندی نمکین سری برام تکون داد و آرام بطرف اتاق راه افتاد.

روی میزو تند جمع کردم و چند تیکه مرغ برای ناهار توی قابلمه انداختم. امروز کارمون زیاد بود و میتونستیم با خوراک مرغ ساده سر کنیم.

ولی نــــــــــه! امروز تولدم بود. پس یه ناهار کمی مفصلتر هم با کمک گلپر می پختم و دور هم میخوردیم. ساده و خوشمزه.

خندیدم. خدارو هزاران مرتبه شکر هیشکی تولدم یادش نبود و هیچ کاری برام نکرده بود. ولی خودم که فراموش نکرده بودم.

با دلی که بنحوی بیقرار و پر تب و تابِ چیزی بود سه پیمانه هم برنج خیس کردم که از گلپر یاد گرفته بودم. تند تند کمی سالاد سر هم کردم و روشو قشنگ آراستم. خب مثلا اسممو زنِ خونه گذاشته بودم و هیچیم بلد نبودم.

تلفنم روی میز زنگ زد. داداش ماهیارم بود. از دیروز ازش بیخبر بودم و کلی دلتنگش. تازه فهمیدم آهــــــــــان…… دلم بیقرار ماهیارم بود.

بحدی به تلفنها و احوالپرسیهای هر روزش عادت کرده بودم که با کمی نبودنش همیشه چیزی کم داشتم و حس میکردم حواسم اصلا جمع نیست.

بلند گفتم: قربوووووووونت برم داداشی نازم……… نه ببخشید این داداشم نازش کجا بود داداشی هرکولم! خوبی ماهیارجان؟ وای چقدر دلتنگت بودم وروجک ناناز.

خندان گفت: ماشاا… کجای منِ گنده وروجکه! اینهمه حرف و حدیث رو از کجا برام ردیف کردی! دلتنگم بودی خب یه زنگی میزدی دختره ی تخسِ زبون باز!

خندان گفتم: یه داداش وظیفه شه از خواهرش هی خبری بگیره. خودتم میدونی کارم زیاده. الانم دارم با گلپر سفره هفت سین می چینم و میخوام یه ناهار عالیییی بپزم. مسموم نشن صلوات عالی ختم کنید!!

ماهیار خندان گفت: اون گلپرو عکسشو بفرست ببینم. خوب بود و مورد پسندم باهاش ازدواج میکنم دیگه میام داماد سرخونه تون میشم. بنظرت پیشنهاد خوبیه یا نه؟

نمیدونم چرا قلبم تلپی صدا کرد و پایین افتاد. اگه روزی ماهیار ازدواج میکرد چیکار میکردم. حتما ……. حتما از غصه دق میکردم……. من تحملشو نداشتم……..

وقتی چیزی نگفتم گفت: خوشت نیومد؟؟ باشه بابا ازدواج نکردم آروم باش حالا. دخترم اینهمه حسوووووود!!

فکر کردم: با این حرفش هدیه تولدمو گرفتم و از الان غمی دلمو پر کرد. کفایت میکنه برای امروزم.

ماهیار ادامه داد: خودتم میدونی من همچین کاری نمیکنم فقط محض شوخی بود. من با خدا عهدی دارم و منتظرم روزی برآورده بشه. نگران هیچی نباش.

بغضمو قورت دادم و بیحال کمی با هم حرفیدم ولی راستش حال دلم جا اومد. خب من نمیتونستم ادعای زیادی داشته باشم. بالاخره ماهیار هم دیر یا زود روزی ازدواج میکرد و سروسامون میگرفت…….

سرمو از آشپزخونه بیرون بردم ببینم گلپر درچه حالیه. دیدم در حال چیدن و تزیین سفره ی هفت سین هستش. صورتش بطرفم بود که رضایت خاصی توی صورتش می درخشید اما………… اما…….. دستی به چشماش هم می کشید.

یاد چه چیزایی افتاده بود رو نمیدونم. یا از ذوق زیادش گریه میکرد یا خاطراتی دلشو به درد آورده بود. اما راضی بنظر می رسید.

توی دلم دعا کردم: خدایا در این روز عزیز نمیدونم چی به چیه و چه اتفاقاتی در گذشته ی این خونه افتاده. فقط ازت میخوام هم آینده ی خودمو به خیر کنی……

هم کمکم کنی به امید خودت آینده ای برای این گلپر مهربون بسازیم که گذشته اش جلوی پاش زانو بزنه. این دختر زیبا و مهربون لایق همه چیزه. پس ازش دریغ نکن.

توی آشپزخونه ناهارو تا اونجایی که بلد بودم جمع و جور کردم. شیرینی ها و آجیل رو برای روی میز گذاشتن آماده کردم. البته دروغ نباشه سر خودمو بیشتر توی آشپزخونه مشغول میکردم گلپر خودش سفره رو تموم کنه.

میخواستم احساس رضایتش صدرصد بشه نه نصفه نیمه. کاملا شاهد بودم چه حس خوبی بهش دست داده و با چه رضایتی کار میکنه.

با صدای پرویز عقب برگشتم که چشم به گلپر دوخته بود. خریدهارو از دستش گرفتم. آروم رو بمن گفت: گلپر اینجا چیکار میکنه؟؟؟ حتما تو گفتی بیاد بالا وگرنه اون حد و حدود خودشو میدونه و مطمئنم اونهمه به حرفم گوش میکنه از اینکارا نکنه.

چشما و لبامو با خشم براش جمع کردم و گفتم: چرا سعی میکنی در این روز قشنگ و عزیز پا روی اعصابم بزاری هــــــــــاآآآآآآآآآآن؟؟؟؟ اول تکلیف منو قشنگ روشن کن بدونم حد و حدود من توی این خونه چقدره بعد به بقیه ی چیزا برس؟

فقط نگام میکرد. گفتم: تند حد و حدود منم مشخص کن ببینم چیکاره ام. زود باش اینهمه نگاه کردن نداره.

پرویز گفت: خب تو خانوم این خونه ای و ملکه ی این خونه. هرکاریم دلت خواست میتونی انجام بدی!

انگشتمو روی سینه اش گذاشته گفتم: من در کارهای بانکیت دخالتی میکنم؟

پرویز سری تکون داد. ادامه دادم: پس تو هم در حوزه استحفاظی من دخالت نکن و بهم نگو چیکار کنم!!! هرچقدرم نابلد باشم و تازه کار، ولی از صدتا بهتراز توووووووووو بلدم و میتونم این خونه رو اداره کنم.

پرویز سرشو جلوتر آورده گفت: دیووووووونه منکه با گلپر دشمنی ندارم. فقط بخاطر خودت میگم.

گفتم: کدوم بخاطرررررررر من؟ مگه بینوا مرض مسری داره ازش دوری کنم هااآآآآآآآآن؟

پرویز گفت: نه بخدا. فقط الان تو 99 درصد حامله ای که من دوست ندارم افسردگی و عصبی بودن گلپر روی تو اثر بزاره. من بچه های سالم میخوام نه مریض و نصفه نیمه همین!

چشمام باز شد قد یه پیاله!!!! گفتم: کی گفته من حامله ام. مگه چه خبره ازراه نرسیده خودمو توی هچل بندازم!!! اتفاقا باید به اطلاع جناب عالی برسونم امروز صبح اوضاعم بد شده که مشخصه فعلا هیچ خبری نیست.

تو هم برو با خیال راحت به کارات برس و نقشه های من درآوردی برای خودت نکش!

اینبار چشمان پرویز باز شد و گفت: چی داری میگی؟ منکه بهت گفته بودم و شرطم بود همین اول کاری ازت بچه میخوام!

بلند گفتم: واقعا خجالت داره جناب نصوحی! مگه دست منه خودم بچه رو درست کنم و نزارم یه ماه هم برای شما هدر بره! شرمنده تونم من کاری نمیتونم بکنم. اگه خیلی دلتون میخواد خودتون شروع کنین حاملگی رو!

فقط میدونم پرویز مبهوت چشم بصورتم دوخته بود و رنگ صورتش رفته رفته سرخ میشد……

از آن موهای وحشی خواستم دیوانه بازی را
از آن لبهای سرخت جرأت پیمانه بازی را

شبیه موی تــو بر شــانه میریزم و میدانم
که باز آغاز خواهم کرد فردا شانه بازی را

به زیر روسری خوابانده ای صد فتنه ی زیبا
به همراه هزاران عـــاشق پروانـــه بازی را

کنار حوض خانه ، کودکانه تجـــربه کردیم
من و تو با مکعبهای کوچک خانه بازی را

و حالا بـی تو آواره ترین دیوانه ی شهرم
در این زنجیر باید سر کنم دیوانه بازی را

✍️ #ایمان_فرستاده

حال پرویز خوب نبود. ولی منهم واقعا داشتم حرص میخوردم. فقط دلم میخواست کله شو بکنم. مگه من چند مدت بود وارد این خونه شده بودم که اینهمه ازم انتظار داشت.

شاکی گفتم: عوض اینجور سرخ و سیاه شدنها که بِر و بر بایستی یه عروس یه ماهه رو نگاه کنی، حالا دنبال حرف بگردی، بهتره بری به مرضیه جوونت زنگ بزنی ببینی اینجور مواقع مگه کاری از دست منم برمیاد؟

چون تا اونجایی که من خبر دارم فعلا هیچکاره ام و یه ماه از کل عمر پدرانه ات هدر رفت داره! و لبامو محکم بهم فشردم از حرصم نخندم.

ولی رنگ پرویز دیگه رسما به سیاهی میزد. با صدایی خفه گفت: لازم نیست من این سوال رو از مامانم بپرسم. خودم قبلا تجربه شو ماهها داشتم و میدونم چه وضعی براهه که شما بانوان هم کلهممممم بی تقصیرید.

فقط هم اینو میدونم شما زنهای بی ثمر واقعا تصمیم دارید منو دق بدید و زودتر از موعد روانه ی قبرستونم کنید. ببینید کی گفتم.

اینبار دیگه خندیدم. بلند هم خندیدم. بعد خودمو کنترل کردم و گفتم: چه اسم قشنگی برای عروسی یه ماهه!! زن بی ثمــــــــــرررررررررر.

توووووووو واقعا خجالت نمی کشی این کلمه رو اصلا به دهنت میاری؟ والا خجالتم خوب چیزیه که تو اونو اصلا درک نمیکنی!

بحدی عشق بچه داری اون چشمای باباقوریت دیگه چیزی رو نمی بینه. من میزارم میرم خونه ی بابام، شمام که ماشاا… کاربلد هستید یه زن پر ثمر برای خودتون پیدا کنید.

صبر کن آبرویی توی این شهر از تووووووی دیوونه بین دوستات ببرم همه بفهمن من بیچاره با چه خل و چلی افتادم.

گوشیمو با خشم از روی میز برداشتم و راست از کنارش گذشتم که ایستاده با لبای بهم فشرده به حرفام گوش میداد.

بطرف اتاقمون راه افتادم که گلپر همونجور نشسته سر سفره، مات و غمزده بصورتم نگاه میکرد.

گفتم: گلپرجونم من میرم خونه بابام. تو هم زحمت بکش سفره رو جمع کن ببر پایین خونه ی خودت بچین. اینجا دیگه کسی نیست. فکرم نکنم اینجور چیزا بدرد بخوره.

وارد اتاق شدم که درو گرومبی بستم. فقط میدونم داشتم خفه میشدم. ولی امکان نداشت اجازه بدم اشکام بریزن. الان جای اشک ریختن نبود.

گوشیم زنگ زد. نگاهم روی اسم لیلون نشست. اگه جواب نمیدادم خودشو بخونه مون میرسوند و دیگه واویلا…..

آروم سلامی دادم که گفت: اول بگو الان کجایی؟ خونه ی خودتون، یا اون یکی خونه تون مال نادرشاه؟؟

بغض کرده گفتم: لیلا بعدا زنگ میزنم الانم کمی کار دارم.

بلند گفت: مثل اینکه یه جای کار میلنگه نه؟

به کمد رسیدم و گفتم: نه دیگه کار از لنگیدن گذشته که نگران نباش. فعلا به امیدخدا دیگه کلا قطع نخاع شده و کارش تمومه.

در اتاق باز شد و پرویز وارد شد. یه خداحافظی گفتم و گوشیمو کلا خاموش کردم که دیگه زنگ نزنه.

در کمد رو با خشم باز کردم. پرویز بطرفم اومد و منو گرفته بطرف خودش برگردوند.

بازوهامو محکم از دستش بیرون کشیده گفتم: برو بیرون! برو هروقت تموم شدم اتاقت مال خودت و مبارک زن جدیدت!

مــــــــــن همینم که می بینی و همونقدرم بی ثمرررررر! مغازه هم که نیستم هرجورخواستی دکور بچینم برات و هر چی خواستی برات سفارش کنم….

دوباره بازوهامو گرفته محکم تکونم داد و گفت: دیووونه شدی؟ مگه چی شده چی گفتم! خب ناراحت بودم یه چیزایی از دهنم پرید.

اونهمه برای خودم نقشه کشیده بودم که تو با یه حرف آفتابه برداشتی توی همه شون!

دوباره بازوهامو محکم بیرون کشیدم و گفتم: بیروووووون! مــــــــــنِ بی ثمررررررر میررررررم همین.

تا دهنشو باز کرد گوشیش زنگ زد. نگاهی انداخته گفت: لیلاست……. وای خــــــــــدای من…… کی جواب اینووووو میده…..

جواب داد و سلام احوالپرسی کرده گفت: بله اینجا پیش منه. نه نگران……

صدای لیلون بگوشم نشست که گفت: چرا حال پارلا خوب نبود؟ اتفاقی که نیفتاده؟؟؟ پرویزخان فقط بهش بگو ده دقیقه وقت داره با حال خوش‌ بهم زنگ بزنه وگرنه خودم با اینکه کارم زیاده درجا با هواپیمای اختصاصی اوباما اونجام!!!

پرویز چشمی گفت و گو‌شی رو قطع کرد. بطرف کمد برگشتم. دست بردم چمدونمو از روی کمد بردارم که پرویز از پشت در آغوشم کشیده دم گوشم گفت: ای بابا یعنی چی آخهههههههه سر یه مساله ی کوچیک داری الم شنگه به پا میکنی.

فقط مبهوت به روبروم خیره بودم و نمی فهمیدم با حرفهای این مریض روانی باید چیکار کنم. الان باید به حرفاش به عنوان یه مساله ی کوچیک نگاه میکردم یا بزرگ!!!

وقتی سکوتمو دید منو بطرف خودش برگردونده گفت: جوووون پرویز این روز عزیز رو برای همه زهر نکن. خب فدای سرت …… این ماه نشد ماه بعد میشه. منم ببخش کمی اعصابم داغون بود. خواهش میکنم.

آروم گفتم: کوووووووفت اعصابت داغون بود!!! ولی خیلی بهم برخورده ها!!!! اگه اینهمه عجله داری بهتره تموم بشه و تو هم هرچه زودتر به آرزوت برسی!

پرویز گفت: من اگه شانس داشتم الان چندتا بچه دور و برم بود نه اینکه حالا برای داشتن یکی اینهمه خودمو به در و دیوار بکوبم پس بیخیال.

بازم معذرت میخوام. حالا بیا بریم بقیه ی کارامونو بکنیم. اما اول به لیلا زنگ بزن تا دمار از روزگارمون درنیاورده……… وگرنه خودت میدونی چیکار میکنه که اول مخمونو میخوره!

بوسه های معذرت خواهانه ی پرویز روی سرو صورتم نشست و راستش کمی دلمو نرم کرد. بعد گوشیمو به دستم داده گفت: تا اون وروجک زلزله خونه خرابمون نکرده بهش زنگ بزن.

وقتی خیال لیلون رو راحت کردم و از اتاقم بیرون اومدم گلپر همچنان سر سفره نشسته تکونم نخورده بود. ولی رنگ به چهره نداشت و چشماش پراز اشک بود. بازم داشت منو نگاه میکرد.

بطرفش رفتم. کنارش نشستم و بغلش کردم. گفتم: تو چته دیگه؟ خب یه دعوای زن و شوهری بود تموم شد.

دم گوشم هقی کرده زمزمه کنان گفت: هیچوقت نرو…… هیچوقت تنهام نزار…….. بری این بار میمیرم……

چشمام باز شد…..دلم لرزید…….. وای خدای من……… چی می شنیدم…….. گلپر به من امید بسته بود…… گلپر روی من حساب کرده بود……. ولی چه حسابی…… مگه من کی بودم که……… اینهمه……

حالش بد بود. فقط هق هق میکرد. باید این حالش بهتر میشد. با دل لرزانم دم گوشش آروم گفتم: ببینم وروجک نکنه عاشقم شدی؟ قربوووووووونت برم الهیییییییییییی……… حالا این دوست داشتنو کجای دلم بزارم؟؟

گلپر خودشو محکم توی آغوشم فشرد که ادامه دادم: باشه قول میدم….. بخاطر تو هم شده نمیرم…….. می مونم کنارت……. ببین اینو کی گفتم………. بمیرم هم رفتنی توی کار نیست……

با صدای پرویز برگشتم که گفت: پارلا باور کن جد اندر جدتون همچین آدمای ثواب کاری بودن والا بوخودا……

ببین گلپر چقدر دوستت داره؟ دم گوش هم چی میگفتین اونجاشو زیاد نشنیدم.

آروم گفتم: فضولو بردن جهنم گفت ……… ! به تو چه ما چی میگفتیم! خیلی ازت راضیم حالا گزار‌ش هم بدم خدمت جنابعالی!

پرویز خندان بطرف آشپزخونه رفته گفت: بدقلقی نداریم ها در این روز قشنگ …… پاشین تند جمع و جور کنید که وقت کمه……… فکر کنم دیگه نمی رسین……

با من چه کرده است ببین بی ارادگی
افتاده ام به دام تو ای گل به سادگی

جای ترنج،دست و دل از خود بریده ام
این است راز و رمز دل از دست دادگی

ای سرو! ذکر خیر تو را از درخت ها…
افتادگی شنیده ام و ایستادگی

روحی زلال دارم و جانی زلال تر
آموختم از آینه ها صاف و سادگی

با سکّه ها بگو غزلم را رها کنند
شاعر کجا و تهمت اشراف زادگی ….

پرویز وارد آشپزخونه شد درحالیکه میخوند:
بلا ای بلا دختر مردم
بلا ای بلا بوی گل گندم
بلا اون قد رعنات پراز ناز و کرشمه ست
نگاه کن جای پامون همون جا لب چشمه ست…

دستی بصورت قشنگ گلپر کشیده گفتم: این داداشیت یه رگ دیوونگی داره گاهی خودشو نشون میده و رسما عود میکنه.

و ما دوتا دست بدست هم میدیم و حسابشو میرسیم در حد کهکشان که خودشو از دیگران بپرسه، پس نگران نباش و فقط منتظر باش.

الان همکه اینجوری کبکش خروس میخونه، کاری میکنیم بخونه
بلا شیطون خودم
دشمن جوون خودم
قربون خوشگله یار
دل داغون خودم…. وای دل داغون خودم….

ببین اینو کی بهت گفتم.

لبخندی قشنگ از گلپر تحویل گرفتم و خوشحال بلند شدم.

ساعت از 1 گذشته بود که تموم شدیم. به گلپر گفتم: بدو آماده شو که دیره. زودم بیا بالا. بعداز تحویل سال ناهارو کنار هم میخوریم چون الان دیگه نمیرسیم.

آهسته گفت: میخوام توی خونه ام تنها باشم. شما کنار هم خوش باشید……. مزاحم نمیشم.

هنگ کردم. انگار یکی رو میخواستم عصبانیتم از پرویز رو روی سرش خالی کنم.

چشمامو براش کوچیک کردم و گفتم: منکه میدونم شما دوتا خواهر برادر یکی نه، چند تخته ای ازتون کمه و شایدم از تیمارستان فرار کردید……..،

ولی به جوووون پرویزِ خل و چلت قسم، بالا نیای میام اون گیسهاتو میگیرم کشون کشون میارم بالا…….. اینجا و توی این دیوونه خونه فقط راه و روشهای لیلونی جواب میده…….. الان دیگه خوددانی!

پرویز بلند گفت: بابا چرا فقط از من مایه میزاری بمن چهههههههه؟؟؟

گلپر خندان و خجالتزده گفت: آخه نمیخوام تنهایی تون رو بهم بزنم. کنارم هم باشید بهتره بخدا! انتظار زیادی ندارم.

فکر کنم از حرصم کل صورتم جمع شد. گفتم: لیلون کجایییییییییی منو از دست این منگلها نجات بدی……
کجایی بگی الهههههههههی خاکهای تهران رو بر سرت بکنن گلپر مشنگ که داری گیج میزنی! دختر من بخاطر تو خونه موندم که کنارت باشم اونوقت توووووو…

برو آماده شو تا نیم ساعت دیگه کنارم باش که دیر شد….. بدوووووووووو ……

گلپر نگاهی به پشت سرم انداخته راه افتاد. برگشتم که پرویز مبهوت چشم به ما دوخته بود. گفت: پارلا چرا اصرار میکنی؟ شاید گلپر اینجوری راحته؟؟ چقده هم راحت بهش بد و بیراه میگی!!

انگشتمو بطرفش گرفته گفتم: پرویز تو لطفا سوووووووس……. اولا به تو مربوط نیست ما صمیمیت مون در چه حدیه، دوما….

بازم میگم اینجا حوزه ی استحفاظی منه کسی هم حق دخالت توش رو نداره. خودتم بهم قول دادی این اجازه رو به هیشکی ندی حتی دخالت خودت! تمام

گلپر که از در خارج میشد نگاهی بمن کرد. چشماش می درخشید. لبخندی تحویلش دادم. حتما خوشحال بود حامی کوچول موچول و زبون درازی مثل من داره!!!

خندیدم. ولی اینو نمیدونست خودم شدیدا نیاز به حمایت دارم و با تکیه به داداش ماهیار و لیلونم اینجوری می غرّیدم.

کاش گلپر هم یه داداشی عین ماهیار دا‌شت و …….. مگه اون موقع کسی میتونست بهش بگه بالای چشمت ابروست…… عین کوه سبلان و سهند پشتش بود و حمایتش میکرد.

ساعت ۲ بود که آماده کنار هم نشسته بودیم. سفره ی هفت سین سلیقه ی گلپر واقعا قشنگ بود. برای همه دعا کردم. بیشترین دعام سلامتی گلپر و موفقیت ماهیار بود. سلامتی والدینم که آرزوم بود و بدون اونا…….

نفس عمیقی کشیده تند گفتم: خدا نکنه. منکه کسی رو ندارم. اونا هم نباشن درجا میمیرم.

حواسمو جمع کردم و دوباره برای سلامتی اطرافیانم و کنارشون داداشی دلبندم دعا کردم. پرویز اصلا یادش نبود تولدمه. و این برام واقعا جالب بود.

خندیدم. انقدر این شوهر مرگ مغزی من، حواسش پیش پدر شدن بود اصلا حواسش به زن زندگی و تولدش نبود. تمام ادعاهای عشق و عاشقیش کشک بود. وگرنه آدم تولد عشق زندگیشو محاله فراموش کنه.

با افسوس دوباره به اینهمه ظاهرسازی خندیدم. پرویز با لبخند گفت: به چی میخندی؟

نگاهی به گلپر انداختم که نگاه درخشانش بصورتم بود. گفتم: بعداز تحویل سال میگم. الان زوده.

سال با آهنگ زیبا و خاصش تحویل شد. درجا برام پیامی اومد و با گوشه چشمم اسم ماهیار درخشید. تبریک تولدم بود مطمئن بودم. ولی فعلا وقت جواب دادن نبود.

اول گلپرو در آغوش کشیدم و بوسیده تبریک گفتم. با پرویز دست دادم که پسره ی بی حیا منو کنار گلپر جلو کشید و پیشونیمو بوسید. گفت: انشاا… سال دیگه اینموقع با جیغ و ویغ بچه بهمراه باشه و همه به آرزوشون برسن.

لبامو براش جمع کردم و توی دلم با حرص گفتم: خاک بر اون سرت که فقط فکر و ذکرت بچه ست. نمیدونم بچه میخواد چه گوهی تو بغلش بزاره!

پرویز با گلپرم دست داد و روی موهاشو بوسید. گفت: انشاا… برای تو هم سال خوبی به همراه آرامش باشه و به آرزوهات برسی.

گلپر فقط سری تکون داد و چیزی نگفت. اما چشماش پراز اشک به سفره دوخته شد.

موبایلم زنگ خورد. لیلون بود. با جیغ و ویغ خاص خودش تولدمو تبریک گفت و ادعا داشت، اگه بگی قبل از من کسی بهت تبریک گفته لای سجاده نمازم خفه ت میکنم.

خندیدم و گفتم: باور کن نیازی به خفه کردنت نیست. از ترس جوونم همکه شده میگم اولین نفر تویی. ولی بجز دونفر هیشکی نه یادشه نه اهمیتی براشون داره. باشه نفر اول تویی عشقم.

خندان ازش تشکر کردم وخداحافظی کردیم که پرویز تازه یادش افتاده بود. خجالت زده و شرمنده تبریک گفته قول داد در اولین فرصت برام هدیه ی تولد بگیره.

گلپر که نگام میکرد آروم گفت: ببخشید من نمیدونستم. آهسته دست به گردنش برد و از زیر بلوزش گردنی قشنگی بیرون کشید. قفلشم باز کرد.

نگاش میکردم که گردنی رو بطرفم گرفت. تند گفتم: گلپر خیالهای کج و معوج کنی و فکر کنی ازت قبول میکنم اشتباه کردی. خب برای اینکه راحت باشی بعدا برام چیزی هدیه میدی. آسمونم به زمین نمیاد چند روزی دیر بشه.

پرویز یهویی گفت: گلپر نیازی نیست. خودتم میدونی اون تنها یادگاری مامانته. نباید اینکارو بکنی.

گلپر لحظه ای چشماش باز شد. من ابروهام متعجب و پراز بهت بالا رفت و در سکوت چشم بصورت این دوتا دوختم.

پرویز تند بطرفم برگشت و دید دارم هردوشونو نگاه میکنم. رسما آب دهنشو صدادار قورت داد و بعد گفت: مامانم این گردنی رو شب عروسی گلپر یادگاری بهش داده که باید همیشه داشته باشه. خب عیبه هدیه بده.منظورم این بود.

سری تکون دادم و آهسته گفتم: دور از جوون مامانتون جوری گفتی انگار مامان گلپرجان فوت کردن و اون گردنی تنها یادگارشونه.

پرویز گفت: شکرخدا خودتم می بینی مامان حی و حاضره پس اشتباه برداشت کردی.

رو به گلپر که گردنی توی دستش مونده بود گفتم: از داداشتون یاد بگیرید چطور با اینهمه ادعاهای پوچ خواسته های خودش یادش نمیره ولی اولین تولد همسرش یادش میره. راحت باش عین داداشِ بدردنخورت عزیزم.

دیگه هیشکی ادامه نداد. پرویز هم با پررویی فقط می خندید. ناهارمونو برای اولین بار دورهمی و سه نفره خوردیم. بعدش پرویز گفت آماده بشم برای عید دیدنی هامون بریم.

اینبار با تمام اصرارهام گلپر از خونه تکون نخورد. منم دیگه بیخیالش شدم.

تا آماده بشم آنلاین شدم پیام تبریکی برای ماهیار بفرستم و جواب محبتش رو بدم. ماهیار اینبار جلوتر از من جنبیده بود.

داداشی گلم عید و تولدم رو به زیباترین وجه تبریک گفته، اضافه کرده بود هدیه ی تولدم روبه کارتم واریز کرده که هرچی خواستم بخرم.

اشکی به چشمام نشست. خوشحال بودم دارمش. خیلی خوشحال.

اول خونه ی مرضیه بانو رفتیم. بعد خونه ی بابا و مامانم که برای کادوی تولد و عیدم دستبند شیکی هدیه گرفتم.

مرضیه بانو به پرویز زنگ زده سفارش کرده بود چهارتایی خونه ی برادرش بریم. متعجب فکر میکردم پس این دایی و خونواده ا‌ش تا به امروز کجا بودند؟

پرویز که نگاه متعجبمو دید گفت: داییم خیلی بزرگتر از مامانمه و چندسال قبل فوت کرده. ولی ما هرسال روز اول عید به خونه شون میریم و دیدنی ازشون میکنیم.

غروب بود که وارد خونه ی دایی پرویز شدیم. خانمی به پیشوازمون اومد. لحظه ای دیدم مات و مبهوت چشم به این طناز بانو دوختم و نمیدونم سلام داده بودم یا نه!!

جای جای گونه ام از شوق دیدارت تر است
خاک های خیس و باران خورده عطرش بهتر است

این تضاد فلسفی من را روانی می کند
این که زیبا بودنت نسبی ست ، فکری مصخر است

نقش ابروهای تو بر صفحه ی پیشانیت
شکل نور آذرخشی روی سطح مرمراست

رنگ سرخ غنچه ی لبهات و خال گونه ات
دانه ی سرخ انارو تکه های گلپر است

قاب عکس شیشه ای با عکس هایت جان گرفت
هر که با این معجزه ایمان نیارد کافَراست

خانمی که به پیشوازمون میومد حدودا سی ساله و بلندبالا بزیبایی تمام می خرامید. موهایی با مدل پَر و مش روشن، سشوار کشیده که روی شونه هاش ریخته بود و به قشنگی بصورتش میومد.

صورت آرایش کرده با ابروانی تاتو شده و رژ جگری براق که خیلی توی چشم بود و حس میکردی هرلحظه از روی لباش خواهد ریخت.

بلوز تنگ لیمویی و کوتاه با شلوار جین چسبان که بنظرم حتما ده بار بالا پایین پریده بود تا تونسته بود توش جا بشه!

جلو اومد و با سلامی بلند بالا و شاد که داد بطرف مرضیه خاتون رفته همدیگه رو بغل کردند.

پریناز بلند گفت: اووووووووووووه فرزانه چیکار کردی با خودتتتتتتتتتت…….. چه تیپی بهم زدی ……. باور کن کم موند نشناسمت…..بیا ببوسمت ببینم اینهمه خوشگل کردی جیگرطلا!

فرزانه که اسم خانومه بود خندان و پرسروصدا همدیگه رو بغل کردند. بعد نوبت احوالپرسی با من بود که هنوزم داشتم نگاشون میکردم.

گفت: عروس خانم واقعا معذرت میخوام نتونستم توی عقد و عروسیتون شرکت کنم. اونموقع ها بدترین روزای ممکن برای من بود که شرمنده ی شما و پرویزخان شدیم.

سری تکون دادم که با پرویز دستی داد و پرویز گفت: عیبی نداره دختردایی. شنیدم سرتون شلوغ بود. انشاا… که به خیر وخوشی تموم شده باشه که ما هم راضی هستیم!

با تعارف فرزانه همه بطرف پذیرایی راه افتادند که پریناز گفت: فرزانه میدونی چقده عوض شدی؟ چیکار کردی تو دختر؟؟

فرزانه خندان دستشو بطرف مبلها گرفت و گفت: خب وقتی آدم عمه ای به باکلاسی مرضیه جوووونم و دختر عمه ای به طنازی پریناز داشته باشه که دختر برادرشم میشم من!

والا فقط کمی خرج بوتاکس و پروتز و تزریق چربی کردم و این قیافه رو برای خودم ساختم. حالا خوب و بدش رو دیگه شما باید بگید.

خانمی مسن با سلام بطرفمون اومد. حتما زندایی پرویز بود. با همه احوالپرسی کرد و مهربون تحویلمون گرفت. منو هم قشنگ توی آغوشش فشرده گفت: ببخشید. وظیفه مون بود عروسیتونو باشیم ولی واقعا مشکلاتمون زیاد بود.

فرزانه گفت: مامان انشاا… یه روز میریم خونه شون و عوضش درمیاد. راستی پس دخترعمه گلپر گو؟ اونو نیاوردین؟

همگی نشستیم که پرویز گفت: خودتون که میدونین حالش زیاد خوب نیست. بیشتر وقتها درحال استراحته و کلا از خونه بیرون نمیاد.

فرزانه بطرف آشپزخونه راه افتاد که خدای مــــــــــن تازه چشمم از عقب بهش افتاد.

عجب باسن پروپیمونی برای خودش درست کرده بود. اینبار دیگه واقعا عمه و دخترعمه جوونش جلوش لنگ مینداختن!

همچنانکه واقعا نمی تونستم چشم از باسن زیبا و پرورده ی فرزانه بردارم. توی دلم داد زدم: لیلون کجایییییییییییی بیای و یه شعرم برای کلم این فرزانه بانو ردیف کنی!

خاک عالم بر سرمون که از همه عقب موندیم. بیا ببین مردم برای خودشون چی ساختن و پرداختن که حتی منم نمیتونم چشم ازش بردارم.

ناخواسته لحظه ای بطرف پرویز برگشتم که بدتر از من چشم به بالا پایین کردنهای دخترداییش دوخته بود و اصلا نفهمید دارم نگاش میکنم.

در آنی عرق سردی روی پیشونیم نشست. حس کردم ستون مهره هام تیر کشید و عرقی از لای موهام سر خورده از پشتم پایین سرید.

فرزانه از پشت اُپن آشپزخونه گفت: حیف شد خیلی دلتنگشم. کاش میشد می دیدمش. این یکی یدونه ی ما واقعا سرنوشت خوبی نداشت که آدم دلش بحالش کبابه!

مرضیه خاتون رو به زنداداشش گفت: مریم، پس بچه های فرزانه با شوهرش کو؟ خودش تنها اینجاست؟

مریم خانم گفت: والا چی بگم؟ کدوم شوهر و بچه!! همچی رو تموم کردن و طلاق. باور کنین زبونم مو درآورد از بس بهشون التماس کردم با هم کنار بیان.

آخرش دیگه بیخیالشون شدم. وقتی زورم به دختر خودم نرسه و حرفمو گوش نکنه، از پسر مردم چه انتظاری باید داشته باشم. سرنوشت و زندگی خودشون بود که اینجوری به همش ریختن…..

پریناز گفت: وای فرزانه چیکار کردی؟ شوهرت که یه جنتلمن واقعی بود!! چطور دلت اومد ازش طلاق بگیری!

فرزانه با فنجانهای چای از آشپزخونه بیرون اومده همراه با پذیرایی گفت: الهی همون جنتلمن بودن سرشو بخوره مرتیکه ی بی شعوووووورِ نفهم!

یا باید برای رفتن به همه جا ازش اجازه میگرفتم که اگه با عقل ناقصش نمیخوند و خودش تایید نمیکرد اونموقع اجازه نمیداد.

وقتی هم اجازه نمیگرفتم یه دعوا و الم شنگه ای به پا میکرد بیا و ببین. خدا رحمتش کنه بابامو، یه زمانی کاری کرد و منو گرفتار این مردک بی شعور کرد…

بعدا هم دیگه خودم نتونستم تحملش کنم و اینجوری تمومش کردم. از این به بعد خودش میتونه هرجوری دلش خواست برای خودش زندگی بسازه منکه خلاص شدم!

مرضیه خاتون گفت: ولی فرزانه بچه های دسته گلت چی؟ اصلا به اونا فکر کردی چه بلایی سرشون میاد؟ حیف اون دوتا بچه نبود؟

فرزانه کنار مامانش نشست و پاشو روی پای دیگش انداخته گفت: خدا پدرتو ببامرزه عمه جوون، حیف خودمو جوونیم هستیم که داشتم توی اون خونه از بین میرفتم.

باور کنین تازه بعداز ده سال دارم می فهمم زندگی یعنی چی؟؟ بچه ها هم که فامیلی شون به نام من نیست. به اسم باباشونه که نگهشون داره و بزرگشون کنه.

همه مون مات داشتیم نگاه میکردیم. با حرص به ناز و اداهای فرزانه چشم دوخته بودم و خنده م گرفته بود.

این دیگه کی بود که عمه و دختر عمه ش هم پیشش کم آورده بودند.

پرویز گفت: الان چیکار کردی، کار و باری برای خودت جور کردی یا نه؟

فرزانه دستی لای موهاش کشیده همه رو طرف راست شونه اش ریخته گفت: چرا…… کمی پس انداز داشتم با مهریه م رو هم گذاشتم، پولی همکه از مغازه بابام بهم رسیده بود رو اضافه کردم میخوام در بازار بورس سهام خرید و فروش کنم.

الانم دارم کنار یکی دوتا دوست چیزایی یاد میگیرم که ببینم چیکار میتونم بکنم.

پرویز گفت: خلاصه بازمانده ی عزیزِ دایی جانم هستید. هرزمان کمکی نیاز بود بهم اطلاع بدید. هرکاری از دستم بربیاد مضایقه نمی کنم.

فرزانه با عشوه ای چشمگیر گفت: حتما پرویزجان…… میدونم که کارم بهت میفته.

حسم میگفت دارم خفه میشم. ولی کاری از دستم برنمیومد جز نگاه کردن و شنیدن.

آنقدرعشقت به جانم ریشه کرد
آنقدرمهرت دراین دل خانه کرد

آخرش عشقت مرادیوانه کرد
این دل دیوانه رابیچاره کرد

من بدون توشوم بی محتوا
بی تو پوچم، فانی و سربه هوا

باوجودت عشق درجانم نشست
بی وجودت، ازجهان دل راگسست

آخرش من بی تودیوانه شدم
آخرش من بی توویرانه شدم

عشق توآتش به جان من زده
عشق توهم تلخ، هم شیرین شده

از همه جا داشتند حرف میزدند و بحث میکردند. فرزانه هم ناز و نوزش بحدی زیاد بود که حس میکردم دیگه تحمل ندارم و کم مونده یه جیغ حسابی بزنم.

آرام به پرویز گفتم: دیروقته. بهتره بریم. گلپر توی خونه تنهاست ممکنه بترسه. فکرم فقط مونده پیش اون بینوای تنها!

زندایی پرویز که متوجه حرفام شده بود گفت: عزیزم هیچ جا نمیرید. شام حتما باید بمونین. یه لقمه نون و پنیر داریم خدمتتون باشیم.

چشمم به صورت راضی مرضیه خاتون و پریناز افتاد که حتما دلشون میخواست یه شب نشینی راه بندازن. بلند شدم. گفتم: شرمنده تونم ولی باید بریم. گلپر خونه تنهاست.

پریناز تند گفت: گلپرررررررررر…… ولی پارلا الان گلپر خوابه. بشینید همگی کنار هم باشیم خوش میگذره. یک شب که هزار شب نمیشه!

پرویز گفت: پریناز راست میگه. توی خونه سروصدا نباشه گلپر راحت میخوابه نگرانش نباش. بیشترشم عادت داره!

دیگه با حرف پرویز داشتم از حرصم می ترکیدم. اصلا داشتم خفه میشدم. اونجوری که با دختر داییش دم میگرفت حتما میخواست بیشتر پیشش باشه و خوش بگذرونه.

خفه گفتم: من مزاحمتون نمیشم خیلیم خسته ام. پرویز یا خودت منو برسون. یا سویچ رو بده من برم تو با مامان مرضیه اینا برمیگردی خونه!!!!! با اجازه تون.

با همه خداحافظی کردم و راه افتادم. پرویز هم ناچارا خداحافظی کرد که گفتم: پرویز تو خیلی دلت میخواد بمون تعارف که نداریم. من خودم میرم.

پرویز فقط گفت: نه خودم میام. بریم.

از پذیرایی خارج شدیم که فرزانه همراه ما میومد. از پشت سرمون گفت: پرویز خب دلت میخواد پارلا رو برسون خونه و خودت برگرد. مطمئنم خیلی خوش میگذره.

تو که اصلا بقیه روزهارو وقت نداری کنارمون باشی، پس لآقل الان ازش استفاده کن.

اینبار محکم گفتم: پرویز وقتی خودم میتونم برم و راهو می شناسم دوست ندارم مزاحم کسی بشم. تو بمون و هرزمان دلت خواست برگرد.

پرویز گفت: والا نمی تونم یه زن جوون رو این وقت شب توی خیابونا تنها بزارم. بریم ببینم چی میشه.

و رو به فرزانه گفت: ولی نمیتونم برگردم. راه دوره و ارزش اینهمه رفت و آمد رو نداره. خوش بگذره.

راه افتادیم که فرزانه تا دم در همراهیمون کرد. سوار ماشین شدیم که همونجوری راحت جلوی در ایستاده بود و با سیگنال ما و تکان دادن دستش راه افتادیم.

تا از کوچه پیچیدیم پرویز محکم گفت: نمیشد امشب مهر مادریتون گل نمیکرد و برای یه بارم که شده راحت کنار فامیلامون می موندیم.

من اگه نخوام تو نگران گلپر بشی کییییی رو باید ببینم؟ انقده که تو نگران و هواخواه گلپری، والا مارو اصلا به حساب نمیاری!

شاکی بطرفش برگشتم و گفتم: شرمنده پرویزخان، واقعا ببخشید که گلپر سرجهازی منه و با خودم به خونتون آوردم که الان اینهمه مزاحم و دست و پا گیرت شده!

چشم همین امروز برمیگردونم خونه ی بابام که شما خیالتون راحت باشه. ولی در مورد خودمم بگم، با تمام زن بودنم اونهمه بی غیرت نیستم کسی که به من امید بسته رو توی خونه تنها بزارم.

بلند گفتم: من الان از وقتی پا توی خونه ی تو گذاشتم یه شب شام خونه ی بابام که عزیزترینها و تنها داشته هام هستن نموندم که گلپر تنها می مونه و میترسه……

اونوقت جنابعالی انتظار داری بخاطر شما که نمی تونی از خونه داییت چشم و دلت رو بکنی اونجا موندگار بشم؟؟؟
پرویز بلند گفت: وووووآآآآآآآآیییییییی خدای مننننننننننن…….. این دیووووونه ها کی هستن منو پیدا کردن؟؟؟؟ آخه چه گناهی به درگاهت کردم اینارو برام فرستادی!!!!

این شانس بدریخت و بدبخت من کی میخواد بیدار بشه منم نفسی بکشمممممم و عین آدم زندگییییی کنم؟؟؟

بلندتر ازش گفتم: اینهمهههههه برای خودت دل نسوزون که اون گلپر بدبخت رو توی خیابونم ول میکردید، حتما یکی پیدا میشد بهتر از شماها بهش برسه و مواظبش باشه!

حالا چه خودشو تحویل میگیره جناب! انگار توی اون خونه نیستم و نمی بینم با اون بیچاره چه جور رفتار میکنن. والا خدارو خوش نمیاد…… بِلا خوش نمیاد…..

پرویز داد زد: حتما یکی از افرادی که خوب از گلپر نگهداری میکنه داداش لات و لوت خودت هستش! خدایا هرچی پرادعا و تو خالیه دور من جمع شدن که هیچیم بارشون نیست!

داد زدم: تو حق نداری اسم ماهیارو بزبونت بیاری! هرچقدرم لات و لوت باشه مردونگیش حرف نداره که خیلیا همونم ندارن‌!

بلندتر داد زدم: ماشینو نگه دار من پیاده میشم. تو هم که ماشاا… کاربلد و خبره هستی، میتونی بری و یکی رو که خیلی حالیش میشه رو پیدا کنی! نگهههههههههههه دارررررررر…..

پرویز داد زد: دیوووونه شدی؟ الان پیاده بشی که چیکار کنی این وقت شب؟ بابات نمیگه این چه وضع زندگیتونه؟؟

داد زدم: نگه دارررررررررر…… تو اگه به فکر بابام بودی از دخترش خوب مواظبت میکردی، نه اینکه اونهمه بارم کنی! نگه داررررررررر

دست بطرف زبانه ی ماشین بردم بلکه بتونم درهارو
باز کنم که دست پرویز محکم منو گرفته به صندلی فشرد.

داد زد: دیوونه نشوووووووو….. خب همه حرفشون میشه. انتظار که نداری تو بگی منم بشینم نگاه کنم. اونهمه گفتن و داد زدن، شنیدنم داره!

دستشو محکم کناری زدم و گفتم: حرفهای من کاملا حرف حقه! ولی تو ناحق قضاوت میکنی. منم یه لحظه کنار تو نمی شینم. نگه داررررررررررر تا خودمو پایین پرت نکردم…..

پرویز ماشینو کناری زد و نگه داشت. که تا تکون بخورم منو گرفته بطرف خودش برگردوند. محکم گفت: دیدی دیووووونه ای منو پیدا کردی؟ بــــــــــاااابــــــــــآآآ مگه من چیزی گفتم!

خب یه بار دلم میخواست مهمون باشم خونه ی فک و فامیلم که اونم تو اجازه ندادی! مگه من چه گناهی دارم که الهیییییییی خدا هرچی زودتر اون گلپرو ازم بگیره

که بودنش هم برام عذابه و تمام زندگیمو بهم زده! والا منم گناه دارم و از زندگیم کلی انتظارها و آرزوها دارم که به هیچکدومم نرسیدم.

الان تو هم با من بینوا اینکارو بکن و بزار بروووووو….. دیگه به کی دلخوش باشم آخهههههههههه……

صورتمو برگردوندم و گفتم: تو که تمام حرفات سراپا توهینه پس برم از دست این کمینه راحت میشی. میرم و تمومش می کنیم.

پرویز محکم تکونم داده گفت: دیگه دعوا رو تمومش کن. میریم خونه مون و هیچ حرفیم نمیزنی. این بار حرفی از رفتن بزنی میزنم روی دهنت فهمیدییییییییی!

بعد منو رها کرد و ماشینو راه انداخت. دیگه چیزی نگفتم. بیشتر از این به کتک کاری ختم میشد و ……..

لبخندمو با حرص فرو خوردم و چشم به مقابلم دوختم.

با نگاهت عاشقم کردی،‌ دلم دیوانه شد
خنده بر لب شاعرم کردی دلم دیوانه شد

گفتم آیا میشود با یک نگاه عاشق شوم ؟؟
خنده بر این پرسشم کردی دلم ، دیوانه شد

من نگاه آخرت را عشق معنا میکنم
ای زلیخا یوسفم کردی دلم دیوانه شد

با نگاهت چشم من مشتاق باران میشود
ای تو باران نرگسم کردی دلم دیوانه شد

من بهارم یک ب یک از بودنم کم میشود
بگذر از این،‌ عاقلم کردی دلم دیوانه شد

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *