آخرین مطالبانتقام خون

رمان انتقام خون پارت 4

Rate this post

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

با صدای ضربه زدن در اتاق با ترس سرشو بلند….

صدای سونیا میپیچه تو گوشم و تصاویر ازجلوی چشام محو میشن…اه چه موقع بدی اومد…

_ساغر….ساغر….هوی ساغر…کجایی دختر.

_ها هیچی اینجام

_شامتو بخور…

یه نگاه به سه نفرشون میندازم منم سرمو میندازم پایین و با غذام بازی میکنم….

سنگینی نگاه ینفرو حس میکنم سرمو بلند میکنم و چشام تو چشای سورنا قفل میشه….

اون زودتر ازمن به خودش میادو سرشو میندازه پایین….

چند قاشق میخورم و بعد بایه مرسی گفتن از جام پامیشم و میرم هال رو مبل میشینم….

چند دقیقه بعدش سورنا میاد و میشینه پیشم….

خوابم میومد و از یطرف میترسیدم برم اتاق و مخصوصا طبقه بالا…

_اگه ازاین بابت میترسی که بری اتاقت بخوابی نگران نباش من اتاق بغلی تورو انتخاب کردم و میخوام بخوابم….

سونیاو نیماهم اتاقشون یکیه بغل اتاق من….

تعجب کردم چجور تونست ذهنمو بخونه و بدونه که میترسه ولی یچیز دیگه به زبون اوردم….

_سونیا و نیما تو یه اتاقن؟

_اره قبل اینکه بیایم اینجا سونیا و نیما باهم نامزد کرده بودن

_اها خوشبخت بشن

-ممنون…خب من میرم بخوابم اگه کاری داشتید به دیوار ضربه بزنید همین درگوشتم میام…..

سری به نشونه باشه تکون دادم و اون رفت طبقه بالا….

نیما و سونیا تو اشپزخونه بودن و داشتن حرف میزدن و گاهی وقتا صدای خنده هاشون بلند میشد….خوشبحالشون چقد خوشن…

منم خمیازه بلندی کشیدم و راهی اتاقم شدم….

دره اتاق سورنا بسته بود….

منم وارد اتاق شدم و درو بستم….موهامو شونه کردم و رفتم رو تختم….

فردا باید برم کلانتری……

بافکراینکه از فردا زندگیم عوض میشه به خواب رفتم…..

صبح با صدای زنگ ساعت از خواب بلندشدم…

دسشویی رفتم و اومدم اتاق موهامو شونه کردم یه مانتوشلوار ساده مشکی پوشیدم و از پله ها پایین رفتم…

وارد اشپزخونه شدم.نیماوسونیا و سورنا پشت میز نشسته بودن و صبحونه میخوردن….

صندلی عقب کشیدم و نشستم

البته قبلش یه سلام صبح بخیر گفتم و اوناهم با خوشرویی جوابمو دادن….

بعداینکه صبحونه خوردم از سونیا تشکرکردم و بدوبدو رفتم سمت در سونیا ازهمون اشپزخونه داد زد۳  _ساغر کجا میری بااین عجله…

من مثل خودش جواب دادم…

_میرم کلانتری

و بعدازاین حرفم در و بازکردم به سمت کلانتری قدم برداشتم…

بعداز نیمساعت به کلانتری رسیدم و با گفتن اینکه من کیم سربازا سریع منو بردن تو….

یکی از سربازا که با دیدن من انگار خشکش زده…

همینطور تو صورتم غرق شده بود پلکم نمیزد….کم کم یه لبخند اومد رولبش همینطور که رفته بود تو افق…..

منم داشتم باتعجب نگاش میکردم!!!

طفلک فکرکنم به مرحله معراج رسیده…

یه چندتا سرفه کردم و صداش زدم….

بعدازاینکه به خودش اومد دوباره…یه لبخند زد و بی هیچ حرفی دره دفتره رئیس کلانتری و بازکرد….

منم از در رد شدم و وارد اتاق شدم…لحظه اخر که داشتم رد میشدم از کنارش با صدایی اروم ازش شنیدم که زیر لبش میگفت واااای خدا چقد خوشگله خندم گرفت ولی جلو خودمو گرفتم….

وارد اتاق شدم و رئیس کلانتری به احترامم بلند شد سلامی گفتم و بااشاره دستش به صندلیا نشستم….

_خوب خانوم ما ازتون چندتا سوال در رابطه با قتل خانوم منوچهری داریم…

بعداون چندتا سوال ازم پرسید و من سعی کردم بدون اینکه سوتی بدم جمع و جورش کنم….

بعدازاون ازش خواستم تااگه از صحنه قتل عکسی داره نشونم بده….

توی دستشویی تصاویر عکس منوچهری و نشون داد حالم بد شد…

اصلا نمیتونم توصیف کنم که چجوری کشته شده….

هرکی که اونو به قتل رسونده چیزی به اسم مغز تو کلش نداره….

بعد ازیکم حرف زدن ازجام پاشدم و عزم رفتن کردم…

همش دلم میخواست برم پیش سورنا برم تو اون خونه ای که اولا ازش میترسیدم…

ولی الان دلم میخواد همش تو اون خونه باشم از هوایی که سورنا نفس میکشه تنفس کنم….

در و بازکردم و خارج شدم تا پامو از در گذاشتم بیرون و درو بستم…

اون سرباز جلوروم ظاهر شد…

یه هینی کردم و با ترس نگاش کردم _اقای محترم این چه طرز اومدنه؟  سرباز درحالیکه دوباره تو چشام غرق شده بود گفت ۳

_ببـــخشید ساغـــر خانــــوم…

نمیخواستــــــم بترســونمتـــون….

نمیـــدونم چطور شــــد…

گوشـــام تا صداے درو شنـــید

یهویی پاهــام کشیــــــده شد این سمــــت…..

چنددیقه طول کشید تااین کلماتو گفت..

اخمی کردم و سرمو تکون دادم ..

تا از کلانتری کامل خارج بشم باهام اومد از خودش گفت از خانوادش ازاینکه یسالی میشه سربازیه و انتقالش دادن اینجا از رشتش و…

کلا بیو گرافیشو داد رو کردم بهشو اسم روی لباسشو خوندم و گفتم۳

_خوشحال شدم ازدیدنتون اقای امم اقای بهزادحبیبی…من دیگه باید برم.خدافظ شما….

_اما ساغر ساغر خانوم باش خدافظ

دلم بهش سوخت ولی بااخرین سرعتی که داشتم ازکلانتری دور شدم وبه سمت ویلا حرکت کردم…

به ویلا رسیدم و دیدم سونیا نگران گوشی بدست جلوی ویلا منتظره…

تا منو دید با گریه اومد سمتم وگفت۳

_ساغر دستم به دامنت بیا کمکم بدبخت شدم..

با نگرانی رو کردم بهش و گفتم ۳  _چیشده چه اتفاقی افتاده ؟؟

دوباره باگریه همونطور که دستمو گرفته بود گفت۳  _سورنا….سورنا…نیما…

دوباره زد زیر گریه

نگران شدم قلبم اومد تودهنم با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم بالانره گفتم۳

_سونیا د یچیزی بگو جونمو اوردی به لبم چرا همش گریه میکنی خسته نشدی اینقد گریه کردی اروم باش حالا بهم تعریف کن چیشده…..

یکم ارومتر شد و گریه هاش بنداومد منو کشوند توخونه و نشستیم رو مبل دلم مثل سیرو سرکه میجوشید ینی سورنا کجاس کجا رفته…

اروم اروم شروع کرد به حرف زدن۳

_بعدازاینکه تو رفتی یهو دیدم نیما و سورنا شال و کلاه کردن بعد رفتن…هرچقدم پرسیدن یه کلمه بهم حرف زدن اینکه میریم ماشین سورنارو بیاریم  نمیدونم از کجا موتور اورده بودن ولی رفتن……

دوباره بعد این حرف زد زیرگریه….

بابهت پرسیدم۳

_یعنی داری میگی …..داری میگی اونا رفتن به جنگل؟؟؟؟؟؟جایی که خطرناک تر جای این روستاس….

_اره رفته جنگل

بلندشدم و رو کردم بهش و گفتم پاشو پاشو سونیا  وسایلای لازم و سریع بردار با ماشین من میریم

سورنا و نیما اخرین بار ماشینو تعمیرکردن پس میتونیم با ماشین بریم دنبالشون….

هم ترسیده هم خوشحال ازجاش پاشد بدون هیچ حرفی دوتایی به طبقه بالا رفتیم و من وسایلای ضروری و تویه کوله جا دادم خنجرمم گذاشتم تو جیبم….

از پله ها پایین اومدم دیدم اونم یه کوله و دوتا پتو دستشه….

سوار ماشین شدیم و وسایل و رو صندلیای عقب گذاشتیم……

با ادرس و راهنمایی های سونیا بالاخره تونستم وارد جنگل بشیم….

از راه اسفالت زدم به خاکی اونقد رفتیم تا هوا گرم و شرجی شده بود….

خسته شده بودم نگه داشتم و یه لیوان اب خوردم….

داشتم با سونیا حرف میزدم که چیکارکنیم یهو صدایُ اره برقی شنیدیم….

پشت بند اون صدای سورنا گفتنای نیما میومد……

نگران شدم

قلبم خودشو محکم به دیواره های سینم میکوبید….ینی چیشده که نیما داره سورنا و اونجور صدا میزنه  صدای اره برقی واسه چی میاد….

دلیل اینکه چرا تازگیا سورنا توی ذهنم مهم شده و واسه چی نگرانشم و نمیدونم….

زودی از ماشین پیاده شدیم….

خنجرمو تو جیبم لمس کردم….و به سمت صدا دوییدم….

واسم مهم نبود که سونیا جیغ میزد صدام میکرد مهم نبود نیمارو با لباسای پاره پوره ببینم مهم نبود سعی کنه جلومو بگیره دوییدم تا رسیدم به منبع صدا…..

پاهام از حرکت ایستاد خشکم زد…..

خدای من چی میدیدم……

سورنا پشت به زمین افتاده بود ….

یه مرد با موهای سفیدو لباس کار ابی رنگ حدودا بالای سر سورنا بود….

اره برقی روشن بالای سرش بود…

داشت اره برقی و رو سر سورنا فرود میاورد….

هول کردم نمیدونستم چیکارکنم….

نگام افتاد به سنگه نسبتا درشتی با دودستم برداشتمشو زودی نزدیک اون یاروهه شدم…

سنگو از سمت چپش محکم پرت کردم رو صورتش…

یوری به سمت راست افتاد و سورنا ازاین افتادنش استفاده کردو سریع از جاش بلند شد بدون اینکه نگام کنه سریع دستمو گرفت….

خوشحال بودم ازاینکه دستم تو دستاشه ترسیده بودم که من الان ینفرو کشتم؟ دستمو کشید و دویید  سورنا داد زد که پرده گوشم پاره شد تاحالا صداشو اینجوری نشنیده بودم…

_نیــــمااااا..سونیاو بردار و تا میتونید فرار کنید من ساغرومیارم…..

دستم داشت کنده میشد سرعتمو کم کردم و گفتم۳

_آییی سورنا یواش دستمو کندی…

اونم سرعتشو کم کرد و برگشت باتعجب نگام کرد….

حواسم نبود که اسمشو بدون پسوند پیشوند گفتم….

کم کم یه لبخند کوچولو رو لباش جا خوش کرد….با صدای اروم گفت ببخشید…

محو چشاش شده بودم که با صدای ا ره برقی از جا پریدیم…

زودی برگشتیم و عقب و نگاه کردیم….

اون یاروهه با سره خونی که لباسشم پرکرده بود با یه لبخند وحشتناک داشت به سمتمون میومد  به صورتش که دقت کردم دیدم اصلا شبیه انسانا نیست….از ترس لرزیدم عقب عقب اومدم ….

نگاه ترسیدمو تو نگاه سورنا انداختم دستمو گرفت وگفت۳  _ فقط بدو ساغر

منم تا جایی که میتونستم همش میدوییدم….

اونقد دوییدیم که از نفس افتادیم….

تو دوران مدرسه اینقدر ندوییده بودم واسه ورزش که الان دوییدم..

ولی اون یاروهه که شبیه ادم خوارا بود هنوز دنبالمون بود…

یهو ازاونور یچیزی خورد به چشم ماشینم بود تندی گفتم۳

_سورنا ماشینم اونجاس اوناها بدو بریم اونور….

اونم بدون هیچ حرفی دویید تا رسیدیم پشت رل نشست و منم نشستم درو نبسته استارت زد و گازداد

….

برگشتم و به عقب نگاه کردم ادم خواره جای ماشین ایستاده بود و داشت با عصبانیت به درختا ضربه میزد…..

نگاش افتاد تو چشم و با یه خنده بهتره بگم قهقه بلندنگام کرد و بااشاره دستش منو هدف انگشتش قرار داد…..

ترسیدم و سریع به حالت اولم برگشتم ینی چی منو نشون داد….قصدش چی بود ازاینکار……

با صدای سورنا از تو فکر بیرون اومدم….

_خداکنه نیما ماشین و برده باشه

نزدیکای جاده اسفالت شدیم که یه بنز حدودا رنگ و رو رفته و مدل قدیمی نقره ای دیدم….

سورنا یه بوق زدو گاز داد

رسیدیم کنار ماشین سونیا و نیما تو ماشین بودن…

اووووخییی الهی چه عشقولانه

حالت نشستنشون خیلی جالب و خنده دار بود….

سونیا سرشو گذاشته بود رو شونه نیما

نیماهم دست راستشو ازپشت اورده بود و اونو کامل تو بغلش گرفته بود و با دست چپشم فرمون و نگه داشته بود….

سونیا تا مارو دید سریع از نیما جداشد….

هههه خندمون گرفت منو سورنا یهویی بلند زدیم زیر خنده…

انگار نه انگار که چندلحظه پیش داشتیم به دیار فانی میشتافتیم…..

خندم تموم شد و برگشتم سورنا رو نگاه کردم….

لبخند رو لبش بود و داشت اجزای صورتم زیر نگاه تبدارش میسوزوند خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین…..

بعد ازچند دقیقه که سکوت بینمون حکمفرما بود….

سرمو اوردم بالا و یهو بی مقدمه پرسیدم۳  _چرا؟

برگشت و با تعجب نگام کرد…وویی وقتی تعجب میکرد چشماش خیلی ناز میشد چرا اخه همه چیز این بشر خاصه….

_چرا چی؟

_چرا بدون اینکه منو در جریان بزارید پاشدید رفتید…اصلا چجوری موتور گیر اوردید….

همونطور که یه دستش رو فرمون و اون یکی دستش رو لبه شیشه پنجره گفت۳

_هرچقد منتظرت موندیم نیومدی ماهم میخواستیم به غروب نشده زود

برگردیم….رفتیم روستا و یه پسر جوون دیدیم…موتورشو ازش کرایه کردیم واسه چندساعت….

حالام که موتورش داغون شده باید بریم پول خرید یه موتورو بهش بدیم…..

خب سوال دیگه ای نیست خانوم؟؟؟

یه لحظه ازاینکه بهم گفت خانوم تهه دلم قیلی ویلی رفت ولی با اومدن یسوال دیگه تو ذهنم لب باز کردم و گفتم۳

_برای چی رفتید ماشینتونو بیارید؟؟ماشین من بود که….واینکه اون ادمخواره اونجا چی میکرد….

_برای اینکه میخوایم با سونیا و نیما برگردیم تهران …باماشین تو نمیشه برگردیم شاید خودت ماشینت لازمت بشه….و ادمخواره هم قضیش طولانیه…بعدا بهت میگم….

باشنیدن اینکه میخوان برگردن و منو تنها بزارن از همه بدتر رفتن سورنا حالی به حالی شدم….دستخوش احساساتی شده بودم که هیچ خبری ازشون نداشتم….

فکر میکردم دیگه بعد تیام هیچ پسری نمیتونه تو قلبم راه پیدا کنه….

ولی اشتباه فکرمیکردم تیام اصلا تو زندگیم جایی نداشت که بخواد تو قلبم داشته باشه…..

قلبم درد گرفت با شنیدن رفتنشون ناخوداگاه یه بغضی گلومو گرفت….

نفس کشیدن واسم سخت شده بود…..

در جواب حرفاش یه سرمو تکون دادم اگه حرف میزدم بغضم میشکست…

شیشه رو دادم پایین….تا بتونم از هوای ازاد بیرون ببلعم و به کمک اون بغض تو گلومو خفه کنم و نزارم چشام پر شه و همه چیزو لو بده….

بعد از ده دقیقه که واسم اندازه ده سال گذشت رسیدیم ویلا….

نفسی از سر آسودگی کشیدم….

تا ماشین و نگه داشت سریع پیاده شدم…

بی هیچ حرفی درو باز کردم و از پله ها بالا رفتم به اتاقم رسیدم و در و بازکردم….وارد اتاق شدم و در و بستم…

به سمت پنجره رفتم و محکم بستمش…

پرده روهم انداختم…..

بعد ازاین باعصبانیت به سمت تخت رفتم و روش نشستم……

شالمو بازکردم و گلسر موهامو از سرم در اوردم…..

خرمن موهای خرماییم دورم و احاطه کرد…

دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم….

که دوباره همه چیز از جلو چشام محو شد و تصاویری اومد جلو چشام…

تو حیاط ویلا بودم….سوگل ودیدم که با یه لباس خیلی خوشگل قرمز مشغول اب دادن به گلها بود….

تعجب کردم دورتادور ویلارو گل های رنگی رنگی کاشته بودن …

چمنای زیر پام سبز بود و بوی خوش چمن و گل با بوی مرطوب خاک و اب مخلوط شده بود که عطر زندگی و نشون میداد….ولی حیاط الان چمنای زیر پا و اون گلای رنگی خشکیده شده بود…

سوگل یه گل قرمز همرنگ موهاش کند و گذاشت لای موهاش زیباییش بینهایت شده بود….

دستاشو بازکرده بود و مثل من دور خودش میچرخید خنده هاش کل حیاطو پر کرده بود…

لبخندی رو لبم اومد و با وجود سردرد به سوگل نگاه میکردم…

غرق خوشی بود که با بوق یه ماشین از جاش پرید…..

مردی سیاه پوش و قد بلند از ماشین پیاده شد…

سوگل ترسیده عقب عقب رفت….

مرد با لبخندی جلو اومد و گفت۳

_بح بح سوگلی عمو امروز چه خوشگل شده…

سوگل باترس گفت۳

_عمو ازل لطفا اذیتم نکن…اگه اذیتم نکنی قول میدم به بابا چیزی نگم….

ازل یه خنده وحشتناکی کرد و گفت۳

_نه عمو جون قرار نیست اذیتت کنم میخوام یکارکنم بهت خوش بگذره…

سوگل با ترس که کاملا از چهرش مشهود بود گفت۳

_عمو جلو نیا وگرنه جیغ میزنما

_هرچقد دلت میخواد جیغ بزن مامان بابات با خاله انی رفتن شهر تا چند ساعت دیگه هم نمیان….

ایندفعه از ترس اشکاش رو گونه هاش ریخته بود….

ازل بایه حرکت سوگل و میزاره رو شونش و به سمت خونه میره به جیغ زدنای سوگل توجهی نمیکنه..

از پله ها بالامیره وسمت حموم میره درشو بازمیکنه…سوگل با جیغ و داد کمک میخواد…..

دستاشو با طناب میبنده و به دیوار میچسبونتش…..

اب داغ و تااخر باز میکنه….

آب داغی که اونروز میخواست منو بسوزونه….

.ناباور به صحنه روبروم نگاه میکنم…

یه کاسه فلزی برمیداره لباس سوگل و درمیاره و به سمتی پرت میکنه ….

بعد اون از فاصله دور اب داغ و خالی میکنه از بالای گردنش تا کمرش اب میریزه….

با ریخته شدن دوباره اب سوگل جیغی از درد میکشه….

یکم بعد که میگذره….شلنگ تو دستش خودنمایی میکنه…

همینطور که بدنش هنوز خیسه شلنگ و با ضرب فرود میاره رو بدن نحیف سوگل…

از شدت درد بیهوش میشه…

کمر خودم درد گرفت.. انگار اون ضربه هارو جای سوگل من دارم میخورم…

بعد از مدتی که میگذره میره اشپزخونه یه ناخن گیر برمیداره و میاد حموم….

بدن بی جون سوگل و میگیره بغلش و ازحموم میاد بیرون…

وارد اتاق روبرویی میشه….مثل اینکه این اتاق متعلق به سوگله..

سوگل و میزاره رو تخت

یه صندلی هم میاره میزاره کناره تخت….

ازلبخند کریه ش معلومه فکرخرابی تو سرش داره ای کاش میتونستم به سوگل کمک کنم…..

دستای کوچولوی سوگل و میگیره تو دستش…میاره نزدیک صورتشو میگه۳

_اوف اوف ناخناش کثیف و بلندشده باید تمیزش کنم واسش…سوگلی من حتما خوشحال میشه ازاینکار…

و بعد دیونه وار خندید…پلکای سوگل لرزید..

ناخن گیرو میکنه تو ناخونش و

ناخونای خوشگلشو از تهه گوشتش میگیره….

جوریکه خون میزنه بیرون…..

ناخنای خودم درد گرفت…

انگار ناخنای منو ازته گرفت…

با جیغ بلندی که سوگل زد تصاویر از جلو چشمام محو شد ….

_ساغر ساغر بیا نهار….

با صدای سونیا از تو فکر اومدم بیرون و راهی اشپزخونه شدم….

همینطور داشتم غمگین و بی هیچ حرفی غذامو میخوردم که سنگینی نگاه ینفرو حس کردم…

سرمو اوردم بالا و با سورنا چشم توچشم شدم….

دل کندن ازاون چشما که همش جلوی چشامه سخت بود….

سرمو با هر جون کندنی که بود پایین اوردم و مشغول بازی کردن با غذام شدم….

بعدازاینکه هممون نهارو خوردیم…

از اشپزخونه خارج شدم و به سمت پشت خونه رفتم…

شاید اونجا بتونم خودمو خالی کنم…

بعد از یربع که داشتم جنگل روبرومو نگاه میکردم حضور یکیو پشت سرم حس کردم…

باترس به عقب برگشتم و با دیدن سورنا نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم….

دقیقا پشت سرم بود سرم تا شونه هاش میرسید واسه نگاه کردنش باید سرمو میوردم بالا….

همینطور تو سکوت داشتیم به جنگل بیمار روبرو نگاه میکردم که گوشیم زنگ خورد تعجب کردم بعد چند وقت زنگ خورده….

فکرکنم باید محمدی باشه…از جیب شلوارم گوشیو دراوردم….

سورنا داشت با کنجکاوی نگام میکرد

با تعجب به شماره نگاه کردم و دکمه رو فشار دادم…

با سردی تمام گفتم ۳

_بله بفرمایید

صدای تیام که یروزی واسم لذت بخش ترین صدارو داشت الان واسم زنگوله ی خ*ی*ا*ن*ت بود….

_اممم سلام خوبی ؟

بایه پوزخند صداداری که سورناهم با تعجب نگام کرد گفتم۳

_خوبو بد بودن من بتو چه ربطی داره…

ازاین جوابم واضح بود که جا خورده ولی پروتر ازاون حرفا بود که بروی خودش بیاره….

_بهرحال من واسه دعوا کردن زنگ نزدم بهتون ساغر خانوم….

خواستم بگم اخر همین هفته عروسی منو سحرجانه…خوشحال میشم بیاید…

بااین حرفش دلم لرزید اشک تو چشمام حلقه بست ناباور سورنا و نگاه کردم….

به خودم اومدم و با کنترل کردن صدام گفتم۳  _مبارکه….باشه اگه تونستم خودمو میرسونم….

پوزخندشو حس کردم پشت بند اون صدای تیام گفتنای سحر اومد….

تیام باهمون پوزخندش گفت۳

_خب من دیگه میرم خانومم داره صدام میکنه اخرهفته امیدوارم ببینمتون خدافظ…. بدون اینکه مهلت بده من جوابشو بدم قطع کرد باچشمای اشکی زل زدم به سورنا سورنا با صدای بمش گفت۳  _تیام بود؟

بدون حرف سرمو تکون دادم به نشونه اره…

با صدای خش دار و بغض مانند گفتم۳

_اخراین هفته عروسیش با سحره…دعوتم کرده..

خیلی جدی ازم پرسید۳

_هنوزم نسبت بهش حسی داری؟؟ با نفرت گفتم۳

_بعدازاون خ*ی*ا*ن*ت مثل سگ از چشمام افتاد الان فقط حس نفرت نسبت بهش دارم….

دوباره بدون هیچ تغیری تو حالتش گفت۳

_میخوای بری عروسیش ؟ با تعجب روکردم بهش و گفتم۳

_ معلومه که نه…من چجور برم عروسیشون؟

_خیلی عادی مثل یه مهمون میری مثل یه مهمون میای..مگه نگفتی هیچ حسی دیگه نسبت بهش نداری پس نباید ضعیف باشی ……

الان برای انتقامتم که شده باید بری عروسیشون شده بری جلو دوربین فیلمبردارشون و تااخر جلوی دوربین باشی…

تو فقط کافیه یه شب تحمل کنی…

ولی اونا هروقت فیلم عروسیشونو ببینن تو توشون هستی اوناهستن که میسوزن..

حرفای سورنا و تو مغزم بالاپایین کردم الحق که داره حرف راستو میزنه…..

رضایت و تحسین حرفاشو از تو چشام خوند….

_ولی سورنا من چجور برم تهران….

به ماشین من امیدی نیست اون وسط راه یهو خراب میشه….

باصدا خندید شاید میتونم بگم وقتی میخندید خوشگل تر از وقتی میشد که اخم میکرد….

بعدازاینکه خنده هاش تموم شد با ته مونده های خندش دستشو اورد و بینیمو کشید

…..

خشکم زد ازاین حرکتش گونه هام گر گرفت و به سرخی زد خجالت کشیدم….

اون ولی به روی خودش نیاورد و گفت۳

_دخترخوب ما وقتی میریم تهران توهم باهامون میای….

_ولی منکه قراره همش یه شب بیام جایی جز عروسی برای رفتن ندارم…

_اشکال نداره منونیماهم جایی برای رفتن نداریم خانواده هامون امریکان

قراره بریم خونه یکی از دوستامون توهم میتونی باهامون بیای ازاینورم سونیا تنها نمیمونه تو باهاشی….

نمیدونم تو چشماش چی دیدم که قبول کردم باهاشون برم

هرچند نگاهای شکاک نیما عذابم میداد ولی واسه بودن با سورنا میارزید…..

فردا صبح مثل برق اومد…..

وسلایلای لازمو جمع کردیم و قرار شد با ماشین نیما بریم….

بعدازاینکه دره خونرو قفل کردم و ماشین و قفل فرمون زدم و به کل قفلش کردم ….

رضایت دادم و دل کندم از ویلا…

اینبار بدون هیچ دردسری از روستا خارج شدیم…..

چون شب اومده بودم زیبایی های این روستا و درختارو جنگلاش پنهون شده بود ولی تو صبح عااااالی بود…

با سونیا عقب نشسته بودیم …

شیشه رو دادم پایین و سرمو از پنجره بردم بیرون…

همون موقع سورنا که راننده بود یه اهنگ گذاشت تو پخش حس و حالم با شنیدن اهنگ رویایی تر شده بود

همینطور که به درختای روی کوه نگاه میکردم… با اهنگ همخونی کردم  ازم دوری اما دلت با منه ازت دورم اما دلم روشنه تو چشمای تو عکس چشمامه و تو چشمای من عکس چشمای تو تو این لحظه هایی که دورم ازت همه خاطره هامونو خط به خط دوباره تو ذهنم نگاه می کنم

دارم اسمتو هی صدا می کنمکی گفته از عشق تو دس می کشم دارم با خیالت نفس می کشم چه حس عجیبی چه آرامشی تو هم با خیالم نفس می کشی می دونم تو هم مث من دلخوری تو هم مثل من بغضتو می خوری نگاهت پر از حرف و درد دله ولی خُب تموم می شه این فاصله دوباره مث اون روزای قدیم که با هم تو بارون قدم می زدیم از احساس همدیگه حظ می کنیم زمین و زمانو عوض می کنیم کی گفته از عشق تو دس می کشم دارم با خیالت نفس می کشم چه حس عجیبی چه آرامشی تو هم با خیالم نفس می کشی می دونم تو هم مث من دلخوری تو هم مثل من بغضتو می خوری نگاهت پر از حرف و درد دلهولی خُب تموم می شه این فاصله دوباره مث اون روزای قدیم که با هم تو بارون قدم می زدیم از احساس همدیگه حظ می کنیم……

صدای محمد علیزاده ارامش روحم شده بود همیشه با شنیدن اهنگاش یه انگیزه ای میگرفتم و خاطرات خوشم بااین اهنگ تو ذهنم مرور میشد…

بعدازاینکه به جاده چالوس رسیدیم خوابم گرفت تکیه دادم به درو خوابیدم

غافل ازاینکه سورنا اینه رو سمت من تنظیم کرده و تااخر راه هی نگاشو خرج من میکنه…..

با صدای نیما از خواب بلندشدم….

جلوی یه خونه بودیم و نیما و سورنا از ماشین پیاده شده بودن…..

داشتن جلوی در بایه پسری حرف میزدن…

بااشاره دست سورنا از ماشین پیاده شدیم جلو رفتیم و خیلی مودبانه با طرف سلام علیک کردیم  اخرای صحبت سورنا و اون پسره بود که…نیما بااخم اشاره کرد به سونیا که شالتو بکش جلو  اونم با خجالت شالشو کشید جلو و موهای مشکیشو داد تو شالش…

تک خنده ای کردم و مشغول گوش دادن به صحبتای سورنا شدم…..

الحق که صدای دلنشینی داشت…..

بعد از یربع یه دسته کلید داد به سورنا با یه خدافظی ازمون دور شد…..

دوباره سوار ماشین شدیم و از رو ادرسی که تو گوشیه سورنا بود به خونه رسیدیم…

یه خونه خوب و مبله خداروشکر دوبلکس نبود….

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن