خانه / آخرین مطالب / رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 16

رمان دانشجوی شیطون بلا پارت 16

پارت اول تا اخر رمان دانشجوی شیطون بلا

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

مامانش چشم غره ای بهش رفت و سوالی پرسید :

_مگه کسی دیگم اینجا هست که من نخوام ببینمش؟؟

عصبی بلند شد و درحالی که تهدید وار دستش رو جلوی صورتش تکون میداد خطاب بهم گفت :

_من و تو که بالاخره بهم میرسیم؟

قیافم رو کج و کوله کردم و زبونم رو براش بیرون کشیدم .

انتظار داشتم عصبی بشه ولی برعکس پقی زد زیر خنده !

حالا نخند کی بخند !

یه طوری قهقه میزد که مامانش با تعجب به سمت من برگشت که با دیدن زبون بیرون اومده و قیافه کج و کوله ام چشماش از تعجب گرد شدن و ناباور خیرم شد.

یکدفعه انگار بمب ترکیده باشه بلند بلند همراه با پسر خل و چلش شروع کرد به خندیدن !

از خجالت نمیدونستم چیکار کنم و هنوزم مثل احمقا ‌زبونم بیرون مونده بود.

دست پاچه زبونم رو داخل کشیدم و لبخند عجولی روی لبهام نشوندم.

نمیدونم چقدر به دیوونه بازی های من خندیدن و من از خجالت عرق ریختم.

تا مامانش درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره ، دستش رو جلوی دهنش گرفت و به سمتم اومد.

_نمیدونستم تا این حد با نمکی دخترم!

توی دلم پوزخندی به این حرفش زدم و زیر لب با خودم زمزمه کردم:

_آره نمیدونی گیخوام پسرت رو دیوونه کنم !

به طرفم برگشت و بی مقدمه پرسید:

_چیزی گفتی عزیزم ؟؟

دست پاچه زبونی روی لبهام کشیدم و گفتم :

_من ؟؟؟ نه

امیرعلی که انگار خیلی از ضایع شدن من خوشحال بود نیشخندی بهم زد و صورتش رو برگردوند .

از گرسنگی دلم ضعف میرفت و میترسیدم صدای غار و قور شکمم بلند شه و جلوی بقیه آبروریزی شه !

بدون توجه به خنده های زیر زیرکی مامانش دستمو روی شکمم کشیدم و از ضعف صورتم درهم شد.

صدای نگران مامانش باعث شد چشمام باز کنم .

_چیزی شده ؟؟ دلت درد میکنه؟

خجالت میکشیدم بگم گرسنه هستم و یادم نمیاد امروز بار آخری که غذا خوردم کی بوده .

امیرعلی با تیز بینی نگاهی بهم انداخت و یکدفعه انگار عصبی شده باشه از پشت دندون های چفت شده اش غرید :

_کی غذا خوردی ؟؟

یه طوری باهام رفتار میکرد انگار از قصد غذا نخوردم

خجالت زده سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو از مادرش دزدیم ، که امیرو صدا زد و با اشاره که به من کرد چشم غره ای بهش رفت.

_باهام میای بریم آشپزخونه ، یه چیزی برای این شازدم درست کنم بخوره توام کمکم کنی ؟

میدونستم بخاطر من و خجالتمه که اینطور میگه

انگار لال شده باشم بدون اینکه چیزی بگم بلند شدم و همراهش به طرف آشپزخونه رفتم

داخل آشپزخونه که شدیم با دیدن اون همه تجهیزات با اینکه خودم از بچگی توی پول و رفاه بزرگ شده بودم بازم دهنم باز موند ، و با تعجب به اطرافم خیره شدم.

آخه ما هرچی پولدارم بودیم دیگه در حد این غول بیابونی نبودیم ، کوچکترین وسیله برقی آشپزخونه رو هم داشت .

از بس بزرگ بود و شیک که نمیدونستی کجاش رو نگاه کنی .

نگاهی به مادرش انداختم که پشتش به من بود و سرگرم بیرون کشیدن قابلمه از توی کابینت بود.

با قدم های آروم به طرف یخچال بزرگش که داشت بهم چشمک میزد رفتم .

بدون کوچک ترین سر و صدایی درش رو باز کردم

با دیدن خوراکی هایی که داخلش بود بی اختیار آب از دهنم راه افتاد و با لذت نگاهمو روی تک تکشون چرخوندم.

لعنتی ببین چقدر به خودش میرسه !

نگاه به مامانش که حواسش به من نبود و داشت از بچگی این نرغول یه چیزایی تعریف میکرد انداختم .

خوبه حواسش نیست !

با عجله ظرف نوتلا رو به طرف خودم کشیدم و انگشتمو داخلش بردم.

با لب و لوچه ای که آب ازش آویزون بود انگشتمو داخل دهنم بردم و با لذت چشمام رو بستم که کسی از پشت سرم بلند گفت:

_مامان موش تو خونه نداشتیم که پیدا کردیم

با این حرفش توی گلوم پرید و به شدت شروع کردم به سرفه کردن .

مامانش برگشت و نگاهش رو بین در یخچال باز مونده و ظرف نوتلا توی دستم چرخوند و یکدفعه انگار تازه فهمیده بود چی شده.

درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره با عجله لیوان از آب پُر کرد و به طرفم اومد .

چشم غره ای به امیرعلی که با بدجنسی با نیش باز نگاهم میکرد رفت و گفت :

_چرا اینقدر این دخترو اذیت میکنی؟؟

امیر با خنده ظرف نوتلا رو از دستم بیرون کشید در حالی که نگاهی به انگشت من که هنوزم آثار جرم روش بود مینداخت گفت:

_من که کاریش ندارم مامان !

هنونطوری که به سختی سعی میکردم جلوی سرفه کردنم رو بگیرم ، با عجله آب رو از دستش گرفتم و سر کشیدم.

پسره سه نقطه امشب یکسره داشت من رو جلوی مادرش ضایع میکرد .

سرم پایین انداختم و توی فکر و خیال های خودم غرق بودم که با دیدن صحنه رو به روم با حرص دندونامو روی هم سابیدم.

انگشتش رو داخل نوتلا فرو کرده بود و با لذت جلوی چشمای من میخورد .

چی میشد میزاشتی منم بخورم کوفتت شه ایشالله !

مثل گربه شرک موقعه ای که مظلوم میشد خیره اش شدم و با سر و صدا آب دهنم رو قورت دادم .

سرش رو بالا گرفت که با دیدنم پوووف کلافه ای کشید و درحالی که سعی میکرد به صورتم نگاه نکنه ظرف رو به طرفم گرفت

_بگیر بابا

مامانش با خنده سری به نشونه تاسف برامون تکون داد و درحالی که از کنارمون میگذشت بلند خطاب به هردومون گفت:

_من پای تلوزیونم غذا پای خودتون؟، زود باشید گرسنمه !

با نگرانی صداش زدم :

_ولی… خاله من که درست حسابی بلد نیستم غذا درست کنم .

واقعیتش این بود از بچگی دست به سیاه و سفید نزده بودم و این مدتی کوتاهی که توی رستوران به عنوان گارسون کار میکردم بازم کمک زیادی بهم نکرده بود .

این مدتم با کمک غذاهای آماده و جولیا زنده مونده بودم .

_اول نگو خاله بگو نرگس جون
دوما من نمیتونم بشینم اینجا به دعواهای و کلکل های شما نگاه کنم .

به آشپزخونه اشاره کرد و ادامه داد :

_اینقدر اینجا میمونید و توی سر وکله هم میزنید بالاخره یه غذایی سرهم میکنید تا از گرسنگی غش نکنید چون مجبورید .

دستش رو برامون تکون داد و از آشپزخونه خارج شد .

ظرف نوتلا روی میز کوبیدم و با حرص به طرف امیرعلی برگشتم.

_همش تقصیر توعه ، حالا چی بخورم !

چشم غره ای بهم رفت و در یکی از کابینت ها رو باز کرد

با دیدن پاکت لازانیا با هیجان به طرفش رفتم.

_نگو بلدی درست کنی !

چپ چپ نگام کرد و شروع کرد به کار کردن .

همونطوری که کنارش ایستاده بودم و با دقت خیره اش بودم ، بیکار نبودم و میخوردم و مطمعن بودم تموم لب و دهنم کثیف شده .

اینقدر ملچ و ملوچ میکردم که هر از گاهی کلافه چشماش رو میبست و باز میکرد.

میدونستم زیادی دارم روی مخش اسکی میرم ولی دست خودم نبود و یه طورایی از اینکه اذیتش کنم لذت میبردم.

نمیدونم این بشر چی داشت که با وجود همه کارهاش دوست داشتم اذیتش کنم و سر به سرش بزارم.

بدون توجه به لبهاش که به زور بهم فشارشون میداد تا حرفی بهم نزنه ، انگشتمو نوتلایی کردم و تا ته توی دهنم فرو بردم .

داشتم با چشمای بسته به انگشتم لیس و مک میزدم که با کشیده شدن ظرفش از توی دستم با تعجب چشمام رو باز کردم.

_اینقدر بلدی بخوری چرا انگشت؟؟ میخای جای دیگه بزنم بخوری امتحان کنی شاید منم لذت بردم !

در ادامه حرفش به بین پاش اشاره کرد

با فهمیدن منظوری که داشت جیغ خفه ای کشیدم

_چی گفتی بی ادب ؟؟ جرات داری یه بار دیگه تکرارش کن!

دستاش رو دو طرفم به سینگ ظرفشویی تکیه داد و درحالی که کاملا بهم میچسبید تکرار کرد:

_میگم حالا که اینقدر با حس و حال میخوری برای منم امتحان کن شاید تاثیر داشت و تحریک شدم و همینجا دست از سرت برداشتم.

با حس گرمای بدنش و بوی عطر خاصی که زده بود ته دلم یه حس عجیبی نقش بست که دوست داشتم بهش بچسبم و محکم بغلش کنم.

از فکرای که توی سرم میچرخید ترسیدم کاری دست خودم بدم ، با تقلا سعی کردم ازش فاصله بگیرم.

ولی نمیشد و اونم با لبخند مرموزی گوشه لبش خیرم بود.

یه طوریی نگام میکرد انگار میدونست توی سرم چی میگذره .

_مثل بچه ها صورتت رو کثیف کردی؟

نگاهش روی لبهام چرخید و تا به خودم بیام انگشت داغش روی لبم نشست و چند بار اطراف لبم و روش کشید.

اینقد فاصلمون کم بود که هرم نفساش روی پوست صورتم حس میکردم.

نمیدونم چرا اینقدر بی جنبه شده بودم ، نمیتونستم جلوی نگاهامو ، که روی لبهای نیمه بازش در گردش بودن رو بگیرم.

چقدر لبهاش خواستنی بودن لعنتی !

نفس هاش که توی صورتم پخش میشد ، گرمای تنش که بهم چسبیده بود ، لبهاش نیمه باز و خواستنیش

همه و همه باعث شدن منی که تمام عمرم هیچ وقت پسری تا این حد نزدیکم نشده و تقریبا بی جنبه بودم

حالم بد شه و انگار مغزم از کار افتاده باشه بی اختیار دقیق مثل دیوونه ها با نفس هایی که به زور میرفتن و میومدن مسخ شده سرم رو جلو ببرم و لبهامو روی لبهای داغش بزارم

نمیدونم دقیق این چه حسی بود که داشت از پا درم میاورد ، و کاری بهم کرده بود که اختیار از کف داده بودم .

لبهامو همینطور بی حرکت روی لبهاش گذاشته بودم و با نفس عمیقی که کشیدم چشمام روی هم گذاشتم.

چرا به این لعنتی اینقدر حس و کشش داشتم ، دقیق شبیه دیووونه ها شده بودم.

انگار خودم نیستم و یکی دیگه اس که داره این کارها رو میکنه اختیار از کف داده بودم.

نرم بوسه ای روی لبهاش گذاشتم .

بوسه های کوتاه روی لبهاش میکاشتم و بی اختیار انگار حریص تر میشدم لبهام رو بیشتر روی لبهای داغش میکشیدم.

انگار شوک بهش وارد شده باشه بی حرکت سر جاش مونده بود .

بخاطر قد بلندش روی نوک پاهام ایستاده بودم ، دستام بی اختیار پشت گردنش قفل شدن و سرش رو بیشتر به طرف خودم کشیدم.

با این حرکتم انگار به خودش اومد باشه درحالی که خم میشد دستاشو دور کمرم پیچید.

صدای تپش های بلند قلبم داشت گوش هام رو کر میکرد .

دستمو آروم توی موهاش بردم و درحالی که چنگشون میزدم ، لبای داغش رو بین لبهام گرفتم و با عطش بوسیدم و گاز کوچیکی گرفتم.

آخی از دهنش بیرون اومد که باعث شد چشمام رو باز کنم و با دیدن صورتش که توی هم فرو رفته بود به خودم بیام .

واااای خدایا !

من داشتم چه غلطی میکردم ، چه بلایی سر خودم آورده بودم !

لبهام هنوزم روی لبهاش بود .

آروم لبم رو جدا کردم که با این حرکتم چشماش قفل چشمام شد.

از خجالت میخواستم آب شم و زمین برم ، به شدت گرمم شده بود و دستام شروع کردن به لرزیدن.

این چه کاری بود که از من سر زده بود!

هنوزم فاصله لبهامون اندازه بند انگشت بود ، نگاهش روی توی صورتم چرخوند و روی لبهام مکث کرد.

عرق سردی روی تنم نشست و دست پاچه سعی کردم که ازش فاصله بگیرم که کمرم رو محکم گرفت و با لبهایی که میخندید روی صورتم خم شد و گفت:

_کجا کجا خانوم کوچولو ، پس سهم من چی؟؟

با تعجب سرم رو بالا گرفتم ، منظورش از سهم من چیه؟؟

با دیدن حالت چشمام ، تو گلو خندید و یکدفعه با کاری که کرد تنم داغ شد و چشمام خود به خود بسته شدن.

چنان با مهارت خاصی زبونشو روی لبهام میکشید با لبهام بازی میکرد که خشن دستام دو طرف صورتش گذاشتم و به شدت شروع کردم باهاش همکاری کردن.

من که هیچ چیز خاصی از بوسیدن نمیدونستم و هرکاری که اون میکرد و فقط من تکرار میکردم .

نمیدونم چقد توی حال و هوای هم بودیم و همو میبوسیدیم که با صدای اهوم اهوم گفتن شخصی امیرعلی بی حرکت موند.

ولی من انگار توی این دنیا نیستم به کارم ادامه میدادم و از اینکه نمیبوسیدم کم کم داشتم عصبی میشدم

عصبی لبهامو ازش فاصله دادم و غُرغُرکنان گفتم:

_یه بار ما دلمون یه چیزی خواست هااا ببین چیکار میکنه پسره….

همینطوری داشتم غُر میزدم که با دیدن کسی که دقیق پشت سر امیرعلی به دیوار تیکه داده بود و با لبخند عجیبی نگاه ازمون نمیگرفت ، حرف توی دهنم ماسید و خشکم زد.

_اینجا چه خبره؟؟

آبروم رفت ، خاااک توی سرت نورا !!

سرمو بالا گرفتم که با دیدن چشمای بسته امیرعلی که محکم بهم فشارشون میداد و شونه هاش از شدت خنده تکون میخوردن نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم.

آخه الان موقع خندیدن به حرف منه!

یه جورایی سرمو توی سینه امیر قایم کردم تا از دید مادرش پنهون بشم .

از خجالت رو به موت بودم ، در بدترین حالت ممکن من رو دیده بود و این یعنی افتضاح !

با شنیدن صدای قدم هاش که داشت بهمون نزدیک میشد لبم رو با دندون کشیدم .

از کنارمون گذشت و درحالی که پشتش رو بهمون میکرد با حالت طلبکاری دست به سینه نگاهی به قابلمه انداخت .

_پس غذا کو ؟؟

امیر دستی به لبش کشید و درحالی که سعی میکرد جلوی خنده اش رو بگیره سراغ وسایلش رفت و بلند خطاب به مادرش گفت:

_الان تموم میشه .

نرگس جون انگشتش رو به نشونه تهدید جلوی صورتش تکون داد و گفت :

_زود باشید من گرسنمه !

با این حرفش سرم رو بالا گرفتم که با قدم های بلند از آشپزخونه خارج شد ، ولی ثانیه آخر دلیل اون لبخندی که گوشه لبش جا خوش کرده بود رو نمیفهمیدم.

خداروشکر با اینکه این آبروریزی رو دیده بود به روم نیاورده بود وگرنه از خجالت میمردم.

همه مدتی که اون حرف میزد من سرم رو اینقدری پایین انداخته بودم که حس میکردم گردنم داره میشکنه!

ولی حقم بود !

من چطور به این کار دست زده بودم و اختیارم رو از دست داده بودم.

حتی وقتی یادش میفتادمم شرمم میشد و خجالت تموم وجودم رو میگرفت.

شرمم میشد به چشمای هردوشون نگاه کنم ، تو بدترین حالت ممکن من رو دیده بودن .

اون از مادرش که دیده یه جورایی مثل دیووونه ها دارم لبای پسرش رو میکنم ، اونم از پسره که اولین بوسه من رو دیده که چطور مثل گودزیلا بهش حمله کردم و اینقدر بی جنبه و ندید پدید بودم که کم مونده بود همین جا بهش ت..جاوز کنم.

نه از اول که اینقدر ازش فراری بودم نه از امشب که اینطوری مثل کوالا بهش آویزون شده بودم.

این آدم هرچی بود نزدیک بودنش برای من خطرناکه !

باید هرچه زودتر از اینجا میرفتم ، نمیتونستم یک دقیقه ام دیگه بمونم تحمل نگاهاشون رو نداشتم.

با این فکر با قدم های بلند خواستم از آشپزخونه بیرون برم ، ولی هنوز چند قدم برنداشته بودم که صدام زد و سوالی پرسید :

_کجا ؟؟

بدون اهمیت دادن به حرفش خواستم به راهم ادامه بدم که عصبی تقریبا فریاد زد:

_با توام

با صدایی آروم که به زور به گوش های خودم میرسید زمزمه کردم:

_میخام برم خونم !

به طرفم اومد و روبه روم ایستاد ، دستش زیر چونه ام نشست و درحالی که سرم رو بالا میگرفت با حرفی که زد ناباور لب زدم :

_چی !

نگاهش رو توی صورتم چرخوند و درحالی که توی گلو میخندید گفت:

_حالتو کردی حالام میخوای فرار کنی؟؟

با این حرفش حس کردم از صورتم آتیش بیرون میزنه و از خجالت گرمم شده بود .

نگاهمو از چشمای خندونش دزدیدم و با عجله خواستم از کنارش بگذرم که بازوم رو گرفت و مانع از رفتنم شد .

_وایسا ببینم کجا کجا ؟؟

حالا من یه غلطی کرده بودم ، اینم دیگه ول کن نبود و هی میخواست به روم بیاره !

لبم رو با حرص زیر دندونام بردم و کلافه نگاهی به چشماش انداختم

_گفتم که کجا میخوام برم !

بدون توجه به حرفم دستم رو کشید و درحالی که دنبال خودش میبردم بی تفاوت لب زد:

_اول با من غذا درست میکنی بعد هرجایی دلت خواست برو!

از وقتی بوسیده بودمش از نزدیکی بهش احساس گرما میکردم و دمای بدنم خود به خود بالا میرفت و نگاهم جاهایی در گردش بود که نباید باشه.

نمیخواستم نزدیکش باشم ای بابا !

تکونی به دستم دادم و زیر لب زمزمه کردم :

_غذا نمیخوام گرسنه نیستم

آستین های پیرهنش رو بالا زد و در حالی که چاقو رو دستش میگرفت خشن گفت:

_بیا اینجا کمکم ، کم روی مخ منم برو !
خودت بهتر میدونی من نمیزارم از جات تکون بخوری پس ، بس کن !

اون حرف میزد ولی من تموم حواسم پیش عضله های دستش و چند دکمه باز شده از پیراهنش که سینه برنزه شده اش رو به نمایش گذاشته بود در گردش بود.

نمیدونم چرا امشب اینطوری شده بودم ، چیزیم نخوردم جز اون نوتلا ، که بگم چیزی به خوردم داده دیوونه شدم
پس این حالم بخاطر چی میتونست باشه.

آب دهنم رو به زور قورت دادم و به سختی نگاهم رو ازش دزدیدم .

امشب تا بلایی سر خودم نیاوردم باید از اینجا فرار کنم هر طوری شده.

پس سعی کردم تموم حس های بد رو کنار بزنم و با خیال راحت کارم رو تموم کنم.

چاقویی برداشتم و شروع کردم با عجله مواد مورد نیازی رو که داشت خُرد کردن.

این کار که دیگه از دستم برمیومد !

از شدت گرسنگی هر چیزی که خُرد میکردم دور از چشم امیرعلی یه مقداریش رو توی دهنم میزاشتم.

صدای غار و غور شکمم بلند شده بود و متوجه نگاه های زیر زیرکی امیر به خودم شده بودم .

پس هرچیزی دم دستم میومد میخوردم و اونم خودش رو به ندیدن و بی تفاوتی زده بود

بعد از تموم شدن کار ، با وجود اون چیزایی که خورده بودم بازم به شدت گرسنه بودم و بدنم ضعف میرفت .

دستام رو با عجله شستم و از غفلت امیرعلی که سرگرم فر بود از آشپزخونه خارج شدم.

قبل از اینکه مادرش من رو ببینه باید بیرون میرفتم ولی از شانس بدم هنوز چند قدم برنداشته بودم که صداش از پشت سرم بلند شد.

_کجا ؟ بیرون الان هوا سرده عزیزم ، بیا اینجا پیشم بشین ببینمت .

کلافه دستام رو مشت کردم و درحالی که دندون هامو از حرص روی هم می سابیدم به طرفش برگشتم و لبخند مصنوعی گوشه لبم نشوندم

_باشه !

به اجبار با سری پایین افتاده کنارش روی مبل نشستم ، حس میکردم دارم زیر نگاه های سنگینش له میشم!

یه جورایی عین خریدارها و مادرشوهرا نگاهم میکرد و این باعث شده بود کمی معذب بشم و توی جام وول بخورم .

امیرعلی با عجله از آشپزخونه خارج شد و درحالی که عصبی به طرف در خروجی میرفت بلند گفت :

_لعنتی !

نرگس جون با نگرانی صداش زد :

_چی شده امیر ؟؟

چنگی به موهاش زد و خواست حرفی بزنه که چشمش به من خورد .

با دیدنم نفسش رو کلافه بیرون فرستاد و با قدم های بلند به طرفمون اومد .

ازش معلوم بود عصبیه دهن باز کرد که حرفی بزنه که مامانش انگار فهمیده بود چیزی شده با صدا خندید و گفت:

_باز سر یه غذا درست کردن عصبی شدی ؟؟ بیا بریم کمکت کنم.

قبل از اینکه بزاره چیزی بگه دستش رو کشید و درحالی که دنبال خودش میبردش چیزهایی در گوشش زمزمه میکرد

ولی امیر انگار برای رفتن باهاش دو دل بود و تا لحظه ای که از دیدم خارج بشه نگاه ازم نمیگرفت .

با رفتنشون پوووف کلافه ای کشیدم و سرم رو به پشتی مبل تکیه دادم.

بی خیال رفتن شدم !

میخواستمم برم هم نمیشد ،هم از تنهایی موندن خونه میترسیدم و هم اینقدر گرسنم بود که مطمعن بودم نمیتونم تا در خروجی خودم رو برسونم چون از بس خونش بزرگ بود !

توی فکر و خیال های درهمم غرق بودم و یک لحظه ام لبهاش و بوسیدنمون از جلوی چشمام کنار نمیرفت که با شنیدن اسمم توسط نرگس جون به خودم اومدم

_بیا عزیزم شام آمادس!

هنوزم از صحبت کردن و نگاه کردن به چشماش خجالت میکشیدم .

پس بدون اینکه حرفی بزنم سرم رو پایین انداختم و با پاهایی که از شرم و خجالت هنوزم لرزش داشتن خودم رو به میز شام رسوندم .

میز رو به قدری شیک و قشنگ چیده بود که با دهن باز خیره اش شدم و چند ثانیه متعجب خشکم زد .

یعنی این کار خودشه ؟؟؟ نه بابا حتما مامانش بوده .

شونه هام رو بی تفاوت بالا فرستادم و خواستم بشینم که با حرفی که نرگس جون زد با تعجب به طرفش برگشتم

نرگس جون با خوشحالی نگاهی به میز انداخت و گفت:

_دستت درد نکنه پسرم بازم مثل همیشه عالی!

چی ؟ یعنی این لندهور این میز به این قشنگی رو چیده ؟؟

اصلا مگه بلده !

ناباور نگاهم بین وسایل سفره چرخوندم ، من رو بگو دخترم هیچی بلد نیستم حالا این با اون هیکلش ببین ، عجب میزی چیده!

نمیدونم قیافم چطوری شده بود که وقتی نگاه خاله بهم خورد با تعجب پرسید:

_چیزی شده عزیزم؟

برای اینکه بیشتر از این آبروم نره دست پاچه بشقاب رو جلوی خودم کشیدم و بی تفاوت لب زدم :

_نه !

ولی لبخند گوشه لب امیرعلی وقتی که با چشم و ابرو به میز اشاره میکرد ، عجیب روی مخم بود.

تیکه بزرگی از لازانیا جدا کردم و جلوی چشمای متعجب دوتاشون شروع کردم به خوردن .

به شدت گرسنم بود و وقتی هم این شکلی میشدم هیچ چیزی جز شکمم ،برام مهم نبوده و نیست.‌

نمیدونم چقدر خوردم که دیگه نفسم بالا نمیومد ، دستمو روی سینم گذاشتم و نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم .

خدای من ! داشتم میمردم از گرسنگی .

یه تیکه ازش ته بشقابم مونده بود و عجیب بهم چشمک میزد ، نمیتونستم دل ازش بکنم نگاهی به اونا که سرگرم خوردن بودن انداختم و با یه حرکت همشو به چنگال زدم و توی دهنم فور بردم.

حس میکردم لپام در حال ترکیدنن ، داشتم با لذت میجویدمش که یکدفعه نگاهم به صورت بُهت زده امیرعلی خورد که با چشمای از حدقه درامده خیره صورتم بود و پلکم نمیزد.

لقمه توی گلوم پرید و به شدت به سرفه افتادم جوری که حس میکردم دارم خفه میشم .

نرگس جون با عجله لیوان پر آبی به طرفم گرفت و نگران دستشو روی کمرم کشید .

بعد از خوردن آب ،به زور آب دهنم رو قورت دادم و نفسم رو با فشار بیرون فرستادم .

با دیدن نیش باز امیرعلی که داشت ریز ریز میخندید عصبی چشم غره ای بهش رفتم و نگاهمو ازش گرفتم.

امشب چه برای من خوش خنده شده !

خاله نگران به طرفم برگشت و سوالی پرسید:

_چت شد یکدفعه ، حالت خوبه الان ؟

با خجالت لبم رو گزیدم و خواستم حرفی بزنم که امیر با خنده گفت:

_هیچیش نیست مامان !

نگاهش رو به چشمام دوخت و ادمه داد :

_فقط یه مقدار پر خوری کرده همین!

خاله چپ چپ نگاش کرد و با مهربونی من رو خطاب قرار داد و گفت :

_نوش جونت عزیزم !

فکر میکرد من ناراحت شدم ، نمیدونست پوست کلفت تر از این حرفام و این چیزا روم تاثیر نداره مخصوصا در مورد غذا

دور از چشم خاله زبونمو برای امیری که داشت آب میخورد بیرون کشیدم.

فکر میکردم الان مثل همیشه حرص میخوره ولی برعکس تصوراتم پقی زد زیر خنده حالا نخند کی بخند .

بی فایده بود من نمیتونستم امشب این رو حرص بدم

اینقدر خندید که اشک از گوشه چشماش سرازیر شد و من فقط با حرص نگاهش میکردم .

امشب عجیب مشکوک میزد و اون آدم مغرور همیشگی نبود.

نکنه تاثیر بوسه ی چند ساعت قبله !

_وااای نه !

الان پیش خودش چه فکرایی که نمیکنه ، حتما خیال میکنه پیشنهادشو قبول کردم .

الانم با این فکراس که داره با دُمش گردو میشکنه دیگه !

تقصیر خودم بود که با این حرکت امشبم گند زده بودم .

آخه از همه این پسر باید بیای این رو که بهت پیشنهاد داده ببوسی و نسبت بهش حس داشته باشی .

کلافه از فکرایی که توی سرم چرخ میخورد اخمام خود به خود توی هم فرو رفتن و دست از خوردن کشیدم.

نرگس جون که حواسش بهم بود ظرف لازانیا رو به طرفم کشید .

_برات بکشم عزیزم ؟

از فکر بیرون اومدم و درحالی که بلند میشدم با عجله چند بار پشت سرهم زیرلب تکرار کردم

_نه نه مرسی !

بدون توجه به نگاهای خیره اونا ، بشقاب های خالی جلوشون رو بلند کردم و به طرف سینگ ظرفشویی رفتم .

بهتر بود خودم رو با چیزی سرگرم میکردم و چه چیزی بهتر از ظرف شستن.

با اخمایی که به شدت توی هم فرو رفته بودن ، دونه دونه ظرف ها رو از روی میز بلند میکردم و توی سینگ میزاشتم .

دستم به سمت بشقاب جلوی امیر رفت که مچ دستم رو گرفت .

کلافه سرم رو بالا گرفتم و نگاهمو به چشماش دوختم .

با تیز بینی پرسید :

_چیزی شده؟؟

نمیدونم چم شده بود و از ترس از اینکه الان چه فکری دربارم کرده بود نمیتونستم تمرکزی روی اعصابم داشته باشم .

بدون اینکه حرفی بزنم لبم رو با دندون کشیدم که نگاهش روی لبم ثابت شد.

با خجالت لبهامو بهم فشردم که نرگس جون بلند شد و درحالی که بقیه ظرف ها رو جمع میکرد بدون اینکه نگاهی سمتمون بندازه گفت :

_ظرفا رو میزارم توی ظرف شوی ، نمیخواد تو بهشون دست بزنی دخترم!

با لبخند کوتاهی سرم رو به نشونه باشه براش تکون دادم که به طرف ظرف شویی رفت و روشنش کرد.

دستمو تکون دادم تا امیر ولم کنه به کمک خاله برم ، ولی امیر بدون اینکه دستمو ول کنه بلند شد و تقریبا من رو دنبال خودش کشید .

هرچی تقلا میکردم ولم نمیکرد فایده ای نداشت ، پس سعی کردم آروم باشم.

از پله ها بالا رفت و در اتاق بزرگی رو باز کرد و تا به خودم بیام توی اتاق هُلم داد و در رو بست .

با اخمای درهم دستمو جلوی صورتش تکون دادم و سوالی پرسیدم :

_چیه ؟؟

بدون اینکه حرفی بزنه بهم نزدیک شد

هر قدمی که بهم نزدیک میشد من عقب تر میرفتم معلوم نبود باز چشه !

کلافه پرسیدم :

_بگو دیگه چی ازم میخواستی کشونیدم اینجا؟

بازم سکوت بود و با نگاهی مرموز به سمتم میومد ، اینقد عقب رفتم که پام به تخت گیر کرد و تا به خودم بیام روی تخت پهن شدم .

با دیدن لبخند مرموز گوشه لبش با عجله دستام رو ستون بدنم کردم تا بلند شم

ولی با کاری که کرد از ترس جیغ کوتاهی کشیدم.

تا خواستم بلند شم روم خیمه زد و درحالی که توی چشمای نگرانم خیره میشد سوالی پرسید :

_چته ؟

از این حجم نزدیکی حس میکردم دارم آتیش میگیرم و گونه هام در حال سوختنن .

درحالی که دستامو روی سینه اش میزاشتم و سعی داشتم از خودم جداش کنم صورتم رو ازش برگردوندم و با صدایی که به زور به گوش های خودم میرسید زمزمه کردم:

_برو کنار ، هیچیم نیست

سرش رو پایین آورد و درحالی که گاز کوچیکی از چونه ام میگرفت باز حرفش رو تکرار کرد

از دردش صورتم توی هم رفت و درحالی که سرم رو کج می کردم و بی اختیار دستم روی صورتش نشست تا از خودم جداش کنم

ولی با این حرکتم بدتر سرش رو داخل گودی گردنم فرو برد و با صدای خفه کنار گوشم لب زد :

_نترس از بوسیدن و حست تحریک نمیشم فقط یه حس عجیبی بهم دست میده که تا حالا تجربه اش نکردم .

از درون در حال انفجار بودم ، به شدت گرمم شده بود و اختیار بدنم رو نداشتم و تقریبا خودم رو در اختیارش گذاشته بودم .

منم اولین بار بود این حس های خاص رو تجربه میکردم و بدنم سریع به هر حرکتی که اون انجام میداد بی اختیار واکنش نشون میداد .

یه چیزی درونم میگفت خوب لعنتی تو از لمس من حسی بهت دست نمیده ،چرا به فکر من که دارم اینجا داغون میشم نیستی ؟

مخصوصا اینکه دفعه اولم بود که این حس بهم دست میداد ،حس عجیبی بود که آمیخته بود با ترس و لذت !

دستم توی موهاش چنگ شد و سعی کردم برخلاف میل باطنیم از خودم دورش کنم ولی نه من تلاش زیادی برای جدا شدن میکردم و نه اون تمایلی برای دور شدن داشت.

با صدای لرزون لب زدم :

_چیکار میکنی برو کنار !

لباشو روی گردنم کشید و با حرفی که زد انگار آب یخ روی صورتم ریخته باشن یخ زدم

_ببین تو به من حس داری ، پس تقلا نکن و همخواب من شو ، هم تو لذت میبری و هم یه شانس کوچیک برای منه هوووم چی میگی ؟

تموم حس و حال های خوبی که داشتم توشون غرق میشدم با این حرفش دود شد و به هوا رفتن .

چیزی که ازش میترسیدم بالاخره به سرم اومد و حرفی که نباید زده میشد به زبون آورد .

دستم توی موهاش بی حس شد و پایین افتاد و مثل مرده متحرکی فقط بی حرکت مونده بودم و به سقف اتاق خیره شدم .

ولی اون بدون توجه به حال من لباش رو روی گردنم میکشید و حرفایی زیر لب تکرار میکرد

_این حس خاصی که من به تو دارم چیه دختر ؟؟ تو میدونی !

اون میگفت و من هنوزم ناباور خیره سقف بودم .

باورم نمیشد خودم با پای خودم اومدم و توی دامش افتادم ، منی که تا این حد ازش فراری بودم چطور باهاش تا اینجا پیش رفتم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 4.0/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *