خانه / آخرین مطالب / رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 3

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 3

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

کیان : توقع دارم باور کنی چون کسی که یک ماه تموم روی صندلی توی پارک میشینه تا منو ببینه ، خیلی خوب میتونه حرف منو درک کنه.

با حرفش انگار سطل آب جوشی روم خالی میکنن ؛ دلم میخواد زمین این جا شکافته بشه و من رو ببلعه فقط من روبه روی این مرد واینستم و نشنوم حرف هاییو که به قیمت رسوا شدنم تموم میشه

در جدال بین عقل و قلبم میخوام به زبونم فرمان حرف زدن و دفاع کردن بدم که صدای سهیل از پشت سرم بلند میشه :

-ترمه ؟

وحشت زده برمیگردم و با اخم های در هم رفته ی سهیل رو به رو میشم ؛ کیان در کمال پر رویی میگه : معرفی نمیکنین ؟  هاج و واج میمونم ، نمیدونم چی بگم که سهیل به حرف میاد :

-نامزدشم.

کیان رو زیر نظر دارم ، علنا جا میخوره ، کلافه میشه ، نه از سر غیرت بلکه از سر همون حس گنگی که توی  چشم هاش بود.

انگار اصلا انتظار این نداشت ؛ ابرویی بالا میندازه و به آرومی زمزمه میکنه :

-که این طور …

سهیل : و شما ؟

نگاه کیان ، رنگ تردید رو به خودش میگیره ، انگار داره حرفی رو توی دهنش مزه مزه میکنه و با هر ثانیه ای که به سکوتش میگذره ، ترس و دلهره ی منم بیشتر میشه ، از این که حرفی بزنه و جلوی سهیل رسوام کنه در حد مرگ میترسم .

منتظر بهش خیره شدم ، بالاخره زبون به کام میچرخونه و میگه :

-دوست زهیرم ، دیدم اومد سر میز شما خواستم سلامی بکنم.

سهیل با شک و دودلی به کیان و من نگاه میکنه ، نگاهم و به زمین میدوزم ؛ خداخدا میکنم متوجه ی نفسی که از سر آسودگی از قفسه ی سینم بیرون اومده ، نشن .

وقتی می بینم هر دو سکوت کردند ، سرفه ی کوتاه و مصلحتی میکنم و خطاب به سهیل میگم :

-دیگه بریم .

سری تکون میده ، زیر لب خداحافظی زمزمه میکنم که جوابی نمیشنوم ؛ پشت سر سهیل از میرم و به افکار در هم بر هم ذهنم پر و بال میدم ؛ افکاری که در راس اون ها جمله ی عجیب و غریب کیان بود ” چشم هات حالم و خوب میکنه ” حتی یاد آوریشم ، ضربان قلبم و از حالت نرمال خارج میکنه ؛

با این که به صحت حرفش شک داشتم ، با این که توی چشم هاش اثری از یک علاقه ی کوچیک نمیدیدم اما باید اعتراف کنم ، دلم بدجوری آشوب شد.

دختری نبودم که با چهار کلمه ی محبت آمیز هم کور بشم و هم کر …

درسته قلبم لرزید ، درسته یه احساس عجیبی به کیان دارم اما همه ی این ها باعث نمیشه منکر حس بدی که نگاهش بهم میداد بشم ؛

آره ، چشم های آشناش ، حس بدی و بهم القا میکرد ، چون ته نگاهش یه احساس گنگ بود که خواه ناخواه من رو میترسوند ؛

کارتی که دادو توی دستم مچاله میکنم ، تصمیم ندارم بهش زنگ بزنم اما میتونم که این کارت رو نگه دارم ؟ شاید به عنوان یادگار …

#کیان :

هر دو دستش رو ، پشت گردنش میذاره و با کلافگی ماساژ میده ، تمام معادلات ذهنش در هم پیچیده ، به قولی تمام رشته هایی که بافته بود پنبه شده ؛

بین عقل و وجدانش گیر کرده ، این وسط قلبش مزید بر علت شده که فکر های پلید از ذهنش بیرون نرن.

جلوی خودش دو راه میبینه ، حالا که ترمه فروزان نامزد داشت بیخیالش بشه و همین اول کاری فراموش کنه حاج صابر و یلدا دختری به نام ترمه دارن  ؟

یا نه با وجود سهیل نامی به هدفش فکر کنه و اون رو از چنگ نامزدش بیرون بیاره ؟  این کار ته نامردی نبود ؟

،بود … البته که بود اما روزی که تصمیم به این کار گرفت ، وجدانش رو بوسید و کنار گذاشت پس الان هم باید اون صداهای آزار دهنده ی ذهنش رو خفه میکرد ؛

با کلافگی از پشت اون دیوار بیرون میاد ، فرزاد و زهیر مشغول صحبت کردنن ، با قدم های محکم به سمتشون میره ، نیم نگاهی به جای خالی ترمه و سهیل میندازه ؛

سر میز ، با اوقاتی تلخ و اخم های در هم رفته می ایسته و خطاب به فرزاد با خشمی که درونش شعله میکشه میگه :

-بلند شو بریم .

زهیر با تعجب میگه :

-کجا داداش ؟

حوصله ی جواب پس دادن به زهیر رو نداره اما از سر اجبار میگه :

-من و فرزاد کار داریم ، اگه اشکالی نداره ، تو تنها برگرد.

به غرور زهیر برمیخوره اما در مقابل تحکم کیان سکوت میکنه و سر تکون میده ، کیان این بار فرزاد رو که با تعجب نگاهش میکنه ، خطاب قرار میده و با اعصابی داغون میگه : .

-بلند شو دیگه .

فرزاد از اجبار سری تکون میده ، از جا بلند میشه و هر دو بعد از خداحافظی از زهیر ، از کافه خارج میشن .

به محض خارج شدن ، کیان با غضب میگه :

-گند زدی پسر.

فرزاد با تعجب میپرسه : چرا مگه چی شده ؟

کیان : بهت گفتم ریز و جزئیات زندگیشو برام بیرون بیار ، این جوری اطلاعات در آوردی ؟ طرف نامزد داره فرزاد نامزد…

فرزاد یکه میخوره و ناباور میگه :

-امکان نداره ، جز امروز رفت و آمدی با کسی نداره ، شناسنامه اشم پاکه پاکه …

کیان : این یارویی که امروز باهاش بود نامزدشه.

تعجب فرزاد بیشتر از قبل میشه ، با بهت میپرسه : مگه باهاش رو به رو شدی ؟

کیان: آره روبه رو شدم ، اما علاوه بر ترمه با نامزدشم آشنا شدم ، گند زده شد به نقشه هام رفت …

فرزاد با دودلی به کیان نگاه میکنه ، برای گفتن حرفش تردید داره ؛  اما نمیتونه اون حرف رو سر دلش نگه داره پس به به زبون میاره :

-حالا که فهمیدی دختره نامزد داره …

کیان تا ته جمله ی فرزاد رو میخونه ، دندون هاشو با غیض روی هم فشار میده و میگه :

-نه فرزاد ، اصلا …

فرزاد: وجدانت و چیکار میکنی ؟

کیان : خفش میکنم ، حق بیدار شدن نداره ، حداقل الان نداره .

فرزاد : حس میکنم نمیشناسمت ، اون امیری که برای همه دل میسوزوند کجاست ؟  پوزخندی روی لب های کیان میاد :

-امیر هست ؛ اما تا وقتی این آتیش توی قلبمه من کیانم فرزاد … فقط کیان ، نه امیر …

فرزاد: دیگه میخو به سنگ نمیکوبم برای من یه آدم غریبه شدی و غریبه باقی میمونی .

کیان با سکوت به فرزاد نگاه میکنه ، حتی گذشتن از برادرش هم آسون تر به نظر میرسه تا صرف نظر کردن از وجود دختر خانواده ی فرزان …

زیر لب زمزمه میکنه :

-از امشب من هم جزوی از زندگی ترمه فروزان میشم ….

*******

از زبان ترمه :

به کارت توی دستم نگاه میکنم ، نشسته روی تخت خوابم و فکرم جایی دور تر از این حرف هاست.

جایی کنار صاحب این شماره ؛  کیان مهرزاد …

برای بار هزارم صداش توی سرم میپیچه :

-چشم هات آرومم میکنه ؛

لب هام و روی هم فشار میدم و تحت تاثیز این یادآوری شیرین تلفن رو به دست میگیرم .

منصرف میشم ؛

چرا باید طبق خواسته اش عمل میکردم و به این شماره زنگ میزدم ؟

خدایا من چطور باور میکردم اون مردی که یک ماهه هر روز به دیدنش میرفتم و از دور نگاهش میکردم نه تنها متوجه ی من شده بلکه اون هم احساسی درست مثل احساس من داره.

این چرخ روزگار داره به کدوم جهت میچرخه ؟؟

امروز که چشمم به چشمش افتاد ، مهری که ازش داشتم بیشتر و بیشتر شد ؛  نگاه آشناش بیشتر از قبل به قلبم نفوذ کرد.

عشق در یک نگاه ؟ حتی اسمشم مسخره است اما حسی بود که من تجربه اش کردم و میتونم به جرئت بگم واقعی بود.

دوباره و سه باره به کارت توی دستم نگاه میکنم ، وسوسه شنیدن صداش مثل خوره به قلبم افتاده.

تلفن رو برمیدارم و ناخواسته شماره ی روی کارت رو میگیرم ؛ درست زمانی که میخوام دکمه ی اتصال رو بزنم به خودم میام .

با عصبانیت تلفن رو روی تخت پرت میکنم و به خودم تشر میزنم :

-تو یه احمقی ، فکر کردی عاشقت شده ابله ؟؟ فکر کردی همه مثل تو شیرین عقلن که از دور عاشق بشن ؟ فقط با نگاه ؟ اشتباه کرده ترمه ، راهتو به بیراهه کج کردی .

اون مرد مغرور و با ابهت ، اون اسطوره ای که تو ازش توی ذهنت ساختی اون آدمی نبود که فکرشو میکردی .

خدا میدونه چندین و چند نفر به دام این مرد افتادن.

شماره اش رو مچاله میکنم و به پرتش میکنم یه گوشه.

روی تخت دراز میکشم و با وجود هوای گرم پتو رو تا روی چشم هام بالا میبرم .

دیگه از صد متری اون باشگاه لعنتی و اون ماشین نحس رد نمیشم .

دیگه پامو توی اون پارک لعنتی نمیذارم …

آره ، حالا که این حس احمقانه رگ و ریشه ای نداره ، حالا که هیچ اتفاقی بینمون نیوفتاده و خاطره ای نداریم ، باید ذهنم و از آدمی به اسم کیان دور کنم.

*****

سها یک ریز حرف میزنه و من با کلافگی دستمو به پیشونیم گرفتم :

-بابا ، فقط نیم ساعت می پیچونیم و برمیگردیم ، روح کسی هم خبر دار نمیشه .

مستانه ، ناخن های کشیده اش رو نگاه میکنه و بی تفاوت میگه :

-اگه ترمه بره منم میرم .

نگاه سها به من میوفته ، کلافه نفسی میکشم و میگم :

-ببین سها ، حوصله ندارم ، میفهمی اینو ؟؟  سها: بابا سر حال میای ، چی میشه مگه ؟

-ببین دلت هوس پارک رفتن کرده بیا یک کوچه بالاتر پارکه بریم بشینیم نه این که توی این گرما با اتوبوس بخوای بری اون سر دنیا …

سها: تو پارک این جا رو با اون جا مقایسه میکنی ؟ اصلا برات تاکسی میگیرم ، کلاس جبرانی و میپیچونیم دوساعته میریم و برمیگردیم دیگه .

حالت زاری به خودم میگیرم ، به مستانه نگاه میکنم که بی تفاوت شونه بالا میندازه .

با ناچاری میگم:

-سها ؟ ببین وضعیت من و میدونی … من حتی دو دقیقه دیر کرد هم نباید داشته باشم و گرنه به خاطرش توبیخ میشم تنبیه میشم ، دلم نمیخواد اما اگه بیام ، قول میدی لفتش ندی ؟ زود بریم و برگردیم ؟  با هیجان دست هاشو به هم میکوبه و میگه :

-قول میدم …

کولم رو ، روی دوشم میندازم ، مستانه از جاش بلند میشه و میگه :

-میدونستم آخر با این زبونش خرت میکنه .

سری با تاسف تکون میدم ، زنگ خیلی وقته خورده بود و فقط اون هایی که کلاس جبرانی داشتن مونده بودن.

ماهم که طبق معمول ، درس هامونو فول بودیم و نیازی به این کلاس ها نداشتیم .

سها همین اول کاری زد زیر حرفش و به جای تاکسی ما رو با قطار شهری برد.

جلوی پارک از اتوبوس پیاده میشیم .

آفتاب بدجوری توی ذوقم میزنه ، پارک به اون معروفی خلوته و تک و توک جوونایی به سن خودمون مشغول راه رفتنن.

با صدای مردونه ای که سلام میکنه ، دست از کنکاش درخت ها برمیدارم .

هر سه برمیگردیم و با زهیر رو به رو میشیم .

به سها نگاه میکنم ، اون لبخند موذی روی لبش یعنی بابت دروغی که بهمون گفته کاملا رضایت داره.

به بازوش چنگ میزنم و تشرگونه میگم:

-نقشه داشتی؟

به جای اون زهیر سرفه ی مصلحتی میکنه و میگه:

-سلام عرض شد ترمه خانم.

با اخم سر تکون میدم ، مستانه بی تفاوت و خونسرد نگاه میکنه.

سها خم میشه و کنار گوشم میگه:

-آبروریزی نکن توضیح میدم .

لبهام برای باز شدن و به رگبار گرفتنش آماده ان که باز زهیر پارازیت میندازه:

-دوستام توی کافی شاپ منتظرن زیر آفتاب نمونین ؛ بیاین ما هم زودتر بریم .

سها دلبرانه میخنده:

-باشه عزیزم

زهیر سر تکون میده و به راه میوفته ، سها که انگار مارو از یاد برده ، دنبال زهیر میره .

به مستانه بابت خونسردیش چشم غره میرم که شونه ای بالا میندازه .

خودم رو به سها میرسونم :

-چرا نگفتی با زهیر قرار داری؟  سها: چون اگه میگفتم نمیومدین .

-من برمیگردم .

عجیبه که مستانه هم کلافه میشه و درمونده میگه:

-ترمه ، فکر این که دوباره توی اتوبوس بشینمم باعث میشه عقم بگیره ، پس لطفا بیا بریم یه چیزی بخوریم گلویی تازه کنیم ، قول میدم زودبرگردیم .

سها: آخ قربون آدم چیز فهم

به قصد اعتراض لب هام از هم تکون میخورن اما منصرف میشم، دوست ندارم چهره ی غرغرویه جمع باشم پس بهتره سکوت کنمو به خودم بقبولونم از دنیا چیزی کم نمیشه اگه منم برای یک ساعت مثل هم سن و سالام زندگی کنم.

زهیر در کافی شاپ رو باز میکنه و منتظر ما می ایسته .

اول از همه سها و بعد هم مستانه و در آخر من وارد کافی شاپ میشیم .

از بدو ورود حس سنگینی بهم دست میده ، مثل سنگینی یک نگاه …

چشم میچرخونم و با قفل شدن نگاهم با نگاهی قهوه ای رنگ تمام انرژی داشته و نداشته ام تحلیل میره .

اندامم رو لرز خفیفی در برمیگیره .

همه ی بچه ها درست به سمت میزی میرن که توسط صاحب اون چشم ها و دوست همیشه بابش اشغال شده.

اما من … حتی قدم برداشتن هم برام سخته.

دم و بازدمم به سختی میاد و میره .

بچه ها مشغول خوش و بش میشن و اون چشم ها فقط من رو هدف قرار داده.

انگار تا تیر نگاهش به عمق قلبم فرو نره دست برنمیداره .

مستانه متوجه ی من میشه ، سر برمیگردونه و با دیدن منه رسوا ابرو بالا میندازه و با اشاره ی چشم ازم میخواد که بهشون ملحق بشم.

پاهام با همه ی بی انرژی بودنشون میل عجیبی به فرار کردن دارن.

اما قلبم ، درست مثل آهنربا داره به سمت قطب منفی اش جذب میشه ؛

اونقدری کشش آهنربام زیاده که اختیار قدم هام از دستم خارج میشه و من ، ناخوادگاه به سمتی قدم برمیدارم که دیشب با خودم عهد بستم هیچ وقت به اون سمت نرم.

نگاهش برق عجیبی داره ؛ با هر قدمم برق نگاهش بیشتر و بیشتر میشه .

روبه روش می ایستم ، نگاهم رو از چشم هاش میدزدم و به زمین میدوزم .

مستانه به بازوم چنگ میزنه و وادارم میکنه روی بدترین صندلیه ممکن بشینم .

درست رو به روی کیان …

سرم و پایین میندازم اونقدری که چونم به قفسه ی سینم میچسبه  .

گردنم درد میگیره اما مصرانه نگاهم و از روی میز روبه روم برنمیدارم ؛ صدایی و میشنوم که من رو مخاطب قرار داده:

-خوبین ترمه خانم؟

با اجبار سرم و بلند میکنم ؛ دوست گرمابه و گلستان کیان بهم خیره شده، نگاهش مثل زنگه خطره.

شاید احساس من اشتباهه اما ته چشم هاش ترحم رو میبینم .

اخمامو در هم میکشم و سر تکون میدم ، عجیب تر از نگاه ترحم امیز دوستش ، نگاه خیره ی کیانه  لم داده روی صندلی و دقیقا همون نگاهی رو حواله ی صورتم میکنه که من حسرتش رو داشتم.

فکر میکردم نفوذ نگاهش بالا باشه ، اما نه انقدری که تا عمق قلبم رسوخ کنه و ذره ذره توان جسمانیم رو ازم بگیره

.

اونقدری که عرق سردی روی تیرک کمرم بشینه و من حس کنم مثل شمع در حال ذوب شدنم.

مستانه متوجه ی حالات عجیب و تازه ام میشه ، به پهلوم می کوبه و کنار گوشم میگه :

چرا هی رنگ عوض میکنی؟

سکوت میکنم ، راسته که میگن :رنگ رخساره خبر میدهد از سر درون؟  یعنی کیان که اینطور نگاه عمیقش بهم دوخته شده از اعماق دلم خبر داره؟  البته که داره…

من یک ماه هر روز به دیدنش میرفتم و دلم خوش بود متوجه ی من نیست اما میفهمم تمام اون دقیقه هایی که حواس من پرت خودش بوده اون نگاه سنگینمو حس کرده و حالا مدعیه که حس عجیب غریب بینمون متقابله.

هوا برام خفقان أوره ؛ حتی مستانه هم از بی پاسخ موندن حرفش خسته میشه و با جمع و جو شاد اون ها خودشو سرگرم میکنه .

تنها کسی که اونجا سکوت کرده منم…

تنها کسی که از تلاطم درونش به تنگ اومده منم…  تنها کسی از احساس بیخود و پوچش رنج میبره منم…

حالت تهوع بدی بهم دست میده ، کلمات در هم برهم سر دلم میچرخن و میل عجیبی دارن تا گلوم به بالا راه پیدا کنن

دست هام از بس یخ شدن تکون دادن انگشهامو برام سخت کردن اما وجودم اونقدر داغه که از گرما حس میکنم.

توی کوره ی أجر پزی افتادم و در حال سوختنم.

سخته، طاقت آوردن سخته ، از جا بلند میشم ، اونقدر شتاب زده که همه دست از حرف زدن بر میدارن و به من چشم میدوزن .

مخاطب نگاهم هیچ کس نیست ، رو به جمع  با صدای ضعیفی میگم :

-یه هوایی بخورم برمیگردم .

مستانه نگران میپرسه:

-خوبی؟

با لبخند مصنوعی سرو ته حال خرابمو هم میارم و میگم:

-خوبم ، زود برمیگردم.

با تردید باشه ای میگه ، از اون کافی شاپ لعنتی بیرون میام .

هوای أزاد که وارد ریه هام میشه تازه میفهمم من تا چند دقیقه ی قبل تنفسی نداشتم بلکه تظاهر به نفس کشیدن میکردم .

چشم هامو میبندم و با نفس های پی در پی سعی میکنم التهاب درونم رو کم کنم.

صدای پسر بچه ای چشم هامو رو به دنیای واقعی باز میکنه:

-خانم یه فال بخر… میخوام برم آبمیوه بخرم اما پولم کمه… لطفا بخر بخدا همه ی فال هام راسته.

دلم براش میسوزه ، دستم و دراز میکنم اما قبل از من دست مردنه ای به سمت فال ها دراز میشه .

رد دست رو میگیرم و برمیگردم ، کیانه که با این فاصله ی کم پشت سرم ایستاده ، کیانه که لبخند محوی کنج لب هاش جا خوش کرده.

کیانه که عطر مردونش شامه ی از کار افتاده ی منو پر کرده ؛ نگاهش خیره به کاغذ های فاله اما مخاطب حرفش منم:

-هیچ وقت به فال اعتقاد نداشتم ، همه ی فال ها نوید روزهای خوبو میدن و ما آدم ها بسته به این امید های واهی روزامونو طی میکنیم .

اخم هام در هم میره ، ازش فاصله میگیرم:

-بستگی به دید آدم ها داره ، درسته که ما آدم ها روزامونو خودمون میسازیم ، اما چرا به همین امید واهی دلمون خوش نباشه و با اراده ی بهتری زندگی نکنیم ؟

کیان: اگه توی فالت عشق افتاده باشه چی ؟ اونوقت میتونی چشمتو باز کنی و با همین دید قشنگ دنبال معشوقت بگردی ؟

با حرفش مهر سکوت رو به لب هام زد  ، سکوتی توام با کلی حرف نگفته…  درست مثل حرف کیان که پشتش کلی حرف بود.

دستپاچه میگم :

-نه… عشقی که دنبالش بگردی عشق نیست ؛ عشق یه نیرویه که ناخودأکاه تو رو به هر سمتی میکشونه… به هر سمتی که قلبت بهش جذب میشه ، به سمتی که تهش میرسه به همون معشوق…  کیان: قشنگ حرف میزنی..

-اوهوم… به قشنگیه معنیش .

صدای پسر بچه بلند میشه :

-فال نمیخرید؟

مشخصه از بحث بین ما خسته شده . لبخندی میزنم و از لابه لای کاغذهاش فالی رو بیرون میکشم .

کیان فال توی دستش رو بالا میبره و رو به پسر میگه:

-دوتا فال… برو داخل هر چی که میخوای بخر بگو پولشو کیان حساب میکنه .

چشم های پسر بچه از شادی برق میزنه ؛ درسته که فقیره ، گرسنه است اما سنش کمه… روحش پاکه

بعضی ٱدم ها چقدر راحت خوشحال میشن ؛ شاید با یه لبخند ، یه نگاه سرشار از محبت ، یه دست نوازش گر و یه ابراز علاقه با بیانی ساده…

گاهی ما آدم ها بی رحم میشیم و همین لطف های ساده رو از هم دریغ میکنیم .

برای به دست آوردن دل کسی سعی نمیکنیم… حالا به هزار و یک دلیل ..

یکی دلش مملو از غمه و نمیتونه نیروی مثبتی به کسی القا کنه…  یکی خوشحاله و خوشحالیشو برای خودش میخواد…

یکی از جنس همه ی ما لطف خوش و لفظ زیباشو پشت صورت اخمالوش پنهون میکنه تا مبادا با لبخند زدن کسی پا به حریمش بذاره…

شاید من جز همین دسته ی آخر بودم ؛ من حریمی دور خودم کشیدم و از تنهاییم لذت که نه ، چون تنهایی لذتی نداره… درست تر اینه که بگم حریمی دور خودم کشیدم و دارم سعی میکنم با تنهایی خو بگیرم…

صدای کیان رشته ی افکارمو پاره میکنه :

-میخوای نخونده بگم تعبیر فالت چیه ؟  نگاهم رو به چشماش میدوزم:

-چیه؟

کیان: فالت با بیانی ساده میگه ای صاحب فال ، اخم رو از چهره ات پاک کن… دنیا رو با یه دید قشنگ ببین ؛ اگه روبه روت هزار تا راه پر پیچ و خمه تو همون راهی و انتخاب کن که دلت بهت میگه ؛ مهم نیست پیچ و خم های جاده اذیتت کنه ؛ مهم نیست اگه گاهی بارون بیاد و هوای دلت ابری بشه… مهم نیست اگه زمین زیر پات لغزنده بشه و تو سقوط کنی… مهم اینه که دلت این راهرو انتخاب کرده ؛ وقتی دل فرمون بده ، تو احساس خوبی داری…

فالت میگه اگه بین این جاده موندی و ترسیدی ، به زیبایی هاشم توجه کن ، این جاده ، علاوه بر پیچ و خم زیبایی زیاد داره…

زیبا ترینش با لفظ ساده سه حرفه… عشق لبخند کمرنگی کنج لب هام جا خوش میکنه

-همه ی این هارو میگی که به چی برسی؟ میدونی اگه فالم برعکس حرف تو رو بهم برسونه چی میشه ؟ شاید حافظ  بگه ریسک نکنم و با عقلم جلو برم  کیان: قلبتو چه طوری سرکوب میکنی؟

-کی گفته این قلبی که توی سینه ی منه عاشقه؟  کیان:  نیست؟  -نه نیست

کیان:  خوشحالم که نیست ، حداقل عاشق کردن قلبی که تا حالا برای کسی نتپیده أسونتره تا جا باز کردن توی قلبی که ضرباتش وصله به ضربان. قلب یکی دیگه.

-منظورت از حرف هات چیه؟؟

کیان: هیچ وقت منظور حرفم و واضح نمیگم کسی که بخواد معنیه حرفم و بفهمه با یه جمله هم میفهمه .

تک خنده ای میکنم:

-پس من هم صحبت خوبی برات نیستم چون اصلا نمیفهمم تو چی داری میگی .

حرفم و میزنم و بعد از مکث و خیره شدن چند ثانیه ای توی نگاه نافذش به سمت کافی شاپ میرم اما صداش…  لعنت به صداش که با آهنگ خاص و لحن خاص تری میگه:

-ترمه…

همین بیان ساده ی اسمم اون هم از زبون کیان تمام نیروم رو تحلیل میبره ؛ قدم هام تحت تاثیر صداش از حرکت می ایستند .

پشتم بهشه ؛ نمیدونم متوجه لرزی که به قلبم افتاد میشه یا نه… !

نمیدونم متوجه ی طپش غیر قابل قبول قلبم میشه یا نه!..

اصلا نمیدونم متوجه ی تلاطمی که درونم به پا شده میشه یا نه…

چیزی که من اون لحظه میدونم اینه که ، من… ترمه… عوض شدم…

دقیقا از یک ماه پیش که چشمم به این مرد افتاد یک چیزی در من تغییر کرد ، چیزی که باعث شد از ترمه ، فقط یک اسم بمونه ؛ مابقی فرمالیته ست.

نمیدونم شاید دچار دوگانگی شخصیت شدم ، نمیدونم خود واقعیم کدوم جانب شخصیتمه…  نمیدونم این قلب ، الان که این طور میتپه متعلق به منه یا اون قلبی که درش به روی همه بسته بود؟

تنها واقعیتی که مثل پتک توی سرم کوبیده میشه یک جمله اس : احساس نوپایی داره در من شکل میگیره ، احساسی که با هر کلمه از جانب کیان ریشه اش عمیق تر میشه و جاش توی قلبم محفوظ تر…

برنمیگردم ، منتظرم تا سکوت کیان شکسته بشه…

منتظرم تا ببینم این بار میخواد چه طوفانی درونم به پا کنه ؛ انتظارم طولانی نمیشه…

صداش به گوشم میرسه ، با همون جذابیت… با همون مردونگی ، با همون تحکم و در عین حال صداقت…

-فالت و باز نکردی؟ چرا ؟ میترسی؟ تو داری فرار میکنی ؛ آره به فال اعتقاد ندارم ، اصلا بندازش دور بازش نکن اما این همه نشونه ی خوب و نادیده نگیر…

من آدمی نیستم که با دختری هم کلام بشم ؛ میتونی بپرسی… از آدم های شهر… از هر کی که دلت میخواد…  میدونی چیه ؟ منم تا دیروز مثل تو بودم ، فرار میکردم…

شاید بتونی از خیلی چیز ها فرار کنی ، اما نمیتونی جلوی یه سری حس خوب رو بگیری   من به احساسم اجازه ی پیشروی دادم چون قلبم اینو بهم میگه ؛ تو هم مانع نشو…  کوچک ترین نشونه هم نشونه است…  نادیده نگیرشون…

مثل من احساست رو رها کن… بذار شکل بگیره ، به جای سرکوب کردنش بهش بال و پر بده…  اون وقت تو هم حال خوشی پیدا میکنی ، درست مثل حال الان من…

در جوابش سکوت میکنم ، منطقی ترین جواب ممکن…  سکوت میکنم… سکوتی آروم ولی پر از حرف نگفته…

ای کاش میشد که بگم ، ای کاش می تونستم برگردم و به چشم هاش خیره بشم…  ای کاش میتونستم سرم و بالا بگیرم و با اعتماد به نفس بگم:

-آقای مهرزاد حرف هاتونو درک نمیکنم احساستون برام عجیبه ؛ من نامزد دارم نامزدمم دوست دارم ؛ حرف هاتون روی من تاثیر نداره چون قلب من هیچ وقت برای شما نمی تپه… ای کاش میتونستم روبه روی وایستم و با غرور حرف هاشو به سخره بگیرم و  بگم :

-حسی که تو ازش حرف میزنی پوچه ، زودگذره ، غیر قابل باوره . مگه میشه ؟ با یک نگاه؟ مگه میشه یک نفرو ببینی و با خودت بگی چقدر در نظرت آشناست ؟ مگه میشه به چشم های یک نفر زل بزنی و فکر کنی سال هاست توی اون نگاه غرقی ؟ اصلا مگه میشه با چهار کلمه حرف دلت بلرزه؟ یعنی قلب انقدر سسته ؟  اگه آره لعنت به اون  قلب…

نمیتونستم این حرف هامو بیان کنم ، نمیتونستم حرف هاشو احساسشو زیر سؤال ببرم…  نمیتونستم چون خودمم حسم همین بود ،  دل به دل راه داره !

چه خوب که داره ، منکر نمیشم ..من حسرت یک نگاه از جانب کیان داشتم و حالا اون ، داره از احساسی که توی وجودش شکل گرفته میگه…

از احساسی که با دیدن من به غلیان افتاده ؛ چند بار شکر کردن برای این احساس مبهم و در عین حال شیرین کافیه؟

نمیدونم… تنها چیزی که میدونم اینه که من از این لحظات ، اصلا ناراضی نبودم.

جالبه که کیان بهترین برداشت رو از سکوتم میکنه ، بهش بر نمیخوره چون سردرگم بودن منو درک میکنه…  با قدم های آهسته جلو میرم ، منتظر ممانعت کیانم اما هیچ حرفی نمیزنه؛

اون تیرشو پرتاپ کرد ، شک ندارم خودشم خیلی خوب میدونه که تیرش ، به سنگ نه ، بلکه به قلب من میخوره .

داخل کافی شاپ میشم ؛ همون فضای خفقان آور.

بچه ها انگار حضور من و کیانو از یاد بردند ، انقدر مشغول بگو بخندن که حتی نشستن من روی صندلی هم توجه اشونو جلب نمیکنه .

به ساعت مچیم نگاه میکنم ساعت ده دقیقه به دو ظهر هست و من نهایتا تا دو و نیم اجازه ی بیرون موندن دارم.

سقلمه ای به پهلوی مستانه میزنم… با خنده به سمتم برمیگرده ، با استرس میگم :

-ساعت دو ظهر شد نمی خواین برگردین ؟ 

رمان نوازش خیالی

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

فرمیسک

رمان فرمیسک پارت 29

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *