خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت سوم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت سوم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

سمیرا با دیدنم با عصبانیت ساختگی رو بر می گردونه و خطاب به مارال میگه:
_انگار یه بی وفا داره به سمتمون میاد.

با لبخند به صورت بی روحم رنگ می بخشم ؛ خم میشم و گونه اش رو می بوسم که با این کار رسما خشکش می زنه:
_فکر کنم یه نفر دیگه رو جای آرام اشتباه گرفتم.

تنها صندلی باقی مانده رو اشغال می کنم و برعکس همیشه که با غرولند می نشستم و از همون بدو ورود عصبانی بودم ، این بار فقط با لبخند روی لبم به سمیرا نگاه می کنم و با ظاهری خونسرد جواب میدم:
_اشتباه نگرفتی ، خودمم .

ابروهای ظریفش رو که با یه دقت کوتاه میشد فهمید دست کاری شده رو بالا می ندازه و با اون هوشش که همیشه برای کشف افراد بالا بود میگه:
_اون آرامی که من می شناسم کسی و بوس نمی کرد و از راه نرسیده لبخند ملیح تحویل کسی نمی داد.

مارال برای عوض کردن بحث دستش رو به نشونه ی کافیه بالا می بره و با اخم ساختگی که اصلا به صورت مهربونش نمیاد خطاب به جفتمون میگه:
_شد یه بار بیاین کافه و یه بحث درست و مفید بکنید .

سمیرا که گویا تنها بحث مفیدش کنکور بود مثل همیشه استرس می گیره و استرسش رو سر انگشت های کشیده ی دستش خالی می کنه:
_گفتی بحث مفید یاد کنکور افتادم ، من امسال رو حتما پشت کنکور می مونم نگین نگفتی . دیشب تا خود صبح با یه مسئله ی ریاضی کلنجار می رفتم اما اصلا نمی دونم چی هست که بخوام حلش کنم .

مارال که بین سه تامون از همه زرنگ تر بود خنده ای می کنه و میگه:
_بگو ببینم کدوم مسئله؟

با این حرفش سمیرا دست توی کیف بزرگ سفید رنگش می کنه و دفتر و خودکاری بر میداره ، صفحه ی اول دفتر رو باز می کنه و مسئله ای رو نشون مارال می ده .

کنجکاو سر خم می کنم و به مسئله ی آشنا نگاه می کنم . منتظرم تا مارال حلش کنه اما هر دقیقه که می گذره صورتش بیشتر در هم میره و در نهایت خودکاری که به دست گرفته بود رو رها می کنه و میگه:
_این درس و اصلا یادم نمیاد.

لبخند کمرنگی روی لبم می شینه و به عقب بر می گردم و روزی که هامون باهام درس کار کرد و تاکید وار این مسئله رو چندین و چند بار با راه حل های متفاوت برام توضیح داد .

خودکار رو بر می دارم و با فشار آوردن به ذهنم سعی می کنم صدای هامون رو توی سرم پِلی کنم و کم کم اعداد و ارقام اون روز جلوی چشمم سر می گیره و من هم خواه ناخواه اون مسئله رو روی کاغذ حل می کنم و کلمه به کلمه ی توضیحات هامون رو تکرار می کنم و در نهایت باز هم مثل هامون نفسم رو بیرون می فرستم و خودکار رو رها می کنم .

سرم رو که بلند می کنم و با دو جفت چشم متعجب رو به رو می شم .
هم مارال هم سمیرا رسما دهنشون باز مونده ، به این حالشون می خندم و با غرور ساختگی سرم رو می چرخونم.

قبل از مارال سمیرا از شوک در میاد و با صدایی آغشته به احساس مختلف از جمله تعجب و عصبانیت میگه:
_این مار هفت خط و خال که خودشو به موش مردگی میزنه ما رو هم تحریک به درس نخوندن میکنه ببین چه نخبه ای بوده که زده رو دست تو مارال .

پشت بند حرفش خم می شه و وحشیانه کف دست هام رو نگاه می کنه:
_تقلبی چیزی هم ننوشته پس این منگل چطوری این مسئله رو مثل آب خوردن حل کرد.

از حرکاتشون خنده ام می گیره:
_اگه می ذاشتی توضیح بدم بهت می گفتم که چند وقت پیش مامانم هامون و مجبور کرد باهام درس کار کنه اونم یکی از سوال هایی که باهام کار کرد این بود .

مارال با شک چشم هاش رو ریز می کنه و می پرسه:
_هامون پسر بزرگ صاحبخونه اتونه؟

به جای من سمیرا جواب میده:
_آره دیگه خنگ، همون که دکتره خارج درس خونده . شیر مادر حلالش ، منو بگو فکر می کردم از این دکتر آبکی هاست که با پول مدرک می گیرن .

مارال نگاه چپی حواله ی سمیرا می کنه و با سرزنش میگه:
_تو کی می خوای دست از قضاوت آدم ها برداری ؟ هر آدم موفقی و که می بینی فکر می کنی کلاهبردار و شیاده .

سمیرا با غرور سینه سپر می کنه و مطمئن از خودش جواب میده :
_چون من تجربه ام بالاست ، نگاه روانشناسی دارم ، مثل دیوونه ها به هر کسی اعتماد نمی کنم .

لبخند تلخی می زنم و با کلام زهرآلودم وارد بحث شون می شم :
_به نظر منم اعتماد نکنی خیلی بهتره ، یهو از پشت سر چنان خنجری می خوری که وقتی سر بر می گردونی می بینی خنجر رو همونی زده که بهش اعتماد داشتی.

مارال که منظورم رو می فهمه نگاه مغموم و متاسفش رو به من می دوزه ، اما سمیرا بی خبر از همه جا موهای لختش رو که آزادانه از زیر شال سفید رنگش بیرون بود رو حالت میده و می گه :
_خنجر و این حرفا برای دخترای لوس و ضعیفه من خودم چهار چشمی حواسم به همه هست تا کسی دست به جیب برد قبل از این که خنجر در بیاره کیش و ماتش کنم .

تلخ می خندم ، زمانی من هم دقیقا همین حرف ها رو می زدم ؛ معتقد بودم اتفاق های بد برای دیگرانه . ته غم و غصه ام ختم می شد به موبایل و مدل مو و امکانات بی ارزشی که نداشتم اما الان ، خودم پا جای پای همون دختر هایی گذاشتم که مسخره اشون می کردم .
یادمه یکی از معلمامون می گفت تا کفش کسی رو به پا نکردی راه رفتنش رو مسخره نکن. چقدر بی اهمیت از کنارش عبور کردم اما الان می فهمم این حرف یه درس زندگیه.
درسته که این بلا از سهل انگاری خودم به سرم اومد اما من فکر همچین پیشامدی رو نمی کردم پس توی زندگی ممکنه هزار و یک بلا سرت بیاد که فکر می کردی مختص به دیگرانه.
چشم باز می کنی و می بینی همون کفش پاره رو به پا کردی و برای رسیدن به خوشبختی به هر طرفی می دوی ، بقیه شاید به وضعیت تو بخندن اما اونا نه تا حالا کفش پاره رو به پاشون کردن ، نه برای زندگی جنگیدن پس خیلی راحت می تونن قضاوت کنن .
سمیرا هم مثال من فکر می کرد اون قدر قوی و زرنگ هست که از کسی خنجر نخوره و شاید اون لحظه از ته دل آرزو کردم این عقیده اش هیچ وقت مثل من به یک باره روی سرش خراب نشه .

خصمانه به مادرم نگاه می کنم و با صدایی که ولومش از اختیارم خارج شده پرخاش می کنم :
_چرا هیچ وقت منو آدم حساب نمی کنی ؟ درک نمی کنم تو از بریدن و دوختن خسته نشدی ؟ من نمیام. خودت قول دادی خودت تنها برو.

با درموندگی دستش رو روی پاش می کوبه و می ناله:
_ای خدا این دختر هر بار یه ساز می زنه از منم می خواد هر بار به ساز اون برقصم .

با دوختن چشمهای سیاهش که حالا با وجود چین و چروک از زیباییش کاسته شده بود به چشم هام دوباره من رو مخاطب قرار میده و می خواد با تکرار خواسته اش قانعم کنه :
_من حالا به ملیحه چی بگم ؟ هان ؟ تو که صبح تا شب با هاله و هاکان تو یه کاسه غذا می خوری حالا چی شده که از مهمونی رفتن خونه اشون سر باز می زنی ؟ زن بی چاره دعوتمون کرده منم قبول کردم مگه ما کم رفت آمد داشتیم که حالا تو ترش می کنی که نمیرم ؟ ببینم با هاله قهر کردی ؟

با کلافگی موهام رو به چنگ می گیرم ، من با کدوم زبون و ایما و اشاره به مادرم می گفتم چشم تو چشم شدن با هاکان برام مرگ آوره؟ با چه زبونی می گفتم سختمه با مردی که بهم تعرض کرده سر یه سفره بشینم و سنگینی نگاهش رو تحمل کنم و با شنیدن صداش خاطرات اون شب لعنتی رو برای خودم تداعی کنم ؟ چطور می فهموندم زندگی و آینده ی دخترش به دست هاکان نابود شده؟

دوباره با اصرارهاش روی روانم خط می ندازه :
_من حرف ناحساب حالیم نمیشه آرامش ، حالا که قول دادم برو یه لباس درست حسابی تنت کن چون حوصله نداری یه خورده دیر تر میریم ، زیاد هم نمی شینیم به بحث کردن اما دعوت رو باید اجابت کرد. زشته که نریم، وقتی زن بیچاره تدارک دیده این همه داره بهمون محبت می کنه. حالا هم که شام مهمونمون کرده اوقاتمونو تلخ کنیم و نریم ، خدا رو خوش میاد ؟

دیگه توان بحث کردن ندارم ، امشب رو کنسل می کردم فردا شب ، فرداشب رو کنسل می کردم هزار و یک شب دیگه.
ما کم رفت و آمد نداشتیم که متاسفانه زیر سایه ی همین رفت و آمد هم من به هاکان اعتماد کردم .

سر تکون میدم ، تازگی ها زود تسلیم می شدم ، انگار نه انگار همون آرامش لجباز و یک دنده ام. بعد از اون شب من با خودم هم غریبه شدم ، انگار به جسمم یه روح ناشناخته دمیده شده ، یه روحی که زمین تا آسمون با شخصیت لجباز و یک دنده ی گذشته فرق داشت .

مادرم با آسودگی نفسش رو آزاد می کنه و همون طوری که دست چروک شده اش رو به موهای نامرتبم می کشه با مهربونی میگه:
_آفرین دختر قشنگم ، روی مادرتو زمین ننداختی .

بی حوصله در جواب دست نوازش گرانه اش فقط سر تکون می دم و از جا بلند می شم .

کاش این دست نوازش گر هر زمان بود ، تا می دونستم یه حامی دارم که حمایتم می کنه.
حتی اگر خطا کار باشم ، اما افسوس که الان فقط می تونستم توی دلم خطاب به مادرم دردهامو فریاد بزنم و در ظاهر لام تا کام حرف نزنم مبادا بی عفت خطاب بشم و شیر مادری که خوردم حرام بشه .

از کمد سفید رنگ که پریدگی های رنگش به وضوح پیدا بود تونیکی رو بیرون می کشم ، اصولا لباس هام خلاصه میشد توی بلوز و نیم تنه های اسپورت و شلوار های شش جیب و یا تنگ اما صدقه سر لباس های مامان پسندم که گاهی از سر کار می دید و می خرید ، چند لباس پوشیده داشتم که امشب یکی از اون ها رو برای اولین بار پوشیدم.

جلوی آیینه می ایستم ، تن خور لباس توی تنم عالی ایستاده و این یعنی مادرم مثل هر بار سایزم رو دقیق انتخاب کرده .
با فکر این که این لباس بهم میاد و ممکنه هاکان با دیدنم حتی از گوشه ی ذهنش نزدیک شدن به من عبور کنه ، فورا نگاه از آیینه می گیرم و دوباره توی کمدم رو بازرسی می کنم اما هر چی بیشتر می گردم ، کمتر لباسی رو پیدا می کنم که وضعیتش راضیم کنه .
ناچارا به همون پیراهن بنفش قناعت می کنم و شالی متناسب باهاش رو روی سرم می اندازم و از اتاق بیرون می رم .

مادرم گویا آماده بود تا به اتاقم بیاد و زنگ رفتن رو به صدا در بیاره اما با دیدن من ، لبخندی با رضایت به سر تا پام می زنه .
لابد ته دلش از این که دخترش لباس های کوتاه نمی پوشه و کم حرف می زنه خوشحاله ، فکر می کنه الان دختر نمونه ای شدم ، ابریشمی اش رو صاف می کنه و وقتی مطمئن میشه تاری از موهاش بیرون نیست دل از خونه می کنه و هر دو به طبقه ی بالا می ریم .

چند تقه به در می زنم و خودم رو برای رویارویی با یه شب سخت آماده می کنم.
شاید من اولین دختری بودم که این طور تحمل می کردم و پا به خونه ی متجاوزگرم می ذاشتم اما اون لحظه ، فقط خدا عالم بود ته دلم چه آشوبی به پاست.
خدا عالم بود چه طور دیوونه میشم وقتی فکر گره خوردن نگاهم به نگاه آبی شیشه ایش به ذهنم میاد .
خدا عالمه صحنه های اون شب چطور مثل کابوس جلوی چشمم تداعی میشه و من فقط مجبورم سکوت کنم و برای خفه نگه داشتن اشک هام ، لب بگزم و دم نزنم.

در توسط هاله باز میشه ، با دیدن ما با شعف از جلوی در کنار میره و خطاب به مادرم میگه:
_خوش اومدی خاله زهرا جون.

مادرم داخل میره و با هاله و خاله ملیحه رو بوسی می کنه اما من ، توان قدم گذاشتن به اون خونه رو ندارم.
محو و مات خشکم زده و نمی تونم قدم از قدم بردارم ، هاله با صمیمیت همیشگیش دستم رو می کشه و تقریبا وادارم می کنه تا باهاش روبوسی کنم و همون طور گلایه وار شروع می کنه :
_تازگیا تحویل نمی گیری ، نمی دونم چه خبری شده با کیا می پری که رفیق قدیمی تو فراموش کردی . الان هم که اومده رغبت پا گذاشتن به خونه ی ما رو نداری .

سعی می کنم با لبخند از اون حالت فاصله بگیرم :
_مگه میشه تو رو فراموش کرد رفیق قدیمی ؟ چند روز بی حوصله بودم فقط همین !

نگاه منتظر و لبخند روی لب های خاله ملیحه مجابم می کنه به سمتش برم و باهاش روبوسی کنم. مادرانه گونه ام رو می بوسه و من با خودم فکر می کنم با چنین مادری و تربیت های به جاش ، چرا باید پسری مثل هاکان به دنیا بیاد که روزی بتونه زندگی یه دختر رو به تباهی بکشونه .

همگی وارد پذیرایی میشیم ، با احتیاط قدم بر می دارم و گارد گرفته و با ترس دنبال شکارچی می کردم که چشمم قفل روی هامون میشه .

اون بلوز سفید و شلوار خوش دوخت مشکی ، استایلش رو از هر زمان مردونه تر کرده . روی مبل نشسته و با گوشی آخرین مدلش سرش گرمه که با صدای خوش آمد گویی های خاله ملیحه توجهش به ما جلب میشه ، لبخندی رو مهمون لب های خوش فرمش می کنه و اخمی که جزئی از صورتش بود رو باز می کنه .

بدون مکث بلند شده و به مادرم سلام می کنه ، طبق معمول هم مادرم با دیدن هامون لب هاش به خنده ای عمیق باز میشه و با دلی خوش احوالش رو می پرسه ، از نظر اون هامون نشونه ی بارز یه انسان واقعی بود و همیشه می گفت اگر این بچه ها زود پدرشون رو از دست دادن اما خداروشکر هامون براشون کم از پدر نبوده ، هر چند من مخالف بودم ، چون کمتر زمانی رو می دیدم که هامون به طبقه ی پایین بیاد و بخواد با خانواده اش صحبت کنه ، همیشه توی لاک خودش بود و هر کس که می دید فکر می کرد کسی رو جز خودش آدم حساب نمی کنه ، هر چند این تفکراتم برای قبل از این بود که بفهمم هامون روزها به روستا یا پرورشگاه ها میره و کودک ها رو رایگان معاینه می کنه .

طبق معمول نیم نگاهی به من می ندازه و با تکون دادن سر ، سلامی رو زمزمه می کنه که به همون آهستگی جواب می دم .

خاله ملیحه با مهمون نوازی ما رو به سمت مبل های سلطنتی زرشکی رنگ که به تازگی خریده بودن هدایت می کنه.
بر عکس همیشه از بودن در اون جمع معذبم ، بدتر از همه حضور هاله کنارم هست .
با این که دختر خوبی بود اما نگاه کردن به چشم هاش من رو یاد چشم های برادرش می انداخت و و حالم رو خراب تر می کرد .

دقیقا همون چشم ها با همون رنگ آبی که شاید زیبایی عجیبی داشت اما بعد از اون شب من احساس می کنم از این رنگ چقدر بیزارم.

از نشستن مون دقیقه ای نگذشته که هاکان به جمع می پیونده. دلم رو خوش کرده بودم که نیست اما با دیدنش فهمیدم که همه ی اون امید هایی که به خودم داده بودم امید واهی بوده.
به مادرم سلام می کنه ، خودم رو مشغول صحبت با هاله نشون میدم و وانمود می کنم متوجه ی هاکان که درست مقابلم ، کنار هامون نشسته نشدم.
هر چند وانمود کردنم ، با لرزیدن دست هام و رنگ پریده ام چندان هم موفق نبود و حال آشفته ام از چشم هامون دور نموند :
_آرامش؟

با صدای هامون همه سکوت کردن حتی هاله که متوجه نبودم با هیجان چی داره تعریف می کنه.
سنگینی نگاه همه به سمت من کشیده شد ، سنگین ترین نگاه هم متعلق به هاکان بود که عرق سردی رو روی تیرک کمرم نشونده بود.
سعی می کنم حواسم رو به هامون بدم و در پاسخ به صدا زدنش ، با صدای آرومی میگم :
_بله ؟
اشاره ای به دست هام می کنه و می گه :
_دستات می لرزه ، رنگ و روی صورتت هم نرمال نیست . مریضی ؟

هاج و واج نگاهش می کنم ، لعنتی کاش انقدر دقت نداشت ، اون جو سنگین حالم رو خراب تر کرد.
لب های خشک شده ام رو با زبون تر می کنم و جواب میدم :
_خوبم، فقط این روزها یه کم بی حالم همین !

نگاهش با دقت بیشتری به صورتم دوخته میشه و در نهایت خطاب به هاله میگه :
_برو وسایل منو از بالا بیار معاینه اش کنم.

هاله ، با غرولند از جا بلند میشه و در همون حال میگه:
_بابا این از منم سالم تره ، الکی منو می کشونی تا بالا این وسط من تلف میشم .

اعتراضش با یه چشم غره از طرف هامون خاتمه پیدا می کنه و بدون حرف میره تا وسایل رو بیاره.
مادرم با نگرانی می پرسه :
_الان که هامون گفت منم نگران شدم ، خوبی مامان ؟
با این سوال ، ناخودآگاه چشمم به سمت هاکان که با نگرانی به من خیره شده بود ، سوق پیدا می کنه و در جواب مادرم فقط میگم :
_خوبم.

نگاه سنگینم رو گویا فقط هامون حس می کنه که با اخم ، نگاهش رو بین من و هاکان می گردونه و انگار می خواد کشف کنه بین ما چه اتفاقی افتاده .

سرم رو پایین می ندازم ، طولی نمی کشه که در باز میشه و هاله نفس زنان در حالی که کیف پزشکی هامون رو به دست داره داخل میاد.

هاله: کاش یه آسانسور واسه این ساختمون لامذهب بذارید ، بابا ملت خونه اشون دو طبقه است برای کلاسش هم شده آسانسور می ذارن اون وقت ما نداریم.

هامون : غر نزن ، راه رفتن برای سلامت خوبه ، اگه به تو باشه زخم بستر می گیری.

همزمان با تموم شدن ،دستش رو به پاهاش کشیده و بلند شد ، هاله پشت چشمی نازک کرده و هامون نگاهش رو حواله ی من می کنه و با لحنی که اجازه هیچ اعتراضی رو نمیده صدای بمش رو که گویای مردونگی صاحبش هست به گوشم می رسونه :
_بیا توی اتاق .

سری تکون میدم ، حداقل بهتر بود از موندن زیر نگاه سنگین هاکان .
دنبال هامون می رم ، وارد اتاق خاله ملیحه که بزرگ ترین اتاق با یه تخت دو نفره و وسایل لوکس کرم رنگ بود می شیم .
در رو می بنده و اشاره به تخت می کنه و مختصر و کوتاه میگه:
_بشین .

بدون حرف روی تخت می شینم ، در کیفش رو باز می کنه و در همون حال می پرسه:
_علائم سرماخوردگی رو که نداری ؟
سرم رو به علامت منفی تکون میدم ، گوشی پزشکی رو از توی کیفش بیرون میاره و کنارم می شینه. کاش می تونستم بگم این کار ها لازم نیست ، درد من مشخصه و درمان نداره .
ازم می خواد پشتم رو بهش بکنم و نفس عمیق بکشم .
نفس عمیق می کشم نه به خاطر حرف هامون ، به خاطر پایین دادن بغضی که چشم هام رو نم زده کرده و گلوم رو دردناک !
من این جا چی کار می کردم ؟ توی خونه ی کسی که بهم تعرض کرد چی کار می کردم ؟
کدوم دختری مثل من احمق بود که با وجود تعرضی که بهش شد مثل ترسو ها سکوت کنه و دم نزنه ؟
کدوم دختری مثل من صورتش رو با سیلی سرخ نگه می داره و طوری رفتار می کنه که انگار هیچ چی نشده و از چنین خطایی چشم پوشی می کنه ؟ خودش ذره ذره نابود میشه اما حاضر نیست رسوا کنه .

هامون ، شاید منطقی ترین آدم این خانواده بود ، اگه بهش می گفتم منو مقصر نمی دونست ، حتما باور می کرد .

ازم می خواد که بر گردم ، بر می گردم و خودم رو برای گفتن سخت ترین حرف دنیا اماده می کنم .
برخورد انگشت شصتش رو به پوست صورتم حس می کنم،دستاش داغه و مطمئنا متوجه سردی تنم می شه که نگاه گذرایی به چشم هام می نداره پلکم رو کمی پایین می کشه.
اخمی که چاشنی صورتش هست ، جسارتم رو کم می کنه اما توی اون لحظه تصمیم گرفته بودم که به هامون بگم .
_مشکلی نداری ، کم خون هم نیستی ولی انگار به تغذیه ات نمی رسی که رنگ و روت پریده .

با صدای ضعیفی می گم:
_من…

سکوت می کنه و با اخم مزین شده ی صورتش بهم خیره میشه .
اون صورت جدی و چشم های سیاهش که منتظر به من دوخته شده ، حرف زدن رو برام دشوار می کنه. هیچ وقت با هامون رابطه ی خوبی نداشتم چون حس می کردم من رو جز آدم ها حساب نمی کنه و همین غرورش باعث شده بود باهاش سر جنگ داشته باشم.
از من و من کردن من خسته میشه و میگه:
_تو چی ؟

کلمات سر دلم می چرخن اما بیرون نمیان . مگه آسون بود حرف زدن راجع به چنین قضیه ای ؟ آسون بود شرح رابطه ی اجباری برای کسی که مطمئن نبودم قضاوتش به نفع من باشه.
آسون نبود حرف زدن راجع به اون شب .
نفسی که توی سینه ام حبس شده رو بیرون می فرستم و میگم:
_هیچی.

اخم میون ابروهای سیاه و مردونه اش بیشتر میشه، طوری که گوشه ی چشم هاش چین میوفته.
با صدایی که از هر زمان بیشتر مردونگیش رو به رخ می کشه میگه:
_حرفتو تموم کن ، خوشم نمیاد از حرف زدن نصف و نیمه .

بین دوراهی گفتن و نگفتن گیر می کنم ، اگه می گفتم و به من انگ بدکاره می زد و پشت برادرش در میومد چی ؟ اگه با یه تعریف دیگه قضیه رو کف دست مادرم می ذاشت چی ؟ اون هم هامون که تصورش از من یه دختر خوش گذرون بود که هر روز با یک نفر تیک می زنه.
به اجبار می خندم و می گم :
_هیچی، خواستم بگم هر زمان وقتت آزاد بود بازم باهام درس کار کن ، هفته ی دیگه کنکورمه.

همراه با لبخند چشم هاش ، یک تای ابروش بالا می پره :
_جالبه ، حس می کنم عوض شدی.

خنده ام رو به عادت همیشه ، عمیق و دندون نما می کنم :
_همیشه هفته ی آخر هر کسی رو به استرس می ندازه .

گوشه ی لب هاش کمی به بالا متمایل میشه و من مطمئن نیستم لبخند زد یا پوزخند .
وسایلش رو که جمع می کنه، زودتر از اون از اتاق بیرون میرم .
قبل از همه خاله ملیحه می پرسه :
_بهتری عزیزم ؟

با لبخند می خوام بگم که خوبم اما حس کردن نگاه هاکان ، مسیر حرفم رو عوض می کنه:
_فقط کمی حالت تهوع دارم ، اگه بتونم بخوابم بهتر میشم.

هاله با اعتراض میگه:
_نمیشه ، لابد گرسنه ات شده الان سفره رو آماده می کنم.

قبل از من صدای بمی از پشت سرم ، مانع بلند شدن هاله میشه :
_خواب براش بهتره هاله ، به جای سفره انداختن یه سینی غذا براش آماده کن هر وقت بیدار شد و میل داشت می خوره .

از شنیدن این حرف لبخندی روی لبم میاد که از چشم هامون دور نمی مونه .
هاله بدون اعتراض سری کج می کنه و با گفتن باشه ، مثل همیشه از هامون اطاعت می کنه .
این بار نوبت مادرمه که ابراز نگرانی کنه و با حرف هاش بیشتر کلافه ام کنه :
_تو که از سر شب خوب بودی مادر چت شد یهو ؟
مکث می کنم ، کاش با این نگاه خیره ام می فهمید چه عذابی رو دارم تحمل می کنم با ایستادن زیر ذره بین هاکان .
آب دهانم از بس استرس داشتم خشک شده و حرف زدن رو برام دشوار کرده. با این وجود به خودم فشار میارم تا یه جمله بگم:
_مال استرس کنکوره مامان ، اگه بخوابم خوب میشم .

خاله ملیحه با لبخند مهربونی میگه:
_حق داره ، هاله هم وقتی می خواست کنکور بده از استرس از خواب و خوراک افتاده بود.

انگار این حرف تا حدودی مادرم رو قانع می کنه :
_پس برای همینه که این روزها غذا نمیخوره ، باشه مادر تو برو ، منم یه کم دیگه برات غذا میارم. تو راحت استراحت کن.

مثل زندانی که حکم آزادش صادر شده ، لبخندی می زنم و بدون حرف و مکث از اون خونه بیرون میام .
تکیه ام رو به در می زنم و نفس عمیقی می کشم.
همین یک ربع حضورم زیر سقفی که هاکان درش نفس می کشید ، چنان انرژی رو از من تحلیل برده بود که توان ایستادن روی پاهام رو نداشتم .
چقدر بد بود یه درد بزرگ روی سینه ات داشته باشی و نتونی بیان کنی . دردی که نه تنها علاج نداره ، بلکه هر روزی که می گذره ، بزرگ تر میشه.

با پشت دست عرق جمع شده روی پیشونیم رو پاک می کنم ، عزمم رو جزم کرده و به طبقه ی پایین میرم .
وارد میشم ، می خوام در رو ببندم که پای کسی لای در قرار می گیره.
سرک می کشم و با دیدن هاکان که بی پروا به داخل هلم می ده و در رو می بنده، وحشت تمام وجودم رو پر می کنه .
طوری قدرت تکلمم رو از دست میدم که توان فریاد زدن هم ندارم. فقط با ترس چند قدمی به عقب بر می دارم .
به سمتم میاد و با هر قدم کابوس اون شب رو برام زنده می کنه. امشب هم درست مثل همون شب چشم هاش رگه های قرمز داره.

پوست سفیدش قرمز شده ، همون طوری که بهم نزدیک میشه ، شمرده شمرده میگه:
_می خوای منو عذابم بدی ؟ با کارهات می خوای منو بکشی ؟

پشتم به دیوار می خوره ، مطمئنم از ترس رنگ به رخم نمونده.
لب هام خشک شده و حرف زدن دشوار . فقط با وحشت نگاه می کنم و لحظه به لحظه نزدیک شدنش رو می بینم مثل شکاری که توی تور شکارچی افتاده می لرزم .

هاکان: حتی فرصت نمیدی تا باهات حرف بزنم ، می خوای انتقام بگیری ؟ برای همینه که انقدر بینمون فاصله می ندازی ؟

وقتی حس می کنم فاصله اش باهام اندازه ی دو قدم شده با صدای ترسیده و وحشت زده ای زمزمه می کنم :
_برو بیرون !

هاکان: چرا ؟ تحمل دیدنم رو نداری ؟ خواستم درکت کنم برای همین به جفتمون یه فرصت دادم اما تو لحظه به لحظه از من دورتر میشی. من اون شب…

میون کلامش هیستیریک داد می زنم :
_اون شب رو یاد من نیار…

هاکان : اما تو چه بخوای چه نخوای مال من شدی ؛ همه چیزت مال من شده. دیگه اجازه نمیدم بینمون فاصله بندازی آرامش ، دیگه کافیه !

تا بخوام بفهمم منظورش از این حرف ها چیه ، بازوهام اسیر دست های کثیفش میشه و صورتش برای شکستن حریم ها به صورتم نزدیک میشه.
اندازه ی تمام دنیا می ترسم ، اگه اون اتفاق بار دیگه تکرار می شد این بار دووم نمیاوردم.

با وحشت می خوام فریاد بزنم که می فهمه و دستش رو جلوی دهنم می ذاره :
_هیش ! سعی نکن داد بزنی آرامش ، من نمیخوام دیگه با اجبار اون کار رو باهات بکنم ، فقط می خوام تو دوستم داشته باشی .

جیغ می زنم اما صدام به خاطر دستی محکم جلوی دهنم رو گرفته خفه میشه.
تقلا می کنم و مثل اون شب با چشم های اشکی و ملتمس نگاهش می کنم .
دوباره اون چشم های آبی با رگه های قرمز ، دوباره نفس هایی که به پوست صورتم می خوره . دوباره منی که اسیر شدم و نمی تونم فریاد بزنم .
کاش می گفتم ، کاش به هامون می گفتم ، کاش به پلیس می گفتم.

داره مقابل صورتم حرف می زنه اما من صداش رو نمی شنوم ، نمی خوام که بشنوم .
چشمم به بطری شیشه ای روی میز تلویزیون میوفته، دستم رو دراز می کنم و به سختی بطری رو بر می دارم. متوجه نمیشه صداش بلند تر به گوشم میرسه :
_گوش میدی به من آرامش ؟ من نمی خوام تو رو از دست بدم ، من نمی خوام تا آخر عمر این نفرت نگاهتو تحمل کنم ، نمی خوام ازت فاصله بگیرم .

دستم رو دور بطری حلقه می کنم و با نفرت نگاه به هاکان می دوزم . اگه جلوی دهنم رو نگرفته بود توی صورتش تف می نداختم .

نمی دونم با اون بطری شیشه ای می خوام چی کار بکنم ! احمقانه بود که دستم رو برای چنگ زدن به هر ریسمونی دراز می کردم .

به بازوم تکونی میده و دوباره میخواد با صداش حس مرگ رو بهم القا کنه :
_بهت گفتم پای کارم هستم ، گفتم نمی ذارم سرافکنده بشی گفتم عقدت می کنم اما تو حتی به حرفم گوش نمیدی.

با هر کلمه چنان نفرتی به قلبم رسوخ می کنه که احساس می کنم از اون قلب چیزی جز یه تیکه سنگ سیاه باقی نمونده.
دیگه با نگاهم التماس نمی کنم ، چشمای سیاهم فقط رنگ نفرت داره.
هر چقدر سعی دارم به عقب هلش بدم بیشتر تن کثیفش رو نزدیک به حس می کنم .
برای مهار کردنم سعی می کنه دست هام رو بگیره که با پام ضربه ای بهش میزنم .
از درد دولا میشه و آخی از ته دل می گه.
از شل شدن حلقه ی دستاش استفاده می کنم و به سمت در می دوم ، طوری می دوم که نزدیک در پام سر می خوره و سکندری می خورم . خودم رو نمی بازم اما دستم به دستگیره نرسیده بازوم کشیده میشه و محکم به عقب پرت میشم .

نگاهش خیره به دیوار مقابل و فکرش جایی دور تر آن خانه و جمع خانوادگی است.
اگر به خاطر احترام بزرگ تر نبود اصلا حاضر نمیشد خلوت خود را با نشستن در جمع بشکند .
نگاهش به دیوار سفید و افکارش حوالی کودکانی پرسه می زند که امروز دیده بود . کودکانی که برای زنده ماندن از کودکی خود گذشته اند .
یاد صحبت های امروز محمد بهترین رفیقش میوفتد که چطور خیره به آن کودکان از درد آنها می گفت :
_فکرش رو بکن ما پنج ساله بودیم دغدغه امون چی بود! فوقش ناراحت میشدیم چرا بابامون اون تفنگی رو که می خواستیم برامون نخریده اما اینا رو ببین ، دارن تلاش می کنن که زنده بمونن .
وقتی ما توی خونه ی گرم و نرممون نشستیم یه بچه ی هشت نه ساله از بوق سگ کار می کنه. هیچ کس هم چشمش به اون بچه نمی رسه تا ببینه گرسنه است ، تشنه است مریضه.

ذهنش به یاد می آورد که خیره به پسری که با ولع غذای پس مانده را می خورد در جواب دوستش گفت :
_باید یه کاری براشون بکنیم .
و خوب به خاطر دارد جواب محمد چطور دلش را سوزاند :
_مگه یکی دوتان ؟ می دونی من چند وقته دنبال این بچه هام ؟ بخوای سر جمع بزنی توی کل دنیا میلیون ها بچه هست که بچگی نمی کنه. ما می تونیم مرحم زخم چند نفرشون بشیم ؟

حسی ته دلش او را از انسان بودنش بیزار می کند ، دلش می خواهد برای کودکان کاری که امروز فقط یک جمعیت کوچکی از آن ها را دیده بود کاری بکند .
ته ذهنش بودجه اش را سر هم بندی می کند و با سخاوت تمام آن ها را برای خرج کودکان محاسبه می کند .
حالا که نمی توانست همه را نجات دهد ، نجات بخشی از آنها می توانست باعث خوشحالی کلی کودک بشود.
می توانست به آن ها روزهایی را هدیه بدهد که بتوانند کودکی کنند ، به مدرسه بروند .
با انگشت شصت و سبابه چشم هایش را ماساژ می دهد .
باید خیلی کار می کرد ، هر چند اگر از مداوای اهالی روستاهای دورافتاده کنار می کشید ، می توانست کمی هم که شده وقتش را آزاد کند .

با صدای فریادی نگاه از دیوار سفید می گیرد و به اطراف نگاه می کند.
ظاهرا کسی جز او متوجه ی صدا نشده بود. مادرش و زهرا خانم همچنان غرق صحبت بودن ، هاله هم در آشپزخانه مشغول چیدن میز شام.
آرامش هم به طبقه ی پایین رفته بود و هاکان هم بعد از گفتن اینکه دوستش پشت در حیاط دنبالش آمده خانه را ترک کرده .

وقتی تمام اعضای خانواده را از نظر می گذراند به خود این اطمینان را می دهد که آن صدا یا توهم بوده یا متعلق به جایی دور از این ساختمان.

با صدای هاله که خبر از آماده شدن شام می دهد ، زهرا خانم دست از صحبت بر می دارد.
ملیحه خانم زودتر از جا بر می خیزد و با مهمان نوازی می گوید :
_ببخشید تا این ساعت طول کشید، بفرمایید سر میز شام .

زهرا خانم همان طور که از جا بلند میشود با دل نگرانی برای دخترش می گوید :
_اول یه سر به آرامش بزنم ببینم خوابش برده یا نه ، دلم پیششه !

با تمام شدن حرفش هاله با سینی غذا به سمتش می رود و با لبخند می گوید :
_اینم براش ببرید الان ناز کرده چشمش به دست پخت من بیوفته عقل از سرش می پره.

خاله ملیحه با لبخند به سینی در دست هاله که با سلیقه ی تمام در کنار ظرف برنج و قورمه سبزی اش ، ماست و ترشی محله گذاشته بود نگاه می کند و قدردان سینی را از او می گیرد و بعد از یه تشکر جانانه از دری که هاله برایش باز نگه داشته بود بیرون می رود .

هامون بی حوصله از جای بر می خیزد ، افکار آشفته اش نیازمند یک سکوت پر قدرت بود تا آرام بگیرد .
نگاه به ملیحه خانم که برای پذیرایی بهتر به هاله یاد می دهد چطور رفتار کند ، می اندازد و با صدای بم و مردانه اش نگاه هر دو را به سمت خود می کشاند :
_من میرم بالا مامان .

اعتراض ملیحه خانم همان لحظه بلند می شود:
_غذا نخورده کجا می خوای بری ؟
بی توجه به اعتراض مادرش ، جواب کوتاهی می دهد :
_میل ندارم ، باید کارامو انجام بدم .
قبل از این که ملیحه خانم فرصت اعتراض داشته باشد ، صدای شکستن و برخورد شی شیشه ای از طبقه ی پایین به گوش می رسد.

قبل از همه هاله تکانی از این صدای مهیب می خورد و با ترسی که در دلش افتاد می گوید :
_خدا بخیر کنه چی شده؟
رنگ نگاه ملیحه خانم هم به نگرانی می زند ، این وسط فقط هامون هست که اخم میان ابروان مردانه اش افتاده .
مکث بیشتر از آن را جایز نمی داند . کفش هایش را به پا می کند و در حالی که هر لحظه احتمالات ذهنش را مبنی از آن صدا بررسی می کند به طبقه ی پایین می رود .
در بسته است ، قبل از آنکه در بزند صدای گریه ی خاله به گوشش می رسد و حرف هایی که به خاطر گریه ی شدید به سختی قابل فهم هست :
_نترس مادر… نمی ذارم جوونیت تو زندان بگذره !

اون قدر با شدت هلم می ده که به زمین برخورد می کنم و این یعنی ضعیف شدن شکار . به عقب می خزم و با دیده ای که تار شده به قامت هاکانی نگاه می کنم که با قدم های آهسته به من نزدیک میشه .
از چشمهای شیشه ای آبی رنگش می تونم به راحتی انعکاس چشم های تاریک و وحشت زده ام رو ببینم .
بار دیگه نمی شد ، بار دیگه اون اتفاق نباید که می شد !
بار دیگه آرامشی باقی نمی موند ، حتی طوفان هم می خوابید ، تلاطم و آشفتگی هم می خوابید ، تنها چیزی که باقی می موند جسم سرد و بی روح دختری بود که از ترس قضاوت سکوت کرده بود ، که ای کاش فریاد می زد ، فریاد می زد و با بلندگو صداش رو به گوش همه می رسوند .
مردم عادت دارن به قضاوت های نا به جا، مردم عادت دارن به محکوم کردن چه گناهکار و چه بی گناه ، مردم عادت دارن با حرف هایی که حواله می کنن دل بشکنن و غرور رو خورد کنن ، عادت دارن قاضی بشن و حکم بدن . عادت دارن ببرن و بدوزن و در نهایت ، لباس بد فرم رو تن این و اون کنن .
وقتی می دونستم چرا سکوت کردم؟ منی که به حرف هیچ کس گوش نمی دادم چرا سکوت کردم و اجازه دادم بار دیگه اتفاق ها مرور بشه و مثل سرب داغ روی تنم بریزه؟

نفس هام سنگینه ، چشم هام لبالب پر اشک و دلم لبالب پر از خون اما برای دفاع خودم در مقابل این شکارچی ، گارد می گیرم و وقتی سعی داره با رفتار های آروم رامم کنه فریاد می زنم :
_تو رو خدا یکی کمـک…
ادامه ی حرفم توی گلو خفه می شه ، دستی که با قدرت جلوی دهانم رو گرفته بهم اجازه ی نفس کشیدن هم نمیده چه برسه به فریاد زدن .

تقلا می کنم اما اسیر شدم ، علارغم وحشی بودنم نمی تونستم از چنگال این بی صفت و نامرد بیرون بیام.

هاکان: کاریت ندارم ، به ولای علی کاریت ندارم داد نزن !
ساکت می مونم ، سکوتم بهش این باور رو میده که رام شدم ، که خوی سرکشم خوابیده . خبر نداره من در مقابل اون آرامش نیستم ، نمی تونم باشم .

_دستمو از جلوی دهنت بر می دارم اما داد نزن باشه.

با باز و بسته کردن پلکم بهش اطمینان می دم که داد نمی زنم.
تردید توی نگاه آبی رنگش حس می شه . به زور خودم رو کنترل می کنم تا روی صورت غربی ش بالا نیارم.
به زور خودم رو کنترل می کنم تا کنترل از کف ندم و بلایی سر خودم یا هاکان نیارم. حس می کنه آروم شدم ، محتاط دستش رو از روی دهنم بر می داره . طبق خواسته اش داد نمی زنم ، فریاد نمی زنم فقط به عقب می خزم تا فاصله بگیرم .
مانع نمیشه ، از جا بلند میشم همراه من بلند میشه و دلجویانه میگه :
_اگه همین طور آروم بمونی قول میدم همه چیز خوب میشه. اگه اجازه بدی باهات حرف بزنم قول می دم نفرتت رو کم کنم.

صداش رو می شنوم اما درکی روی کلماتی که صدای مردونه اش بیان می کنه ندارم .
نگاهم رو دور تا دور خونه می چرخونم ، دنبال راه فرارم . یه روزنه که از اون جا پا برهنه از این تاریکی وهم انگیز به سمت نور بدوم ، نوری که دور از این مرد و چشمهای آبی و صدای مردونه اش باشه .

نگاهم به قامتی ثابت شده که مانع میشه به فرار کردن از در فکر کنم. مطمئنم این بار هم جلوم رو می گیره. شاید سرکشی هام وحشی ترش کنه. شاید این بار رهام نکنه و تا به خودم بیام ببینم دوباره بین چنگال هاش اسیر شدم .
از تمام حرف های که زد فقط متوجه ی سوال آخرش میشم :
_حرف بزنیم ؟
نگاهش می کنم ، من چطور آدمی بودم ؟ علارغم کاری که باهام کرد الان روبه روش ایستادم . بدون این که سعی کنم تا مجازات بشه ، بدون این که کاری بکنم بهش فرصت دادم تا بار دیگه کارش رو تکرار کنه. منی که گذر از ذهنمم مبنی بر اینکه هاکان روبه روم قرار بگیره برام مرگ آور بود الان روبه روش ایستادم و می خوام به حرف هاش گوش بدم ؟
تعرض به جسم و روان یک دختر کم از جنایت بود ؟ من با این کارم قاتل روح رو آزاد گذاشته بودم.
امان که الان زمان فکر کردن به اما و ای کاش ها نبود ، الان برای جنگ با کفتار فقط باید از مکر روباه استفاده می کردم. باید با دم تکون دادن اعلام صلح می کردم ، بذار حس کنه من سرپوش روی نفرتم گذاشتم. اما اینو می دونم به هیچ قیمتی اجازه نمیدم کارش بدون مجازات بمونه.

کلافه از سکوتم سوالش رو دوباره تکرار می کنه :
_تو رو خدا ساکت نمون آرامش ، بذار برات توضیح بدم بذار توجیح کنم فقط بذار حرف بزنم همین.
سر تکون میدم ؛ آهسته و نامحسوس !
برقی که توب چشمهای نحسش می شینه نفرتم رو دو برابر می کنه .
اشاره ای به مبل می کنه :
_میشه بشینی ؟ قول میدم دستمم بهت نخوره کافیه دست از لجبازی برداری.

صدام از بس که بغض چنبره زده توی گلوم رو خفه کردم، گرفته. اونقدر عمیق که وقتی به حرف میام صدام برای خودم هم نا آشناست :
_می خوام آب بخورم .

دوباره حس تردید روونه ی چشم هاش
می شه. سخته اعتماد کردن به من ، اگه الان داد می زدم شاید می فهمید چقدر درد داره اعتماد کنی و نتیجه ی اعتمادت بشه یه خنجر که از پشت می خوره و کمرت رو خم می کنه.

وانمود می کنم ، وانمود می کنم که آرامش برگشته ، که طوفان خوابیده ، که رام شدم درست همون طوری که اون می خواد.
پا به آشپزخونه که جلوی درش ایستاده بودیم می ذارم و زیر نگاه سنگین هاکان به سمت کابینت های ام دی اف شده میرم ، لعنت به این خونه ی لوکس که پای حیوون صفتی مثل هاکان رو به زندگیم باز کرد .
دستم رو به قصد باز کردن کابینت بالا می برم که چشمم به چاقوی روی اپن میوفته.
نگاهم قفل روی اون چاقو در کابینت رو باز می کنم و لیوان آبی بر میدارم.
همه چیز رو فراموش می کنم ، مغزم از کار میوفته. تنها چیزی که چشمم می بینه اون چاقو با دسته ی سفید رنگه.
حتی تصور نمی کنم میخوام با اون چاقو چی کار بکنم.
شیر آب رو باز می کنم و لیوان رو زیر آب جاری شده می گیرم . باز هم نگاهم مثل آهن ربا جذب چاقو میشه .
لیوان پر میشه ، اون قدری که آب روی دستم سرازیر می کنه .
شیر رو می بندم و لیوان رو به لبم نزدیک می کنم. برای لحظه ای حس می کنم حتی خودم رو گم کردم . من کی بودم ؟ جوری ذهنم از کار افتاده بود که اگه اون لحظه کسی اسمم رو می پرسید بی پاسخ می موند.
لیوان رو پایین میارم و درست کنار چاقو می ذارمش . حتی دلیل این مکث و نگاهم رو به چاقو نمی فهمم . حرکاتم غیر ارادیه . انگار تنها چیزی که توی جسمم حس می کنم قلب سیاهیه که نفرتش چشمم رو کور کرده و گوشم رو کر . عقلم رو مختل کرده و از من دیوانه ای ساخته که با من غریبه است.
بدون این که هاکان متوجه بشه چاقو رو بر می دارم و اون رو توی آستینم مخفی می کنم .
بر می گردم. تکیه به ستون آشپزخونه به چشم دوخته، فارغ از افکار داغون من !
نگاهم رو که می بینه تکیه اش رو از ستون می گیره . مکر روباره هم تا یه جایی کارآمد بود ، نمی تونستم به راحتی توی چشم هاش نگاه کنم.
با اخمی که انگار گره ی کور بین ابروهام شده از کنارش عبور می کنم و روی مبل می شینم .
برخلاف قولی که بهم داده بود کنارم روی مبل دونفره نه چندان لوکس شکلاتی رنگ می شینه .
چاقو رو از آستینم بیرون میارم و دسته اش رو بین دستم می فشارم تا شاید این لرزش لعنتی از حرکت بایسته .
فاصله اش رو کم می کنه و به خیال پوچ خودش می خواد که که متقاعدم کنه:
_من اون شب نمی خواستم اون کار رو باهات بکنم ، خیلی روم تاثیر می ذاشتی ، بارها و بارها وسوسه ی نزدیک شدن بهت رو داشتم اما پام رو از گلیمم دراز تر نکردم ، من می خواستمت آرامش . تو رو برای خودم می خواستم ، مثل یه سیب سرخ بودی… سیب سرخی که هوس گاز زدن بهش هوش رو از سرم می پروند .
من نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و با گاز زدن به سیب خودم رو از چشم تو انداختم .

گوشه ی لبم انحنا پیدا می کنه ، اسمش رو چی بذارم ؟ لبخند ؟ پوزخند ؟ یا شاید هم زهر خند.
صدام ضعیف به گوش می رسه ، کلماتی که روی زبونم جاری میشه از عقلم نه ، بلکه از زخم چرکین قلبم نشات می گیره ، زخمی که میشد اسمش رو گذاشت نفرت :
_تو یکی از موجودات پست روی زمینی که روی نامردیت سرپوش می ذاری . تا الان خریت کردم و سکوت کردم اما پام که از این در بیرون بره ، رسوات می کنم. مهم نیست اگه آبروی خودم بره. همین که تو مجازات بشی کافیه.

عصبانیش می کنم ، خوب فهمیده بودم تمام این تقلا کردنش صرفا به خاطر من نه ، به خاطر ساکت کردنم بود .
با خشونت بازوی ظریفم رو اسیر دستش می کنه. دستی که به اجبار تنم رو لمس کرده بود و من از حرارتش بیزار بودم ، اون قدر بیزار که تجربه دوباره اش عقلم رو مختل کنه .

با صورتی از تنفر و انزجار جمع شده به چشمهای آبی که الان از خشم مردمکش بزرگ تر شده نگاه می کنم و سعی بر این دارم که بازوم رو از حصار دستش بیرون بکشم .

فاصله رو کم می کنه و توی صورتم با لحنی که بوی تهدید میده غرش می کنه :
_ملاحضه کردن من فقط سرکشت می کنه نه ؟ فکر کردی شکایت کنی چی میشه ؟ هوم ؟ جز این که آبروی خودت می ریزه ؟ من مردم می فهمی مرد ؟ کافیه انکار کنم ، یا بگم با میل خودت به آغوش من اومدی و الان داری تهمت می زنی ؟ حرف من رو باور می کنن یا دختری که شمار دوست پسر هاش سخت شده ؟ دختری که از تیپ و قیافه اش معلومه چه کارست. حتی مادر خودت هم باورت نمی کنه . حتی مادر خودت هم یه سیلی به گوشت می خوابونه. ته این شکایت برای من چی میشه ؟ برای تو چی میشه ؟ من با انکار از زیر قضیه فرار می کنم تو می مونی و رسواییت . اما اگه با من راه بیای… اگه دست از سرکشی برداری و اجازه بدی لمست کنم هیچ کس هیچی از رابطه امون نمی فهمه.

با شنیدن هر کلمه که از میون دو لبش جاری میشه حس نفرت و انزجارم به حداکثر می رسه .
فشار دستم دور چاقو به حدی زیاد میشه که خون رسانی به اون قسمت دستم رو احساس نمی کنم . نه تنها دستم بلکه خون تمام بدنم از شنیدن این حرف های بی شرمانه یخ بسته .
یه زمانی تا اسم مرد میومد تصور یه تکیه گاه رو می کردم ، مردی که با عزت نفس از ناموس بقیه چشم می پوشونه و پشت ناموس خودش می ایسته. مردی که به خودش اجازه ی پا گذاشتن به حریم نا محرم رو نداره.
اما الان با شنیدن کلمه ی مرد ، فقط چهره ی نر و نامرد هاکان جلوی چشمم میاد.
همه ی مرد ها درکشون از مردونگی اینه ؟ یا فقط عده ای لاشخور مثل هاکان ؟
توی سرزمینی که یه مرد به خودش اجازه میده دستش رو به سمت ناموس دیگران دراز کنه و فقط به خاطر غریزه ی خودش دنیای یک دختر رو به نابودی بکشه ، جایی برای زندگی نبود.

سکوتم رو تعبیر دیگه ای می کنه و باز هم فاصله رو به حداقل می رسونه و ادامه میده :
_من به پات می مونم . تو بخوای خواستگاری می کنم،ازدواج می کنیم ؛ باید قبول کنی جز من شانس دیگه ای نداری.

برای اولین بار معنی واقعی خشم رو درک می کنم . خشمم از بی شرمی این مَرده .

کلمه ی مَرد زیادی برای هاکان سنگین نبود ؟ از نظر من اون یه گرگ نر بود که برای سیر کردن خودش می تونست هر کسی رو به چنگ بیاره و تنش رو به تاراج ببره .
نگاهم به اون دو گوی آبی و حواسم در پی چاقوی دستم و عقلم ،گویا از سرم پریده .
با جمله ی آخرش خشمم رو رسما به اوج می رسونه :
_اگه نمی خوای ازدواج کنی ، اگه نمی خوای خودت رو پایبند به زندگی بکنی ، حداقل برای اون شب و شاید شب های آینده ،من می تونم هر چقدر پول که بخوای بهت بدم .

صورتم با انزجار در هم میره ، تنها همین حرف مونده بود ، هم بستری در ازای پول. من چطور این همه سال لاشخوری مثل هاکان رو نشناخته بودم ؟ خشمی که درونم شعله می کشه درست مثل کوه آتش فشانی می مونه که برای فوران کردن لحظه به لحظه داغ تر میشه و بیشتر شعله می کشه اون قدری که وجود کوه داغ داغ میشه.حکم اون لحظه ی من حکم همون کوه آتش فشانی بود که مرزی تا فوران نداشت . تمام وجودم از خشم داغ شده بود و حس می کردم از تنم هرم بیرون میاد و جلوی مردمک چشمم آتیش شعله می کشه .
فقط یک جمله ، فقط تلنگر برای فوران کردن لازم بود، امیدوار بودم که خشم بخوابه اما با دستی که به قصد نوازش صورتم بالا رفت ، خشم فوران کرد.نخواستم ، ندیدم ، نفهمیدم نشنیدم. فقط تسلیم خشمم شدم و قبل از اینکه گرمای دستش صورتم رو لمس کنه چاقو رو با تمام قوتی که توی تنم مونده بود به شکمش فرو بردم . تکون شدید و آخی که از درد روی زبونش جاری میشه ، صورتی که کبود شده و چشمهای آبی رنگی که با درد و درعین حال تعجب به من خیره شده.
توی چشم های شفافش باز هم انعکاس تصویر خودم رو می بینم . تصویر دختری که آرامش نبود ، غریبه بود ، چشم هاش ، نگاهش ، خشمش همه و همه با آرامش غریبه بود .
روی دستم خیسی خون رو احساس می کنم . سرم رو پایین می برم و با دیدن دستی که آغشته به خون شده گویا از یک کابوس بیدار میشم.

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان از هوس تا قفس

رمان از هوس تا قفس پارت 5

پارت اول تا اخر رمان هوس تا قفس جهت مشاهده پارت های منتشر شده از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *