آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 4

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

-ساعت دو ظهر شد نمی خواین برگردین ؟  تعجب میکنه

مستانه:  کی ساعت دو شد ما نفهمیدیم ؟

-خیلی داره بهت خوش میگذره؟  با بی خیالی میگه:

-آره باحالن.

-من نمیتونم بیشتر بمونم مستانه ، همین الانشم کلی دیر کردم.

مستانه:  من به بابات میگم با من بودی .

-فکر کردی تو بگی چی عوض میشه؟ یادت نیست دفعه ی قبل دیر کردم چه اتفاقی افتاد ؟ تا یه هفته نذاشت پامو از خونه بذارم بیرون… درد کتک هاش هنوز توی تنمه.

با تاسف نگاهم میکنه

مستانه: خیله خوب صبر کن به سها بگم.

سری تکون میدم ، بر خلاف جهت من میچرخه و مشغول حرف زدن با سها میشه ؛

نگاهم و به رو به روم دوختم و ته دلم سعی میکنم به خودم دلداری بدم و آشوب درونمو سرکوب کنم.

صندلی رو به روم ، عقب کشیده میشه و کیان در تیررأس نگاهم میشینه .

سرم و پایین میندازم و تمام تلاشمو میکنم ، نگاه سنگینیشو ندید بگیرم .

سها با رسوایی خطاب به مستانه میگه:

-ولش کن ترمه رو بابا یه روز اومدیم بیرون بذار خوش باشیم .

نگاه همه به سمت من برمی گرده.

زهیر میگه:

-آره ترمه؟ به همین زودی میخوای برگردی؟  لبخند مصنوعی کنج لب هام جا خوش میکنه :

-خونه کار دارم باید برم.

سها:  بشین. سر جات دو ساعت دیگه همه با هم می ریم .

اون همه نگاه سنگین اذیتم میکنه ، بلند میشم و رو به جمع میگم :

-من خودم با تاکسی بر میگردم شما خوش باشین .

رد نگاهم ، سها رو دنبال میکنه .

با آسودگی سر جاش لم داده ، متوجه میشم که صندلی کیان عقب کشیده میشم ؛ نگاهم رو به سمتش سوق میدم…

از جا بلند میشه و بی پروا میگه:

-من میرسونمش .

تا این و میگه انگار ترقه زیر پای سها روشن میشه ، مثل برق از جا میپره .

سها:  نه… ما برمیگردیم .

اخم های کیان در هم میره ، با جدیت میگه:

-تو که میخواستی دو ساعت دیگه بشینی!

سها: تصمیمم عوض شد ، ما با هم اومدیم ، با همم برمی گردیم .

این بار زهیر وارد بحث میشه خطاب به سها میگه:

-خوب کیان هم به زور راضی شد بیاد چی میشه اگه اونا برگردن ؟ ما که نشستیم .

پوزخندی کنج لب های فرزاد میشینه ، اون هم خطاب به سها میگه:

-آره بذار برن .

سها عرق روی پیشونیشو پاک میکنه ، سر جاش میشینه و بدون این که به من نگاه کنه زیر لب غر میزنه:

-از اولم نباید میاوردمش…

میخوام حق به جانب جواب توهینش رو بدم که مستانه دستم رو میگیره و دلجویانه لب میزنه:

-بیخیالش شو!

سری با تاسف تکون میدم برمیگردم سمت کیان و خیره به چشم هاش میگم:

-من خودم میرم ، لازم نیست شما تو زحمت بیوفتی.

در کمال تعجب سری تکون میده و با بی خیالی سر جاش میشینه و در همون حال میگه:

-هر طور راحتی .

عصبانی میشم و با صورتی سرخ شده نگاهم رو ازش میگیرم ، لبخند محو روی لب های سها توی ذوقم میزنه.

دیگه موندن اونجا، حتی برای یک دقیقه سخت شده…

آروم خداحافظی میکنم و بی اعتنا به مستانه ای که میگه : میخوای منم باهات بیام ؟  از کافی شاپ بیرون میزنم .

عصبانیتم از قدم های بلند و محکمم کاملا مشهوده.

نمیدونم فصدش از خط انداختن روی شیشه ی غرورم چی بود اما بد بهم برخورد.

اگه به رفتارش بی اعتنا بودم ، اگه واسم مهم نبود قطعا از این مسئله ی ساده عبور میکردم ؛ اما واقعیت اینه که :

من با چند جمله وابسته ی مهربونی این مرد بی رحم شدم.

از پارک بیرون میزنم ؛ به قصد سوار شدن اتوبوس میخوام از خیابون عبور کنم که ماشین دویست شش مشکی رنگی ناگهانی جلوی پام ترمز میکنه .

ترسیده چند قدم به عقب میپرم .

-آخی ترسیدی؟

پلک هامو که از سر ترس روی هم افتاده بود و باز میکنم.

با دیدن کیان پشت ماشین ، خون توی رگ هام به جوش میاد…  با صدایی که ولومش از اختیارم خارج شده ، داد میزنم :

-مگه مریضی؟  تک خنده ای میکنه ؛

کیان: فکر کن آره  حداقل  من  با اخم های در هم توی هپروت سیر نمیکنم… بگو ببینم حواست پرت کی بود که خیابون به این بزرگی از چشمت افتاده ؟  دستم و به کمرم میگیرم :

-حواسم ؟ حواس من جز تو پرت کی میتونه باشه؟  خنده ی مردونه و دندون نمایی میکنه کیان: الان راست گفتی؟

-معلومه که نه.

کیان : دروغ گفتن بده ها میدونی که؟

-الان کنار خیابون جلوی منو گرفتی که درس اخلاق بدی؟  کیان:  نه… میخوام برسونمت…

-الکی واینستا من اگه از این جا تا خونم و با پای پیاده برم سوار لگن جنابعالی نمیشم  کیان: فکر میکردم خیلی مظلومی .

-لطفا دیگه راجع به من فکر نکن!

کیان: باشه هر وقت تو اومدی تو ذهنم با پاره سنگ توی سرم میزنم امر دیگه ؟

-برو پی کارت.

کیان: میرم میرم منتها گفتم توی همین مسیری که دارم میرم پی کارم شمارو هم برسونم.

-میدونستی خیلی پرویی؟

کیان: نه… چون نیستم اگه میبینی این جام و دارم برای رسوندنت اصرار میکنم واسه خاطر اینه که غیرتم قبول نمیکنه یه دختر این ساعت تنها توی خیابونا باشه.

ابرو بالا میندازم

-آهان اون وقت این لطفتون شامل حال همه ی دخترایی که این ساعت بیرونن میشه ؟  خبیس میخنده:

-شامل اکثرشون میشه…

دندون هامو با غیض روی هم فشار میدم…

-خیلی پستی…

راهم و کج میکنم که صداش بلند میشه:

– شوخی کردم ، تو اولین نفری هستی که میخوای سوار ماشینم بشی باور کن.

دستم و به علامت برو بابا توی هوا تکون میدم…  میخوام از خیابون عبور کنم که باز سد راهم میشه ؛  چشم هام و چند لحظه میبندم و مینالم:

-ای خدا…

چشم هام و باز میکنم ؛ کیان بی پروا به صورتم زل زده

کیان:  ببین اتوبوس تازه رفته بخوای منتظر بمونی کلی وقتت میره… مگه نگفتی عجله داری؟

نگاهی به ساعت مچیم میندازم ؛ به همین سرعت یک ساعت گذشت و من هنوز سر همون خطیم که بودم.

کیان: من اگه قول بدم تو کل مسیر یک کلمه حرف نزنم راضی میشی؟

با تردید نگاهش میکنم ، من همین الانشم به خاطر دیر کردم یه تنبیه حسابی دارم وای به حال روزی که خبر به گوش بابام برسه که تک دخترش توی ماشین یک مرد غریبه بوده اون روز مساوی با روز مرگ منه…  با چهره ای در هم رفته میگم:

-خودم میرم…

انگار دردمو خوب میفهمه…

کیان: نترس شیشه های ماشین دودیه… تازه با فاصله از خونتون نگه میدارم .

مشکوک نگاهش میکنم:

-حالا کی گفته درد من دیده شدن با توعه؟  جا میخوره ، لب هاش و با زبون تر میکنه…

-خوب ، جز این چی میتونه باشه ؟ معمولا دخترا از خانوادشون حساب میبرن دیگه… کدوم دختریه که با خیال راحت سوار ماشین یه پسر بشه و بره جلوی خونش ؟

حرفش برای قناعت من کافیه…

دوباره به ساعتم نگاه میکنم ؛ ثانیه ها از هم پیشی میگیرن و با سرعت تمام دقیقه میسازن و زمان رو از چنگ من بیرون میارن .

همچنان با شک و دو دلی ایستادم و به کیان نگاه میکنم…  کلافه ، نفسی از سینه بیرون میده…

-نمیای؟ برم ؟ میدونی باید چقدر منتظر اتوبوس بمونی ؟  سکوت میکنم ؛ سری تکون میده :

-خوددانی … من تا پنج میشمرم سوار شدی که شدی نشدی پامو میذارم روی گاز پشت سرمم نگاه نمیکنم .

دستش رو بالا میگیره و شروع به شمردن میکنه :

-یک… دو… سه… چهار…

روحم با این شمارش معکوس تحریک میشه ؛  بدون فکر کردن ماشین و دور میزنم و سوار میشم…

درو میبندم و مثل خودش با خونسردی به روبه روم خیره میشم.

کیان: چی شد ؟ نظرت عوض شد ؟

-قرار شد حرف نزنی راه تو بگیر برو…  کیان:  مگه راننده اتم؟  کلافه میگم:

-تو که نمی خواستی برسونی چرا اصرار میکنی ؟

کیان:  اصرار نکردم تعارف کردم ؛ نمیدونستم تو غرب زده ای تا یه تعارف میکنن بهت دختر خاله میشی !

-درست نداری دختر خاله ؟  نگاه معناداری حواله ام میکنه :

-چرا دختر خاله دوست دارم اونم از نوع غرب زده اش..

نیشخندی میزنم و سکوت میکنم تا شاید دست از اذیت کردن برداره و راهش و بره ، بر وفق مرادم عمل میکنه و ماشین و روشن میکنه .

سرم رو به پنجره ی ماشین میچسبونم و مثل همیشه استرسم رو با زمزمه کردن شعری زیر لب تخلیه میکنم:

-قدم بزن همه ی شهر را به پای خودت و گریه کن وسط کافه ها برای خودت  تو خود علاج غم و درد بیشمار خودی برو طبیب خودت باش و مبتلای خودت!

شبیه نوح اگر هیچکس به دین تو نیست تو با خدای خودت باش و ناخدای خودت  دوباره دست به زانوی خود بگیر و بایست بزن اگر که زدی، تکیه بر عصای خودت  بگرد و صورت خود را دوباره پیدا کن

تویی که گم شده ای بین عکس های خودت …

کیان: نگفته بودی اهل شعری!

-باید میگفتم؟

کیان:  نه… هر چی نگفتی رو هر اتفاقی که باید بیوفته رو میسپرم به زمان.

-زمان دزده ؛ ما منتظریم بگذره تا شاید غم رو از یادمون ببره… میگذره ، اما با هر دقیقه اش درد رو روی درد میاره

.

کیان: چقدر تلخ حرف میزنی!  انگاری مدام میخوای به خودت و بقیه بدبختیتو ثابت کنی اما تو نه بدبختی نه تنها… شاید زندگی سخت باشه ، که صد البته برای همه این طوره اما تلقین منفی آدم و از پا در میاره…  نگو بدبختم ، مدام درد و رنج هاتو مرور نکن به ضرر خودته.

-شاید من نرمال نباشم و مثل بقیه ی هم سن هام  تمام فکرم  فقط پی خوش گذرونی نباشه اما هیچ وقت ناشکری نکردم…

کیان : سال های بعد به مشکلات پوچ الانت میخندی!

سکوت میکنم و توی ذهنم دنبال پاسخی میگردم که قاطع تحویلش بدم تا واسه ی من ادای آدم های فهمیده رو در نیاره اما صدای زنگ موبایلی پارازیت روی تمام افکارم میشه.

صدا از موبایل کیانه دست توی جیبش میکنه و بعد از در آوردن موبایلش تماس و وصل میکنه :

نمیدونم مخاطب پشت خط چه حرفی و توی گوش کیان زمزمه میکنه که کیان حالت خونسردش عوض میشه و با عصبانیت داد میزنه :

-تو چه غلطی کردی احمق؟

متعجب بهش خیره میشم ، نیم رخش رنگ ارغوانی پیدا کرده و کلافگی از چشم هاش میباره ؛  کیان:  نه نمیخواد هیچ کاری بکنی ، جلب توجه نکن ما الان خودمونو میرسونیم .

ابروهام بالا میپرن ، تلفن و که قطع میکنه فوری میپرسم :

-چی شده؟

آرنجشو به شیشه ی باز شده ی ماشین تکیه میده و تمام انگشت هاش و لای موهاش فرو میبره…

-باتوام !

نظری از من نمی پرسه و دور برگردون رو دور میزنه .

کیان: بعد رفتن ما سها بهونه گیری کرده چراشو نمیدونم… با زهیر رفتن توی پارک قدم بزنن سر یه دعوای بچگانه سها هر چی از دهنش در اومده به زهیر گفته اونم زده به سرش سها رو کتک زده…  دستم و جلوی دهنم میگیرم و با ترس میگم :

-وای حالش چطوره؟

سکوت میکنه ، لا به لای حرف هاش یه چیزی رو پنهون کرده و من این و خیلی خوب حس میکنم .

-کیان راستش و بگو سها حالش خوبه؟

برمیگرده سمتم و با حالت خاصی نگاهم میکنه ، زیر نگاهش تمام تنم گرم میشه…  خجالت زده نگاهم و ازش میگیرم ؛ لبخند محوی روی لب هاشه و به رو به روش خیره شده.

توی ذهنم حرفم و هجی میکنم تا ببینم کدوم کلمه ام توجه این مرد و جلب کرده…  کیان:  امروز برای اولین بار حس کردم اسمم چقدر قشنگه…

متعجب بهش نگاه میکنم و وقتی یادم میوفته با اسم کوچیک صداش کردم خجالت ، تمام وجودم و پر میکنه…  دلم میخواد در ماشین و باز کنم و بپرم پایین اما چشمم به چشم کیان نیوفته…  جالبه که اون حرف دیگه ای نمیزنه  انگار میفهمه از شرم رو به موتم.

دیگه سوال پرسیدن راجع به سها رو هم از یاد میبرم .

نمیدونم بی رحم شدم اما یه صدایی توی ذهنم میگه :

کتک کاری سها و زهیر به من چه !

دل من فقط باید به حال خودم و دقیقه هایی که دارم از دست میدم بسوزه.

میدونم به ازای هر کدوم از این دقیقه ها سخت توبیخ میشم ، یک بار سر دیرکردم تا یک هفته از مدرسه محروم شدم ؛ شانس آورم عمو مرتضی پادرمیونی کرد  و با بابام صحبت کرد تا اجازه داد برگردم مدرسه.

این بار ، واقعا نمیدونم چطور قراره مجازات بشم!

نمیدونم. کیان قدرت ماورایی داره یا من خیلی تابلو فکر میکنم اما حرفی که میزنه باعث تعجبم میشه:

-شاید دعوای سها و زهیر برات مهم نباشه اما اگه بریم خیلی بهتره.

مردد میپرسم:

-چیزی و پنهون نمیکنی؟

با تاسف سرش رو به علامت مثبت تکون میده

-خوب بگو چی شده جون به لبم کردی .

کلافه نفسی از سینه بیرون میده و میگه:

-سها انقدر جیغ و داد کرده که مأمورای گشت گرفتنشون .

جفت ابرو هام بالا میپره:

-خوب… تو الان داری میری که ما رو هم بگیرن؟  تک خنده ی مردونه ای میکنه:

-نه ، من میرم خلاصشون کنم.

-اون وقت چطوری؟

دوباره همون لبخند جذابش رو تحویلم میده :

-من دانشجوی افسریم یه نیمچه نفوذی توی این جور کارها دارم.

دهنم از فرط تعجب باز میمونه…

-پلیسی؟

کیان: میشه گفت !

-یعنی چی ؟ درجه ات کو؟

برای بار سوم با لبخندش، دل و دینم و به باد میده:

-کشف جدیدی که راجع بهت کردم اینه که خیلی کنجکاوی .

صورتم در هم میره :

-حداقل بگو اون دوستتم همکارته یا نه!

کیان: کی ؟ فرزاد.

سر تکون میدم

-آره.

کیان: ما باهم توی این شغلیم !

-پس چرا فرزاد نرفت کمک زهیر؟

کیان:  به خاطر موقعیت پدرش ، این که به گوش شهر برسه که پسر حاج یونس توی کافی شاپ با چند تا دختر بوده خیلی واسش بد میشه .

اخم هام در هم میشه ، یک عمر این حرف ها توی گوشم زمزمه می شد ، مردم چی میگن؟ دختر حاج صابر با دوستاش سر ظهری بیرون بوده؟ مردم چی میگن ؟ دختر حاج صابر با لباس جلف و رنگی تو مجلس ها مانور میده ؟  آبروی حاج صابر خیلی بالاتره که به دست دخترش خراب بشه.

آهسته برو ترمه و آهسته بیا…

صدای قدم های دختر حاج صابر نباید توی کوچه ببیچه . آبروشون خدشه دار میشه .

آبرو ؟ آبرو به چه قیمتی؟ به قیمت خدشه دار شدن روح و روان یه دختر ؟ به قیمت از بین بردن عزت نفس یه آدمیزادی که شخصیتش در حال شکل گیریه؟

آبرو چه اهمیتی داره وقتی دخترت جوونی نکنه ؛ جوونی کردن صرفا بیرون رفتن و چرخیدن تو خیابونا با جنس مخالف نیست .

جوونی کردن یعنی یه خنده ای که از ته دل بیاد ، جوونی یعنی لباس های شاد و همخوانی شده با روحیه ای باز.

جوونی یعنی یه دلی که تشنه ی محبت نباشه ، دلی که به آسونی با یه نگاه ، با یه حرف چهار تا شاخه ی گل نبازه.

اوایل به خودم سخت نمی گرفتم ، سرکش بودم ، جسور بودم…

اما الان ، انقدر محدودیت های جور واجور به خوردم داده بودن که به عبارتی حوصله ی جوونی کردن نداشتم.

تنها تفریحم نشستن پشت میزم بود و شعر گفتن…  همین برای دل یک جوون کافیه؟

نه… کافی نیست ؛ اما من به دلم سوختن و ساختن رو القا کرده بودم.

برای همین حتی تفریحاتم به کامم زهر میشه ؛ چون عادت کردم و این عادت و باور کردم.

ماشین جلوی همون پارک می ایسته .

انگار کیان نمیخواد با حرف زدن رشته ی افکارم و پاره کنه.

با صدای آرومی زمزمه میکنه:

-همین جا بمون من میرم… زود تمومش میکنم نگران نباش.

لبخند تلخی میزنم ، از ماشین پیاده میشه.

با نگاهم بدرقه اش میکنم ؛

اگه بخوام یه صفت بهش نسبت بدم دو کلمه است :

-مغروره مهربون.

نمیدونم غروری که روز های اول در رفتارش میدیدم صحت داره یا مهربونی الانش اما به دلم اعتراف میکنم در هر دو حالت خیلی خوب میتونه قلب من و به آتیش بکشه ، به روح خسته ام شفا ببخشه و چهره ی گرفته شدم و از هم باز کنه.

اعتراف میکنم با نگاه آشناش ، چنان دل و دینی از من برده که توی کل زندگیم چنین احساسی رو تجربه نکرده بودم کیان با اومدن یک باره اش ، تمام معادلات زندگیم رو به هم ریخته بود.

سرم و به شیشه ی ماشین میچسبونم و سعی میکنم به ساعت خیره نشم.

اب که از سر گذشت چه یک وجب و چه صد وجب  .

من همین الانشم دیر کرده بودم ، همین الانشم توبیخ میشدم…  یک ساعت عقب جلو شدن چه فرقی میکرد ؟  عجیبه که انقدر آروم شدم ؛

نمیدونم. روی آتیش دلم چی و کی حکم آب رو داشت!

کیان؟ یا دلداری های تسکین دهنده ی خودم ؟

با انگشت هام چشم هام و ماساژ میدم و سرم و به صندلی تکیه داده و پلک هام و روی هم میذارم

زمان در رفته از دستم میگذره و من اصلا متوجه نمیشم که چه مدت طول میکشه تا بالاخره قامت کیان توی دیدم نمایان میشه .

سرم و بالا میگیرم و متوجه ی سها میشم که با یک قدم فاصله پشت سر کیان میاد .

خبری از زهیر نیست ؛

هر دو سوار میشن ، کیان پشت فرمون و سها صندلی عقب رو اشغال میکنه.

برمیگردم و به گونه ی قرمزش نگاه میکنم .

با لحن متاسفی میگم :

-خوبی؟

با اخم های در هم رفته سر تکون میده .

بی توجه به نگاه طلبکارانه اش میپرسم:

-بقیه کجان ؟

با تندخویی جواب میده :

-اون مستانه ی نامرد و فرزاد که در رفتن زهیرم بره به جهنم.

خنده ام میگیره ، تا دیروز عاشق و امروز فارق.

صاف میشینم ، کیان حتی بیشتر از من برای خودم نگرانه چون ماشین و روشن میکنه و بی حرف با سرعت بالایی به سمت مقصد حرکت میکنه .

اول سها رو میرسونه و بعد از پرسیدن آدرس به سمت خونه ی ما میره .

هر چی نزدیک تر میشیم ، پی بردم به عمق ماجرا بیشتر و بیشتر میشه و نهایت یه استرس عظیم به دلم چنگ میندازه .

روم نمیشه به کیان بگم همینجا پیاده ام کنه اما چاره نداشتم پس عزمم و جزم میکنم…  با دست کوچه پشتی مونو نشون میدم و با صدای آرومی میگم :

-من و همین جا پیاده کن.

بر خلاف تصورم مخالفتی نمیکنه و ماشین رو همون جایی که میخوام نگه میداره .

سرم و پایین میندازم و زیر لب ، خداحافظی زمزمه میکنم…

پاسخی نمیده ، دستم به سمت دستگیره ی در میره اما صداش مانعم میشه…

-من…

حرفش و قطع میکنه ، برمیگردم و منتظر نگاهش میکنم…  دستی به صورت میکشه و ادامه میده :

-برنامه ی امروز کار من بود ، به خاطر تو و گرنه من…  مکث میکنه

-وگرنه من دلخوشی برای بیرون رفتن و دور زدن ندارم.

نفسم بند میاد ، قلبم انگار از حرف های کیان خوشش اومده که این طور ضربان پیدا کرده.

نگاهش رو حتی ثانیه ای هم از روم بر نمیداره.

یه لحظه حس میکنم حتی نفس هامم میشماره…  سکوتم رو لمس میکنه و میگه :

-نمیخوای چیزی بگی ؟  به همون آرومی جواب میدم:

-انتظار داری چی بشنوی ؟  نفس رو آه مانند بیرون میده .

-هیچی انتظاراتمم میسپرم به زمان .

-دوباره باید بگم که زمان دزده ؟

کیان:  دزد؟ یه چیزایی و حتی خدا هم دلش نمیاد از بنده هاش بگیره زمان که دیگه ناچیزه .

سکوت میکنم و پاسخی به حرفش نمیدم جز یه خداحافظی که پشت بند یک مکث طولانی روی زبونم جاری میشه . جوابم و به همون آرومی میده.

نگاهمو از اون نگاه درنده اش میگیرم و بدون حرف از ماشین پیاده میشم ؛

سنگینی نگاهشو احساس میکنم ، سنگینی قلبمو هم حس میکنم ،

قلبم از هجوم این همه حرف و رویداد تازه ، پمپاژ خونش بیشتر میشه و در نهایت یه ضربان کوبنده رو به من نشون میده،دلیل این ضربات محکم و پی در پی چی بود ؟  کیان !

کیان کیه ؟ واقعا کیان کیه ؟ فامیلیش چیه ؟ چه کاره است ؟ گفت دانشجویه افسریه راست گفت؟ شایدم باهام شوخی کرد…

آه دل ساده ی من… هیچ چیز راجع بهش نمیدونم

فقط میدونم کیانه ، کیانی که فقط با دوبار ملاقات تازه هایی رو برای قلبم رقم زده بود که ترمه داشت ترمه میشد .

داشت احساس میکرد یه چیزی توی سینش هست به اسم قلب.

یه چیزی که نبض داره ، احساس داره

آهی میکشم ،  دیگه توی دید کیان نیستم ،  دست هامو مشت میکنم تا بیشتر از این با لرزیدنشون ، حال خرابمو خراب تر نکنن.

جلوی خونمون می ایستم و چند ضربه ی آروم به در میزنم .

در توسط حسین آقا باز میشه .

با دیدن من با هول و ولا میگه :  شما کجا بودی خانم کوچیک ؟؟ هیچ میدونی …

میپرم وسط حرفشو میگم :

-به بابام خبر دادی ؟

سرشو میندازه پایین و میگه : شرمنده اتم خانم کوچیک ! دستور اکید آقا بود که تویه چنین شرایطی با خبرشون کنم و گرنه ، منو چه به خبر کی !

سری تکون میدم و وارد خونه میشم ؛

پاهای بی رمقو به سختی روی سنگ فرش ها میکشم ؛ کدوم دختری میتونه دووم بیاره ؟

من ، ترمه… ورق زندگیم برگشته بود.

دور و اطرافم اتفاقاته رنگ و وارنگی رخ میداد جالبه که من این اتفاقاتو، توی چند ساعت متوالی حس میکنم  و حالا به جای این که بشینم یه گوشه و به خاطر بلایی که میخواست سرم بیاد اشک بریزم ، مجبورم از ترس کتک های پدرم مثل بید بلرزم و این حیاطو طی کنم.

جلوی در میرسم ؛ نفس عمیقی میکشم و درو باز میکنم  ، به محض باز شدن در پدرمو میبینم که با عصبانیت طول و عرض خونه رو طی میکنه ، مادرمم مثل همیشه توی چنین شرایطی مچاله شده گوشه ی مبل و اشک میریزه .

رمان نوازش خیالی

Rating: 3.5/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن