خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت28

رمان پسر همسایه پارت28

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

پرویز جلوی خونه که نگه داشت با حرص پیاده شدم و در ماشین رو کوبوندم. فکر کنم اگه دو دستی به سر پرویز می کوبیدم از این بهتر بود.

وارد خونه شدیم که بی توجه به پرویز جلو رفتم. نگاهی به طبقه ی گلپر انداختم. لوسترهاش روشن بود و از لای پرده ها می درخشید.

کنار درش ایستادم و کوبه شو بصدا درآوردم. پرویز هم بدون حرف و ایستادن به طبقه ی بالا رفت و حالا حسم گفت پاهاشو با خشم به پله ها می کوبه.

صورتم با حرص برگردوندم و منتظر موندم. کسی جوابمو نداد. حتما گلپر خوابیده بود. با کلیدم در خونه شو باز کردم و وارد شدم.

خونه اش برق میزد و بوی تازگی میداد. بطرف اتاق خوابش رفتم که درش باز بود. چشمم به گلپر افتاد. زیر پتو رو به در اتاق خوابیده بود و عروسکی رو بغل کرده صورتشو بهش تکیه داده بود.

انگار با گریه خوابیده بود. چون رد اشکاش روی صورتش دیده یشد. دلم بشدت سوخت. بینوا گلپر با این تیروطایفه ی بدردنخورش!

بنظرم بهتر بود آدم اسم بی کس و کار رو یدک می کشید و با این درد تا میکرد، ولی هیچوقت خونواده ای به این سردی و بی احساسی رو تجربه نمیکرد.

آهسته کنارش نشستم. دستی بصورتش کشیدم و فکر کردم: یعنی خدا یه روزی جواب اینا بی وجود هارو میده یا نه؟؟؟

افرادی مثل من در حسرت یه خواهر و برادر اضافی بودند که همدم و مونسشون باشن. اینام اصلا به فکر خواهرشون نبودند و حالا برای مردنش و راحت شدن خودشون دعا هم میکردند.

بطرفش خم شدم و بوسه ای محکم و مهربانانه روی گونه اش نشوندم. بیحال و خوابالود چشماش بزور باز شد. لبخندی بصورتش زدم و گفتم: منم عزیزم بخواب. اومدم بهت سر بزنم.

زیر لبش گفت: برگشتید؟

گفتم: آره مگه میشه تورو توی خونه تنها بزارم خوشگل طلا. عمرا اینکارو بکنم. الانم راحت و آروم بخواب. منم میرم بالا. شام خوردی یا برات شام بیارم؟

ولی گلپر دوباره خوابیده بود. از کیفم صدای زنگ گوشیم بلند شد. برای اینکه گلپر بیدار نشه تند بیرون آوردم که لیلون بود.

تا جواب دادم. بدون سلام احوالپرسی باعجله گفت: ور پریده چرا شما امروز خونه ی ما نیومدید؟؟ اینجوری وظیفه تونه؟ اونهمه منتظرتون شدیم ولی خبری ازتون نشد که!!!

گفتم: واقعا معذرت. والا قرار بود بیایم. ولی مرضیه بانو زنگ زدن و دستور دادند بریم خونه برادرشون دایی جان پرویز مردنی، خب رفتیم اونجا که دیگه نرسیدیم بیایم خونه شما…..

لیلون متعجب و بلند گفت: وآآآآآآآآآا مگه پرویز دایی هم داره؟؟؟ عجب بی شعورهایی هستن!! اصلا اینا چرا ایل و تبارشونو دونه دونه رونمایی میکنن!!!

نمیشد مثلا توی جشنتون همه شونو یه باره دید و باهاشون آشنا شد تا خیالمون به کل راحت بشه؟

خندیدم و گفتم: والا همه شون کلهم یه چیزایی کم دارن و مقداری از تیروتخته شون کمه. پرویز دایی هم داره که فعلا با اجازه تون مرحوم شدن. هم زندایی و دختر دایی هم داره……

یهو یاد چیزی افتادم. گفتم: لیلون کوچولو صبر کن.

تند بلند شدم و خودمو به در رسوندم. زنجیر پشت درو انداختم که پرویز سربزنگاه بالای سرم نرسه حرفامو بشنوه.

دوباره کنار گلپر نشستم که قشنگ خواب بود. با محبت دستی روی پیشونیش کشیده ادامه دادم: در مورد دختر داییش فقط میتونم بگم اووووووووووووه، مرضیه خاتون و پریناز از این به بعد اشتباه میکنن کنار فرزانه جوونشون اعلام وجود کنن.

اصلا امشب یه وضعی بود بیا و ببین. فقط کلمهاشو میدیدی و بالا پایین کردنهاشو با اون شلوار تنگش، دیگه شعرهات بود که فوران میکرد.

لیلون شاکی گفت: باور کن من از دست این خدامون خیلی خیلیییییییی شاکیم. فقط نمیدونم حرفامو به کی بگم!!! به لطفش به ماها داده یه اندام لاغر مردنی و ترکه ای که هیچ جلب نظر نمی کنه، به بقیه داده صد مَن کلم با ک…… و ک…….

داشتم میخندیدم که پرسید: الان تو کجایی که اینهمه راحت می حرفی؟ پرویز نیست مگه؟

گفتم: چرا هست. مگه میشه نباشه. ولی من باهاش دعوام شده فعلا هم قهرم و کنار گلپرم. بالا نرفتم.

لیلون خندان گفت: تو دیوونه شدی پارلا؟؟ مگه آدم از شوهرش و آقایون چقدر باید انتظار داشته باشه؟؟ اصلا در حدی نیستن که ازشون چشمداشتی داشته باشی!

والا صمیمی ترین و مهربونترین و بهترین رفیق توی زندگی هرکس پدرشه، که اگه اونم یه لحظه چشمتتو ببندی و صورتتو برگردونی ترتیب مادر آدمو میده….

دیگه خودت حساب کن ببین غیر بهترین هاش که یکیم باشه پرویز و این مردان توی خیابونها چیکارت میکنن!!

وای خدای من دیگه غش غش میخندیدم و حتما اینبار گلپر بیدار میشد. گفتم: حالا میخواستم قهر کنم برم خونه ی بابام که پرویزخان ادعا کرد و گفت وقتی عصبانیه خیلی چیزا حالیش نمیشه

هر حرفیم دلش خواست میگه که بعدا پشیمون میشه. حالا بزبون بی زبونیم معذرت خواهی کرد که خب دیگه نذاشت برم قهر و الانم خودش بالاست منم اومدم به گلپر سر بزنم.

لیلون با تمسخر گفت: بابا اون پرویز که واقعا چیزی حالیش نیست. فقط یه بچه ی بوگندو بزار بغلش هرکاری دلت خواست بکن. گاهی که میگه ببخشید سرم خیلی شلوغه حالیم نشده چه اتفاقی افتاده!!

دلم میخواد داد بزنم بگم، مگه وقتی سرت شلوغ نیست خیلی حالیته مردک! خب عصبانیتش هم روی اون که بدتر هیچی حالیش نمیشه.

راستی پارلا، اینجوری راحت پیش گلپر حرف میزنی بعدا برات بامبول سر هم نکنه و گزارش بده؟

گفتم: نه بابا بینوا گلپر الانکه خوابه و خودشم از دست این خونواده ی بی احساسش عاصیه. نگران نباش اتفاقی نمیفته.

لیلون شاد گفت: حالا که این خواهر شوهر مثل دسته گلت در جبهه ی ماست، بهش بگو یه شوهر دبش و تازه دم و خوشگل و هیکلی با بازوهای باز و سینه جلو براش پیدا میکنم که همه خونواده اش مات بمونن.

خندان گفتم: اول از این آستینها برای خودت بالا بزن بعد بقیه. چشم حتما هم بهشون اطلاع رسانی میشه. راستی از امیر ارسلان چه خبر؟ چیکار کردین تا حالا؟

لیلون گفت: والا ارسلان جووونی که فعلا مثل سریش چسبیده بهم و ول کنمون نیست. هی پیغام پسغام. منکه فعلا بلاتکلیفم تا بعدا چی بشه. هنوز تصمیم آخرمو نگرفتم

تو هم اگه نتونستی از پس اون پرویز الدنگ بربیای و کاری بکنی خودم بیام کمکت!

گفتم: نه نگران نباش. ببینم آخر عاقبت من باهاش به کجا میرسه. این ماه هم که حامله نشدم و کلا اوضاعش قاطیه.

لیلون گفت: غلط کرده عوضی. مگه چه خبره از راه نرسیده براش پس بندازی. بیخیال باش و راحت به کارت برس. والا اینجوری اعصاب برات نزارن که عمرا حامله بشی.

فقط به راحتی خیال خودت فکر کن ولاغیر. منو مامانم صدا زد که رفتم. خدا نگهدارت توی اون دیوونه خونه باشه و پشت و پناهت……

باهاش خداحافظی کردم. گلپرو پتوشو درست کردم و عروسکو هم از آغوشش بیرون کشیدم اذیت نشه. بینوا خوشگل خانوم خودم.

باید خدا کاری میکرد و کمکش میکرد وگرنه با این وضعیت نابسامان این خونه از دست ماها که کار زیادی ساخته نبود بجز اینکه کمی هواشو داشته باشیم…..

آنقدرعشقت به جانم ریشه کرد
آنقدرمهرت دراین دل خانه کرد

آخرش عشقت مرادیوانه کرد
این دل دیوانه رابیچاره کرد

من بدون توشوم بی محتوا
بی تو پوچم، فانی و سربه هوا

باوجودت عشق درجانم نشست
بی وجودت، ازجهان دل راگسست

آخرش من بی تودیوانه شدم
آخرش من بی توویرانه شدم

عشق توآتش به جان من زده
عشق توهم تلخ، هم شیرین شده

جلوی آینه ی سرویس ایستاده بودم و نگاهم بصورت خودم بود. لبخندی زدم. نمیدونم چرا به نوعی دیوونگی خاصی داشتم و فقط از ته دلم دوست داشتم این پرویز رو کمی اذیت کنم.

بازم خندیدم. امروز آخر فروردین ماه بود و من یک عروس حدودا دوماهه که بازم حامله نبودم. فقط اگه پرویز می شنید چه عکس العملی نشون میداد و دوباره چه اسم خفنی روی من میذاشت اونش برام جالب بود.

وای که دیدن رنگ و روی سیاه شده از خشمش چه حالی به آدم میداد. ولی بنحوی هم ته دلم ضعف میرفت. ولی خب بمن چه!!! هیچکاری از دستم برنمیومد که بکنم.

آبی به صورتم زدم و فکر کردم: آیا باید به دکتر برم که …….. دوباره خندیدم. ولی به احتمال ۹۹ درصد اگه دکتر میرفتم و میگفتم دوماهه عروسی کردم و هنوز حامله نشدم، منشی خودشم به کمک میخواست و منو بخاطر دیوونگیم با تیپا از مطب بیرون مینداختن!!!

بیرون اومدم و یکسر به آشپزخونه رفتم. گلپر پشت اجاق گاز بیصدا مشغول بود.

امروز صبح مرضیه خاتون زنگ زده بود که برای شام مهمون من هستند.

وقتی با چشمان باز شده ام به گلپر خبر دادم آروم گفت: شام رو من می پزم اینجوری نگرانش نباش.

گفتم: پس منم تا اونجایی که از دستم بربیاد کمکت میکنم. خدا سایه ی تورو از این دیوونه خونه کم نکنه!

گلپر بطرفم برگشت که پشت میز ایستاده بودم و نگاهم به کاهوهای شسته شده بود.

گفتم: اول از همه یه خبر جانانه میخوای بشنوی جوریکه داداشت سرخ و سفید بشه و بازم داد و هوار راه بندازه؟

لبخند گلپر به جانم نشست و خندان گفتم: متاسفانه اوضاعم بازم بده و حاملگی فرررررررررت…….. بازم داداشت یه ماه از پدر بودن عقب افتاد که امشب پیش مامانش اینا سکته رو میزنه.

در مقابل دیدگانم غمی سنگین به چشماش گلپر نشست. گفت: همچی حتی پرویز رو بیخیال…… فقط …… خودت مهم هستی…… هرچی شنیدی….. هرچی دیدی….. اصلا بروی خودت نیار و به دلت نگیر…….

همه ….. همهههههههههههه میتونن برن گم شن…….. وقتی اعصابی برات نمونده باشه…… وقتی تن و بدن سالمی برات نمونده باشه….. حتی پرویز هم بهت اهمیت نمیده و بچه هم بی ارزشه…… فقط خودت…… اینو یادت باشه….

و ناراحت صورتشو برگردوند و پشت بمن کرد.

گفتم: گلپر اصلا نفهمیدم چی گفتی. منظورت چی بود؟

بدون برگشتن سری تکون داده گفت: نگران نبا‌ش بزودی می فهمی.

هوا تاریک شده بود که زنگ خونه بصدا در اومد. درو برای مامان مرضیه باز کردم که تصویرشو از پشت مانیتور دیده بودم.

منکه آماده شده بلوز سفید دکمه دار با شلوار جین تنگ پوشیده بودم. موهامو دم اسبی بسته با صندلهای سفیدم قشنگ بودم.

گلپر بلوز شلوار نخی ست و آبی رنگی که عید براش خریده بودم رو پوشیده بود و موهاشو صاف روی شونه هاش ریخته بود.

به پیشواز مرضیه خاتون و پریناز رفتم که پرویز هم دنبالشون میومد.

سلام و احوالپرسی و روبوسی ها شروع شد که یه نوع حس الکی بودن و خالی از محبت ازشون داشتم. مرضیه خاتون نگاهی به سراپام انداخته گفت: پارلا این چه شلواریه پوشیدی؟ تو باید الان لباسهات کمی راحت باشه نه اینکه اینجوری توی فشار باشی و بزور شلوارو تنت کرده باشی!!!

متعجب گفتم: ولی مامان واقعا راحتم و شلوارم کمی حالت کشی داره. نگران نباشید.

نگاهم به شلوار تنگ پریناز افتاد که صدرحمت به مال من. ولی بازم از این یک بام و دو هوا سر در نیاوردم.

مامان مرضیه سری با افسوس تکون داد و راه افتاد.

پرویز آخر از همه بالا اومد که سبد پیک نیکی بدست دا‌شت.

سلام و خسته نباشیدی گفتم و با اشاره ی چشمم سبد رو پرسیدم که شونه ای بالا انداخته سری تکون داد. نمیدونست.

وارد خونه شدیم که تازه گلپر از آشپزخونه بیرون اومد و بطرفمون راه افتاد.

پریناز گفت: تو هم اینجایی گلپر؟ انتظار نداشتم ببینمت!

گلپر سلامی بی جان داد و ایستاد. حتی بطرف مامان و آبجیش نیومد که مدتها بود ندیده بودشون.

جلو رفتم و کنارش ایستادم. دست دور شونه هاش انداخته گفتم: چی میگی پریناز خوشگله. بدون گلپر توی این خونه نه روزهام شب میشه نه میتونم تحمل کنم. جونم به جونش بنده این طلاناز خانوم!

مامان مرضیه بطرزی خاص صورتشو برگردونده راه افتاد و گفت: خدا برای هم نگهتون داره و انشآا… همیشه اینجوری با هم مهربون باشید.

پرویز بلند گفت: انشاا…

که من خندیدم. با شربت از مهمونام پذیرایی کردم. امروز هوا بفهمی نفهمی گرم بود. گلپر هم بیصدا نشسته توی فکر نگامون میکرد.

نشستم که مامان مرضیه اشاره ای به پرویز کرد.

پرویز که سبد رو گوشه ای گذاشته بود بلند شد و آورده روی میز جلوی مامان مرضیه گذاشت.

مامان دست دراز کرد و سبد رو باز کرد. از توش شیشه های ترشی رو بیرون گذاشت. منکه دهنم واقعا آب افتاده بود همراه با بقیه نگاه میکردم.

بعد لواشک و ترشک روی میز گذاشته شد که اینبار آب دهنمو رسما قورت دادم. چشمم به کیسه ی چاقاله بادوم و گوجه سبزها که افتاد گفتم: وووووآآآآایییییییییی مــــــــــامــــــــــان مرضیه…… شما از کجا میدونستید من عا‌شق اینام.

تازه میخواستم دستمو بطرفشون دراز کنم که گفت: میدونستم الان در وضعیتی هستی که به اینجور چیزا نیاز داری. خواستم خودم برات بیارم که از دست خودمون بخوری و بچه ت به خودمون بره نه افراد دیگه…

دستمو عقب کشیدم و نگاهی تک تک به همه انداختم. گلپر رنگ به چهره نداشت و غمگین نگام میکرد.

گفتم: ولی مامان متاسفانه هنوز هیچ خبری نیست. شرمنده ولی اصلا میزان نیستم.

فقط میدونم صدایی از هیشکی در نمیومد.

مرضیه خاتون گفت: یعنی چی خبری نیست؟ دو ماهه اومدی و …….. اِی خــــــــــدا…….. ببینم آخرش من میتونم نوه مو توی آغوشم بگیرم یا نههههههه!!! چرا کاری می کنین اینهمه آرزو به دل بمیرم؟

آب دهنمو قورت دادم و نگاهی به پرویز انداختم. الان اون بود که باید جواب مامانشو میداد و همه رو سرجاش می نشوند که زندگی خصوصی من به هیشکی مربوط نیست. ولی پرویز هم سرخ شده چشم بمن دوخته بود.

فکر کردم: از این بی وجود هم آبی برام گرم نمیشه باید خودم جوابشونو بدم. آروم گفتم: مامان اولا شما بحدی جوون هستید که اصلا نباید حرفی از مرگ و میر به زبونتون بیارین.

دوما چرا فقط زورتون به منِ مظلوم رسیده!!! باور کنین من کاری نکردم و کاری هم از دستم بر نمیاد. خب دلتون اینهمه زود نوه میخواد پریناز و گلپر هم هستن میتونن ازدواج کنن و شمارو به آرزوتون برسونن.

تنها بچه تون که پرویز نیست. میتونید از دختراتونم این انتظارو داشته با‌شید.

مامان مرضیه محکم گفت: ولی من بیشتر روی بچه ی پرویز حساب میکنم. شانس که ندارم!! پسر بینوای منم بدتر از خودم بدشانس. شانس اگه داشتیم الان دور و برمون چندتا بچه وول میخوردن و ……

بعد رو به پرویز با کمی خشم گفت: بیا اینارو ببر بزار آشپزخونه ببینیم کی قسمت میشه ما هم نصیبی ببریم.

و تند تند و با حرصی آشکار همچی رو توی سبد گذاشت.

نگاهم روی گلپر نشست که آروم چشماشو برام بست. یعنی آروم باش.

فقط میدونم دندونامو بهم می فشردم و حرفی برای گفتن پیدا نمیکردم. و الان چقدر جای لیلون کنارم خالی بود…….

بوی تو در خانه می پیچد که شاعر می شوم
عشق می پوشم برای بوسه حاضر می شوم

روسری تا از سرت سر می خورد شب می شود
آه وقتی شب شود ، آسوده خاطر می شوم

اصلا امشب مثل دریا باش ، دریا که شدی. . .
کشتیِ پهلو گرفته در بنادر می شوم

هر نگاه چپ به چشمان تو حکمش با من است
چشمشان را می کشم از کاسه” نادر ” می شوم

مادرم عمریست می گوید به من مارکوپلو
تو اگر قصد سفر کردی مسافر می شوم

نفسی فرو دادم بلکه بتونم خودمو کنترل کنم. ولی بیفایده بود.

بلند شدم و به آشپزخونه رفتم. پشت سرم پرویز با سبد رسید که سبد رو گوشه ای گذاشت.

بازوشو گرفتم. بطرف خودم برگردونده گفتم: مگه اونموقع که جیک جیک مستونت بود و از عشق و عاشقی منشوریت نمی فهمیدی داری چی میگی، قول نداده بودی اجازه ندی کسی توی زندگی من دخالت کنه حتی مامان و آبجیات!

مثلا الان خیلی جلوشونو گرفتی و جوابشونو دادی؟ به کسی چه مربوطه من بچه دار هستم یا نه؟ میشم یا نمیشم؟ دلم میخواد یا نمیخواد!!!

اینجوری سر حرفات می ایستی و ازم حمایت میکنی آقــــــــــااااا؟ منکه همون اولش گفتم حریف تو و خونواده ات نیستم چی بهم جواب دادی؟ تو که نمیتونستی هیچ جوری کمکم کنی اشتباه میکردی اونهمه ادعای مردونگی داشتی!

پرویز صورتشو جلو آورده با خشم گفت: هنوزم سر حرفام هستم. ولی وقتی حرف حق رو میزنن چی بگم بنظرت!!! من از اولشم باهات شرط داشتم از لحظه ی اول بچه میخوام، که فعلا هم هیــــــــــچ به هیــــــــــچ! با این وضعیت جناب علیه بقیه ی ماههارو هم خدا میدونه!

چشمامو جمع کرده گفتم: مثلا تو تحصیلکرده ای؟ مثلا مدرک هم گرفتی؟ مثلا رییس بانک هم هستی که روزی با هزار نفر برخورد داری؟؟؟ مدرکت چیه سیکل!!!!

ولی من تا اونجاییکه میدونم اینجور کارا دست خود آدم نیست. بنظرت چیکار کنم کار شماها زودتر راه بیفته و این دم گوری به آرزوتون برسین!!!

دیگه بیشتر از اینم بلد نیستم کاری بکنم. ولی اگه شما راهی بلدید و میتونید آدمو زودتر بچه دار کنید بفرمایید راه باز جاده دراز!

پرویز دندوناشو بهم فشرد و با لبهای جمع کرده گفت: فقط یه بار مامانم اینا مهمون اومدن خونه ماها این بساط رو جور کردی! اگه مثل بعضیا هرلحظه توی خونه ات باشن چیکار میکنی؟

فقط نگاش کردم. خداروشکر فقط مامان و بابام یه ساعت عیددیدنی خونمون اومده بودن و دیگه هیچ! وگرنه چی میگفت این نفهــــــــــم!!!

الان هم یکی رو میخواستم این بی شعور رو تفهیم کنه حرفهای من چه ربطی به مهمون اومدن مامانش داره!

لبخندی تمسخرامیز زده گفت: سکوت کردی خانم؟ دیدی حرفم ردخور نداره؟ پس سعی نکن الم شنگه به پا نکنی! ما خودمون هرروز صد نفرو تربیت میکنیم!

دیگه داشتم می سوختم. الان بود که باید جوری خفه ش میکردم. با خشم ولی آروم گفتم: به قول لیلون سکوت همیشه نشانه ی تایید حرف طرف مقابل نیست. گاهی وقتا نشانه ی قطع امید از سطح شعور و درک و فهم اون طرفه.

اصلا گاهی وقتها نیازه حرفهای لیلون رو قاب طلا گرفت و به دیوار زد همیشه جلوی چشم باشن چون واقعا شامل حال بعضیاست!

پرویز که باز سرخ شده بود گفت: فقط امشب یه قران زدی زیر بغلت اعصاب نذاری ها برام! موفق هم شدی سلامت باشی.

و با خشم از آشپزخونه بیرون رفت. چشمام پراز اشک شد ولی اجازه ی فرو ریختن بهشون ندادم. من امشب دشمن شاد نمیشدم.

گلپر وارد آشپزخونه شد و دست روی بازوم گذاشت. آروم گفت: اجازه نده این بازیهارو باهات بکنن. اعصابت داغون بشه و آرامش نداشته باشی اصلا به آرزوت نمیرسی و بچه دار نمیشی.

اولین و مهمترین کاریکه باید بکنی آرامش اعصابته. بزار هرغلطی خواستن بکنن. تو فقط مواظب خودت باش.

خندیدم. با افسوس به خودم و زندگیم گفتم: باور کن گلپر کل خونواده تون دیوونه اید تو هم همراه اونا! چقده از دستشون دلت پره که اینجوری میگی!!!

لبخندی تحویلم داد و بدون جواب بطرف اجاق گاز رفت. شام رو روی میز چیدیم. گلپر دو نوع دسر هم درست کرده بود خونواده اش کوووووووفت کنند.

سر میز شام بدون اینکه خودمو از تک و تا بیندازم و خوشحالشون کنم، سعی میکردم بزور همکه شده خودمو آروم نشون بدم و با تعارفات و حرفام بهشون بگم حرفاتون هیچ اهمیتی برام نداره.

ولی متاسفانه درونم خون بود و با بی توجهی که به پرویز میکردم عوض رسیدن به خونواده شو درمیاوردم.
اونشب کلا دیگه با پرویز کاری ندا‌شتم. وقتی هم پشت شو قشنگ بمن کرد و بدون هیچ حرفی خوابید کم مونده بود با لگدی از تخت بیرونش بندازم و خودمم به خونه ی بابام برگردم.

ولی حرف لیلون یادم افتاد که گفته بود پرویز و امثالش و اون مدل احمقهای بدردنخور کلا ارزش زیادی ندارن که بخاطرشون آدم بخواد اعصابشو خورد کنه!

میتونست هرغلطی کرد بکنه ولی من زندگیمو میکردم و اسم یه زن نالایق رو روی خودم نمیذاشتم که دو ماه هم نتونسته همسرشو تحمل کنه و سراز خونه ی پدرش درآورده!

فردا صبح وقتی به لیلون زنگ زدم کمی گله شکایت کنم، با شنیدن ماجرای دیروز و دیشب متعجب گفت: وآآآآآآآآآآای که اینا چقدر ندید بدید تشریف دارن! آخه یکی نیست بهشون بگه خودتون بچه شدید چه غلطی کردید که الان بچه های شماها بکنن!!

یه جوری ازت انتظار دارن انگار سالهاست توی اون خونه ای و بچه دار نشدی! خدارو چه دیدی انشاا… یه 10 قلو بهت بده که دور و بر اون پرویز عین مملکت و مردم چین بشه نتونه نفس بکشه….

والا مردم عجب خری هستن با این انتظارات جور واجورشون!

گفتم: آخه نیستی که ببینی! جوری حرف میزنن و از نوه نبیره ندیدن شاکین، انگار پرویز امپراطور چوسان قدیم هستش و بدون جانشین مونده که ممکنه مملکت گور بگوریشون تیکه تیکه بشه!

که اینبار صدای خنده های لیلون گوش رو کر میکرد……
فقط گفت: خوشم میاد خیلی راه افتادی. آفرین به دست پرورده ی خودم. آخه به اون پرویز بیشعووووووور بگو

اِی مارمولک
هم با منی
هم خائنی
الههههی خبرت رو بیارن اونم زودِ زود که بهشت زهرا خدمت برسیم…..

حالا اونارو ولشون کن منو بچسب. مثل اینکه این امیرارسلان خان نامــــــــــردِ عین آرانگوتان هم داره پیروز میشه و منم دارم کم کم عروس میشم. جوریکه فعلا خودمم هنگ کردم.

با تعجب بلند گفتم: واقعــــــــــا؟ کــــــــــی؟؟؟ فقط چند روز ازت بیخبر بودم کلی کاروبار راه انداختی برای خودت؟

خندان گفت: والا چیکار کنم. هرکاری کردم و هر زبونی ریختم این ارسلان تارزان ازم دست بر نداشت. راستش خودم خیال داشتم زگهواره تا گور درس بخونم و وقتیکه پروفسور لیلون ‌شدم و چونه ام از شدت پیری لرزید تازه به ازدواج فکر کنم.

ولی این سریش خان دست از سر تاسم برنداشت و بالاخره خواستگار فرستاد.

خندان گفتم: خبببببببببب

ادامه داد: من اولش کمی مِن و من کردم. ولی دیدم توی خونه همه راضی هستن بجز من. کلی هم تحقیق کردند که بدتر راضی شدند!

یهو دیدم تا خودم دست نجنبونم مامان خانومم بحدی از ارسلانه خوشش اومده و کشته مرده شه که آماده ست جواب مثبت بده و ارسلان رو هرجوری شده ازم قاپ بزنه…..

که اونموقع یه عروسی مامانی رو هم میفتادیم و من مجبور بودم سرویس خوابش رو سرجهازی بخرم.

خلاصه چشمت روز بد نبینه با اصرار و الحاح خونواده بالاخره جواب مثبت رو دادم و خیال همه رو جرینگی راحت کردم.

خوشحال گفتم: خداروشکررررررر خیلی خوشحالم خیلییییییی……

لیلون ادامه داد: فردا شب هم خونواده ارسلان میان خیلی خصوصی یه بله برون راه بندازن ببینیم کی میتونیم برای عقد آماده بشیم………. راستی پارلا فردا میای؟ خودت که میدونی خیلی دلم میخواد باشی!

آروم پلک زدم. بعد نگاهم به دیوار روبرو دوخته شده بود و محسن جلوی چشمام داشت می چرخید……

اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو می‌مانم٬ دعایم کن

اگر باران عشق از چشمهایت تند می‌بارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن

اگر غم سینه‌ات را می‌فشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن

اگر چشم‌انتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشم‌گردانم، دعایم کن

اگر روح تو را هم بی‌وفایی می‌کند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم‌٬ دعایم کن…

همچنان با افسوس به زندگیم و دلتنگی برای پسرداییم محسن که یادش افتاده بودم توی فکر بودم که لیلون گفت: کجا رفتی؟ چرا جواب نمیدی؟

حواسم جمع شد و گفتم: خیلی دلم میخواد اونجا کنارت باشم که جز این هم وظیفه ای ندارم. ولی وقتی مراسم خصوصی و خودمونیه پس زیاد هم بمن نمیرسه. نباشم بهتره!

لیلون شاکی و بلند گفت: وآآآآآآآآآآآآآآآآآآ یعنی چی آخهههههههههه………. ماشاا… توی اون دیوونه خونه تو همکه عقلت رو از دست دادی!!!!

والا تا اونجاییکه یادم میاد یه دختر عاقل دادیم بهشون، الان خل و چلشم نمی تونیم پیدا کنیم. من میخوام تو هم باشی. حالا منم دعوت نکنم تو باید با کله مثل من خودتو برسونی نه اینکه ادا دربیاری!

گفتم: ببین لیلاجان شرایط تو کلا با من فرق میکنه. من اگه بیام حتما باید پرویزم دعوت بشه که اونم میاد. اونوقت بینوا محسن با دیدن پرویز ناراحت میشه.

خب محسن تنها یه خواهر داره چرا نباید بخوشی و شادکامی کنار خواهرش و توی مراسمش باشه!!! پس بخاطر خودتونم که شده نمیتونم بیام.

لیلون کجکی گفت: همه شو حق داری. ولی حالا نمیشه یه بارم که شده خودت تنهایی بیای شوهرت بشینه خونه؟

خندان گفتم: مگه شدنیه! اونوقت یعنی میخوایم بگیم طایفه ی من اصلا پرویز رو به حساب نمیارن. حالا چون اخلاق خاصشو می شناسم میدونم یه ادایی درمیاره خوشیم ذره ذره از دماغم بیاد پایین.

لیلون گفت: واه واه….. نمیدونم چرا بعضی از آدما روز به روز که بزرگتر میشن بی ظرفیت تر، احمق تر، بی شعورتر، نفهم تر، الاغ تر میشن.

اصلا الان بلند میشم میام خونه تون ببینم حرف حساب اون مردک پرویز چیه دست از سرت برنمیداره بدقیافه ی موذیِ سریشِ بدردنخور…..

خندان براش آرزوی خوشبختی کردم و قول دادم در موقعیت مناسب دیگه ای همراهش باشم که وظیفه ام بود.

و ده روز بعد بود که به عقد مفصل لیلون دعوت داشتیم به قول خودش با شاهزاده یابو سوار امیرارسلانش با گرز آهنین و سپر شیرنشانش! آقایون طبقه ی بالا و خانمها طبقه ی پایین خونه شون حضور پیدا میکردند.

وقتی کارت دعوت تکی گلپرو بدستش دادم که با خطی قشنگ روش سرکار علیه گلپربانو نصوحی نوشته شده بود، نگاهی به اسم خودش انداخت و چشماش پراز اشک شد.

آروم گفت: خیلی خوشحالم و مبارک باشه. لیلا واقعا دختر خوب و مهربونیه که لایق خوشبختیم هست. انشاا… کنار امیرارسلانش زندگی خوب و خوشی داشته باشه.

ولی باهاش حرف زدی بگو متاسفانه من نمیتونم بیام که شرمنده ام. اما خیلی دوست داشتم باشم و از نزدیک شادی و شیطنتش رو ببینم.

فقط دلم میخواست باشم و ببینم داماد سر سالم از کنار سفره ی عقد بلند میشه یا نه!

خندیدم ولی متعجب گفتم: یعنی چی نمی تونی بیای!!! خب دعوت شدی و خودتم که توی خونه از صبح تا شب بیکاری! با همدیگه میریم و خوش میگذرونیم……

ببین گلپرجان اولا نری لیلون ناراحت میشه. دوما بیا ایندفعه رو جوووون من بیخیال شوهر مرحومت شو و کمی هم بخودت برس. باور کن اون بیچاره هم راضی نیست تو اینهمه خودتو عذاب بدی!

گلپر تند گفت: نه بخــــــــــدا! تنها مشکل من پرویزه که نمیذاره از خونه برم بیرون…….. وگرنه خودم مشکلی ندارم.

سری تکون دادم و گفتم: اینکه آسونه. باشه انشاا… پرویز رو هم راضی میکنیم و سه تایی راهی میشیم.

گلپر آهسته و ناراحت گفت: ولی میدونم نمیذاره. و آویزون و ناراحت بطرف خونه ی خودش راه افتاد.

فقط نگام از پشت سر بهش دوخته شده بود و واقعا سر در نمیاوردم توی این دیوونه خونه چی میگذره.

اونشب وقتی پرویز اومد و خسته خودشو روی مبل انداخت، کارت دعوتها روی میز بود و برداشته نگاهی بهشون انداخت. گفت: خوبه برای جمعه ست و راحتیم.

شربت رو مقابلش گذاشتم و گفتم: آره زمانش خیلی خوبه. انشاا… میریم گلپرم می بریم. چون اونم رسما دعوت کردند.

پرویز قلپی شربت خورد و گفت: اون نمیتونه از خونه بیرون بره. بیخیالِ گلپر…… خودمون میریم.

بلند شدم و کنارش نشستم. بطرفش خم شده جدی گفتم: چی داری میگی توووووووو!!! بدون گلپر امکان نداره از اینجا تکون بخورم. خب اونم خیلی دلش میخواد بیاد و حال و هواش عوض بشه
پوسید بینوا توی این خونه. خب اجازه بده بیاد. از تو که چیزی کم نمیشه و جاتو تنگ نمیکنه!

پرویز گفت: بحث این چیزا نیست. فکر میکنی چرا همیشه درهای خونه قفله؟ چون گاهی وقتها میزنه به سرش و تا فرصتی گیر میاره میزاره از خونه میره.

الان بیاد و توی عقد و اون بلبشو از فرصت استفاده کنه بزاره بره چیکار کنم؟ مامانم چشمامو درمیاره حالا باید بیفتم دور شهر و گلپرو پیدا کنم. آخه من چه گناهی کردم.

با تعجب گفتم: چی داری میگی پرویز…… کجا بزاره بررررررره! خونه زندگیش اینجاست. تمام داروندارش اینجاست. والا کمی افسردگی داره ولی دیوووونه نیست که شما میخواین اینجوری نشونش بدین.

خداروشکر الان نزدیک سه ماهی هست کنارشم و چیزی ازش ندیدم شما اینهمه هوارتون از دستش به آسمونه!

پرویز گفت: فقط خواهش میکنم بیخیالِ گلپر شو که خودمون میریم……..

سری با تاسف براش تکون دادم و گفتم: برات خیلی متاسفم پرویز……….. من و گلپر به جهنم که هیچکدوممون نمیریم. چون من تنهاش نمیزارم.

فقط میدونی لیلون بشنوه ما دوتا نمیریم چه بلایی سرت میاره! فقط آدمشو میخوام جلوی حرفاش بایسته و مقاومت کنه…….

پرویز خندان گفت: وووووآآآاآاآاآاآییییییییی با همه ی فحش ها و ناسزاها و دعواها میتونم کنار بیام هــــــــــا، اما نمیدونم فحش و غزلهای صد منِ لیلون رو چیکار کنم! ینی این سبک فحش دادن و دعوا تو بطن چپم و توی عنبیه ی چشمم…..

درحالیکه بلند می خندیدم گفتم: اینهمه ترس تو هم از لیلون تو بطن راستم و شبکیه ی چشمم. پس گلپرو میبریمش آررررره؟؟؟

پرویز گفت: نه گفتم که بیخیال…

تند گفتم: حالا که تو نگرانی قول بدم خودم و مامانم مواظبش باشیم از جاش تکون نخوره میذاری بره!

باور کن چهار چشمی مواظبش میشم و همونجوری سالم بهت تحویلش میدم.

پرویز گفت: ببین پارلا…… خودت می بینی گلپر بیشتر ساعتها خواب آلوده و میخوابه. اونجا بیاد اذیت تون میکنه و براتون مشکل سازه. پس ولش کن……

بلند گفتم: ببین پرویز خونه ی داییم بر و بیابون و جنگل نیست که، یه خونه ست اونم از اون راحتهاش! هرزمان گلپر خوابش گرفت میبرم اتاق لیلون بخوابه. بازم چیزی هست؟؟؟؟؟

پرویز مات و مبهوت کمی بصورتم نگاه کرد که گفتم: ببین تو اصلا جوری دیوونه شدی! باور کن زنی که بخواد از خونه بزاره بره، درو پنجره و دیوار که سهله، حتی برج هم جلودارش نیست.

پس گلپر دلش به این خونه بنده که نشسته و داره نگاه میکنه چیزیم نمیگه. من گلپروووووووو می برم. اگه هم نزاری خودمم نمیرم. جواب طایفه ی سردارلو هم با خودت!

پرویز دوباره از شربتش خورده ناراضی گفت: چقده تو سریشی بچهههههههه!!! قول میدی سالم تحویلم بدی یا نه؟

خندان گفتم: قول میدم. اصلا نگران نباش.

پرویز سری تکون داده گفت: باشه……. میتونه بیاد……. فقط بهش بگو داروهاشو سروقت بخوره اونجا ناراحتتون نکنه.

چنان به هوا پریدم که فکر کنم از صدای جیغ بنفشم گلپر پایین شوکه شد. بوسه ای روی صورت پرویز کاشتم و دوان دوان خودمو به طبقه ی پایین رسوندم.

در طبقه ی گلپر به خاطر گرمی هوا باز بود. نگاهی به پذیرایی و آشپزخونه انداختم. اثری از خودش نبود.

بطرف اتاقش رفتم که دیدم خوابیده. دوباره عروسکش بغلش کنار چشمش آب جمع شده بود.

دلم لرزید. خدای من بنده ای به این زیبایی و متانت و لطافت عجب سرنوشتی داشت. فقط با تکون موهای لختش میتونست دنیایی رو بهم بریزه ولی…….

بطرفش خم شدم و سرمو به گوشش چسبونده خوندم:

چادرت را سر کنی
یک کوچه عاشق می شود
زن نگو ،
دختر نگو ،
بلا نگو،
ماه نگو،
دلبر گلابِ قمصر است….

دلبرکم پاشو عزیزدلم……. قراره به عقد بری….. داداش گودزیلات بلاخره اجازه داد…..

در تلاشم نازنینم ، شاد و خندانت کنم
دردها داری به دل ، با مهر درمانت کنم

تا شود راحت خیالت، رفع گردد مشگلت
گر بخواهی حاضرم ، جان را به قربانت کنم

دست گرمت را فشارم جان فشانم دررهت
گوهر عشق و سعادت را ، به دامانت کنم

عهد کردم تا شود ، اقبال و بختت سربلند
هر چه دارم در کف اخلاص ، احسانت کنم

در غم و شادی شريک و محرم رازت شوم
در دلم منزل کنی، در سینه مهمانت کنم

شاهد خوشبختی ات باشم همیشه هر مکان
با صبوری چاره ای ، بر یاس و حرمانت کنم

با تو بستم عهد الفت، تا نفس دارم به تن
گر نیاز افتد خودم را ، وقف پيمانت کنم

گلپر چنان محکم خوابیده بود اصلا تکونی نخورد. دم گوشش گفتم: پاشوووووو دیگه گلپر….. پاشو خبرمو بشنو بعد خوشحال بخواب…..

چشماش گیجزده باز شد. لبخندی بصورتش زدم و گفتم. خبر خوشمو شنیدی؟

بازم نگام کرد. گفتم: بالاخره با هزار زور و زحمت و زبون ریختن اجازه تو از داداش گودزیلات گرفتم. پس فردا میریم عقد عزیزدلمممممممم………. فقط یکی بمن بگه من چی بپوشم؟؟؟

نگاهش جوری بیحال بصورتم بود که انگار چیزی از حرفام نمی فهمید. گفتم: پاشوووووو دیگه……… پاشو فکر کنیم پس فردا چی باید بپوشیم!!!

آروم و بیحال زمزمه کرد: پارلا …… فردا حرف میزنیم…… الان حواسم….. جمع …… نیست……

یواش چشماش روی هم اومد و دوباره خوابید. بوسه ای روی پیشونیش زدم و گفتم: آروم بخوابی دختر گیج…… منو بگو با چه ذوقی اینجا اومدم……. اگه پله ها پام پیچ میخورد هردومون از عقد جا می موندیم…

خسته از پذیرایی، دنباله ی پیرهنمو جمع کردم و پشت میز نشستم. درحالیکه صدای بلند باندها با آهنگهای شاد توی گوشم بود با مهر و محبتی بی چشمداشت چشم به گلپر دوختم.

گلپر کنار مامان و خاله نزدیک سِنِ سفره ی عقد نشسته بود. همچنانکه شدیدا به مامان توصیه کرده بودم چشم از گلپر برنداره، نگاهمو به پیراهن شیک و ساده ی زرشکی و کوتاهش با یقه ی سنگدوزی شده و کفشهای همرنگ گلپر دوخته بودم.

خیلی متین و بیصدا کناری نشسته بود و پاشو روی پای دیگش انداخته چشم به دونفری دوخته بود که وسط می رقصیدند.

موهاش صاف و ساده و طلایی رنگ روی شونه هاش ریخته بود. از تمام آرایشش فقط رژی کمرنگ به چشم میخورد و دیگه چیزی بصورت نداشت.

گردنی یادگاری مامان مرضیه به گردنش بود و دیگه هیچی. حتی یه انگشتر هم به انگشت نداشت.

مامانم خندان گفت: پارلا چه خبرته؟؟ خواهر شوهرتو چند وقته ندیدی؟ جوری نگاش میکنی انگار میخوای چیزای جدیدی کشف کنی!

خندیدم و گفتم: والا فکر میکردم این گلپر چقده سرتاپا با ما فرق داره! پس بهتره یا فکری بحالش بکنم یا خودم برم خواستگاریش که از دستش ندم این لعبت فتان رو!

گلپر خنده ای شاد تحویلم داد و دوباره نگاهش بطرف وسط سالن چرخید.

لبخندزنان نگاهم از روی لبهای خندان گلپر به طرف سفره ی عقد رفت.

دیروز بعداز صبحانه که دوتایی با خوشحالی و حرفیدن در مورد عقد خوردیم، گلپر آروم گفت: پارلا اینهمه مسوولیت منو به عهده گرفتی نمیترسی یواشکی بزارم برم؟ زیادم ازم بعید نیست ها!

متعجب گفتم: والا در اینکه پرویز جوری خاص دیوونست شکی نیست. ولی تو هم دیوونه بازی دربیاری و بیخیال خونه زندگیت بشی که زندگی توی خیابون رو پسند کنی، دیگه به عقل ناقص تو هم شک میکنم. بقیه رو خوددانی!

دیوونگی توی این خونه ارثی هستش ولی دیگه نه تا این حد!!!

گلپر خندید و با شوخی گفت: باشه سعی میکنم نرم خیالت راحت! راستی پارلا، کلید گاوصندوق خونه دست تو هستش یکی دو تیکه از طلاهامو ازش برداریم که امروز لازم دارم؟

متعجب گفتم: گاوصندوق؟؟؟ ما که گاوصندوق نداریم؟

این بار چشمان گلپر باز شد. گفت: مگه ندیدی اونو؟

با گیجی تمام کل گوشه زوایای خونه در لحظه ای از فکرم گذشت ولی ما اصلا گاوصندوقی نداشتیم.

آروم سری تکون دادم یعنی نه…… تا حالا ندیدم. ولی تعجبی که به کل بدنم چنگ انداخته بود کاملا مشهود بود.

گلپر که متوجه نگاهم شده بود بلند شد و راه افتاد. منم بلند شدم. وارد اتاق کار پرویز شدیم. ولی مطمئن بودم اگه اینجا خونه ی منه گاوصندوقی هیچ جاش نیست.

گلپر تابلوی منظره ی پاییزی رو از روی دیوار برداشت که چشمم به گاوصندوق دیواری کوچکی افتاد. اینبار واقعا چشمام قد نعلبکی……. شایدم پیشدستی شد.

ماشاا… عجب زنی بودم مننننننننننننننننننننن…… تا حالا کنجکاوی هم نکرده بودم ببینم پرویز توی اتاقش چیکارا که نمیکنه!!!! پس هرچی سرم میومد کــــــــــم بود.

از اینهمه خل بودن خودم خنده ام گرفت…..

گلپر تابلو رو زمین گذاشته گفت: میدونی کلیدش کجاست؟

با زبونی خشک گفتم: نه! از کجا بدونم. حتما توی کیف پرویزه خب……. من از خود این دخمه با دریچه ش خبر نداشتم چه برسه به کلیدش!

گلپر با حالتی افسرده و آویزون گفت: کاش کلیداشو داشتی. اونوقت کارم راه میفتاد چه راه افتادنی اونم امــــــــــروز! دیگه میذاشتم میرفتم پشت سرمم نگاه نمیکردم. ولی …… دروغ میگم…… نمی تونم……..

پراز سوال نگاش کردم که گفت: منظورم طلاهامه که اینجاست و پرویز نگه میداره.

شاکی گفتم: خب گلپرررررر……… مثلا میخوای بگی تو اینجا فقط بخاطر چند تیکه طلا موندی؟ پس مهرو محبت و عشقت به خونواده کجا رفته دیووووونه!!!

لبخندی تلخ تحویلم داد و گفت: شوخی کردم بابا…… کجارو دارم برم……

گفتم: والا گیج هم گیجهای قدیم…….. چند روزه میدونی به عقد دعوتی خب بهش میگفتی بده دیگه. امشب یادش میندازم.

چون فردا صبح زود سری به خونه ی داییم میزنم و دیگه اونجا هستم تا ساعت ۲ بیام و آماده بشیم تورو هم ببرم. بعدش ببینم چی میشه.

گلپر تند گفت: نه بیخیال طلاها شو. خواهش میکنم اصلا حرفی در مورد گاوصندوق بهش نزن. اونموقع اگه پامو روی پله ی طبقه ی شما بزارم منو می کشه! فقط صداشو در نیار تا راحت باشیم باشه؟ قول میدی؟

درحالیکه از هیچی این دیوونه خونه سر در نمیاوردم و فقط مات نگاه میکردم گلپر ادامه داد: خواهش میکنم پارلا بیخیال شو. جوریکه انگار بازم از این گاوصندوق خبر نداری!

با اصرارهای پی در پی گلپر قول دادم و سعی کردم همچی رو فراموش کنم. ولی یه علامت سوال بزرگ توی مغزم بوجود اومده بود و دیرینگ دیرینگ به کله ام کوبیده میشد.

اما بعدا به ذهنم رسید حتما پرویز از ترس اینکه گلپر به هنگام ناراحتی عصبی طلاهاشم برداره و از خونه بره، که گیر آدمهای کلاش و دزد بیفته اونجوری همچی رو محکم مهرو موم کرده بود. وگرنه چرا باید اینهمه ……..

بازم سر در نیاوردم. ولی مطمئن بودم بیشتر از این چیزی نمیتونست باشه. فقط اگه روزی پرویز سر گاوصندوقش بود و خودمو سربزنگاه می رسوندم، می دیدم توش چه چیزایی داره و خیالم راحت میشد.

حالا عقد رو راه مینداختیم و بعدا فکری بحال پرویز با گاوصندوقش میکردم.

دوباره نگاهم روی گلپر برگشت. امروز زیاد خوابالود نبود ولی گفتم: گلپرجان هرزمان دلت استراحت خواست بهم بگو عزیزم. می برم اتاق لیلا استراحت کنی!

گلپر خندید و گفت: اون قرصها درسته اعصابمو آروم میکنن ولی بیشتر وقتها سرم روی بالشه. اکثرا هرکاریم میکنم با گیجی همراهه. راستش امروز قرص نخوردم حالم خوبه.

خندیدم و گفتم: خلاصه هرچی لازم داشتی بی تعارف بگو.

در همین لحظه عروس و داماد وارد شدند. وای خدای من لیلون چقدر قشنگ شده بود. اصلا باور نمیکردم لیلون من اینهمه دلربا بشه.

چشمم روی امیرارسلان افتاد و لبخندی زدم. چقدر قیافه ی مهربون و متینی داشت. با چشم و ابرو و موهای مشکی، ته ریش قشنگی که بهش خیلیم میومد، کمی تپل و چهره ای دلنشین جای برادرم واقعا قیافه ی برازنده ای داشت.

لیلون بحدی مودب و متین حرکت میکرد که یه عروس خانم واقعی شده بود. نگاهم به چهره ی خندان گلپر افتاد. فهمیدم مثل من داره به چیزی که می بینه و باور نمیکنه میخنده.

آخرش عشقت مرا بـی خانمانـم میکند
می شوم آواره و بـی آشـیـانــم میکند

عاقبت من را بہ دست سرنوشتم میدهی
بـی وفـا ایـن هـجـر تو بی اعتبارم میکند

میشوم چون برگ زردے زیر پاے عابران
بی تو آرے ، در بهارم چون خزانم میکند

یــاد ایــامــی کـه در راه وصـالـت سوختم
ایــن جـدایــی همچو شمع واے آبم میکند

دوستت دارم مـگــر جــرم است عـاشـقی
عـاقبت ایــن عشــق تـو غـم گسارم میکند

میشوم دیوانہ از عشقت بہ چشم دیگران
نــام دیـوانــہ بہ هر جایی خطابم میکنند

عقد به زیبایی تمام براه بود. رقصهای دسته جمعی مقابل عروس و داماد انجام میشد. ما همکه هرلحظه در حال سرکشی و میدانداری مجلس و رسیدگی به مهمونا بودیم. هم کمک حال بودیم. هم می رقصیدیم. هم بگو بخندهامون براه بود.

فقط گلپر بود که با لبخند قشنگ و جذابش بیصدا همه رو نگاه میکرد. احساس رضایت هم از چشمان خوشرنگش کاملا مشهود بود.

عاقد تشریف آورد و همراه با ساییدن قند خطبه ی عقد خونده شد. جواب بله ی بلند بالای لیلون در همون سوال اولِ عاقد صدای خنده ی همه رو بلند کرد.

عروس خانم خوشگلمون همکه قشنگ سوتی داده بود اصلا خودشو از تک و تا ننداخت. حالا با ناز و شیطنت خاص خودش بلند گفت: بــــــــــااجازه از حاج آقا، والا بچه نیستم ده بار طولش بدم و حالا برم هی گل بچینم. ادا اصول هم نه بلدم نه لازم دارم.

همه مون هم جمع شدیم اینجا من بله رو بگم دیگه، چرا مهمونامونو معطل کنم!! پس زودتر بله رو میگم هیشکی منتظر نمونه زود مهمونا برن دنبال کار و زندگیشون، یه دعای خیر هم به جون من بکنن!

خدایا داماد بینوا هم از خنده غش کرده سرخ شده بود. عاقد هم بلند میخندید و احسنت و ماشاا… به این عروس دلاور میگفت.

دیگه عقد این مدلی ندیده بودیم که چشممون روشن شد. گلپر هم که از ته دل ریز ریز می خندید و خوشحالی از صورتش مشخص بود.

بعداز عقد و رفتن عاقد بود که حلقه ها رد و بدل شده کیک توسط عروس و داماد بریده شد و برای تقسیم به آشپزخونه فرستاده شد.

چند نفری از برادران داماد و فامیلهای خیلی نزدیکشون برای گفتن تبریک و گرفتن عکس وارد مجلس زنانه شدند.

ما هم خودمونو پوشونده نشسته بودیم و نگاشون میکردیم.

گلپر با شال بزرگ و حریر شیری رنگ گلداری که بزیبایی روی سرش انداخته بود قشنگیش صدبرابر شده بود که خود منم نمی تونستم چشم ازش بردارم.

میز ما همکه نزدیک عروس و داماد بود قشنگ تمام ماجراهارو شاهد بودیم و همه چی رو راحت می دیدیم و می شنیدیم.

لحظه ای چشمم بطرف آقایون برگشت که درحال عکس انداختن بودند. نگاهم روی یکی از فامیلهای ارسلان نشست. آقایی حدودا 45 ساله یا بیشتر که شخصیت و متانت از تمام وجودش هویدا بود.

ولی……. نگاهش پراز حسی خاص به گلپر دوخته شده بود.

بطرف گلپر برگشتم. گلپر حدودا روبروی عروس و داماد نشسته بود و داخل کیفش دنبال چیزی میگشت. اصلا هم متوجه اطراف نبود.

دوباره بطرف آقا برگشتم. آقای متین با کت و شلوار طوسی خوش دوخت و پیراهن سفیدش هم از فرصت عکس انداختن استفاده کرده زیر چشمی و دزدکی نگاهی به گلپر مینداخت.

نگاهش گاهی متعجب، گاهی شاد، گاهی مهربون و از همه ی حسها قاطی داشت.

هرکی بود از فامیل نزدیک ارسلان بود که اونجا اومده بودند. حالا بعضیا با خانمهاشونم کنار عروس و داماد عکس مینداختند.

ولی آقای طوسی پوش خانمی کنارش نداشت و فقط با یه دختر ۱۰ یا ۱۲ ساله عکسی انداختند یعنی…….

ناخواسته لبخند زدم که تند لبامو ورچیدم.

دیگه حواسم جمع بود و میدیدم آقاهه تا فرصتی پیدا میکنه نگاهش آهسته روی گلپر می شینه. ولی گلپر اصلا متوجه ماجرا نبود.

رقصی دسته جمعی توسط آقایون انجام شد و بعد با آخرین نگاهی که آقاهه به گلپر انداخت همگی به طبقه ی بالا رفتند.

گلپر آروم بمن گفت: پارلا الان وسط خلوت شد سرویس رو بمن نشون میدی؟

همراه هم بلند شدیم و بطرف سرویس راه افتادیم که خارج از پذیرایی در پاگرد بود.

گلپر وارد شد و درو بست. خواستم به پذیرایی برگردم که حرف پرویز یادم افتاد. درسته مطمئن بودم همه شون یه رگ دیوونگی رو قشنگ صاحبن ولی به پرویز قول داده بودم.

همونجا خودمو با گلهای زیبای پله ها مشغول کردم. صدایی مردانه از پایین خندان گفت: ببین ابراهیم توروخدا گاهی بخند. خودت نمیدونی خنده ت ناز داره لذت پرواز داره!

بابا آسمون که به زمین نیومده. اینهمه سالیان سال نبوده الانم چند روزی روش خودتو خوردی تموم کردی. بریم بالا که عقد رو کنار ناصر و برادرزاده اش باشیم و خوشحال بشه. مثلا دعوتیش هستیم اینهمه دیر کردیم.

مشخص بود دونفر دارند صحبت کنان از پله ها بالا میان. خودمو کناری کشیدم و شالمو مرتب کردم. لباسمم که چنان بلند بود علاوه برخودم دو نفر دیگه رو هم میتونست پوشش بده.

لحظه ای برگشتم و چشمم روی شخصی نشست. قلبم جوری شد. چشمام هم گرد شد. شبیه کی بود این آقا؟؟؟

شخصی که با کت شلوار اسپرت و خیلی شیک، قد بلند و با ابهتش داشت از پله ها بالا میومد شبیه یکی از نزدیکان من بود…….

فردی که من هرروز می دیدمش!! یه شباهتهای خاصی که کاملا برام آشنا بود و ……….

نگاهمو برگردوندم ولی حواسم بهم ریخته بود. شبیه یکی بود که من خیلی دیده بودمش. رنگ سفید و موهای طلاییش…… چشمان سبز……. سبز…….. سبز…….. لاغراندام و هیکلی……. بلند……

ولی منکه دوستام و فامیلمون شخص چشم سبز و موهای بور نداشتیم……… ولی چــــــــــرآآآآآآآآآآآآآ …… یکی بود…….. داشتیم……

گلپرررررررررررررررر ……. این آقا شبیه گلپر بود…….. درسته…… شبیه گلپر…… اگه گلپر کمی هیکلش مردونه میشد عینا به این آقا شبیه میشد…….. نگاهم از پشت سر دوباره بهش دوخته شد که شونه های پهنش نظرمو جلب کرد.

خندیدم. حالا به هر کی میگفتم من یکی رو شبیه گلپر دیدم باور نمیکرد. فکر کنم میگفتند از بس رقصیدم دارم گیج میزنم.

پرویز بالا بود. بعدا ازش می پرسیدم ببینم اونم حس منو داشته یا نه!! چون صدرصد مهمان تازه وارد رو می دید.

گلپر که بیرون اومد گفت: ببخشید مزاحم شدم. کاش میرفتی داخل! و خندان ادامه داد: نترس بخدا نمیرفتم. تا زمانیکه تو توی اون خونه هستی هیچ جا نمیرم.

چون قول دادی کنارم بمونی می مونم. روزیکه بری منم شده از دیوار بالا برم میذارم میرم!!!

خندان دست زیر بازوش انداخته گفتم: گلپر باز رگ دیوونگیت جنبیدها!!! کجا میخوایم بریم. خونه زندگیمون اونجاست!!

ولی چیزی بگم باور نمیکنی جووووون پارلا!!!! من امروز دو مساله رو کشف کردم که هردوشم بخودت مربوطه. اول اینکه یکی از فامیلهای نزدیک داماد از تو خوشش اومده که چشم ازت برنمیداشت!

گلپر خندان گفت: اووووووووووووف پس خواستگار!

خندیدم و گفتم: دوم اینکه یکی در همین حوالی هست خیلی شبیه تو هستش. الان رفتن بالا ولی دنبال کسی هم میگردن. البته آقاست و چهارشونه و خوشگل…. فقط لنگه ی خودت اما مردونه ش…….. حدودا هم نزدیک 50 سال…..

غمی که به چشمان گلپر نشست رو دیدم. اما خندید. گفت: پنج دقیقه تنهات گذاشتم رفتم دستشویی چه چیزایی که کشف نکردی تووووو! عجب زبلی هستی عروسک زرنگِ گلپر!

خندان گفتم: اگه لیلون بود بهم میگفت
اشــــــــــرف….
دلم برات غش رفت.

ولی باور کن در ۵ دقیقه توالت رفتنت فقط آقای شبیه تورو کشف کردم.

وقتی آقایون فامیل ارسلان داخل اومدند و عکس میگرفتند اون خواهانت خواستگارخان به چشمم خورد.

خندان گلپرو کنار مامان رسوندم و به آشپزخونه رفتم کیک عقد رو پذیرایی کنیم. ولی گاهی آقایونی که به نحوی به گلپر مربوط میشدند جلوی چشمم قدم رو میرفتند و فقط دلم قیلی ویلی میرفت بفهمم اینا کی هستند.

بعداز تموم شدن مراسم عقد وقتی همگی آماده شدیم برای شام به رستوران بریم، از در خونه که پا بیرون گذا‌شتم چشمم به آقای طوسی پوش افتاد.

کنار پدر امیرارسلان و داییم بابای لیلون گوشه ای ایستاده بودند که بابام هم نزدیکشون بود و داشتند همگی حرف میزدند. ولی آقاهه بطرزی خاص چشم به در دوخته بود انگار منتظر کسی بود.

آروم جلو رفتم و گلپر پشت سرم بیرون اومد. گفتم: گلپر بریم به بابام و بابای لیلون سلام بدیم تبریک بگیم. بعد ببینیم پرویز ماشین رو کجا نگه داشته.

وای خدای من….. آقاهه زیر زیرکی چشمان متعجب و پرمهرش رو از صورت گلپر برنمیداشت. گلپر هم سر به زیر کنارم میومد.

وقتی نزدیکشون رسیدیم سلامی جمعی داده به داییم و بابای ارسلان تبریک گفتم و آرزوی خوشبختی براشون کردم. سری هم برای آقاهه ی طوسی پوش پایین آوردم که داییم گفت: ایشون جناب ناصر عظیمی عموی کوچیک امیرارسلان خان هستند.

دوباره احوالپرسی کرده تبریک گفتم که گلپر هم دوکلمه تبریک گفت و کناری کشید.

چشمم به پرویز افتاد که کنار ماشینش ایستاده منتظرمون بود. گفتم: دایی جان ماشین ما برای دو نفر جا داره. اگه برای مهموناتون نیاز با‌شه در خدمتیم.

آقاهه محجوبانه گاهی به گلپر نگاه میکرد. ولی فکر کنم گلپر بحدی احساس غربت میکرد و سربه زیر ایستاده بود که حتی نفهمید آقایی که کشف کرده بودم همون عموی ارسلان بود…..

می بینمت، بیش از همیشه بیقرارم
می بیندت ،می بینی اش ، من بغض دارم

می بوسمت، مثل سرابی می گریزی
می بوسدت ، کم مانده یک دریا ببارم

موهای کوتاهم مرا از چشمت انداخت
موی بلندش می شود آویز دارم

من چای میریزم برایت ، نیستی ، حیف
او چای می ریزد برایت ، من خمارم!

زانوی تنهایی بغل میگیرم اینجا
او را نوازش می کنی ، جان می سپارم

عکسم به فریاد آمده:خالیست جایت
عکسش در آورده دمار از روزگارم

می خندم و مهمان اخمم می کنی باز
می خندد و من بوسه ها را میشمارم

می خواهمت، می خواهدت، لعنت به تقدیر!
تو حق او هستی و من حقی ندارم

بطرف ماشینمون راه افتادیم. نگاهمو لحظه ای به پرویز دوختم. حس کردم با این پا به پا کردناش بنحوی عجله داره.

تا رسیدیم همراه ما باعجله نشست و گفت: پارلا من بشدت سر درد دارم. میتونیم از شام صرفنظر کنیم؟ باید استراحت کنم فکر کنم شدیدا سرما خوردم!

متعجب گفتم: چی داری میگی پرویز! یعنی چــــــــــی! خب یه مسکن میخوری حالت خوب میشه. فوقش بعداز شام در مسیرمون درمانگاه هم میریم.

یک شب که هزار شب نمیشه!! مگه من چندتا لیلون دارم شام عقدشم کنار‌ش نباشم!! والا عمرا بتونم تنهاش بزارم!

اصلا شدنی نیست. باید بریم اونجا پیشش باشیم. اون بجز ماها کی رو داره که هر کی هم بره بشینه خونه اش ……..

پرویز گفت: پس من و گلپر میریم خونه، تو با ماشین بابات برو. بعداز شام هم میرسوننت خونه که اصلا مشکلی نیست. تا هرزمان خواستی بمون !

فقط نگاهمو دوختم به چشماش و گفتم: شانس نیست که پشگل گوسفنده لامصب!!! یه بارم اگه بریم جشن و کنار همه باشیم تو باید سردرد بگیری……. سرما بخوری……. به استراحت نیاز داشته باشی…….. اه و ناله راه بندازی…..

حالا هزارتا بامبول دیگه…….. خب خودت برو خونه. تو با گلپر چیکار داری. اونم با من میره شام بعد برمیگردیم خونه دیگه!

پرویز گفت: نه گلپرم بره به استراحتش برسه که کافیه. زیاد خودشو خسته کنه فردا واویلاست و حتما باید یه سر بره پیش دکترش. تو راحت باش.

با خشم نفسی بیرون دادم و صورتمو برگردوندم. دیدم آقایی که شبیه گلپر بود از خونه بیرون اومد و با دایی اینا دست داده کمی صحبت و بعد خداحافظی کردند.

با دوستش که بطرف خیابون راه افتادند داشتند بطرف ما میومدند. با هر قدم همکه به ما نزدیکتر میشدند دلم میلرزید جوری به گلپر همزادش مذکرش رو نشون بدم.

با عجله توی مغزم دنبال اسمش میگشتم که اصلا یادم نبود!! اِی کوفت بگیره این مغز که توش پِهِن پر کرده بودن!!!

بعد میخواستم دهنمو باز کنم به گلپر بگم آقاهه رو ببین چقدر شبیه خودته، که پرویز گفت: این خونه رو می بینید چقدر قشنگ و شیکه؟

با اشاره ی دستش منو گلپر ناخواسته بطرف خونه ی سمت راستم برگشتیم. خونه ی بزرگ و قشنگی بود که بنظر دلنشین میومد.

پرویز گفت: کنگره هاشو با نمای بیرونیش که خیلی پسند کردم. فکر کنم داخلشم زیبا باشه. میخوام همچین خونه ای براتون بخرم.

نگاهی به سراپای خونه تا جاییکه دیده میشد انداختم و گفتم: سه طبقه و بزرگه. کلی پول باید روی خونه مون بزاری بتونی اینجوریشو بخری!

پرویز با صدایی که کمی گرفته بود گفت: میدونم ولی واقعا به دلم نشسته. خدا کنه بتونم دست و بالمو جمع کنم و همچین خونه ای براتون مهیا کنم.

برگشته گفتم: تا قسمت چی باشه. ولی خودتو زیاد توی فشار ننداز. ارزش پیر شدن بخاطر پول و خونه رو نداره. مگه خونه ی خودمون چشه!

نگاهمو چرخوندم تا آقای شبیه گلپرو ببینم و نشونش بدم که از کنار ماشینمون رد شده بودند و ما پشتمون بهشون بوده ندیده بودیمش.

الانم داشتند سر کوچه می رسیدند که کنار ماشینی شیک توقف کردند. پشتشون به ما بود و چیزی از قیافه همزاد دیده نمیشد.

با افسوس به اینکه یه حرف پرویز باعث شد آقاهه رو گلپر نبینه و از کنارمون رد شده، دیگه بیخیال شدم و چیزی نگفتم.

داییم بطرف ماشینمون اومده گفت: آقا پرویز اگه جا دارین دوتا از فامیلهامونم بردارین. ماها ظرفیت ماشینمون تکمیله.

پرویز گفت: دایی جان شرمنده تونم. من کمی سرم درد میکنه میخوام برم خونه استراحت. پارلا هم با نادرخان میاد رستوران!

دایی محکم گفت: یعنی چی پرویزجان؟ چرا همه تون بنحوی در میرین! تا اینجا نزدیک به ۱۵ نفر عذرخواهی کردند که میترسم توی رستوران هیشکی نباشه آبرومون بره.

حتی از خونواده ارسلان دوسه نفری مثل اون دوست از خارج برگشته شون که صمیمی ترین دوست عموش هست رفتن و نموندن. یعنی چی آخه! والا اونهمه زحمت کشیدیم و هزینه کردیم الان یه ولیمه رو کنارمون نباشید!

پرویز فکری کرده آروم گفت: راضی به ناراحتیتون نیستم چشم می مونم. ولی کاش اون آقاابراهیم که از خارج اومده بود می موند.

مثل اینکه خیلی وقت بود اینجور دورهمی ها و مراسم رو ندیده بود و با تعجب به همچی نگاه میکرد!
دایی سری تکون داده گفت: اونم دنبال کارا و مشکلات خودشه که معذرت خواهی کرد. خلاصه شما باشید که لااقل نزدیکترینهای خونواده اید. دو نفر میفرستم براتون زحمتش با شما…..

دایی راه افتاد که خوشحال گفتم: خداروشکر موندگار شدید. باور کنید اگه میرفتید اصلا بمن خوش نمیگذشت چون فکرم فقط پیش شماها می موند.

پرویز گفت: ولی امروز یاد چیزی افتادم و بشدت برام جای سواله. کاش الان می فهمیدیم اون داداش هرکولت ماهیارخان که عشقش لیلاخانم ازدواج کرد و از دستش پر زد چه حالی داره. فکر کنم خیلی ناراحت باشه!

فکری کردم و یادم افتاد لیلون گفته بود ماهیار خواستگار اونه. گفتم: ولی فکر نکنم زیاد ناراحت باشه. چون تا اونجایی که خبر دارم و مامانش به مامانم گفته اونم برای خودش عشقی پیدا کرده و سرش بشدت مشغوله. حتما لیلونم فراموش کرده دیگه.

حرفم که تموم شد نگاهم به عموی ارسلان افتاد. دورادور چشم به ماشین ما دوخته بود. دلم میخواست پرویز نبود و به گلپر اشاره شو میدادم ولی……

توی راه که بودیم گوشیم زنگ زد. نگاهم روی اسم داداش ماهیارم نشست. رد تماس دادم که الان موقعیتم جور نبود پیش پرویز بحرفیم.

در رستوران که گلپر کنار من و مامانم نشسته بود در مسیری بودیم که راحت آقایون رو می دیدیم.

کاملا متوجه بودم نگاههای عموی ارسلان گاهی با تعجب و گاهی خیلی مهربانانه، پراز محبت و دقیق به گلپر دوخته میشه. ولی فعلا باید منتظر می موندیم ببینیم چه قسمت و مصلحتهایی در شرف وقوع هستش.

لیلون که با امیرارسلان سر میزی نشسته بود با اشاره اش صدام زد. بطرفشون رفتم و با لبخندی از طرف هردوشون تحویلم گرفتند.

امیر ارسلان به احترامم بلند شد که کنارشون نشستم و تشکر کردم.

لیلون بطرفم خم شده آروم طوریکه خودم بشنوم گفت: دیگه نتونستم خودمو نگه دارم. عموی ارسلان خیلی تو نخ گلپره. خدا کنه بتونیم سروسامونش بدیم و اون بهشت خدارو جرینگی از آن خودمون بکنیم.

بینوا ارسلان سر به زیر که دید ما داریم پچ پچ میکنیم گفت: بااجازه تون من سری به بابام بزنم بیام. شما راحت باشید.

از مزاحمتم معذرت خواهی کردم و بعداز دور شدنش گفتم: فقط موندم این ارسلان سربراه رو یه لقمه ی چپش نکنی صلــــــــــوات! بینوا با تویِ گردن کلفت عجب ماجراهایی داره!!!

لیلون کجکی گفت: از خداشم باشه که الهی مار سربراه نیشش بزنه.

خندان گفتم: الهی آمین. بینوا ارسلان. خب حالا مگه عموهه زن و بچه نداره؟ سنش که بالاست!

لیلون خندان گفت: چرا بابا ….. یه دختر و پسر داره دوقلو هستن. همون دختر صورتی پوش ۱۱ ساله که وسط میرقصید و کنارش عکس مینداخت. الانم کنار خواهر کوچیک ارسلان نشسته. پسرشم کنار خودشه.

متعجب گفتم: پس زنش؟

گفت: مثل اینکه دو سه سالی برای کارا و تجارتش به آلمان میرن. بعدا که میخوان برگردن ایران، زنش دیگه ایران رو پسند نمیکنه و باهاش نمیاد.

طلاق میگیره همونجا می مونه. اینم بچه هاشو که زنشم راضی بوده برمیداره به ایران میاد.

مثل اینکه آلمان یه دوست صمیمی و ایرانی هم داشته که الان ایرانه و امروز عقدمونم شرکت کرده.

گفتم: والا منم دیدم عموهه خیلی به گلپر نگاه میکنه حتی موقع عکس انداختن با شما و رقصشون، ولی تا قسمت چی باشه. گلپرو که اوضاعشو می بینی.

لیلون شاکی گفت: والا یه چیزی میگم بدت نیاد. پرویز اینا خودشون دیوونه ان. این دخترم دیوونه کردن. مگه گلپر چشه. یه آدم ایده آل فقط منزوی و ساکت….. که اونم باعثش خود خونواده اش هستن.

سری تکون دادم و گفتم: والا این حرفات لایک داره اونم بیگ لایک! چیزی ندارم بگم.

با اومدن ارسلان بلند شدم و به سر میز خودمون رفتم. ولی دعا کردم به حق این شب عزیز هرچی مصلحت و خوبه سرراه گلپر قرار بگیره که واقعا لایقش بود!

ای کاش که دستان تو را داشته باشم
تا عشق فراوان تو را داشته باشم

ای کاش که در تنگی زندان نفس هام
من حلقه ی پیمان تو را داشته باشم

مژگان تو ته مزه ی مستی ست کمک کن
تا حالت مژگان تو را داشته باشم

ای کاش که در بستر گلهای حیاطت
من گوشه ی ایوان تو را داشته باشم

شب باز دلم تا خود مهتاب تکان خورد
تا خنده ی چشمان تو را داشته باشم

هر بار که در کوچه یمان بوی اذان بود
میخواستم ایمان تو را داشته باشم

هر چند که من با تو از آغاز نبودم
ای کاش که پایان را داشته باشم

اونشب در رستوران هرزمان چشمم به پرویز میفتاد حس میکردم نگرانی خاصی توی چشماش موج میزنه. ولی گاهی فکر میکردم حتما بخاطر سردردش هست وگرنه چرا باید اینهمه پریشون باشه.

اصلا گاهی حس میکردم استرس از تمام وجودش داره میریزه که بازم برام جای تعجب بود. موقع اومدن به عقد که حالش عالی بود ولی الان…..!!!!!

بعداز شام همگی دوباره برای عروس و داماد دعای خیر و خوشبختی کردیم و بطرف خونه هامون راه افتادیم.

پرویز بشدت ساکت بود و چیزی نمیگفت. ماشین هم سوت و کور. نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم: اینهمه ساکتی سردردت خوب نشده یا داری به عوض کردن خونه فکر میکنی؟

ولی فکر نکنم چنان مساله ی مهمی باشه که ارزش اینهمه توی فکر رفتن رو داشته باشه!!! خونه زندگیمون راحت و خودمونم راضی دیگه از خدا چی میخوایم!!!

نفسشو محکم بیرون داد و گفت: فعلا که نمیدونم چی به چیه و همچی قاطی شده. شایدم کلا انتقالیمو گرفتم و از این شهر رفتیم.

با چشمان باز شده عین کسایی که به یه خل نگاه میکنن نگاش کردم و بعداز کمی گفتم: ماشــــــــــاا… ماشــــــــــاا……… مثلا الان چی قاطی شده که داری اینجوری فرار میکنی از شهر خودت؟

پرویز محکم گفت: فرار چیه؟؟؟؟ خب دلم میخواد از این شهر برم حرفیــــــــــه!!!!!

شاکی وار گفتم: ببینم خودت به تنهایی این تصمیم رو گرفتی یا از کسی عقل کل کمک هم گرفتی!!! همین الان بگم من شهر دیگه بیا نیستم ها. بری هم باید تنهایی بری!

وقتی دلت میخواد شهرت رو عوض کنی اجباری نیست. ولی در تمام دارو دنیا فقط پدر مادرمو دارم و دونفر و نصفی فامیل که اونارم نمیتونم بیخیال بشم شرمنده!!!

پرویز با خشم نگام کرد گفتم: هرجوری دلت خواست نگام کن. اصلا منو با نگاهت قیمه قیمه کن. اگه هم دلت میخواد با چشمات منو قورت بده ولی حرف اول و آخرررررررررم من جای دیگه برو نیستم. دیگه چیزی برای گفتن هم ندارم.

پرویز بلند گفت: چرا نمی فهمــــــــــــــــــــی ….. شاید شرایط خاصی پیش بیاد و مجبور بشیم بریممممممممم!!!

بلندتر گفتم: اولا بگو مجبور بشیییییییی، مجبور بشیم نداریم. من مجبور نیستم. دوما کدوم شرایط خاص!!!

مگه پول بانک رو بالا کشیدی شرایطت خاص باشه. حالا اگه هم مجبور بشی خب خودت برو من و گلپر کنار هم می مونیم به یاد تو خوش میگذرونیم. تو فقط لطف کن کارت بانکیت رو بده به ما خودمون بلدیم چیکار کنیم.

پرویز چنان نفسی با پوووووف بیرون داد که فهمیدم داره سکته میکنه. با طعنه گفت: آرررررره دیگه……. برای شما خانمها بنظرتون خیلی راحت میاد….. دوتا زن رو اینجا تنها بزارم و خودم برم دنبال کارام یه شهر دیگه! عجب پیشنهادی بود!

گفتم: اولا تا حالا توی این شهر در یه خونه ی مثل قوطی کبریت که خیلیم درو دیوارش محکم و پوشیده ست عین زندان قصر، هیچکسو نخوردن که ما دومیش باشیم.

دوما نیاز باشه هرزمان تو نیستی، من و گلپر طبقه ی بالا خونه ی بابام میریم زندگی می کنیم که هیچ منتی هم سرمون نیست.

خب خالیه و فکر کنم تا حالا بجز من کسی اونجا قدم هم نمیذاره. چون همیشه خودم اونجارو دستمال جارو میکشم و بهش میرسم پس مال خودمه تو نگران نباش.

پرویز سری تکون داده گفت: تو که خودت میدونی پس باهات کاری ندارم!!! ولی من هرجا برم گلپرم باهام میاد. اونو نمیتونم تنهاش بزارم. اون باید کنار خودم باشه.

چیزی برای گفتن نداشتم. الان گلپر بود که باید در برابر زور پرویز می ایستاد من کاره ای نبودم.

برای اولین بار بود که صدای گلپرو کنار پرویز شنیدم. گفت: من از تهران بیرون نمیرم. هرجا هم پارلا بره اونجا می مونم. روی من اصلا حساب نکن.

پرویز که از آینه چشم به گلپر دوخته بود دندوناشو با خشم بهم ساییده گفت: خوشم باشه دیگه! تو که اصلا زبون نداشتی حرفی بزنی…… به لطف پارلا خانم تو هم راه افتادی و الانم میخواید بر علیه من شورش کنید.

بعد با خشم رو بمن گفت: همه ش هم تقصیر توی دیووووونه ست که این اوضاع براه افتاده. اگه نمی فهمی برو از بابات بپرس روشنت کنه.

شوهــــــــــررررررررررِ یه زن وقتی گفت میریم یه شهر دیگه، یعنی میریــــــــــم. هیشکیم نمی تونه و وظیفه نداره چیزی بگه و حالا راه نشون بده چیکار کنم!

لبامو ورچیدم. عین مشنگها کمی به این دیوونه نگاه کردم و بعد کجکی گفتم: ببین پرویز بعداز مدتها یه روز خوش گذروندیم ها…….. ببین میتونی ذره ذره از دماغمون بریزی بیرون یا نه!

در ضمن جواب شما جناب شوهر زورگوووووو! اولا الان دیگه زمانهای قدیم نیست حرف فقط حرف آقابالاسر باشه. همه عقلشون میرسه چی به چیه و دنیا روی کدوم زاویه می چرخه!

دوما من به بابام حرف تورو بگم، حتما بهت میگه پرویز جان اونموقع که هرلحظه داشتی شرط و شروط میذاشتی و مثل بلبل چهچه میزدی، چرا نگفتی شاید یه شهر دیگه هم بری و خونه تو هم ببری که دختر منم ببری!

فکر میکنی اونموقع بابام مغز خر خورده بود یدونه دخترشو بهت بده! همون اول جواب رد بهت میداد و خودشم میرفت گوشه ی زندون میخوابید. بالاخره که یه روز از اونجا بیرون میومد!

فکر کنم دیگه پرویزی چیزی پیدا نکرد بگه. چون با حرص دندون قروچه ای کرد و گفت: وقتی نمیخوای بفهمی زور نیست. منم نمیتونم و بلد نیستم حرفامو بزور توی مغزت جا بدم. دیگه تمومش کن حوصله ندارم.

خیلی متین و با ادب گفتم: بله جناب نصوحی، من کلا نفهم به دنیا اومدم، نفهم بزرگ شدم و زندگی کردم، انشاا… نفهم هم از دنیا میرم.

شما هم کنار این نفهم راحت باشید و به کاراتون برسید. اصلا هم دلیلی نداره علت کاراتونو توضیح بدید چون اصلآآآآآآآآآآا نمی فهمم.

فقــــــــط این نفهم از این شهر تکووووووون نمیخوره!!! ممنونم که به حرفام گوش دادید.

و آروم صورتمو برگردوندم.

دست گلپر از کنار صندلی بازومو لمس کرد و آروم انگشتش توی گوشتم فرو رفت. نفهمیدم بهم تبریک می گفت یا میگفت تمومش کن. چون به عقب برنگشتم.

خونه رسیدیم و تا گلپر در خونه شو باز کنه و بهمدیگه شب بخیر بگیم پرویز تالاپ تولوپ کنان با حرص از پله ها بالا رفت.

تا بسته شدن در خونه به گوش رسید گلپر شروع به خندیدن کرد. منم خندیدم. گفتم دیوونه شدیم نه؟

گفت: باور کن دیوونه نیستی. فقط جواب اینارو تو میتونی بدی و درجا سکته کنن دیگه هیچکس!

گفتم: اوووووووووووه لیلون یادت رفت. اون باشه این خونواده ی مارمولک تورو علاوه بر اینکه سکته میده، از چهار دروازه ی شهر کله پا آویزون‌شون میکنه چی فکر کردی.

دیگه اینبار صدای خنده مون بلند شد. گفتم: والا با این داداشت هر کاری میکنم، هرجوری باهاش تا میکنم بازم جاییش آویزونه.

کلا زندگیمون همین اول کاری راه نیفتاده مثل یه ماشین کهنه ی زوار دررفته میمونه. یطرفشو درست میکنیم اون طرف دیگش خراب میشه!!!

گلپر با افسوس گفت: پرویز از اولش این بوده و هست! انشاا… خدا چندتا کاکل زری بهش بده ببینیم آخرش این اخلاقش درست میشه یا نه!

سری تکون داده گفتم: والا بدت نیادها چون ایل و تبارت هستن. یه آدم بیشعور رو به سختی میشه تحمل کرد. اما تحمل آدمی که فکر میکنه خیلیییییییییی با شعوره و اونهمه خودشو تحویل میگیره دیگه غیر ممکنه

عین خان داداش شما! والا صدبار تصمیم گرفتم بزارم برم و دیگه برنگردم، ولی نمیخوام اسم یه ناسازگار رو همین اول زندگی روی خودم بچسبونم و برام پرونده بشه. فقط ببینم تا کی میتونم تحمل کنم.

گلپر تند دستمو گرفت و هراسان گفت: یادت باشه قول دادی……….. قول دادی منو تنها نزاری. هیچوقت قولت رو فراموش نکن باشه؟

نگاش کردم و خندیدم. گفتم: تو هم دیوونه ای لنگه ی اونا. من خودم یکی رو میخوام منو از این تمساحها با دندونای تیزشون حمایت کنه و بهم بگه کنارتم نترس. تو هم چشم امیدت منم و فکر کردی خیلی زرنگم.

گلپر آروم گفت: آخه تو همه رو داری. حتی یه داداش داری کلی حواسش به تو هستش اما من چی!!!

و چشماش پراز اشک شد. زمزمه کرد: شبت بخیر. مواظب خودت باش که باهات نفس می کشم و حالم کنارت خیلی خوبه! فقط از خدا میخوام…… تورو…. هیچوقت ازم نگیره…

دستی به چشماش کشید و آهسته وارد خونه شده درشو بست.

نگام به در بسته دوخته شده بود و دیگه داشتم کم کم مطمئن میشدم فقط و فقط پای منِ بینوا به این خونه بازشده گلپرو نجات بدم. وگرنه هیچ وظیفه ی دیگه ای توی این دیوونه خونه نداشتم

در تلاشم نازنینم ، شاد و خندانت کنم
دردها داری به دل ، با مهر درمانت کنم

تا شود راحت خیالت، رفع گردد مشگلت
گر بخواهی حاضرم ، جان را به قربانت کنم

دست گرمت را فشارم جان فشانم دررهت
گوهر عشق و سعادت را ، به دامانت کنم

عهد کردم تا شود ، اقبال و بختت سربلند
هر چه دارم در کف اخلاص ، احسانت کنم

در غم و شادی شريک و محرم رازت شوم
در دلم منزل کنی، در سینه مهمانت کنم

شاهد خوشبختی ات باشم همیشه هر مکان
با صبوری چاره ای ، بر یاس و حرمانت کنم

با تو بستم عهد الفت، تا نفس دارم به تن
گر نیاز افتد خودم را ، وقف پيمانت کنم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *