خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان پسر همسایه / رمان پسر همسایه پارت29

رمان پسر همسایه پارت29

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

درحالیکه دلم بشدت برای گلپر ریش ریش بود از پله ها بالا رفتم. خودمو به اتاق رسوندم و لباسهامو عوض کردم. خبری از پرویز نبود. حتما توی اتاقش بود و داشت لباسهاشو عوض میکرد.

گاهیم مدتی توی اتاقش وقتشو میگذروند و معلوم نبود چیکار میکنه. حتما سر گاوصندوقش میررررررررفت!

باز حس کنجکاویم جنبید ولی فعلا که با این تن خسته و دل رنجور کاری از دستم برنمیومد.

پاهای خسته مو دنبالم کشوندم. امروز از بس با کفشهای پاشنه بلند پذیرایی کرده در کنارش رقصیده بودیم دیگه نایی نداشتم و پاهام واقعا یاریم نمیکرد. فکر کنم تا سرم به بالش هم میرسید بیهوش میشدم.

ولی قبلش باید یه چای میخوردم حالم بهتر بشه. دلم یه چای داغ میخواست. تازه داشتم چایی رو دم میکردم که پرویز از پشت سرم گفت: بیرون خونه ی داییت که منتظرتون بودم زنداییم زنگ زد. سلام میرسوند.

بطرفش برگشته گفتم: سلامت باشند. خب چیکار داشتند؟

گفت: میخواستند امشب بعداز شام بیان خونمون که گفتم مهمونیم و خونه نیستم. موند فردا شب بیان.

بدون حرف سرمو تکونی دادم و چایی رو توی لیوانها ریختم. گفت: میخوای فردا زنگ بزن برای شام بیان. چون از قبل اومدنشون رو میدونیم دعوت کردن بهترین کاره.

فکری کرده گفتم: من زیاد باهاشون راحت نیستم. دلت میخواد خودت زنگ بزن دعوتشون کن. منم از فردا صبح تا 6.30 عصر کلاس دارم. نمیدونم میتونم برسم یا نه!

پرویز با لحنی تند و گله مند گفت: خداروشکر این کلاساتم برامون به مصیبت عظما تبدیل شده که یه روز خوش نداریم توی زندگیمون.

حالا به دَرررررررک روز خوش نداریم، زن این خونه هم تو هستی تو باید دعوت کنی نه من، که اونم شکر فقط دَدری هستی و خونه پیدا نمیشی!

لبامو محکم بهم فشردم بلکه چیزی نگم. ولی نمی گفتم دیگه سکته میکردم.

جواب دادم: خیلی شرمنده تونم جناب نصوحی که شما با یه دختر خونه دار ازدواج کردید اما خودمون از اولش به ‌شما دروغ گفتیم و الان دَدری و دانشجو از آب دراومده که وبال گردنتونه و آب خوش از گلوتون پایین نمیره.

زندایی جنابعالی هم به شما زنگ زده و اجازه حضور گرفته. به منکه زن این دیوونه خونه هستم هیچکس زنگی نزده الان وظیفه داشته باشم بهشون زنگ بزنم.

اون شما اونم زندایی تون. هرکاری دلتون خواست بکنین. خونه ی خودتونه بنده ی دِدری چیکاره ام!!!!

خشمی که به نگاه پرویز نشسته بود دیدنی بود. پشت میز نشستم و لیوانمو برداشته جلوم گذاشتم.

پرویز بلند گفت: تو چرا نمی تونی مثل آدم جواب بدی. جواب یه خواهش من این بود؟؟؟

ابروهامو بالا بردم. از خشم پره های بینی م باز شد و نفسی داغ کرده بیرون دادم. گفتم: چون زنهای دَدری بلد نیستن زیاد درست حرف بزنن پس سکوت میکنم. شما هم هرکاری دلتون خواست بکنین و بگین.

پرویز با حرص از پشت میز بلند شد و چاییشو برداشته به پذیرایی رفت. منم که داشتم از حرص می ترکیدم برای اینکه نفسم در بیاد قلپی چای داغ خوردم که زبون و سقف دهن و گلوم یکجا سوخت و آهم دراومد.

با خشم آنلاین شدم ببینم دنیای مجازی چه خبریه بلکه کنار دوستانم و دری وری هاشون همچی رو فراموش کنم.

چندین پیام از ماهیار داشتم. حتی نخونده بودم که جواب بدم. آنلاین بود. باهاش احوالپرسی کردم که درجا فهمید بیحالم.

پرسید: زود بگو ببینم چی شده حال درست و حسابی نداری؟ چیکارررررررررر کردن باهــــــــــات؟؟؟

نوشتم: مثل اینکه یادت رفته امروز عقد لیلون بود. تازه رسیدیم خونه. کلی سرپا بودیم که الان خیلی خسته ام.

تند نوشت: سر هرکی رو خواستی کلاه بزار، ولی من خودم زمستونا سر مردم کلاه میزارم اونم از نوع گشاد‌ش، تابستونام که هوا گرم شد کلاهشونو برمیدارم. زود بگو چی شده آویزونی!

تو حتی حال درست و حسابی نداری جواب منو بدی! زوووووووووووود بگو چی شده!

خندیدم. وای خدای من این مارمولک کی بود!! اصلا ماهیارو نداشتم میخواستم چیکار کنم؟؟؟ راستش با وجود ماهیار بود اینهمه توی این دیوونه خونه می غریدم و اظهار وجود میکردم.

خدای نکرده اگه یه روز می فهمیدم نیست و حمایتشو ازم دریغ کرده همینجا مثل گلپر افسردگی میگرفتم و درجا روانه بهشت زهرا!!!

گلپر خیلییییییییی مقاوم بود اینجا با این دراکولاها دوام آورده بود. من بودم یه افسردگی مزمن با یه سکته تمام. فاتحه مع الصلوات!

ماجرای انتقال گرفتن پرویز و دعوامون با اومدن زندایی پرویز رو گفتم که ماهیار جواب داد: اولا هیچ غلطی نمیتونه بکنه تورو با زور به یه شهر دیگه ببره که فقط وسط خیابون لهش میکنم. مگه از اول قرارتون رفتن بود؟

جواب دادم: نه والا. حرف جدیدی هستش امشب شنیدم.

نوشت: پس کلا بیخیال. ببین چه غلط گنده تر از دهنش کرده که الان ترس بجونش افتاده میخواد دمشو بزاره روی کولش فرار کنه.

بخواد زور بگه و حرفشو به کرسی بنشونه جنازه شو صاف میکنم کف خیابون جوریکه با کارتک جمعش کنن حتی نیازی به شستن روی سنگ مرده شور خونه نباشه.

در مورد مهمونوازی و دعوت زنداییش هم پارلا تا صدامو درنیاوردی ادا در نمیاری هاآآآآآآآآا!!!! مهمون هرکی باشه و از هرکجا باشه حبیب خداست.

خب اونام دلشون میخواد خونه ی فامیلشون رفت و آمد کنن. فقط حرف زور پرویز آدمو ناراحت میکنه که اونم غلط کرده با هفت جد و آبادش.

تو خانومی خودت رو بکن و مهمون نواز خوبی باش عزیز داداش. منتظرت عکسات از مهمونی و سفره ی قشنگت می مونم تا ببینم و فقط ذوق کنم.

لبخندی زدم. عجب داداشی داشتم …….. عین پیرزنهای دنیادیده نصیحتم میکرد!!!

کمی با حرفاش آروم گرفتم. حس میکردم عصبانیتم رفع شده. خداروشکر که داشتمش.

ولی راستش هرچند حرفهای ماهیارو کلا تایید کردم اما اونشب خودمو اصلا از تک و تا ننداختم که زنگ بزنم و پرویز هم جای پاش محکم بشه.

دیوونه عوض اینکه دعوا راه بندازه میتونست راهکار ارائه بده. یا از گلپر بخواد تا من بیام شام رو آماده کنه، یا از بیرون غذا بیاریم که اونم حتما به فکرش نمی رسید.

اونشب درسته دیگه با پرویز حرفی نزدم و پشت بهش کرده خوابیدم. ولی مثل اینکه یکی هم پرویز رو نصیحت کرده بود. چون موقع خواب باهام مهربون بود و حتی پشتشم بهم نکرده بود.

صبح قبل از رفتن به دانشگاه سری به گلپر زدم. ماجرای دیشب زندایی شون رو توضیح دادم و پرسیدم: شماره تلفنی ازشون داری بهشون زنگ بزنم؟

از داخل کشوی میزش دفترچه ای بیرون کشید و گفت: دو سه سال قبل که شماره شون این بود. اگه عوض نشده باشه که هیچ وگرنه باید از پریناز بگیری. حالا میخوای چیکار؟

شماره رو توی گوشیم سیو کردم و گفتم: پریناز هم فکر خوبیه. ولی میخوام زنگ بزنم برای شام بیان. غذارو هم به بیرون سفارش میدم.

گلپر گفت: تو که تا عصری نیستی منم تک و تنها، شام با من. خیالت راحت باشه. همچی خونه هستش.

با خوشحالی بوسه ای روی صورتش کاشتم و از خونه خارج شدم. حرفهای ماهیار و تشبیهش به پیرزنهای دوران دیده یادم افتاد و قشنگ خندیدم. و من امشب به لطف داداشم برای شام مهمون دعوت میکردم.

فقط دوست نداشتم پرویز فکر کنه بخاطر اخم و تخمها و حرفهای اون بوده مهمون دعوت کردم. ولی منکه به حرفهای ماهیار گوش داده بودم پس افکار پرویز هیچ اهمیتی برام نداشت.

فکرم بطرف فرزانه پرواز کرد. امشب میخواست چیکار کنه و چه آتیشی بسوزونه رو نمیدونستم.

ولی جهنمممممممممم….. همه شون از یه تخم و ترکه بودند. فقط امشب بیخیال همچی میشدم و هرکی هرغلطی دلش خواست میتونست بکنه!

پرویز اگه واقعا مردی بود که با دیدن یه ناز و عشوه از راه بدر میشد، همون بهتر اول کار خودشو نشون میداد. منکه نه وقتشو نه حوصله شو داشتم و واقعا نمی تونستم لای پنبه نگهش دارم که مبادا آقا رو از دستم دربیارن.

پس بیخیال به مهمون نوازیم میرسیدم و تمام…..

اگر در خانه قلب تو مهمانم٬ دعایم کن
اگر هر لحظه در یاد تو می‌مانم٬ دعایم کن

اگر باران عشق از چشمهایت تند می‌بارد
تصور کن که من هم زیر بارانم، دعایم کن

اگر غم سینه‌ات را می‌فشارد مثل من هر روز
منم مثل تو جزو مهربانانم٬ دعایم کن

اگر چشم‌انتظاری تا عزیزت باز برگردد
به یادم باش من هم چشم‌گردانم، دعایم کن

اگر روح تو را هم بی‌وفایی می‌کند مجروح
بده دستان گرمت را به دستانم‌٬ دعایم کن…

اونروز ساعت ۸ که به خونه رسیدم همچی آماده بود. بوی زرشک پلو توی خونه پیچیده بود. گلپر هم توی آشپزخونه مشغول تزیین سالاد بود.

با سلام و خسته نباشیدی مهربانانه بغلش کردم. گفتم: تورو ندا‌شتم چیکار میکردم؟؟؟ فکر کنم از بس حرص اون داداش بدردنخورت رو میخوردم الان خونه بابام بودم.

گلپر لبخندی زد و گفت: انشاا… روزی برای نبودنم دعا نکنی. من خیلی از بودن تو راضیم.

نیشگونی از لپ سفیدش گرفتم و گفتم: خودت میدونی خیلی دوستت دارم. فقط دعا میکنم روزی از این دیوونه خونه خلاص بشی و بری خونه بختت که انشاا… سفیدبخت بشی.

کنار کشیدم و گفتم: راستی گلپر، عموی ارسلان روزی خواستگار بفرسته چی میگی؟ خیلی آقای با شخصیتی به نظر می رسید ولی حیف دوتا بچه داره!

گلپر خندید گفت: پرویز کجاست این حرفارو بشنوه و اعدام و سربه نیستت کنه! ولی بین خودمون باشه بچه هم مساله ای برام نیست. من کلا عاشق بچه ام. حالا آدم بدون زحمت صاحب دوتا بچه هم بشه که چه بهتر!

خندیدم و گفتم: پرویز هیچی نمی تونه بگه. مگه قراره خانوم به این خوشگلی و رعنایی تا آخر عمرش تنها بمونه که داداشت ادعاش بشه. بیخیال.

قسمتت هرکی باشه آسمونم به زمین بیاد همون میشه. الانم کمی کمکت کنم که دیگه کم کم مهمونامون میان.

گلپر پرسید: پرویز خبر داره مهمون داریم؟ امروزم حتما وقت حساب کتابهای ماهانه شونه که دیر کرده!

گفتم: پریناز اینا بگن شاید، ولی منکه خبر ندارم. اصلا هم بهش زنگم نزدم. بیخبرم. ساعت یازده زنگ زدم اول زندایی با دخترشو دعوت کردم، بعد مامانت و پریناز.

زندایی اولش قبول نمیکرد ولی وقتی شنید مامانت اینام هستن خوشحال شد.

گلپر خندان گفت: کیه که از مهمونی رفتن ناراحت بشه. فکر کنم همه دوست دارن.

نگاهی به دور و بر انداختم ببینم چه کمکی میتونم بکنم ولی گلپر کمکی نیاز نداشت. خونه مثل دسته ی گل تمیز و روی میز غذاخوری پذیرایی که ست مبلمانم بود به زیبایی چیده شده خود گلپرم به سادگی تمام آماده بود.

اول عکس قشنگی از روی میز با انواع مرباها و دسر و سالادهاش انداختم و برای ماهیار فرستادم. زیرشم نوشتم: داداشی عزیزدلِ آدم که آدمو عین پیرزنهای غرغرو دعوا و نصیحت کنه میشه اینجوری مهمونی!

با دوشی سرپایی آماده شدم و ساعت نزدیک 9 تازه تموم شده بودم که زنگ خونه به صدا دراومد.

دست گلپرو گرفتم و گفتم: اینبار خودتم با من به پیشوازشون میای. دیگه از زندایی مهربونه ایراده که برای اولین بار به خونمون میاد.

مامان مرضیه و پریناز با زندایی و فرزانه همگی با هم بالا اومدند.

دسته گل قشنگی دست فرزانه بود که به دستم داد و گلپرو قشنگ بغل کرده با سروصدا و ذوق و شوق بوسید.

بابت گل تشکر کردم. با روبوسی همگی و تحویل گرفتن عالی و دلنشین بطرف مبلها رفتند. زندایی هم دست گلپرو گرفته بود و میگفت خیلی دلتنگش بوده.

ولی در برابر دیدگان پراز تعجبم، گلپر فقط زندایی با فرزانه رو قشنگ تحویل گرفت. با مامانش و پریناز دستی نوک انگشتی داد و زمزمه وار جواب احوالپرسی شونو داده تموم کرد.

زندایی و فرزانه بعداز نشستن نگاهی به همه جای پذیرایی انداختند که زندایی گفت: ماشاا… سلیقه که از تمام گوشه کنار خونه مشخصه.
مامان مرضیه گفت: پارلا هم با سلیقه ست اما فکر کنم سلیقه ی امروز مال گلپره. چون پارلا دانشگاه داشت.

با شربت پذیرایی کردم و گفتم: اگه گلپرو توی این خونه نداشتم واقعا نمیتونستم به کارام برسم. ترم آخرمه و واحدهای زیادی برداشتم. تمام روزها کلاس دارم که گلپرجوونم واقعا شرمنده ام میکنه.

انشاا… منم بتونم محبتهاشو جبران کنم و به عنوان یه خواهر کنارش باشم. گلپر کنار زنداییش نشسته بود و با لبخند نگام میکرد.

مهمونا مانتوهاشونو درآورده بودند که همه رو جمع کردم و به اتاق بردم.

زندایی گفت: انشاا… خدا هردوتونو برای همدیگه حفظ کنه که اینهمه با هم مهربونید. هردوتون لایق خوشبختی هستید که به حق این وقت عزیز انشاا… کامروا بشید.

مامان مرضیه با اِهن و تلپ گفت: صدای گریه ی بچه هم از این خونه به گوش برسه، منم دیگه سالها عمر میکنم و آرزو به دل نمی میرم. خدا کنه این تنها آرزوم هم برآورده بشه.

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم و با خنده گفتم: مامان خدا کنه این مشکل بچه ی شمام هرچی زودتر حل بشه و ما هم بتونیم یه نفسی بکشیم. اینجوری بکنین دیگه کم کم ازتون می ترسم ها.

چقده فکر و ذکرتون بچه ست. پرویز بچه تونه که هنوزم بخونه نیومده. مگه چقدر وقت داره و میتونه بهتون سر بزنه و مشکلاتتونو حل بکنه حالا بچه ی اون چیکارا بکنه.

زندایی گفت: والا حرف حق رو زدی. بچه خوبه، بچه شیرینه، بچه عین آلوچه ی تر‌ش مزه ست که همه دلشون میخواد. ولی قرار نیست اینهمه بخاطرش زندگیمونو هدر بدیم.

پارلاجان تو خبر نداری. این مرضیه عین اخلاق مامان و مادربزرگ مرحومشو داره . منم دوسه سالی بچه دار نشدم که اگه یه سال دیگه هم طول میکشید برای شوهرم یه زن دیگه میگرفتند.

نگاهم به صورت سرخ مامان مرضیه افتاد که خندیدم. مامان رو به زنداداشش گفت: خب چیکار کنیم مریم! همه مون عشق بچه داریم که ارثی هستش.

حالا با اینهمه علاقه ببین یه نوه دارم روی چشم کورم بزارم؟؟؟ هنوزم که حسرت به دل هستم.

با سلام پرویز سرمونو برگردوندیم که خندان و متعجب بطرفمون میومد.

با همه دست داده احوالپرسی کرد و رو بمن گفت: خب خانم لطف میکردید یه زنگی هم به منِ ناخونده میزدید و دعوتم میکردید. والا جای دوری نمیرفت.

آروم گفتم: میخواستم سورپرایز بشی که اونم به بهترین وجه موفق بودم.

براش شربت آوردم و به آشپزخونه برگشتم شام رو آماده کنیم. گلپر خودشو بمن رسوند و آروم گفت: فرزانه دیگه پیش پرویز روسری هم سر نمیکنه؟

با حرص خندیدم و گفتم: والا چی بگم دختر دایی تحفه ی شماست دیگه! حالا مگه قبلا سر میکرد الان عوض شده نمیکنه؟

گفت: آره همیشه سر میکرد ولی الان بنظرم جوری خاص هیز و بدجنس میرسه. چقده هم مثل عمه اش بخودش رسیده و خودشو درست کرده!

فرزانه جلوی چشمم اومد که موهای طلایی شو از پشت سر بسته تیکه ای بزرگ رو یطرفه جلوی صورتش انداخته بود. تونیک و شلوارشم از شدت تنگی خیلی بدن نما بود و …….

گلپر گفت: حس بدی دارم خیلی مواظب پرویز باش.

لبخندی زده سوپ رو توی سوپخوری ریختم و گفتم: مگه بچه ست مواظبش باشم. نه میتونم جلوی چشماشو بگیرم، نه میتونم هرلحظه کنارش باشم و چشمم بهش باشه.

فرض کن خونه جمعش کردم بیرون رو چیکار کنم. از صبح تا شب که بیرونه. مرد اگه دلش بخواد و ذاتش خراب باشه هیچکاری از دست زنش برنمیاد.

با ورود پریناز به آشپزخونه حرفمون قطع شد و دیگه ادامه ندادیم…….

صدای فرزانه به گوشم خورد که با ناز تمام گفت: پرویزجان من یه مشکلی برام پیش اومده که امشب بیشتر برای اون مزاحمتون شدیم……

گلپر زمزمه کرد: پرویزجــــــــــااااااان!!!!!…..

بزور لبامو ورچیدم نخندم. پریناز می فهمید عالم و آدم بهم میریخت……

آنقدرعشقت به جانم ریشه کرد
آنقدرمهرت دراین دل خانه کرد

آخرش عشقت مرادیوانه کرد
این دل دیوانه رابیچاره کرد

من بدون توشوم بی محتوا
بی تو پوچم، فانی و سربه هوا

باوجودت عشق درجانم نشست
بی وجودت، ازجهان دل راگسست

آخرش من بی تودیوانه شدم
آخرش من بی توویرانه شدم

عشق توآتش به جان من زده
عشق توهم تلخ، هم شیرین شده

داشتیم غذاهارو می کشیدیم ولی حسم میگفت حواس و یه گوش من و گلپر هردومون به حرف زدنهاست.

پرویز به فرزانه گفت: اگه کاری از دستم بیاد در خدمتم. یه دختردایی اونم یادگاری از عزیزترین دایی مون که بیشتر ندارم.

گلپر آروم گفت: واقعا دایی جانم رو خدا رحمتشون کنه. تا اون بود همچی بر وفق مراد بود. کسی نمی تونست بهم بگه بالای چشمت ابروست.

ولی از وقتیکه فوت کرد فکر کنم تنها سیاه بخت این خونه زندگی من شدم و من بودم که یتیم تر از یتیمان کل مملکت شدم نه بچه های خودش!!!

فقط کنار جنازه ی دایی جانم ایستاده بودم و می دیدم منم باهاش همون لحظه مردم و دارن توی قبر دفنم میکنن. فقط کسی رو نداشتم برام گریه زاری کنه و خودشو بخاطرم بکشه! کسی که حتی نزدیکترینهاش حمایتش نکردند.

اصلا نمی فهمیدم چی میگه. فقط گفتم: یه روز برام همچی رو تعریف کن باشه؟

زمزمه کرد: بیخیالش شو و اصلا بهش فکر نکن. شدنی نیست. گندآب خاطرات من درجا خفه ات میکنه!

حواسمون بطرف صداهای پذیرایی رفت که فرزانه گفت: واقعا ممنونم پرویزجان. میدونستم کمکم میکنی در این خونه رو زدم و روی سرت هوار شدم. وگرنه ازت نمیخواستم.

گلپر گفت: ماشاا… چقده دختردایی جانم پیشرفت کرده که نور به قبر باباش بباره! قبلا آقاپرویز بود و الان درجه ارتقا گرفته و سردوشی براش نصب کردند که پرویز جان شده.

خندیدم. پریناز اومد و دیسی زرشک پلو برداشته خارج شد.

گلپر جدی گفت: الان بخند……. هیچی رو هم جدی نگیر. ولی اینارو من تک تک سلولهاشونو می شناسم.

برای همیشه و تمام عمرت یادت باشه بعضیا مثل کبریت هستن زیاد قیمت و ارزشی ندارن، ولی میتونن زندگیتو به آتیش بکشن. فقط مواظب باش.

مبهوت نگاش کردم و دیگه چیزی نگفتم. آخه مثلا الان میتونستم چیکار کنم؟ برم بگم فرزانه جان خفه لطفا!!!!! شدنی نبود که.

پرویز جواب داد: فرزانه جان عزیز پسرعمه، بهتره شام رو بخوریم و بعد در موردش حرف بزنیم. مثل اینکه آماده ست بفرمایید.

نگاه گلپر بیرنگ و پراز خشم روی صورتم نشست و پره های بینی ش باز شد. ولی چی داشتم که بگم. اگه دهنمو باز میکردم همچی بهم میریخت.

بینوا زندایی مهربون چه گناهی داشت یکبار خونه ی ما مهمون شده بود.

زندایی با خنده گفت: فقط خدا به حق این شب عزیز کمی بمن عمر طولانی بده بلکه منم عزیز کسی بشم. والا هیشکی تحویلمون نگرفت حتی پسر عمه مون!

همه با خنده و دلخوشی و اعتراض به حرف زندایی که ناعادلانه بود سر میز نشستند و از زحماتمون تشکر کردند.

گفتم: باور کنین با من بود غذا از بیرون سفارش میدادم چون ۷ تازه رسیدم خونه. ولی گلپرجان گفت کار زیادی نداره و تمام کارارو به عهده گرفت. الانم همچی سلیقه ی خودِ کدبانوشه.

فرزانه نازکنان گفت: دخترعمه ی من از اولش همون زمان مجردی هم باسلیقه بود. یادتون که نرفته چه مهمونیهایی راه مینداختن.

یادمه یه بار رفته بودیم تبریز که مرحوم باباش و ماما……..

مامان مرضیه گفت: فرزانه جان شامت رو بخور از دهن افتاد. اجازه بدید شام رو در سکوت بخوریم و از دستپخت عالی گلپرم لذت ببریم. وقت برای خاطرات تعریف کردن زیاده.

فرزانه با چشمانی باز گفت: وای ببخشید عمه. چشم دیگه سکوت…… یه لحظه…..

نگاهم روی گلپر نشست که مات چشم بصورتم دوخته بود. تا برگشتم نگاه پرویز هم روی صورتم بود. پریناز هم نگام میکرد ولی……

فکری کردم. خب تبریز رفتن و بابای مرحوم گلپر و پرویز چیزی برای تعجب نداشت. حتما همگی اونجا بودند دیگه. بازم چیزی نفهمیدم و با لبخندی به غذام ادامه دادم.

بعداز شام که دور هم درحال چایی خوردن بودیم پرویز گفت: فرزانه الان مشکلت چیه؟ چه کمکی میتونم بکنم؟

فرزانه فنجانش رو زمین گذاشته گفت: دفعه ی قبل که گفتم میخوام سهام خرید و فروش کنم. الانم کامل راه و چاهش رو یاد گرفتم و کلا راه افتادم.

فقط یه سهام عالی هست برای خرید که پولم کمه. میخواستم اگه میشه یه وام خوب برام جور کنی.

پرویز فکری کرد و گفت: والا وام که داریم. منم کمکت میکنم زود بگیری. فقط ضامن و رسوندن اقساطش مهمه وگرنه…..

فرزانه با عشوه تکونی بخودش داد و پاشو روی پای دیگش انداخته گفت: ضامن که خودتی…….. باور کن راه دررو نداری و جز خودت کسی رو ندارم. ولی اقساطش رو روی چشمم. حتما میتونم برسونم درآمدم خوبه.

پرویز گفت: ولی آخه شاید منو …..

فرزانه جیغ مانند گفت: نمیشه و نمیتونم و قبول نمیکنن و نمیذارن و قانون اینه و ….. نداریم ها. تو ضامن میشی وام رو برمیدارم. حدود ۳۰ میلیون هم جرینگی برام درنظر بگیر. بیشترم باشه که خدا برکت بده!

مامان مرضیه گفت: نگران نباش فرزانه اگه پسر منه که جور میکنه. اگه میتونستم خودمم ضامنت میشدم. ولی حیف…..

پرویز سری تکون داد یعنی قبول کرد. بعد گفت: آخه اینجوری که شما بریدین و دوختین که نه نمیشه گفت. فقط فرزانه نکنه اقساطش رو ندی بیفتم توی هچل!

دختر داییِ پارلا لیلا رو که می شناسی. اون یه حرفی داره میگه. من کاظم پول لازم. خودشم خیلی زیاد لازم! فقط حواست باشه.

پریناز خندان گفت: لیلا یه چیزیم میگه. میگه من تراب وضع خراب……. تو هم مثل اینکه وضعت خرابه ها پرویز…….

همه داشتیم می خندیدیم. ولی نمیدونم چرا برای این وام گرفتن اصلا حس خوبی نداشتم.

فرزانه خندان گفت: نترس بابا …… پرویز خودت میدونی من جزو ذخایر ملی این مملکتم وضعم خوبه نگران نباش. ولی خیلیییییییییییی خوشحالم. لامصب انگیزه با آدم چه میکنهههههههههه…

گوشیم زنگ خورد. حلال زاده لیلون بود. بعداز سلام احوالپرسی گفت: راحتی یه چیزی بهت بگم یا نه!

خودمو به آشپزخونه رسونده آروم گفتم: نه فردا زنگ میزنم الان مهمون دارم.

وقتی شنید کیا مهمونم هستن گفت: الهی درد و مررررررض تو سلولهای بینایی اون نخود مغزها. اون برج زهرمارها اونجا چیکار میکن؟ والا خروس بی محل اینا هستن با جد در آبادشون.

والا یه بار خواستم برای خونواده ی همسری جانم جناب امیرارسلان بزمجه کاری انجام بدم که این کپکهای بدردنخور همه جارو تحویل گرفتند.

دیگه نتونستم جوابشو بدم. درحالیکه لبامو بزور جمع میکردم گفتم: باشه فردا میزنگم. شبت بخیر

شاکی گفت: شب تو هم بخیر شفتالوی بیریخت. تا فردا. و گوشی رو قطع کرد.

اونشب ساعت ۱۲ بود که مهمونارو راهی کردیم. بحدی خسته بودم دیگه نای تکون خوردن نداشتم. ولی بنحوی فکرم پیش لیلون و حرفاش جا مونده بود که چیکار میخواست برای خونواده ی ارسلان انجام بده.

یعنی چه کار واجبی باهام داشت که همش مربوط به خونواده ی ارسلان میشد؟

صبح کمی کارامو انجام دادم و جمع و جور کردم. باید تا گلپر بالا میومد با لیلون می حرفیدم.

بهش زنگ زدم که تازه از خواب بیدار شده بود. بعداز کمی گزارش گرفتن در مورد دیشب و فهمیدن موضوع بچه و طعنه ی مرضیه خاتون گفت: آره دیگه. تو هم هی دعوتشون کن خونتون، بهشون سور بده بخورن و چاق بشن و زبون وا مونده شون درازتر بشه…

تو همکه ماشاا… دیوووووونه!! اونارو دیدی کمی بگو حالم بهم میخوره، حالت تهوع دارم و مثلا پیازداغ دگرگونم میکنه که مرضی جوونت تند میگه خدارووووشکر دارم مادربزرگ میشم. اگه نگفت باور کن بادمجون و هویجه دیگه….

خندان گفتم: چشم خانم مشاور. فقط بعدا رو چیکار کنم دروغهام لو نره؟

گفت: خدا روزی رسونه نترس. شاید تا اون موقع واقعا کارت راه افتاد. حالا بیخیال اون دیوونه ها. دیروز با ارسلان بیرون بودیم که مسیرمون از جلوی فروشگاه فرش عمو خوشگله ش ناصرخان افتاد. باهاشون احوالپرسی کردیم که دعوتمون کرد داخل فروشگاه.

حالا خیلیم تحویلمون گرفت و سفارش پذیرایی داد که بمن گفت: عروس خانم خیلی دوست داشتم شمارو از نزدیک ببینم و کمی باهاتون حرف بزنم بلکه کارمون راه بیفته. که خداروشکر امروز خودبخود جور شد. الانم منکه خیلی خوشحالم میتونم حرفای دلمو خالی کنم.

راستش پارلا خیلی تعجب کردم. آخه من واقعا عموهه رو زیاد نمی شناختم که حالا اینجوری دنبال من بگرده. کمی هم ته دلم ضعف رفت مبادا مشکلی توی عقد پیش اومده باشه که….

گفتم: بفرمایید عموجون در خدمتم. انشاا… که مشکلی پیش نیومده! ارسلان هم با لبخند فقط نگامون میکرد و حتما اونم تعحب کرده بود که عموش چه صنمی با من عروس دوروزه داره!

عموجان خندان گفت: البته اگه فکر نکنید عموجوون چه چشمهای تیز و هیزی داره که همه رو قشنگ دید زده و داره اینجوری آدرس میده میگم.

خندیدیم که ادامه داد: لیلاجان یادتون بندازین روز عقد کنار سفره ی عقدتون یه خانمی نشسته بودند بیشتر شبیه خارجی ها سفید با چشمانی سبز و خیلی کم حرف. یه شال قشنگ و بزرگ شیری رنگ هم سرشون بود ….

گفتم: آهان منظورتون گلپره. خب الان کار شما با گلپر چیه؟…..

مقصود من از شعر تو بودے ڪه نماندے

اے ناب ترین حس غلط باز ڪجایی…؟؟

متعجب گفتم: پس یعنی حدسم درسته و اون روز توی عقدت درست تشخیص دادم؟ آخه این عموناصرخان گرامی خیلی به گلپر نگاه میکرد و زیرجلکی چشم ازش برنمیداشت……..

لیلون خندان گفت: اتفاقا منم همینو بهش گفتم. گفتم بسلامتی و میمنت انشاا… که مبارکه. به پای هم پیر بشید. ولی عموجون دست روی خوب کسی گذاشتید. آدم با این گلپروووووو یه عمر زندگی کنه سیر نمیشه.

از بس خانوم و مهربون و با درایته که سوت و کور بودنشم مزید بر علته و دیگه حتما ۱۵۰ سال عمرو میکنید به امیدخدا…..

عموناصر که بلند می خندید گفت: ماشاا… هزار ماشاا… که چشم نخوری عروس جان! شما چه به تنهایی هم بریدین هم دوختین هم تنمون کردید. حالا واقعا همون خانمیه که من مدنظرمه؟

شاد گفتم: بله مطمئنم خودشه. چون همچین کسی کنار سفره ی عقد فقط اون بود. ما دیگه کسی با چشمهای سبز نداریم.

عمو خندان گفت: بازم میگم والا زرنگید که خوش بحال ارسلان با این انتخاب نابش. مربا خریده عسل دراومده!

وای پارلا یهو گفتم: بله ماشاا… من زرنگم و عسل ناب و خالص. مثل بعضی بی خاصیتها…….

که یادم افتاد خدای من داشتم چیکار میکردم و چی میگفتم. فکر کنم ارسلان درجا و همونجا طلاقم میداد و معذرت خواهی ها و گریه زاریهام هم به جایی نمیرسید.

گفتم: دیووووووووووونه مگه چی میخواستی بگی؟

لیلون خندان گفت: از نوک زبونم برگردوندم بخدا وگرنه میخواستم در ادامه ی حرفم بگم من مثل بعضی بی خاصیتها نمی ایستم مثل بز نگاه کنم هر کی هر کاری دلش خواست با عزیزم بکنه و گلپرم توی زندگیش عذاب بکشه…..

حالا که انتخابمو کرده بودم مرد و مردونه جلو میرفتم و گلپرو تند از آن خودم میکردم که کنار هم هرچه زودتر طعم خوشبختی رو بچشیم.

عمو دیگه پیگیر صحبتهام نشد. گفت: والا راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون، که جدای از انتخاب خودم از اون خانم به قول شما گلپر که خوشم اومده….

حالا یه ماجرای دیگه ای هم هست. ارسلان تمام قضایا و سرنوشت منو میدونه. منکه دوسه سالی برای تجارتم به آلمان رفته بودم، اونجا با دوستم ابراهیم آشنا شدم.

کم کم با هم خیلی صمیمی و شریک کاری شدیم که دیگه خانه یکی شده بودیم. در هرکاری با هم صلاح مشورت میکردیم و بدون هم روزمون نمیگذشت.

در یه مملکت غریب ما دوتا رو خدا واقعا برای هم رسونده بود و ما هم قدر این دوستی و صمیمیت رو میدونستیم.

در همون زمان من تصمیم گرفتم به ایران برگردم و بقیه ی تجارتم رو ایران ادامه بدم. واقعا از غربت و دوری خونواده ی خوب خودم خسته شده بودم.

دختر و پسر دوقلوم داشتند بزرگ میشدند و در اون محیط من واقعا احساس خطر میکردم.

روزیکه در مدرسه ی بچه هام تیراندازی شد و حالا دونفرم زخمی شدند عهدم رو جهد کردم به ایران برگردم و بچه هام در محیطی که خودمون در اون سالم بزرگ شدیم بزرگ بشن.

که متاسفانه خانم بنده مقابلم قد علم کرد و هرچی گفتم و توضیح دادم برگشت به ایران رو قبول نکرد که نکرد.

در اون دوسه سال زندگی خارج خیلی به مزاقش خوش اومده و مورد پسندش بود. دیگه تصمیم نداشت با من برگرده.

کلی مشکلات کشیدم و بالاخره با اعصابی داغون و بهم ریخته طلاقش دادم که بچه هامو هم برداشتم و به ایران برگشتم.

وقتی که دیدم با رفتنم ابراهیم اونجا واقعا تک و تنها میشه بهش پیشنهاد دادم با من به ایران برگرده و خودشو به خونواده اش در تبریز برسونه که بنا به دلایلی سالهای سال از اونا بیخبر بود.

دو روزی طول کشید تونستم قانعش کنم. چون بحدی با پدر مادرش بد کرده بود که روی برگشت نداشت.

خلاصه با اصرار من به ایران برگشت. در تهران دوسه روزی کنار هم بودیم که بعد برای پیدا کردن خونواده اش به تبریز رفت.

هرروز با هم ارتباط داشتیم. تبریز که بعداز سالها دیگه سانت به سانت شهرش عوض شده بود واقعا براش مشکل ساز شده نمی تونست هیچ آدرسی از خونواده اش پیدا کنه.

بالاخره با هزار مصیبت آدرس خونه ی تنها عمه شو پیدا کرده بود که متاسفانه دیگه عمه ای در کار نبود. فقط بازمانده های عمه اش خیلی قشنگ و مهربون تحویلش گرفته بودند و در مورد خونواده ی از هم پاشیده اش بهش اطلاعاتی داده بودند.

لیلون نفس عمیقی کشید و بعداز کمی سکوت ادامه داد: میدونی پارلا واقعا مات مونده بودم و متعجب به حرفهای عمو گوش میکردم که این ماجرای دردناک چه ربطی به گلپر ما میتونست داشته باشه.

گفتم: واآآآآآآآآآا لیلون این توضیحات چرا اینهمه ناقص و نصفه نیمه ست. قشنگ بگو ببینم چی میگی دیگه !!

لیلون شاکی گفت: خب بمن چــــــــــهههههههههه! از عموهه پرسیدم نمیشه دقیق تر توضیح بدین نه بدو بدو اونم سرپوشیده که از هیچی سردرنمیارم!!!

عموهه هم با ناز فقط گفت نمیتونم زندگی خصوصی دیگران رو بدون اجازه شون روی دایره بریزم. شاید دلش نمیخواد کسی باخبر بشه!

با حرص گفتم: خب نخواستیم بــــــــــااااابــــــــــاااا. بقیه ی حرفهای عموهه چی شد؟ این واجبه فعلا هم گلپرو بیخیال شیم!

لیلون گفت: ماشاا… ببین با کی دارم درددل میکنم و رو دیوارش یادگاری می نویسم!! پارلا تا حالا تخم مرغ خام روکوبیده به دیوار تجسم کردی؟همونجوری پخش و پلای اون مرام و احساستم که دیگران برات مهمتر از خودی هستن.

بینوا گلپرو چه زود بیخیال شدی تویِ بدردنخووووووور!

خندان گفتم: اولا دیوونه نشو گلپر همیشه دل و قلبمه. دوما پاچه خواری هم نکن. بقیه ی حرفهای عمو رو تند بگو دارم دوقلو میزام ها.

آخه تو فکر کنم ندیدی ولی من چون ابراهیم رو یه نظر قشنگ دیدم و یه تجسم دورادور ازش دارم برام جالبه چه بلاهایی سرش اومده.

هرچند با این حرفها بازم از چیزی سر در نمیارم چرا عموهه از گلپر پرس و جو کرده؟ ولی از هیچی که بهتره! خب ادامه ی ماجرا……..

لیلون گفت: لال شوووو بگم دیگه! خب هیچی عمه زاده های ابراهیم بهش چی خبر میدن رو بازم عموهه برام فاکتور گرفت و چیزی نگفت. فقط فهمیدم ابراهیم پدر مادرش رو از دست داده بود و تنها داشته اش یه خواهر بوده.

که این خواهر هم الان گم و گوره. بچه های عمه اش احتمال دادند در تهران باشه و شاید بتونه اینجا پیداش کنه.

الان ابراهیم به تهران برگشته و دربدر دنبال خواهرشه که نه آدرسی ازش داره نه اصلا میدونه واقعا توی این شهر هستش یا نه.

تنها چیزی که میدونه و یادش میاد خاله اش و فامیلیش هست که در تهران زندگی میکرد و فامیلش با شهرت مامانش یکی بود دیگه هیچی.

از خونه ی خاله اش هم با بچه هاش که زیاد سن و سالی نداشتند، در این تهران درندشت و هزار چهره که حتی کوچه هاشم عوض شده هیچی یادش نمیاد.

حتی اینهمه سال که گذشته قیافه ی خاله شو هم زیاد بخاطر نمیاره و الانم مبهوته چیکار میخواد بکنه.

گفتم: خب لیلون فقط چیزی که برام باعث اینهمه تعجبه اینه که این ماجراها چه ربطی به سوال جواب در مورد گلپر داره؟؟؟

لیلون گفت: خب گیج خاتونم منم مثل تو هنگ کرده بودم و اصلا نمیدونستم چی به چیه!! تو باز ابراهیم رو میگی دیدی که من اونم ندیدم اصلا نمی فهمیدم ماجرا چیه!

حالا گوش کن بقیه ی ماجرا رو……..

گفتم: خب تند بگو لیلون. الان گلپر بیاد بالا نمی تونم راحت باهات بحرفم.

لیلون گفت: عموناصر ادامه داد که الان ابراهیم دربدر دنبال خاله و خواهر و بچه های خاله شه که اونام کلا آب شدن رفتن زمین. نه عکسی، نه آدرسی، نه شناخت درستی…….. حتی هرکاری میکنه فامیل شوهرخاله اش هم یادش نمیاد که بازم سرنخی براش باشه. فقط یه شهرت خاله تمام.

گفتم: اولا تمام اینا حق اون داداش لای جرزه، که به حق پنج تن جون به سر بشه الهی مردک خرفت. چقده هم از چشمم افتاد اون مرتیکه ای که دیدم.

کسی که اینهمه از تیروطایفه و پدر مادر و خواهرش خبری نداشته باشه همون بهتر که الان از حسرتشون جزغاله بشه!

دوما جووووووووووووووون ارسلانت نگی خنگم ها. ولی خب بازم نفهمیدم گلپر کجای این ماجرای هزارو یکشب بود.

نکنه فکر کنن چون ابراهیم و گلپر کمی شبیه بهم هستن خواهر برادرن! ولی فقط اینو مطمئنم عموی ارسلان بدجور گلپرو پسند کرده تمام.

لیلون شاکی و خندان گفت: خب خنگ و مشنگی دیگه. چون تا اینجا منم نفهمیده بودم گلپرو کجای این مصیبت نامه و واویلانامه بزارم بلکه پازلمون جور بشه که امکان نداره هم جور بشه. همچی بدجور به هم پیچیده.

از عمو پرسیدم خب الان بنظرتون گلپر میتونه خاله ی ابراهیم خان با‌شه یا خاله زاده یا خواهرش؟

عمو خندید گفت: نه گلپر خانم جوونه نمیتونه خاله اش باشه. ولی یه شباهتهایی با ابراهیم داشت مثل چشمان سبز و رنگ سفیدش. موهای بورش. لاغر و بلند بالا بودنش. خلاصه خیلی شبیه هم بودند.

عمو خوشحال ادامه داد: به نظرم اومد شاید خدا رسونده و ایشون یهویی خواهر ابراهیم از آب در بیان که بیچاره ابراهیم هم نفسی بکشه.

پشت گوشی بدون حرف فکری کردم که لیلون تند گفت: منم مثل تو فکر کردم و همه ی جوانب رو سنجیدم. امکان نداره گلپر خواهر ابراهیم باشه.

درحالیکه برای خودم سری تکون میدادم گفتم: آره امکان نداره. چون گلپر مادری مثل مرضیه خاتون بدردنخور داره که مثل شیر میغره. بعد خواهر و برادر و عمو و دایی و خونواده شو داره. امکانش نیست اصلا.

لیلون گفت: منم به همه ی اینا فکر کردم و دیدم شدنی نیست. به عموناصر هم گفتم که حتما خطای دید داره و هم اینکه دونه دونه توضیح دادم گلپر کلی فک و فامیل دور و برش هست که ما همه رو به چشممون دیدیم.

پس کاری نشدنیه و در کل بیخیال گلپر بشن و جای دیگه ای دنبال خواهر برای ابراهیم خان بگردند.

عموهه هم گفت: حالا که اینهمه از نزدیک می شناسینش پس بیخیال. بعد در مورد خود گلپر و مجرد یا متاهل بودن و سنش ازم پرسید.

ولی پارلا منم نظر تورو دارم. باور کن عمو خیلی چشمش گلپرو گرفته چون قشنگ و دقیق در موردش سوال جواب میکرد و منم جواب میدادم.

تند گفتم: مگه چی گفتی به عمو؟

گفت: هیچی دیگه هر چی که بود. فوت کردن همسرش. افسردگی گرفتن گلپر خاک بر سر از بس به همسر مرحومش علاقه داشت. در مورد خونه زندگیش که طبقه ی پایین شما زندگی میکنه.

خانمی کدبانو، با سلیقه، زیبا و یه دنیا مهربون که بچه نداره و برای بچه داشتن داره نصف عمرشو میده.

راستش عموجون خیلی خوشحال بود. حالا گفت: سعی میکنم زود کارامو روبراه کنم و یه مراسم خواستگاری راه بندازیم. فقط میترسم گلپرخانم منو با دوبچه قبول نکنه که واقعا هم حق دارند.

تند گفتم: ولی لیلون چیزی بگم. عموی بینوا خطای دید نداره بخدا. منم در همون نگاه اول توی راهرو به ابراهیم فهمیدم شبیه گلپره. ولی خب میشه دیگه. آدمیزاده و هزار شباهت.

لیلون گفت: آره دیگه اونم میشه گفت. چه بدونم منکه جناب ابراهیم رو ندیدم. خب به عمو هم گفتم الانم اگه انتظار کمک ازمون داری گلپر تنها خودش که نیست ما روی مغزش کار کنیم و شستشوی مغزیش بدیم نتیجه به نفع شما باشه.

اون بینوا خونواده ی فضول اندر فضولشم هستن که برای گلپر سهله، برای کل آدمهای تهران نقشه میکشن و برنامه طراحی میکنن مخصوصا مامان مرضیه اش….

فکر کنم بینوا عموهه ترسید که اونجوری بلند خندید. دیگه نمیدونم تیشه رو از ته زدم و نظرش در مورد گلپر به کل عوض شده باشه یا نه!

با ورود گلپر به پذیرایی بحث با لیلون رو تموم کردم و خداحافظی کردیم.

سلام مخصوص لیلون رو به گلپر رسوندم. اصلا اشاره ای به ابراهیم و ماجرای دردناکش نکردم. گلپر خودش به قدر کفایت مشکل داشت و سعی میکردم همیشه خبرهای خوشحال کننده رو بهش بدم.

فقط کمی در مورد عموناصر خواستگار حرفیدیم و حرفها و تحقیقاتش در مورد گلپر.

درحالیکه گلپر جوری خاص ولی از ته دل میخندید گفت: کاش فقط پرویز اینارو می شنید و عکس العملش رو می دیدم. کجایی پرویز که یادت بخیر…

خندان به حرفاش گفتم: بدت نیادها ولی الهی که یادش به خیر بشه گودزیلا و آرانگوتان بدردنخور!

ولی اینم بگم مگه چون داداشته باید حتما ترک زندگی کنی و چون راهبه ها تنها سر کنی! والا همسرت فوت کرده، زندگیت که از کار نیفتاده.

آدم زنده زندگی و دنگ و فنگ میخواد وکیل وصی نمیخواد اونم از نوع غد و بدردنخوری مثل پرویز.

امشب که اومد خونه پرس و جوی عموی ارسلان رو بهش میگم کمی آماده باشه شاید خبرایی ممکنه راه بیفته.

گلپر هراسان گفت: جووووووووون من نه پارلا! توروخدا چیزی نگی ها بهش. خواهش میکنمممممممم

متعجب، مات، بدون پلک زدن نگاهمو به گلپر و بال بال زدنهاش دوخته بودم. گفتم: چرا آخــــــــــه! مگه قراره چی بگه و چیکار کنه تو اینجوری ترسیدی!

گلپر گفت: هیچکاری نمیکنه ولی دیگه اجازه نمیده پامو از خونه بیرون بزارم. اصلا بیخیال همچی بشین. حتی بخوان خواستگار بیان نباید بزاریم همین…..

بازم نگاش کردم. آخرشم نفهمیدم اینا دیوونه بودند یا مــــــــــن!!!!! ولی مطمئنم اینها کلا بیشتر از من دیوونه بودند.

دیگه چیزی نگفتم. چون فعلا نه به دار بود نه به بار. پس برای چی باید جنگ میکردیم. ولی با تمام افکار داغونم، ذهنم خیلی درگیر ماجراهای ابراهیم بینوا بود و زندگی قروقاطیش اصلا از مغزم بیرون نمیرفت.

توی دلم برای راه افتادن کار اونم دعا کردم که زود بتونه خواهرشو پیدا کنه و به آرامش برسه.

اونشب پرویز که بخونه اومد گلپر آروم لیز خورد و به طبقه ی خودش رفت. منم توی آشپزخونه مشغول آماده کردن سالاد و میز شام بودم.

ولی حواسم پیش پرویز بود که حدود نیم ساعتی میشد وارد اتاقش شده بیرونم نیومده بود.

وای که دلم ضعف میرفت ببینم توی اتاقش داره چیکار میکنه و چرا صدایی ازش درنمیاد.

صدای قلبم توی گوشام می پیچید و شدیدا دلهره داشتم. من باید هرجووووووووووووووور شده به اتاقش سر میکشیدم.

نگاهی به دور و برم انداختم و چشمم به خیارهای پوست کنده افتاد. اووووووووخ کارم راه افتاده بود.

تند دوتاشو توی پیش دستی گذاشتم و روش نمک پاشیده با بشقاب بطرف اتاقش راه افتادم. ولی این دل بینوای آواره فقط داشت می تپید انگار برای دزدی از گاوصندوق میرفتم.

در اتاق گوشه اش باز بود. انگشتی به در کوفتم و بدون اجازه گرفتن وارد اتاقش شدم.

وووووواآآآآآآآآیییییییییی خــــــــــدای منننننننننننننننننننننننننن چشمام روشن شد…….

بوی تو در خانه می پیچد که شاعر می شوم
عشق می پوشم برای بوسه حاضر می شوم

روسری تا از سرت سر می خورد شب می شود
آه وقتی شب شود ، آسوده خاطر می شوم

اصلا امشب مثل دریا باش ، دریا که شدی. . .
کشتیِ پهلو گرفته در بنادر می شوم

هر نگاه چپ به چشمان تو حکمش با من است
چشمشان را می کشم از کاسه” نادر ” می شوم

مادرم عمریست می گوید به من مارکوپلو
تو اگر قصد سفر کردی مسافر می شوم

لای درِ باز ایستاده بودم و نگاهم متعجب به گاوصندوق باز روی دیوار بود. تابلو روی زمین گذاشته شده بود و دونه دونه چشمام روی همه شون می چرخید.

قلبم بشدت می کوبید و فکر کنم داشت از جاش بیرون می پرید.

نگاهم به جعبه های طلا و جواهرات بود که پرویز دونه دونه برشون میداشت و داخل جعبه ی بزرگتری جمعشون کرده با سلیقه روی هم می چید.

انگار میخواست همه ی طلاهارو یه جا جمع کنه که جای زیادی با جعبه ها نگیرند.

بطرفش قدمی برداشته متعجب و کشیده گفتم: پرررررررووووویــز مگه تو گاوصندوق داشتی؟؟؟؟ خوشم باشه این زنِ خونه ی بدردنخور و گیج رو که از هیچی خبر نداره. این مشنگ ایول داره به مولا!

پرویز محکم گفت: تو توی اتاق من چیکار میکنی؟

نگاهم به طلاهای رنگارنگ و زیبا دوخته شده بود که بطرفشون رفتم و گفتم: کووووووووووفت اتاقتتتتت…… درررررررررد اتاقت……..

اتاق من چیه دیگه؟؟ مگه ارث و میراثه تقسیم کردیم مال خودت شده…….. بیا برات خیار آوردم بگیر بخور ببینم اینجا چه خبره.

نگاهی چپکی بهش انداختم و گفتم: ولی عجب گاوصندوق پرو پیمونی داری! وووووووووووووووووی ایناروووو چشمممممم روشن…….. چقده طلاهای قشنگگگگگگگگگ…….. منم از اینا میخواممممممممم….

پرویز بازم تند و با نگاهی خشن گفت: یعنی چی پارلا……… اینجا اتاق خودمه که میخواستم کمی توش آروم باشم و استراحت کنم. تو اینجا چیکار میکنی؟

لبامو براش محکم بهم فشردم و گفتم: عجب استراحتی هم میکنی ها! ببخشید مزاحم شدم……..

خواستم با قهر از اتاق بیرون برم و قدمی عقب رفتم. ولی الان وقتش نبود با حرفش ناراحت بشم و خودمو عقب بکشم. باید می دیدم توی اون دخمه اش چی داشت.

با صورتی که لپهاش میسوخت و با حرصی خاص کنارش نشستم و گفتم: بکش کنار ببینمممممم! اصلا منم میخوام در ارثیه ی خودت استراحت کنم.

اینهمه طلا جواهر ریختی بیرون و از یه زن انتظار داری ببینه و بعدش تنهات بزارم؟ فکر کردی آقآآآآآآآآآآآآآا……

هنوز از مادر زاییده نشده اون دختری که چشم از اینهمه طلا جواهر بگیره و بیرون بره. این لامصبها تا حالا کجا بودن یهو رونمایی شون کردی؟ ووووووآآآآآیییییی قلبم که داره ضعف میره!

لحظه ای دیدم پرویز به دست و پا افتاد. فکر کردم میخواد تند همچی رو کنار بکشه و جمع کنه که من دستی بهشون نزنم……

ولی بشوخی کمی کنار هلش دادم و گفتم: داری چیکار میکنی تووووووو؟ سر اینهمه ناز و نعمت کمی مهربونتر بشین منم جا بشم آخههههههههه حسووووووودِ کنس!

اصلا اینا که به درد تو نمیخوره. برو کنار باد بیاد. میخوام انتخاب کنم برای عروسی لیلون.

تند دوتا دستبند برداشتم که…… خدایا چقدر قدیمی بودند و زیبا…….. نگینهای ریز و درشتشون می درخشید……. اگه میتونستم در بازار امروزی یه ست از اینا پیدا کنم باید پشت گوشم رو می دیدم.

پرویز تند از دستم گرفت که با ابروهای درهم گفتم: خسیس خان نخوردیم که …… چرا اینارو تا حالا ازم مخفی کردی! یعنی لایق دیدنشونم نبودیم؟ شیطونه میگه برم بیرون داد بزنم

بگم ایهاالنــــــــــاس بیاید ببینید پرویز به کجا دستبرد زده و کجارو خالی کرده که نمیزاره نگاهی هم بهشون بکنممممممم.

پرویز گفت: یعنی چی پارلا! دزدی و سرقت چیه؟ خسیس چیه!!! اینا که مال من نیست بهت راپورت بدم و گزارش رد کنم حالا بزارم انتخاب کنی!

کجکی گفتم: اصلا تو یه ژن سالم توی بدنت داری؟ همه شون ژن معیوب و چاخان و بدردنخور هستن. اگه اینا مال خودت نیست پس چرا در دخمه ی قایمکی تو پنهونه! نکنه واقعا دزدی کردی؟

پرویز تند جعبه هارو جمع کرده گفت: همه ی اینا مال گلپره! نگه دا‌شتم حالش خوب شد بدم بهش. الانم نمیتونم به دستش بسپارم چون گاهی قاطی میکنه!

پرویز تند تند داشت جمعشون میکرد دستم بطرف نایلونی رفت که چندین جلد قباله با مهرومومشش توش به چشم میخورد.

گفتم: اخه گلپر اینهمه طلارو از کجا آورده اونم قدیمی! ببین چقدرم زیادن! والا خوش بحالشششششششششش!

پرویز بلند شد و جعبه هارو بردا‌شت توی گاوصندوق بزاره. منم کنجکاوی داشت از پام مینداخت.

چشم به سندها دوخته بودم و تا اونجایی که خبر داشتم پرویز اینهمه ملک و املاک نداشت. ولی از این مارمولکِ پیرِ وق زده هیچی بعید نبود.

تا پرویز پشتشو بمن کرد تند از داخل نایلون یکی از سندها رو بیرون کشیدم. پرویز گفت: چیکار میکنییییییی؟

تا خم بشه و از دستم بگیره لاشو باز کردم و چشمم به یه اسم و فامیلی افتاد. طاهر یزدانی……..

سند از دستم بیرون کشیده شد………. چیزی رسما در مغزم کوبیده میشد. یزدانیییییییی…….. یزدانییییییییییی…….. ولی فامیل یزدانی جوری بنظرم آشنا میومد.

کجا شنیده بودم رو نمیدونم. یعنی جایی دیده بودم……… در آنی توی مغزم و فامیلیهای دور و بر چرخی زدم ولی نبود …….. دوستامم دوری زدم……… بیفایده بود.

پرویز نایلون سندها رو گره زد و گفت: تو چقده فضولی دختر! اینا امانته چرا دست میزنی. شاید صاحبش راضی نیست کسی نگاه کنه!

با پررویی گفتم: صاحبش اشتباه کرده به توان هــــــــــزار. دوست نداشت دست تو نمیداد! خودش کجا مرده نمی تونه چندتا سند رو نگه داره هاآآآآآآآآآآآآن!

خب رییس بانک هستی ولی خزانه دار که نیستی. به منم اصلا چیزی نگفتی حالا توی خونه گاوصندوق و چی چی داری! نمیگی زن خونه باید بدونه شوهرش چیکار میکنه و چیکار نمیکنه بعدا خدای نکرده اتفاقی بیفته مدیون کسی نباشه؟؟؟؟

تو چقدر به زندگی خودت امیدواری که اینهمه راحت همچی رو مخفی کردی!

پرویز که بازم تابلو رو سرجاش گذاشته بود گفت: توروخدا کم غرغر و نصیحت کن. منکه حالا حالاها وقت مردن ندارم. بریم شام بخوریم که گشنمه.

سر میز که نشستیم براش سالاد ریختم و گفتم: پرویز اونهمه طلا چطور مال گلپره؟ یعنی شوهرش اونهمه ثروتمند بود براش طلاهای آنچنانی خریده و به ارث گذاشته؟

پرویز گفت: آره شوهرش اوضاعش توپ بود. چون تک فرزند هم بود بعداز مرگ پدر مادرش همچیشون بهش ارث رسیده بود.

بعد از فوتش هم تمام اون طلاهای قدیمی به گلپر رسید که ……… یه بار که حالش خوب نبود گذاشته از خونه رفته بود. خدا کرد با یه آشنا طرف شده بود که بهم زنگ زدند و تحویلم دادند.

از اون روز به بعد ترسیدم بازم بزاره بره. در خونه رو قفل کردم و تمام طلا جواهراتشو ازش گرفتم. اینجوری خیالم راحته دیگه میترسه بدون پول از خونه بیرون بره.

چنان متعحب نگاش میکردم که پرویز گفت: نگران نباش. حالش بهتره. دیگه نمیزاره بره. فقط پارلا اینو یادت نگه دار……. چون یه بار میگم…….. دیگه هم تکرار نمی کنم………

منم ٖ محتاج چشمانی که نور بیکران دارد
شدم محونگاهی که به چشمش آسمان دارد

زده تاراج لبهایش به سیب سرخ هر حوا
منم مست لبانی که ز خون ما نشان دارد

اسیر تاب گیسویش شده چشمان مجنونم
منم مست تن یاسی که عطر حوریان دارد

هزاران مثنوی گویم بر آن مست کمان ابرو
{غزل بانوی احساسم} شراب ارغوان دارد

زنم بوسه بر آن لبها ، بر آن لبهای شاعر کش
که این لیلای شیرینم عسل ها بر دهان دارد

به هر باران بی پروا شوم آغوش آن یارم
درخت نو بهارم که پناه و آشیان دارد

کویر تشنه ی جانم به دریایی زده راهی
که موجش روی صحرایم شده رودی که جان دارد

نگاهم بصورت پرویز دوخته شده بود و میخواستم ببینم چی میخواد بگه با اینهمه تاکید و جدیت…………

وای چقــــــــــدر آدم باید دلش گنده به اندازه ی بوفالو میشد که بتونه توی این دیوونه خونه ی پراز سوال دوام بیاره!

پرویز جدی گفت: مبادا ……. مبادا از چیزایی که دیدی و شنیدی چیزی به گلپر بگی. حتــــــــــی یک کلمه…….. اصلا دوست ندارم دوباره یاد گذشته ها بیفته که روی اعصابش تاثیر میزاره.

بیام ببینم چیزی گفتی و پرسیدی و بهم ریخته من میدونم و خودتون دوتا…….. جواب سوالهاتو گرفتی و تمام……. ادامه شو نشنوم.

بدون حرکت حتی پلک زدن و نفس کشیدن نگاهمو به صورتش دوخته داشتم گوش میکردم و فکر میکردم. لبخندی زد و گفت: الان داری به چی فکر میکنی؟

حواسمو جمع کردم و با دستم خیاری از ظرف سالاد برداشتم. توی سس فرو کردم که دیگه سس داشت ازش می چکید.

دهنم گذاشتم و با حرص گفتم: فقط دارم فکر میکنم، بابام دیوونه ی تیمارستانی بود خودشم از نوع زنجیری منو دست تو سپرد. این قبول. خب دیوونه بود دیگه.

ولیییییییییییی من چرا خرررررررررررررر شدم بهت جواب مثبت دادم؟ بنظرت قحطی شوهر بود یا مغز خررررر خورده بودم؟

پرویز خندان گفت: اینهمه خودتو تحویل نگیر. از خداتم باشه منو پیدا کردی. مگه چمه اینهمه ادا درمیاری. والا انقده هواخواه داشتم که بیخیال همه شدم و گلوم پیش تو گیر کرد.

ابروهامو با دستام دوتایی و همزمان بالا برده گفتم: خداروووووووووووووووووشکررررررررررر حالا گلوت پیشم گیره اوضاعم اینه! اگه گیر نبود چیکار میکردی؟

پرویز غذای دهنشو قورت داد و شاکی گفت: مگه چیکارت میکنم؟ به صلابه ات می کشم؟ راحت میری میای زندگیتو میکنی. کسی هم نیست بهت بگه بالای چشمت ابروست.

من باید شاکی باشم ازت که یه خواسته داشتم اونم که فعلا هیچی به هیچی! بازم مگه بهت چیزی گفتم یا کاری کردم. خب همه گاهی قاطی میکنن منم مثل بقیه. ولی با تمام اینا یادت باشه خیلیییییی دوستت دارم.

بچه دار هم که بشی دیگه روی تخم چشمام میزارمت و تاج سرم. بازم چیزی میخوای بگو؟ ولی کاش دوسه بچه پشت سرهم داشته باشم و دنبال هم بزرگ بشن که سنم داره بالا میره!

قاشقی دهنم گذاشتم. الان زمانش بود سوالی که در ذهنم بود رو می پرسیدم. گفتم: پرویز میخوام سوالی بپرسم ولی میترسم ناراحت بشی.

دوباره قاشقی غذا خورد گفت: نه بپرس نگران نباش.

آهسته گفتم: تا حالا فکر کردی شاید خودت مشکل داشتی و بچه دار نشدی. گناهم از خانمت نبوده که طلاقش دادی؟

حس کردم لبا و دندوناشو همزمان با خشم بهم فشرد. ولی بعد آروم گرفت.

گفت: تو فکر میکنی در این عصر هسته ای آدمی هست که وقتی بچه دار نمیشن این سوال رو از خودش نکرده باشه؟؟

میدونی چه پولایی برای اینکارا به جیب دکترا ریختم. چقدر خودم آزمایش دادم و چند دکتر رفتم بلکه مشکل از خودم باشه و با دوا درمان رفعش کنم!!!

ولی آخرین حرف همه ی دکترا این بود من سالمم. رحم همسرم خیلی خیلی ضعیف بود و برای تمام عمرش نمیتونست بچه دار بشه.

اینو می فهمیییییییی برای تمام عمرررررررررش…….

حتی بهم پیشنهاد رحم اجاره ای رو دادند که زنم هم راضی بود. ولی راستش من میخواستم حاملگی زنم رو هرلحظه کنارش باشم و ببینم لذت ببرم.

میخواستم نازشو بکشم. میخواستم همراه بچه ام لحظه به لحظه نفس بکشم. میخواستم اصلا حس پدر شدن رو داشته باشم.

نه اینکه پول بدم و نه ماه بعد بچه رو بغلم بزارن هرچند مال خودم بودم. البته هیچکس با اینکار مشکلی نداشت حتی مامانم. ولی من میخواستم هرآن شاهد رشد بچه ام باشم.

حالا یه آرزو داشتم زنمو خودم به سونوگرافی ببرم. تپشهای قلب بچه مو اونجا ببینم و صدای ضربان قلبش رو بشنوم. بنظرت انتظار زیادی دا‌شتم؟

خب من این بودم و دیگه چیزی نمیخواستم. بهت هم گفتم چقدر بچه دوست هستم و از اولش بچه میخوام ولی خب…..!!

فقط نگاش میکردم و نگاش میکردم. بینوا چقدر به مسایلی که حتی برای ما مهم نبود رو بهشون علاقه داشت.

من حتی یه روزم به اینا فکر نمیکردم چه برسه باهاشون زندگی کنم مثل این مشنگ !!!
پرویز قاشقش رو توی بشقابش گذاشته گفت: باور میکنی حتی برات دوسه پیراهن و لباس راحتی حاملگی پسند کردم و به محض حاملگیت برات میخرم؟

خب آرزوهام کوچیکن ولی باید بتونم بهشون برسم یا نه! متاسفانه در این یه قسمت هیچکاری از دستم برنمیاد هیچکارییییییییی! فقط باید بشینم و نگاه کنم و منتظر باشم همین!

نمیدونم چرا دلم بحال پرویز سوخت. خب آرزوش اینا بودند و ایرادی هم بهشون وارد نبود. از ته دلم دعا کردم: خدایا هرچند تمام صلاح و مصلحتها دست خودته ولی پرویز رو هم به آرزوش برسون.

ادامه ی دعام خنده دار بود که از فکرشم خنده م گرفت. لبخندی عمیق زدم که پرویز گفت: نگی به چی میخندی یه لیوان آب می پاشم روت ها! تند بگو چی از فکرت گذشت؟

با پررویی گفتم: هیچی. فقط دعا کردم خدایا این آفریده ات با این عشق و علاقه ای که به بچه داره اگه کمکش نکنی و بچه شو توی بغلش نزاری باور کن لامصب در کل ایران نمایندگی میزنه ها تا بالاخره هرجور شده صاحب بچه بشه. دیگه خوددانی و صاحب اختیاری………

لبامو بزور جمع کردم که صدای خنده ی پرویز بلند شد. انگشتشو روی گونه ام کشید و گفت: وروجک چقدر از من شناختت عمیقه.

باور کن حاضرم و همچین کاری هم میکنم تا به آرزوم برسم. والا فقط یه بار به دنیا میایم. چه معنی داره آرزو به دل بمیرم وقتی مشکل از من نیست.

لبامو براش ورچیده گفتم: خب من یه دعایی کردم تو چرا باور کردی؟ بخوای نمایندگی بزنی اول من میزارم برم بعد شما به حرمسراتون برسین. باشد که کنار خاتونهاتون حاجت روا بشید.

پرویز خندان گفت: نه خیررررررم هیچ جام نمیری و صد البته حقشو نداری. حرمسرا یه رییس خانم میخواد که اونم خودتی. دست تنها نمی تونم به سه هزار زن رسیدگی کنم!

شاممو ادامه دادم و گفتم: مورچه خودت چی هستی کله پاچه ات چی باشه. حالا خودت چی هستی حرمسرات چی باشه. خودت به کارت برس. ما نیستیم که بیخیال.

با کل کلهای من و پرویز اونشب گذشت و کلی هم خندیدیم.

فردای همونشب که گلپر پایین داشت جارو دستمال میکشید توی خونه تنها بودم و کتابهامم جلوم که ماهیار زنگید.

بعداز سلام احوالپرسی و سوالات همیشگی راجع به خونه زندگی و اذیت نکردن پرویز، گفت: خبر جدید رو شنیدی؟

گفتم: نه چه خبری؟

شادمان گفت: مگه بهت نگفته بودم؟ حتما گفتم یادت رفته. کامیار داره ازدواج میکنه. امروز جواب مثبت عروس خانم رو بهمون دادند!

متعجب گفتم: دیوووووونه مبارکه انشاا…. فقط یادت باشه بهم اصلا نگفته بودی ها. ببینمت می کشمت داداشی گیج و فراموشکاررررر!

کمی فکر کرد و گفت: واقعا نگفتم یعنی؟ ولی باور کن چند روز پیش زنگ زده بودم خبرای خواستگاری رو بدم که ………… آاآآآآاهــــــــــآآآآن یادم افتادم.

ماجرای دعوات با پرویز بخاطر مهمونی و انتقالش به یه شهر دیگه رو گفتی حواسم به کل پرت شد شرمنده. ولی باید میگفتم.

آهسته درحالیکه قلبم می تپید گفتم: ماهیار آخه اول باید تو ازدواج میکردی نه داداش کوچیکتر از خودت! خب کاش تو هم شروع کنی و سروسامانی به زندگیت بدی!

نفسی بیرون داد که مثلا خندید. گفت: خب منم ازدواج میکنم کی گفته می شینم نگاه میکنم ولی با خدا عهدی دارم باید انجامش بدم. منتظرم موقعیتش جور بشه.

میدونستم چی میخواد بگه. گفتم: دوست دارم تا هستم و زنده ام خوشبختی تورو هم ببینم. تو هم شروع کن لطفا.

خندان گفت: انشاا… قصد سفر آخرت دارید و در حال وصیت کردنید؟ دیووونه نشو دختر! به وقتش منم ازدواج میکنم و دمار از روزگار زنم در میارم. فقط الان کم کم آماده شو برای عقد!

آماده شو میای عقد مفصل کامیار که در تالار میگیریم و من میخوام تو هم باشی و اونجا ببینمت.

نمیدونم چرا گفتم: چشم حتما میام و کنارتونم. ولی گلپرم دعوت کن. اونم نیاز به ساز و دهل داره که کمی خوش بگذرونه.

حالا بعدا از گفتنم پشیمون شدم. ولی گفته بودم و حرفم تمام بود.

ماهیار گفت: حتما دعوتش میکنم. منتظر هردوتون هستم ببینم این خواهر اعجوبه ی پرویز چطوریه…

نخند جانم !
نخند !
آدم دست و پای دلش میان چال گونه ات میشکند …
تو نخند …
میترسم نقاش ها لبخندت را نقاشی کنند …
عکاس ها لبخندت را ثبت کنند …
شاعرها از لبخندت غزل بگویند
نویسنده ها کتابت کنند …
بعد
منِ دست و پا شکسته
چطور با یک شهر رقیب رو به رو شوم؟
رحم کن
یواشکی بخند،
فقط برای “من”

از حرف ماهیار که کمی هم حس حسادتمو قلقلک داده بود خندیدم. بلندم خندیدم. گفتم: میدونم گلپر لنگه نداره. ولی برای تو چیز بهتری میخوام که اصلا توی هیچ خونه ای پیدا نشه.

پس بیخیال گلپرم شو که بهت نمیدم و اجازه هم نداری حرفشو بزنی یا نگاش کنی. شما دوتا اجازه ندارین سرنوشتهاتون با هم قاطی بشه اینو قول میدم.

خندان گفت: دیووووووونه ای ها!!! بابا میخوام با دستاویز کردن گلپر حسابی از اون پرویز نامرد برسم اونورش ناپیدا. تو چرا این وسط موش میدونی!

جدی گفتم: میدونم همه ی حرفات شوخیه و خیلی بامرامتر از اینایی که لنگه نداشته باشی. ولی به جووووون مامان بابام، بفهمم حتی توی فکرتم برای گلپرم نقشه کشیدی خودم دورت رو برای همیشه خط قرمز میکشم.

ببین کی گفتم. گلپر به قدر کفایت مصیبت تحمل کرده و میکنه، که دیگه نیازی به آزار اذیت دیگه ای نداشته باشه. فکرای بیخود تعطیل حتی محض شوخی!

ماهیار آروم گفت: اووووووووووووه…….. واقعا حرفامو باور کردی؟

گفتم: مگه نگفتم خودت و مرامت رو میشناسم. میدونم اینکاره نیستی. فقط خواستم بگم حتی فکرشم به مغزت راه نده همین.

خداحافظی کردیم که گفت: دخملیِ بدفکر، اون مغز پوکت رو از همچی خالی کن که خدا یکی، عشق منم یکی اینو بهت قول میدم

دیگه اینکه کم کم آماده بشید منتظرتونم. کارت دعوتتون رو میارم براتون اولین نفررررررررررر……. پارلا…….

آروم گفتم: جان آبجی؟

بعداز کمی سکوت گفت: دلمم برات خیلی تنگه ……. خیلی ها…… میدونی چند وقته ندیدمت؟

گفتم: خب دو بار اومدم خونه ی مامان و زنگ زدم بیای بیرون ببینمت خونه نبودی. واقعا کاری از دستم برنیومد. راستش منم خیلی دلتنگتم ولی…….. ایشالا همون عقد همدیگرو می بینیم.

نفسی محکم که ماهیار بیرون داد تا ته قلبمو سوزوند. ولی چیکار میتونستم بکنم. چشمامو بستم.

آیا خودمون با سرنوشتمون بازی کرده بودیم؟ سرنوشت قشنگ بازیمون داده بود؟ دیووونگی کرده بودیم؟ عاقلانه رفتار کرده بودیم؟ هرچی بود رو نفهمیدم.

فقط فهمیدم بازی بدی رو با خود و زندگیمون شروع کرده راه انداخته بودیم که انشاا… عاقبتشم به خیر میشد.

گلپر که از ماجرا دعوت برای عقد خبردار شد گفت: ۹۰ درصد پرویز نمیزاره برم. عقد لیلا رو مجبور شد چون لیلا کله شو می کَند. ولی اینجا……

نگاش کرده گفتم: دلت میخواد بری؟

گلپر ناراحت گفت: بگم نمیخوام برم دروغ گفتم. ولی میدونم باید این خواسته رو در خودم بکشم. پرویز نمیزاره. اصلا نمیزاره حرفشو بزنی چه برسه به رفتن!

ولی راستش دلم برای اینجور جشنها و دورهمی ها خیلی تنگه. کاش میرفتم.

چنان دلم بحالش سوخت که حد نداره. ولی خندان گفتم: پرویز بره کشک خودشو بسابه. سعی خودمونو میکنیم اجازه بده. وگرنه بی اجازه میریم فقط زود برمیگردیم چیزی نفهمه.

گلپر چشماش باز شد و هراسان نگام کرد. گفتم: اینهمه نترس بالاخره یه اتفاقی میفته دیگه! فعلا دعوتمونم نکردند و نه به باره نه به داره!

گلپرو خندید. گفتم: والا این تیر و طایفه ی تو از برادرت پرویز گرفته تا مادر و آبجیت، بحدی در همه کارها دخالت میکنن که یا دارن برامون آش می پزن با یه وجب روغن……

یا دارن کارامونو با پیازداغ زیاد تحویل پسرشون میدن، یا نخود هر آش هستن که آدم حالت تهوع میگیره، ما همکه سربه زیر…….. اینم از پرویز شوهرجان بدردنخورمون.

خدایا خنده های گلپر فقط راضیم میکرد و خوشحال میشدم برای حرفام هرلحظه پایه هستش و همراهیمم میکنه.

اونشب پرویز که بخونه برگشت بعداز سلامی بدون احوالپرسی به حموم رفت. جوری انگار بیحال بود.

هرچی فکر کردم عقلم به هیچ جا قد نداد. بعداز دوشی سرپایی در پذیرایی نشسته بود که با دیدنم فنجانی چای خواست.

چای تازه دم رو مقابلش گذاشتم ولی حس کردم اصلا متوجهش نشد.

روی مبل تکی نشستم و نگاش کردم. چشم به روی میز دوخته بود و بازم حواسش جاهای دیگه ای می چرخید.

با افکارش گاهی ابروهاش جمع میشد و گاهی لباش کش میومد.

لحظاتی گذشت بازم متوجه من نبود. آروم گفتم: پرویز……

سرشو بالا آورد. انگار تازه یادش افتاد اینجا خونست و منم کنارش هستم. گفتم: اتفاقی افتاده؟ چرا از وقتی اومدی اینهمه تو فکری!

فنجان رو روی لبش گذاشته گفت: نه خبری نیست. منم واقعا امروز خسته شدم. کاش بتونم کمی استراحت کنم.

گفتم: چاییتو بخور تا شام آماده بشه کمی دراز بکش. از صبح علی الطلوع بیدار میشی خب خسته میشی دیگه!

یاد فرزانه و وامش افتادم. تا چاییشو بخوره پرسیدم: کار فرزانه راه افتاد؟

سری تکون داده گفت: آره اومد بانک و مجبورم کرد 60 میلیون وام بدم بهش که راضی و چهچهه کنان بخونه شون برگشت.

با چشمان باز شده گفتم: میگفت ۳۰ میلیون آخهههههههه! چطور یهویی دوبل شد؟؟؟

پرویز دوباره سری تکون داده گفت: نتونستم کاری بکنم پشیمون بشه. هرچی توی مغزش بود اونو میکوفت. گفت میخواد علاوه بر خرید سهام اگه بتونه برای خودش آپارتمانی هم اجاره کنه و مستقل باشه. بالاخره هم وام رو گرفت دیگه چیکار کنم!

گفتم: آخه یه زن بیوه و تنها میخواد توی یه آپارتمان چیکار کنه! اصلا برازنده اش هست وقتی مامانش تنهاست اینم بره تنهایی زندگی کنه؟

نمیگه هزارتا حرف براش درمیارن و چه صفحه ها و بامبولهایی پشت سرش ردیف میکنن؟ اما فکر کنم زیادم اینجور چیزا براش مهم نباشه. حالا اقساط وامش چقدره؟ میتونه برسونه؟

پرویز بازم بفکر رفت. بعداز لحظاتی گفت: همه ی اینجور چیزارو بهش گفتم. گفت پیش مادرش آسایش نداره میخواد روی پاهای خودش باشه و مستقل.

اقساطشم گفت میتونه. مامانش هم کمکش میکنه. یه میلیون و پونصد هزار هم قسطهاش شد.

فقط داشتم نگاش میکردم. منکه میدونستم اون زنیکه برای چی میخواد مستقل باشه ولی………… چشمامو بستم و استغفار کردم.

بمن ربطی نداشت که حالا بهش دنباله هم بچسبونم. آروم گفتم: خودش هرکاری میخواد میتونه بکنه. ولی تو بدجایی سوتی دادی ضامنش شدی! منکه خیلی میترسم.

پرویز از ظرف شکلات روی میز دونه ای برداشته دهنش گذاشت و گفت: راستش خودمم میترسم ولی کاریه که کردم و گذشت.

خودش که خیالش کاملا راحت بود و میگفت هرجوری شده میرسونه……… حالا چه جور میرسونه رو خدا میدونه.

گفتم: والا لیلون یه حرفی داره میگه گاهی آدم مات میمونه بکنه یا نکنه……….. الان تو هم……….. ولی تو کردی و رفته. خدا بخیر بگذرونه و انشاا… عاقبتت بخیر بشی.

پرویز خندید گفت: واقعا حرف لیلون احسنت داره تا ببینیم چی پیش میاد. تو نگران نباش. بالاخره حقوق زندایی هم هست و نیاز باشه کمکش میکنه.

نگاهمو از صورتش کنار نکشیدم. دلم شدیدا زیرو رو بود. گفت: چیزی میخوای بگی؟

دهنمو باز کرده آروم نفسی فرو دادم. گفتم: چیزی میگم ناراحت نشو لطفا. ولی ازم نشنیده بگیر……. حس بدی دارم…….. خیلی خیلییییییی بد…….. فقط دعا میکنم خدا بخیر بگذرونه….

نگاه پرویز فقط به چشمام دوخته شده بود که بلند شد و گفت: با تو هم نمیشه دو کلمه حرف زد. نگران نباش پرویز مواظب خودش هست لازم نیست تو نگران باشی………..

بنظرت چیکار میکردم. فقط خدارو بالای سرم دیدم و اینکارو براش کردم…….. الانم……

راه افتاد که نگاهم پشت سرش کشیده شد. آیا واقعا میتونست مواظب خودش باشه……… چقدرم از خودراضی تشریف داشت.

خدایا چیکار میتونستم بکنم و از دستم برمیومد. ولی راستش ته دلم میخواست این غد بدذات جوری چوب اینکار‌شو بخوره و ……..

فکرم پیش پریناز و مامان مرضیه رفت. میتونستم بهشون چیزی بگم؟؟؟ ولی باز کردن دهنم همان و از وسط دو تکه شدنم همان بود………

آخرش عشقت مرا بـی خانمانـم میکند
می شوم آواره و بـی آشـیـانــم میکند

عاقبت من را بہ دست سرنوشتم میدهی
بـی وفـا ایـن هـجـر تو بی اعتبارم میکند

میشوم چون برگ زردے زیر پاے عابران
بی تو آرے ، در بهارم چون خزانم میکند

یــاد ایــامــی کـه در راه وصـالـت سوختم
ایــن جـدایــی همچو شمع واے آبم میکند

دوستت دارم مـگــر جــرم است عـاشـقی
عـاقبت ایــن عشــق تـو غـم گسارم میکند

میشوم دیوانہ از عشقت بہ چشم دیگران
نــام دیـوانــہ بہ هر جایی خطابم میکنند

سعی میکردم زیاد به چیزی که توی مغزم بلبشو راه انداخته بود فکر نکنم. شاید واقعا همچی ساخته پاخته ی ذهن و دل نگرانم بود و اصلا قرار هم نبود اتفاقی بیفته.

پس نمیتونستم پشت سر دیگران به این علت که کمی ول هستند و خودشونو جمع نمیکنند صفحه بزارم و با آبروشون بازی کنم. کاری هم از دستم برنمیومد.

نه میتونستم و اجازه داشتم یدفعه ادای پت و مت رو دربیارم و خودمو به پرویز بچسبونم که هرلحظه جلوی چشمم باشه،

نه میتونستم بیخیال همچی بشم و فکرمو از موضوع منحرف کنم. ولی سعی میکردم تا جایی که میتونم حتی برای گلپر هم دهنمو باز نکنم و چیزی در موردش نگم.

در موردش حرف زدن و فکر کردن بنحوی برای فرزانه انرژی مثبت به حساب میومد که بطرفش ارسال میکردم و نیروشو زیاد میکردم. حالا ممکن بود افکارم به واقعیت تبدیل بشه و تا جایی که میتونست آتیشم بزنه. پس بیخیالش میشدم.

اگه قرار بود پرویز منو به ابروهای تاتو شده و لبهای پروتز کرده با هزار ناز و ادا بفروشه همون بهتر که هرچه زودتر این اتفاق میفتاد و تکلیف منم در اول راه روشن میشد.

گوشیمو برداشتم و زنگی به لیلون زدم. فقط از سلامم فهمید اتفاقی افتاده که مثل همیشه راه دررو نداشتم.

ماجرای نگرانیمو بهش گفتم. اصلا حرفی نمیزد. فقط گوش میکرد. منم مثل رادیو فقط بیرون میریختم و بلغور میکردم تا جاییکه دیدم دیگه حرفی برای گفتن ندارم.

لیلون گفت: حرفاتو شنیدم و بهت کاملا حق میدم. ولی باور کن پارلا من در پرویز تا حالا جلف بازی و هیزبازی یا حرکت نادرستی ندیدم. خودتم میدونی درجا تشخیص میدم اینجور کارارو.

ولی اینو بهت قول میدم پرویز شاید خاصیتی داشته باشه لونه های دیگران رو کجکی وارد بشه، ولی برای فامیل و آشناها مرام داره و فعلا من چیزی ازش ندیدم پشت سرش حرفی بزنم.

گفتم: باور کن لیلون من خودمم تا به امروز چیزی ازش ندیدم و نشنیدم. ولی نمیدونی این فرزانه چه اداهایی درمیاره. من بیشتر از فرزانه میترسم تا پرویز که بزورم که شده خودشو قالب کنه.

خودت میدونی ما ناز و ادا اطوار و خودمونو مدل به مدل پیچوندن نداریم. خب پرویز هم بالاخره مرده و ممکنه در برابر اینجور کارا کم بیاره!

لیلون تصنعی خندید و گفت: میدونی من از چی میترسم؟ هراسم از اینه که این فرزانه ی بی شعور نتونه قسطهاشو پرداخت کنه. بعد با پرویز دوبله کلم حساب کنه.

والا خودت که دیگه الان استادکاری. کنار هم بودن عالیه. دورهم بودن و دست در دست هم داشتن که محشره، ولی روی هم بودن اوووووووووووووووووووف که معرکــــــــــه س.

صدای خندیدنم بلند شد. گفت: کووووووووووووووووفت و هزاربلآآآآاآآآآآآآ نخند…….. در این اوضاع بلبشو وقت خندیدن نیست. ولی زیاد فکرشم نکن. یه کاری از دستم برمیاد!

میتونم به اون دوستی که توی بانک پرویز پیدا کردیم دورادور اشاره کنم لطفی در حقمون بکنه و حواسش به پرویز باشه. اگه هم چیز خاصی دید شماره میدم درجا بهم اطلاع بده.

گفتم: اهان اینم خوبه. میخوای شماره منو بده!

لحظه ای مکث کرد و بعد با حرص گفت: وای خدای من……. این تهی مغز کیه دیگه خلق کردی آخه پوووووووکِ پووووووووووک!!!!! لطفا در کیفیتش کمی تجدیدنظر میکردی بلکه ما هم بتونیم از دستش نفسی بکشیم.

خندیدم گفتم: دیووووووونه مگه چی گفتم!!!

گفت: عقل کل بیخیال. نمیتونم شماره زن رییس بانک رو به کارمندش بدم که بعدا یه بپا هم بزارم برای شما دوتا! همون شماره ی خودم بسه که خیالم از خودم راحته.

بشنوم هم این پرویز گوووووووووه زیادی میخوره میدونم بسپارمش دست کی حسابشو برسه. فقط پولهاتو هپلی هپو نکن و جمع کن که نیازمون باشه طرف پول میگیره کارمونو راه میندازه.

چشمام باز شد. گفتم: کی؟؟؟؟ من یه لحظه فکر کردم منظورت ماهیاره!

لیلون پوووووفی کرده گفت: خدایا هنوز که توی همون کیفیت و ورژن قبلیه و بروزرسانی نشــــــــــده!!!!؟؟؟؟ خب فدات شم یه دقیقه هم برای این چلمنگ وقت بزار سکته کردم آخههههههههه.

فکر میکنی من برممممممممم به ماهیار دیوووووونه و عصبی بگم پرویز چه غلطی کرده اونم بیاد جرینگی بزنه اینو بکشه که جوون بینوای مردم بره بخوابه گوشه ی زندان بعد اعدام؟؟؟؟

بلند گفتم: وآآآآآآآاآآآآآآآ زبوووووونت لال بشه الههههههی. دور از جوونش خدا همچین روزایی رو نیاره. پس میخوای ارسلان رو بفرستی سراغش!

خندید گفت: آخه ارسلان رو مگه از سرراه پیدا کردم بفرستم دنبال پرویز یابووووو. نه خیررررررررم. یه پیمان قلدری رو بهم نشون دادن و می شناسم که آدرسشم دادن.

آدرس و عکس طرف رو بهش میدی. میگی چه جوری میخوای بخوره. مثلا جوری بزنه فقط از دماغش خون بیاد یا جوری بزنه یه هفته به کما بره!

باور کن کارش بحدی درسته و چنان تنطیمات کارخانه اش درست کار میکنه، که کتک زدنش حرف نداره. مثلا طرف سر یه هفته چشمشو از کما باز میکنه. یا فقط خون بینیش راه میفته بقیه جاهاش سالم. خلاصه هرجور دستور بدی اونو میکنه.

گفتم: اووووووووووووه جل الخــــــــــالق……..

کجکی گفت: نه خیررررررررر میخوای همه مثل تو باشن نتونن یه پرویز مگس رو از دست فرزانه مورچه خوار نجات بدن!

خندیدم. گفتم: اینو از کجا پیداش کردی توووووو!

لیلون خندان گفت: یه گروه لات و لوتها هست دوستم از اونجا برام پیدا کرده.

خندان گفتم: پس خدا این پیمان قلدرو برای ما حفظ کنه. اصلا میخوای از همین اولش اونو برای فرزانه بپا بزاریم بفهمیم چیکار میکنه؟

لیلون داد زد: خآآآآآآآآآآآآآاک تووووووو مخ پوووووووکت! همینمون مونده برای دختر لات مردم با اون کلم قمری هاش که دل همه رو میبره بادیگارد استخدام کنیم

اونم فکر کنه کیه که همه هواشو دارن و دیگه قیامت کنه. عقل نداده که خدا…….. تو مخت فقط فضله ی موش ریخته توش لبالــــــــــب.

خندان گفتم: آخه اون بفکرم رسید. بمن چه که عین تو شروررررررر نیستم.

لیلون گفت: خیلیم دلت بخواد. من با همون کارمند آشنا حرف میزنم و بهش می سپرم چشمش و گوشش اونجا باز باشه. هرزمان دید خان پرویز ما میخواد پاشو کج بزاره بهم خبر بده.

اونموقعست که نوبت نوبت پیمان قلدره و چند تومنی درشته میدیم چنان جفت پای پرویزو قلم کنه که آه همه دربیاد. صبر کن……

فقط دعا کن براه راست باشه وگرنه چنان راه راستی هدایتش کنم خودشم قیرپاچ کنه. آشی براش بپزم روش یه وجب روغن حیوانی با‌شه.

حرفهای لیلون رو درنظرم مجسم میکردم و راستش فقط دلم ضعف میرفت…….

از کفر من تا دین تو ، راهی بجز تردید نیست
دلخوش به فانوسم مکن ، اینجا مگر خورشید نیست

با حس ویرانی بیا ، تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر ست ، تکرار طوطی وار من

بی جستجو ایمان ما ، از جنس عادت می شود
حتی عبادت بی عمل ، وهم سعادت می شود

با عشق آن سوی خطر ، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه ، دیگر مجال درس نیست

کافر اگر عاشق شود ، بی پرده مومن می شود
چیزی شبیه معجزه ، با عشق ممکن می شود

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا …

10 دیدگاه

  1. خسته نباشید
    پارت جدید نداریم؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • سلام پارتا اماده است امروز ۳/۴تا پارت میزاریم از رمان پسر همسایه ممنون

      No votes yet.
      Please wait...
  2. پس رمان شیطون بلا و پسر همسایه نیست امروز؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • سلام پسر همسایه رو کلیشو فردا و پسفردا قرار میدیم و دختر شیطون بلا آنلاینه فردا چند تا پارت قرار میدیم ممنون از از نظرتون

      No votes yet.
      Please wait...
  3. سلام پس چرا دیگه دختر شیطون بلا رو نمیزارید فقط تا پارت 20 چرا

    No votes yet.
    Please wait...
    • پارت ها اماده است به زودی قرار داده خاهد شد

      No votes yet.
      Please wait...
  4. خسته نباشید
    یه هفته پیش گفتید رمان دانشجوی شیطون وبلا میذارید
    پس کی میذارید؟؟

    No votes yet.
    Please wait...
    • چند روزی فعالیت نداشتیم قرار میدیم ممنون

      No votes yet.
      Please wait...
  5. سلام میشه بگید چرا دختر شیطون بلا رو نمیزارید اگه کلا پاک شده بگید ماهم بدونیم😈😈😈😈

    No votes yet.
    Please wait...
    • نه پاک نشده قرار میدیم

      No votes yet.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *