آخرین مطالبانتقام خون

رمان انتقام خون پارت 6

Rate this post

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بعدازاینکه خنده هاش ته گرفت با همون ته مونده های خندش گفت۳

_وااای دختر…..خیلی باحالی…. نگاش کنا….واسه خاطر یه بازارنرفتن ههه چجور خودشو لوسمیکنه…..خخ

بعداین حرفش با دستش اشکاشو که از شدت خنده از چشماش اومده بود پاک کرد

….

اینسری با ی لبخند دندون نما گفت۳

_گلم ببین وقتی سورنا یچیزی و دستور میده بی چون و چرا باید دستورشو اجرا کنیم وگرنه……پخ پخ  بی حوصله دوباره خوابیدم رو تخت و گفتم۳

_اوهوک…سونی جون ناراحت نشیا ولی داداش تو انگار کی هستش فقط دوستداره به ادم دستور بده این چه طرزشه اخه ….

الانکه دوره مرد سالاری دیگه تموم شده

بالبخند از جاش پاشد و با خوشرویی اومد کنارم رو تخت نشست…

دستمو گرفت تو دستاش و یه فشار اروم داد….

چه حس خوبی وقتی دستامو میگرفت تهه دلم به سونیا حسودیم شد….

اون از دنیا بازهرچی باشه داداشش و عشقشو داره ولی من چی من هیچ کسیو جز خدا ندارم….

مثل اینکه فهمید ناراحت شدم چون زودی گفت۳

_اگه واقعا نمیخوای بیای باشه من میرم با سورنا حرف میزنم تو خودتو ناراحت نکن……

بااین حرفش سعی کردم ناراحتیمو گم کنم….

ازجام بلند شدم و کنارش نشستم…

با دوتا دستم دستاشو گرفتم و گفتم۳

_سونی جونم ن ن این چه حرفیه من بخاطر سورنا ناراحت شدم یه لحظه یاده پدرم افتادم همین…..  حالام من پاشم حاضر شم کم کم که باید بریم بازار….

زودی حاضرشیم تااین اقایون نگن خانوما همیشه دیر حاضر میشن…..

موافقی دیگه مگه نه؟

با لبخنداخرم راضیش کردم و یساعت بعدش روی کاناپه ها حاضر و اماده نشسته بودیم تا اقایون حاضر بشن….

درهمین حین نیما با شلوارش که سعی داشت بادستش کمرشو نگه داره رو تنش روکرد به سونیا و با تشر گفت۳

_پیس پیس خانومی کمربند شلوار من ندیدی

سونیا با غر غر از جاش بلندشدو رفت اتاق تا کمربندشو بده….

پنج دیقه بعد هردو اقایون حاضر و اماده کناردر بودن….

منو سونیا هم کنارشون قدم برداشتیم و ازخونه بیرون رفتیم…سوار ماشین مدل بالایی که نمیدونستم صاحبش کیه شدیم…..

اینسری نیما راننده بود…..

پنجره و دادم پایین و ریه هامو پر از هوای دودالود تهران کردم…..

ازخیابونا رد شدیم…

کم کم هوا روبه تاریکی رفت و چراغای خیابونا تو تاریکی شب درخشید…

حس و حالم با اهنگ عجین شده بود….

دلم گرفت…..

هروقت با بابا دعوا میشد تیام میومد سرکوچه ….قایمکی میرفتیم دور دور

اولا که ماشین نداشت…روش نمیشد بیاد بیرون ولی من اونقدی دوسش داشتم که میگفتم بیا پیادهبریم هم هوا بخوریم هم یه بهونه ای داشته باشم تا دستاتو بگیرم……

خاطره ها اومد جلو چشمم…..

پشت یه ویترین طلافروشی وایساده بودیم…..

برق انگشترا چشمامو گرفته بود…

با ذوق و شوق یکی یکی انگشترارو نگاه میکردیم….

رو کردم سمت تیام و گفتم۳

_میگما….ببین این انگشتره قشنگ نیست؟

تیام یه نگاه کجی بمن کرد و سرشو به معنی متاسفم تکون داد…بعد رو کرد با تشر و بهم گفت۳

_عه عه ساغر نمیدونستم ینی در این حد سلیقت افتضاحه این چیه اخه ….

بعد این حرفشم دوباره یه نگاه چپ بهم کرد و بی توجه بمن حرکت کرد و رفت سمت خروجی بازار…..

دلم از دستش خیلی گرفت ….

هرچی باشه اون حق نداشت به تفاوت سلیقه من اهانت کنه ……اخرین نگامو به انگشتر انداختم……

یه تگ نگین بود که دور تادور حلقه رو نگین کار شده بود اخرشم یه نگین نسبتا بزرگ وسطش بود….

سرمو انداختم پایین و خودمو رسوندم به تیام…..

تارسیدم کنارش داشت با گوشیش حرف میزد…..

_الهی من قربون اون حرص خوردنت برم باشه حرص نخور حالا الان میام پیــ…..

با دیدن من باهول حرفشو قطع کرد و گفت۳

_خوب باشه من تا نیمساعت دیگه میام خدمتتون خواهش میکنم این چرفیه پس فعلا بای ……

بادلخوری و شک نگاش کردم…

رو کرد بهم و با لحن سردی گفت۳

ببین من الان باید برم یجایی کار واجب دارم….

درهمین حین هم یه تاکسی نگه داشت و منو بزور سوارکرد اهمیتی هم به حرفم نداد که هی میگفتم خب بزارمنم باهات بیام تنها نباشی….

سریع پول تاکسی و حساب کرد و گفت ۳

_کارم تموم شد بهت اس میدم عزیزم مراقب خودت باش فعلا…..

بعداین حرفشم سریع ب تاکسی اشاره کرد که بره…..

نفهمید با اینکارش چقدر تو خودم شکستم….

چندروز دیگه تولدش بود من میخواستم باخودش برم کادوی تولدشو بگیرم که اگه خوشش نیومد عوضش کنم…..

ولی اون چجور باهام رفتار کرد

شک ندارم اونروز داشت با سحر حرف میزد بایاداوری اون روز چشام پره اشک شد…

نامحسوس سونیا تکونم داد و لب زد سورنا….

نگامو از سونیا گرفتم و به سورنا نگاه کردم…..

ازتو اینه بغل داشت نگام کرد سریع به خودم اومدم و اشکامو پاک کردم…

سرمو به پشتی ماشین تکیه دادم و ازگوشه چشم به ادمای تو عابر پیاده نگاه کردم…..

یکی داشت با عجله راه میرفت و دنبال یچیزی تو کیفش میگشت…..

یکی جلوی مغازه ایستاده بود و داشت مردم و دید میزد…..

یکی داشت پلاستیکای تو دستش و بزور با خودش اینور اونور میکشید….

یه پسر نوجون موهاشو دیزلی زده بود

ازاین تیشرتای مد روز پوشیده بود هندزفری تو گوشش بود داشت با دوستاش میگفت میخندید…..

یه دخترو پسرجون داشتن راه میرفتن و بستنی میخوردن…..دست دختره دور بازوی پسره حلقه شده بود….

یه دختربچه ی کوچولو یا موهای بلند که خرگوشی بسته بود داشت گریه میکرد و مامان میگفت….اینو البته از حرکت لباش فهمیدم چون صداش به گوشم نمیرسید….

پشت چراغ قرمز ایستادیم…..

یه زنی اومد جلوی ماشین….

یه ظرف اسپند هم دستش بود و یه بچه حدودا ۰ماه با چادرش به پشتش بسته بود….

شیشه سمت سورنا پایین بود رفت سمت اون و با التماس و عجز گفت۳  _اقا واستون اسپند دود کنم از چشم بد بدور باشید؟…..

سورنا بی توجه روبروشو نگاه کرد….

زن نا امید اومد روشو برگردونه که من سریع پنجره سمت خودمو دادم پایین و صداش زدم ….

_خانوم….خانوم…

زنه با خوشحالی برگشت سمتم…..

سریع از کیفم هرچقد پول داشتم دراوردم و گرفتم سمتش…..

دستشو دراز کرد و پولو گرفت…..

امید و از چشمای چروک شدش خوندم…..

یه اسپند دود کرد سمتم و گفت خداخیرت بده بچم امشب با شکم گرسنه نمیخوابه…..

لبخندی بهش زدم و نشستم سرجام…..

اونم از ماشین دور شد و از خیابون خارج شد…..

همون دیقه چراغ سبز شد و نیما حرکت کرد….

سرمو خم کردم و ازاینه بغل دست سورنا…..سورنا و نگاه کردم…..

تا نگامو دید سرشو با شرمندگی پایین انداخت….

چشامو بستم و به اهنگ گوش دادم….

نمیدونم چرا هروقت میخوام برم تو حس اهنگ محمد علیزاده پلی میشه…..

و صداش تو ظبط میپیچه …..

درعین حال که غمگینه همیشه بمن یه حس خاص و ناب میده…..

میشه نگام کنی..راحت شه زندگیم..

چشم برندار ازم..بی تو شه زندگیم…

هرکس به جز تورو انکار میکنم…

من عاشق توم اقرار میکنم…

اقرار میکنــــــــم..به یاد تو هنوز هم سخته خوابشم هم خنده های روز……

بقیشو حفظ نبودم دیگه زیر لبم نخوندم…..

بعداز پنج دیقه که من اهنگ مورد علاقمو گوش دادم رسیدیم…

تاپامو از ماشین گذاشتم بیرون فکم چسبید به زمین پاســـاژ قائـــــــم تجریــــــش  اولالا…..

اولین بار بود که میومدم پس ما اینهمه تو راه بودیم داشتیم میومدیم تجریش…..

اونقدر محو خیابوناو ادما و غم و غصه هام شدم ادرس و تابلو هارو یادم رفت….

یکم به خودم اومدم دهن بازشدمو جمع کردم عه عه زشته ساغر الان اینا میگن طرف ندید بدیده….  خو چیکارکنم تاحالا نیومده بودم پاساژ قائم…..

بعدازاینکه وارد پاساژ شدیم لباسا یکی ازاون یکی بهتر بود….

البته قیمتاشونم خوشگل بود

همون اول کار یه لباسی توجهمو جلب کرد….

دور و اطرافمو نگاه کردم دیدم سونیا و نیما وارد یه مغازه دیگه شدن…..

سورناهم کنارم دستاشو تو جیب شلوارش کرده بود و با استایل همیشگیش ایستاده بود  میتونم تویه کلمه توصیف کنم….

جدی و مقتدر..ههه البته شد دو کلمه….

صورتشو برگردوند سمت من و گفت۳

_اگه دید زدنت تموم شده بیا بریم لباسو پرو کن میدونم خوشت اومده…..

ای وای این چجور فهمید چققققد تیزه….

یه اخمی نشوندم رو پیشونیم و گفتم۳

_انگار پسر شاه پریونی داشتم میدیدم ….امم خب ….داشتم میدیدم…

خنده ای کرد و گفت ۳

_ههه بیخیال خانوم کوچولو نگفته من باور کردم…..

بعد در شیشه ای مغازه و باز کرد و خودشو کنار کشید….

بااون یکی دستش منو نشون داد و تعارف کرد گغت۳

_خانوم کوچولوها مقدم ترن…..

دندون قروچه ای کردم و بی توجه بهش وارد مغازه شدم….

حین رد شدن از قصد پاشنه کفشم و فشار دادم روپاش….

اخماشو از درد کشیدتوهم و پشت سرم وارد شد….

فروشنده یه پسر حدودا ۲:ساله بود که بازو داشت به چه گندگی  گردن مردن داشت به چه گندگی رگای برجسته گردنش بخوبی معلوم بود…..

اب دهنمو قورت دادم و باترس کنار سورنا وایستادم ….

زیرگوشش گفتم۳

_سورنا این چرا اینقد گندس ؟من گرخید….

برگشت و نگام کرد خندشو سعی کرد بخوره و تودهنی خندید..

یکم که خودشو خالی کرد برگشت رو کرد سمت فروشنده و گفت۳

_اون لباس سومیه پشت ویترین و میخواستم برای پرو به سایز ایشون….

پسره هم یه نگاه بمن انداخت و با صدای بم و خفش گفت۳  _چه رنگی؟

سورنا برگشت نگام کرد و با نگاهی عمیق به چشمام گفت۳  _ابی فیروزه ای لطفا….

پسره تا رفت از قفسه های بالاسرش ابی فیروزه ای بیاره سریع گفتم۳  _ن ن ن….

بعد با نگاه جدی هردوشون دوباره گفتم۳

_امم خب ینی اون رنگی نه مشکیشو لطفا بیارید….

سورنا سوالی نگام کرد…..

روکردم بهش و گفتم۳

_ لباس عزا میخوام بپوشم….تا چهل روز مشکی دیگه سحرو تیام واسم مردن…

بایه اهان و انداختن ابروهاش روبه بالا با حرفم موافقتشو نشون داد….

پسره لباس و اورد …..

تشکری کردم و وارد اتاق پرو شدم…..

شک نداشتم عروسیشون مختلط هستش

از خانواده اروپایی تیام و خانواده سحر هم جای تعجبی نداشت….

الان اگه بابا بود نمیزاشت اصلا برم خیلی تعصب و غیرت روم داشت…..

همیشه میگفت نگاهات و خنده هات شبیه مادرته….

ولی من بخاطر انتقامم که شده باهمین لباس کوتاه میرم عروسیشون….

جلو فیلمبردارهم میرم….

یه عروسی خاطره ساز واسشون میسازم که هروقت منو دیدن یادشون باشه چیکارکردن…..

تک ضربه ای به در خورد و من بی حواس درو باز کردم….

درباز کردن همانا و دیده شدن من توسط سورنا بااین لباس همانا…..

چشماش قفل شده بود حرکت نمیکرد دستش تو هوا خشک شده بود دهنش نصفه باز مونده بود  گر گرفتم به معنای واقعی خجالت کشیدم….

با صدای سرفه پسره از پشت سر سورنا به خودمون اومدیم….

سرشو کشیده بود بالا و داشت با چشماش منو درسته قورت میداد….

برگشت و با یه لحنی گفت۳

_چطوره لباس خوبه؟اندازه تنتون هست؟

با صدای اون سورنا سریع یه اخم غلیظ کرد و درو تا نصفه بست خودشم وایستاد اون نصفه در و جلومو گرفت تا پسره نتونه نگام کنه….

ته دلم قنج رفت بااین کارش.

ولی با حرف بعدیش باعث شد اخمامو توهم کنم….

_نمیتونستی یه لباس پوشیده برداری این چیه اخه نپوشیش که سنگین تری….

دست به سینه با اخم نگاش کردم و گفتم۳

_لباس خودمه دلم میخواد اینجوری برم حرفیه؟

با عصبانیت نگام کرد و درو بست منم درو قفل کردم و لباسمو عوض کردم والاااا باید جوابشو اینجوری داد….

لباسو گذاشتم رو میز و بایه مبارک باشه لباسو پیچوند..

منتظربودم قیمتشو بگه تا حساب کنم که دیدم سورنا پلاستیک لباسو برداشت و با پسره خدافظی کرد و دستمو کشید و رفتیم از مغازه بیرون…..

عه عه این چرا نزاشت پول لباسو بدم….

دستمو از دستش کشیدم بیرون و گفتم۳

_وایسا کجا میری.؟؟پولشو حساب نکردم رومو برگردوندم که برم سمت مغازه  ولی با کشیده شدن بازوم توسط دستای مردونه ش از حرکت ایستادم……

برگشتم و سوالی نگاش کردم….

_خانوم کوچولو حسابش کردم…..

_توخیلی….استغفرلله…..

به چه اجازه ای حساب کردی؟

_فرض کن این یه هدیه س از طرف من…..اگه قبولش نکنی خیلی ناراحت میشم….

چشاشو لوچ کرد و نگام کرد….مسخ شدم چیزی نگفتم فقط به یه ممنونتم اکتفا کردم…..

حالا خرید بعدی لباس سورنا بود…..

سونیا و نیماهم دست تو دست هم به ما ملحق شدن….

به دستای خودمو سورنا نگاه کردم….

دستامو گذاشتم رو کیف دستیمو سعی کردم به دستای قفل شده سونیا و نیما نگاه نکنم…..

مثل اینکه سورنا فهمید چون یه نگاه معنی داری بهم کرد…..

یکم که جلوتر رفتیم رسیدیم به جای مورد نظر سورنا…

خودش اول وارد شد و پشت بندش سونیا و نیما در اخر هم من…..

سورناهم بدون اینکه نظرمنو بپرسه لباسشو انتخاب کرد…

یه شلوار کتان مشکی بایه کت تک سرمه ای لباس زیریشم مشکی بدون هیچ پاپیون و کرواتی ….

هه ساغر مگه فکرکردی میخواد بره عروسی رفیقش….

سرمو تکون دادم و تا افکارامو پس بزنم…..

بعدازاینکه اونم خریدشو کرد از مغازه اومدیم بیرون…

ایندفعه هوا تاریک شده بود…..

سوار ماشین شدیم….

صدای شکمم خیلی بد دراومده بود…

مثل اینکه سونیاهم حالش دست کمی ازمن نبود…..

اومد رو صندلی وسط نشست و خودشو واسه سورنا و نیما لوس کرد….

تعجب کردم فکرنمیکردم این دختر لوس کردن هم بلدباشه….

یه لحظه ازاین فکر دلم گرفت

خوشبحال سونیا اون میتونه واسه داداشش و عشقش خودشو لوس کنه…

منم فقط میتونستم واسه بابام خودمو لوس کنم….ولی الان که بابا نیس سورنا فهمید مثل اینکه ناراحتم  سریع به نیما گفت که جلوی یه رستوران نگه داره….

هاااا

این فکرکرد چون من گشنمه اینجوری ناراحتم…..

شک ندارم که همینطور بوده….

اه اه لعنتی…..

نیما جلوی یه رستوران نگه داشت و من با عصاب داغون سونیا با لبای خندون نیما خرکیف  و در اخر سورنا هم جدی

به ترتیب وارد شدیم و رو اولین میز نشستیم…

گارسون اومد و تو دفترش یادداشت کرد

سونیا غذای ایتالیایی نیما هم به تبعید ازاون یه غذای ایتالیایی که تا حالا تو عمرم نه اسمشو شنیده بودم نه طعمشو …..جلل خالق

سورناهم یه سالاد با سس سفارش داد وااا مگه شام نمیخوره سوالمو به زبون اوردم….

زیرنگاه خیره ش جواب داد۳

_عادت ندارم شبا زیاد شام بخورم اونم غذای خارج ازخونه….

یه اهانی گفتم و منم کوبیده سفارش دادم…..

تو سکوت شامو خوردیم…..

سورنا با همون استایل مردونش از جاش بلندشد و رفت پول غذاهارو حساب کرد….

من موندم این بشر چقدر تو حسابش پول داره که هی فرت و فرت خرج میکنه…

سوارماشین شدیم و بی حوصله چشامو روهم فشار دادم….

نمیدونم چقد گذشت که به خونه رسیدیم….

خسته و کوفته وارد خونه شدم و رو تخت ولو شدم….

سونیا هم با سرخوشی وارد اتاق شد و ساک کاغذی لباس منو گذاشت پایین تخت با شرمندگی نیم خیز شدم و گفتم۳  _اخ اخ ببخشید….

سونیاهم طبق معمول با لبخند شیرینش گفت۳

_بخواب عزیزم اشکال نداره مگه یه لباس اوردن چقدر زحمت داره شرمنده نشو گلم….

دهنم باز موند این بهم محبت کرد یا کنایه زد؟  بعد ازاینکه لباسامو عوض کردم….

بایه شبخیر خوابیدم روی تخت  اصلا نفهمیدم سونیا کجا خوابید….

تاچشامو بستم وارد یه دنیای دیگه شدم….

خیلی خیلی محو بود…

سحر بود با….با تیام….

تو ماشین بودن….

از حرکات دستاشون معلوم بود دارن با اهنگ میرقصن….

یه لحظه تیام دستاشو از رو فرمون بلند کرد و تو هوا بشگن زد….

همون لحظه با صدای بوق ماشینی سریع دستاشو گذاشت رو فرمون و ماشین به سمت چپش هدایت کرد….

جیغ سحر با صدای بوق ماشین درهم آمیخته شد…

با سردرد بدی ازخواب بلند شدم…

یکم گیج اطرافمو نگاه کردم و با دونستن وضعیتم به دسشویی رفتم و بعد از اتمام کارم رفتم اشپزخونه….

سراغ یه مسکن و از سونیا گرفتم….

با نگرانی بهم قرص و لیوان اب داد…

ازش تشکری کردم و قرص و خوردم….

کنارم نشست و دستشو گذاشت رو شونم صدای ارومش تو گوشم پیچید  _چیشده بود بهت ساغر

_ها هیچی یه کابوس دیدم همیشه هروقت کابوس میبینم با سردرد بدی از خواب بیدارمیشم…..

یه اهانی گفت و ازجاش بلندشد….دوباره رفت اشپزخونه…

من موندم این دختر چقدر علاقه داره به اشپزخونه فکرکنم نافشو تو اشپزخونه بریدن….

یکم رو مبل دراز کشیدم

چشامو بستم سعی کردم فکرای منفی و ازخودم دور کنم و به چیزای مثبت فکرکنم..

همینطور توی افکارم که شامل یه کیک خوووووشمزه وانیلی با طعم توت فرنگی میشد غرق بودم….

اووممم

یادم باشه برگشتم روستا حتما یه کیک درست کنم ……

همینطور که چشام بسته بود از سونیا پرسیدم۳

_سونی جون خان داداشت و اقاتون خبری ازشون نیس…

جایی رفتن بسلامتی؟

_اره داداش رفته ماشین بگیره نیماهم رفت جایی کارداشت….

یه اهانی گفتم و دوباره مشغول کیک تو رویام شدم..

اونقدبهش فکرکردم تا سردردم یادم رفت

هروقت سردرد بگیرم به یچیز خوشمزه فکرمیکنم و سردردم یادم میره یا یچیز خوشبو بو میکنم….

با دو حرکت ازجام پریدم و پرواز کردم سمت اشپزخونه….

سونیا اینسری اشپزخونه نبود صدای دوش حموم میومد….

پس حتما رفته حموم….

یه هلو برداشتم و چپوندم دهنم….یدونه هم خیار برداشتم و شستمش و سروتهشو گرفتم  بعدش نشستم رو اپن اشپزخونه…

خوب بود سونیا نبود منو بااین سرووضع ببینه…

مشغول پذیرایی از شیکم کوشولوم بودم که یهو یاده یچی افتادم اخخخخ  ه*و*س انجیر کردم خفن….

حالا چیکارکنم

همینطور توی فکر انجیربودم که یهو با صدای پخ گفتن ینفر از پشت سرم و کنار گوشم ازجام پریدم….

حواسم نبود رو اپن نشستم با دوزانو بعدشم با مخ فرود اومدم رو زمین…

همینطور خم شده بودم و دماغ نازنینمو گرفته بودم و به طرف فوش و اه و ناله انواع و اقسام نفرینارو میکردم….

_الهی جز جیگر بگیری….

الهی بری زیر تریلی ۰۵ چرخ…..

الهی موهای سرت بریزه کچل بشی…

الهی پیری زود رس بگیری…

الهی دماغت ازدو ناحیه خفیف بشکنه…

الهی دست دماغی شده بره تو دهنت…

الهی سرطان صدا بود حنجره بود چی بود حالا هرچی اونو بگیری که مردم ازاری…..

همینطور مشغول لطف و عنایت قرار دادن اون توسط خودم بودم که با صدای سونیا سرمو بلندکردم…..

سر بلندکردنم همانا و جیغ زدن سونیا همانا….

با تعجب دستمو رو دماغمو و بالای لبم کشیدم با خیس شدن مایعی نسبتا داغ سریع دستمو اوردم جلو صورتم…

وااااااااااااااااایـــــــــ خون دماغ شدم…..

چه فاجعه ای …..

الان سیل خون دماغم این خونرو با وسایلاش میبره…..

الان تمساح درمیاد از دماغم تبدیل میشه به پلنگ میاد هممونو میخوره….

واااا

من موندم اخه خدا تو خلق کردن سونیا چه هدفی داشته…..

اخه دختر خوب یه خون دماغ شدن اینهمه داد و بیداد جیغ زدن داره…..

همینطور داشتم زیرلبم حرف میزدم که صدام کم کم کشیده شد عه سورنا کپی ش هم اومد تو بازار….عه سونیا هم دوتاشده……

لابد منم دوتا شدم و خودم خبر ندارم…..کم کم پلکام روهم افتاد و دوباره با سر فرود اومدم تو کاشی های سرد اشپزخونه….

نصفه خیار ازدستم ول شد…….

بین خواب و بیداری بودم دوباره یه تصاویر اومد جلوی چشمم…..

بادیدن صحنه روبروم چشام پر اشک شد…..

باورم نمیشد میتونم دوباره پدرمو ببینم…

ولی..ولی چرا اینجا.؟؟ یه اتاق تاریک بود…..

پدرم چهارزانو رو زمین نشسته بود..

روبروشم یه خانومی بود…..

با یه لباس قرمز….اندامش معرکه بود تو اون لباس بلند قرمز….

کم کم یه تخته نازک هم پدیدار شد اون وسط….

دست باابام یه تکه تخته چوبی کوچیک بود…

وسط اونم یه اینه دایره ای شکل….

روی اون تخته بزرگه….حروفای انگلیسی بود……

۹تا شمع هم دورتادور تخته روشن بود یه اینه هم کنار بابا و اون زن…..

لباشون تکون میخورد …..

ولی من هیچ صدایی نمیشنیدم….

عجیب بود…این دوتا یعنی دارن چیکارمیکنن.؟…

جدا ازاون ته چهره های اون زنه خییییلی واسم اشنا بود… به دلیل تاریکی نمیتونستم دقیق چهرشو ببینم….

یدفعه همه ی شمعا خاموش شدن……

توهمین حین بود که یهو صدای یه جیغ خفه ای و کنار گوشم شنیدم…..

تاسرمو برگردوندم با ضربه ای که به یه طرف صورتم وارد شد…..

تصاویر جلوی چشام به دود غلیظی تبدیل شد و همه چی محو شد…….

با سردرد بدی چشامو باز کردم……

اولین چیزی که دیدم….

دوتا چشم اشنا تو فاصله ۲سانتی صورتم اگه تکون میخوردم….

ممکن بود دماغم بره تو دهنش…..

کم کم به خودش اومد و رفت عقبتر حالا تونستم کامل ببینمش…..

سورنا روم خیمه زده بود و داشت موهامو ناز میکرد…..

با دیدن من خودشو عقب کشید….

انگار نه انگار که چند دقیقه پیش داشت چیکارمیکرد…

جدی نگام کرد و پرسید۳

_حالت چطوره؟

دستمو گذاشتم رو تخت و بلندشدم ازجام…..

_خوبم ساعت چنده؟

با پوزیشن خاص خودش نگاهی به ساعتش انداخت و گفت۳  _ساعت ۷۳۵:

دستمو زدم به سرم و گفتم۳

_وااای پس بااین حساب ما باید ساعت ۰خونه باغ بابای تیام باشیم…..

با اوردن اسم تیام اخمی کرد و به گفتن یه اره اکتفا کرد…..

پشت بند اون از جاش بلندشد و روبه من گفت۳

_۷۳۶:اماده شو میریم عروسی…..

بعد این حرفش پشت کرد بهم و سمت در راه افتاد…..

اداشو دراوردم و زبونمو اوردم بیرون چشامو لوچ کردم مثلا دارم اداشو درمیارم…..

همینطور مشغول ادا در اوردنش بودم که دهن باز کرده یهو برگشت سمتم….

مثل اینکه میخواست یچیز دیگه هم بگه که با دیدن اداهای من ….

حرف تو دهنش ماسید و با چشای گرد شده نگام کرد….

وویییییییی این پسر وقتی تعجب میکنه چقد خوشگل میشه…..

اصلا نمیتونم توصیف کنم که چقد زیبا میشه……

ای جوووون خوشبحالت……

یهو یاده قیافه خودم افتادم که دهن کج و کوله نگاش میکردم….

زودی به خودم اومدم و سرو صورتمو صاف کردم…

سوالی نگاش کردم که چی؟

جوری مثل خودش رفتارکردم که انگارنه انگار دو دیقه پیش داشتم چیکارمیکردم…

رومو برم مننن.خخخ

سورنا سرشو انداخت پایین و یه هیچی گفت و از اتاق خارج شد….

پشت بندشم دستشم قطع شده بود چون درو نبست ایشششش

اونقد بدم میاد یکی میاد اتاقم درو نمیبنده البته اتاق سونیاهم محسوب میشد….

با حرص خم شدم و از زیر تخت یه دمپایی رو فرشی برداشتم و شوتش کردم طرف در….

در با صدای بدی بسته شد اخییییش

دو دیقه ازاین ارامشم نگذشته بود که در دوباره تا ته باز شد و خورد به دیوار….

صدای باز شدن در بدتر از بستن در توسط من بود….

با وحشت چشامو باز کردم و سونیا رو دیدم بدو بدو داره میاد سمتم تا رسید به تخت نمیدونم پاش کجا گیر کرد ….

با صورت افتاد رو تخت و صدای جیغش تو ملافه تخت قطع شد….

دهن باز چشما گشاد دستا بی حرکت داشتم نگاش میکردم…

یکم بعد سرشو بلند کرد و زودی با نگرانی خودشوکشید سمتم و گفت ۳

_خوبی ساغر؟چیزیت نشده؟سالمی؟سلامتی؟ دهن باز نگاش کردم و سرمو به دو طرف تکون دادم….

دوباره پرسید۳

_پس عزیزم صدای چی بود اومد ؟من ترسیدم گفتم لابد زبونم لال اتفاقی واست افتاده…..

خم شدم و از زیر تخت اون یکی لنگه دمپایی و در اوردم…. و نشونش دادم بعد گفتم۳

_معذرت میخوام سونیا جون نمیخواستم بترسونمت داداشت از اتاق خارج شد درو نبست منم جونم نگرفت پاشم درو ببندم این بود که با لنگه یکی از این دمپایی ها درو بستم و باعث شدم تو بترسی …..

اول مثل خنگا نگام کرد…

تا مغزش بالا پایین کرد که چی گفتم یه بالش برداشت و خوابوند تو گوشم….

منم بالش پشت سرمو برداشتم و تلافی کردم خوابوندم تو گوشش…..

و این شد اغاز جنگ های صلیبی….

همینطور داشتیم به کتک زدن هم ادامه میدادیم اون هم لقب های بسیار زیبایی بهم نسبت میداد….

که یهو من نگام افتاد به ساعت….

تا ساعتو دیدم جیغ زدم….

سونیا تا دید من جیغ زدم اونم جیغ….

همو نگاه میکردیم و جیغ میزدیم….

بعد ازاینکه کامل گلومون زخم شد جیغ زدنمو تموم کردم…..

سونیا هم به تبعید ازمن همونکارو کرد….

با تعجب نگاش کردم و گفتم ۳

_تو چرا جیغ کشیدی؟ اونم با تعجب نگام کرد و گفت۳

_تو چرا جیغ کشیدی؟؟من فکرکردم دوباره ازاون هیولاهای تو شمال دیدی منم باهات همراهی کردم جیغ کشیدم….

تا حرفشو شنیدم یهو زدم زیر خنده…..

لابلای خنده هام گفتم۳  _دیونه…من ساعتو دیدم..

دیر شده واسه عروسی ….بخاطراین جیغ کشیدم دوباره یه بالش پرت کرد طرفم که سریع جاخالی دادم…..

بعد اینکارش از جاش پاشد و گفت ۳

_پس بلندشو حاضرشو که واسه ساعت ۰ دیر نکنی تنبل خانوم….

دندون قروچه ای بهش رفتم و گفتم من تنبل نیستم…..

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن