آخرین مطالبتسلیم سرنوشتم

رمان تسلیم سرنوشتم پارت دوم

Rate this post

رمان تسلیم سرنوشتم

جهت مشاهده پارت ها به ترتیب از اینجا کلیک کنید

بعد از کارای معمول روصندلی ھای روبھ رویی ما نشستن و سردار شروع کردن بھ گفتن از ماموریت :

خب ببینید سروان مھرارا و سرگرد رادمنش باھم بھ عنوان یک زوج تازه ازدواج کرده وارد باند قاچاق اعضای بدن اونھا میشید و بعد سروان محقق و ستوان سپھری رو بھ عنوان شریک خودتون معرفی می کنید

باید سعی کنید اعتاد اونھارو جلب کنید تا طی یک روز معلوم شده اونھارو دستگیر کنیم شما باید بھ ھر نحوی کھ شده داخل این باند قاچاق اعضای بدن نفوز کنید و بعد از اینکھ اعتماد شون رو جلب کردید بامدارکی کھ ازاونھا بھ دست اوردیم می تونیم اونھارو بھ راحتی نابود کنیم و جامعھ رو از شر یھ مشت عوضی راحت کنیم .

بعد از تموم شدن حرفای سردار. سردار من و ترانھ رو بیرون کرد تا با اون چھار تامردونھ حرف بزنند

_ ایییییشششش انقده بدم میاد ….میخوایم مردونھ حرف بزنیم

با صدای ترانھ بھ خودم میام و حرصی میگم : خفھ شو ستوان برو بھ کارت برس تا گذارش نکردم

زیرلبی ایشی میگھ و بعد برام دتا ابروھای خوشگلشو میاندازه بالا و میره  سری از روی تاسف براش تکون میدم و خودم پشت میزم میشینم .

باصدای سروان احمدی بھ خودم میام

_ سروان مھرارا سرگرد رادمنش کارتون دارن  باگنگی لب میزنم : باشھ الان میرم

ازجام بلند میشم و چادرم و روی سرم درست می کنم و بھ سمت بخش رادمنش پاتند میکنم

بازدن چند تقھ بھ در وارد اتاقش میشم اوه ه ه باچھ پرستیژی پشت میزش نشستھ احترام میزارم و میشینم رویکی از صندلی ھای چرم قھوه ای سوختھ روبھ روش  مشغول دید زدن خودش و اتاقش بودم کھ گفت :

_ خب بھت گفتم بیای اینجا تا چندتا چیز و برات روشن کنم ( پسرخالھ ….چھ زودم صمیمی شد)

_ بفرمایید گوش میدم

_ اول اینکھ من بھ خاطر موقعیت اجتماعی و بر و رویی کھ دارم خیلیا قصد تور کردن من و دارن باید بھت بگم من ھیچ دختری بھ چشمم نمیاد پس تواین یھ مدت سعی نکن خودت و بھم بچسبونی

لبام ازھم باز شدن تا جواب کوبنده ای بھش بدم کھ باز شبیھ کفگیر نشستھ پرید وسط حرفم و ادامھ داد :

_ دوم اینکھ ھرکاری بکنی کھ برخلاف میل من باشھ بھ سردار گزارش می کنم نھ تنھا تو بلکھ ھمتون می دونید کھ مسئول و مافوقتون منم  اخمم غلیظ تر میشھ و باغیظ نگاش می کنم

از جام بلند میشم و با عصبانیت میگم : جناب سرگرد بنده اگر از شما بیشتر نباشم کمترھم نیستم پس لطفا حد خودتون و نگھ دارید بعدم شما دچار خودبزرگ بینی یا ھمون غرور کاذب شدید ھمچین آش دھن سوزی ھم نیستید کھ اینطور بھ خودتون می نازید درضمن یادتون باشھ من ھم مجبوری باشما صیغھ شدم ما باید تو این ماموریت نھ تنھا بھ عنوان ھمکار بلکھ بھ عنوان یھ دوست برای ھم باشیم نھ اینکھ دشمن خونی چون درنھایت باعث خرابی و نابود شدن ماموریت میشھ پس از ھمین الان شروع نکنید

پوزخند تمسخر امیزی میزنھ و با خونسردی ظاھری میگھ : نھ بابا افرین سخنرانیقشنگی بود اگھ سخنرانی تون تموم شد مرخصید

با لبخند حرص دراری از اتاقش خارج میشم و درو بھم می کوبونم و درمقابل چشمانبھت زده ھمکارام و ھمکاراش از بخش خارج میشم

سوار ماشینم میشم و بھ سمت خونھ میرونم .

حدود ٤٥ مین بعد میرسم .

ماشین و فلفور پارک می کنم و بھ سرعت وارد خونھ میشم و از ھمونجا یھ راست میرم تواتاقم.

روتختم دراز میکشم و شروع می کنم بھ رمان خوندن و ھمزمان باھاش اھنگ دیوونھ ( مھدی احمدوند ) رو ھم ھمخونی می کردم .

باصدای در اتاقم روتختم می شینم و بھ نیاوش چشم می دوزم روبھش میگم : چھ خبر نیاوش ؟؟؟

_ ھیچی چھ خبری انتظارشو داشتی ؟؟؟

_ نمی دونم وللش

_ ببین ….چیزه ….ولش کن

_ نھ بگو

_ ولش کن

_ نیا بگو میدونی کھ تانگی ول کن نیستم

_ اه ه ه …..باشھ ….ببین ابجی ….نیا ؟؟؟

_ بلھ

_ میشھ ازت یھ خواھشی کنم ؟؟؟

بھ بردارم چشم می وزم نیاوشی کھ دوسال ازم کوچیکتره چھ خواھشی می تونھ داشتھ باشھ ؟؟؟

روبھش لب میزنم : جونم بگو  _ ببین من از یھ دختری ….

با شیطنت ابرویی می اندازم بالا و میگم : خب داشتی می گفتی

_ اه ه ه نیا شیطون نشو ….ھیچی فقط ازش خوشم اومده می خواستم با مامان راجع بھش صحبت کنی  غش غش می خندم و می گم : شرط داره

_ گمشو …. پررو

_ خخخخخ باشھ بابا خسیس میگم ولی سھم من باید جدا باشھ ھاااا

_ خیلی بی تربیتی برو بھ شوھرت بگو

باخشم بالشت و می کوبونم تو سرش و میگم: خفھ شو نیاوش اون مغرور خود پسندشوھر من نیست  _ فعلا کھ شده

_ نشده ھمھ چیز صوریھ

باشیطنت می خنده و میگھ : نخیرم فعلا کھ شوھرت شده

بعدم مثلا غیرتی شده باشھ صداش و کلفت میکنھ و میگھ : دیگھ نبینم از این حرفا بزنیااا ضعیفھ گمشو پیش اقا بالاسرت

غش غش می خندم و میگم : گمشو بیرون می خوام رمان بخونم  _ چشم نزن فقط قضیھ اکی دیگھ ؟؟؟

_ برووووو اره

_ فدات

_ گمشو گوشام مخملی شد

ھمینجور کھ داره میره بیرون برام بوس می فرستھ و میره بیرون

باھیجان شروع می کنم بھ خوندن ادامھ رمانم و سعی می کنم ذھنم و خالی کنم چون از فردا ماموریتمون شروع میشد .

ساعت تقریبا سھ بعداز ظھر بود کھ گوشیم زنگ خورد باعجلھ ورش داشتم سردار بود

  • الو …..سلام قربان

  • سلام سروان الان راه بیاافتین بیاین برای شناخت از تمامی بچھ ھای ماموریت و احتمالا شب حرکت وسیلھ ھای شخصیتون رو کھ احتیاج دارید باخودتون بیارید – چشم قربان اطاعت میشھ اساعھ راه میافتم

  • خدانگھدار

  • خدانگھدار قربان

باعجلھ یونیفرمم و می پوشم و بعد از درست کردن چادرم از اینھ دل می کنم و بھ سرعت از خونھ خارج میشم

ھمھ خواب بودن برای ھمین یھ یادداشتم برای مامان گذاشتم

بھ سرعت بھ سمت اداره روندم حدود چھل مین بعد رسیدم چادرم و مرتب کردم و مثل ھمیشھ پراقتدار قدم برداشتم

کیھان و اون سھ تا (آرش، آریا،مھرداد) ھم دم در بودن بی خیال از کنارشون گذشتم کھ اتفاقی شنیدم کھ مھرداد داشت بھ کیھان می گفت : خاک بر سر بی لیاقتت کنن خداییش دختر بھ این خوشگلی و خوبی چرا ازش بدت میاد

بعد کیھان حرصی جواب میده : بھ تو مربوط نیست من از اون بدم نمیاد ولی خوشمم نمیاد

دیگھ نتونستم ادامھ حرفاشونو بشنوم ولی تھ دلم یھ خورده از قبل ازش بیشتربدم اومد وارد اتاق جلسھ شدم بادیدن ١٠ یا یازده نفر دیگھ از ھمکارام نزدیک بود از تعجب شاخ دربیارم و فھمیدن این ماموریت با قبلی ھا خیلی خیلی فرق داره

ترانھ رو پیدا کردم و پیشش نشستم ھمین کھ خواست دھنشو باز کنھ و شروع بھ وراجی کردن بکنھ سردار اومد و پشت سرشم اون چھار تا اومدن تو و جلسھ شکل رسمی بھ خودش گرفت.

تقریبا با ھمھ اشنا شدیم بھ جزء یھ سری از افراد کھ سردار گفت اونھا نفوذی ھای ما ھستن و تو یھ گروه دیگھ مشغول بھ فعالیتن قرار شد الان بریم خونھ و صبح ساعت شیش من و کیھان و آریا کھ مثلا داداشمھ باھم راه میاافتیم .

ماشین و ھمون دم در انداختم و بھ سمت خونھ پاتند کردم  درو با شتاب باز کردم و رفتم تو

_ سلام بر اھالی منزل و لی بادیدن چھره ی قرمز شده مامان و بابا حرف تو دھنم ماسید و بعد بادیدن یھ مرد غریبھ دیگھ کلا خشکم زد  باشک لب زدم : سلام

مامان بھ حرف اومد و بھ زور روبھ ھمون مرد گفت : ایشون نیایش خانم اند  با کنجکاوی گفتم : شما ؟؟؟

مرد تک سرفھ ای کردو باصدای پر صلابتش : پدرت

چشمام گرد شد و گفتم : شما ؟؟؟….مثل اینکھ متوجھ نشدین چی میگم ؟؟؟ _ چرا شدم من پدر واقعی اتم

بھ پدرم چشم می دوزم مثل یھ گنجشک خودم و می اندازم تو بغلش و با عصبانیت رو بھ ھمون مرد میگم : اقای بھ ظاھر محترم لطفا حرف دھنتون و بھ فھمید

باخشم من و از بغل پدرم بیرون میاره و رو بھ مامانم میگھ : سارا خودت برو بھش حقیقت و بگو و بگو من کی ام

مامان با ترس من و میبره تو اتاقم روبھ مامان با ترش رویی میگم : مامان دک و درست بگو بھم چیشده  _ بشین مادر برات میگم

با استرس رو تختم میشینم و بھ مامان چشم می دوزم مامان لب باز می کنھ و میگھ و میگھ و من ھر لحظھ متعجب تر میشم  از اینکھ اون مرد پدرمھ

مادرم قبلا زنش بوده و من بچھ ی اونم و نیاوش بچھ ی این پدرم کھ یک عمر با محبتاش بھم زندگی داد

از اینکھ پدر اصلی ام اومده تا من و ببر پیش خودش  و از اینکھ من حق پدرمم و حق اعتراض ندارم

اشکم داشت کم کم در میومد کھ در باز شد و نیاوش پرید تو با چشمای سرخش پرید وبغلم کرد و کل صورتم و بوسید موھام و می بوسید

بی اختیار تمام صورتش رو می بوییدم این خانواده خصوصا این پدرو برادر تمام دارایی من بودند

عمرا با این مرد ھمراه بشم با اینکھ مسن ھم شده اما ھنوزھم معلوم کھ در جوانی خیلی خاطر خواه داشتھ و مغرور بوده  با ھم از اتاق خارج میشیم

مرده یا ھمون سینا روی کاناپھ با بابا نشستھ بودن

رفتم سمتش و محکم بازوش و کشیدم و گفتم : ببین جناب مثلا پدر کھ نمی دونم از کدوم گورستونی اومدی ٢٠ و خورده ای سال بدون اینکھ منی وجود داشتھ باشھ زندگی کردی حالا ھم خیر پیش اومدی ارامشمون و سلب کنی ؟؟؟

بھ وضوح حس کردم اشک تو چشماش حلقھ زد و لی غرور و مردونگی اش نذاشت گریھ کنھ

روبھ من با لحن پدرانھ ای کھ خیلی تحت تاثیرم گذاشت گفت : میشھ چند دقیقھ باھم تنھا باشیم دخترم ؟؟؟

_ بھ من نگو دخترم …. باشھ میشھ تنھا باشیم

این دفعھ ھم رفتیم تو اتاق من رو صندلی میز کامپیوترم نشست و من رو ھم دعوت بھ نشستن کرد

نشستم و تو دلم گفتم : خدایا فردا ماموریت دارم این و کجای دلم بزارم ؟؟؟

یاد یھ رمان افتادم نزدیک بود خندم بگیره ولی نتونستم بخندم چون اوضاع من گریھ داره خنده نداره کھ ؟؟؟

باصداش بھ خودم میام و دست از فکرای چرند برمی دارم

_ ٢٥ سالم بود تو شرکت بابام بھ عنوان یکی از مھندساش بودم  جوون بودم خیلی ھم تو زمان خودم خاطر خواه داشتم

اما دلم و بھ مادرت باختم ساراھم دوسم داشت ولی بھ روم نمی اورد  من میشدم داداش دوست صمیمی سارا  خیلی دوسش داشتم و دارم

اما این علاقھ از وقتی کھ فھمیدم دو طرفھ اس ھنوز بیشتر و بیشتر شد  بھ ھم اعتراف کردیم

یھ ماه بعد باھم عقد کردیم و دوھفتھ بعدش عروسی کردیم

داشت خندم می گرفت کھ باخوش رویی گفت : خب چیھ تب عشقمون خیلی تند بود  داشت ازش خوشم میومد  دوباره شروع کرد :

یکسال از ازدواجمون می گذشت امکان نداشت باھم بحث و جدل کنیم  شاید یھ زره غیرتی میشدم و گیر میدادم اما

دعوا و قھر و نازکشی نداشتیمچندماه بعد فھمیدم مادرت باردار

اخرای بارداری اش بود کھ بھ خاطر اوضاع بد شرکت مجبور شدم برم بھ یھ سفر کاری چند روزه

توراه برگشت تصادف می کنم و تا ھمین دوسال پیش تو کما بودم بعدم کھ بھ ھوش اومدم شیش ماه اول چیزی یادم نبود بعد کھ حافظھ ام برگشت

شروع کردم بھ گشتن و تو و مادرت و پیدا کردم اما بماند وقتی کھ فھمیدم عشقم شده عشق کسھ دیگھ چقدر ناراحت شدم و بھ غیرتم بر خورد  بماند کھ چقدر دلتنگت بودم

ببین من اومدم از این بھ بعد و با دخترم باشم لا اقل

بازم خودت مختاری ولی خودت و بزار جای من اگھ تو یھ روزی تو این شرایط گرفتار می شدی تنھا خواستھ ات چی بود ؟؟؟

من کھ نمی گم دیگھ این پدر فرعی و برادرناتنی ات و نبین میگم بیا پیش من پیش اینا ھم باش

کمی تو صورتش دقیق شدم  شباھت زیادی بھش داشتم

رو بھش گفتم : باشھ اصلا تو پدرمی ولی یھ چیزی رو بگم کھ بعدا فھمیدی شاخ در نیاری

من یھ افسر پلیسم فردا صبحم باید برم ماموریت مجبوری ھم با یکی از ھمکارام صیغھ شدم بعد کھ برگشتم میریم ازمایش دی ان ای بعد اونوقت کھ تصمیم می گیرم  با تعجب داشت نگام می کرد کھ تلخ می خندم و میگم : چیشد بابایی ؟؟؟….انتظار نداشتی دخترت پلیس باشھ ؟؟؟

از خوشحالی اشک تو چشاش جمع میشھ و میاد من و محکم بغل می کنھ  با اینکھ بابا (فرعی ) ھم محبتاش ھمین جوری بود

اما انگار رنگ و بوی محبتای این مرد یھ شکل و جلوه ی دیگھ ای داشت

از اتاق خارج شد و منم بھ سختی تونستم ذھنم و متمکز کنم و وسیلھ ھامو جمع کنم البتھ ناگفتھ نماند کھ قبل از اینکھ بره چندتار از موھای نازنینم و گرفت تا ببره برای ازمایش و ھمون جا تو ماموریت بھم زنگ بزنھ و جوابش و بده  روتختم دراز کشیدم و بھ سختی خوابم برد

باصدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم و یھ سوییشرت شلوار ست ھم طوسی پوشیدم و مغنعھ مشکی مو ھم گذاشتم و کفشای ایرمکس طوسی صورتی مو ھم پوشیدم از زیر قران رد شدم یھ یک ربعی مونده بود تا کیھان بیاد تو حیاط منتظر بودم کھ یکدفعھ درباز شدو بابای جدیدم اومد تو ھمونجا اول محکم بغلم زد و بوسم کرد مامان رفت تو باھاش تنھا بودم کھ لب باز کردو گفت : این … این ماموریتی کھ میری خطری کھ برات نداره ؟؟؟

لبخندی ناخواستھ رولبم میاد و میگم : نھ خیر ….اینکھ اولین بارم نیست  _ باشھ درھر صورت من نمی خوام بھ ھیچ قیمتی از دستت بدم

_ نگران نباش بادمجون بم افت نداره

_ تو ھمھ چیز منی نھ بادمجون

می خندم و میگم : ھنوزم دوسش داری ؟؟؟

خودش و میزنھ بھ اون راه و میگھ : خب … نھ اون برای کسھ دیگھ ایھ

تلخ می خندم و میگم : با اینکھ از دیشب دیدمت ولی بازم انگار خیلی وقتھ کھ می شناسمت و مھرت از دلم بیرون نمیره …باید باھاتون چیکار کنم ؟؟؟ _ ھیجی ھم با من باش ھم پیش اونا … ھرچی تو دوست داشتھ باشی

میرم تو بغلش و می گم : باشھ ھم پیش تو می مونم ھم پیش اینا سھ روز پیش تو سھ روز پیش اینا یھ روزم براخودم

می خنده و لپم و می بوسھ تازه داشتیم گرم می افتادیم کھ کیھان اومد و من مجبوری باھاش خداحافظی کردم

یھ جورایی دلم بھ حال مامان و خودم می سوخت ای کاش حداقل بعد از ماموریت می فھمیدم قضیھ از چھ قراره الان تمام فکرم مشغول شده .

با پررویی تمام روصندلی جلوی ماشین کیھان جای میگرم

و کیھانم با یھ سلام خشک و خالی راه افتاد و منم باخیال راحت و بی قیدی تمام چشمام و بستم کم کم چشمام گرم شدو خوابم برد .

با تکونای دستی بیدار شدم و بھ کیھان چشم دوختم

کثافط چھ خوشگل شده بود یھ تیشرت سفید با شلوار کتان مشکی تنش بود کھ خیلی خوشگلش کرده بود

باھم از ماشین پیاده شدیم

یھ سری از بچھ ھا بودن کھ مارو قرار بود گریم کنند

تو صورت من تاثیر زیادی ایجاد نشد فقط صورتم و آرایش کردن و چشمامم بجای طوسی لنز آبی گذاشتن کھ خیلی بھم میومد ولی خودم رنگ چشمای واقعی مو بیشتر دوس داشتم

بادیدن کیھان نزدیک بود غش کنم

تھ ریشش و زده بود و صورتش و شیش تیغھ کرده بود و چشماشم لنز مشکی گذاشتھ بود

ماشین کیھان و با یھ پرادو عوض کردن و باھم راه افتادیم تقریبا ٥ دقیقھ ای تو راه بودیم کھ شروع کرد بھ حرف زدن :

ھر جا من ھستم ھمونجا ھستی …. دست از پا خطا نمی کنی ….از این بھ بعد می خوام باھات مھربون باشم و لی اینو بدون کھ ھر کاری کھ برخلاف میل من انجام بدی با سردار طرفی

چشم مجبوری می گم و دیگھ چیزی نمی گھ و ظبط و روشن می کنھ و یھ اھنگی رو میزاره کھ من عاشقشم اھنگ (طپش سامان جلیلی ) اگھ گوش ندادین گوش بدین فوق العاده اس

قسم آخرت بود اما خوردی جونمو کھ میمونی تو بھ اصرار گشتیو پیدا نکردی تو دنیا

دیواری کوتاھتر از قلبم انگار , نموندی نموندی گناھم چیھ کھ تو منو سوزوندی

اینجوری تا پای مردن کشوندی , نموندی نموندی

پای تو زار میزنم تو میگی نھھی دارم جون میکنم تو میگی نھ منی کھ دل بھ دلت دیگھ دادم اینارو میدونی باز تو میگی نھ ھر جوری تا میکنم تو میگی نھ دلمو جا میکنم تو میگی نھ دارو ندارمو پای تو دادم اینارو میدونی باز تو میگی نھ تنھاشو با اونکھ دوسش داری

اونکھ میگیره جامو نمیشھ دست برداری طپشھ قلبم رویھ تکراره چیھ تصمیمت آخره کاره پای تو زار میزنم تو میگی نھ ھی دارم جون میکنم تو میگی نھ

منی کھ دل بھ دلت دیگھ دادم اینارو میدونی باز تو میگی نھ ھر جوری تا میکنم تو میگی نھ دلمو جا میکنم تو میگی نھ دارو ندارمو پای تو دادم اینارو میدونی باز تو میگی نھ

کم کم چشمام گرم شدو خوابم برد اینجور کھ نشون میداد تو راه بندرعباس بودیم .

با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم شماره ناشناس بود نگاھی بھ سمت راننده انداختم ماشین ایستاده بود و خبری از کیھان ھم نبود

گوشی رو جواب دادم ولی با شنیدن صدای پشت خط تھ دلم خیلی خوشحال شدم  _ سلام بابا خوبی دخترم ؟؟؟

_ سلام ….آره شما چطور ؟؟؟

بابا….بھم بگو بابا….انقدر گفتنش سختھ ؟؟؟

یھ لحظھ دلم میگیره و لی درجواب میگم : نگفتین خوبین ؟؟؟ _ آره عزیزم کجایی ؟؟؟

_ تو ماموریتم نمی تونم موقعیتم و لو بدم

_ ھھ ھھ ھھ چھ شغل باحالی

خندم میگیره ولی می خورمش و باجدیت می گم : کاری ندارین بابای جدید ؟؟؟ _ نھ دخترم ….نھ عزیز بابا ….خداحافظ

گوشی رو قطع می کنم کھ درھمین حین کیھان میاد یکی از ساندویچای توی دستش و بھ سمتم پرتاپ میکنھ و میگھ : بخور بچھ  ایش زیر لبی میگم و شروع می کنم بھ خوردن .

با صدای الارم گوشیم دست از خوردن می کشم نگاھی بھ ال سی دی گوشی می اندازم مامان بود  _ الو….سلام مامانم

_ سلام عزیزدل خوبی ؟؟؟

_ مرسی باباخوبھ ؟؟؟….داداش جونم چطور ؟؟؟ حس کردم مامان بغض کرده  _ اره عزیزم ھمھ خوبی…

حرفشو نتونست ادامھ بده چون نیاوش گوشی و گرفت و شروع کرد بھ حرف زدن :

_ سلام ابجی خوشگلھ خودم …. باشوھرت چطوری میگذرونی …خوش میگذره

؟؟؟….ھنوز درگیر کارای مثبت ١٨ نشدین ؟؟؟

باحرص غریدم : خفھ شو نیاوش ….داداشم ماھم خوبیم تو خوبی ؟؟؟؟…..درضمن این فضولیا برا سنت خوب نیست

فکر کنم کیھان حرفای نیاوش و شنید چون باشیطنت و لبخند مرموزی داشت نگام میکردو ابروھاش و می انداخت بالا

_ باشھ ابجی باشھ نزن مارو بیا …گوشی با بابا

_ سلام دخترم

_ سلام بابایی خوبی ؟؟

_ مرسی عزیزم تو چطور

_ منم خوبم

_ اوضاع چطوره اذیتت کھ نمی کنن ؟؟؟

_ نھ بابا کی جرئتش و داره دخترتون و چپ نیگا کنھ ؟؟؟

_ ھیشکی دختر خودمی دیگھ

اشک تو چشمام جمع میشھ و تودلم میگم : خدایا کمکم کن با دوتا پدر چیکار کنم ؟؟؟…یکی کھ از خونشم یکی ھم کھ دست کمی از پدر ھم خونم نداره ؟؟؟ باصدای بابا از فکر بیرون میام : بابایی کاری نداری ؟؟؟

نھ باباجونم سلام برسون

_ سلامت باشی عزیزم خدافظ

_ خدافظ بھ امید دیدار

گوشی رو قطع کردم و ساندویچم و ھمراه با بغض و نوشابھ پایین دادم .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن