آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 7

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

گوشي رو قطع كردم و رفتم تا حاضر بشم يه حسي تو دلم ميگفت:رها تو ديگه شوهر داري خوب نيست با يك مرد ديگه بري بيرون

ولي حسمو سركوب كردم و گفتم:وا پسرخالمه ميخواييم باهم بريم خريد قرار نيست خلاف شرع بكنيم كه  بهترين مانتو و شبوارمو كه شاهين برام خريده بود رو برداشتم و پوشبدم بهترين سليقه رو داشت ارايش خوشگلي هم كردم و شال مشكي هم سرم كردم و به راه افتادم

دم ساختمون كه رسيدم ديدم كامران خودش اومده پايين و دست بسينه وايساده براش دست تكون دادم منو ديد و با لبحند به سمتم اومد سلام و احوالپرسي كرديم و دست داديم :مجبوريم با تاكسي بريم اخه من گفتم كه فغلاماشين نخريدم

:باشه مشكلي نيست

دربست گرفت و با هم سوار ماشين شديم :رها راستي مامانم ميخواد برگرده المان :اه چرا انقدر زود ؟  :ما خواستيم اخه يه عمل قلب داره كه اونجا انجام بشه بهتره و حالا گير داه ميحواد سايه و بهزادو ببينه

:خوب ميتونم سايه و بهزادو بيارم اونجا يا اصلا بيرون قرار بزاريم

:اره ….خوبه

داخل پاساژرفتيم ولي من خواستم يكراست به طبقه بالا بريم چون هم وفت اون گرفته نشه و هم من زودتر دو دست لباس خونه درسا حسابي بخرم و اون لباساي مسخره رو بذارم دم در با انتخاب اون چند تا تيشرت ورداشتم سليقه اش به خوبي شاين نبود ولي متوسط بود و چون من اندفعه لباساي اونو انتخاب كردم گفتم تلافي بشه ناراحت نشه بعد از سه ساغت تو پاساژگشتن بلاخره به ساعتش نگاه كرد و گفت؟رها ديگه بايد برم ببخشيد فقط قضيه اون ملاقات رو خودت ترتيب بده سرتكان دادم وسريع از هم جدا شدبم چقدر وقتي با اون بودم بهم خوش ميگذشت رام و مطيع ارام و حرف گوش كن مثل بره رام رام بود اصلا مخالفت نميكرد برغكس شاهين مسخره همش نه از دهنش نميفتاد

تو افكار خود قوطه ور لودم كه بلاخره يه ماشين نگه داشت سوار شدم و سرمو به شيشه ماشبن تكيه دادم و چشمامو  بستم:

نميدونم از كجاي ضمير ناخوداگاهم به ذهنم رسيد كه اگه لو بره من ازدواج كردم چي؟

چشمامو باز كردم و رو صندلي سيخ نشستم :سايه انقدر دهن لقه كه از سير تا پياز اين چتد سالو واسه خاله تعريف ميكنه اونوقت كامي نميگه چرا به من دروغ گفتي

دوباره لم دادم روي صندلي و گفتم :براي چي بايد بگه مگه فرقي هم ميكنه براش ….احتمالا تلريك ميگه و تازه ازم ميخواد يكروز با نامزدش شاهين بريم شهر بازي رنجر سوار شيم دلت خوشه ها

يه جوري بودم حس تهوع با شك و ترديد مثل بچه هايي كه از امتحان ميان بيرون هي احساس ميكنن جواب يه سوالو جا انداختن

انقدر روي صندلي جابجا شدم و فكرهاي مختلق كردم تا رسيدم خونه كرايه ماشين رو حساب كردم و با اسانسور به طبقه هستم رقتم كليد انداختم كفش شاهين و يه خانوم جلوي در بود براي اولين بار حس حسادتم تحريك شد درو با بگد باز كردم و داخل شدم به به خانوم كه يكزره هم ريخت و قيافه نداشت ولو شدن بغل شوهر كذايي بنده و گل مبگن و گل ميشنفن

سعي كردم خونسرد باشم اروم رفتم جلو وسلام كردم شاهين :سلام عزيزم …كجا بودي؟ مانتومو در اوردم و گفتم :به تو ربطي نداره …اين خانوم كي باشن؟ لبخند كجي زد و گفت:خواهر دينيمن اوردمشون براي كارخير

ميخواستم چشماي زنرو در بيارم ولب خودمو حفظ كردم و ارامشم رو بدست اوردم :جدا:چه خوب ….عزيزم ميشه بري اون ميوه ها رو از تو يخچال بياري رشته مهمونن مثلا

اون رنه كه ير تاپاش داد ميزد چكاره اس با تعجب به من نگاه ميكرد حتما با خودش ميگفت اين ديگهچه زن بي عاريه…شوهرش خانم اورده خونه تازه ميخواد پذيرايي هم بكنه شاهين هم براي اينگه لج منو در بيار گفت:چشمممممم جتما

همينكه پاشو از اتاق گذاشت بيرون پيش خانومه كه ارايش مشكي قهوه اي غليظي هم كرده بودنشستم و دم گوشش گفتم :توچقدر خنگي دختر اخه با خودت نميگي من براي چي بايد شوهر به اين خوش تيپي رو ول كنم بدم دست تو اين مرديكه ايدز داره براي همين هم من ازش قاصله ميگيرم من جاي تو بودم ميزدم به چاك اروم برو فرار كن رنه اولش تو بها مونده بودولي بعد شال و كيفشو ورداشت و اروم بي صدا تشكر كرد و زد به چاك شاهين هم كه ميوه ها رو شسته بوداومد تو ي پذيرايي و گفت :اه پس سودي كو لبخندي زدم و گفتم :رفت

:چي رفت ؟واسه ي چي

اخه قهميد تو ايدز داري زد به چاك

چشماش دو كاسه خون شد من ايدز دارم ؟كدوم خري اينو بهش گفته :خر خودتي …من بهش گفتم…

از اعصبانيت نميدونست چي بگه سيبي رو كه ميخواست بخوره پرت كرد تو بشقاب و گفت:مگه ما ميخواستيم كاري بكنيم كه رفت

لبخندي زدم پس واس اين بوده كه لج منو دربياره اروم حنديدم و گفتم:حتما به خودش شك داشته  شاهين:ديدي حسودي كردي؟  :نخير

::نخير

:بد بخت من واسه خودت گفتم ايدز نگيري

:اره جون خودت…حالا كجا بودي؟

:رفتم دو دست لباس گرفتم تا اين لباساي مسخره رو بنداز دور

:خيلي خري اينا همه كار فرانسه است مامانم از فرانسه اورده

:جدي….ولي اينا رو خانوماي با شخصيت نمي پوشن اينا رو زنهاي فاسد ميپوشن

شاهين روي مبل دراز كشيد و درحاليكه هي كانالها رو عوض ميكرد گفت:امروز خاله و مامانم اومدن اينجا و راستي سانازم زنگ زد   :خب مامانت اينا چكار داشتن

شاهين لبخند موذيانه اي زد و گفت:برات حلوا و كاچي اورده بودن تا تقويت شي و كلي هم راجع به پريشب سوال پيچ شدم

خاله روشنكم ول كن نبود انقدر شكنجه ام داد تا راستشو گفتم داد زدم: تو غلط كردي اصلا مسايل خصوصي ما به اونا چه….حالا بعدش چي شد/ هيچي خاله روشنك به من گفت :خاك تو سرت مثلا مردي تو؟

از عصبانيت فرياد زدم :اين روشنك اينجام ول كن نيست …اصلا به اون چه دفعه ي ديگه اومدن بگوتموم شد رفت پي كارش

شاهين از جاش بلند شد و نشست كنار من :يعني دروغ بگم…..نچ نچ اصلا تو ذاتم نيست

خودمو عقب كشيدم و گفتم كه چي ميخواي خاتونو بندازي به جون من ميخواي فردا پس فردا همه بريزن اينجا هي سوال پيچم كنن..هي نصيحتم كننن

دستامو گرفت تو دستاي داغش و گفت :حب چرا كه نه رها اثلا چرا نميخواي ما هم مثل بقيه باشيم…

ياد چكا افتادم چرا فراموش كرده بودم :داد زدم راستي چكا چي شد ؟ :هيچي جاش امنه.

:د يعني چي تو گفتي بعد از عقد پارش ميكني …حالا زدي زيرش

:اين چه عقديه ما اگه خواهر و برادر بوديم كه بهتر بود تا حالا تو حتي جاتو از من جدا كردي

:خيلي خب….خالا جاموحدا نميكنم حالا چكو پاره كن …به شرطي كه سو استفاده نكني

:قول ميدم

روي مبل دونفره چهار زانو نشستم و مجله رو برداشتم و سرگرم شدم از حموم اومده بود بيرون در حاليكه سرشو با حوله خشك ميكرد گفت:رها خير سرت خانم خونه اي يه شام نداري بدي كوفت كنيم  مجله رو به كناري پرت كرد وازعصبانيت با لحن تندي گفتم:مگه من كلفتتم…بعدشم من چيزي جز ماكاراني بلد  نيستم…

كنارم روي مبل نشست و حولشو هم پرت كرد روي زمين:داري خيلي پرو ميشي …غذا كه هيچي محبت كه هيچي …خونه رو هم تميز نميكني حالا نشونت ميدم  پوزخندي زدم و گفتم :واي واي ترسيدم   خوب ميدونست من ادم بشدت وسواسي هستم ميخواست منو زجر كش كنه حولشو پرت كرد روي فرش :براي چي اينجا ميندازي حولتو ؟ميخواي منو حرص بدي زود برو بشورش  كنترلو ازم گرفت و با لحن بچگانه اي گفت نمخوام

حولشو از زمين برداشتم و بردم توي ماشين انداختم و اومدم و روي اون يكي مبل نشستم  از جاش بلند شد و گفت:من ميرم واسه شب يه چيزي بگيرم كوفت كنيم كاري نداري؟ :چرا اشغالا رم بذار دم در

:مگه ما چيزي هم ميخوريم كه اشغالي توليد بشه

:منظورم اون اشغالايي كه مادرت از فرانسه اوردن

:رها با اشغالاي مادر من درست صحبت كنا

شليك خنده ام كل اپارتمانا ورداشت:سوتي …سوتي دادي

يفه ژاكتش رو صاف كرد و گفت :من تو رو ادم ميكنم اگه چند تا بچه بندازم رو دستت ادم ميشي  پوزخندي زدم و گفتم:مثل كه باز هوس اردنگي كردي كه بيفتي تو جا …مامانت واست كاچي بياره  و زدم زيرخنده اخماش تو هم رفت و با اون مشبا رفت تو اتاق و بعدش هم رفت بيرون چنان درو بهم كوبيد كه تنم به لرزه دراومد :پسره نفهم

داشتم با گيم گوشيم بازي ميكردم كه تلفن زنگ خورد سلانه سبانه به ست تلفن رفتم و اونو برداشتم:به سلام عروس گلم

دهنم كج شد و بزور با مهربوني گفتم :سلام خاله مهين خوبيد  :مرسي عزيزم شاهين خونست

:نه رفته بيرون …..كارش داشتيد؟

:نه عزيزم بهتر كه نيست من با تو كار داشتم

اي واي حتما ميخواست نصيحتم كنه اگه زشت نبود گوشي روميكوبيدم رو تلفن ولي خودمو زدم به كوچه علي چپ

:بفرماييد مادرجون…راجع به وام …خونه

حرفمو قطع كرد و گفت:نه مادر اين به من ربط نداره راستش شاهين ميگفت كه ديشب كار تمو م نشده يعني حرفشو قطع كردم خجالتم نميكشيد :اره مادرجون من امادگي نداشتم

:ميدونم مادر اين مشكل همه تازه عروساست منتها فكر شاهينم باش بلاخره جوونه تو هم كه ماشالله برو رو دار فردا ميره غريزه اشو از راه ديگه ازاد ميكنه اونوقت ديگه تو خونه بند نميشه ها زير لب گفتم :من كه از خدامه …نه يعني چشم سعي ميكنم :مرسي عزيزم ديگه مزاحم نشم

:راستي خاله جون اشكان اومده

:اره ديشب اومد راستي خاتون هم پاگشاتون كرده پس فردا گفت خودش ميزنگه

:اها بله چشم سلام برسونيد

:باشه برو مادر يادت نره چي گفتم

:نه خدافظ

گوشي رو محكم كوبيدم سرجاش وام خونه به اين ربط نداره ولي خصوصي ترين مسايل ما به اين ربط داره زنيكه فضول حال شاهينو ميگيرم بايد منو طلاق بده زوري كه نيست نميخوام ازدواج كنم بچه نميخوام از شوهر و عر عر بچه بيزارم بزار شب بخوابه ميرم تو اتاقش تا چكا رو پيدا نكنم بيرونم نميام داشتم تو عرض خونه قدم ميزدم كه اومد با دوتا جعبه پيتزا   :به به دو مارتن تمرين ميكني

:نخير مادرجونت زنگ زد ازم خواست به شما رسيدگي كنم تا غرايزتون رو از راه ديگه ازاد سازي نكنين وگرنه سرم هوو مياد

پيتزا ها رو روي اپن گذاشت و گفت:قربون ادم چيز فهم

:ببين منم بد نمياد تو ميتوني بري زن صيفه كني و بعد ما مثل دو تا همخونه زندگي كنيم

:تو كه داشتي پر پر ميزدي..

راست ميگفت طاقت نداشتم نميدونم از يه طرف اعصابمو خورد ميكرد از طرف ديگه….

دو روز گذشت و من م با خودم كلنجار ميرفتم كه يه جوري به سايه و بهزاد قضيه رو بگم كه سايه دهنش وا نشه پدر و رو شنك و بهزادم داشتن ميرفتن امريكا توي اتاق قدم ميزدم كه بلاخره تصميم گرفتم زنگ بزنم اصلا از كجا حرف به ازدواج من ميرسيد خدايا خودمو به خودت سپردم دستمو به سمت گوشي تلفن بردم و در يك اقدام شجاعانه گوشي تلفنو برداشتم و شماره خونمون رو گرفتم از قضا خود سايه برداشت :سلام سايه  :سلام عروس خانم …سرنميزني

:سايه من ميخوام يه چيز مهمي بهت بگم خاله اينا برگشتن و خاله ميخواد تو و بهزادو يواشكي ببينه

:اه جدا؟واي خاله برگشته باورم نميشه

گفتم يواشكي اينطور كه تو جيغ جيغ ميكني اقاي هاشمي هم خبر دار شد ارومتر جواب داد:خب كجا بيايم حالا  :من ميگم بريم فرحزاد

:اره خوبه كيف ميده

:پس به بهزاد هم بگو ….پس فردا شب ميبينمتون

:باشه باي

بعد از تلفن نفس راحتي كشيدم تا اينجاش كه حل شد و رفتم تا شام بخور تو اون دو روز پيش بهزاد خوابيده بودم ولي اتفاقي نيفتاده بود و خدارو شكراونم سو استفاده نكرده بود اومدم برم رزشگ پاك كنمواسه نهار كه يادم افتاد شب بايد برم خونه ي خاتون

پس ماهار حاضري بحوريم ديگه شب نمونه بذار برم دنبال چكا رفتم تو اتاق مشتركمون و همه ي كتاشو و لباساشو ريختم بيرون اثري از كليد گاو صندوق نبود در حال بيرون ريحتن لباس زيراش بودم كه صداي كليد اومدفكر كردم اشتباه شنيدم براي همين كشو لباس زيراشم خالي كردم و داشتم خوب لبلاي همشونو ميگشتم كه برق روشن شد :ميشه بگي با بگي تو لباس زيراي من دنبال چي ميگردي   خشكم زد اب دهنمو قورت دادم و بهش نگاه كردم بزور با هزار بدبختي دندانهاي چفت شدمو باز كردم و گفتم:هي..هيچي

:اي شيزون راستشو بگو

صدامو صاق كردم و گفتم:ميخواستم ببينم كدوم كثيقه بشورم پوزخند موزيانه اي زد و گفت:منحرف  با عصبانيت پاهامو بغل كردم و گفتم:چكا كو ؟

:اهان پس تو فكر كردي من چك ها رو يذار لاي شورت و شلوارم اره؟

و زد زير خنده عصباني داد زدم :بهت ميگم چكا كجا ان …بايد بهم نشونشون بدي بايد جلو چشمم پارشون كني حنديد و روي صندلي نشست:چقدر چك چك ميكني عزيزم؟حالا بوقتش… نهار نداريم دست بسينه وايسادم و گفتم :من كلفتت نيستم هر كوفتي ميخواي خودت درست كن و بلومبون  رفت تو اشپزخونه و از تو اشپزخونه گفت:از اين به بعد من ظهرا ميام خونه اشكان اومده ديگه شيفتي كار ميكنيم صداي جلز و ولز ماهيتابه ميومد حتما داشت تخم مرع درست ميكرد اومد تو اتاق و گفت در ضمن لباساي منم كه پحش و پلا كردي جمع كن

لبخندي تمسخر اميزي زدم و گفتم:عمراااا عزيزم عصباني شد و اومد جلو و مچ دستمو گرفت:جمشون كن  :نچ

:جمع ميكني يا مجبورت كنم

:عمرا بتوني منو توي ديوار كوبوند و جلوم وايساد نفسهاي داغش صورتمو سوزوند :چكار ميكني

لبهاشو نزديك و نزديك تر اورد و اب دهنمو قورت دادم ود ستمو بين صورتامون حايل كردم:جمع ميكنم  منو رها كرد و گفت:خوبه برو جمع كن…ديگه با من كل كل نكنيا :باشه باشه   بوي روغن سوخته كب خونه رو برداشت

سلام دوستاي عزيزم خوبيد منم خوبم بچه ها از اين به بعد دوست گل و استاد عزيرم از خودمم عالي تر كل كل ميكنه با من تو نوشتن رمان كمك ميكنه اين شما و اين هم رها جون و ادامه داستان به قلم ايشون بابت تشكراتون مر50

از اتاق كه رفت بيرون نگاهي به لباساش انداختم و زير لبي فوشي نثار خودش و كل ايل و طايفشون كردم و بعد شروع به جمع كردن لباساش كردم . كارم كه تموم شد از اتاق رفتم بيرون كه ديدم مثل هميشه رو مبل ولو شده داره ماهواره نگاه مي كنه داشتم از جلوش رد مي شدم كه برم اشپزخونه با لحن مسخره اي گفت :

خسته نباشي عزيزم!

ساكت شو حوصله صداتو ندارم!

پوزخند صدا داري زد و گفت:

چيزي شده كه اخمات تو همه خانومي!

شاهين جون ميشه اون دهنتو ببندي ؟  اگه نبندم ؟  خودم برات مي بندمش!

باشه پس بيا ببندش!

بي توجه به حرفاش تو اشپزخونه رفتم و ديدم ماهي تابه ي كثيف رو با ليوان ابشو همين طوري بدون اينكه بذاره تو سينك گذاشته رو ميز مونده ! روي ميز هم كلي خورده نون ريخته شده بود ! مي دونستم از حساسيت من خبر داره مي خواد من حرص بده ! عصبي از اشپزخونه رفتم بيرون گفتم : چلاقي ؟ نگاهي به دستاش كرد و گفت : نه چطور مگه ؟ اگه چلاق نيستي پس چرا ميز جمع نكردي ؟

اهان  ………گفتم حالا چي مي خواي بگي ! اولا گذاشتم تو هم بياي بخوري و دوما خب حالا كه جمع نكردم تو جمع كن . ناسلامتي جناب عالي خانوم خونه هستيا!

اولا كارد بخوره به اون شكمت كه ته ماهي تابرو هم كم مونده بوده بخوري دوما ده دفعه گفتم من كلفتت نيستم!

ااااااا تازه اين دفعه سوم يا چهارمته كي ده دفعه گفتي بعدشم عزيزم تو خانوم خونه اي نه كلفت وظيفه ي خانوم خونه هم خوب همين ديگه!

از يه طرف به خاطر پروييش خنده ام گرفته بود از طرفي هم حرصم گرفته بود به خاطر همين ترجيح دادم بدون اينكه جوابشو بدم برگردم تو اشپز خونه كه تا از گشنگي تلف نشدم يه چيزي بخورم!

داشتم با ولع تمام به لقمه ي نون پنير با گوجه ي تو دستم گاز مي زدم كه اومد پشت سرمو گفت:

ميشه بپرسم چرا امروز غذا درست نكردي ؟

با تعجب برگشتم طرفشو با دهن پر گفتم : يعني تو نمي دوني ؟

اولا ادم با دهن پر حرف نميزنه عمو جون بعدشم مگه من علم غيب دارم كه بدونم ؟ ابروهامو بالا بردم و گفتم : چه جالب و عجيب!

چيش جالبه و عجيب ؟

اينكه تو نمي دوني امشب كجا مي خوايم بريم!

خب تو بهم بگو بدونم!

نچچچچچچچ نميشه !

چرا ؟

با لبخند پهني گفتم حالا كه نميدوني پس بايد تو خماريش بموني!

رها مسخره بازي در نيار و بگو!

اخه نميشه!

چرا ؟

چون اگه مي خواي بدوني يه شرط داره!

همون موقع يادم افتاد كه بايد بهش بگم كه فردا شب با سايه و بهزاد بايد بريم فرحزاد تا خواست بگه چه شرطي  گفتم :

نه دو تا شرط داره!

خب چه شرطي ؟

اولين شرط اينه كه بايد 500 يا 000 تومن بهم پول بدي ! نه … نه 600 تومن اخرش!

با حرص نفسشو داد بيرون و گفت : شرط دوم!

ااااااااااا……….. اول تو بگو باشه يا نباشه بعد من شرط دومو بگم!

رها اذيت نكن ! باشه! شرط دومتم نگفته قبول!

دستامو با ذوق زدم به بهم و گفتم : تو چقدر خوبي ! شرط دوم اين بود كه مي خوام فردا شب با سايه و بهزاد 5 تايي بريم بيرون!

يعني چي 5 تايي ؟

يعني تو نباشي ديگه ! ببين شاهين داري ميزني زير حرفت گفتي قبول!

نفس عميقي كشيد و گفت : باشه … حالا تو حرفتو بزن!

با بي تفاوتي گفتم : امشب خونه خاتون پا گشا شديم!

با حرص داد زد : چي ؟

با تعجب نگاش كردم و گفتم : وا ……. چرا داد ميزني ! اروم بگو چي تا دوباره بهت بگم ! امشب خونه خاتون دعوتيم

!

رها تو به خاطر اين مي خواي از من 600 تومن بگيري ؟ شاهين نزن زيرش قبول كردي!

از دست تو رها ! و بعد از اشپزخونه رفت بيرون!

يهويي ياد اشكان افتادم ! دوباره حس شيطاني اذيت كردن بهم دست داد . با صداي بلند گفتم:

راستي شاهين

,اشكان هم امشب مياد ! از جام بلند شدم و مشغول جمع كردن ميز شدم كه حضورشو احساس كردم

. لبخندي كجي گوشه لبم نشسته بود كه ناشي از همون حس شيطاني بود . برگشتم طرفشو گفتم :

چيزي مي خواي ؟ نه….. ….. منظورت از اون سوال چي بود ؟

هيچي … همين طوري پرسيدم ! نيست چند وقته نديدمش به خاطر همين گفتم !

و بعد با تمسخر ادامه دادم : نا سلامتي برادر شوهرم ها!

من خبر ندارم كه مياد يا نه !

اااااااا مگه ميشه ! تو نميدوني امشب مياد يا نه ؟ رها خانوم مثل اين كه خودمم همين الان فهميدما!

خنديدم و گفتم : اااااا راست مي گي تو كه خودتم خبر نداشتي ! و بعد دوباره زدم زير خنده!

صداي ساييده شدن دندوناش كه از حرص رو هم فشار ميداد رو ميشنيدم ! پوزخندي زدم و اخرين ظرف رو هم گذاشتم تو ماشين ظرفشويي ! خواستم از اشپز خونه برم بيرون كه جلوم وايساد و گفت : واسه چي پوزخند زدي ؟ همين طوري ! راستي اگه خواستي مي تونم يه دندون پزشك خوب بهت معرفي كنم ! اخه حيفه دندونات خراب بشه

!

منظور ؟

اههههههه تو هم كه هي ميپرسي منظور …….. منظور ……..! قبلا بهتر جواب ميدادي امروز انگار با چكش زدن رو دو زاريتو حسابي دو لاش كردن!

چشماشو ريز كرد و سرشو يكم اورد پايين و مستقيم تو چشمام نگاه كرد و گفت:

تو هم امروز خيلي زبونت درازتر شده ها !

من ……….. ؟ نميدونم بزار يه نگاهي بندازم!

از بغلش رد شدم و به طرف كنسول رفتم وجلوي اينه اش زبونمو در اوردمو يه كم چپ و راستش كردم . برگشتم سمتشو گفتم:

نه همون اندازه ايه كه بود!

تو چشماي سياهش عصبانيت موج ميزد ! به طرف اتاق رفتمو حولمو برداشتم تا برم حموم كه پشت سرم اومد تو  اتاق !

بزار اول من برم!

كجا ؟ حموم ديگه !

نه من اول ميرم !

بابا جان من 5 سوته ميام!

نچ من اول ميرم!

رها انقدر رو نروو من نرو ! من ميرم زود هم ميام بيرون !

نه …………. خودتم ميدوني من از حموم خيس بدم مياد!

و بعد به طرف حموم رفتم كه داد زد:

رها وايسا ……… بزار اول من برم ……. تو بري 4 ساعت ديگه مياي بيرون!

بي توجه بهش رفتم تو حموم و درو هم از پشت قفل كردم!

* * * * * * *

از حموم اومدم بيرون وداد زدم : سسسسسسسسلللللللااااااااام ممممممم جواب نداد ! رفتم تو اتاق كه ديدم رو تخت دراز كشيده !اروم گفتم:

شاهين پاشو برو!

زير لبي گفت : باشه باشه

صدام يه ذره بلند كردمو دوباره گفتم : شاهين پاشو برو حموم !

كه دوباره زير لبي گفت : باشه ميرم!

ايندفعه داد زدم : اااااااا هي ميگه باشه . پاشو بيا برو ديگه!

سر جاش نشست و گفت چته تو امروز !

لبخندي پيروزمندانه زدم و گفتم : هيچي!

از جاش بلند شد و همون طور كه داشت حولشو بر ميداشت گفت:

هرچي مي خوام باهاش ملايم تر باشم هي بدتر ميكنه و بيشتر پرو بازي در مياره!

وايسا بببينم چي گفتي ؟ هموني كه شنيدي.

ملايم تر ؟  اره!

ترو خدا ديگه انقدر ملايم تر نباش مي ترسم يه موقع كار دست خودم و خودت بدي!

رها امروز زبونت ديگه بيش از اندازه دراز شده  ,بزار از مهموني برگرديم حالتو جا ميارم!

وايييييييييي نه من ترسيدم ! و بعد زدم زير خنده!

هه …. هه …. هه ……. تا من از حموم ميام زود حاضر شو . لفتش نديا!

پشت سرش رفتمو بعد از خارج شدنش از اتاق در و پشت سرش بستم!

يه تونيك توسي رنگ كه خود شاهين برام گرفته بود و كاملا با رنگ چشام ست بود با يه شلوار مشكي پوشيدم و موهامو هم چون خيس بود و تا خشك بشه وقت مي برد سريع با موس فر كردم . تيپم مثل هميشه عالي بود ولي موهام خوب فر نشده بود و فقط حالت گرفته بود . تصميم گرفتم با كيليپس جمعش كنم تا يه مدلي هم داده باشم .

كارم كه تموم شد مشغول ارايش بودم كه شاهين از حموم اومد بيرون . دم دراتاق وايساده بود و با لبخند رضايت مندي داشت منو نگاه مي كرد ! از تو اينه نگاهش كردم و گفتم : چيه ادم نديدي ؟ چرا زياد ديدم ولي خوشگلشو نديدم ! به زور جلو خندمو گرفتم!

من كارم تموم شد . سريع لباساتو بپوش كه ديرمون شده و بعد از اتاق اومدم بيرون!

بعد از 80 رفتم تو اتاق كه ديدم يه بلوز مردونه ي توسي , نوك مدادي با يه شلوار جين مشكي پوشيده جلو اينه مشغول درست كردن موهاشه!

مثلا مي خواي با من ست كني ؟ اره مگه بده!

شونه هامو بالا انداختم و جوابشو ندادم ! مانتو توسيم پوشيدم و شال مشكي رنگي هم سرم كردم كفشپاشنه بلندامو كه منو تقريبا تا گردن شاهين ميرسوند پوشيدم  .شاهين همون طور كه كنار در وايساده بود با لبخندي هم از سر رضايت و هم از سر افتخار نگاهم مي كرد . به طرف در رفتم و بعد با هم از اپارتمان خارج شديم!

توي ماشين اصلا حرف نزديم هيچكدوم حوصله كل كل نداشتيم ظرف ده دقيقه دم خونه قديمي اما مجلل خاتون بوديم ما كه وارد شديم همه به احترام ما پاشدن با همه سلام و احوالپرسي كرديم و روي مبل دونفره كنار هم نشستيم با چشم دنبال اشكان ميگشتم نشسته بود كنار سميرا و با پوست پرتغالاي توي ظرفش بازي ميكرد چقدر هم كه لاغر شده بود سايه از دور دست تكون داد و برام بوسه اي رو هوا فرستاد لبخند زدم و جوابشو با يه چشمك دادم همه از ترس خاتون ساكت بودن بلاخره خاتون صداش در اومد :خب شاهين حان مادر از زنت راضي هستي شاهين لبخند رسمي زد و عين بچه هاي مودب گفت:بله مادر جون خاتون پك عميقي به قليونش زد و گفت:اهان ببينم مادر اذيتت كه نميكنه

شاهين بادي به غب غب انداخت و با غرور گفت:نه خاتون كي جرات ميكنه نوه شما رو اذيت كنه دلم ميخواست برم برم انقدر گلوشو فشار بدم كه مثل قليونش غل غل كنه :اه لعنتي چرا نميميره اين  خاتون مثل كه ول كن من نبود ادامه داد:اگه اذيتت ميكنه بگو برم برات دختر اقا محسنو بگيرم

همه يواشكي لبشون به خنده باز شد الا اشكان كه سرشو از بشقابش بلند نميكرد منتظر شاهين بودم ببينم جواب خاتونو چي ميده :نه مادر دختر خوبيه

سرمو نزديك گوشش بردم و با لبخند بهش گفتم :شانس اوردي اونم در جواب نگاهم كرد و لبخند زد:ميوه ميخوري

مهموني خيلي خشك بود ميخواستم برم پيش سايه بشينم اما سياوش نشسته بود پيش سايه براي همين رفتم پيش بهزاد كه جا خالي بود و كنارش نشستم اما هنوز دو دقيقه از كنار كشيدن من نگذشته بود كه سميرا به سرعت برق از پيش اشكان بلند شد و رفت سر جاي من نشست اعصابم بهم ريختولي با اين حال ارامشم رو حفظ كردم و گفتم :بهزاد سايه راجع به فردا شب بهت گفت؟

سيب پوست كنده اي بدستم دادو گفت:اينو بخور …اره ولي رها ميدوني من و بابا اينا داريم پس فردا ميريم منم بايد دنبال كارام باشم براي همين من فردا شب نميتونم بيام اما تو شماره خاله رو بده من پس فردا ميرم ميبينمش ميام :باشه …ولي حتما ببينش ارزو به دله …فقط فردا صبح زنگ بزن شوهرشم هست ميدونيكه زياد از ما خوشش نمياد   :باشه

داشتم به تكه سيب گاز ميزدم كه چشمم به شاهين و سميرا خورد دهنم باز موند هر و كرشون گوش فلكو كر كرده بود سميرا دستشو گذاشته بود رو شونه شاهين و در گوشش حرف ميزد و ميخنديد ن:اه اينجوريه اقا شاهين باشه باشه ….حالا چند روز پيش از سميرا متنفر بودااا

بخاطر اينكه لجشو در بيارم رفتم و جاي خالي سميرا نشستم پيش اشكان الهي بميرم اشكان پوست و استخون شده بود خياري پوست كندم و نمك زدم و جلوي صورتش گرفتم با ديدن خيار جلوي صورتش سرشو بلند كردو تو چشمام زل زد تو چشماش غم موج ميزد نگاه مهربوني بهش كردم و گفتم:دستم خسته شد نميگيريش سرشو پايين انداخت و اروم با كنايه گفت:شوهرت ناراحت نشه…

و خيارو از دستم گرفت:براي چي ناراحت شه تو برادرشي …برادر شوهرمني مثل برادرم ..چرا تو عروسي ما نيومدي گاز كوچكي به خيار زد و گفت :ميخواستم شما راحت به عشقتون برسيد و من مانع نباشم  دلم براش سوخت ميدونستم ازم متنفره

:راستي اشكان من يه دوست دارم عكستو ديده خيلي خوشش اومده ميخواي با هم اشناتون كنم ؟ لبخندي زد و گفت:بدم نمياد ديگه منم بايد از اين تنهايي خلاص شم

:پس يادم بنداز باهاش صحبت كنم…خيلي دختر…

داشتم از محسنات سيما براش ميگفتم كه سياوش اومد روبرومون و گفت:شووهرت كارت داره  رو كردم به اشكان و معذرت خواهي كردم :كجاس؟

:سياوش سر تاسفي تكان داد و گفت :توي باغه فقط داره عين گاوميشا كه رم كردن همه زمينو با پاششخم ميزنه

:وا يعني چي به سمت اشپزخونه رفت و گفت :يعني وضعيت قرمزه

همه رفته بودن تو اشپزخونه و داشتن وسايل شامو اماده ميكردن منم مجبورشدم و رفتم تو باغ توي تاريكي وايسا ده بود و پاشو رو علفا ميكشيد ياد تشبيه سياوش انداختم و اروم خنديدم منو كه ديد بهم زل زد و اومد جلو و روبروم وايساد  :به به رها خانوم خوش گذشت؟

:اره خيلي ….به تو چطور ؟

چنان عربده اي زد كه مطمنم همه شنيدن :خفه شو سر به سرم نذار دارم جدي حرف ميزنم دستمو جلو دهنش گرفتم و گفتم:چته ابرو بري ميكني؟زشته الان همه ميريزن بيرون  دستامو با شدت پس زد و اروم تر گفت :به درك …بيان ببينن من چه زني دارم

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن