خانه / آخرین مطالب / رمان پسران شاه دختران گدا پارت اول

رمان پسران شاه دختران گدا پارت اول

رمان پسران شاه دختران گدا

جهت مشاهده به ترتیب رمان پسران شاه دختران گدا از اینجا کلیک کنید

تو صفحۀ خاموش گوشى به خودم نگاه کردم. رنگم پریده بود!؛ شاید هم نه، اینجا بیش از اندازه تاریک بود. نمى دانستم، فقط مثل بید به خودم مى لرزیدم و افکار گنگ و اصم ذهنم رو کنکاش مى کرد. دست به جیب مانتو سرمه اى گشادم بردم، رژ قرمز براق را بیرون کشیدم و از چپ به راست برروى لبم پـر رنگش کردم. بهتر شد…

حالا مطمئن شدم که ترسیده ام و رنگمم شده مثل گچ دیوار.  چون همیشه وقت هایى که ترسو و ضعیف مى شدم از این رژ استفاده مى کردم تا حسم رو پشت رنگ جیغ، و ابهت و قوسى که به چهره ام مى داد، مخفى کنم. بارى دیگر نگاه کردم…نیازى به رژگونه نداشتم، چون بدجورى خون به چهره ام دویده بود و گونه هام بى تابانه در حرارت بدنم مى سوختن…

آدمسم رو داخل دهانم چرخوندم و آب دهانم رو تند تند قورت دادم. مى ترسیدم، بار اوّلّ بود که مى خواستم این کار رو انجام بدم. گروگانگیرى!…من کجا و این حرف ها کجا…من که تو کل عمرم فقط بلد بودم النگو بچه و کیف پیرزن بدزدم، به گروگانگیرى نمى خوردم…انگار از پنجم ابتدایى بلندم کرده بودند و توقع داشتند که کنکور امتحان بدم…

انگشاى دست راستم که روى فرمون ماشین ماسیده بود و مدام با آن لاكهاى پر ورزق برزقش روى فرمون ضرب مى گرفت، با فشـار دست یاسمین به سکوت رسید.

آهنگ غربى تندى در ماشین پخش بود، باصداى زیاد، همین بیشتر حالم رو بد مى کرد…

_یاسمین_تو خوبى؟

نگاهش کردم. روى صندلى کناریم نشسته بود…اونم مثل من بود…هردو مثل خر تو گل مونده بودیم…خوب بودم؟ نمى دونستم یعنى مدام جوارح بدنم مور مور مى شد و تمام رگ هام انگار در حد انفجار کشیده مى شدند…سر تکون دادم

_نمى دونم

_یاسمین_نترس یلدا..تموم میشه، فقط قراره خواهر طرف رو گروگان بگیریم و در قبال آزادیش ازش پول بگیریم. این آدما خیلى پولدارند. یه نگاه به

ویلاشون بکن، لامصب ده تاى خونۀ فرى فرفره ایناس؛ دیگه چند میلیون که واسه شون چیزى نیست…بعدم این تنها راه واسه خلاص کردن خودمون از دست اون منوچهر دیوونه است…

_همۀ اینا تقصیر منه بچه ها، اگه من خبر مرگم زیر کتک هاى اون فریدون نَشَه دووم مى اوردم و دسته چک سفید با امضامو بهش نمى دادم حالا واسه دادن طلبمون تو این منجلاب نبودیم!…

فریال که تا این مدت سکوت اختیار کرده بود و عقب ماشین تو خودش جمع شده بود، بالاخره زبون باز کرد و گفت:

_فریال_ آى آى، آخه چطور میشه فریدون کل 10 میلیون رو بره مواد بخره! ،چرا انقد مى کشه نمى میره؟!

_اینم از شانس منه با این داداش حیف نون سگ جونى که دارم. بى شرف رفته دوبرابر مبلغى که تو حساب من بوده از منوچهر و دارو دسته اش مواد گرفته و خبر مرگش کشیده و نشه افتاده گوشه جوب، حالا منم واسه دادن بدهى هاى اون ننه سگ باث، آدم بدزدم! چون حساب واسه منه و اگه منوچ دیوونه بره شکایت کنه من مى افتم زندون. من تازه 20 سالمه، دوست ندارم مثل اون بابا و عموى خدابیامرزم، تو جوانى گوشه زندون جون بدم.

_فریال_کاش قبول مى کردى زن منوچهر مى شدى یلدا، اینطورى انقدرم واسه آدم دزدى عذاب نداشتیم.

_خبرمرگش مى گه یا زنم شو تا بدهیت رو بندازم پشت مهریه ات…یا بیا از این خونه دزدى کن، مى گفت صاب خونه خارج از کشوره و فقط پسراش با یه دخترش ایرانن، منوچ مى گفت اگه خواهره رو بدزدیم اون داداشاش واسه این که انگ بى غیرتى و حیف نونى بهشون نزنن مثل خر بهمون واسه آزادیش پول میدن تا بابائه نفمه چقدر مفت خوردند…

یاسمین که انگار گلوش خشک شده بود، آب دهنش رو جمع کرد و با صدا قورت داد…هر سه تامون داشتیم تو برزخى که خودمون درست کرده بودیم عذاب مى کشیدیم و عدسى چشمامون تنگ شده بود و بد جورى مى سوخت.  فریال از بین دوتا صندلى ماشین دلاشد جلو و رادیو رو روشن کرد…بالاخره اون اهنگ لعنتى که مثل تیغ روى مخم بود خفه شد…نفس صدا دارى کشیدم…موقع اذان مغرب و اعشا بود. اینبار صداى اﷲ اکبر و محمّدّ رسول اﷲ هاى بلند و رساى قارى، تو کل ماشین طنین افکند و پیچید. اما این صدا اضطرابم رو بیشتر مى کرد، مثل نمک روى زخمم پخش مى شد و گریبانم رو مى برید. نفس کم آورده بودم…وقتى صداى اذان تو گوشم زنگ مى خورد و آرام آرام به سمت مغزم مى خزید و همانجا اکو مى گشت، من رو بابت گناهى که قصد داشتم مرتکب شوم مجازات مى کرد و دلم مى خواست از همه چیز شانه خالى کنم…اما حیف که واسه برگشت دیر بود!

براى لحظه اى، همچون جسدى یخ زده که ناگاه روح در آن دمیده بود، تکان شدیدى خوردم و با عرق هاى سردى که بر سر و رویم سور مى خوردند، از جا جهیدم. طاقت نداشتم…زدم بعدى. . .

کانال بعدى تبلیع همراه اول بود، با عصابى مالامال این یکى رم رد کرد؛ اینبار تبلیغ ربع گوجه بود و یه خانم جوان با اون صداى کـش دار و لوسـش مى گفت: حمـــیــــد؟…

رادیو رو خاموش کردم که صداى فریال بلند شد.

_مثل این که اومدند…

من و یاسمین هردو مبهوت به فریال زل زدیم، در تاریکى ماشین و خیابان چشمانش برق مى زد و حدقه اش مى لرزید.هراسان رد نگاهش را دنبال کردیم و در آخر بر روى در ریلى خانه  که با صداى گوشخراشش آروم آروم باز مى شد، و نهایت یک ماشین مشکى مدل بالا رو به رو شدیم. نور چراغ هاى ماشین پخش شده بود و اجازه برانداز داخل ماشین رو بهمون نمى داد؛ اما وقتى از پارکینگ پیچید بیرون و راه افتاد تونستیم ببینیم…یه پسر و یه دختر تو ماشین بودند…خودشه…استارتى به پراید غرازة فرى فرفره زدم و راه افتادم دنبال ماشین مذکور.

_یاسمین_آروم آروم برو نفهمه دنبالشى، به محض اینکه پیچید تو یه کوچه خلوت برو جلوش وایسا…

بعدم هـر سه تامون کلاه هاى دریچه دار مشکى مون رو برداشتیم و جاى روسرى سرمون کردیم. نباید مى دیدند دختریم تا بترسند و مقاومت نکنند. از میان سیاهى کلاه، فقط دو چشم و دهانمان بیرون بود .یاسمین و فریال مانتوهاشون رو دراوردند و سریع  پیراهن مردانه جاش پوشیدند و اسلحه هاى تقلبى شون رو آماده کردند. نمى دونم سایز پیراهن ها ایکس لارژ بود یا شایدهم دو ایکس لارژ! اما هرچه بود مانع خودنمایى کردن هیکل دخترانه شان مى شد!؛ من هم که مدام دنبال ماشین طرف بودم. همین که پیچید تو یه کوچه تاریک و خلوت ازش سبقت گرفتم و پیچیدم جلوش. ترمز کرد…اما دیر شده بود و محکم خورد به ماشین ما، صدایى به تیزى تیغ، سوهان و چاقو که روى شیشه مى کشیدند بر خیابان ساکت زمستانى، حاکم شد.

جوان بلند قامتى با هیکل ورزیده از ماشین بیرون پرید و با توپى پـر فریاد زد:

هوووو چه خبرته دیوونه احمق…

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *