آخرین مطالبپسران شاه دختران گدا

رمان پسران شاه دختران گدا پارت سوم

رمان پسران شاه دختران گدا

جهت مشاهده به ترتیب رمان پسران شاه دختران گدا از اینجا کلیک کنید

تا پارك ساعى دیگه هیچ حرفى بینمون رد و بدل نکردم که بخواد بازهم مضحکم کنه. رو به در اصلى پارك ایستاد. پارك در این فصل سال و این ساعت شب تقریباتقریباً خالى خالـى بود و جز جیرجیر جیرجیرك ها چیزى به گوش نمى خورد. اسلحه ام رو گرفتم روى سر سیاوش و خودم دروبرم رو سرك کشیدم. چشمم افتاد به ماشین فریال و یاسمین که کنار ماشین نوچه هاى منوچهر پارك شده بود. دهن دختره رو با روسرى سفت بسته بودند و چشماشم پوشونده بودند، دادنش دست یکى از هرکول هاى منوچهر و دوتایى دویدن سمت ما. یکیشون رفت جلو و یکى دیگه ام اومد عقب کنار من نشست .

همین که ماشین نوچه هاى منوچهر راه افتاد با اسلحه سر سیاوش رو هل دادم پایین.

_حالا برو خونتون. امیدوارم که وسیله پذیرایى داشته باشى، چون مهمون دارى!!!

_ساقى رو کجا بردند.

_بردند یه ذره فلفل تو دهنش بریزند که یادبگیره جیغ جیغو نباشه  رنگش پرید و دهنش بین باز و بسته قفل کرد. هاج و واج نگاهم کرد…

خندیدم

_نگران نباش فعلافعلاً جاش خوبه، یعنى اگه تو آقاى مؤدبى باشى و پولارو سریع رد کنى بیاد…حالا راه بیفت بریم

آخیش خیالم راحت شد؛ پس دختره واسه اش مهم بود

حضور یاسمین و فریال تو ماشین جرأتم رو بیشتر کرده بود و با خیالى آسوده مى تونستم راجب هرچیزى به سیاوش صحبت کنم. این که نامزدش دست آدم هاى خطرناکیه…این که اگه تا فردا پول رو آماده نکنه ممکنه منوچهر جسد دختره رو واسه اش بفرسته…و حتى اینبار با جرأت بیشترى اسلحه روش مى کشیدم و مثل سابق دستم نمى لرزید .

گوشیش زنگ خورد، قبل از این که دست به جیب کتش ببره و بخواد گوشى رو جواب بده، من زودتر دست کردم و گوشیش رو قاپیدم.

_آى آى جیزه!…فعلافعلاً یه چند ساعتى رو باید ترك مجازى کنى آقاى قهوه اى!

_قهوه اى؟!

_سفید…صورتى…چى بودى؟!

_سیاوش

_حالا هرچى. فعلافعلاً گوشیت پیش من امانت…

یه نگاه به گوشیش انداختم…نمى دونستم چیه ولى مطمئن بودم خیلى گرونه! .

یادمه یه بار این گوشى رو دست فریدون دیده بودم که دم بانک از یه پسرى دزدیده بوده…مى گفت اسمش آیفن هستش و خیلى ام گرون قیمت و محبوبه…من اون روز خیلى تعجب کردم چون همیشه فکر مى کردم آیفن از ایناست که باهاش درو باز مى کنن. ولى حالا دیدم یه تیکه آهن با یه سیب دهنى پشتش، یه همچین اسمى رو داره.

حوصله م داشت سر مى رفت، این پسره ام  انگار از لجش و به امید نجات آروم آروم رانندگى مى کرد تا دیرتر به خونه برسیم. نمى تونستم با یاسمین و فریالم صحبت کنم چون مى ترسیدم سوتى بدم و لو بریم، واسه همین دلا شدم که ضبط رو بزنم….یـا خدا این ضبط ماشینه یا اتاق کنترل سفینه! پر از دکمه و صفحه بود…یه دکمه رو فشار دادم ولى هیچى پخش نشد.

_سیاوش_بلد نیستى دست نزن

_به توچه، تو راهتو برو تصادف مى کنى، آتارى نیست که سوختى برى از اول ،میمیریم.

یه دکه دیگه رو فشـار دادم، اینبار آهنگ معین پخش شد  _ایــــشش آهنگاتم مثل خودتن

از عقب به صورتش نگاه انداختم، خیره شده بود به دستم که روى ضبط ماشین ماسیده بود و انگار که جز دست من، تمام محیط اطراف رو از پشت مه و دود غلیظى مى دید، بدون این که پلک بزند خیره خیره به دستم نگاه مى کرد…خجالت کشیدم و سریع دستم رو جمع کردم…کورشى الهى  _حواست کجاس؟ تخته سیاه اونوره

_سیاوش_چقدر دستت ضریف و سفیده…از کى تاحالا پسرا لاك مى زنن؟!

آى آى اصلااصلاً یاد دستم نبودم، اى دل غافل رسوا شدیم…داشت جیشم در مى رفت!…به فریال و یاسمین نگاه کردم که هردو با  این که دستکش دستشون بود، ولى بازم ترسیده بودند و هول هول دستاشون رو جمع مى کردند و به مِنِ مِنِ افتاده بودند. نفس عمیقى بیرون دادم و بلند و محکم گفتم:

_کم خونى دارم واسه همین یکم سفیدم. بعدشم لاك نیست و حناست، ما رسم دارید حنا ببنیدیم!

_به ناخن حنا مى بندید؟

_خیلى سؤال داریا…راهتو برو انقدرم حرف نزن آقا سیاهه.

_اسم تو چیه؟!

_چــى!

_چى؟ از کى تا حالاچى اسم شده؟! نکنه اسم ندارى

پسره ى پرو انگار داشت مچ مى گرفت، براى لحظه اى حس کردم جاهامون عوض شده و من زیرفشار سلاح او به تقلا افتاده ام. نباید این اجازه رو بهش مى دادم…براى یافتن جمله مناسبى کمى مکث کردم؛ اما لب هایم به هیچ عنوان یـارى ام نمى کرد.

_اسمم مرتضى است. توام بهتره دیگه حرف نزنى چون من ناراحتى اعصاب دارم، سرمم که درد مى گیره دستام مى لرزه!

با طعن و لعن تفنگم رو توى پهلوش فرو بردم که از دندون ساییدن هایش فهمیدم دردش گرفته و دم لاله ى گوشش ادامه دادم:

_مى دونى وقتى ام که دستم بلرزه و ماشه رو فشار بدم چى میشه؟!

یاسمین و فریال ریز ریز خندیدند و من هم بلند بلند زدم زیر خنده.

سیاوش با اکراه ماشینش را رو به در ویلا نگهداشت، با تردید زاید الوصفى دست برد و دکمۀ ریمت رو فشرد و در با جیغ گوشخراشش آروم آروم باز شد .

همین که فضاى داخل خونه تو دید امد دهن من و فریال و یاسمین بـاز موند .

یاسمین که کنار من نشسته بود به تمسخر خودش رو زد به غـش و تشنج و قـاه قـاه خندید! یه حیاط بزرگ که به یه باغ شباهت داشت تو دیدم اومد .

حیاطى که پر از درختان بید مجنون و چنار هاى سربه فلک کشیده بود ،بخشى از حیاط سنگ فرش بود و بخشى از چمن هاى با طراوت و یک اندازه فرش شده بودند و پـر از شمشاد و شمدونى بود. در میان چمن ها گل هاى رز و ارکیده رخ بیرون کشیده بودند که با آن گلبرگه هاى مخملى و پیچ و خم هاى فوق العاده شان در زیر نور چراغ هایى که هر چند متر یکبار به صورت دالانى حیاط را روشنا مى کردند و نور سفید و زرد از خود ساطع مى کردند ،گویى شبنم گرفته بودند.

در میان انبوه درختان یه تاب بود که با وزش بـاد تکان مى خورد و جیرجیر مى کرد. سوت بلندى کشیدم  _تنها اینجا زندگى مى کنى؟!

_نه، با دوتا دیگه از برادرام و چندتام خدمتکار

_ننه و ددى ندارى؟!

برگشت و چپ چپ نگاهم کرد که زهره ام ریخت و تند تند قوس عوض کردم .

با نفرت گفت:

_پدر و مادرم انگلیس هستند.

_شماها چرا نرفتید؟

_خیلى سؤال داریا…!

از جواب دندان شکنى که شنیده بودم بدجورى حرصم گرفت و احساس کردم تا پشت گوشامم قرمز و داغ شده اند. دیگه کاردهم مى خوردم خونم در نمى اومد. خواستم جوابش رو بدم که توجه ام به صداى لِفِ لِفِ کفش هاى مردى که با عجله از دور بهمون نزدیک مى شد جلب شد، تند تنـد خودم رو پشت صندلى پنهان کردم و گفتم:

_این دیگه کیه؟!

_سرایدار ویلا

_از ماشین پیداشو و ردش کن بره

_چـــــرا؟!

_چرا و مرض، اگه اون ما سه تارو با این لباسها و روکش سیاه ببینه مطمئنن فکرنمى کنه بازى دزد و پلیسه و مى فهمه جریان چیه، ماهم دوست داریم

این موضوع بى سرو صدا باشه. پس اگه مى خواى همین حالا زنگ نزنم به منوچ دیوونه و ازش نخوام زبون اون ساقى زبون دراز رو ببره، برو ردش کنه بره.!

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن