آخرین مطالبپسران شاه دختران گدا

رمان پسران شاه دختران گدا پارت پنجم

Rate this post

رمان پسران شاه دختران گدا

جهت مشاهده به ترتیب رمان پسران شاه دختران گدا از اینجا کلیک کنید

کمى ته ریش داشت که چال گونه هایش رو

بیشتر تو دید مى آورد و زینت خاصى بهشون مى داد؛ وقتایى که تو ماشین از روى عصبانیت مى خندید متوجه چال گونه اش شدم، خیلى خوشم اومد ،دوست داشتم انگشتمو بکنم تو چال گونه اش!

آرش تیپ سنگین و مرتبى داشت و موهایش که چونان زنان بلند و لخت بود را ژل زده به عقب شانه کرده و با یه تل مشکى که در سیاهى پرکلاغى موهایش مخفى شده بود سفت بسته بود. اینم ته ریش داشت که به چشماى عسلیش تلالو خاصى مى داد. اما واسه این یکى از چال گونه خبرى نبود و

تراشیدگى ها و فرم صورتش از صورت سیاوش کمى کشیده تر بود. چیزى که بیشتر از همه در چهره اش خودنمایى مى کرد دندون هاى یک دست و مرتبش بود که من رو یاد تبلیغ هاى خمیردندون مى انداخت و سفیدى اش هم واسه ى من غیرقابل باور بود…البته ناگفته نماند این یکى از سیاوش هم جدى و با جذبه تر بود.

کیارش دقیقادقیقاً تضاد دوتاى دیگه بود. ظاهر اسپرتى داشت و از پیرهن هاى اطو زده و رسمى و مرتب خبرى نبود، البته قیمت گرمکن آدیداس مشکى که تنش بود هم دسته کمى از پول دو دست کت شلوار مجلسى نبود! صورتش گرد بود و موهایش رو تاف زده بالا داده بود، جورى که اگه از نیم رخ بهش نگاه مى کردى انگار یه جوجه تیغى رو کله اش چسبیده بود!..پوست برنزه اى داشت که من رو یـاد نسکافه مى نداخت و وقتى در کنار آرش مى ایستاد کاملاکاملاً تضاد مى شدند هم از رنگ پوست و هم طرز نگاه و حرف زدنشون. چون از بذله گویى کیارش مشخص بود که این یکى یکم شوخ و خاکى رفتارمى کرد.

سه تا داداش گنده و هیکلى که هرکدوم یه ویژگى و شخصیتى داشتند.

_آرش_حالا حرف حسابشون چیه؟

_یاسمین_اى جون جذبه…پس بین این سه داداش یکیشون حرف حساب سرش میشه.

_آرش_چى مى خواید؟

_یاسمین_گفتیم که 100 تومن…

آرش با غیض دندان هایش را برهم سایید و قبل از این که سخنى بگوید ،کیارش پرسید:

_ساقى کجاست سیاه؟!

_سیاوش_همین سه تا بچه بردنش و واسه آزادیش این پولو مى خوان

_فریال_بیاید معامله کنیم آقایون…

_کیارش_قبول، معامله مون این باشه که شما سه تا اون ساقى نچسب رو نگهدارید و دیگه برش نگردونید ماهم علاوه بر اون 100 تومنى که مى خواید هر ماه یه پولى مى ریزیم به حسابتون و خرجى دختره رم مى دیدیم! فقط دیگه اینطرفها نبینمش!

من و فریال و یاسمین بلند بلند خندیدیم…حالا نخند کى بخند…سیاوش که دیگه آمپر چسبونده بود همچون شیرى زخمى به میدان پرید و نعره کنان فریـاد زد:

_کیــــــــا؟…

کیارش بى چاره از ترسش خفه شد و از بحث شانه خالى کرد…الهى بمیرم اینم از این هیولا مى ترسید!…سیاوش برگشت و به من نگاه کرد…چند قدم بهم نزدیک شد…فاصله اش باهام خیلى کم شده بود…روى نوك انگشتاى پام وایسادم تا هم قدش بشم…باید مى ترسیدم؟!…نمى دونستم…ولى انگار ترسیده بودم…با این حال به هر نحوى که بود ترسم رو مهار کردم و همانطور بهش زل زدم و جلوش سینه سپر کردم…سیاوش مغرور…جورى راه مى رفت و رفتار مى کرد که انگار دوست داشت خاص و عام در مقابلش سر تظیم فرو ببرند و همه برده اش باشند…چقدر دلم مى خواست یه حال اساسى ازش بگیرم.

_سیاوش_ما الآن این مبلغ پول رو نداریم…

_این مشکل خودتونه

_سیاوش_باید تا آخر هفته به من وقت بدى…قول مى دم پول رو جور کنم…خیلى بد موقعه پیداتون شد چون من امروز صبح هرچى پول تو حسابام بود رو سرمایه گذارى کردم واسه پروژة کارى شرکتم و این مبلغ رو ندارم.

با جدیت از کنارش گذشتم و در حالى که سعى داشتم ژست معلم هایى رو بگیرم که مى خواهند دانش آموز تنبلى رو تنبه کنند، دور سیاوش چرخى زدم و با ولع نگاهش کردم، سپس با خنده مست آلود گفتم:

_مسطراح این خونه اى که دارید بیشتر از 100 میلیون خرجش شده، اونوقت توقع دارى باور کنم پول ندارى؟!

_سیاوش_این خونه واسه ى ما نیست…واسه ى پدرمه…خونه و ماشین همه اش واسه اونه…ماهم حق فروشش رو نداریم.

با عصبانیت جیغ کشیدم:

_یعنى چى؟…اینطورى که نمیشه… یاسمین و فریال داشتند واسه م مدامشکلک درمى آوردند! با کمى تأمل متوجه شدم تن بلند صدام داشت لوم مى داد که دخترم! صدام جیغ جیغو شده بود…

_سیاوش_قول مى دم تا آخر هفته پول رو جور کنم و بهتون بدم.

_پس ماهم تا وقتى پول جور نشده از این خونه پامون رو بیرون نمى ذاریم .

شما سه تاهم حق ندارید جایى برید و با کسى تماس بگیرید.

_سیاوش_مگه اسیرگرفتید؟!

_فعلافعلاً که اینطوره

_سیاوش_ نمیشه شما اینجا باشید

_چشم مى ریم، امر دیگه اى ندارید حضرت آقا؟

_سیاوش_جدى مى گم…نباید اینجا باشید…پدر و مادر من فردا از انگلیس میان ایران…اگه شما رو ببینن و متوجه جریان بشن که به قول خودت کار خودتون سخت تر و شلوغ تر میشه، پس بهتره که برید و مطمئن باشید تا آخر هفته پول رو مى ریزم.!

دیگه داشتم خفه مى شدم…انگار افتاده بودم تو یه استخر آب یخ که لحظه به لحظه بیشتر تو عمقش فرو مى رفتم و گریبانم بریده بود. تمام جوارح بدنم داشتند تا حد مرگ کشیده مى شدند…

_یه زنگ به ددى بزن بگو پرواز رو کنسل کنه تا آخر هفته…

سیاوش بى درنگ خندید.

_سیاوش_دیر شده…اونا تو راهن آقا پسر

_چى باعث شد شما حس انسان دوستانه ات گل کنه و بخواى این لطف رو در حق ما بکنى و نذارى بابا ننه ات با ما روبه رو بشن و این که حتى نذارى متوجه دزدى ما سه تا بشن؟! حتماحتماً مى خواى یه کلکى سوارکنى دیگه…

_یاسمین_ما بچه هاى ساده هستیم…ولى خـر نیستیم.

_آرش_ددِ اگه خر نبودید که همچین کارى نمى کردید و سه تا پسربچه دست به این بازى نمى زدید.

_یاسمین_چند کلومم از مادر عروس خانم شنیدیم.

_سیاوش_کافیه، دلیل من از این که خواستم به شما کمک کنم تا از دید پدر و مادرم پنهون بمونید یه جورایى واسه منافع شخصى خودمه…اگه بابا بفهمه ما سه تا انقدر پخمه بودیم که گذاشتیم سه تا بچه که از قد و قامتشون

معلومه تازه سیبیل پشت لبشون سبز شده، اومدن و ساقى رو دزدیدن، یعنى بلند فریاد زدیم با این سن هنوزم بى عرضه ایم!…پس حس انسان دوستانه نیست، اینم یه جور معامله است. پدرم قراره پس از ازدواج من 30 درصد از سهام شرکتش رو به نام ماسه تا بزنه، اگه یه درصدم فکرکنه هنوز بچه ایم و طاقت مسئولیت نداریم، یعنى حکم بدبختى ما و آس و پاسى

_شرمنده ولى ما اصلااصلاً اهل معامله نیستم!

_فریال_اومدیم و بعد از رفتن ما زنگ زدید به پلیس 110 و حاجى حاجى

مکه!..نخیر، ما مى مونیم…هر خرى ام مى خواد بیاد، بیاد…پولو که گرفتیم مى ریم…میگن مهمون حبیب خداستاااا…اینم شد یه توفیق اجبارى!

سیاوش با عصبانیت دست هایش را مشت کرد و ناخن هایش را در پوست نازك کف دستش فرو برد. درد در تمام نقاط بدنش پخش شد و از برجستگى رگ هاى دستانش مى شد متوجه شدت فشارى که به خودش وارد مى کرد شد.

_نترکى…

بالاخره زبون باز کرد و گفت:

_پس یه کار دیگه مى کنیم، شما برید ساقى رو بیارید که بابا و مامان ببیننش…آخه دلیل اصلى اومدنشون به ایران این بود که عروسشون رو ببینند…من و ساقى فقط یه هفته است نامزد شدیم و هنوز  پدر و مادر

نتونستند ملاقاتش کنند…فقط چند بار تلفنى حرف زدند و حالا مى خوان بیان ببیننش…اگه ساقى رو بیارید هیچکس شک نمى کنه و خودتونم مى تونید به عنوان فامیل هاى ساقى، مثلا پسر عمو هاش کنارش بمونید…ماهم وقتى پول آماده شد بهتون مى دیدم و خلاص!!!.

_اى جون چه فکرى…گوشت رو بدیم دست گربه، آژیرخانم تنها چـکى است دست طلب کارهایى مثل ما که شماها نمى تونید پاسش نکنید؟!!! چون جسدش رو برگشت مى زنیم.

_سیاوش_پس چه غلطى بکنى؟…پول من که فعلافعلاً آماده نیست…پدر و مادرمم دارن میان زن من رو ببینن که به لطف شما دزدیده شده…شمام که موى دماغ شدید و مى خواید تا آخر هفته که پول حاضر میشه اینجا مارو مراقب باشید!…با این تفاسیر توقع نقشه اى بهتر از این دارید؟

بهش نزدیک شدم…فکش منقبض شده بود و مى لرزید…فکرکنم بیش از اندازه عصبى اش کرده بودم…بوى عطرش یکم گیج کننده بود و به من سرگیجه مى داد…اونم مثل من ترسیده بود…نگران بود…مضطرب بود و نمى دانست اصلااصلاً باید چیکار مى کرد…هردو در حالى که در فکر هاى ژرف مختلف فرو رفتهبودیم، در حدقۀ چشمان هم زل زدیم و فکر مى کردیم که چه کارى درست تر است تا نه سیخ بسوزه و نه کباب

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن