خانه / آخرین مطالب / پارت اول تا اخر رمان تسلیم سرنوشتم

پارت اول تا اخر رمان تسلیم سرنوشتم

این رمان توسط وبلاگ www.donyayroman.rozblog.com ساخته شده است

پارت اول تا اخر رمان تسلیم سرنوشتم

نویسنده:عاطفه لطفی

خلاصه:

همه چیز ازهمانجا اغاز شد از لحظه ی تولد نیایش
تولد دختری مغرور و مملو از احساس های ناب
دختری که به پاکی گلبرگ های گل های سرخ است
وارد نظام و نیروی انتظامی میشود
وبه دلیل اینکه بهترین نیروی زن است به ماموریت های بسیاری میرود
اما اخرین ماموریتش زندگی اش را به چالش می انگیزد و نیرنگ های فروان او را تسلیم سرنوشت می سازد
باعث میشود که نیایش دراین دنیای پراز گرگ
طعمه ای چرب و نرم برای حیوان صفتان شود واز همانجا بود که او تصمیم می گیرد همرنگ جماعت شود
گرگ …..بی احساس …..سنگدل
این ماموریت نیایش را
عاشق می کند
قاتل می کند
سنگ و سخت می کند
و کاری می کند که نیایش سرسخت و مغرور بگوید : تسلیم سرنوشتم .

تسلیم سرنوشتم و سنگ سخت محکم

قسمتی از رمان:

چادرم و روسرم مرتب می کنم و بازدن چندتقھ کوتاه بھ در وارد میشم نگاھی بھ سردار می کنم کھ با صورت پراز صلابتش بھم خیره شده و منتظر بدون من برای چی بھ اینجا اومدم .

روبھ سردار با اعتماد بھ نفس می گم : قربان میشھ بھم مرخصی بدید ؟؟؟ _ برای چی ؟؟؟

_ یھ خورده می خواستم استراحت کنم خیلی خستم

_ اتفاقا کار بسیار خوبی می کنی برو یھ چھار پنج روز استراحت کن کھ ماموریت داری

_ اما قربان من تازه ھفتھ پیش ماموریت بودم

_ نمیشھ باید بری تو بھترین نیروی زن ما ھستی و مھارتت از ھمھ بیشتر پس تو باید بری

مجبوری احترامی می زارم و راه می افتم .

سوار زانتیای دودی رنگم میشم و دستی بھ مغنعھ ام می کشم و ازتو اینھ جلو درستش می کنم و بھ سمت خونھ بھ راه می افتم من عاشق شغلم بودم وھمین برام بس بود تا بھ خستگی ھای ماموریت قبلی ام اھمیتی ندم با صدای الارم گوشیم کھ اھنگ جای تو (مھدی احمدوند) بود بھ خودم میام و گوشیمو جواب میدم

مامان بود

_ جانم مامان؟؟؟

_ سلام مامان جان مرخصی گرفتی مادر؟؟؟

_ اره مامان توراھم دارم میام باھم حرف میزنیم

_ باشھ مادر مواظب باش

_ چشم خداحافظ

_ خداحافظ عزیزم

ھمینکھ گوشی و قطع می کنم صدای بدی میاد و بعدش ھم می بینم کھ تصادف کردم اونم باچی ؟؟؟ بایھ پورشھ

عینکم و برمیدارم و بااعتماد بھ نفس پیاده میشم کھ می بینم یھ پسر جوون از تو ماشین پیاده شد و باخشم بھ سمت من میاد

اخمامو کشیدم توھم و گفتم : ببخشید باعرض معذرت زنگ بزنید افسر بیاد

_ ھھ ھھ ھھ و بعد پوزخندی می زنھ کھ حرصم و درمیاره

_ ببخشید من حرف خنده داری زدم ؟؟؟

_ خیر ولی بنده خودم یکی از افراد نیروی انتظامی ھستم و نیازی بھ افسر نیست ھزینھ اش ھم میشھ یھ کوپن از بیمھ بدنھ ماشین شما و ٥٠٠ ھزار تومن دستی

اخمم غلیظ تر میشھ و اینبار من پوزخند می زنم و می گم : چھ جالب ھمکار دراومدیم ولی اشتباه گرفتی اقا ھرچی کھ باشیم باید افسربیاد

لبخند حرص دراری میزنھ و گوشی ایفونش و درمیاره وشماره یھ قبرستون و میگیره و بعد از ١٠ دقیقھ یھ افسر میاد مثل اینکھ دوستش بود

کروکی رو میکشھ و قرار شد یھ کوپن کنده بشھ بھ عنوان خسارت اقا و قضیھ فیصلھ پیدا کرد سوار ماشین عروسکم میشم (اعتماد بھ نفسم کھکشانھ عروسک …) و دوباره راه میاافتم

کفشامو ولو می کنم تو جا کفشی و از ھمونجا شروع می کنم

پارت اول

پارت دوم

پارت سوم

پارت آخر

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عشق تدریجی

رمان عشق تدریجی

پارت اول تا اخر رمان عشق تدریجی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *