خانه / آخرین مطالب / پارت اول تا اخر رمان پسران شاه دختران گدا

پارت اول تا اخر رمان پسران شاه دختران گدا

پارت اول تا اخر رمان پسران شاه دختران گدا

خلاصه:

درنده ترین حیوان (شیر) را هم رام کنى، بازهم با حس نیاز به وجود تو نفس مى کشد،

و تو در قبال نگهدارى او مسئولى، روزى که رهایش کنى،

بخاطر اعتماد به تو وابستۀ نوازش همجنس هایت مى شود،

بازیچه مى شود، عاشق نمى شود و همه با گوشه نوازش هرزه ى دستى رهایش مى کنند.

او مى میرد ،

دیگر ابهت و رمقى برایش نخواهد ماند؛

شاه و سلطان جنگلى،

گداى محبت دنیا مى شود و دق مى کند. 

خلاصه: 

نکرده چرخ روزگار، بـر هیچکس وفا  چون مى خوانیم هرساله در قصّهّ ها  که مجنون تر ز فرهاد و شیرین تر از لیلا  از بدر عشقعشقِ میان آدم و حوا  تا بوده عشق جاودان در راه  مى رسید شاهزاده اى به گدا!

از چوپانى یوسف،

به سلطنت زلیخا  به تیزى صبر ایوب و تیغۀ اهریمن ها  عشقى به شفافى دریـا،

به بلندى ابـرها  به نمناکى لبها،

به دردناکى غم هـا  به سوزناکى سرما،

به وسعت قلب ها  به روشنایى فردا، به بى قرارى دل ها  عشق هاى ممنوعه،

عشق شاهى به گدا  همیشه زشت و زیبا، همیشه روشن و سیاه  همیشه و همیشه تضاد!،

زندگى پر از پایین و بالا  و عشق و عشق و عشق… 

میان کیست؟ دو قبیلۀ از هم جدا

قسمتی از رمان:

تو صفحۀ خاموش گوشى به خودم نگاه کردم. رنگم پریده بود!؛ شاید هم نه، اینجا بیش از اندازه تاریک بود. نمى دانستم، فقط مثل بید به خودم مى لرزیدم و افکار گنگ و اصم ذهنم رو کنکاش مى کرد. دست به جیب مانتو سرمه اى گشادم بردم، رژ قرمز براق را بیرون کشیدم و از چپ به راست برروى لبم پـر رنگش کردم. بهتر شد… 

حالا مطمئن شدم که ترسیده ام و رنگمم شده مثل گچ دیوار.  چون همیشه وقت هایى که ترسو و ضعیف مى شدم از این رژ استفاده مى کردم تا حسم رو پشت رنگ جیغ، و ابهت و قوسى که به چهره ام مى داد، مخفى کنم. بارى دیگر نگاه کردم…نیازى به رژگونه نداشتم، چون بدجورى خون به چهره ام دویده بود و گونه هام بى تابانه در حرارت بدنم مى سوختن… 

آدمسم رو داخل دهانم چرخوندم و آب دهانم رو تند تند قورت دادم. مى ترسیدم، بار اوّلّ بود که مى خواستم این کار رو انجام بدم. گروگانگیرى!…من کجا و این حرف ها کجا…من که تو کل عمرم فقط بلد بودم النگو بچه و کیف پیرزن بدزدم، به گروگانگیرى نمى خوردم…انگار از پنجم ابتدایى بلندم کرده بودند و توقع داشتند که کنکور امتحان بدم… 

انگشاى دست راستم که روى فرمون ماشین ماسیده بود و مدام با آن لاكهاى پر ورزق برزقش روى فرمون ضرب مى گرفت، با فشـار دست یاسمین به سکوت رسید.

آهنگ غربى تندى در ماشین پخش بود، باصداى زیاد، همین بیشتر حالم رو بد مى کرد… 

_یاسمین_تو خوبى؟ 

نگاهش کردم. روى صندلى کناریم نشسته بود…اونم مثل من بود…هردو مثل خر تو گل مونده بودیم…خوب بودم؟ نمى دونستم یعنى مدام جوارح بدنم مور مور مى شد و تمام رگ هام انگار در حد انفجار کشیده مى شدند…سر تکون دادم 

_نمى دونم 

_یاسمین_نترس یلدا..تموم میشه، فقط قراره خواهر طرف رو گروگان بگیریم و در قبال آزادیش ازش پول بگیریم. این آدما خیلى پولدارند. یه نگاه به

ویلاشون بکن، لامصب ده تاى خونۀ فرى فرفره ایناس؛ دیگه چند میلیون که واسه شون چیزى نیست…بعدم این تنها راه واسه خلاص کردن خودمون از دست اون منوچهر دیوونه است…

پارت اول

پارت دوم

پارت سوم

پارت چهارم

پارت پنجم

پارت ششم

پارت هفتم

پارت هشتم

پارت نهم

پارت آخر

رمان پیشنهادی دیگر رمان شب سیاه جهت مشاهده رمان شب سیاه از اینجا کلیک کنید

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *