خانه / آخرین مطالب / رمان انتقام خون پارت 7

رمان انتقام خون پارت 7

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

از جام پاشدم و یراست رفتم به دسشویی تا به سرو صورتم ابی بزنم و بیام اماده بشم واسه عروسی …..

چه عروسی ای بشه امشب…..همراه با حضور پر فیض ساغر میعادی  ساعت ۰۵۳۰ شده بود و سورناهم اماده شده بود…..

هی از هال داد میزد ساغر بیا دیگه دیرمیشه ها یوقت…..

برای اخرین بار تو اینه خودمو دید زدم….

هیچی کم نداشتم….

اصلا هیچوقت فکرشو نمیکردم برای رفتن به عروسی دوست پسرم اینطوری حاضربشم….

عروسی میرفتم ولی لباس عزا به تن داشتم…..

خط چشم و سایه محو سیاه چشمامو کشیده تر نشون میداد….

شاید اگه لباسم ابی همرنگ چشمام بود زیباییم دو برابر میشد….

صندلمو پام کردم و عزم رفتن کردم…..

رسیدم به سورنا حواسش بمن نبود…

یه لحظه مکان و زمان یادم رفت….

قلبم از تپش ایستاد….

این پسری که من دارم جلو روم میبینم ممکن نیس سورنا باشه….

ریشاشو مرتب کرده بود….

شلوار کتان مشکی کت تک سرمه ای و در اخر پیرهن مشکی……

وااااای….

بازو مازوهاشو نگاه….الاناس که لباس جربخوره و بازوهاش بریزه بیرون…..

بدن هیکلیش خیلی تو کت شلوارش خودنمایی میکرد….

با سلام من سرشو اورد بالا و میخکوب چشام شد…

انگار نه انگار که تو اون خونه نه سونیا نه نیما وجود داره…

با صدای سرفه نیما به خودش اومد و سرشو انداخت پایین….

یه اخمی کرد و سوئیچ ماشین و از رو میزعسلی مبل برداشت….

بایه خدافظی به سونیا و نیما از در خونه بدون توجه بمن خارج شد…

تعجب کردم ینی مگه زشت شدم که سورنا اینجوری اخم کرد؟؟؟؟ با صدای سونیا از تو فکر در اومدم و به سمت در خروجی حرکت کردم….

سوار ماشین شدم….

راه افتاد و به سمت ادرسی که بهش داده بودم ماشینو روند….

خیلی سرسنگین باهام رفتار میکرد من دلیل اینهمه سر سنگینیشو اخم کردنشو نمیفهمیدم…ینی چی اخه….

نمیدونم چقدر گذشت که بالاخره رسیدیم…

اینسری بدون هیچ اهنگی…

سورنا از اول تا اخر ظبط ماشینو خاموش کرده بود….

تا رسیدیم به کوچه خونه باغشون…

سورنا سوتی زد و گفت ۳

_وااوو

با تعجب نگاش کردم …..

با دستش کوچرو نشونم داد….

با نگاه متعجبم کوچرو نگاه کردم….

اوووه…منم مثل سورنا یه سوتی زدم…

کوچه مملو از ماشینای مدل بالا بود….

بزور جای پارک پیدا کردیم و از ماشین پیاده شدیم….

سورنا اومد سمتم و بازوشو اورد جلو…

سوالی نگاش کردم؟؟

بعدازیه مکث صداش تو گوشم پیچید۳

_اگه میخوای عروس دامادو امشب خوب بچزونی باهم مثل دوتا زوج میریم و تو منو نامزدت یا دوس پسرت معرفی میکنی….گرفتی خانوم کوچولو؟؟؟؟ دو دیقه طول کشید تا حرفاشو هضم کردم…

ی..ینی من…به …اونا بگم که سورنا نامزدم یا دوس پسرمه…

خب اره دیگه دیونه….

به خودم مسلط شدم سرمو به معنی باشه تکون دادم….

بعدش دستمو با لرز جلو بردم و دور بازوش حلقه کردم….

برای چند دقیقه چشامو قفل هم شد….

ولی با صدای دوم دوم اهنگ نگامون و ازهم گرفتیم و به سمت در ورودی راه افتادیم…

نمیتونم منکر این احساسی که تو وجودم داره ریشه میدونه بشم….

احساسی که داره دسخوش تحولاتی توی زندگیم میشن….

من بعد خ*ی*ا*ن*ت تیام به خودم قول دادم دیگه عاشق نشم…..

حالام بعد بابا

من حق عروس شدن و عروس بودن و ندارم….

ولی…ولی این احساسی که نسبت به سورنا و پیدا کردم چیکارکنم…

من طاقت یه شکست دیگه و تو زندگیم اونم همش تو یسال و ندارم…..

اول مرگ بابا که واسم بزرگترین شکست تو زندگیو داشت…

دوم خ*ی*ا*ن*ت تیام که بدترین شکست و واسم داشت….

به سومین شکستم اونم به هر نحوی بخاطر سورنا …ن..ن…ن اصلا طاقت این یکی شکستو به هیچ وجه ندارم….

با فشاری که سورنا به کمرم وارد کرد به خودم اومدم و نگاش کردم….

یه لبخند مهربون رولبش بود…ازلبخندش جون گرفتم و منم جوابشو باهمون لبخند دادم….

صدای محکم و مردونش با یه تحکم خاصی تو گوشم پیچید….

_عزیزم نمیخوای به عروس داماد تبریک بگی و منو معرفی کنی…

با این حرفش چشمام گشاد شد

سرمو چرخوندم و به خودم مسلط شدم…..

سحر بی شرمانه لباس عروس دکلته ای پوشیده بود….اونم تو جمع مختلط از غیرت تیام بعید بود بابا هه

تیام هم کت شلوار مشکی و پیرهن سفید و کروات راه راه سفید مشکی.

اوووووق چقد تیپ خیلی ضایعی داره…..

با سحر دست دادم….

و یه لبخند زدم و روبه هردوشون گفتم۳

_ تبریک میگم…ایشالا به پای هم پیربشید….

نگاه تیام قفل رو من بود…

منم قفل رو اون…دلخور نگاش کردم…

مثل اینکه سحر متوجه شد چون با عکس العمل دستشو دور بازوی تیام حلقه کرد و بهتر بگم خودشو چسبوند به تیام…

یه دنیا حرف پشت چشمای تیام بود که نمیتونستم بخونم….

همینطور قفل رو من بود و من قفل رو اون….

همه ی خاطره هامون اومد جلو چشمم…

بستنی خوردنامون ….

ادم برفی ساختنمون….

مثل یه پرده سینما ازجلو چشام عبور کردن…

با فشاری که سورنا به کمرم وارد کرد چشامو از رو چشای تیام برداشتم….

سوال سحر باعث شد یه پوزخند بشینه رو لبام…

_ساغر جون عزیزم معرفی نمیکنی این اقارو؟ و با دستش اشاره ای به سورنا کرد…

دستمو سفت دور بازوی سورنا حلقه کردم…

و با نگاه عاشقانه ای نگاش کردم..

رو کردم سمته سحر و گفتم۳  _ایشون اقای سورنا زند هستن

دوس پسر بنده و شریک اینده زندگی من….

بعدهم رو کردم سمت سورنا و گفتم۳

_عشقم این عروس خانوم دوست بنده سحرجان هستن…..

اقا تیام داماد مجلس هم شوهرشون هستن….

سورنا جدی و مثل استایل همیشگیش با تیام دست داد…..

تیام با اکراه دستشو اورد جلو و تو دست سورنا گذاشت….

سورنا جدی و مثل استایل همیشگیش با تیام دست داد…..

تیام با اکراه دستشو اورد جلو و تو دست سورنا گذاشت….

نگاه دلخورشو تو چشمام انداخت….

هه لابد توقع داره بعد اون من هیچ پسری و تو زندگیم راه ندم….

بابا روتو بررررررم

تو الان زن داری پاشدی صاف صاف تو چشای دوس دختر سابقش زل میزنه ایشششش بابا غیرتت تو حلقم….

با گفتن مزاحم نمیشیم سورنا از اونا جداشدیم و به سمت یکی از میزا رفتیم….

من از یکی از خدمه ها سراغ اتاق پرو گرفتم….

داخل ساختمون بود…به سورنا گفتم و سری تکون داد…

داخل اتاق پرو شدم و بعد از تعویض لباسم بیرون رفتم ….

نگاه های همه حتی دخترا و زنارو میدیدم….

پیش سورنا برگشتم و نگاشو قفل رو خودم دیدم….

پوست سفید بدنم تو اون لباس مشکی خودنمایی میکرد….

دستمو لای موهام کردم و به سورنا یه لبخند زدم….

خشک شده نگام کرد…..

نمیتونست چشم ازم برداره….

گرگرفتم و سرمو انداختم پایین….

بعد از چند دقیقه یه موضوعی یادم افتاد که سرمو اوردم بالا….

تا سرمو اوردم بالا با حرکت سورنا خشکم زد بهت زده نگاش کردم……

دستشو اورده بود جلو و کرده بود لای موهام…

اون یکی دستشم یطرف دیگه صورتم….

انگار ۲۲۷ولتی بهم وصل کردن….

یه لرزی نشست توبدنم…

نگاش کردم…..

مردمکای چشماش چرخید تو چشمام با یه نگاه خاصی نگام کرد….

نمیدونم چقدر گذشت که تو چشماش زل زده بود…ولی تونستم بزور چشمامو ازتو چشماش جداکنم….

انگار یه اهنربایی تو چشماش بود که همه رو مجذوب خودش میکرد….

تا چشمامو از چشماش برداشتم یکمم باهاش فاصله گرفتم….

مثل اینکه فهمید چون مثل برق گرفته ها ازم جداشد انگار دست خودش نبود اینکارا……

چند دقیقه تو سکوت به زمین چشم دوخته بودیم…..

دوباره با یاداوری یه موضوعی سرمو اوردم بالا…دهنمو باز کردم تا بگم…

که سورناهم دقیقا مثل من اینکارو کرد…

یه نگاه بهم کردیم و یهو زدیم زیر خنده….

با دستم اشاره کردم که تو اول بگو….

_نه تاتو نگی منم نمیگم….

خنده ای کردم و گفتم۳

_راستش میخواستم بگم منو تو ازوقتی اومدیم نرفتیم پیش مادرپدر عروس داماد تا تبریک بگیم….  محو خندم شده بود….

بعد از حرفم اونم مردونه خندید و گفت۳

_اتفاقا منم میخواستم همینو بهت بگم فکرکردم یادت رفته…ولی دیدم نه خانوم کوچولو یادش نمیره….

از حرص دندونامو فشار دادم و گفتم۳

_ســــــوررررررررررررررنــــــــــــا روشو کرد سمتم و بالحن خاصی گفت۳

_جـــــــــــووونـــــــــــم؟  دلم ازاین لحن و ازاین کلمه لرزید…..

لرزش دستامو به وضوح حس کردم…

قلبم با هر تپش انگار میخواست از دهنم بزنه بیرون..

این رمان درنگاه دانلود اماده شد   www.negahdl .com

سرمو انداختم پایین و گفتم هیچی….

بعد ازاون ازجام بلندشدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم۳

_بهتره بریم به مادر پدرشون تبریک بگیم….

اونم ازجاش بلندشد و با شیطنت اومد سمت منو دستمو تو دستاش قفل کرد….

مثل برق گرفته ها نگاش کردم….

بهم یه لبخند زد و گفت۳

_خب خانوم کوچولو نمیخوای پدرمادراشونو نشونم بدی؟

بااین حرفش یکم به خودم مسلط شدم و با دستم جایی و نشون دادم که هم پدرمادر تیام هم پدر مادر سحر اونجا بودن…..

سرشو تکون داد و خیلی جدی دستمو فشار داد منو به خودش نزدیکتر کرد و به سمت اونا حرکت برداشت….

وقتی بهشون رسیدیم مامان تیام متوجه ما شد به منو بعد به دستای منو سورنا با تعجب نگام کرد….

فکرشو نمیکرد بیام عروسیه پسرش…هه

با صدای سلام منو سورنا همه به سمتمون برگشتن…..

پدرش منو زیاد نمیشناخت ولی مامانش چرا میشناخت….

بعدازاینکه اوناهم جواب سلاممونو دادن…با کنجکاوی نگام کردن….

زودتر از سورنا پیشقدم شدم و گفتم۳

_خاله ثریا من ساغر هستم دوست سحر….

یه اهانی گفت و مثل سحر با عشوه گفت ۳  _و این اقا؟

مامان تیام هم با کنجاوی داشت نگاش میکرد…

تا دهنم بازکردم بگم…

سورنا زودتر ازمن گفت _بنده نامزدشون هستم….

با بهت نگاش کردم….

علاوه برمن مامان تیام و مامان سحر هم با بهت نگاش کردن…..

سورنا به صورتشون لبخندی زد و گفت ۳

_منو ساغر جان یه هفته ای میشه باهم نامزد کردیم…

مامان تیام سریع به دستم نگاه کرد که ببینه حلقه دارم یانه…..

با دستپاچگی سعی کردم دستمو مخفی کنم تا نفهمه که حلقه ندارم…

مثل اینکه سورنا متوجه این قضیه شد چون سریع جمعش کرد و گفت۳  _البته ما الان وقت نکردیم بریم حلقه بخریم قراره فردا بریم بخریم….

ولی حتما براتون کارت عروسیمونو میفرستیم……

خاله ثریا یه اهانی گفت مرداهم ساکت داشتن نگاه میکردن و دخالتی تو صحبتامون نمیکردن….

رو کردم سمت هردوشونو گفتم۳

_همسربنده سورنا زند راست میگن….

بهرحال ما برای تبریک اومدیم خدمتتون…

چند دقیقه وقت برد بعد اینکه یکم تعارف تیکه پاره کردن…..

ازاونا جداشدیم و به محض دور شدن از اونا دستمو از تو دست سورنا کشیدم بیرون…

با تعجب نگام کرد و گفت۳

_طاعون ندارم که اینجوری میکنی….

فکرکنم ناراحت شد چون روشو ازم برگردوند و رفت سمت میز….

دنبالش رفتم و تصمیم گرفتم از دلش دربیارم……

نشست پشت صندلی منم صندلی بغلش نشستم و گفتم۳

_ناراحت نشو سورنا…..منکه چیزی نگفتم….اخه چرا بهم میریزی….

برگشت و با تمسخر از سرتا پام و نگاه کرد…..

_هه واقعا…خجالت میکشی؟اونم ازمن؟؟که دستاتو گرفته بودم….

جالبه بااین لباس تو جمع مختلطی بین نگاهای هوسباز مردا شناوری ….اونجوری خجالت نمیکشی ولی اینجوری خجالت میکشی….هه یه نگاه به خودم کردم….

راست میگفت من بخاطر چه کسی تنمو به حراج چشمای دیگرون گذاشته بودم….

همشم بخاطر حرص و لج در اوردن تیام…..

ناراحت سرمو انداختم پایین…..

که یه اهنگ با ریتم اروم پخش شد…..

دختر پسرا ریختن وسط تا باهم تانگو برقصن…..

سورنا هم یه شربت از میز جلوش برداشت و همشو یه نفس داد بالا…..

تعجب کردم فکرنکنم این شربت البالو باشه ها….

ولی بیخیال شونه هامو انداختم بالا…..

یهو یه دستی اومد جلو و یه پسر بسیار بسیار زشت و بد قواره با لبخندی مزحک بهم درخواست ر*ق*ص داد….

همینطور دو دل به سورنا و اون پسره نگاه میکردم که با یه چشمکش انگار معدم همه چیو میخواست پس بده….

سورنا با فک منقبض شدش ازجاش بلند شد و گفت۳

_نخیر این خانوم درخواستو رقصو بمن داده بهتره بزنی به چاک پسرخانوم….

یه لحظه از لفظ پسرخانوم گفتنش خندم گرفت….

ولی با حرکت سورنا خشکم زد….

دستمو گرفت و بلندم کرد به پیست ر*ق*ص برد و ابراز احساسات….

با دست راستش دست چپمو گرفت تو دستش منم با لرزش دستامو جلو بردم و گذاشتم رو سرشونش…

اون یکی دستمم که تو دستش بود…..

اندازه یه قدم حدودا باهم فاصله داشتیم که با فشاری که به کمرم وارد کردو منو به خودش چسبوند…..

بااینکارش فاصله بینمون پر شد….

دوباره گر گرفتم نفسامون تو صورت هم پخش میشد….

یه سرو گردن ازم بلندتر بود برای نگاه کردن بهش باید سرمو میوردم بالا……

چشمامون تو چشمای هم قفل شده بود…

اهنگه خارجی بود فکرکنم تاحالا گوش نداده بودمش از یه خواننده غریبه بود بخاطر این حفظ نبودم….ولی ریتم اروم و ملایم و البته عاشقانه ای داشت……

ههه خیلی جالبه تو عروسی دوست پسر سابقت به یه پسر دیگه احساسی تازه داشته باشی….

بعد ازاینکه اهنگ تموم شد …..

سورنا خیلی سریع و بی وقفه پیشونیمو ب*و*س کرد…

یه حس خوبی تو وجودم درخشید…..

با خجالت ازش جداشدم و به سمت میز رفتم…..

اصلا حواسم به تیام و سحر نبود که داشتن باهم دعوا میکردن….

سورناهم تلو تلو خوران اومد سمت میز….

با شک نگاش کردم…اون فقط یه شربت البالو خورده دیگه….

مطمئنا همینطوره..

فکرم رفت سمت وقتی که پیشونیمو بوسید…..

بوی عطرش مشاممو نوازش میداد…..

تا به میز رسید صداش کشدار شده بود…..

صدام زد۳

_ســـاغــــــر…..

با دستپاچگی گفتم ۳

_ب..بعله

سرشو اورد نزدیک صورتم بوی بد ش*ر*ا*ب پیچید تو دماغم…..

_چرا اینجــا اینـــقد گرمـــه؟ خشکم زد نه امکان نداشت.

از بازوهاش گرفتم و روی صندلی نشوندمش….

خودمم کنارش رو صندلی نشستم….

خم شدم و از بطری اب معدنی واسش یه لیوان اب ریختم و دادم دستش….

با چشمای خمارش زل زد بهم…..

بادستش به لیوان اشارع کرد و صدای کشیدش بلندشد۳  _این چیـــــه؟

با کلافگی چشامو بستم و بازکردم…

_اب معدنیه بیا بخور شاید دمای بدنت اومد پایین….والامنکه نمیدونم هروقت یکی مست میکنه چیکارمیکنن تا از مستیش کم بشه…قهوه بود چی بود….

بی هیچ حرفی با چشمای خمارش بهم زل زد…..

دستمو گذاشتم رو دستش و با جدیت تمام گفتم۳

_سورنا ازتو بعید بود چرا ش*ر*ا*ب خوردی؟واسه چی؟میخوای اون دوتا بهمون بخندن؟  دستمو تو دستش فشرد و

دوباره با صدا و لحن کشدارش گفت۳

_وقتـــے دیـــدم واســــه تیـــام خوشـــگل کردے….بهـــم ریـــــختم….

نمیـــخوام….نمیــــخوام واســـه اون…..

بـــیـ        لـیــاقـــتــ   خـودتــو خـوشـگـلــ          کـــنـــیـ…سـاغـــررر            بــگـــوفـــقــطــ بـرامــنــے…….

هـــومـــ؟

از تعجب نزدیک بود شاخکام بزنه بیرون…..

پس بگو بخاطراین اخم کرد توخونه وقتی منو دید……

مثل اینکه واقعا حالش بده…..

من بااین حساب نمیتونم باهاش برگردم خونه………

بایه فکری به خودم اومدم و ازجام بلندشدم.کیفمم برداشتم…..

سورنا سریع مچ دستمو گرفت و بااون چشماش که هرلحظه خواستنی تر از قبل میشد نگام کرد…..

_کـــجـا مـــیــخـــوایـــ بــریـــ؟

_امم چیزه میخوام برم اتاق پرو ارایشمو تجدید کنم زودی میام……

بزور مچ دستمو از حصار دستای قویش رها کردم و به سمت اتاق پرو پرواز کردم.

بااینکه هروقت پیش سورنا بودم یه دنیا ارامش داشتم ولی الانکه تو حالت مستیه بهتره بگم بجای ارامش ازش میترسم….

اخه جز تو فیلما من اصلا ادم مست ندیده بودم و تو همچین شرایطی قرار نگرفته بودم…نمیدونستمم چجور باید باهاش رفتارکنم…..

تا به اتاق پرو رسیدم سریع گوشیمو دراوردم و به سونیا زنگ زدم……

صدای اروم سونیا توگوشی پیچید بعدازسلام و احوال پرسی به سونیا گفتم۳  _میشه به اقانیما بگی بیاد به این ادرس دنبال منو سورنا؟ صداش نگران شد  _چرا ؟چیشده؟سورنا مگه چش شده که باید نیما بیاد دنبالتون……؟؟؟؟ سعی کردم ارومش کنم و اروماروم همه چیو واسش توضیح دادم….

عاقل تر از هرکسی بود که درک نکنه…..

با مهربونی باشه ای گفت و ادرس و گرفت و گفت تا نیمساعت دیگه نیما میاد دنبالتون…..

ازش تشکری کردم و از اتاق پرو خارج شدم…..

سورنا سرمیز نبود….

نگامو اطراف چرخوندم…..

چندتا دختر دورش گرفته بودن و داشتن باهاش هر هر کرکر میخندیدن…..

ولی سورنا حتی تو حالت مستیش هم اخم کرده بود….و با نگاهش انگار داشت دنبالم میگشت….

یکی از دخترا سعی میکرد با لوندی به سورنا نزدیک بشه بااینکه تعادل درست حسابی نداشت ولی سعی میکرد تا حد امکان ازاونا فاصله بگیره…..

بااینکارش ته دلم قند اب شد…

سورنا تا نگاش بمن افتاد یه لبخند زد…..

با لبخندش همون دختر مو بلونده فکرکرد بااونه سورنا….

یه لبخند گشاد زد و دستشو دور بازوی سورنا حلقه کرد….

از حرص دندونامو بهم فشار دادم….. و قدمامو تند تر کردم تا برسم به سورنا…..اونم از خداخواسته نگام کرد….

اون هم تا دید دارم بهش میرسم برگشت سمت دخترا …..

صداشون به گوشم میرسید…..

با حرص رو کرد سمت همون دخترو سعی میکرد صداش کشدار نباشه مثل همیشه محکم و مقتدر باشهگفت۳

_ولــم کنید…….عشقم اوووومد

بااین حرفش از اونا فاصله گرفت و بمن رسید…..

بدون هیچ حرفی یهویی منو تو بغلش گرفت..

انگاربهم برق وصل کرده باشن……

اغوشش گرم بود….بوی عطر مردونش پیچید تو دماغم و حالی به حالی شدم….

نمیدونم چقدر گذشت….

اصلا نفهمیدم اون دخترا کی رفتن….

باصدای سرفه ینفر از هم جدا شدیم و به خودمون اومدیم…

یه مستخدم بود و یه سینی دستش بود میخواست رد بشه که ما سد راهش بودیم…. با خجالت سرمو پایین انداختم و به سمت میز رفتم سورناهم دنبالم اومد…

وسایلاموجمع کردم و به نگاه متعجب سورنا گفتم۳….

_پاشو حاضرشو بریم….

سونیا زنگ زده باید بریم….

اول یکم با شک نگام کرد….

مستیش خداروشکر یکم از سرش پریده بود…..

به سمت مادر پدر تیام رفتیم و برای بار اخر تبریک گفتیم و خدافظی کردیم ….

بزور تونسته بودیم سورنا رو نگه دارم…..

تا رسیدیم جلوی ماشین دیدیم نیما مثل جن سبز شده و رو کاپوت ماشین نشسته بود….

سورنا متعجب نگاش کرد بعد سوال کرد۳

_این اینجا چیکارمیکنه…

سرمو پایین انداختم و گفتم۳

_چون حالت بد بود زنگ زدم نیما اومد دنبالمون….

دلخور نگام کرد و بی هیچ حرفی سوار ماشین شد….

سمت شاگرد نشست و نیماهم با سلام سرسری پشت رل نشست و منم عقب…..

سورنا همون اول کار خوابش برد …..

منم اونقد به خیابونای پر تردد شهرم نگاه کردم تا رسیدیم به خونه….

بایه ممنون از ماشین پیاده شدم و به سمت خونه رفتم……

سونیا با خوشرویی درو بروم باز کرد و در جواب سلام و خوش گذشتش فقط یه لبخند زدم و گفتم اره……

بعدازاونم یراست به سمت اتاق رفتم….

لباسمو عوض کردم و با پد ارایشی صورتمو پاک کردم و به سمت تخت پرواز کردم…..

اونقدر خسته بودم که بی هیچ فکرو خیالی خوابیدم….

صبح با سرو صدای چند نفر از خواب بیدارشدم….

به دستشویی رفتم و یه ابی به سرو صورتم زدم…

بعد ازاینکه خودمو مرتب کردم وارد هال شدم..

تعجب کردم…

یه دخترو پسر سانتال مانتال رو کاناپه نشسته بودن…..

نیما و سورناهم رو اونور کاناپه ها …..

اخمای سورنا به شدت توهم بود ولی برعکس سورنا نیما لباش خندون بود و داشت بااون پسر بگو مگو میکرد…..

بادیدن من هر چهارنفرشون نگام کردن….

یه سلام اروم گفتم و با کنجکاوی بهشون سلام دادم….

سورنا و نیما ازجاشون بلندشدن…..

به تبعید ازاونا اون دونفرم از جا بلندشدن….

نیما رو کرد سمت منو گفت۳

_ساغر خانم ما امروز دوتا مهمون داریم….که تااخر این سفر همراهمونن….

گیج شدم ینی چی اخه اینا از کجا پیداشون شد…..

نیما ادامه داد و بادستش اشاره به اون پسری کرد که بهش میخورد از نیما بزرگتر باشه….

_ایشون برادرم نریمان خان هستن….

و این ملکه ای هم که میبیند دختردایی گلم مهلا جان هستن…..

و بعد رو کرد سمت اونا و گفت ۳

_ایشون هم ساغر خانوم یکی از دوستانمون هستن که بابتش واستون تعریف کردم….

اهانی گفتن و مهلا با اکراه دستشو اورد جلو

خانومانه وار بهش دست دادم و ابراز خوشبختی کردم از اشنایی باهاشون….

با تعارف کردن اینکه بشینید و راحت باشید اون جمع خانوادگی و ترک کردم و به اشپزخونه رفتم  مثل همیشه سونیا مشغول یکاری تو اشپزخونه بود….

از یخچال یه لیوان ابمیوه برداشتم و باتعجب نگاش کردم…..

مواد غذایی بسته بندی میکرد..

ظرف برمیداشت…..

دیگه نتونستم جلو خودمو بگیرم پرسیدم۳

_سونیا داری چیکارمیکنی؟این کارات وسایل برداشتنتات برای چیه؟ دست از کارش کشید و گغت۳

_خوب قراره هممون برگردیم ویلا…..

اونم برای مدت طولانی چون نیما و نریمان و سورنا اطلاعاتی بدست اوردن که فقط تواون روستا انجام میشه…

یه اهانی گفتم و سعی کردم زیاد تو کارشون دخالت نکنم…

از یطرف خوشحال بودم که دوباره تنها تو اون خونه نیستم و سورناهم همراهمه….

ولی از یطرف باید اونقد کارکنم پول دربیارم تا بتونم دوباره برگردم تهران و خونه خودمون و بخرم….

اونجوری از ویلا و اتفاقاتش درامان میمونم….

ازجام بلندشدم تابه سونیا کمک کنم….

نزدیک یساعتی مشغول وسایل بستن بودیم که مهلا وارد اشپزخونه شد…..

مثل این اشرافی ها رفتارمیکرد….

بانگاه مغرورش سرتا پامو زیره ذربین گرفت…

صدای محکم ولی دلنشینش اومد

_نیما گفت اسمت چیه؟ با صدای ارومی جواب دادم۳

_ساغر

یکم دورم قدم زد و بعد نشست رو صندلی….

سونیا بایه نگاه خاصی چشمش رو مهلا بود….دست از کارکشیده بود….

با یه دستش به صندلی روبرو اشاره کرد و گفت بشین…..

خیلی جدی رفتارمیکرد انگار پدرش یه نظامی بوده تو امریکا….

صندلیو عقب کشیدم و نشستم…

دستشو گذاشت زیر چونش و دوباره با نگاه نفوذگرش منو نگاه کرد…

_خب ساغر خانوم شما چندسالتونه؟

_بنده ۲:سالمه

تعجب کرد اینو میشد خیلی راحت فهمید…

_چی؟۲:سالته؟؟؟اصلا بهت نمیخوره….

میخوره ۰۹ یا ۲۷سالت باشه…..

تابی به ابروهام انداختم و گفتم۳

_همه همینو میگن کمتر از سنم نشون میدم…..ببخشید شما چندسالتونه؟ به پشتی صندلی تیکه کرد و با نگاه مغرورش گفت۳

_۲۵سالمه…..

یه لبخند مصنوعی به روش زدم و گفتم۳

_ازاشنایی باهات خوشبختم مهلا

اونم به تبعید ازمن همینکارو کرد جمله هامم مثل طوطی گفت….

بی حوصله از جاش بلند شد و از در اشپزخونه بیرون رفت صداش میومد که با ناز میگه۳

_سورنا بلندشو حاضرشو بریم بیرون یکم منو تواین تهران بگردون ۰۵سالی میشه نیومدم …..

پاشو دیگه عزیزم…..

دستامو از حرص مشت کردم و ناخن دستمو تو گوشت دستم فرو بردم…..

وجدانم سرم داد زد

توکه اخه کاره سورنا نیستی اون باز دخترداییشه شاید دلش بخواد دخترداییشو ببره بیرون….تورو سننه اخه…

با کلافگی ازجام بلندشدم و روبه نگاه کنجکاو سونیا گفتم۳

_میرم وسایلای توبی اتاق و جمع کنم…

یه باشه ای گفت و به کارش مشغول شد…..

نزدیک در اتاق بودم که دیدم سورنا و مهلا شال و کلاه کرده دارن میرن بیرون….

مهلاهم مثل لوستر از سورنا اویزون شده…..

یه لحظه نگاه منو سورنا بهم گره خورد ولی من سریع سرمو انداختم پایین و وارد اتاق شدم..

صحنه ی حلقه شده ی دستای مهلا دور بازوی سورنا یه لحظه از جلو صورتم کنار نمیرفت….

دستایی که تا دیروز تو دستای من بود ….

حالا تو دستای دخترداییشه….

سرمو تکون دادم تا فکرای ناراحت کننده و از سرم بندازم بیرون….

همینطور مشغول جمع کردن وسایلم بودم که یچیزی لابلای وسایل توجهمو به خودش جلب کرد…..

یکم دستمو جلوتر بردم و برداشتم…..

یه عکس خیلی قدیمی و کهنه……

چشامو ریزتر کردم تا بتونم به دقت نگاش کنم…..

یه عکس بود….

امم حدودا یه عکس خانوادگی….

دقت میکنم….

یه دختر بچه با موهای خرگوشی….

عه اینکه سوگله….

بغل دستش یه زنه موبوره ….

اها چهرش واسم اشناس…..

وایسا ببینم…

این همون زنی نیست که من تو تابلوهای رو دیوار ویلا دیدم…..

پس باید این مادرش باشه….

اره بهم شباهت دارن….

بعد اون نگام غلتید سمت یه زن دیگه لباس خدمتکازی تنش بود….

اها این همون عقده ای که پشت کمر سوگلو سوزوند…..

بعد اونم یه مرد دیگه سمت دیگه ی عکس بود …..

دقت کردم دیدم همون راننده ازله…..

با نفرت نگاش کردم…..

بعد ازاون نگام سر خورد رو اخرین فرد عکس…..

یه مرد بود….بایه….بایه پالتوی بلند…..

چشامو ریزتر کردم از دیدنش خشکم زد وای نه این امکان نداره….

چرا زندگیه من شده پازل…

هرچی جلوتر میرم تیکه هاش بیشتر پیدا میشه ولی نمیتونم کنارهم بچینمشون….

عکس این مرد اینجا چیکارمیکنه…..؟ اصلا تو مغزم نمیگنجید….

این مرده همون….همون…..

وااای….

همون اردشیرخانه….

همون کسیکه نگاهای اتشین داشت…

همون کسیکه تو دفتر محمدی دیدمش….

همون کسیکه تو اوج بدبختی بهم یه سرپناه داد…..

ناباور به عکس زل زدم…..

بایه فکر از جام بلندشدم و به سمت لباسام هجوم بردم….

هر مانتو شلواری دستم اومد پوشیدم…

کیفمو به همراه مدارکم برداشتم و با اون عکس که حالا تو کیفم جا خوش کرده بود رفتم….

جلوی در ورودی ایستادم و کتونی هامو پوشیدم…..مشغول بستن بند کفشم بودم….

داد زدم ۳

_سونیــــــاااااا….میشه زود زنگ بزنی به یه اژانس…..

سریع جلوم ظاهر شد و با نگرانی پرسید ۳

_چرا؟چیشده؟کجامیخوای بری؟اتفاقی افتاده؟صبرکن سورنا برگرده بااون برو نیماهم معلوم نیس کجارفته….

یه نگاه عاقل اندر سهیفه ای بهش کردم و بی هیچ حرفی زود از خونه خارج شدم و درو پشت سرم بستم….

توجهی هم به صدازدنای سونیا نکردم….

نصف کوچرو پایین رفتم….

کوچه نبود که بهتره بگم یه خیابون پهن بود….

بعدازاینکه به سره کوچه رسیدم….

یه اژانسی بود….

سریع سوار یکی ازماشینا شدم و ادرس و دادم….

ازش خواستم تا هرچی زودتر منو برسونه….

بعدازاینکه به محل مورد نظر رسیدم پول تاکسی و حساب کردم و از ماشین پیاده شدم..

با دیدن صحنه روبروم خشکم زدم….

تو باورم نمیگنجید….

اخه چرا خدا وقتی من جواب تمام سوالامو پیدا کرده بودم…..

باید اینجوری میشد…..

جلوی در اعلامیه ترحیم محمدی بود…..

یه پلاکارت هم کنار در زده شده بود و تسلیت گفته بودن…….

اصلا باورم نمیشد…..

اخه چجورررر….

به یماه نکشیده چرا باید محمدی فوت کنه….

وارد دفتر شدم….شاید منشیش بتونه کمی کمکم کنه….

وارد دفتر شدم…..

اینسری خالی از هر ادمی بود….و دفتر تو سکوت عمیقی فرو رفته بود….

به میز منشی رسیدم….

لباس مشکی تنش بود و داشت وسایلاشو تویه کارتونی جمع میکرد..

به میز رسیدم و ایندفعه بدون هیچ لبخندی با اندوه بهش سلام کردم…..

با صدام سرشو گرفت بالا….بهم یه سلام داد و گفت۳

_دفتر تعطیله اگه دنبال وکیل هستید باید برید جای دیگه….

زودی گفتم۳

_ن…ن…من ساغر میعادی هستم…برای گرفتن وکیل نیومدم….همون که چند وقت پیش اومده بود اینجا با اقای محمدی کارداشتم بدون نوبت رفتم تو ….

همینطور داشتم حرف میزدم که با اوردن اسمم سریع گفت ۳  _ساغر….؟؟؟؟  متعجب گفتم ۳

_بله؟؟؟

_تو همون ساغری هستی که اقای محمدی قبل مردنش اینقدر سفارش تورومیکرد….

متعجب نگاش کردم که سریع یه صندلی اورد و منو نشوند روش…

بعد از کشوی میزش چندتا کاغذ و دفتر و کتاب اورد….

گذاشت جلو میز روبرو….

نشست روبروم و گفت۳

_حرف اخرش این بود که این کتابارو بدم بهت…و اینکه گفت هیچوقت تا وقتی روز موعودش نرسیده نباید ویلارو ترک کنی…..

ازحرفاش سردر نیاوردم اخم کردم و گفتم۳

_ینی چی ؟ایناچیه؟من چیکارشون کنم..چرا نباید ویلاو ترک کنم…..

_محمدی قبل مرگش گفت مطمئنم ساغر یروزی به این کتابا احتیاج پیدا میکنه..و اینکه چرا نباید ویلا و ترک کرد و من نمیدونم مرگ امونش نداد و جملش نصفه کاره موند…..

دهنم بازموند……

یه پلاستیک جلوم قرار گرفت….

توشو نگاه کردم….

همون کتابا و کاغذای عجیب غریب بود….

به منشی نگاه کردم….

گفت۳

_وقت رفتنه لطفا بلندشو باید درو قفل کنم…..

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان دیازپام فریده بانو

رمان دیازپام

عاشقانه آنلاین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *