آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 6

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

مامان با بغض نگاهش بین من و بابا و عمید سرگردون بود .

_کی همچین حرفی رو به گوشت رسونده؟ عمید در جواب سوال بابا دلخور گفت :

_چه فرقی می کنه؟ مگه مهمه کی گفته؟

_آره مهمه پسر جان. حرف بزن ببینم کی خواسته آتیش به این خرمن بندازه .

عمید نگاهشو دزدید .

_خواهر یکی از رفیقام تو دانشگاهشونه .

بابا عصبی غرید .

_خب؟ !

_می گفت این خانوم تو یه گروه عضو شده و خودشو انگشت نمای همه کرده .

بابا کلافه رو به من پرسید .

_قضیه ی این گروه چیه؟

اشکم داشت در می آومد. هیچ وقت عمید رو به خاطر قرار دادنم تو همچین منگنه ای نمی بخشیدم .

_به خدا چیز خاصی نیست. یه مشت دانشجو که کار فرهنگی میکنن .

عمید با تمسخر تکرار کرد .

_کار فرهنگی !

بابا چپ چپ نگاش کرد و عمید عصبی گفت :

_کی به این خانوم گفته با پسرا کار فرهنگی کنه؟ اشکام تند تند پایین اومد .

_همشون که پسر نیستن، دخترا هم هستن .

دیدن اشکام بابارو متاثر کرد .

_حالا چرا داری گریه می کنی؟

_گریه هم داره .

بابا با تشر گفت :

_بس کن عمید… خب این کار فرهنگی دقیقا چیه؟ ببینم بابا جان کار سیا*سی که نمی کنین؟ بینیمو بالا کشیدم و اشکامو پس زدم .

_هفته نامه داریم. هربار چی بشه تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه همایشی، جشن های مناسبتی، چیزی برگزار کنیم .

عمید دست به کمر و طلبکار نگام کرد .

-البته بهش دوره افتادن تو دانشگاه وبا این و اون درگیر شدن رو هم اضافه کن .

_ما فقط می خواستیم یه استاد رو که مشکل داشت دیگه تدریس نکنه همین .

_هرو کر انداختن با پسرای تو دانشگاه چی؟

عمید رسما کمر همت بسته بود که منو جلوی بابا هرطور شده خراب کنه .

_من هروکر راه انداختم؟ !

پوزخند دیوانه کننده ای رو لباش سبز شد .

شاهین صادقی رو نمی خوای به بابا معرفی کنی؟

لعنت به عمید. لعنت به ذات نامردش که داشت با بی رحمی دنیای من و بابا رو خراب می کرد .

اینهمه سال تلاش کردم برای بابا یه منصوره ی دیگه نباشم و اونوقت عمید با کینه ی شتریش میخواست یه شبه نابودم کنه .

_من کار بدی نکردم بابا. حاضرم بمیرم اما نرسه اون روزی که بخوام آبروی شمارو ببرم. این آدمی که عمید ازش حرف می زنه فقط یه دانشجوی هم رشته ایه همین. به جون خودم من اشتباهی نکردم .

نمی دونم این دختر که خواهر دوست عمیده با چه نیتی این حرفا رو زده اما باور کنین همش یه پاپوشه .

عمید که دید داره حرفام بابارو تحت تاثیر قرار می ده عصبی مداخله کرد .

_بس که هیچی بهش نگفتین خودسر شده و هرکاری دلش می خواد می کنه. اینکه تو کوچه همین امروز صبح چادر از سر برداره و کلی آدم شاهدش باشن هم پاپوشه؟ مژگان! تو کدوم سوراخ قایم شدی پاشو بیا به بابا بگو این خانوم چه دسته گلی به آب داده .

_من فقط …

_چیه می خوای زیرش بزنی؟

مامان که بعد برگشتن از مسجد قضیه رو فهمیده و کلی هم بابتش به جونم غر زده بود باز زمزمه کرد .

_کارت اشتباه بود عقیق .

سرزنش مامان و سکوت بابا کافی بود تا عمید دوباره خط و نشون بکشه .

_من دیگه تحمل ندارم از این و اون واسه خاطر این دوتا حرف بخورم. بابا خودت یه فکری بکن چه می دونم شوهرشون بده بذار …

بابا عصبانی حرفشو قطع کرد .

_این فضولی ها به تو نیومده. من هنوز نمردم که تو براشون تکلیف تعیین می کنی .

عمید برافروخته به سمت در رفت .

_همین حمایت های شما آخر انگ بی غیرتی روی ما میذاره. به مجید کاری ندارم اما من یکی نمی تونم همینطور ساکت بشنیم. بلاخره یا یه بلایی سر خودم می یارم یا اینا .

درو محکم بهم کوبید و از خونه بیرون زد. مامان مضطرب دستاشو تو هم مشت کرد و زیر لب گفت :

_نره زبونم لال یه کاری دست خودش بده؟ خدایا خودت عاقبتمونو با این سه تا بچه به خیر کن .

ببین آخر عمری میذارن یه آب خوش از گلومون پایین بره یا نه .

با اون بحث و مجادله ای که عمید به راه انداخت و در ظاهر کاری از پیش نبرد ، زندگیم دستخوش تغییرات زیادی شد. مامان دلواپس اینکه حرفای پشت سرم زیاد شه مدام تاکید می کرد خواستگارهامو که از نظر اون پسندیده بودن به بهونه ی درس خوندن رد نکنم .

من اما مصمم پی این بودم که بفهمم کی پشت این قضیه است و دوست عمید کجای این داستان نقش داره. امین هم که بی برو برگرد در جریان این موضوع بود سفت و سخت افتاد دنبالش و زیر و بمشو در آورد. ظاهرا پسره اسمش وهاب بود و با عمید تو کارگاه شیشه بری کار می کرد. پنج سالی ازش بزرگتر و عمید این چند وقته خیلی تحت تاثیر حرفاش بود. از قضا یه خواهر کوچکترم به اسم زهره داشت که مهناز در موردش تحقیق کرد و فهمید از بچه های ترم پایینی کامپیوتر بود و چون هردومون کلاسامون تو دانشکده ی فنی مهندسی بود، دورادور منو می شناخت .

ماهیتش تقریبا برامون رو شده بود که زد و من یه خواستگار ناشناس پیدا کردم. یکی که مادرش وقتی با مامان تماس گرفت، عنوان کرد پسرش دوست عمیدهست و اسمش وهاب .

موضوع خواستگاری رو مامان همون شب سر سفره ی شام مطرح کرد.منم که بدجوری منتظر رسیدن این فرصت بودم با اطمینان زل زدم به عمید تا واکنشش رو ببینم. بی خیال داشت با غذاش ور می رفت و اصلا انگار نه انگار کسی که اون حرفای مفت رو درموردم زده ومنو خراب کرده حالا خواستگارمه .

_مادرش می گفت با عمید تو شیشه بری کار می کنه و واسه خودش یه پا اوستا کاره. قراره یه مغازه دست و پا کنه و به همین زودی مستقل شه .

بابا لیوانی آب ریخت و منتظر باقی حرفاش شد و مامان زیرچشمی نگاهی به من انداخت .

_والله ندیده که نمی شه حکمی داد، می گم بیاد شاید …

91

واسه چند لحظه حرفشو خورد و چون واکنشی از من ندید کمی دلش قرص شد .

_بگم بیان؟ !

بابا رو به من پرسید .

_نظر خودت چیه؟

من که همین یه ساعت قبل موفق شده بودم دلیل آشنا بودن نگاه اون پسره رو کشف کنم و خیلی چیزارو به یاد بیارم، خیلی خونسرد جواب دادم .

_من که نمی شناسمش، باید عمید نظر بده چه جور آدمیه .

سکوت جمع و انتظارشون برای پاسخ عمید باعث شد با صدای نخراشیده ای جواب بده .

_پسر خوبیه .

پوزخندم از چشم جمع پنهون نموند .

_اونقدر خوب که قبل از خواستگاریش با یه نیت خیر بیاد و بگه خواهرت داره تو اون خراب شده یه کارایی می کنه؟

مامان جا خورده و بابا دلخور نگاهشونو به عمید دوختن .

_شاید چون قبلش درموردت تحقیق کرده و نگران شده که…به هر حال نمی تونی ارتباطتو با اون گروه و شخصی به اسم شاهین صادقی انکار کنی .

خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و به خاطر این بی رگی و نامردی حقیقت رو جلوی مامان و بابا به رخش نکشم. واسه همین با تاسف سرتکان دادم .

_شاهین صادقی کسی هست که یه دانشکده سهله، کل دانشگاه قبولش دارن. از اون آدمایی نیست که بخواد با هرکسی همکلام شه یا خودشو به خاطرش کوچیک کنه. همه ی فعالیت غیر درسیش تو سرپرستی اون گروه خلاصه می شه و بس. تا حالا کسی ازش نه برخورد بدی دیده نه موردی که براش جای حرف باشه اما خیلی ها هستن که حالا به هرمنظوری دوست دارن خودشونو بهش نزدیک کنن.

شاید واسه همین همصحبت شدن من و اون به خاطر کارهای گروه این تصور بد رو واسه خواهر همین آقای خواستگار بوجود آورده .

بابا عصبانی حرفمو قطع کرد.

_بگو ببینم عمید این پسره و خواهرش همونایی هستن که اون حرفارو تحویلت دادن؟ عمید تو سکوت سرشو پایین انداخت و بابا با ناامیدی نگاهشو گرفت .

_میمنت خانوم اگه تماس گرفتن بگو دیگه به خودشون زحمت ندن .

وبا این حرف از جاش بلند شد و ناراحت تر از قبل ترکمون کرد .

داشتم برای خواب آماده می شدم که ضربه ای به در اتاقم خورد. تو جام نیم خیز شدم و عمید درو باز کرد و به چارچوبش با پوزخند تکیه داد .

_آفرین واقعا باهوشی. با موش مردگی و مظلوم نمایی بلاخره کار خودتو پیش می بری .

منم مثل خودش پوزخند زدم .

_این تورو ناراحت می کنه؟ گره اخم بین ابروهاش افتاد .

_فکر نکن بی خیال این قضیه شدم. حالا حالاها نمی تونی از دستم یه نفس راحت بکشی .

دیوونه شدم وقتی دیدم هنوزم رو حماقتاش تعصب به خرج می ده و نمی خواد قبول کنه درموردم زود قضاوت کرده .

_ببین داداش خوش غیرت من! بهتره خوب چشماتو واکنی. اونی که خام حرفاش شدی و برادریتو به خاطرش مفت فروختی، مزاحمیه که سال آخر دبیرستان یه چند ماهی افتاد دنبالم و میخواست با ناموست تو خیابون آشنا شه. همونی که وقتی محل سگ بهش نذاشتم راهشو کشید و رفت اما هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی بخواد اینجوری و با سواستفاده از تو دوباره تو زندگیم پیداش شه .

تیر خلاصم اثر کرد و اون با ناباوری بهم خیره موند اما این پایان ماجرا نبود. دو روز بعد عمید رو به خاطر درگیری با وهاب و کتک زدنش دستگیر کردن و یه شب تو بازداشتگاه موند. بابا به حدی از این موضوع احساس سرافکندگی می کرد که تا چند وقت روزه ی سکوت گرفته بود و به سختی باهامون همکلام می شد و مامان کارش فقط اشک ریختن و غصه خوردن بود .

تو این اوضاع نابسامون حضور یه خواستگار دیگه کم بود که به لطف بخت و اقبال بدم جور شد .

اما خب شاید اومدنشون می تونست تو این شرایط بد روحی که همه مون باهاش دست و پنجه نرم می کردیم، منشأ خیر شه. حالا نه اینکه من بخوام هرطور شده بهش جواب مثبت بدم اما وجودش برای تغییر این وضعیت عالی بود .

نمی دونستم این خواستگار جدید کیه منتها از برق چشمای مامان و شنیدن اینکه بابا بلافاصله به اومدنشون رضایت داده بود حس می کردم شخصیه که اونا قبولش دارن اما من چرا نباید تا دقیقه ی آخر نمی فهمیدم کیه؟ !

تو آینه به خودم تو اون کت فیروزه ای و دامن سفید خیره بودم و سعی داشتم روسریمو با گیره ی خوش طرحی دور قاب صورتم محکم کنم که صدای بلند مژگان منو از اتاقم بیرون کشید .

_شما چطور تونستین بهشون اجازه بدین بیان؟ براتون نظر عقیق مهم نبود؟ می دونستین اگه اون بفهمه مخالفت می کنه مگه نه؟ مامان نگاهشو دزدید .

_این تصمیم باباته. درضمن کسی عقیق رو واسه ازدواج با اون جوون مجبور نمی کنه .

فریاد مژگان باعث شد قلبم تکان سختی بخوره .

_مامان اون جوون هرکسی نیست،امینه .

با بهت دستمو گرفتم به دیوار و سعی کردم روپاهای لرزونم بایستم. مغزم انگار از کار افتاده بود و فقط یه اسم مدام تو ذهنم تکرار می شد وطرح یه لبخند زیادی آشنا از جلو چشمام محو نمی شد .

زدم زیر خنده. حتی فکرشم خنده دار بود مگه نه؟ من و امین؟!مژگان داشت اشتباه می کرد، امین نمی تونست خواستگارم باشه .

_حاج آقا خودش رفته پیش بابات و مطرحش کرده. البته این خواسته ی امین بود اما اونام باهاش موافق بودن. باباتم نتونست نه بیاره .

صدای بلند خنده ام نگاه هردوشون رو به طرفم کشوند. حالا دیگه از شدت خنده اشک تو چشمام دویده بود و تموم تنم زیر این فشار عصبی کمر شکن، می لرزید .

سعی کردم میون این خنده های هیستریک،نفس بگیرم . مامان به طرفم اومد .

_چت شده عقیق؟ چرا همچین می کنی؟

یهو خنده هام قطع شد و اشکام تند تند اومد پایین. با بی حالی رو زمین نشستم .

_آره زده به سرم. اصلا زده به سرهمه مون. من و امین؟! مامان چرا چیزی نگفتی؟ مژگان زودتر از اون پیش قدم شد و دست زیر بازوم انداخت .

_چرا نمیذارین این بیچاره یه نفس راحت بکشه؟ کم این چند وقته از اون عمید بی مروت کشیده که حالا شما هم دست به کار شدین؟

_ما هم به خاطر عمید بود که مخالفت نکردیم. به خدا من و بابات دیگه طاقت یه درگیری دیگه رو نداریم. درضمن یه عمره با حاج اسدالله وبی بی همسایه ایم بعد از اینم باید باهم چشم تو چشم بشیم، نشد که همینجوری پا پیش نگذاشته جواب رد بدیم .

گریه هام راه نفسمو بسته بود .

_پس…من…چی مامان؟

مامان جلوپام زانو زد و دستاشو دوطرف صورتم گذاشت .

_حالام که چیزی نشده قربونت برم. اگه نمی خوای یه کلام بگو نه چرا خودت و منو بخاطرش زجر می دی؟

انگشت اشاره مو به سمت خونه ی بی بی گرفتم .

_اون امینه مامان! هیچ می دونی ازم چی میخوای؟…چرا راضی شدین به عنوان خواستگار پاشو تو این خونه بذاره؟

صورتم با درد جمع شد و سعی کردم دستاشو پس بزنم و ازجام بلند شم .

_شما همه ی رویاهای منو خراب کردین مامان .

هق هق بلندم، مامان و مژگان رو به گریه انداخت اما تو اون لحظه هیچ کس و هیچ چیز جز کاخ باوری که به یکباره جلو چشمام فرو ریخته بود، اهمیت نداشت .

امین چطور تونست اینکارو با من بکنه؟ چرا دنیامونو اینقدر راحت خراب کرد؟ منی که تازه با حقیقت بزرگ شدنش روشده و داشتم باهاش کنار می اومدم حالا چطور می تونستم این کابوس رو پشت سر بذارم؟

باید می نشستم و دقیق می شدم به تموم این دوازده سالی که پشت سرگذاشته بودیم تا بفهمم کجای این رابطه ی دوستانه رو اشتباه رفته بودم که پسر هجده ساله ی همسایه و امین بچگی هام، بشه خواستگارم .

*****فصل سوم )

نگاهش به چشمای سرخم پر از سوال بود ومن خیلی تلاش می کردم لااقل جلوی خودش زیر گریه نزنم. دیدنش تو اون کت و شلوار مشکی قلبمو به درد می آورد واونو به جای رسمیت بخشیدن به عنوانش، کم سن تر از همیشه نشون می داد. یعنی این پسربچه خواستگار من بود؟ _ نمی خوای چیزی بپرسی؟

روی دوتا صندلی تو اتاق من نشسته بودیم و مثلآ قرار بود با هم به تفاهم برسیم. نیش اشک تو چشمام نشست و من سعی نکردم اینو ازش پنهون کنم .

_چرا اینجایی امین؟ !

یه نفس عمیق کشید و خیلی مطمئن جواب داد .

_چون این چیزیه که همیشه می خواستم .

صورتم بی اراده خیس شد .

_خیلی خودخواهی .

دیدن اشکام کافی بود تا کلافه و عصبی نگاهشو ازم بگیره و دستاشو تو هم مشت کنه .

_نمی خواستم اینجوری شه، لااقل واسه پنج سال دیگه اینو برنامه ریزی کرده بودم اما خودت که دیدی نشد .

اشکامو با خشم پس زدم .

_چطور به خودت همچین اجازه ای دادی امین؟ برات احساس من مهم نبود؟ از جاش بلند شد و عصبی طول اتاق رو طی کرد .

_میخوای بگی هیچ حسی بهم نداری؟

_ما باهم بزرگ شدیم .

_اما حس من هیچ وقت بهت برادرانه نبود.مطمئنم تو هم همچین حسی نداشتی .

به هزار جون کندنی، اعتراف کردم .

_نمی تونم باهات ازدواج کنم .

تکیه گاه صندلیمو گرفت و خم شد تا باهام چشم تو چشم بشه .

_چرا؟ !

شونه بالا انداختم .

_توضیح دادنش اصلا برام آسون نیست .

_لااقل یه دلیل بیار تا بیشتراز این احساس حماقت نکنم .

_تو… یعنی ما، هردومون…هنوز بچه ایم .

با ناامیدی سرتکان داد .

_فکر نمی کردم این دوسال اختلاف سن اینهمه به چشمت بیاد .

گوشه ی آستین کتشو گرفتم و با درموندگی تکانش دادم انگار که بخوام با اینکار، اون به خودش بیاد .

_تو فقط هیجده سالته امین. داری واسه کنکور می خونی، شغلی نداری، سربازی نرفتی، جز خواستنم هیچ برنامه ای واسه یه زندگی مشترک نداری. فکر نمی کنی این سن واسه زیر بار مسئولیت رفتن زیادی کمه؟ من نمی دونم اونایی که اون بیرون نشستن با چه منطقی قبول کردن امشب اینجا باشن و منتظر توافق ما بمونن اما محض رضای خدا عاقلانه فکر کن، همچین چیزی غیرممکنه .

پنج سال دیگه چی؟ تا اونموقع صبر میکنی؟!

حتی با این حال بدم باز نمی تونستم دلشو بشکنم و توچشماش زل بزنم و بگم “نه” اما به سختی لب بازکردم تا جوابشو بدم .

_یادت باشه این تو بودی که اون خلوت دونفره رو از هردومون گرفتی و نذاشتی همه چیز مثل سابق بمونه .

ازم فاصله گرفت و صاف جلوم ایستاد ونگاهشو سرد و جدی بهم دوخت .

_به خاطر شرایط بابا من از سربازی رفتن معافم و فقط باید دوماهی آموزشی بگذرونم. جوابت اگه مثبت باشه همین فردا می رم ثبت نام می کنم وبه احتمال خیلی زیاد اردیبهشت عازم می شم .

وقتی برگشتم پیش آقاجون مشغول به کارمی شم و عقد می کنیم. واسه دانشگام یه مقدار پس انداز کرده بودم اونو اگه حاج اسماعیل اجازه بده سر یه سال خرج عروسی ساده و جمع و جورمون می کنیم و می ریم سر زندگی مون. البته اگه تو مراسم مفصل تری بخوای باید از آقاجون یه مقداری پول قرض بگیرم. می دونم تو هم مث هر دختر دیگه ای دوست داری اول زندگیت مستقل باشی. یه خونه کلنگی ارثیه ی مادرمه که اونو مثلا به جبران گذشته به نامم کرده. می تونم بفروشمش و یه آپارتمان کوچیک همین حوالی بخرم و بقیه ی پول خونه رو سرمایه ی کارم کنم .

سر دوسال هم نشده دوباره کنکور می دم. البته این یکی روتو باید بهم قول بدی کمکم کنی .

بابغض و درد نالیدم .

_امین؟ !

جلو پام خم شد و دستای مشت شده ی روی زانوم رو تو دستای گرمش گرفت و آروم نوازششون کرد .

_بهم اعتماد کن، خواهش می کنم. شاید اول زندگیمون سختی زیاد بکشی و اذیت شی اما قول می دم همه شو جبران کنم .

_تو الآن داغی و نمی تونی درست تصمیم بگیری. دوسال دیگه که زیر بار مشکلات کمرت خم شد و نتونستی نفس بکشی به حرف من می رسی .

_من فکر همه جاشو کردم، نترس کم نمی یارم .

با ناراحتی زمزمه کردم.

_خیلی زود پشیمون می شی اونم وقتی که ببینی دوستات دارن به وقتش جوونی و خوشگذرونی می کنن و تو یه کوه مسئولیت رو شونه هاته .

دستمو نرم فشرد و با جذبه ی مردانه ای جواب داد .

_من با یه کوه مسئولیت بزرگ شدم عقیق… فقط زمانی پشیمون می شم که تورو کنار خودم نداشته باشم .

قطره اشک مزاحمی که باعث تاری دیدم شده بود، پایین چکید .

_پس من چی ؟ چرا حرفامو می فهمی و حالمو نمی فهمی؟ لبخند با محبتی کنج لبش جا خوش کرد .

_تو هم دوستم داری، نگات هیچ وقت بهم دروغ نمی گه …

به شوخی اخم کرد .

_درضمن دیگه اینجوری بی دلیل جلوی من آبغوره نگیر…تو از اون خانومایی هستی که با گریه خوشگل نمی شی .

مابین گریه، خندیدم .

_چقدر خانومارو دید زدی که به همچین نتیجه ای رسیدی؟ سرشو پایین انداخت و محجوبانه جواب داد .

_من عشق خودمم دید نزدم چه برسه به دیگرون .

با ناامیدی سرتکان دادم و برگشتم سر بحث خودمون .

_آره تو راست می گی، من دوستت دارم اما نه اونجوری که تو فکر می کنی …

لبخند رو لبام به مرور محو شد و با درد توچشمای مهربونش زل زدم .

_نمی تونم باهات ازدواج کنم .

سرشو به سختی تکان داد و از جاش بلند شد .

اگه اون خلوت دونفره ی روی پشت بوم برات عزیزه و دوستش داری پس یه زندگی مشترک و دونفره رو هم می تونی دوست داشته باشی. ازت می خوام روش خوب فکر کنی و بعد جوابمو بدی .

از اتاق بیرون رفت و منو با تردیدی ویران کننده تنها گذاشت. یه کشش قلبی ناخواسته وادارم می کرد بخوام اون خلوت دونفره همیشگی شه و معیار های توی ذهنم از شریک زندگیم، همچین انتخابی رو رد می کرد .

*****

سرمو تکیه داده بودم به کولر و داشتم به حال این روزهای خودم گریه می کردم. دیگه همدمی نبود تا بی هیچ قضاوتی خالصانه به حرفام گوش بده و کمکم کنه با این غم بزرگ کنار بیام. حتی مهناز هم که اینهمه قبولش داشتم تو این اوضاع کاری از دستش بر نمی اومد. اونم مثل خودم معتقد بود از دواج با امین تو این سن و سال احمقانه ست. شاید اگه پنج سال بعد این قضیه مطرح می شد از شنیدنش اینهمه بهم نمی ریختم .

هرچقدرم که دوستش داشتم و این چارچوب دونفره رو می خواستم باز نمیتونستم امین رو به چشم همسرم ببینم. تو رویاهای دخترانه ام مرد زندگیم حداقل پنج شش سالی ازم بزرگتر بود .

کسی که می تونستم بهش تکیه کنم و چشمامو به آسونی روی همه ی مشکلات ببندم و بذارم اون با دستهای توانا و مقتدرش یک به یک موانع رو کنار بزنه و من حتی یک لحظه احساس ترس نکنم.

اونوقت دیگه عمید بزرگترین معضل زندگیم نبود و من می تونستم تا جایی که امکان داره از تلخ ترین کابوس خونه ی پدریم ، فاصله بگیرم .

اماازدواج با امین درست نقطه ی عکس این رویا بود. با اون اگه می موندم باید یک عمر نگران اومدن فردایی می شدم که مشکلاتش باعث رنج و عذاب امین می شد. من میتونستم همچین چیزی رو براش بخوام؟ عذاب کشیدن اون مساوی با عذاب کشیدنم بود. خودمو که نمی تونستم بعد اینهمه سال با این حس زندگی کردن، تغییر بدم .

و از این بدتر حضور عمید بود، عمیدی که دیگه نمی تونستم هیچ رقمه از زندگیم حذفش کنم چون با دستای خودم اونو به زندگی امین گره زده بودم .

درد آور و تلخ بود تصمیمم اما من هرچقدر که با خودم کلنجار می رفتم و تلاش داشتم به این شرایط راضی شم باز کم می آوردم و نمی تونستم بپذیرمش .

جوابم بی شک یه “نه” ی محکم و بزرگ به تمام احساسات خوب و عزیز دوازده ساله ای بود که با امین داشتم. قلبم از این تصمیم فشرده شد و اشکام با سرعت بیشتری راه افتاد و صورتمو خیس کرد .

تو حال و هوای خودم بودم که صدای زنگ در خونه ی بی بی توجهمو به سمت حیاطشون کشید .

دیدم امین مسیر خونه تا در رو طی و چند لحظه ای پشتش مکث کرد.حسی بهم می گفت اتفاق بدی در حالی رخ دادنه .

وقتی در باز شد وعمید رو منتظر پشت در خونه ی بی بی دیدم دیگه حال خودم نفهمیدم. از این فاصله هم تو چشماش چیز ناخوشایندی رو می خوندم و این منو می ترسوند .

ازجام بلند شدم و به سمت پله ها دویدم و ازشون پایین رفتم. چادرمامان رو برداشتم و بی پروا از خونه بیرون زدم. با خروجم عمید بدون اینکه متوجه حضورم شه وارد حیاط بی بی شد. می دونستم این وقت روز جز امین کس دیگه ای خونه نیست و همین دلشوره مو بیشتر می کرد.خواستگاری امین و سکوت اجباری عمید و خشم به زحمت مهارشده اش تو مراسم بلاخره باید جایی می شکست و فوران می کرد. ومن بی هیچ برهان و دلیلی حس می کردم این شکستن حرفای ناگفته زیاد داره  .

_ما هنوز با هم رفیقیم مگه نه؟

جواب امین رو نشنیدم واین وادارم کرد خودمو به در نیمه باز خونه نزدیک کنم. عمید کمی صداشو بالا برد .

-فقط یه سوال ازت دارم، بهم بگو چرا؟ امین ناراحت جواب داد .

_دوست داری چی ازم بشنوی؟ من نامردی نکردم .

دستای عمید با خشم مشت شد .

_دِ لعنتی این جواب من نشد. چرا باید انتخابت عقیق باشه؟ با اقتداری مثال زدنی تو چشماش زل زد .

_چرا نباید باشه؟من حتی یه لحظه فکر نکردم کسی غیر اونم می تونم انتخاب کنم .

111

داری خیلی بچگانه تصمیم می گیری. با اینکار زندگی هردوتون خراب می شه .

ابروهای امین تو هم گره خورد .

_تو منو به اینجا کشوندی عمید. اگه دست از سرش بر می داشتی منم اینقدر زود تصمیم نمی گرفتم. جای اینکه پشت خواهرت در بیای و تو دهن کسی که اون مزخرفاتو گفته بزنی، روخواهرت دست بلند کردی. تو می دونستی من خاطرشو می خوام و اینجوری عذابش دادی. اونوقت دم از رفاقت می زنی؟ من به هیچ کس بدهکار نیستم. از اون اولم فقط عقیق رو می خواستم و بس .

چون ترسیدم با این کارهات بلاخره عاصی شه و به اولین کسی که در این خونه رو می زنه جواب مثبت بده پا جلو گذاشتم .

_اگه می دونستم همچین غلطی می خوای بکنی نمیذاشتم پاتو توی اون خونه بذاری. مرد حسابی من بهت اعتماد داشتم .

_منم جواب اعتمادتو دادم رفیق! خواهرتو خواستگاری کردم تو خیابون که دنبالش راه نیفتادم بهش شماره بدم .

عمید یقه شو گرفت و عصبی فریاد زد .

_نمیذارم این عروسی سربگیره .

سعی کرد دستاشو پس بزنه .

_می خوای اینجوری درحقم رفاقت کنی؟

_از این خواب خرگوشی بیدار شو امین. من اگه شدم اسفند رو آتیش و دارم جلز و ولز می کنم واسه خاطر اینه که می دونم ته این قصه کجاست .

_تو ازش کینه داری این تنها چیزیه که من از حرفات می خونم .

_اتفاقا همین کینه باعث شده بهتر از خودم بشناسمش. با اینکار زندگیشو بهم نریز .

امین عصبی ازش فاصله گرفت .

_مهربون شدی .

_نکن اینکارو…خواهش می کنم .

پوزخندشو از عمید پنهون نکرد .

_به خاطر یکی دیگه می خوای گوشت قربونیش کنی نه؟ با صدای دورگه و خش برداشته ای فریاد زد .

_گوشت قربونی تویی، بفهم اینو .

بغض رو گلوم داشت خفه ام می کرد و من توان اینو نداشتم که نگاه از برادرم بگیرم و دور شم از وجود پر از کینه ای که بی رحمانه منو زیر بار حرفای ناصوابش له می کرد .

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن