خانه / آخرین مطالب / پارت اول تا اخر رمان عشقم باران

پارت اول تا اخر رمان عشقم باران

پارت اول تا اخر رمان عشقم باران

ژانر:عاشقانه

نویسنده:نامعلوم

قسمتی از رمان:

افتاب وسط اسمون جولان میداد…وای خدایا عجب هوای گرمیه.به قول شاعر که فکر میکنم مولانای جیگرم باشه…(کی جیگرت شد.؟؟؟)      

-خام بدم پخته شدم سوختم.(توهم جیزغاله شدی لابد؟؟؟؟)     

داشتم بعد ازیه روز طاقت فرسامیومدم خونه کنکورمو خوب دادم .به نظرم تو رشته ای که علاقه مندم قبول میشم(اره جون عمه ات تو نظر ندی نمیشه؟؟)سال چهارم انسانی ام به رشته حسابداری علاقه خاصی دارم قبلا دوست داشتم وکالت بخونم اما بعد از فوت پدر و مادرم تصمیمم عوض شد.باران زند هستم راستش اسمم تا 6سالگی نیلوفر بود اما مادرم اونو تؽییر داد چون متوجه قدرت خاصی در وجود من شده بود.. من میتونم هروقت بخوام کاری کنم هرجای از دنیا که تمرکز کنم بارون شروع به باریدن کنه(هه هه کنؾ شدید حتما فکر میکردید قدرت های ماورائ طبیعی داره؟؟؟)یا هروقت که اشک ازچشمم جاری بشه بارون همونجا شروع به باریدن میکنه. اجازه بدید از ظاهر پسر کشم بگم.البته تعریؾ از خود نباشه ها ولی چه میشه کرد زیبایی که انکار نداره(اینو راس میگه …هرپسری قیافه اشو نظاره کنه در عرض 2ثانیه گازو میگیره اون دنیا)چشم ها و موهای خاکستری موهام تا رون پام میرسه(مو نیس که یال اسبه)بین رنگ خاکستریش رگه های مشکی و طلایی هم وجود داره (بگو رنگین کمانه دیگه—اه اینقدر نپر وسط نطقم)پوستم سفید نه تپلم نه لاؼر اما اندام جـــــــــــــذابی دارم(جــــان؟؟؟؟؟)لب قلوه ای موژه های پرپشت برگشته ابروهای کشیده مرتب بینی قلمی کوچولو با یه خال که در ادامه موژه سمت  

راستم وجود داره.هعــــــــی پدر و مادر نازنینم و تو یه تصادؾ از دست دادم.عاشقشون بودم نباید به این زودی میرفتن.فاصله سنی مادرم با من 18 سال بیشتر نبود.تازه بیست و هشت سالش بود که فوت کرد…8 سال از اون ماجرا میگذره کمر من یه دختر تنها تو این شهر بزرگ بدون هیچ فامیلی زیر بار دشوار زندگی خم شد(اهو چه احساسی—ای بابا نمیذاری برم تو حس که.)داشتم میگفتم اگر ثروت فراوان پدر و مادرم نبود الان من اینجا وجود نداشتم که با این(صحرا خانوم)کل کل کنم.کارخونه پدرم قبل از مرگش به فروش رسیده بود و پولش تو بانک داره خاک میخوره البته گفته باشم من با سود کلان اون پول دارم زندگی جهنمی مو سپری میکنم.8سال بدون پدر و مادر سپری کردن خیلی سخته.وقتی وارد خونه میشم دلم میگیره از اینکه کسی نیست که به استقبالم بیاد کیفمو از دستم بگیره و بگه سلام خسته نباشی دخترم یه لیوان شربت خنک بهم بده.نمیدونم چرا اینقدر ضعیفم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم .خودشون راهشون و پیدا میکنن و ازچشمام جاری میشن.همینطور با افکار مؽشوشم درگیر بودم که با جسم سختی برخورد کردم       

_ایش اینجا هم جای صندوق صدقاته؟؟؟؟      

مارال بهترین دوستم که دیوانه وار دوسش دارم ومطمئنا اگر خواهری هم داشتم به اندازه اون دوستش نمیداشتم قه قه زد زیر خنده.منم به جای اینکه عصبانی برشم همراه با اون شروع به خندیدن کردم و گفتم:-همین مونده که از صندوق صدقات حامله شم(بی ادب—بروبابا)     

صدای خنده هامون بلند تر شد که صدای خنده پسر دیگه ای که از کنارم رد میشد توجه امو به خودش جلب کرد بهش نگاه کردم سرشو به علامت تاسؾ اینطرؾ و اونطرؾ تکون داد…مارال مدام مسخره ام میکرد…

تؽریبا 30 دقیقه ای دنبال یه کافی نت می گشتیم که از یه مرد پرسیدم:   

__ببخشید این جاها کافی نت سراغ ندارید؟؟؟           

__چرا همین بؽل ساختمان لاله طبقه دوم.    

__ممنون.          

پارت اول

پارت دوم

پارت سوم

پارت چهارم

پارت پنجم

پارت ششم

پارت هفتم

پارت هشتم

پارت نهم

پارت دهم

پارت یازدهم

پارت دوازدهم

پارت سیزدهم

پارت آخر           

  

www.60tip.ir
www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *