آخرین مطالبعشقم باران

رمان عشقم باران پارت آخر

Rate this post

رمان عشقم باران

جهت مشاهده به ترتیب تمامی پارت هایاین رمان از اینجا کلیک کنید

عصبانی شده بد در حد فضا داشت فقط گوش میداد ادامه دادم:      

__تو اشؽال مجبورم کردی عاشقت شم بعدم که میگی ماهمدیگه رو دوست نداریم.اره برای تو راحته هر روز عاشق یکی بشی من ..من فقط تو رو دوست دارم.   

داشت نگاهم میکرد منفجر شد گفت:        

__من؟این تو بودی که از روز اول که دیدمت دست از سرم برنداشتی شبا که میومدی تو خوابم روزا هم یه جوری جلوم ظاهر میشدی.همه درباره ات حرؾ میزدندو.همه از زیبایی ات میگفتند.تو فکر کردی من بعد از اینکه بهت تجاوز کردم نمیتونستم ولت کنم؟مجبور بودم ببرمت بیمارستان خودم.جایی که همه برام احترام قائل بودند حالا به چشم یه هوس ران بهم نگاه میکردند؟مجبور بودم بهت پیشنهاد ازدواج بدم؟من از همون روز اول عاشقت شدم.مجبور نبودم همه جا دنبالت بیام مبادا که کسی بدزدتت.مبادا عاشق یکی جوون تر از من بشی.فکر میکنی خوشم میاد توخونه حبست کنم؟می ترسیدم.میترسیدم که بری.من روزا سر کار به اندازه کافی دلم برات تنگ میشد اگر شبا هم نمی دیدمت دیوونه میشدم.وقتس باسامان حرؾ میزدی دیوونه میشدم.وقتی باحوله حموم بؽلش کردی.یا وقتی باهاش رقصیدی.میفهمی این یه ننگه که عاشق زنت باشی فکر کنی دوست نداره.میتونستم تو این دوسال مثل هر مرد دیگه ازدواج کنم.من دوسال مثل یه راحب زندگی کردم.بخاطر تو.وقتی طلاقت دادم تازه فهمیدم چه ؼلطی کردم.اومدم دنبالت اما اون تصادؾ مانع این شد که جلوت و بگیرم تا خارج نری.وقتی اومدی ایران وقتی فهمیدم دوست دختر مهرانی داشتم می مردم. اما وقتی تو باغ بوسیدمت وقتی جلومو نگرفتی دوباره خواصستمت.خواستم کاری کنم دوباره مال من شی.تا اینکه فهمیدم ما یه بچه دارم.وقتی اون و ازت گرفتم اشکاتو. که دیدم دلم گرفت.مهران بدون تو طاقت نمی اورد اومدم دنبالت اما تو اون لحظه چی و دیدم.که تو خوابی و رادمان میخواد ببوستت.درست مثل دوسال پیش که من تو خواب میبوسیدمت.خونم جوش اومد تو فقط وفقط زن منی.نباید کس دیگه ای بهت دست بزنه.یادته ازم خواستی لباس و زیر ونبات و این چیزا و برات بیارم خدا میدونه اون موقع چقدر ذوق زده شدم.حس کردم واقعا شوهرتم.اون شبی که موهامو از جلوی چشمم کنار زدی یا شبی که بین پیشونیم و بوسیذدی بیدار بودم.تو اون لحظه دنیا و هم بهم میدادن انقدر برام لذت بخش نبود.         

چی داشتم میشنیدم؟این ساشا بود که داشت اعتراؾ میکرد؟خندیدم خواستم چیزی بگم که گؾ:     

__بذارباقی حرفا مو بزن.وقتی شب قبل از اومدن بابابزرگ منو بوسیدی اون موقع تازه فهمیدم من واقعا بدون تو صفرم.من بدون تو مثل یه قطره ام بین دریا.وقتی رادمان اس ام اس داد ناراحت شدم اما بیشتر از اون از این ناراحت شدم که جوابشو دادی.باران؟      

__بله؟          

__ممنونم…که دوسم داری.          

زدم رو کتفش گفتم:          

__حالا که فکر میکنم میفهمم اونقدر ها هم دوست….       

بایه بوسه مجبورم کرد حرفم و نصفه بذارم.فورا سرمو بردم عقب و پرسید:             

__حالا اینجا گیر کردیم چیکار کنم؟           

__بذار اول یه دل سیر ببوسمت بعد راه حلش و میگم.          

لباش و گذاشت رولبام دستشو اورد پشت گردنم.منم دستمو کردم تو موهاش وحرکاتم و باهاش    هماهنگ کردم.بعد از چند ثانیه سرشو برد عقب لباش و پاک کرد با موبایلش یه زنگ به اشکان زد:              

__الو اشکان قربونت کارم حل شد اون دکمه اسانسور وبزن.             

اسانسور راه افتاد و طبقه سوم ایستاد.نگاهی ببهم کرد خندید و بادست به درخونه ام اشاره کرد.          

رفتم داخل اونم پشت سر من وارد خونه شد.با مشت زدم رو بازوش و گفتم:          

__پس نقشه شما دوتا بود که اسانسور راه خراب شه؟خیلی نامردی؟         

هلم داد رو مبل کنارم نشست.در حالی که با انگشت هام بازی میکرد زل زد تو چشمام و گفت:            

__من نامردم یا تو؟تو که دوسال من بدبخت و ول کردی.میدونی تو این دوسال چی کشیدم؟به مرز جنون رسیده بودم.طوری شده بود که شبا تو اتاق تو میخوابیدم عکسات و رو دیوار اتاقت زده بودم هرشب به امید اینکه فردا برمی گردی میخوابیدم.   

__پس برای همین گفتی حق رفتن به اتاق خودمو ندارم؟           

__خب دیگه.          

__خیلی بدی من که نمیدونستم تو هم دوستم داری چرا باید برمیگشتم؟تو یه بارم بهم نگفتی دوستم داری.   

بؽلم کرد و گفت:   

__دوست ندارم و نخواهم داشت.        

متعجب برگشتم تو چشماش نگاه کردم.ادامه داد:        

___از وقتی که دیدمت عاشقت شدم.من عاشق این دختر مؽرور خودخواه خوشگلم.من بدون باران می میرم.خب تو چی؟           __من؟خب منم.           

__تو هم چی؟           

 __منم عاشقتم.نمیدونم از کی ولی عاشقتم.خب بسه دیگه من خسته ام بیا بریم بخوابیم.   

__نچ من خوابم نمیاد.         

__من میخوام بخوابم.         

__من نمیذارم.بابا من برم کشیش بشم یه چیز میشم ها.        

منو بلند کرد و به سمت اتاق برد…           

  

 ******          

الان دوماه از اون ماجرا میگذره.من و ساشا خیلی باهم خوشبختیم.هرچند بعضی مواقع دعوا می کنیم خب البته من که میشناسید دست به خر کردنم خیلی خوبه منتها چند روزیه حالم خیلی بده دیروز رفتم دکتریه ازمایش هم دادم نمیدونم چم شده.الان تو ازمایشگاه ام پرستار اومد جلو:   

  

__خانوم باران زند؟            

__بله اتفاقی افتاده؟من میمیرم؟        

__نه خانوم این چه حرفیه.          

__پس من چم شده؟   

__تبریک میگم شما دارید مادر میشید.           

__چی؟این امکان نداره.            

برگه رو از دکتر گرفتم و اومدم.بیروم.اما من بؽیر از ساشا با کس دیگه هیچ رابطه ای نداضشتم پس این بچه برای کیه؟ساشا که نمیتونه بچه دار بشه.نکنه ساشا فکر کنه من بهش خیانت کردم.تمام راه و تاخونه گریه میکردم.ساشا خونه بود مهرزادهم مهد کودک بود.بدون سلام کردن  مرفت بالا ساشا هم که تعجب کرده بود همراهم اومد تو راه پرسید:   

__چیزی شده باران؟           

__نه.من خوبم.          

__پس چرا رنگت پریده حالت خوب نیست؟         

__چرا.خوبم.           

برگه ازمایش و گذاشتم تو کشو میز ارایش.خواب بودم که با صدای داد و هوار ساشا از خواب بیدار شدم.ازم پرسید:  

__این این برگه ازمایش برای توست؟این بچه ای که تو شکمته بچه کیه؟باران تا نکشتمت بگو.           

حرفی نزدم چند بار تکونم داد اما بازم حرفی نزدم.اخه من که جز اون با کس دیگه ای نبودم .شاید ساشا خوب شده.کفرم و در اورد داد زدم:       

__خفه شو دیگه میخواستی بچه کی باشه خب معلومه من توی تمام عمرم ؼیر از تو باکس دیگه ای رابطه نداشتم اگرم اینقدر به زتن اعتماد نداری میتونی ازمایش دی ان اثی بگیری.              

__همین فردا ازمایش دی ان ای و میکگیریم ولی وای به حالت که ازمایش منفی از اب در بیاد باران من میدونم و تو.  

شب کنارم نخوابید رفت تو حال خوابید یعنی میشه یه شوهر اینقدر به زنش بی اعتماد باشه.من فردا ازمایش دی ان ای و میدم اما دیگه هیچوقت پامو تو این خونه نمیذارم.اون چطور میتونه به من تهمت خیانت کردن و بزنه. صبح هم باهام یک کلمه حرؾ نزد حتی با ماشین جدا رفت از امایشکاه.بعد از دادن ازمایش وسایلمو جمع کردم و به سمت خونه خودم راه افتادم.مهرزاد و هم با خودم نیاوردم بعد از ادادن دادخواست طلاق حق سرپرستی شو به عهده میگیرم.من نمتونم با یه ادم شکاک که به خودش هم اطمینان نداره زندگی کنم.نفهمیدم کی صبح شد امروز جواب ازمایش و میگیریم.به سمت ازمایشگاه راه افتادم.زود تر از من رسیده بود برگه ازمایش تو دست دکتر بود.دکتر گفت:              

__دی ان ای 90 درصد تطبیق داره بادی ان ای اقای تهرانی.              

خوشحال شدم.خیلی.اما ساشا ناراحت بود حتما پشیمون شد.از دکتر تشکر کردم. واومدم بیرون اقای تهرانی تو به زنت هم اعتماد نداری هه. دنبالم اومد بازومو کشید برگشتم سمتش اشک تو چشماش جمع شده بود گفت:  

__ببخشید باران من ؼلط کردم.منو ببخش.       

__ابی که ریخته میشه رو نمیشه جمعش کرد.اقای تهرانی منتظر دادخواست طلاقم باش.تو پارکینگ بیمارستان زانو زد و گفت:  

__باران به خدا ؼلط کردم.من بدون تو میمیرم اونوقت تو میخوای طلاق بگیری؟التماست میکنم. سوار ماشین شدم.اون جلوی من زانو زده بود التماس میکرد؟اقای تهرانی؟کسی که تهمت خیانت به من زده بود .نه من هرگز نمیتونم ببخشمش.وارد خونه شدم الان یه لیوان بزرگ قهوه می چسبه.صدای در اومد در وباز کردم.رادمان اینجا چیکار میکنه؟در و هل داد اومد داخل.نـــــــه این چرا اینجوری اومد داخل داد زدم:   

__رادمان این چه وضع داخل اومدنه؟برو بیرون از خونه من.یالله.            

__نمیرم.تا چیزی و که میخوام ازت نگیرم و نمیخوام.              

__تو چی میخوای ازم.            

__فقط یه ساعت باهات باشم.       

خونم جوش اومد داد زدم:          

__خفه شو اشؽل من خودم شوهر دارم.گمشو بیرون تا به پلیس زنگ نزدم.         

__تو ؼلط میکنی.          

هلم داد تو اتاق پرتابم کرد روتخت زیرش داشتم له میشدم.خاطره 2سال پیش و یادم اومد موقعی که ساشا بهم تجاوز کرد اما اون موقع این حس و نداشتم.نمیدونم اون موقع نخواستم جلوش و بگیرم باید با خودم روراست باشم اصل قضیه اینه.دست و پا میزدم جیػ میکشیدم امروز چرا هیچکس تو ساختمون نیست؟لباش و گذاشته بود لرو لبام و به طور محسوسی میشه گفت لبام ومیخورد.انگار هر چقدر منو میبوسید سیر نمیشد.صدای داد ساشا باعث شد یه نفس راحت بکشمرادمان وکتک میزد.رادمانم اون ومیزد اما بعد از چند دقیقه ازخونه فرار کرد ساشا دوید به سمتم.بؽلم کرد سرو گردنم و بوسید.مثل من زار میزد .گفت:   

__ببخشید.توروخدا منو ببخش.باران به خدا قسم من بدون تو میمیرم.بارانم منو ببخش.بیشتربؽلش کردم.کنارم دراز کشیدهنوز تو بؽلش بودم که رفتم عقب تر و گفتم:      

__یه چیز بگم؟           

__بگو عزیزم.             

__ساشا دوسال پیش وقتی داشتی بهم تجاوز میکردی و یادته؟          

__من همیشه از اون بابت متاسؾ بودم.         

__من خودم خواستم.         

__چی؟           

یه لبخند محسوس رو لبش بود ادامه دادم:        

__اون موقع هیچ حس بدی نداشتم.از همون شب عاشقت شدم.   

 __پس خانوم خودش پایه بوده منو بگو دوسال تو پشیمونی خودم ؼرق بودم.       

__اااا.خیلی بدی.           

__اره من بدم اگر بد بودم که هیچوقت فکر نمیکردم که تو بهم خیانت کردی.باران منو ببخش.          

میبخشی

؟            

__نه.   

دلم به حالش سوخت مظلوم نگاهم میکرد.        

__باشه.بخشیدمت.      

 ****

این داستان. داستان ادم های همین جامعه است. ادم هایی که در کنار مازندگی می کنند.ادم هایی که عاشق

میشن ازدواج میکنند بچه دار می شوند و دراخر هم میمیرند. اما یه تفاوت بارز وجود داره اونم اینه که باران یا ساشا شخصیت های این داستان نمادی از ما انسان هاست انسان هایی که حاضراند برای حفظ ؼرورشون حتی عمرشون و به هدر بدند.زندگی دوروز بیشتر نیست پس چه بهتر این دوروز و در کنار کسی که دوستش داریم زندگی کنیم

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن