آخرین مطالبعشقم باران

رمان عشقم باران پارت اول

Rate this post

رمان عشقم باران

جهت مشاهده به ترتیب تمامی پارت هایاین رمان از اینجا کلیک کنید

افتاب وسط اسمون جولان میداد…وای خدایا عجب هوای گرمیه.به قول شاعر که فکر میکنم مولانای جیگرم باشه…(کی جیگرت شد.؟؟؟)      

-خام بدم پخته شدم سوختم.(توهم جیزغاله شدی لابد؟؟؟؟)     

داشتم بعد ازیه روز طاقت فرسامیومدم خونه کنکورمو خوب دادم .به نظرم تو رشته ای که علاقه مندم قبول میشم(اره جون عمه ات تو نظر ندی نمیشه؟؟)سال چهارم انسانی ام به رشته حسابداری علاقه خاصی دارم قبلا دوست داشتم وکالت بخونم اما بعد از فوت پدر و مادرم تصمیمم عوض شد.باران زند هستم راستش اسمم تا 6سالگی نیلوفر بود اما مادرم اونو تؽییر داد چون متوجه قدرت خاصی در وجود من شده بود.. من میتونم هروقت بخوام کاری کنم هرجای از دنیا که تمرکز کنم بارون شروع به باریدن کنه(هه هه کنؾ شدید حتما فکر میکردید قدرت های ماورائ طبیعی داره؟؟؟)یا هروقت که اشک ازچشمم جاری بشه بارون همونجا شروع به باریدن میکنه. اجازه بدید از ظاهر پسر کشم بگم.البته تعریؾ از خود نباشه ها ولی چه میشه کرد زیبایی که انکار نداره(اینو راس میگه …هرپسری قیافه اشو نظاره کنه در عرض 2ثانیه گازو میگیره اون دنیا)چشم ها و موهای خاکستری موهام تا رون پام میرسه(مو نیس که یال اسبه)بین رنگ خاکستریش رگه های مشکی و طلایی هم وجود داره (بگو رنگین کمانه دیگه—اه اینقدر نپر وسط نطقم)پوستم سفید نه تپلم نه لاؼر اما اندام جـــــــــــــذابی دارم(جــــان؟؟؟؟؟)لب قلوه ای موژه های پرپشت برگشته ابروهای کشیده مرتب بینی قلمی کوچولو با یه خال که در ادامه موژه سمت  

راستم وجود داره.هعــــــــی پدر و مادر نازنینم و تو یه تصادؾ از دست دادم.عاشقشون بودم نباید به این زودی میرفتن.فاصله سنی مادرم با من 18 سال بیشتر نبود.تازه بیست و هشت سالش بود که فوت کرد…8 سال از اون ماجرا میگذره کمر من یه دختر تنها تو این شهر بزرگ بدون هیچ فامیلی زیر بار دشوار زندگی خم شد(اهو چه احساسی—ای بابا نمیذاری برم تو حس که.)داشتم میگفتم اگر ثروت فراوان پدر و مادرم نبود الان من اینجا وجود نداشتم که با این(صحرا خانوم)کل کل کنم.کارخونه پدرم قبل از مرگش به فروش رسیده بود و پولش تو بانک داره خاک میخوره البته گفته باشم من با سود کلان اون پول دارم زندگی جهنمی مو سپری میکنم.8سال بدون پدر و مادر سپری کردن خیلی سخته.وقتی وارد خونه میشم دلم میگیره از اینکه کسی نیست که به استقبالم بیاد کیفمو از دستم بگیره و بگه سلام خسته نباشی دخترم یه لیوان شربت خنک بهم بده.نمیدونم چرا اینقدر ضعیفم نمیتونم جلوی اشکامو بگیرم .خودشون راهشون و پیدا میکنن و ازچشمام جاری میشن.همینطور با افکار مؽشوشم درگیر بودم که با جسم سختی برخورد کردم       

_ایش اینجا هم جای صندوق صدقاته؟؟؟؟      

مارال بهترین دوستم که دیوانه وار دوسش دارم ومطمئنا اگر خواهری هم داشتم به اندازه اون دوستش نمیداشتم قه قه زد زیر خنده.منم به جای اینکه عصبانی برشم همراه با اون شروع به خندیدن کردم و گفتم:-همین مونده که از صندوق صدقات حامله شم(بی ادب—بروبابا)     

صدای خنده هامون بلند تر شد که صدای خنده پسر دیگه ای که از کنارم رد میشد توجه امو به خودش جلب کرد بهش نگاه کردم سرشو به علامت تاسؾ اینطرؾ و اونطرؾ تکون داد…مارال مدام مسخره ام میکرد…

تؽریبا 30 دقیقه ای دنبال یه کافی نت می گشتیم که از یه مرد پرسیدم:   

__ببخشید این جاها کافی نت سراغ ندارید؟؟؟           

__چرا همین بؽل ساختمان لاله طبقه دوم.    

__ممنون.          

با مارال وارد ساختمان شدیم داشت عکس تازه گروه دابل اس 501که یه گروه کره ای اند و بهم نشون میدادتو کؾ پسرای خوشگلش بودم که ناگهان با در شیشه ای کافی نت برخورد کردم.فریاد زدم:      

__ایـــــــی ننه جونم……               

 

کافی نت خیلی شلوغ بود وا؟؟؟مگه نذری میدن که همه جمع شدن اینجا؟؟مارال ؼش ؼش میخندید نه مثل اینکه این خانوم امروز خوش خنده شده…همه زل زده بودن به من منم که خجالتی زل زدم تو چشم همه کسایی که تو کافی نت بودن یه لبخند مکش مرگ ما زدم و گفتم:   

__شمارو به خداخجالتم ندید من راضی به این همه همدردی نیستم …نه نه کمک لازم نیست .من حالم خوبه .  

نگاه ژرؾ(اوه اوه)کسی و رو خودم حس کردم رو مو برگردوندم همون پسره بود که بیرون برام نچ نچ میکرده ایش رو اب بخندی اصلا میخندی به ریش بابات بخندی….زل زدم تو چشماش رفتم کنار یه پسر خوش تیپ که پشت میز ریاست نشسته بود اوه اوه چه خودشم میگیره ..نمیری یه وقت؟؟؟؟هنوز نگاه ها به سمت من بود.پرسیدم :         

__اقا یه سوال دارم؟؟          

__بفرمایید..            

__چه طور میتونم یه وب سایت درست کنم؟؟؟؟      

__راستش من اطلاعاتی در این مورد ندارم.من فقط در حد فیس بوک و یوت یوپ وتوییترو.. واردم.              

__اها؟؟؟خب یعنی اگر کسی به این چیزا وارد باشه میتونه کافی نت باز کنه؟؟؟            

__بله .فکر میکنم.          

همه به من خیره شده بودن مارال میدونست یه چیزی تو استینم دارم(اینقدر خالی نبند)رگه های لبخند رو چشم اقای خنده رو ه پرو پرو زل زدم تو صورت کافی نتی و گفتم:   

__پس مامان بزرگ منم که تو فیس بوک عضو میتونه کافی نت باز کنه؟؟؟            صدای خنده مشتری ها تو سالن پیچید پسره که قرمز شده بود گفت:        

__البته اگرمادربزرگتون تا اون موقع دووم بیاره چرا کهنه؟؟؟              

__اونم راه حل داره اگر دووم نیاورد کافی نتش به من ارث میرسه.خب منم که تنها نوه اش ام دیگه…              

__اونوقت چیکار میکنید؟؟؟         

__چمچاره.           

__بیچاره.           

__شدی.          

__خانوم احترام خودتون و نگهدارید.           

__من متناسب با شخصیت افراد با هاشون برخورد میکنم…شماهم بهتره یه دوره اموزش کامپیوتر برید اموزش لازمید….  

 *****

امروز تولدمه بهترین دوستامو به کافی شاپ دعوت کردم جشن مونو طبقه دوم گرفتیم همه فکر میکردن ما چندتا بچه دبیرستانی ندیدبدید ایم که از ذوقمون اینکارا و میکنیم(ؼلط کردن).روز فوق العاده ای بود با مارال رفتیم یه دور بزنی تو یه کی از کوچه پس کوچه ها چند تا از بچه ها در حال فوتبال بازی کردن بودنتو پشون

افتاد جلوی پام منم یه نگاه به توپ کردم یه نگاه به بچه ها امروز روز تولدمه خدایا مرا عفو کن.(جون ننه ات—جون ننه خودت.)توپ و پرتاب کردم روهوا کردن بودن که ه ضربه اساسی بهش زدم که صدای اخ یکی اومد.اوه اوه بدبخت شدم این همون پسره اس که بهش میگفتم خوش خنده.وای نه چی میبینم؟؟؟دماؼش داره خون میاد.کلمه بند تومون و به کار بردم.این یه اصطلاح بین من و دوستامه که وقتی تو دردسر میفتیم ازش استفاده میکنیم.همه فلنگو بستیم خدایا به امید خودت. خدایا شاهد باش من نخواستم فرار کنم یارو خودش بد نیگا کرد….خدیا؟؟؟میبخشی؟؟؟قربو نت برم که اینقدر بزرگی…(ازکجامیدونی خدا بخشیدتت؟؟؟–چون از قدیم گفتن سکوت علامت رضاست)مارال به مو بایلم زنگ زد:   

__بنال.           

__ایش بی ادب از دستشون در رفتی؟؟؟           

__اره شمابرید من خودم میام.          

اب معدنی و سر کشیدم تکیه امو ازدیوار گرفتم برگشتم که از کوچه بیام بیرون که با یه ؼول برخورد کردم اوه دیگه رسما بدبخت شدم خدایا خودمو میسپرم به خودت هلم داد به دیوار محکم چسبوندم به دیوار دستمال توی دستش خونی بود سرمو اوردم بالا حرؾ نمیزد فقط زل زده بود تو چشمام قدرت حرکت نداشتم زبونم بند اومده بود(خوبه یه بار زبونت بند اومد منکه فکر میکردم ارزو به دل میمونم)تو اجزای صورتش دقیق شدم چونه استخونی لباش مثل لبای خودم قلوه ای و البته لباش فوق العاده قرمز شده بود ابرو های پهن و

چشمای…نمیدونم چه رنگیه.تاحالا همچین چشمایی و ندیده بودم یه چیز بین سبزو طوسی گاهی هم قهوه ای پر رنگ نمیدونم قابل تصور نیست.دوباره از بینیش خون اومد ناخوداگاه متوجه موقعیتم شدم با پاشنه کفشم محکم پاشو لگد کردم.دردش گرفت بدبخت چه بلاهای که تاحالا سرش نیاوردم…از کنارش رد شدم.تقریبا بلند گفتم:   

__موسیو اینبار که از دستت در رفتم.حالا ایشالله نوبت بعد نا امید نشو زندگی ادامه داره بخند تا دنیا به روت بخنده.ادیوس سینیور(فارسی بلدنیستی؟؟منظورش خداحافظ اقا بود)   

__منم میخندم اما نه امروز میرسه روزی که بخندم اونم به توسینیوریتا(ای بابا اینا چرا دارن اسپنیش حرؾ میزنند.یعنی خانوم)  

بدون توجه به حرفش دویدم. به خونه که رسیدم زنگ زدم به مارال همه ی ماجرا و تعریؾ کردم هم متعجب بود هم میخندیدو هی بهم میگفت که چه اسگلی هستم من(خو راست میگفت.اصلا میگن حرؾ راست و باید از بچه بشنوی).              

به سمت کامپیوترم رفتم ای دی اس ال مو روشن کردم تا نتایج کنکور وببینم.            

__خـــــــــــــــــــــــ ــــــدایا باورم نمیشه همینجاتو رشته مورد علاقه ام حسابداری قبول شدم.                                          

با ذوق فراوان زنگ زدم به مارال اونم همین جا با من قبول شده بود.باها ش برای فردا قرار گذاشتم که بریم خیابون گردی.شب از ذوق فراوون خوابم نبرد. صبح زود بیدار شدم .اول رفتیم کوه.بعد از چند ساعت کیؾ وحال رفتیم سمت تلکابین تو چال بام تهران واقعا زیباست.بعد زعفرانیه و تجریش. با ماشین جدیدم که تازه خریدم توی مدرس به طرز وحشتناک (منظورت ناشیانه اس)ویراژ میدادم.باغ وحش و موزه وشهر بازی و که نگو.بعد از یه شام خوشمزه مارال و رسوندم خونه اشو خودمم به سمت خونه حرکت کردم اما وسط راه هوس یه دور کوچولوبا سرعت بالا و کردم.ساعت از 12 گذشته بود .اااااااه گندت بزنن الان چه موقع پنچر شدن بود ؟؟؟نیم ساعتی ایستادم .نه بابا کسی رد نمیشه .شماره سامان و گرفتم.سامان وکیل حقوقی منه.پدرش ساسان حبیب زاده وکیل پدرم بود که البته تو همون تصادؾ که پدر مادرم فوت شدن پدرش فوت شد فوق العاده ثروتمندن.مادرش دختر یه تاجر میلیونره.پدرشم که خدا بیامرزه(اره همین که توگفتی مورد امرزش قرار میگیره)از اون پولداراش بود که لنگه نداشت خیلی جذاب و خوش تیپ زنگ زدم بهش:               

__الو جانم؟؟         

__اوهو بابا باکلاس به خدا من از اون دوست دخترات نیستم.           

__ای بترکی.اومدم مثل یه خانوم متشخص باهات حرؾ بزنم ببین لیاقت نداری.            

 

__اره بابا بالیاقت من ماشینم پنچر شده الان تو خیابونم بیا کمک…خواهش        

__اولا این موقع شب تو خیابون چیکار میکنی؟؟دوما دو روز نشده پدر این ماشین و در اوردی .سوما من چاکر خانوم خوشگله ای مثل شما هستم.حالا کجایی؟؟            

__قیطریه           

__چـــــــــــــــــی؟؟؟؟؟؟   

__اروم چرا داد میزنی خوب اومده بودم دور بزنم مگه چی شده؟؟؟           

__تو بیخود کردی ساعت12شب اومدی دور بزنی.           

__کاری نداری؟؟           

__چرا ادرسی که هستی و دقیق اس بده.اوکی؟؟؟            

__باشه.          

تماسو قطع کردم ادرسو اس ام اس دادم.داشتم این کنارا یه دوری میزدم که.دستم کشیده شد متراقب اون وارد خونه فوق العاده بزرگی شدم.جیػ زدم ولم کن تو کی هستی؟مردی که داشت منو میبرد داخل خونه و ندیدم فقط قدو هیکلش از پشت معلوم بود منو داخل سالن پرتاپ کرد.اوه اوه این که همون پسره .همون خنده روه .نه عصبانی ای بابا این که هر دفعه یه جوره من چجوری بفهمم کیه.درسالن به طور خود کار قفل شد جلل خالق چه باحاله(ای احمق الان ابروی تو درخطره.داری با در کیؾ میکنی؟؟؟)شلوار گرم کن طوسی و یه تیشرت جذب قوربونت بره ننه ات تو چه خوش تیپ بودی.موهای خیسش هم روی صورتش ریخته بود.سرم داد زد.تا این موقع شب تو خیابون چیکار میکردی؟؟؟       

__جونم ؟؟؟به تو چه ربطی داره تو چیکاره ای که همچین سوالی میپرسی؟؟اصلا چرا من هر جا میرم تو هم همونجا هستی؟؟؟ها؟؟  

__اولا به تو ربطی نداره من چیکاره ام دوما این تویی که همه جا دنبال من راه میوفتی.واگرنه تو ادرس خونه منو از کجاداری ؟؟؟میدونم خوب خوشگلم چشم تو گرفتم اما گفته باشم من از دخترای کنه بدم میاد افتاد؟؟؟

 

قش قش زدم زیر خنده چی داره میگه من ازین ؼوزمیت خوشم میاد؟؟ خوش قیافه اس ؟؟نه این و که راس گفت قیافه اش خوبه .زل زدم تو چشماش و گفتم:           

__داداش من صد تا بهتر از تو رو ادم حساب نمیکنم تو در مقابل اونا پشه هم نیستس(اره جون عمه ات لابد پرنس ویلیام ازت خواستگاری کرده تو جواب نه دادی رفت نا امیدانه با پرنسس کیتی ازدواج کردهه هه)تو ی زشت بیریخت کریه المنظره در مقابل من صفری.   

دود از سرش بلند میشد اومد سمتم داشتم خودم و کثیؾ میکردم(ایشش حالمو بهم زدی) می لرزیدم تو چشمام زل زد و گفت:     

__کاری نکن مجبور شم کاری بکنم که دیگه روت نشه تو چشم مردم نگاه کنی…             

__گمشوبابا تو در حدی نیستی. از مادر زاییده نشده بخواد منو اذیت کنه برو خدا روزی تو جای دیگه حواله کنه من از این چیزا نمیترسم.تو سوسک هم نیستی.  

فکش قفل شده بود .سینه اش بالا پایین میرفت .دستشو انداخت پشتم تو یه حرکت بلندم کرد و انداختم رو کمرش به سمت طبقه بالا رفت.هرچی دست و پا میزدم ککش نمیگزید(حقته اخه چرا عاقل کند کاری که بقیه اشو بلد نیستم) وارد اتاقی شد منو پرتاب کرد روتخت دونفره بزرگی و در و قفل کرد به سمت پنجره دویدم اه به خشکی شانس پنجره هاش نرده داره.برگشتم. نـــــــــــــــــــه عجب بابا… هیکل… هیکلت من و

کشته.لباسشو کی دراورد که من نفهمیدم؟؟؟اومد به سمتم.پام لیز خورد و افتادم روی تخت.اخخخخخخخ منو با تخت عوضی گرفته پرس شدم لعنتی چقدر سنگینه نفسم در نمیاد.دیگه حتی نمیتونستم تکون بخورم به طور کاملا محسوس میلرزیدم. زل زدم تو چشماش اما اینبار فرق میکرد نمی تونستم چشمامو ازش بگیرم تااینکه با یه بوسه روی چشمام چشمامو وادار به بسته شدن کرد .بعد نوک بینی مو وبعدم طعم لباش .عجب منکه رفتم تو خلسه.اما دیدم ابروی چندیدن وچندساله ام(جون عمه ات__تو چرا گیر دادی به عمه من ؟؟؟بابا منکه عمه ندارم)در خطره محکم لباشو گاز گرفتم اونم نا مردی نکردو کار منو تکرار کرد فکر کنم یه لیتری خون توی دهنم جاری شد.(بسوزه پدر خالی بندی که کنترل نداره)خلاصه ناگهان حس کردم سرم سنگین شده و بعد رفتم اون دنیا(نه فکر نکنید مرده.زنده اس بیهوش شد.)       

 ****

چشمامو باز کردم نور شدیدی میزد تو چشمم.نگاهی به اطراؾ انداختم هرچند هنوز تار میدیدم اما از چیزی که دیدم شوک زده شدم.یه اتاق ابی که دیوار سمت چپش تماما شیشه ای بود تختی که روش خوابیده بودم از این تخت سلطنتی ها بود که اطرافشو تور پوشانده بود .چند مبل ابی هم در کناد دیوار شیشه ای بود.در باز شدو پرستاری اومد داخل.اها پس اینجا بیمارستانه.چقدر میگیرن چه جای  

باحالی.اصلا اتفاقات دیشب و فراموش کرده بودم و محو اتاق شدم.پرستار جلو اومد و درحالی که کارش و انجام میداد گفت:  

__خوشگله تو که میدونستی انقدر ضعیفی چرا دیشب قبول کردی که…خودت میدونی دیگه…اول باید خودتو تقویت میکردی.   

هعی چه دل خوشی داره این انگار من میدونستم قراره به جسم نحیفم تعارض بشه.(باران اینجوری حرؾ میزنی حالم بد میشه__خو به من چه؟؟)  

__دیشب اقای تهرانی تا صبح پشت در اتاقت کشیک میداد نمیدونی چقدر…        

__بسه دیگه انقدر چقلی نکن.         

__ببخشید اقا من نمیدونستم شما ناراحت میشید….     

پس این تهرانی همون ؼوزمیت خودمونه.چرا اینجوری با پرستاره حرؾ زد.خاطرات دیشب مثل فیلم از جلوی چشمام رد شد.سرش فریاد زدم:   

__هی عوضی چی از جونم میخوای چرا اینجا هم دست ازسرم بر نمیداری؟؟؟       اومد به سمتم.دستشو اورد جلو دستشو پس زدم وباداد گفتم:              

__دست نجستو به من نزن حق نداری دیگه به من دست بزنی .از اتاق گمشو بیرون.             

سرخ شده بود اونم سرم داد زدو گفت:           

__اونی که باید از اتاق بره بیرون تویی نه من این بیمارستان مال منه من میگم کی از اتاق بره بیرون کی نره فهمیدی ؟؟؟یا بهت بفهمونم.؟؟؟   

همچین دادی زد که نا خود اگاه ترسیدم سرمو به علامت فهمیدن تکون دادم.لبخندی زد و گفت:         

__تا موقعی هم که نگفتم پاتو از بیمارستان بیرون نمیذاری.فهمیدی؟        سرمو تکون دادم.         

__نشنیدم فهمیدی؟؟   

__اره.            

صدای موبایلم سکوتمون وشکست با تردید برداشتم سامان بود:        

__الو سامان جون .من بیمارستانم .حالم بد شد اومدم اینجا.       

__چت شده باران؟؟بگو دیگه کشتیم.        

__حالم خوبه فکر کنم مسموم شدم.       

__دختره سر به هوا نگفتم این قدر ؼذاهای بیرون و نخور؟؟؟         

__ببخشید عزیزم من متاسفم از این به بعد به حرفت گوش میدم.سامان جونم؟؟؟   

__جان؟؟         

__برام یه دست لباس از خونه ام میاری؟؟           

__باشه ادرس بیمارستانو بده برات میارم.            

__باشه.بای بای.           

 

 

نمیدونم چرا ولی انگار از اینکه داشتم با سامان حرؾ میزدم عصبانی بود پرسید:               

__اینکه داشتی باهاش حرؾ میزدی کی بود؟؟؟ساما دیگه کیه؟؟؟          

دوست داشتم ازارش بدم.چطور اون دیشب منو ازار داد من ازارش ندم؟؟؟(اورین باران اورین تو میتونی این نامردو بچزونی__حالا تو چرا حرس میخوری ولی بازم ممنون) فریادش منو به خودم اورد:             

__مگه باتو نیستم این یارو که باهاش حرؾ میزدی کی بود؟داشتی باکدوم خری حرؾ میزدی؟؟؟             

_اولا خر خودتی.دوما به تو ربطی نداره سوما داشتم با عشق دوران کودکی ام حرؾ میزدم.                 

(اره جون خاله ات. ایندفعه نگفتم جون عمه ات__مرسی که به فکرمی)            

خم شد به سمتم زل زد تو چشمام.اه این چرا زل میزنه تو چشمام قلبم تند تند میزنه؟؟؟با انگشت اشاره اش تهدیدم کرد:  

__نمیخوام ببینم یا بشنوم که با پسری دوست شدی یا میگردی فهمیدی؟؟؟     

اومدم جواب بدم که سامان با یه دسته گل وارد اتاق شد خم شد صورتمو بوسیدو گفت:       

__اه تو که زنده ای مامانم همچین هولم کرد که انگار اومدم میت و ملاقات کنم.          

اشک تو چشمام جمع شد با بؽض گفتم:    

__سامان ؟؟؟دلم گرفته…        

__خودم قوربون اون دل کوچیکت برم که همیشه تنگه. میخوای برات گشادش کنم؟؟؟       

__ایش بی ادب.مامانت .خاله شیرین چطوره؟؟؟          

__همین که فهمید بیمارستانی جیػ زد و گفت اخ عروسم مــــــــــــــــــــــــ ــــــرد                                                  

__بی ادب یعنی تو راضی من بمیرم؟؟؟             

__تو بمیری منم میمیرم.            

__گمشو با این ابراز علاقه ات.            

__هه هه هه          

__درد.           

تهرانی به شدت سرخ شده بود مخصوصا به دست سامان که روی گونه ام بود زوم کردبود وچشم بر نمیداشت صداش باعث شد سامان به سمتش برگرده باشیطنت لبخندی زد و گفت:    

__سامان حبیب زاده هستم وکیل پایه یک دادگستری.        

__ساشا تهرانی.رییس کارخونه مواد دارویی تهرانی و…                  

__ورییس کارخونه مواد ؼذایی و پوشاک و چندتا کارخونه ناقابل تو دبی.درست گفتم؟؟؟           

__مثل همیشه کامل و دقیق.         

همدیگه و بؽل کردن(استؽفرالله چرا همچین همدیگه رو فشار میدن اینا لیلی و مجنون و گذاشتن تو جیب راستشون وخسرو شیرین و گذاشت جیب چپشون ).   

ساشا از سامان پرسید نمیدونستم با خانوم زتد اشنایی؟؟؟        

___اره از بچگی با هم بزرگ شدیم قسمتی از زندگی منو مامانم شده.یه روز که پاتو خونه امون نذاره همه جاسوت وکور میشه.         

به سامان لبخند زدم و زبونم و برای ساشا که حالا دوباره اخماش تو هم رفته بود ودر اوردم.اوه بدبخت شدم اینکه عصبانی تر شد..              

سامان رو به من کردو گفت:             

__خوب شد دیشب خونه نیومدی.       

__چرا؟؟؟چیزی شده؟؟        

__نه راستش مامان دیشب گیر داده بود میگفت شب تولد 18سالگی باران باید نامزدی تو و منو اعلام کنه…

 

نمیتونستم بفهمم شیرین جون برای چی یه همچین نقشه ای برای من کشیده بود بدون اینکه به من بگه داد زدم:   

__چــــــــــی؟؟شیرین جون برای چی میخواد یه همچین کاری و انجام بده بدون اینکه به من بگه  

؟؟؟سامان تو که میدونی من..         

__اره عزیزم تو منو به چشم برادرت نگاه میکنی اما مامان اینطور فکر نمیکنه.                

ساشا پرید وسط حرفامون و گفت:          

__بارانم جان عزیزم تو به سامان نگفتی؟؟؟           

قلبم داشت تند تند میزد یعنی میخواد همه چیزو بگه؟؟؟برگشت به سمت سامان گفت:   

__منو باران یه هفته ای میشه نامزد شدیم.نمیدونم چرا بهتون نگفته.        

__خوب پس به سلامتی .اخ جون از دست نق نق های مامانمم راحت میشم.        

منکه داشتم شاخ در میاوردم من کی نامزد کردم که خودم خبر ندارم؟؟؟بذار سامان بره ادمت میکنم.ساشا یه پوزخند زد.   

 

روش وبر گردوند.سامان یه کیؾ و گذاشت روی تخت و گفت:            

__از هرنوع اوردم ازلباس زیر بگیر تا مانتو.                  

__خیلی پررویی.             

__لطؾ داری.خوب من دیگه باید برم نامزد خوشتیپت هم هست که توی جنازه رو جمع کنه فعلا بای.        

از اتاق خارج شد.ساشا به سمت من اومدو گفت:         

__عشق دوران کودکی…هه هه لابد شما یک روحید در دو جسم.چقدرم دارید برای هم جان فشانی میکنید.  

_اولا به تو ربطی نداره دوما برو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم از این بیمارستان منحوس برم.               

__خب همینجوری لباساتو عوض کن.من وتو که نداریم.مث اینکه یادت رفته ما..          

__خفه شو…من میخوام هرچیزی که در ارتباط با تو رو فراموش کنم.             

مچ دستمو محکم گرفت و فشار داد دوباره انگشتش و به علامت تهدید جلو اورد:          

__بار اخریه که به من توهین میکنی.افتاد؟؟؟           

__نچ.متاسفانه دوزاری من کجه نمیافته.         

محکم تر دستم فشارد داد دیگه دستمو حس نمی کردم.دلم داشت ضعؾ میرفت:       

__اخ اخ ؼلط کردم.بابا همون اول افتاده بود من متوجه نشدم.حالا که دقت میکنم میبینم مرد لایقی مثل شما خیلی لایقی..  

چی گفتم؟؟؟(یعنی خاک تو سرتو و نویسنده این رمان.نه نه نویسنده که خودمم.که یه کم اقتدار نداری__خدا پدرتو بیامرزه اقتدار کیلو چند دستم شکست.)با صدای بلند خندیدو لپمو بوسیدو گفت:   

__من عاشق این خل و چل بازی هاتم.           

نه مثل اینکه یارو ثبات عقلانی نداره.چجوری این همه کارخونه داره؟؟هعیی گفتم کارخونه معلومه پولداره ها خونه اش هم که خیلی قشنگ بود بچه ام خوش تیپ هم هست تو دیگه چی کم داری؟چرا زن نمیگیری بیا خودمو بگیر خیلی ام خوشگلم. ما میتونیم زندگی شادی و با هم اؼاز کنیم.( ای خاک عالم بر سر تو نه بر سر من که دارم داستان مزخرؾ زندگی تو مینویسم__وا منکه جدی نگفتم شوخی کردم)خدا مرگش بده ؟؟؟این دوباره خل شد تا الان داشت میخندید چرا یه دفعه جدی شد؟؟؟        

__میتونم یه سوال بپرسم؟؟؟        

__بپرس.            

__تو تا الان پیش روان پزشک رفتی ؟؟؟              از تخت اروم اومدم پایین جواب داد:           

__نه.           

درحالی که میدوییدم گفتم:    

__پس پیش روان پزشک برو روانت به کل پاکه.روانی.روانی.روانی.                   

میخواستم از در برم بیرون که در باز شد و محکم خورد توسرم

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن