آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 7

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

بی توجه چشم هامو میبندم ، باد به سرعت به صورتم بر خورد میکنه ، نفس عمیقی میکشم و با صدای تمام توانم داد میزنم :

– من آزادم …… من آزادم ….. ببین زندگی دارم میخندم….. ببین چقدر خوشحالم ….. حتی تو هم نتونستی از پا درم بیاری ….. هیچ کس نمیتونه منو از پا در بیاره ….

توی دلم اضافه میکنم :

-چون الان دیگه تنها نیستم ، کیان پشتمه !

صدای نگرانش دوباره به گوشم میرسه : بسه ترمه ! صاف بشین .

میخندم و صاف روی صندلیم میشینم ، ندید بدید بودم ؟ نمیدونم !

شاید … شاید هم حق داشتم  !

همون طوری که نفس نفس میزنم خطاب به کیان  میگم :

-مگه امشب نیومدیم تا تموم غم هامونو از یاد ببریم ، دارم تخلیه ی انرژی می کنم ، پس تو هم داد بزن ! حس خوبیه !

نیم نگاهی بهم میندازه و میگه : راست میگی ؟

با هیجان سرمو تکون میدم ، نگاهش رنگ شیطنت به خودش میگیره ، بهم نگاه میکنه ،  با یه دستش فرمونو میگیره و خیلی ناگهانی  خم میشه از پنجره بیرون ؛ طولی نمیکشه که صدای دادش به گوشم میرسه :

خدایا این دخترو بهم برسون …. این دنیای بزرگ و آدم هاش مال تو !

فقط این دختر مال من …

انقدر داد میزنم تا به گوشت برسه ، من دیوونه ی این دختر شدم خدا….

حالا که این طوری عشقشو به قلبم هدیه دادی ، حالا که این طوری پیله ی تنهایی مو از بین بردی ، پس بهم برسونش !

میشنوی خدا ؟  منم کیان مهرزاد !

برای اولین بار میگم یکی و تویه این زندگی دوست دارم  خیلی دوستش دارم ؛ من ترمه فروزانو خیلی دوست دارم .

دست هام از شدت هیجان میلرزن ، قلبم این وسط بد جور خودنمایی میکنه ، انگار میخواد بهم بفهمونه منم دل باختم ، منم مثل کیان عاشق شدم ، شاید با یه نگاه….

#نوازش_خیالی

#پارت44

صاف میشینه سر جاش ، حالا اونم مثل من نفس نفس میزنه ، تک خنده ای میکنه و میگه : هر از گاهی از این کارا بکنم، حداقل حرف هام روی دلم نمیمونه .

از نگاه پر از احساسش غرق خجالت میشم و سرمو میندازم پایین، سنگینی نگاهش و احساس میکنم ، اصلا حواسش به رانندگیش نیست ، بعد چند لحظه صدای آهسته اش به گوشم میرسه : اومدی توی زندگیم تا  دیوونه ام کنی نه ؟

سرمو بلند میکنم و به چشم هاش نگاه میکنم ، مثل خودش به آهستگی میگم :

-نه ، ولی خیلی دوست دارم عاشقت کنم !

کیان : من همین الانشم دل باختم ؛ با این کارات مجنونم میکنی !

با ناله میگم :

-نه کیان ، مجنون نباش ، نمیخوام پایانمون تلخ باشه !

کیان : باشه ، لیلی و مجنون نمیشیم ، میشیم کیان و ترمه ! برای خودمون داستان عاشقانه میسازیم با یه پایان خوش ! پایان خوشی که شروعش خیلی نزدیکه ، خیلی خیلی نزدیک !

با لذت میخندم و دیگه  چیزی نمیگم ، کیانم سکوت میکنه و انگار به جفتمون این فرصت و میده تا توی سکوت از از کنار هم بودن لذت ببریم !

حدود بیست دقیقه ی بعد بالاخره ماشینو نگه میداره، از ماشین پیاده میشم ، یه زمین چمن کاری شده که فقط یه درخت بزرگ داره ، یه پرتگاه هم داره که از اونجا انگار داری کل  تهرانو میبینی ، نفس عمیقی میکشم ، چندین و چند بار ، کیان با خنده از ماشین پیاده میشه و در صندلیه عقب رو باز میکنه ، در کمال تعجب از صندلیه عقب یه فرش مسافرتی و سبد بزرگی بیرون میاره ، چشمکی به قیافه ی متعجب من میزنه و به سمت درخت میره و روفرشی رو ،روی زمین  پهن میکنه ، از شوک در میام ، سری با خنده تکون میدم و    به سمتش میرم ، روی فرش میشینم و میگم :

– تو چیکار کردی ؟

با شیطنت ابرویی بالا میندازه و میگه : تازه کجاشو دیدی؟

در سبد رو باز میکنه ، یه گوشه اش دو تا بالش کوچیک گذاشته شده با ملافه ، قهقهه ای میزنم و میگم :

-اگه خوابمون برد چی ؟

کیان: نه نه نه خواب بی خواب !

با خنده سری تکون میدم ، یکی از بالشت ها رو بر میدارم و میذارم روی زمین ، خودمم دراز میکشم ، کیان هم بالششو با فاصله از من میذاره و وسطمون رو هم از انواع و اقسام تنقلات پر میکنه ، باز میخندم و بادومی بر میدارم و میخورم ، نیم نگاهی بهم میندازه ، ملافه ای برمیداره و خم میشه سمتم ، ملافه رو به آرومی میکشه روم ، تا روی شونه هام میکشه بالا ، نفس عمیقی میکشم ، عطرش بهترین عطر دنیاست !

مسخ شده بهش نگاه میکنم ، فاصله امون خیلی کمه و این خیلی هیجان زده ام میکنه ، حس میکنم این حس متقابله چون کیان هم بدون پلک زدن زل زده به صورتم ، بدون حرف به چشم هام نگاه میکنه ، میل سرکشم بیدار میشه ، دستمو میبرم بالا تا صورتشو نوازش کنم ، انگار میخوام مطمئن بشم که واقعیه ، از اون گذشته ، نوک انگشتام ، میل عجیبی دارن تا صورتشو لمس کنن

دستم به صورتش نرسیده که خودشو کنار میکشه و صاف دراز میکشه ، اخم هام در هم میشه و دستم پایین میوفته ، صداش و که سعی میکرد ناشیانه بحثو عوض کنه به گوشم میرسه : دوست دارم بشناسمت

بی تفاوت میگم : خوب ؟

کیان : خوب بگو!

چیزی یادم میاد ، بی توجه به حرفش با کنجکاوی میپرسم :

-کیان تو واقعا پلیسی ؟

میخنده ، بر میگرده سمت منو دستشو میذاره زیر سرش ، زل میزنه توی چشم هام و میگه : اگه به دو ستاره بگن پلیس آره !

با این که فکرشو میکردم ، اما خیلی تعجب میکنم ، با چشم های گرد شده میگم: یعنی الان بهت چی میگن ؟ سرگرد ؟ سرهنگ ؟ وزیر ؟ وکیل ؟

علاوه بر چشم هاش لب های خوش فرمش هم میخنده، با خنده میگه : فکر کنم هیچی از پلیس ها نمیدونی نه ؟

با لب و لوچه ی آویزون سرمو به علامت منفی تکون میدم . با لذت به قیافه ی آویزون من نگاه میکنه و میگه : قبلا که گفتم هنوز دانشجوی افسریم ! اگه مقاممو بخوای بدونی دوستاره میشه ستوان ولی خوب هنوز به طور جدی تو اداره کار نمیکنم ، فعلا میخوام ادامه بدم !

سرمو به نشونه ی تایید تکون میدم و میگم :

-چه جالب !

با هیجان بیشتری ادامه میدم :

-ببینم چند تا خواهر برادرین ؟

کیان : خواهر و برادر ندارم !

– چه حیف !

کیان : عوضش مامانم نذاشت جای خالیه خواهر برادرو  حس کنم .

متفکر میگم :

-پس بابات چی ؟

صورتش در هم میشه ، نگاهشو ازم میگیره و صاف دراز میکشه .

با مظلومیت میگم : ببخشید حرف بدی زدم ؟

سری به علامت منفی تکون میده و میگه : نه ! پدر من …. مرده !

به صورت گرفته اش نگاه میکنم و میگم :

-خدا بیامرزه !

سکوت میکنه و چیزی نمیگه ، بعد چند لحظه مردد بهش نگاه میکنم و میگم :

-کیان ؟

چشم هاشو از سر آرامش میبنده و میگه :

-جان کیان ؟

سوالی که میخواستم بپرسم یادم میره ، به جاش ناخودآگاه میگم :

-میخوای چه بلایی سر قلبم بیاری ؟

لبخند محوی میزنه و میگه: جواب این سوالتو نمیتونم بدم اما به جاش بهت میگم حاضرم همه چیزمو بدم تا قلبت فقط مال من بشه !

توی دلم اعتراف میکنم : تو همین الانشم موفق شدی !

دستشو میذاره زیر سرشو زل میزنه بهم ، در همون حال میگه : تو بگو !

-چی بگم ؟

کیان : از خودت !

-بپرس تا بگم !

کمی فکر میکنه و میگه :  چی خوشحالت میکنه ؟

لبخند تلخی میزنم و میگم :

-آزادی !

کیان : دیگه ؟

– خیلی وقته که هیچ چیز خوشحالم نکرده ، برای همین یادم رفته خوشحالیو تو چه چیزایی پیدا میکنن !

کیان : الان خوشحال نیستی ؟

بهش نگاه میکنم و صادقانه میگم :

-بعد سالها امشب اولین شبیه که از ته قلبم احساس خوشحالی میکنم !

قیافش در هم میشه و چشم هاش برای لحظه ای رنگ غم میگیره ؛ از حالتش تعجب میکنم اما چیزی به روم نمیارم ، بعد یه مکث طولانی میگه : خدا توی اوج سختی و نا امیدی ، عشق تو رو به من هدیه داد ، قدر بزرگترین نعمتی که بهم داده شده رو میدونم ، نمیذارم غمگین باشی ترمه ! تمام غم هاتو من به جون میخرم ، تمام ناراحتی هاتو از بین میبرم ، قول میدم !

اشک توی چشم هام جمع میشه ، با خودم فکر میکنم ، من چی کار کردم که خدا ، کیانو سر راهم قرار داد ؟

وقتی نم اشک رو توی چشم هام میبینه ، لحنشو عوض میکنه و میگه :  دیگه گریه و زاری نداشتیم ! تازه میخوام بشناسمت ، میریم سر سوال بعدی ، چه چیزایی دوست داری ؟ زود تند سریع جواب بده !

میخندم و با دست اشکمو پاک میکنم ، کمی فکر میکنم و میگم :

-نوشتنو دوست دارم ، نوشتن شعر ، خوندنشون ، گاهی میتونم ساعت ها بشینم و اشعار قدیمیو جدیدو بخونم ، خودم گاهی اوقات شعر میگم !

کیان با لذت بهم نگاه میکنه و میگه : پس شاعر بودی ؟

-نه ! ولی … خیلی دوست دارم نویسنده بشم ، دوست دارم بنویسم ، ساعت ها فکر کنم و چیزی رو خلق کنم که ذهن ها رو به خودش درگیر کنه ! میدونی کیان از بچگی خواب روزی رو میدیدم که کتاب چاپ کردم و همه با عشق و علاقه میان ازم امضا میگیرن !

میخنده ، با اخم ساختگی میگم :

-داری مسخره میکنی ؟

خندشو جمع میکنه و میگه : نه اصلا ! داشتم به فکر میکردم ، من اولین نفریم که میام و ازت امضا میگیرم .

اخمم غلیظ تر میشه ، حق به جانب میگم:

-اما داری مسخره میکنی !

نمیتونه جلوی خودشو بگیره و میخنده ، بهش خیره میشم ، با خنده های کیان تازه پی میبرم که زندگی گاهی اوقات چقدر قشنگه !

جدی میشه و میگه : خوب خانم نویسنده ! قصه ات چیه ؟

شونه ای بالا میندازم و میگم : نمیدونم !

نگاه معناداری بهم میندازه و میگه : قصه ی خودمونو بنویس !

-ما که  قصه ای نداریم !

کیان : میسازیم ، با هم هیجان انگیز ترین قصه ی جهانو میسازیم !

-پایانش خوشه ؟

کیان : یه خوشیه بی پایانه

-خیلی شیرین حرف میزنی !

کیان : چون با اومدن تو زندگیم شیرین شد.

-تو همین یه هفته ؟

کیان : تو همین یه هفته!

بهش نگاه میکنم ، با یک دنیا حرف زل میزنه توی چشم هام !

نه من میتونم نگاهمو ازش بگیرم ، نه اون سعی میکنه !

انگار هر دو زیر سقف آسمون ، ستاره ی جدیدی پیدا کردیم ، چون چشم های هر دومون برق میزنه ، انگار زندگی داره نویده روز های خوبو میده !

سکوتو میشکنم و با صدای آرومی میگم :

-اسمشو چی بذارم ؟

نگاه معناداری بهم میندازه ، دوباره غم توی چشماش پدیدار میشه ، مثل من با صدای آرومی میگه : اسمشو بذار نوازش خیالی !

تعجب میکنم و با چشم های گرد شده بهش نگاه میکنم ،  نگاهشو ناشیانه  ازم میگیره ، از جاش بلند میشه و میگه :

وقتشه منم بهت نشون بدم چی دوست دارم. !

تعجب جاشو به کنجکاوی میده ، به سمت ماشین میره و جعبه ای رو از صندوق عقب بیرون میاره ؛ دوباره به سمتم میاد ، در جعبه رو باز میکنه و ویولونی ازش خارج میکنه ، هیجان زده سر جام میشینم ، انتهای ویولون رو بین شونه و گردنش میذاره و ابتداشو ، توی دستش میگیره ، با میله ی کوچیکش روی اون میکشه ، ملودی آروم و روح نوازی سکوت اون جا رو میشکنه ، چشم هامو با لذت میبندم ، با ساز زدنش انگار توی خلسه میرم ، همه چیزو فراموش میکنم ؛ همه چیزو ! فقط یه لذت باورنکردنیه ، به قول کیان ….یه خوشیه بی پایانه …

به کیان نگاه میکنم ، اخم ریزی روی صورتشه و با دقت تمام در حال نواختنه ،  چند دقیقه با چشم های بسته این آرامشو به جون میخرم .

حدود ده دقیقه بعد ، ساز زدنش متوقف میشه .

لبخندی میزنم و از جام بلند میشم ، بهم نگاه میکنه ، کفش هامو پام میکنم و به سمت پرتگاه میرم ، دست از نواختن بر میداره ، درست لبه ی پرتگاه می ایستم ، شهر زیر پامه و این چه حس خوبیه !

صدای قدم های محکم کیان رو میشنوم که به سمتم میاد ، حضورشو کنارم احساس میکنم ، برمیگردم و نگاهش میکنم ، یه قدم بهم نزدیک میشه و روبه روم می ایسته ، چشم هاشو میبنده و نفس عمیقی میکشه .

با لحن اغواکننده ای میگه : امشب بهترین شب عمرم بود !

لبخندی میزنم و میگم: برای منم !

چشم هاشو باز میکنه ،

بهم نگاه میکنه ، انگار که تو یه عالم دیگه است.

دستش آروم آروم بالا میاد ، تپش قلبم منم  دیوانه وار بالا میره ، گوشه ی شالمو توی دستش میگیره و خیره به چشم هام به لبش نزدیک میکنه و بوسه ی عمیقی به شالم میزنه ؛

برای قلبم تحمل این همه هیجان سخته ، برای ترمه ی بی کس غیر قابل باوره که کسی دوستش داشته باشه .

کیان چشم هاشو میبنده و شالمو عمیق بو میکنه ، چندین و چند بار !

از این که حتی بهم دست نمیزنه هم کلافه میشم و هم خوشحال ، کلافه چون دارم برای لمس دست هاش جون میدم ، خوشحالم چون هنوز هستند کسایی که قصدشون سوءاستفاده نیست ، دلشون پاکه !

نفسشو با درموندگی بیرون میده و شالمو رها میکنه ، ناشیانه  نگاهمو ازش میگیرم و میگم :

-بهتره دیگه بریم !

سری تکون میده و به سمت وسایلامون میره و جمعشون میکنه ، همه رو میذاره توی ماشینو خودشم سوار میشه ، به سمت ماشین میرم و منم سوار میشم .

استارت ماشین و میزنه،  دستش به سمت پخش میره و آهنگی رو پلی میکنه ، یه آهنگ بی کلام که با ویولون نواخته شده.

لبخندی میزنم و چشم هامو میبندم ، تکون خوردن های ماشین و اون آهنگ آرامش بخش بدجور پلک هامو سنگین میکنه ، حدود بیست دقیقه به همین منوال میگذره ،

دیگه کم کم داره خوابم میبره که صدای کیان به گوشم میرسه : نخوابی ترمه !

با صدای خواب آلودی میگم :

  • خیلی خوابم میاد !

کیان : دارم تند میرم خیلی زود میرسیم ، نخواب باشه ؟

-انقدر کارای سخت از من نخواه.

کیان : برای خودت سخت میشه ، از اون گذشته وقتی غرق خواب باشی دلم نمیاد بیدارت کنم ، باید تا صبح بخوابی توی ماشین

بدون اینکه چشم هامو باز کنم با صدای کشداری میگم :

  • پس یه چیزی بگو خواب از سرم بپره !

مکثی میکنه یه مکث خیلی طولانی فقط صدای نفس های عمیقشه که به گوشم میرسه  بعد چند لحظه با صدای آرومی میگه :

کیان : خیلی دوستت دارم !

نفسم توی سینه حبس میشه ! خواب که هیچ برق سه فاز از سرم میپره !

با صدای ضعیفی میگم :

-قابل درک نیست!

کیان : چی ؟

-دوست داشتن من ، چون من هیچ چیز دوست داشتنی ندارم!

کیان: کسی که عاشق میشه، معشوقش رو بهترین میبینه ، برای من تو بهترینی ترمه !

دستام مشت میشن ، بدون این که بخوام اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر میشه .

اینا خوابه؟  رویاست ؟ یا واقعیته ؟

صدای کلافش به گوشم میرسه

کیان: اصلا بخواب ، وقتی رسیدیم بیدارت میکنم نمیخواستم اشکتو در بیارم متاسفم !

توی دلم میگم :

-اشک من اشک شوقه ، اشکیه که بعد سال ها با یه حس متفاوت سرازیر شده !

اشک من از قلب کوبنده ام نشات میگیره ، نه دل زخم خورده ام!

همه این ها تلمبار شده روی دلم ، اما سر زبونم جاری نمیشه ،به هیج وجه.

چیزی نمیگم ، حتی چشم هامو باز نمیکنم ، صدای نفس های کشدار و کلافه اش به گوشم میرسه ، باز هم اهمیتی نمیدم ، کیان هم دیگه حرفی نمیزنه ! هیچی نمیگه !

تمام مسیر فقط همون  آهنگ بی کلام سکوتو میشکنه ، بالاخره بعد نیم ساعت متوجه میشم که ماشین و توقف میکنه ، بدون این که حرکتی بکنم یا چشم هامو باز کنم منتظر میمونم تا کیان صدام بزنه ، انتظارم طولانی نمیشه ، خیلی زود صداش به گوشم میرسه : کسی که خوابه ، گوشه ی مانتوشو با این شدت توی مشتش فشار نمیده ترمه خانم !

هول میشم و مانتومو ول میکنم .

دوباره صداش به گوشم میرسه  ولی این بار لحنش زیادی جدیه !

کیان : ترمه ! یه قولی بهم میدی؟

بدون این که چشم هامو باز کنم میگم :

-چه قولی ؟

غمگین میگه : هر اتفاقی که افتاد ، هر چی که شد ، چشم هاتو ازم دریغ نکن ! باشه ؟

بالاخره به خودم جرئت میدم و پلک هامو از هم باز میکنم ، زل میزنم توی چشم هاش ، دوباره رنگ نگاهش مثل همون روز اوله ، دوباره توی چشم هاش چیزی و میبینم که عجیب حس میکنم ، انعکاس احساس خودمه!

دوباره با نگاهش ، لرزه به قلبم میندازه ،

وقتی میبینه چیزی نمیگم با لحن ملتمسی میگه : قول میدی ترمه ؟

سرمو به علامت مثبت تکون میدم و با اطمینان میگم :

-قول میدم

نفسشو از سر آسودگی که نه ، از سر درموندگی بیرون میده و میگه : باشه ! دیگه برو ، شبت بخیر !

سری تکون میدم و از ماشین پیاده میشم ، کلیدو از توی جیبم بیرون میارم و در حیاطو به آرومی باز میکنم ، برای بار آخر برمیگردم و به کیان نگاه میکنه ، نگاه اونم به منه ، لبخندی میزنم و دستمو براش تکون میدم که اونم با ، باز و بسته کردن چشم هاش جوابمو میده !

خیلی آهسته وارد میشم و درو میبندم ، هر قدمی که بر میدارم با احتیاطه ! ساعت سه نصفه شبه و هر لحظه امکان داره بابام برای نماز صبح بیدار بشه!

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن