آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 5

Rate this post

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

داخل میشم و درو میبندم ، نگاه بابام با نگاه ترسیده ام تلاقی پیدا میکنه .

با نفرت و عصبانیت نگاهم میکنه ، با قدم های بلند به سمتم میاد و دست راستشو که حاوی انواع انگشتر های مسلموناست رو بالا میاره با قدرتش به گونم میکوبه ، پرت میشم روی زمین ، اشک نمیریزم ، من همیشه مغرور بودم، تو تنهایی خودم مجاز به هر کاری بودم اما جلوی بقیه حق شکستن نداشتم.

به صورت خشمگین  پدرم نگاه میکنم .

صدای بلندش ، نه تنها چهار ستون بدن من ، بلکه چهار ستون کل خونه رو میلرزونه : کدوم قبرستونی بودی ها ؟؟؟ میدونی ساعت چنده ؟ آره میدونی ؟ ساعت نزدیک پنج بعد از ظهره میفهمی ؟  تو ساعت دوازده از اون خراب شده زدی بیرون تا الان کدوم گوری بودی ؟

نفس نفس زنون به من نگاه میکنه ، به آرومی میگم :

-نمیدونم !

خونشو بیشتر از قبل توی شیشه میکنم ، خم میشه و گردنمو میگیره و فشار میده ، نفسم بند میاد ، بدون توجه به تقلا هام میگه :

-دختر حاج صابر تا این موقع بیرون بوده و خودشم نمیدونه کجا!

دستمو به سختی بالا میبرم و روی دستش میذارم ، تصویرش جلوی چشمم هر لحظه سیاه تر میشه ، با فشار دستاش روی گردنم انگار میخواد همین نفسی که به سختی میاد و میره رو هم قطع کنه .

دلش به حالم نمیسوزه ، با نفرت میگه :

-من در اون مدرسه رو گل میگیرم ، با این کارت گور خودتو کندی ، میری توی اتاقت ، دیگه مدرسه تعطیل ، پشت گوشتو دیدی میتونی توی کوچه خیابونو هم ببینی .

پشت بند حرفش گردنمو ول میکنه ، به سرفه میوفتم و با ولع هوا رو به ریه هام میکشم ، زهره با گریه لیوان آب قندی رو به سمتم میاره و میگه : اینو بخور ترمه جان ! رنگ به رخساره ات نمونده.

با بدخلقی دستشو پس میزنم ، به آقای پدر نگاه میکنم ، روی مبل نشسته و با عصبانیت تسبیح دانه بزرگشو توی دستش میچرخونه ، حالم از این وضع بیچارگیم بهم میخوره .

دستمو به زمین میگیرم و بدون این که کیف مو بردارم ، از پله ها بالا میرم ، هیچی بهش نمیگم چون میدونم مثل کوبیدن میخ در سنگه ، از اون گذشته عاقبتی به سرم اومد که خودم خیلی خوب میدونستم .

تیام جلوی در اتاقش وحشت زده نشسته ، با دیدن من گریه اش میگیره ، به سمتش میرم و بغلش میکنم .

با مظلومیت میگه :  آبجی بابا چرا تنبیه ات کرد ؟ لپت قرمز شده ، زد توی گوشت ؟

چونم میلرزه ، لبمو به دندون میگیرم تا اشکم جاری نشه ، ازش جدا میشم و میگم :

– تو فکرشو نکن ! باشه ؟ به خاطر آبجی ! برو توی اتاقت با اسباب بازیات بازی کن!

سری تکون میده ، بلند میشم وبه سمت  اتاقم میرم .

وارد اتاقم که میشم ، مثل همیشه اول به دفتر شعرم پناه میبرم ، عجیبه که توی سخت ترین لحظه های زندگیم ، کلمات خیلی آسون توی ذهنم میرقصن و با کنار هم قرار گرفتن تبدیل به شعر میشن :

چیزی از بچگیم یادم نیست …

جز همین شعر و خونه ی پدری …

درد های بزرگ تر شدنم…

گریه و جنگ و مرگ و دربه دری …

جامعه ، عشق،خانواده ، رفیق…

پشت کردن بهم ، یه دنده شدم زندگی ضربه های ممتد بود…

زخم خوردم ولی برنده شدم…

به خودم قول دادم که….

خوب باشم ولی بدی دیدم …

خواستم بد بشم به جاش امشب…

هر کی بد کرده بودو بخشیدم…

دفترمو میبندم ، سرمو روی دستم میذارم و بالاخره سد اشک هامو از بین میبرم .

روزی می رسه که منم بتونم به آرزوهایی که دارم برسم ؟

آرزوهایی که در راس اونا “استقلال ” بود.

حتی برای دو ساعت ، حس کنم آزادم.

حتی برای دوساعت ، مال خودم باشم ، برای خودم زندگی کنم ، اون جوری که خودم میخوام .

بارها و بارها به فرار فکر کردم ، توی این خونه ، چیزی که زیاد داشتم طلا و جواهر بود ، اگه میفروختمشون شاید میتونستم برم .

برم یه کشور دیگه ، دور از همه ، با آرامش زندگی کنم.

اما حقیقتش این بود که جرئتشو نداشتم ، میترسیدم ، از اتفاقات پیش روم .

تقه ی منظمی که به در میخوره نگاهمو از دفتر رو به روم میگیره ، با صدای ضعیفی میگم :

-بیا تو!

طولی نمیکشه که در باز میشه و زهره تلفن به دست داخل میشه .

به سمتم میاد و همونطوری که جلوی دهنه ی موبایل رو گرفته میگه :  مستانه خانم زنگ زدن ، با شما کار دارن.

سری تکون میدم ، گوشیو ازش میگیرم و با اشاره ی سر بهش میگم تا تنهام بذاره.

سری تکون میده و از اتاق خارج میشه .

گوشیو کنار گوشم میذارم و میگم :

-بله مستانه ؟

صدای نگرانش توی گوشم میپیچه : ترمه ؟ اتفاقی که نیوفتاد ؟

زهرخندی میزنم و میگم :

-نه . فقط دیگه حق بیرون رفتن از خونه رو ندارم.

صداش بلند میشه ، با تعجب میگه : چی؟؟؟ یعنی چی ؟؟پس درست چی میشه ؟

دستمو به سرم میگیرم و میگم :

-تموم شد!

با جدیت میگه : کوتاه نیا ترمه ! نذار انقدر بهت زور بگن ، اصلا بیا با ما زندگی کن !

لبخند محوی به این دوست همیشه یاور میزنم و میگم :

– یه مدت بگذره ، آب ها از آسیاب بگذره ، خودش کوتاه میاد .

مغموم میگه : مطمئنی ؟

پوزخندی میزنم و میگم :

-آره مطمئنم ، مستانه کاری نداری ؟

مستانه: حوصله ی حرف زدن نداری نه ؟       الهی بمیرم …مواظب خودت باشی ها باشه ؟

سری تکون میدم و باشه ای میگم ؛  تلفنو قطع میکنم .

نگاهی به اطراف اتاقم میندازم ، با چیه این اتاق روز هامو بگذرونم ؟

راهی بهتر از اون قفسه ی کوچیک کتابام پیدا نمیکنم .

از جا بلند میشم و به سمت قفسه میرم ، کتاب رمان از نویسنده های بزرگ…

خدا می دونه چقدر دلم میخواد تا یه روز کتاب منم بره لابه لای کتاب های این قفسه.

ترمه فروزان … نویسنده …

آهی میکشم و هر چی کتاب زبان دارم و از قفسه بیرون میارم ؛  حداقل کمتر افسوس میخورم .

لباسای مدرسه امو با بلوز شلوار راحتی عوض میکنم و روی تخت فارق از زمان و مکان سرمو لابه لای کتاب هام فرو می برم.

گاهی چو خنده ای نمکین بود زندگی گاهی چو انهدام زمین بود زندگی

هر روز ماجرای جدیدی به چنته داشت با رنج های تازه عجین بود زندگی

یک روز می کشید سری را به پای دار روزی رگِ بریدۀ فین بود زندگی

مانند دوزخی وسط یک بهشت بود

زندانِ خوش هوایِ اِوِین بود زندگی

آغشته بود لذت خود را به غصه ای مانند بیت های حزین بود زندگی

با جبر آمدیم و به اجبار می رویم شکی میانۀ دو یقین بود زندگی

کلافه کتاب شعرمو میبندم و سرمو بین دست هام میگیرم ؛

سه روز بود که توی این اتاق زندونی شدم ، به جز مستانه که گاهی اوقات زنگ میزد هم صحبت دیگه ای نداشتم.

اون قدر احساس بیچارگی میکردم که دلم میخواست سرمو بکوبم به دیوار .

راه دیگه ای جز فرار از این جهنم برام نمونده ؛

فردا بهش میگم ، باید بذاره برم مدرسه ، که اگه نذاره از این جا میرم .

این وسط …

آهی میکشم …

اولین بار بود که دلم نمیخواست تنهایی فرار کنم ، اولین بار بود که دلم میخواست یه همراه داشته باشم ؛  چشم هامو میبندم و لبخند محوی میزنم .

کیان …

چقدر رویای شیرینی بود ، ولی چقدر دور به نظر می رسید .

توی این سه روز خیلی فرصت فکر کردن داشتم ، به کیان فکر کردم.

هر لحظه … هر دقیقه …

کیان کسی نبود که فراموشش کنم .

هیچ وقت به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشتم ، هنوز هم ندارم.

عشق با تکرار لحظه های در کنار معشوق بودن ، به وجود میاد .

اونی که تو یه نگاه به وجود میاد ، عشق نیست !

هوسه …

حس من به کیان چیه ؟ هوس ؟

هوس به دست آوردن پسری مثل کیان توی خیلی از دختر های همسن من بیداد میکنه .

حسمو نمیدونم ، اما وقتی به قلبم رجوع میکنم ، میبینم حتی با فکر کیان هم ضرباتش کر کننده میشه .

وقتی چشم هامو میبندم ، تصویر اونو میبینم .

وقتی نفس میکشم ، بوی عطر کیان به مشامم میرسه .

وقتی میبینمش ، دلم میخواد زمان وایسته ، فقط من باشم و اون…

امروز وقتی اون طور توی چشم هام خیره شد و بدون غرور باهام حرف زد  ، مهر عجیبی رو به دلم انداخت ، مهری که تمام قلب و روحمو تسخیر کرده.

حس میکنم سالها میشناسمش .

سالهای سال در کنارش بودم…

و چقدر دلم میخواست سال های متوالی هم در کنارش باشم.

این عشقه یا هوس ؟؟

آهی میکشم ، میخوام دراز بکشم اما صدای برخورد سنگ به شیشه ی پنجره ی بالکن اتاقم ، باعث میشه با چشم های ریز شده ، گوش هامو تیز کنم که آیا درست شنیدم یا اشتباه !

سنگ دیگه ای به شیشه برخورد میکنه …

مثل برق از تخت میپرم پایین و در بالکنو باز میکنم ؛

میرم توی بالکنو و پایینو نگاه میکنم ، چشم هام چیزی که میبینن و باور نمیکنن !

کیان و میبینم .

در حالی که سنگ ریزی دستشه و آماده ی پرتاپ کردنه ؛

منو که میبینه دستش روی هوا خشک میشه ، مسخ شده نگاهم میکنه .

حتی پلک هم نمیزنه ، چشم هاش حکم دو تا تیله ی آتشینو داره که وجودمو میسوزونه .

به خودش میاد ، اخمی میکنه و نگاهشو ازم می دزده

با صدای خشکی که نشون دهنده ی عصبانیتشه میگه : یه چیزی بنداز سرت ترمه!

این بار چشم های پر از بهت منه که به کیان دوخته میشه !

این پسر کیه ؟ با این کار هاش میخواد چیو بهم بفهمونه ؟

این که هنوز آدمایی هستن که به ناموس مردم به چشم بدی نگاه نمیکنن !

هستن مردایی که به جای این که شالو از سر یه دختر بکشن بهش بگن یه چیزی بنداز سرت تا نبینم !

هستن کسایی که دلشون پاکه !

چشم هام لبالب پر از اشک میشه !

در مقابل این کارش ، هیچ حرفی نمیتونم بزنم جز این که کیان یک مرد واقعیه !

اما تعجبم از اینه که این جا چیکار میکنه ؟

میرم توی اتاقم ، لباسام مناسبه ، تونیک با شلوار ، این وسط موهای بلند و پرپشتمه که مورد داره.

میبندمشون و شالی روی سرم میندازم .

دوباره میرم توی بالکن ، میبینمش ، پشتش به منه ، دستاشو گذاشته روی سقف ماشینش و سرشو هم گذاشته روی دست هاش!

با صدایی که سعی میکنم زیاد بلند نشه میگم :

-کیان ؟

سرشو از روی دستاش بلند میکنه ، بعد از یه مکث طولانی برمیگرده .

توی دلم اعتراف میکنم که خیلی جذابه.

شلوار سبز تیره با کت سبز ارتشی پوشیده که عجیب بهش میاد .

با ناراحتی نگاهم میکنه ، چند قدم میاد جلوتر و میگه : ترمه متاسفم !

تعجب میکنم ، نگاهی به اطرافم میکنم و وقتی مطمئن میشم توی اون کوچه هیچ کس نیست میگم :

  • چرا ؟

غم چشم هاش بیشتر میشه ، با لحنی که دلمو خون میکنه میگه : اگه اون روز اون نقشه ی احمقانه رو نمی کشیدم ، اگه تو وادار نمی شدی بیای هیچ وقت این اتفاق نمی افتاد.

لبخند تلخی میزنم و میگم :

-حالا اومدی این جا تا تنبیه ام سنگین تر بشه ؟

سرشو به علامت منفی تکون میده و میگه : نه ترمه ! اومدم ببرمت ، نمیتونم ببینم این جا داری عذاب میکشی !

حالم دست خودم نیست ؛ توی این دو روز به زور جلوی خودمو گرفتم تا نیام سراغت !

متعجب نگاهش میکنم !

با صدایی که خیلی خوب لرزشش خیلی توی ذوق میزنه میگم :

  • اومدی منو ببری ؟ کجا ؟

کیان : هرجا ، هر جا که تو بخوای ! مستانه همه چیزو بهم گفت ترمه .

نمیتونم ببینم توی خونه زندونیت کردن ، وقتی گفت پدرت دست روت بلند کرده برای یه لحظه حس کردم قلبم از حرکت ایستاد .

با من بیا ! این طوری به عذابی که جفتمون میکشیم پایان بده !

قلبم از هیجان خودشو به دیواره ی سینه ام میکوبه .

مگه همینو نمیخواستم ؟

پس چرا نمیتونم هیچ حرفی بزنم ؟  اصلا مگه ممکنه ؟ با کیان کجا برم ؟  در حالی که فامیلی اشم نمیدونم !

دیوونگی محض نبود ؟

سرمو به علامت منفی تکون میدم و میگم :

-امکان نداره کیان !   توی زندگیه من جایی برای تو نیست کیان : توی قلبت چی ؟

ساکت میشم ؛ منتظر بهم نگاه میکنه .

لبخند تلخی میزنم و میگم :

– قلب من وقتی به این باور رسید هیچ اهمیتی برای هیچ کس نداره درشو به روی همه بست !

نگاه معناداری بهم میندازه و بعد از یه مکث طولانی ،  دستشو میذاره روی قلبشو میگه : دستتو بذار روی قلبت ترمه

!

متعجب میگم :

-چرا ؟

کیان : بذار.!

کاری که گفتو انجام میدم ؛ لبخند محوی میزنه و میگه : تند میزنه ؛ داره بی قراری میکنه ! این بلاییه که چشم های تو سر قلب من آورد !

صادقانه بگو !

قلب تو هم مثل من کلافه ات کرده ؟

با ضربات کوبنده اش میخواد قفسه ی سینه اتو بشکافه ؟

توی دلم داد میزنم آره ، آره کیان ، این قلب وقتی تو رو میبینه میخواد از این سینه ی لعنتی بزنه بیرون .

دو روزه کاری باهام کردی که یه لحظه هم از فکرم بیرون نمیری .

ناگفته هامو به زبون نمیارم ؛ فقط نگاهش میکنم ، نمیدونم حرف هامو از چشم هام میخونه یا نه !

اما اینو میدونم تاثیری که روم گذاشته حتی برای خودمم غیر قابل باوره!

ملتمس نگاهم میکنه و میگه : ترمه ؟ جواب نمیدی ؟

  • کلمه ها از ذهنم پر کشیدن ، حرفی ندارم بهت بگم .

کیان : به قلبت رجوع کن ! ببین اون چی میگه !

  • عقل و منطقم مانع میشه ، تنها چیزی که میتونم بهت بگم اینه که به نفعته دنبال من نباشی ! من …

میخوام یادش بندازم  من نامزد دارم اما میترسم بره ! آره احمقانه است اما واقعا میترسم بره و پشت سرشو نگاه نکنه

.

علارغم تمام حرف هایی که به زبون میارم اما دلم میخواد ولم نکنه ، دلم میخواد مثل امروز بگه ترمه تو تنها نیستی !

خیلی احمقانه است ، این که از یه غریبه انتظار دارم  پشتم باشه ، اما وقتی تنها باشی ، به هر کس و هر چیزی چنگ میزنی تا پیله ی تنهایی تو از دورت برداره.

پر از حرف به چشم هام خیره میشه و حرفی میزنه که باعث میشه بند دلم پاره بشه

-باشه میرم !

رنگ پریده بهش نگاه میکنم ، ادامه میده : میدونم منو نمیشناسی ، اما میخوام بهم فرصت بدی ! من میرم ، اما فرداشب دوباره میام ! تا اون موقع امیدوارم تکلیفتو با دلت مشخص کنی ، شبت بخیر پرنسس !

لبخند غمگین و کمرنگی میزنه ، عقب گرد میکنه و بدون حرف سوار ماشینش میشه و میره .

تا زمانی از اون کوچه ی تاریک و بدون سکنه خارج بشه ، با نگاهم دنبالش میکنم .

لبخند تلخ و کمرنگی میزنم و زیر لب شعری رو زمزمه میکنم :

گفته بودی چقَدََر مانده به شیدا شدنت صبر کن، صبر! به اندازه ی تنها شدنت

راه گم کرده ام ای کاش بیفتند شبی همه ی قطب نماها پیِ پیدا شدنت

پشت این پنجره ها منتظرت می مانم می تراود به دلم عطرِ مهیاّ شدنت

صخره ای! منتظری موج به دادت برسد رودی و ملتهبِ لحظه ی دریا شدنت

عهد بستیم من و ماه که عاشق نشویم

توبه کن ای دلِ دیوانه ز رسوا شدنت

امشب از عقربه ها اسم تو را می شنوم و چه صبحی بشود ساعتِ فردا شدنت!

رمان نوازش خیالی

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن