خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت پنجم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت پنجم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

روبه روی گنبد طلایی رنگ می ایستد ، زیاد حرم می آمد ، زیاد به این گنبد و گل دسته خیره میشد،با امام رضایش رابطه ی معنوی خوبی داشت آن قدری که با وجود تمام غرورش ،با وجود تمام موفقیت هایش باز هم هر جمعه به حرم می آمد.
اما این بار با هر دفعه فرق داشت ، این بار بغضی بر جان گلویش افتاده بود که ثانیه قصد رها کردن سیبک مردانه ی گلویش را نداشت .
این بار در دلش نیتی داشت و دل پر از دردی ، این بار خواسته ای داشت ، خودش دکتر بود اما به شفا و معجزه ی امام رضا بد رقمه ایمان داشت .
قدم اول را روی سنگ های مر مر حرم که بر اثر تابش بی رحمانه ی نور خورشید گرم و سوزان شده بود بر میدارد.
اول صبح بود اما آفتاب چنان خودش را به رخ می کشید که عرق را روی پیشانی هامون آورده بود . بی توجه به سمت گنبد و بارگاه به راه می‌افتد ، هیچ وقت خودش را به ضریح نمی رساند ، دلش نمی خواست در بین ازدحام جمعیت فشرده شود ، فقط از کمی دور تر به ضریح خیره می ماند و در دلش بهترین مناجات را با امام رضایش می کرد.
این بار هم درست مثل همیشه روبه روی ضریح می ایستد ، برعکس صحن داخل رواق باد خنک کولر می وزد و بری عطر معنوی و گلاب شامه اش را نوازش می دهد ، حرم از همیشه خلوت تر است و در دلش خدا رو شکر می کند چون اصلا تحمل شلوغی را نداشت.
دقیقا روبه روی ضریح می ایستد و پلک هایش را روی هم می بندد ، لزومی ندارد حرف بزند ، دردش برای امامش معلوم بود . از اعماق دلش سلامتی برادرش را طلب می کند،حتی در مقابل ضریح هم بغضش نمی شکند و اشک نمی ریزد ، آنقدر که در زندگی محکم و تکیه گاه دیگران بوده ، به شکستن و اشک ریختن عادت ندارد .
در مقابلش نگاه شیطنت بار بردارش را می بیند و در گوشش صدای او را می شنود ، باور اینکه برادر شوخ و سرشار از انرژی اش اکنون بر روی تخت بیمارستان فقط منتظر یک معجزه است ، قلبش فشرده می شود.
دستان مردانه اش مشت می شود و صد ها فریاد نگفته جایی بین بغض گلویش و دل بزرگش جا خوش می کند .

لب از گفتن چنان بستم که گویی
دهان، بر چهره زخمی بود و بِهْ شد…

خادمی با لباس فرم سورمه ای رنگ و اتوکشیده به سمتش می رود و هشدار میدهد :
_اینجا توقف نکن جوون سر راهی ، می خوای وایستی برو اونجا.
و با دستش به سمتی دور تر از ضریح اشاره می کند ، اما هامون گویا آن مرد را با لباس فرم اتو کشیده و چهره ی جا افتاده اش نمی بیند ، چنان غرق مناجات با امام رضایش هست که جلوی دیده اش تمام آدم ها با سر و صدایشان محو شدن و فقط ضریح طلایی امام رضا دیده می شود.
خادم میانسال،با نگاه کردن به چشم های شب زده ای که غرق در غم است سکوت کرده و بدون حرف دیگری عقب گرد می کند ، گویا فهمیده بود در دل این مرد بلند قد با ته ریش سیاه و چشم هایی سیاه تر که مردانگی در جز به جز صورتش هویداست ، غمی دارد که متلاطمش کرده است.
صدای ویبره ی موبایلش در جیبش را می شنود اما تماس را بی پاسخ می گذارد ، در آن لحظه نمی توانست جواب کسی را بدهد ، هر چقدر هم قوی باشد نیاز به تنهایی دارد ، نیاز دارد گاهی در تنهایی بشکند و به جای تکیه گاه بودن ، تکیه کند.
دوباره ویبره ی موبایلش در جیبش می لرزد،نفسش را کلافه از سینه بیرون داده و موبایلش را از جیب شلوار سیاه خوش دوختش بیرون می کشد .
شماره ی هاله ترس و نگرانی را در دلش می اندازد،انگشتانش برای وصل تماس تردید دارند اما در نهایت انگشت شصتش روی دکمه ی سبز رنگ می لغزد و تماس وصل می شود.صدای گریه ی هاله دلش را آشوب می کند اما حرفی که در میان گریه های بی امان خواهرش می شنود،برای بند آوردن نفسش کافی است :
_داداش،هاکان… هاکان به هوش اومد .

دستش را به دیوار سرد حرم که تشکیل شده از سنگ های براق مر مر هست می گیرد و خیره به ضریح طلایی امام رضا،نفسش را حبس می کند. نگاهش نم دار و برق عجیبی در چشمان سیاه رنگش موج میزند ، تلفن را قطع کرده و بی توجه به همه زانو می زند و سجده ی شکر به جا می آورد.باور اینکه امام رضا دست رد به سینه اش نزده بود سخت است ،باور اینکه دعایش مستجاب و با دست پر پایش را از حرم بیرون می گذارد سخت برد اما نه اونقدری که عظمت امام رضا را هضم نکند.
دستش را به زمین گرفته و بلند میشود،سلامی به آقا می دهد و در دل هزار بار غرق احساس خوش آن فضای معنوی می شود .
خیره به طلایی های گنبد عقب گرده کرده و در نهایت از حرم بیرون می زند ، پاهایش قدرت گرفته اند ، دوباره قدم هایش محکم و استوار و قامتش دور از خمیدگی شده ، دوباره چشمانش می خندد و دوباره خودش را نزدیک به خدا احساس می کند . جایی آن بالا ها و روی ابرها،قدم هایش را روی زمین داغ نه ،بلکه در آسمان و روی ابرها حس می کند.
سوار ماشین سیاه رنگ غول پیکرش شده و پایش را روی پدال گاز فشار می دهد .
اصلا نمی داند چطور خودش را به بیمارستان می رساند.
ماشین را با بی دقتی پارک کرده و هر قدمش را با امید تازه ای بر می دارد. بدون در نظر گرفتن آسانسور یک راست به سمت پله می رود ، خیلی زود به طبقه ی دوم می رسد از راهروی طویل عبور کرده که صدای فریاد دختری را می شنود ، فریاد گوش خراشی که کل بیمارستان را پر کرده.
اخم ریزی ما بین ابروهای پر و مردانه اش جا خوش می کند ، در جستجوی صدا به سمت اتاق عمل درست جایی که ساعت ها انتظار کشیده بود می رود ، هر قدمی که نزدیک تر می شود ، صدای فریاد بلند تر و آشنا تر به نظر می رسد .
در سفید رنگ اتاق عمل در مقابل چشمش قرار می گیرد و نگاهش ثابت روی دختری می ماند که با فریاد نام هاکان را صدا می زند و اشک می ریزد.
خبری از مادرش نیست ، تنها هاله است که بیمارستان را روی سرش گذاشته و آرامش،که با گرفتن شانه های هاله سعی در آرام کردنش دارد هر چند خودش هم از فرط گریه صورتش قابل تشخیص نبود .
آن گره ی ما بین ابروهایش پررنگ تر می شود ، قدمی به سمت هاله می رود… می خواهد بپرسد هاکان که خوب شده پس دلیل گریه اش چیه ؟ اما با حرفی که هاله میان اشک ریختن و فریاد زدن می زند نفسش بند آمده و خون در رگ هایش یخ می زند :
_وقتی با هم به دنیا اومدیم باید با هم از دنیا می رفتیم ، اما تو وسط راه جا زدی.
قدم دیگری نزدیک می شود به امید اینکه اشتباه کرده باشد اما حرف بعدی هاله نا امید کننده تر است :
_بدون تو چطور دووم بیارم ؟

دقیقا مقابل هاله ایستاده ، حالی که دارد غیر قابل وصف هست ، احساس می کند قلبی درون سینه اش نمی تبد،احساس می کند جوشش خون در رگ هایش ایستاده ، زمان متوقف شده و ثانیه ها از کار افتاده اند .
هاله سرش را بلند می کند و با دیدن هامون تیر خلاص را می زند :
_هاکان مُرد داداش ، ما رو تنها گذاشت.
نفسی به یک باره از سینه اش بیرون می آید و بعد از آن تنفس متوقف می شود.
هامون، تکیه گاه محکمی که هیچ چیز از پا درش نمی اورد می شکند و زانو هایش خم می شود .
دقیقا مقابل هاله زانو می زند و با ناباوری نگاهش می کند.حتی زبانش به کام نمی چرخد تا بپرسد چطور ممکن است؟حتی توان فریاد زدن بر سر هاله را هم ندارد ،فریاد بزند و به خاطر این حرف مزخرف سرزنشش کند،به دیوار مشت بکوبد و حرف و گریه های خواهرش را انکار کند.
هاله،درست عین دختری پنج ساله ی بی پناه خودش را در آغوش برادرش می اندازد و با ضجه دردِ روی دلش را بازگو می کند :
_دکتر گفت به هوش اومده،گفت احتمالا خطر رفع شده.اما ببین ! میگن نفسش قطع شده . میگن برادر من مرده… برادر من که نمی میره هامون . فقط خوابه این احمق ها نمی فهمن،یه جوون بیست و چهار ساله مگه می میره ؟ هاکان برادر من ممکنه که بمیره؟
از آغوشش بیرون آمده و التماس را به گریه هایش اضافه می کند :
_تو رو خدا هامون یه کاری بکن،تو دکتری!کلی مریض و مداوا کردی،برو به هاکان بگو بیدار بشه اون همیشه به حرف تو گوش میداد.سرش داد بزن بگو بلند بشه.هامون التماست می کنم .

طاقت نمی آورد ، حتی بغض ملتهب و بزرگ گلویش طاقت نمی آورد.سر باز می کند و اولین اشک از چشمان سیاه براقش بر روی گونه اش جاری می شود و تا امتداد چانه اش پیش می رود و روی زمین سفید بیمارستان میوفتد .
دلش خون و قلبش تماما به سمت برادرش پر می کشد ، برای او هم سخت است هضم اینکه برادرش مُرده باشد.برادری که دیشب با تنبلی روی مبل نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد ، برادری که با خرابکاری هایش داد همه را بلند می کرد .

بی توجه به هاله و آرامشی که کنار دیوار چمباتمه زده و اشک می ریزد،با قدم های بلند به سمت اتاقی که هاکان در آن بستری برد می دود ، درب مراقبت های ویژه را با شتاب زدگی باز می کند و همان اول چشمش به ملافه ی سفیدی میوفتد که بر روی قامت بلندِ جوانی کشیده می شود که تمام دنیای برادرش است .
به سمت تختش پا تند می کند و با پرخاش دو پرستاری که ملافه را روی صورت هاکان می کشیدند پس می زند.
ملافه را از روی صورت هاکان کنار می زند و نگاهش روی پلک های بسته و صورت رنگ پریده ی هاکان مات می ماند.
تمام درس هایی که این سال ها خوانده بود همراه تجربیاتش از ذهنش پر می کشد ، شانه های هاکان را در دست می گیرد و انگار سعی دارد این بار هم حرفش را به کرسی بنشاند :
_چرا چشماتو بستی ؟
پرستار با تندی بی توجه به دلِ داغدارش به او پرخاش می کند :
_آقا متوجه هستید اینجا مراقبت های ویژه است ؟
بی اهمیت به پرستار شانه های پهن و ورزشکار هاکان را در دست گرفته و دوباره تلاش به دیدن آن دو چشم آبی و زیبا رنگ می کند :
_بیدار شو داداشم،بیدار شو هاکان بدون تو نمیشه.
دیگر اختیار اشک هایش را هم از کف داده،بی اراده قطره های اشک از چشمانش جاری شده و در کسری از ثانیه صورتش خیس و چشمانش قرمز می شود .
_اگه چشماتو باز نکنی برادرت بی تو می میره .
با پشت دست اشک های مزاحم را پس می زند و با همان گلوی زخم شده ادامه میدهد :
_به خاطر من نه ، به خاطر مامان چشماتو باز کن،به خاطر هاله. قسم می خورم ،قسم می خورم تا ته دنیا خودم نوکرتم!شیطنت کن،اذیت کن حتی باهام بحث کن که مامان تو رو بیشتر از من دوست داره،نامردم اگه اخم به ابرو بیارم.فقط بمون داداشم!برادرت بی تو نمی تونه زندگی کنه !
دل سنگ آب می شود از اشک ریختن مردی که کوه غرور بود اما پلک هاکان ذره ای هم تکان نمی خورد. لحن پرستار این بار ملایم تر از بار قبل شده :
_آقای محترم کافیه برای بقیه ی بیمار ها مزاحمت ایجاد می کنید .
اعتنا نمی کند،آنها که نمی دانستند این مرد تمام قانون های بیمارستان را حفظ است،نمی دانستند که چه آتشی به دلش افتاده که حرف هایی که از حفظ بود از ذهنش پر کشیده. آنها فقط یک مرد بلند قد را می بینند که برای مرگ برادرش چنان اشک می ریزد گویا تکه ای از جانش را از دست داده .
آنها فقط صدای خش دار مردی را می شنوند که دل هر جنبنده ای را می سوزاند .
پیشانی اش را بر روی پیشانی سرد برادرش می گذارد و اجازه می دهد اشک های روان چشمانش صورت یخ زده ی هاکان را داغ کند،تا دلش بسوزد و قلب از کار افتاده اش حس کند کسی اینجا در نبودش جان می دهد .
تنها آرزوی آن لحظه اش این است که کور شود و نبیند،بمیرد و احساس نکند برادرش دیگر در این دنیا نیست.

بعد از این شعر یکی خواست به پایان برسد
پیش چشمان خدا به سر و سامان برسد

”ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند”
مگذارند کمی آب به گلدان برسد

آنقدر چاه عمیق است که باید فهمید
یوسف این بار بعید است به کنعان برسد

مثل جنین زانوهام رو در آغوش گرفته و کنج نمازخونه بی توجه به چرکین بودن موکت سبز رنگ دراز می کشم.خودم رو انقدر درمونده حس می کنم که دلم می خواد چشم هام رو ببندم و بیدار نشم،امروز روز کنکوری بود که همه با استرس منتظرش بودن،اما من مچاله شده کنج نماز خونه ای که بوی نا میده به اقبال بدم لعنت می فرستم.
خدایا حواست هست که من ایوب نیستم؟حواست هست من یه دخترم ؟ یه دختر از جنس تمام دختر های دنیا! قبول که بنده ی بدی باشم،لایق این همه بلا و اتفاق هستم؟
حواست هست که صبر بنده ات حدی داره؟ اگه از رگ گردن نزدیک تری چرا حالم انقدر خرابه؟چرا حس می کنم من رو فراموش کردی و دوستم نداری؟
پلک هام روی هم میوفته،خدا می دونه چه حالی پیدا کردم وقتی دکتر با تاسف سر تکون داد و گفت نتونستیم نجاتش بدیم . خدا می دونه چه حالی میشم وقتی به این فکر می کنم که من اونو کشتم،باعث مرگش من بودم،من قاتلم! من داغ اولاد رو روی دل خاله ملیحه گذاشتم.من آتیش به جیگر هاله انداختم،من کمر هامون رو خم کردم.
فقط برای آروم کردن خشم خودم من جون هاکان رو گرفتم.حالا من با این روسیاهی چطور باید زندگی کنم ؟
از خجالت روی خاله ملیحه و هاله به این نماز خونه پناه آوردم اما تا کی ؟
چهره ی هامون وقتی از اتاق بیرون اومد رو تا آخر عمر فراموش نمی کنم ، خبری از اون قامت راست و غرور سر به فلک کشیده نبود ، امروز همه ی ما به معنای واقعی کلمه شکستن هامون رو دیدیم و حس کردیم. کمرِمرد مغروری که چیزی زمینش نمیزد رو من خم کردم .. منِ بی چشم و رو چشممو روی تمام محبت های این خانواده بستم و برای نجات خودم نابودشون کردم .
دستم رو به زمین می گیرم و می شینم. قرار به اشک ریختن باشه تا ته دنیا باید اشک بریزم چون لایقشم،قرار به پنهان شدن هم باشه باید برم جایی که نگاهم به نگاه کسی نیوفته چون من یک قاتلم!
دختر هجده ساله ی بی غم و بی عار و فارغ از تمام مشکلات ، به یک باره هم مورد تجاوز قرار گرفت و هم قاتل شد.
بلند میشم،سخته!ایستادن روی دوپایی که هیچ رمقی ندارن سخته اما تحمل می کنم چون پای اجبار در میونه،هیچ کجای این زندگی به خواست من نبود،الان هم به خواست من نیست پس مجبورم که سر پا وایستم.
از اون نمازخونه ی نمور و دلگیر بیرون میام ، برای من زود بود اما باید می جنگیدم،هنوز معنای زندگی رو نفهمیده بودم که سرنوشت شمشیر به دستم داد و محکومم کرد به جنگیدن .
چشمم به مامور های پلیسی میوفته که با دقت به هاله گوش میدن ، مادرم با سری پایین افتاده اونجا ایستاده بود و خبری از هامون و خاله ملیحه نبود .
به سمتشون قدم تند می کنم، نزدیک که میشم صدای هاله که با اشک حرف می زنه ، برام حکم تیر خلاص رو داره :
_این زن خودش اعتراف کرد برادر منو کشته،ما دیشب برای شام دعوتش کرده بودیم،رفت پایین تا دخترشو صدا بزنه که صدای شکستن اومد .. نگران شدیم و رفتیم پایین که…

هق هقش مانع ادامه ی حرفش میشه ،لبم رو چنان بین دندون هام فشار میدم که طعم خون رو احساس می کنم.
من قاتل بودم اما مادرم محکوم می شد ! به چه جرمی ؟؟به جرم داشتن دختر بی عقلی مثل من ؟ گناه اون چی بود که توی این سن به جای آسودگی باید متهم به قتل بشه؟

هاله خودش رو جمع و جور می کنه اما همچنان حرف هاش نامفهوم و صداش زخم خورده به گوش میرسه از اون رو مأمور پلیس که سن نسبتا بالایی هم داشت میانه ی حرفش رو می گیره :
_داغ دلت تازه است ، لازم نیست الان تعریف کنی هر وقت بهتر شدی حرف می زنیم .
هاله با پشت دست اشک هاش رو پاک می کنه و جواب میده :
_این زن قاتل برادرمه،فقط می خوام مجازات بشه ،نمیخوام خون ریخته شده ی برادرم بی جواب بمونه.

مرد رو به مادرم می کنه،نگاه سنگینش به مادرم دوخته شده در حالی که مستحق اون نگاه منم ، با بی سیم چیزی رو به مخاطب میگه که نمی شنوم. نمی تونستم اجازه بدم تقاص جرم من رو مادرم بده،قدمی نزدیک میشم که نگاه مادرم بهم میوفته. انگار ذهنم رو می خونه که نگاهش تند میشه،انگار با دوختن اون چشم های نم دار قهوه ای رنگ به چشم هام می خواد شماتتم کنه تا منصرف بشم .
تمام قسم هاش برام یادآوری میشه،صداش توی گوشم می پیچه وقتی گفت شیرم رو حلالت نمی کنم اگه لب باز کنی و حقیقت رو بگی.
ناچار به سکوت قدمی به عقب برمیدارم و حضور کسی رو پشت سرم احساس می کنم .
سر بر می گردونم و نگاهم به نگاه شب زده ی هامون که سفیدی چشمش به قرمزی میزنه تلاقی می کنه. در عمق نگاهش چیزی رو می بینم که وجودم رو می لرزونه ، حسی مثل نفرت. عجیبه که حس می کنم هامون می دونه ، می دونه چه اتفاقی افتاده ، می دونه مسبب مرگ برادرش منم . می دونه من آتیش به جون همه شون انداختم . تنفر توی نگاهش علت دیگه ای نداشت جز این که هامون می دونه من قاتلم..
تحت تاثیر نگاه سنگینش قدمی به عقب برمیدارم

سنگینی نگاهش که از روم برداشته میشه ، سبکی محضی رو حس می کنم . درست از همون لحظه که نگاهم به نگاهش خورد حس کردم جسم سنگینی روی شونه هام افتاد که قدرت کمر راست کردن رو از من سلب کرده.

هامون به سمت هاله رفته و علارغم حال خراب خودش با گرفتن شونه های ظریف خواهرش سعی در تسلی دل داغدیده اش داره .
دلم می سوزه ، شاید بیشتر از همه برای هامون .
علارغم داغ تازه ی روی دل خودش مجبور بود محکم باشه و پشت مادر و خواهرش بایسته،کاش فقط ذره ای از صبر و قدرت هامون رو من داشتم . اون وقت از همون اول خط می جنگیدم،شاید با جنگیدن کار به اینجا نمی کشید ، اگه مثل هامون شجاع بودم پای کاری که کردم می ایستادم و مثل ترسو ها خودم رو پشت مادرم قایم نمی کردم.
اما من یه دختر بود و هامون… شاید یک مرد !

دستم رو بی پروا روی زنگ آیفون تصویری میگیرم و همون طوری که با اشک به در بزرگ شکلاتی رنگ می کوبم ، داد میزنم:

_حق ندارین منو از خونه ی خودم بندازین بیرون ، حق ندارین با من این رفتارو بکنین !
شنیدین؟

اشک هامو با پشت دست پس میزنم و با تمام وجود فریادمو از حنجره ی زخم شده ام بیرون میدم:

_باید به حرف هام گوش بدی هامون ، این درو باز کن ! من جایی و ندارم برم… خدا لعنتت کنه . برای یه بارم که شده گوش بده.

سرم رو به اون در لعنتی تکیه میدم و از ته دل اشک میریزم ، فکرش رو هم نمیکردم روزی هامون اونقدر ازم متنفر بشه که توی سینه اش سنگ رو جایگزین قلب کنه و منو به خونه ی خودم راه نده .
فکرش رو نمی کردم هاله نزدیک ترین دوستم با نفرت بهم نگاه کنه و در رو به روم ببنده .

گناهکار بودم درست اما نباید اینطور بی رحمانه حکمم رو صادر کنن ، کجای دنیا رسم صادر کردن حکم اینه ؟ مجرم هم که باشی حق دفاع داری . هامون حتی این حق رو هم از من دریغ میکرد و شاید نفرت هاله هم تحت تاثیر حرف های هامون بود درست مثل همیشه که هر کلمه ای از میون دو لب هامون بیرون میومد روی هاله تاثیر داشت .

در مونده کنار دیوار سر میخورم و بی توجه به زمینی که از نم نم بارون خیس شده می شینم .

به خاطر فریاد هام چند زن فضول همسایه از دور بهم خیره شده بودن و زیر گوش هم پچ پچ میکردن ، شده بودم انگشت نما و سوژه ی غیبت چند تا زن بیکار!

کاش میشد یک بار ، فقط برای یک لحظه کفش من رو می پوشیدن و توی این زمین یخبندون توپِ سرنوشت رو مهار میکردن ، شاید اون وقت اینقدر راحت قضاوت زندگی من رو نمیکردن .

نم نم بارون اشک هامو پنهون کرده اما کیه که نتونه غم نگاه دختری و بخونه که تا یک ماه قبل بی عار ترین و بی تفاوت ترین دختر دنیا بود؟ اما حالا ، حالا طرد شده از دنیا پشت در این خونه نشسته ، بی پشتوانه ، تنهای تنها !

نمیدونم چقدر پشت اون در بسته می شینم و اشک می ریزم.
بعد از یک ساعت در ساختمون باز میشه ، شتاب زده از جا می پرم ، هامون و خاله ملیحه رو که می بینم ، بی توجه به غرورم که زمانی سر به فلک کشیده بود خطاب به خاله ملیحه التماس میکنم :

_خاله داری میری کلانتری نه ؟ به خاطر خدا منو بی کس نکن ! به حرمت اون نون و نمکی که خوردیم و روزایی که با هم داشتیم بگذر .

چشمهای سبز و روشنش رو که حالا از فرط گریه رگه های قرمز درش هویدا بود رو به چشم هام میدوزه و با بغض مهار شده ای میگه:
_چه نون و نمکی ؟ نمک خوردین و نمکدون شکستین ، حرمت اون روزها رو شما از بین بردین ! دم از بخشش میزنی ؟ من تا زمانی که قاضی حکم قصاص رو صادر نکنه آروم نمیشم.
الکی خودتو خسته نکن آرام ، دلسوزی نمی کنم به حال کسی که دلش برای جوونی پسرم نسوخت، تو هم کمتر دور و اطراف این خونه بچرخ… ! نمیخوام هر بار با دیدنت داغ دلم تازه بشه ، جوون من زیر خرمن خاک خوابیده و جوون اون زهرا نمک نشناس…
حرفش رو قطع می کنه و بعد از گرفتن نم اشک از چشمش با داغ دل تازه تری ادامه میده:
_زبونم هیچ وقت به نفرین باز نشده ، اما این بار پای جوون بیست و چهار ساله ام در میونه. پس نذار منم مثل شما حرمت زیر پا بذارم .

حرف هاش تمام وجودم رو می سوزونه اما دست بر نمیدارم و با هق هق میگم :

_حق داری ، اندازه ی تمام دنیا حق داری اما خاله ببین ! به خدا تا آخر عمر کنیزت میشم ، هر کاری بگی میکنم تا آتیش دلت خاموش بشه اما بگذر… خاله بگذر نذار سرش بره پای چوبه ی دار !

خاله ملیحه میخواد جواب کوبنده اش رو نثارم کنه که هامون مانع شده و با اخم خطاب به مادرش میگه :
_مامان تو برو تو ماشین منم الان میام !

خاله ملیحه با شک و دودلی نگاهش رو بین من و هامون میچرخونه و خیلی زود تسلیم شده و به سمت ماشین آخرین مدل هامون میره. مشخصه باز برای شکستن بغضش دنبال یه جای مناسب می گرده . لعنت به من که تمام گناه دنیا روی دوشمنه !

سرم رو پایین میندازم ، خجالت می کشیدم ؟ آره زیر نگاه سنگینش خجالت میکشیدم اما چرا ؟؟ گناه من چی بود که حکمم اینقدر سخت باشه ؟ بی شرم بودم که هنوز این رو از خودم می پرسیدم ؟

قدمی به سمتم برمیداره و بدون ذره ای ملایمت بازوم رو اسیر انگشت های مردونه اش میکنه و با قدرت فشار میده.

از درد خودم رو جمع میکنم اما آخ نمیگم و به صدای سرشار از نفرت هامون گوش میدم :
_التماس چیو میکنی ؟ هوم ؟ باور کنم این اشکهات واقعیه ؟ باور کنم تو هم آدمی ؟ اگه اینجا رو به روتم و یه گلوله تو سرت خالی نمیکنم برای اینه که مرگ مجازات کمیه برات .

فشار دستش رو همراه نفرت کلامش بیشتر میکنه و کلمات رو کوبنده به قلبم شلیک میکنه:

_فکر کردی نمیدونم تو اونو کشتی جرم و انداختی گردن اون زن بدبخت ؟
حالا اومدی و حلالیت میخوای ؟ اگه انقدر مادرت برات مهمه برو جرمتو گردن بگیر ، بذار اونی که سرش میره بالای چوبه ی دار تو باشی نه یه بی گناه.

تمام خونی که توی رگ هامه با شنیدن حرفاش یخ می بنده.، حتی باز نگه داشتن پلک هام برام سخته.حس می کردم میدونه اما این اولین باری بود که این طور بی پروا گناهم رو به روم میاورد.
متوجه ی حالم میشه اما پشیزی هم براش مهم نیست ، بازوم رو با همون قدرتی که به چنگ گرفته بود رها کرده و آب دهانش رو جلوی پام تف میکنه و با لحنی که تمام تنم رو میلرزونه میگه :
_فقط تو میتونی مانع قصاص اون زن بشی ، اگه دلت نمیخواد و جربزه اشو نداری ، گورتو از این شهر گم کن . آواره شو ! هر بلایی که میخوای سر خودت بیار اما اصلا… اصلا دور و بر این خونه نیا ! چون دفعه ی بعد قسم میخورم به اشک چشمت رحم نمیکنم و می کشمت… شنیدی ؟ می کشمت.

چقدر بی رحم بود ! چقدر سنگدل بود ! من یه دختر هجده ساله ی بی کس و کار کجا رو داشتم که برم؟ قبول که گناه کار ترین باشم اما غم من از نگاهم ، از اشک هام ، از ناله هام پیدا نبود ؟
به قول خودش نگاه به اشک چشمم نمی کنه و راهش رو میگیره و سوار ماشینش میشه . می دونستم مقصدش کلانتریه،فردا روز دادگاه بود و من خوب می دونستم هامون بهترین وکیل ها رو گرفته ،طلب اون ها یک چیز بود،قصاص.
اما من خوب می دونستم حتی اگه بمیرم اجازه نمیدم سرِ مادرم به خاطر من بره بالای چوبه ی دار.صدای بوق ماشین من رو به خودم میاره،از وسط خیابون کناره گیری می کنم و کنار در خونمون چمباتمه میزنم . هامون گفت این اطراف نپلکم اما من که جز این خونه جایی رو نداشتم که برم.
نمی دونم چقدر میگذره که صدای باز شدن در میاد ، بدون اینکه سر بلند کنم می دونم نگاه هاله انتظارم رو می کشه .
روی نگاه کردن به چشم هاشو ندارم ، هر بار با دیدنش حس یه آدم خیانت کار رو دارم که به بهترین دوستش خنجر زده.شرمندگیم رو حس میکنه اما علتش رو نه ! از این رو با صدایی نه چندان دوستانه ولی خش دار از فرط بغض و گریه میگه :
_می تونی تا زمانی که هامون و مامانم بیان بیای تو استراحت کنی .
به خودم جرئت نگاه کردن توی چشم های آبی که حالا به خاطر گریه ی زیاد باد کرده و قرمز شده بود،رو میدم.
این مهربونیش آتیشم میزنه،به سختی لبخند کمرنگی رو مهمون لب های خشک شده ام می کنم و بلند میشم. از جلوی در کناره گیری میکنه قبل از این که داخل بشم،با صدای ضعیفی می پرسم :
_تو هم از من متنفری؟
لب های خوش فرمش که الان خشک تر از همیشه به نظر میاد به طرفی کج میشه :
_من الان از خودمم بیزارم آرامش،برادرم از دیدن طلوع خورشید محرومه اما من دارم زندگی می کنم. انصاف این بود وقتی با هم به دنیا اومدیم ،باهم بمیریم.

آهی که اعماق دلم بیرون میاد غیر ارادیه،حرفی که می زنم هم همینطور:
_اگه برادرت آدم بدی می بود باز هم به اندازه ی الان غصه می خوردی ؟
با انگشت اشکی که از چشمش روان شده بود رو پاک میکنه :
_تو هیچ وقت معنای خانواده رو نفهمیدی آرامش،به اندازه ی تمام دنیا از اون زنی که مادرته بیزارم اما بهت گفته بودم که اون زن دشمن تو نیست ،مادرته .. اما تو هر بار با فکر اینکه درکت نمی کنه ازش دورتر میشدی.چون معنای خانواده رو نفهمیدی ،اینو بهت بگم اگه برادر من یه جانی آدم کش هم بود من باز دوستش داشتم و همین قدر براش عذاداری می کردم،اما نبود !
برادر من آزاری به کسی نمی رسوند ، شوخ طبع بود اما به اندازه تمام دنیا هم مهربون بود.
برای همینه که دلم میسوزه که چرا اون زن اینطوری نمک نشناس از آب در اومد و این کار رو باهاش کرد !

سرم پایین افتاده،دیگه مادرم رو با شوق و ذوق خاله ملیحه خطاب نمی کرد ، تصویر مادر مهربونم توی ذهن همه تبدیل به یه زن سنگدل و قاتل شده که با بی رحمی جون یک جوون رو گرفته.
با دست اشاره به داخل میکنه :
_برو تو! وسایلتو جمع کن.هامون و مامانم نمی خوان اینجا ببیننت،منم همین طور! اما من مثل شما گربه صفت نیستم،روی حساب روز هایی که داشتیم دارم این کارو می کنم.جمع کن و از این جا برو.

سر تکون میدم،برای همینم باید شکرگزارش باشم. با سری پایین افتاده و روی سیاه داخل میشم ،صدای داد و فریاد امروز صبح هامون توی سرم منعکس میشه:

_گورتو از این خونه گم می کنی،هرقبرستونی که می خوای بری می تونی بری. این جا نه پرورشگاهه نه بنگاه خیریه،یه بار دستتونو گرفتم از اون سگ دونی نجاتتون دادم همون دست و گاز گرفتین.از اینجا به بعدش ربطی به من نداره. می تونی برگردی به همون جایی که اومدی،می تونی مثل بابات بری و سینه ی قبرستون بخوابی.

هنوز که هنوز از رفتار و حرف هاش حیرت زده ام.هاله هم از من بیزار بود اما نه اونقدری که چشم روی وجدانش ببنده و از خونه بیرونم کنم . هر چند هاله هم اگه مثل هامون شک می کرد قاتل برادرش منم رفتارش چه بسا بدتر از این ها میشد .
در خونه رو برام باز می کنه و بدون حرف راه پله رو در پیش میگیره،پا به خونه ای که حتی قفلش هم عوض شده بود می گذارم و دوباره و دوباره صدای هامون رو می شنوم :
_فکر کردی نمی دونم تو اونو کشتی جرمو انداختی گردن اون زن بدبخت ؟ اگه خیلی مادرتو دوست داری برو جرمتو گردن بگیر بذار سر تو بره بالای چوبه ی دار نه یه بی گناه.

در پشت سرم بسته میشه ،حتی متوجه نمی شم که من بستمش . قدمی به جلو بر میدارم و روی مبل می شینم،سرم رو بین دست هام می گیرم. هامون از کجا می دونست ؟ حس می کنم از همون اول از همه چیز خبر داشت.ممکنه هاکان بهش گفته باشه چه بلایی سرم آورده ؟ اگه می گفت شاید هامون برای یک لحظه ،فقط یک لحظه خودش رو جای من می ذاشت و می فهمید توی چه بحران روحی افتادم و دست و پا میزنم.اما مطمئنم هاکان در این باره چیزی نگفته پس هامون از کجا می دونه ؟
با تکون دادن سرم به طرفین سعی می کنم این افکار رو از ذهنم دور کنم اما ناممکنه،چیزی که الان بیشتر از هرچیز بهش نیاز داشتم یک مسکن و یک خواب راحت بود که این روز ها عجیب از من سلب شده بود.کم اشتهایی فجیح و حالت تهوع های مداوم توی این یک هفته داشت بیچاره ام می کرد.انقدر اشک ریخته بودم و توی این گرمای دیوانه کننده به این طرف و اون طرف دویده بودم که تمام سیستم بدنیم مختل شده بود.امروز دقیقا روز هفتم فوت هاکان بود،هفته ای که می تونست به عنوان بدترین هفته ی زندگیم ثبت بشه.دستگیری مادرم ، داد و اشک ریختن های خاله ملیحه، گریه های بی امان هاله،چشم های همیشه قرمز هامون از همه بدتر حال بدِ خودم و کابوس هایی که دست از سرم برنمی داشتن. حتی برای یک شب!
پا به اتاق مادرم می ذارم،پس انداز آنچنانی نداشت اما کفاف چند روز زندگی کردن رو میداد،اما بعدش چی ؟
هامون امروز صبح از خونه بیرونم کرد و دستور داد دیگه این اطراف پرسه نزنم اما اونقدر ها هم راحت نبود.من جایی رو نداشتم که برم!
از توی یخچال سفید که عمر زیادی داشت قرص مسکنی برمیدارم و با لیوانی آب گرمی می بلعمش.باید قبل از رسیدن هامون و خاله ملیحه می رفتم اما کمبود خواب داشت پدر چشم هام رو در میاورد.
از این رو،روی کاناپه دراز می کشم و پلک هام رو به یک استراحت کوتاه مدت مهمون می کنم .
****
با حس بسته شدن در،پلک هام باز شده و ترس عجیبی توی دلم رخنه می کنه ،قبل از اینکه بخوام خودم رو مخفی کنم قامت بلند هامون مقابلم قرار می گیره.
دستم رو به کف مبل می گیرم و بلند میشم.قدمی به سمتم میاد که ناخودآگاه عقب میرم .
حالا من هم به جمع کسایی که از هامون می ترسیدند اضافه شده بودم،اخم های در هم رفته اش ،به علاوه ته ریشی که توی این یک هفته بلند شده خشونت چهره اش رو هزار برابر کرده. اما دردِ من چشم هاشه ، نفرتی که توی نگاه شب زده اش موج می زنه ، خشمی که هر بار با دیدن من توی چشم هاش زبونه می کشه.
صداش که به گوشم می رسه،خشونت لحنش رو هم برام غریب کرده :
_اینجا چه غلطی می کنی؟
ترسیدم اما نمی خوام با باختن خودم رو مجرم جلوه بدم .
_این جا خونه ی منه!
تک خنده ای می کنه،هیستریک از روی عصبانیت و زیر لب انگار که با خودش حرف می زنه :
_خونشه !
خنده اش محو میشه و تیر نگاهش دوباره من رو نشونه می گیره . نگاهم روی فک قفل شده اش ثابت می مونه،از خشم صداش دو رگه و بم تر از همیشه شده :
_این خونه خراب بشه رو سر من که به فاحشه ای مثل تو اجاره اش دادم.
مات می مونم،اما نمی ذاره بیشتر از اون خشکم بزنه و با عربده اش حسابی از خجالت چهار ستون بدنم در میاد :
_تو کی هستی هان ؟ خدا لعنتت کنه تو کی هستی ؟ همون دختر بچه ی احمق که کارش خرابکاری بود ؟ کی تونستی قاتل بشی و حرمتی که بهت داده بودیم و بی حرمت کنی؟ چطور تونستی ؟ چطور تونستی با وجود این همه لطفی که بهت کردیم این طوری به برادرم خنجر بزنی؟
تو آدمی ؟

از این شاخه به اون شاخه می پرید و این نویدِ حال خراب و داغونش رو می داد. با سکوت بیشتر مجرم نشون داده می شدم. مجبور بودم در عین گناهکار بودن خودم رو بی گناه جلوه بدم و جلوی این قاضی که عجیب بی رحمیش رو به رخ می کشید از خودم دفاع کنم :
_من هاکان رو نکشتم.
با همین جمله منکر تمام اتفاقات میشم و جوابش فریاد دیگه ای از جانب هامونه :
_فکر کردی من خَــــرم ؟؟؟
ساکت میشه ،انگار می فهمه فریاد هاش ممکنه به طبقه ی بالا برسه. دستش رو به صورتش می کشه و در حالی که از خشم مثل کوه آتش فشان در حاله فوران کردنه،خشمش رو خاموش که نه ، می بلعه و با صدایی آروم تر اما همون قدر خشن و عاری از ملایمت صداش رو به گوشم می رسونه :
_بین تو و هاکان چی گذشته ؟

صدام ضعیف تر از همیشه از حنجره ام بیرون میاد :
_همه ی واقعیت رو همون شب اول بهت گفتم ، فقط به خاطر یه سوﺀتفاهم…
نمی ذاره جمله ام رو به اتمام برسونم :
_ببند دهنتو !
دهنمو می بندم،برای حالِ من بهتر بود که دهنم رو ببندم. قدم به قدم بهم نزدیک میشه و روبه روم می ایسته،هیچ وقت من رو آدم حساب نمی کرد اما الان توی چشم هاش نسبت به من کلی حس نهفته هست. از جمله نفرت و خشم…
کلامش هم از این احساس بی نصیب نمی مونه :
_مادرت مجازات بشه و تویی که گناهکاری زندگی کنی؟هرگز . هرگز فکر نکن تبرئه شدی،من خودم کتاب قانونم،بخوام برای یک نفر مجازات بنویسم هیچ ماده و تبصره ای رو در کار نمیارم ،هیچ تخفیفی قائل نمیشم.قاضی تو منم!حکمت رو من صادر می کنم با قانون خودم.قصاص برای تو کمه،من زندگیت رو جهنم می کنم آرامش. توی همین دنیا طعم واقعی جهنم رو حس می کنی،تقاص خون ریخته شده برادرم رو پس میدی. گورتو از این خونه گم کن،هر چقدر بیشتر جلوی چشمم باشی،پرونده ی جلوی روم رو سنگین تر می کنم و حکمت رو سخت تر می بُرم.
پس بیرون انداختن من از خونه هم بخشی از اجرای حکمش بود،الحق که قاضی بی انصافی بود،حکمم رو نمی دونستم اما بی شک سخت تر از زندان بود.باختم رو بروز نمیدم،اجازه نمیدم بیشتر از این جلوش گناهکار جلوه کنم ،اخمی چاشنی صورتم میشه،به ظاهر از روی غرور اما در حقیقت از روی درد.
لحنم بدون بغض و لرزش و صدام محکم تر از همیشه از حنجره ای که تنها خودم از زخم و سوزشش با خبرم بیرون میاد:
_نمی فهمم چی باعث شده فکر کنی قاتل هاکان منم.روی چه حساب و مدرکی!قاضی هم بخواد حکم صادر کنه قبلش مطمئن میشه،کلی شاهد و مدرک رو ردیف می کنه بعد حکم رو میده.
لبش به سمت راست متمایل میشه و نماد پوزخند آمیخته به تمسخر جلوی چشمم شکل می گیره،به صدای مردونه اش لحن تند و پرخاشگری میده و با خشمش حال منقلبم رو خراب تر می کنه :
_منو دست ننداز! توئه الف بچه هر کی رو بتونی دور بزنی منو نمی تونی.نمی دونم بین تو و هاکان چی گذشته اما اینو می دونم برادر من لایق مرگ نبود،اما تو لایق چیزی فراتر از مرگی.برای دستگیریت اقدام نمی کنم چون حبس و اعدام خیلی برات کمه.بهت گفتم اطراف این جا پرسه نزن،چون نمی خوام هر بار با دیدنت به خودم لعنت بفرسم که چرا پای فاحشه ای مثل تو رو به این خونه باز کردم.
بی توجه به حس بدی که بهم منتقل کرده با دستش پنج انگشتش رو نشونم داده و ادامه میده:
_پنج دقیقه وقت داری گورتو برای همیشه از این خونه گم کنی وگرنه اون طوری که لایقته از اینجا پرتت می کنم بیرون.
جوابی جز سکوت ندارم که بهش بدم،چشم های سیاهش خیره به چشم هامه و گویا می خواد مثل همیشه پی به حالم ببره،خیره به نگاهم عقب گرد می کنه،تا لحظه ی آخر چشم از قامت مردونه و ورزشکاری که الان توی لباس های تماما مشکی نشون از عزاداری این مرد رو می داد ،برنمیدارم .
از دیده ام کنار میره و لحظه ای بعد صدای برخورد شدید در تکونی به اندامم میده.
با رفتنش تمام خورده شیشه های وجودم که منِ داغون رو ساخته بودند،دوباره از نو می شکنن.
پاهام توان نگه داری وزنی که این روزها عجیب کم شده بود رو ندارن.
روی مبل میشینم اما حالم بدتر میشه ،خبری از اون مبل دونفره که خون هاکان روش بود نیست،اما ست همون مبل کرم رنگ کافیه تا همه چیز مثل فیلم به یادم بیاد.
تا کی می تونستم انکار کنم که قاتل هاکان منم؟تا کی می تونستم جلوی فشار های هامون تحمل کنم و فریاد نزنم که کشتمش چون بهم تجاوز کرده بود.اما سکوت کردم چون مادرم قسمم داده بود به حروم کردن شیری که خوردم،چون توی گوشم خونده بود هیچ کس نباید بفهمه دامن دخترش لکه داره ،چون تشویق به جنگیدنم نکرد و وادار به سکوتم کرد.چون می ترسم خودِتو که من رو فاحشه خطاب کردی،مهر بی عفتی به پیشونیم بزنی و حرفم رو باور نکنی.از قضاوت ها و حرف های مردم ترسیدم،از نگاه ها و تهمت هاشون.
نگاهم روی عقربه های ساعت مات می مونه،فرصت پنج دقیقه ایم رو به اتمام بود و من نمی خواستم غرورم بیشتر از این زیر دست هامون له بشه. چیزی برای جمع کردن نداشتم،پول های پس انداز مادرم و توی مانتوی سیاه رنگی که عجیب به حال درونم شبیه هست می ذارم و بعد از به پا کردن کفش هام از اون خونه بیرون میام.
از راهروی خونه که بیرون میرم سرم رو بالا می گیرم،می خوام برای آخرین بار نمای ساختمون رو ببینم اما تا سرم رو بلند می کنم نگاهم قفل نگاهِ هامون میشه که از اون بالا مغرورانه نگاهم می کنه . می دونست جایی رو برای موندن ندارم اما باز هم با بی رحمی رفتنم رو تماشا می کرد.
نگاه ازش می گیرم و در حالی که سنگینی اون دو گوی سیاه رو روی تنم حس می کنم از خونه بیرون میرم.

بی حرف رفتن دخترِ شانه خمیده و غم زده را نگاه می کند،روی وجدانش سنگ گذاشته.این همه سال به این خانواده خوبی کرده بود جوابش شد چاقویی که جانِ برادرش را گرفته بود.شک نداشت قاتل اصلی زهرا نه ،بلکه دخترش آرامش هست . حتی نمی توانست در ذهن آشفته اش تجسم کند چرا و چطور دخترک دست و پا چلفتی ریز جثه قاتل برادرش شد.
شاید زهرا در دادگاه محکوم شود اما هامون خوب می دانست متهم اصلی کیست!همان شب پشت در شنیده بود که ملیحه با گریه به دخترش می گفت نمی گذارد جوانی اش در زندان تباه شود ،خودش ترسِ آرامش را دیده بود.هر طور که حساب می کرد به عقلش نمی گنجید ملیحه در آن فاصله ی کم قاتل جان برادرش شده باشد اما آرامش ممکن بود. تنها چیزی که نمی توانست بفهمد علت آن بود!
هزار و یک تکه را به هم چسبانده بود تا پازل روبه رویش را بسازد اما هر بار با یک تصویر مبهم و بهم ریخته روبه رو میشد.دلش قصاصِ قاتل واقعی را می خواست اما مدرکی نداشت ،دلش پایمال نشدن خون برادرش را می خواست ،دلش آرامش نداشتن آرامش را می خواست.دلش سوزاندن دخترِ مظلوم نمای آب زیر کاه را می خواست.
همیشه قلبش مهربان بود. همیشه معتقد بود و همیشه به هر محتاجی که دست یاری به سویش دراز کرده بود،کمک کرده بود اما این بار ،این بار پای برادرش در میان بود ، تکه ای از جانش.برادری که عجیب با رفتنش داغی بزرگ را بر دلش گذاشته بود. دلش برای دیدن خنده های دندان نما و آن صورت سفید گونه و ته ریش خرمایی رنگ پر می کشید. دلش تنگِ شوخی های بی مزه و شیطنت های برادر کوچکترش بود .. هر بار با یاد آوری خاطرات هاکان نفرت نهفته در قلبش ریشه می دواند،هر لحظه حس انتقام از دختر قاتلی که انکار می کرد در دلش شعله می کشید. مهربان بود،دلسوز بود اما نه برای کسی که تکه از جانش را از او گرفته.
صدای تلفن همراهش او را از قعر جهنم سوزنده ای که در آن افتاده بود بیرون می کشد. در آن لحظه صحبت کردن آخرین چیزی بود که می خواست اما دیدن نام محمد رفیق گرمابه و گلستانش او را از سر باز زدن تماس منصرف می کند.
بدون اراده گوشی سیاه رنگش را در دست گرفته و انگشتش روی دکمه ی سبز رنگ می لغزد و تماس برقرار می شود .
تلفن را که کنار گوشش می گذارد،صدای همدردی محمد را می شنود که نامش را صدا می زند :
_داداشم؟
همیشه همدیگر را این گونه صدا می زند اما الان شنیدن این کلمه داغ عجیبی بر دلش می اندازد. حتی یک بار هاکان را این گونه خطاب نکرده بود،دستی به ته ریش سیاه رنگی که بلند شدنش نشان از عزادار بودنش را می داد می کشد و با صدایی دورگه جواب می دهد :
_بله؟
همین قدر کوتاه و محمد خیلی خوب غمِ این صدا را تشخیص میدهد اما هیچ کلمه ای برای تصلی دادن نمی گوید.تنها می پرسد :
_چه خبر ؟
شاید محمد تنها کسی بود که در جریان ریز و درشت افکار هامون قرار داشت و حضور یک رفیق که خالصانه کنار هامون باشد خیلی به دردش می خورد :
_فردا روز دادگاهه.
جوابی که می شنود آهی از روی افسوس و صدای دلجویانه ی محمد است :
_حکم قاضی اگه قصاص باشه راضیت می کنه ؟
پوزخندی گوشه لبش جا خوش می کند :
_اگه قصاص برای قاتل واقعی صادر بشه،آره.
_چی کار کردی با آرامش ؟
باز یاد آن دخترِ بی چشم و رو میوفتد و کلامش رنگ و بوی نفرت را به خودش می گیرد :
_بیرونش کردم .
محمد: جایی برای موندن داره؟
سکوت می کند،خودش هم به این موضوع فکر کرده بود،آرامش هیچ جایی برای ماندن نداشت و او بی رحمانه یک دختر احمق را رها کرده بود به حال خودش تا در میان گرگ های جامعه قدم بردارد و سر کند.
از خودش خجالت می کشد،سرد و کوتاه جواب می دهد : نه!
آه از نهاد محمد بلند میشود.این دو جوان مسبب خیر برای چند تا خانواده و کودک شده بودند؟ چند نفر را با دنیا برگردانده بودند بدون اینکه حتی اندکی پول در جیبشان برود؟ مردم چند روستا را از بیماری نجات داده بودند ؟ دعای خیر چند مادر و فرزند پشتشان بود ؟ الان وجدان کدامشان قبول می کرد دختری را بی سر پناه رها کنند؟
محمد:جلوشو بگیر،نذار بره!
_نمی تونم .
نه غرورش چنین اجازه ای می داد نه حس نفرتش.به راستی نمی توانست دنبال آرامش برود و به قاتل برادرش آسودگی بدهد.

محمد:پس من پیداش می کنم. کجا ممکنه رفته باشه ؟ حرم؟
دوباره همان پوزخند رنگ می گیرد:
_اهل این حرفا نیست.
محمد: دوستی چیزی داره ؟
باز هم همانطور جواب میدهد:
_رفت و آمدی ندیدم،جز دوستی های یکی دو روزه و خوش گذرونی های بیخود. مگه اینکه زنگ بزنه به لیست سیاه دوست پسراش و بخواد یکیشونو برای امشب انتخاب کنه .
حتی محمد هم از این لحن هامون متعجب می شود اما به او حق می دهد دلِ خوشی از آرامش نداشته باشد. ناچارا بر صدد قطع کردن تلفن بر می آید تا زودتر به نجات آن دختر بتازد :
_باشه داداشم،لابد همون اطراف خونه پرسه می زنه ،من پیداش می کنم.
هیچ جوابی از هامون دریافت نمی کند جز صدای بوق اشغال.

تلفن را با خشونت بر روی تختِ سفید و سورمه ایش پرت می کند و کلافه دستی به صورتش می کشد.صدای علی دکتر جراح هاکان دوباره در سرش پژواک میشود.
_چاقو باعث پارگی کبدش شده ،عمل موفقیت آمیز بود حتی بیمار برای چند دقیقه به هوش اومد اما متاسفانه دچار خونریزی داخلی اطراف ریه شد،اگه زودتر می رسوندینش نجات پیدا می کرد اما کم خونی ،شدت ضربه ی چاقو مزید بر علت شده بود تا بیمار نتونه مقاومت کنه.

هر بار با یاد آوری جسد به خاک سپرده ی برادرش زخمش سر باز می کرد و قلبش را می سوزاند.
حیف آن جوان بیست و چهار ساله ی قد بلند زیبا رو نبود ؟ حیف جوانی اش ، طبع شوخ و روحیه ی بشاشش نبود ؟ حیف هاکان نبود ؟
این فکر ها چنان در ذهنش ریشه دوانده که وجدانش مختل شده ،در دلش تنها آتش خشم زبانه می کشد . خشمی که تنها با انتقام گرفتن از آن دخترِ نمک نشناس آرام می گرفت. اهل خشونت نبود اما عجیب دلش می خواست گردن ظریف دختر را در بین انگشت های مردانه و قدرتمندش فشار دهد .
تمام این خشم با فریاد و مشت محکمی که به دیوار می کوبد بروز پیدا می کند.
احساسش با خودش غریبه بود اما،عجیب میل آرام شدن را داشت.
***
بی هدف توی پارک نزدیک به خونه قدم می زنم ، می دونستم می تونم برم خونه ی مارال اما نمی خواستم مزاحم خانواده اش باشم.
خبری از نم نم بارون ظهر نبود،از اون بارون فقط طراوت و بوی سبزه های نم خورده باقی مونده بود که به هوای عصرگاهی بوی خوش و نسیم لذت بخشی رو هدیه داده بود.
اما نه برای شامه ی از کار افتاده ی من. کنار درخت بزرگ روی سبزه های نم خورده می شینم و با یاد باغچه ی خونه ی خاله ملیحه لبخندی روی لبم میاد .
اون حیاط کم از پارک نداشت، خاطرات سه نفره با هاکان و هاله برام زنده میشه ،ساعت های خوشی که سه نفری روی چمن ها می نشستیم و تخمه می شکستیم و از هر دری صحبت می کردیم،من از همه اشون کوچیکتر بودم ،اما یک بار هم حس معذب بودم نداشتم.
ای کاش هیچ کدوم از این اتفاق ها نمیوفتاد،من هم الان پا روی پا انداخته بودم و توی تخت گرم و نرمم در حال چت کردن با آدم های مجازی بودم.

سرم رو به درخت تکیه می زنم با این که توی خونه خوابیده بودم اما همچنان خوابم میومد،مونده بودم امشب رو باید کجا سر می کردم ! فقط آواره نشده بودم که اون هم به بدبختیام اضافه شد.
ساعتی از اونجا نشستنم نمی گذره، هوا کم کم تاریک شده و صدای اذان از بلند گو های مسجد نزدیک پارک به گوشم می رسه .
همون طور بی هدف نشستم که کفش های مردونه و براقی رو مقابلم می بینم .
سرم رو بلند می کنم و شلوار سیاه و بلوز سیاه رنگی که حسابی اندازه ی صاحبش بود رو از نظر می گذرونم و در نهایت چشمم توی یک جفت چشم قهوه ای تیره قفل می شه. نمی شناختمش اما هیچ کجای قیافش به آدم ناحسابی و نا اهل نمیومد. هر چند بعد از تجربه ی هاکان فهمیده بودم نه به ظاهر نه به آشنایی چندین و چند ساله نمیشه اعتماد کرد.
روبه روم میشینه ،اخمی به صورت میارم و رو ترش می کنم تا دست و پاش رو جمع کنه،نگاهی گذرا به قیافه ی درهمم می ندازه و میگه :
_سلام.
از این پررویش حیرت زده میشم اما نه اونقدری که بهش تشر نزنم:
_جا قهط بود ؟
لبخند محوی روی لب های نه چندان بزرگش جا خوش میکنه.دوباره نگاه نصف و نیمه ای بهم می ندازه :
_فکر کردم منو یادت بیاد.اما به قول هامون انقدر سر به هوایی که جلوی پاتو هم نمی بینی .

این بار به راستی حیرت زده میشم و با کنکاش توی چهره ی مردونه ولی ساده اش سعی می کنم به یاد بیارم اما هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم . متوجه ی سردگمیم میشه و خودش به حرف میاد :
_دو سه ماه قبل جلوی خونتون همدیگرو دیدیم،من دوست نزدیک هامونم .
ذهنم به کار میوفته و به خاطر میارم اسم این پسر رو بارها و بارها از زبون تک تک اعضای خانواده به عنوان بهترین رفیق هامون شنیده بودم ،خودم هم یک بار جلوی خونه بهش سلام کرده بودم اما چون عجله داشتم اصلا به چهره اش دقت نکرده بودم .
با تردید میگم:
_اسمتون…
ادامه ی حرفم رو می گیره :
_محمد…
سری به نشونه ی فهمیدن تکون میدم،عجیب دلم می خواد بپرسم چرا اومده و خلوت من رو به هم زده.طاقت نیاوردم،رک و بی پروا درست مثل قدیم پرسیدم :
_کاری داشتین اومدین کنار من نشستین؟
سر جنبوند:
_می دونم هامون از خونه بیرون انداختت.
با فکر اینکه هامون دلش به رحم اومده و اجازه داده برگردم برق شادی توی چشمم می شینه :
_اجازه داد برگردم ؟

سرش رو به طرفین تکون میده و این بار اونه که رک و روراست میگه :
_اولین باره می بینم هامون انقدر از یک نفر انقدر متنفره.
دلم می گیره.
متوجه میشه و ادامه میده :
_اما مطمئن باش نه وجدان هامون نه من این اجازه رو بهمون نمیده که بذاریم توی پارک بمونی.
با پوزخند رو بر می گردونم:
_اما وجدان هامون اجازه داد که منو از خونه بندازه بیرون.
_بهش حق بده !

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 2.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *