آخرین مطالبرمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت31

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

نگاهم بصورت مرد ماسیده بود. راستش اشکی هم برای ریختن نداشتم. از بس هول و هراس از طرف ماهیار و بیخبری و نگرانی از طرف پرویز توی دلم بود که داشتم کم میاوردم. ولی دریغ از یه قطره اشک.

آقا گفت: منم فقط در همین حد میدونم و بهمون اطلاع دادن که مصدوم داشته از خیابون میگذشته، ماشینی محکم بهش میزنه و در میره. حتی راننده ی خدانشناس نمی ایسته کمکش کنه.

بعد که مردم جمع میشن بخاطر زخمها و خونریزی زیاد مجروح نمیتونن تکونش بدن و به اورژانس زنگ میزنن که الانم مصدوم اتاق عمل هستن.

حالا گوشیشون که توی جیبشون و صفحه شم شکسته بود توسط یکی از دوستان خبره بزور رمزگشایی شد و تونستیم به شما اطلاع بدیم.

دیگه از هیچی مطلع نیستیم و دونسته هامون در همون حده.

مامان حدودا ناراحت پرسید: توروخدا آقا اوضاعش چطوره الان؟ خطری براش نباشه؟؟؟

آقا گفت: والا دروغ چرا سراپاش خون آلود بود و شکستگی هم زیاد داشت. فقط دعاشون کنید زودتر و بسلامت از اتاق عمل بیرون بیان.

فقط بروبر نگاه میکردم و گوش میدادم. حال نداشتم. صندلیها هم دورتر بودند. حتی نمیتونستم و نا نداشتم خودمو بهشون برسونم. پاهامم تحملم نمیکرد. آروم لیز خوردم و روی زمین نشستم.

پاهامو بغل کردم بلکه کمی بخودم مسلط باشم. مامان و بابام سریع بطرفم اومدند. آهسته گفتم نترسید حالم خوبه. ولی دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم.

بابا پیشنهاد داد به خونواده ی پرویز خبر بدیم. آروم گفتم: خودتون میدونید ولی با من باشه میگم این وقت شب دیوونه میشن بیخیالشون بشید.

مامان با کمی تمسخر به بابا گفت: مثلا الان ما اینجاییم خیلی کارا میتونیم بکنیم که اونام بیان؟ حالا ببینیم چه بلایی سر دامادجانت میاد که صبح بهشون میگی و اطلاع میدی.

نمیدونم چرا حس میکردم بنحوی دل مامانم خنک شده و زیادم دربند تصادف پرویز نیست. راستش خودمم حسی شبیه به مامان داشتم.

دلم برای پرویز نمیسوخت. ولی نگرانی خاصی داشتم که حدودا حدس میزدم ماجرا از چه قراره. فقط هول و ولا داشتم کسی نفهمه یه طرف ماجرا ماهیاره که ……

کیفم لرزید. حتما پیامکی داشتم که روی ویبره بود. بیحال دست به گوشیم بردم و نگاش کردم که پیام از ماهیار بود. نوشته بود: به امیدخدا مُــــــــــرد؟؟؟

از حرصم کم موند بخندم. ولی لبامو ورچیدم. پس درست حدس زده بودم و کار خود مارمولکِ دراکولا و خون آشامش بود!

یه ربع بعد دوباره پیامک داشتم: داداشی دراکولا نوشته بود: حلوا و خرما و سنگ قبر سفارش بدم؟؟

وای که قلبم ایستاد!! دیگه با این پیامهاش هم دل ضعفه هام بدتر شده بود. خدای نکرده اگه می فهمیدند کار این پسره ی خله که کارمون زار بود.

سرم بلند شد و نگاهم روی سقف با چراغهاش نشست. نوک انگشتمو نشون داده توی دلم گفتم: خدایا فقط اینهمه قد یه جو عقل بهش بده. دیگه چیزی نمیخوام که برای خودشم تا آخر عمر کفایت میکنه.

پیامکشو پاک کردم که مدرکی نباشه و حتی بهش جوابم ندادم. حال و حوصله شو نداشتم. بازم مثل گذشته تمام حرفامو شنیده خندیده بود و آخرشم کار خودشو کرده بود.

دو ساعت تمام توی راهرو بیمارستان جلوی اتاق عمل آواره بودیم. به اصرار مامان روی صندلیها نشستم و اصلا نمیدونستم چیکار کنم.

براش دعا هم نمیکردم. دلم از پرویز بشدت رنجیده بود و اصلا دوست نداشتم دیگه چشمم به قیافش بخوره.

از یه طرفم میخواستم سالم از اتاق عمل بیرون بیاد که هیچوقت خدا نمیتونستم بصورت ماهیار به عنوان یه قاتل نگاه کنم و حالا کنارش خودمو حس کنم.

ساعت ۵ صبح بود که از ریکاوری بیرونش آوردن و بطرف اتاقش بردند. با دیدنش که چطور باند پیچی شده و روی تخت از آسانسور حمل بیمار بیرون اومد، درجا فشارم بالا رفته بود.

فکر کنم جای سالمی در بدنش ندا‌شت آخه فقط باند بود. مامان که کنارم به سرعت راه میرفت دم گوشم گفت: وای قربوووووون خدای خودم برم که چطوری حسابشو رسیده! بنظرت دوباره سرپا میشه؟

چنان متعجب مامانمو نگاه کردم که خودش خندید. عجب آشفته بازاری بود فقط خدا میدونست. اینم از مامان جووون عاقلم!

پرویز رو روی تخت گذاشتند که بیهوش بود و سِرمش از بالای سرش آویزون شد.

تازه دیدیم دست راستش شکسته و قشنگ آتل بندی شده. سرشم که حتما موقع خوردن به زمین شکسته و باندپیچیِ کامله.

مثل اینکه برای شکمشم اتفاقی افتاده بود که از پهلو هم جای عمل داشت و پانسمان کرده بودند.

دکترش با پرستار مردی وارد اتاق شد. سلام دادیم و کنار کشیدیم که دکتر کنار تخت ایستاده شکم پرویزو معاینه کرده گفت: خدا بهش رحم کرده. آخرهای عمل جراحی بود خونریزی داخلیش رو فهمیدیم.

وگرنه خبردار نمیشدیم تا ظهر تموم میکرد. شکستگیای دستش هم از دوجاست که پلاتین گذاشتیم. سرش بشدت زخمیه و از یه جا شکستگی داره.

پاهاشم که پای راستش زانوش به زمین خورده کاسه ی زانو دررفته بود و اونم جا انداختیم. انشاا… به امید خدا تمام سعی مون رو می کنیم بزودی مرخص بشن که جای نگرانی نیست.

بنیه شون قویه و خودشونم جوونن که زود زخمهارو ترمیم میکنن جای نگرانی نیست. همین نیم ساعتم بهوش میاد آماده باشین.

بعد توصیه هایی به پرستار آقا که کنارش ایستاده بود کرد و روی کارتکسِ برگ معاینه چیزایی نوشته راه افتاد.

همگی که از پشت سر نگاهشون میکردیم مامانم گفت: والا نمیگم دختر من تافته ی جدابافته ست ولی بحدی دلش پاکه خدا نذاشته به ناحق ناراحت بشه و عذاب بکشه.

جزای آدم خودرای و خودبین و دیووونه ای مثل این دامادمون جز این چیزی نمی تونه باشه که هزار بار شکر!

بابا سرشو جلو آورده گفت: تمومش میکنی یا نه اعظم؟ چرا اینهمه غرغر میکنی! خب جوونن و اختلاف هم توی زندگیشون طبیعیه!!!! آخه تو خودت مثلا خیلی تافته ی جدابافته ای دخترتم باید شبیه خودت باشه دیگه…….

مامان دندوناشو بهم ساییده گفت: الان من دخترمو برمیدارم و میرم خونه، این توووووووووو اینم پیر داماد عقده ی بچه ات تحویل خودت که الهههههههی آرزو به دل………… اصلا پرستاریشو بکن هوشت بیاد سرجاش! ما رفتیم.

بابا گفت: دیوونه نشو. اینهمه از سر شب زحمت کشیدید اینجا با بچه بازیت هدرش نده. بزار زنگ بزنم مامانش بیاد اینجا بعد هرجا خواستی برو.

پارلا هم رنگ بصورت نداره ولی بهتره مادرشوهرش اونم اینجا ببینه که بعدا نگه شوهرشو تنها گذاشته بود! موندم دست چندتا دیوونه که هیچی هم حالیشون نیست.

بابا حق داشت. مامان تا خواست دهن باز کنه گفتم: مامان خواهش میکنم. بابا حق داره.

نگاهم روی صورت پرویز نشست که سرش تکونی میخورد. مثل اینکه داشت چشماشو باز میکرد. لباش خشک خشک بود.

حال به حالی بودم. بخاطر آرزوهای برآورده نشده اش که فقط آرزوی بچه داشت دلم براش میسوخت. ولی برای رفتاری ناعادلانه که باهام داشت میخواستم سر به تنش نباشه.

چشماشو نصفه باز کرد. ولی کاملا مشخص بود حواسش جمع نیست.

اونروز ساعت ۸ صبح بابا به مرضیه بانو زنگ زد و گفت که پرویز پاش توی خونه پیچیده و احتمال شکستگی و عمل جراحی میدن. اگه دلش میخواد خودشو برسونه.

وارد شدن مرضیه خاتون و پریناز به اتاق دیدنی بود. چنان قشنگ خودشونو آراسته بودند انگار به عروسی تشریف میبرند.

حالا بماند که با دیدن اوضاع بهم ریخته ی پرویز و باند پیچی هاش چه سروصدا و اشک ریختنهایی راه افتاد.

فکرشون که حدودا از پرویز راحت شد و پرویز با لب و دهن خشک جوابشونو داد، مامان مرضیه رو بمن گفت: پارلا تو چرا اینهمه رنگ پریده ای؟ اصلا حال تو از پرویز هم بدتره ها! چرا طرف چپ صورتت سرخ و سیاهه؟ اتفاقی افتاده؟

مامان بجای من با لحنی گزنده گفت: مرضیه خانم پارلا ساعت ۱ نصفه شب از رختخواب بیرون اومده و تا همین الان توی بیمارستان علاف بودیم اونم بخاطر یه هیچییییییییی که نه محبت سرش میشه نه احترام؟

الانم اگه اجازه بدید پسرتونو تحویل بگیرید و کنارش باشید من دخترمو می برم خونه کمی استراحت کنه داره وا میره!

بابام کشیده گفت: اعظــــــــــممممممممممممم….

پریناز تند گفت: پارلا اتفاقی افتاده؟ چرا مامانت اینهمه ناراحته؟ چیزی شده نمیگید؟

آروم سری تکون دادم که پرویز آروم گفت: من معذرت میخوام. از پارلا و همگی……. ببخشید دیروز اصلا توی حال خودم نبودم و نمیدونم چیکار کردم. فقط منو ببخشید.

مامان بطرفش خم شده شاکی گفت: بخشش که چه عرض کنم. ولی فکر کنم متوجه شدی خدا عوض یه سیلی به دخترم چقده روت مایه میزاره و از کل بدنت ذره ذره تقاصشو میگیره.

پس از این به بعد مواظب رفتارت باش و همه رو مثل خودت حساب نکن که ما خدامون بزرگتر از این حرفهاست.

خودتونم تحویل خونواده تون که انشاا… دادگاه همدیگه رو می بینیم. چون همین الان میریم برای شکایت و بقیه ی کارا……

سرم گیج میرفت و می دیدم پریناز و مامان مرضیه گیج زده دارن نگاه میکنند

نازنیم بودے و نازت
مرا دلگیر ڪرد

ڪاش میشد درد دلهاے
مرا تصویر ڪرد

هرچہ ڪردم تا بدانے
دوستت دارم نشد

تلخی ناباورے هایت
دلم را پیر ڪرد

مامان مرضیه گفت: آخه یکی بگه چه اتفاقی افتاده بعد برین؟ یعنی چی؟؟؟

مامان دستمو گرفته کشید و گفت: والا آقامون در جبهه ی دامادشون هستن از ایشون و آقاپسرتون بپرسید. منکه تا قیام قیامت پشتیبان دخترم هستم.

هزارتا بچه ندارم ولش کنم به امان بقیه هرکاری دلشون بخواد باهاش بکنن. خودم کاراشو روبراه میکنم و روی تخم چشام جا داره. لطفتون زیاد. بریم پارلا.

بابا گفت: اعظم مگه الان وقت اینکاراست؟؟؟ خودت می بینی حال پرویز رو؟؟؟؟

مامان گفت: خب تو که عوض همه ی ما اینجا هستی و پرستار دامادت، نیازی به ما نیست.

لحظه ای که توسط مامان کشیده شدم را بیفتم، چون نزدیک پرویز بودم دستمو محکم گرفت. دست چپش سالم بود ولی سیاه شده!

ایستادم. مامان هم ایستاد و بطرفم برگشت. پرویز بیحال گفت: بازم میگم معذرت میخوام……. با تمام وجودم معذرت میخوام……. من کمی توی کارای بانکی برام مشکل بوجود اومده بود…….

اونشب اصلا حوصله نداشتم و نمیدونم چرا بخودم این اجازه رو دادم همچین اشتباهی بکنم! قول میدم دفعه ی آخرم باشه……. خودتونم میدونید چقدر پارلارو دوست دارم…..

خودتون میدونید چقدر عاشقشم و بدون اون زندگیم نمیگذره. خواهش میکنم منو به دادگاه نکشونین چون امکان نداره ازش جدا بشم.

حاضرم بمیرم ولی یه روز بدون پارلا نباشم. خواهش میکنم یه فرصت دیگه بهم بدید.

صدایی از هیشکی بلند نبود. پریناز گفت: آخه یکی به ما بگه چه اتفاقی افتاده شاید ما هم بفهمیم چی دارین میگین.

بابام گفت: والا تا اونجاییکه خبر دارم انگار دیروز اول صبحی پارلا مریض شده و پرویز هم عوض اینکه وظیفه شو به جا بیاره و به دکتر برسونتش، حالا با کلی دعوا قهر کرده و از خونه رفته!

مامان مرضیه یهویی و شاکی گفت: پارلا بازم حامله نیستی؟؟؟

بابا گفت: مرضیه خانم یعنی چی این حرف؟؟؟

انگار آب داغی رو از آسمون روی سرم ریختند. دیگه داشتم میفتادم که پیش بابام هم آبرو برام نمونده بود.

صدای مامان نیروی تازه ای بهم داد. محکم گفت: مرضیه خانم بنارو بر این بزارین پارلا هم مثل زن اول پرویزجانتون نمیتونه حامله بشه و کلا بیخیالش بشین.

بابا ما این دندون لق رو نخواستیم آآآآآآآآاههههههآآآآآن کَندیم انداختیم دور……… من دخترمو که از سرراه نیاوردم اجازه بدم پسرتون هرکاری دلش خواست بکنه. این هنوز خودش بچه ست بچه میخواد چیکار…..

خدای نکرده صبح اول وقتی با اون حال خرابش پشت فرمان فشارش افت میکرد و اتفاقی براش میفتاد جوابگو بودید؟

والا بخدا در کمال آرامش و آرایشتون دنبال زن جدید برای پسرتون بودید! الانم خدا روزیتون رو جای دیگه ….. خونه ی دیگه و برای زن دیگه ای حواله کنه که خوشبختش کنید…..

ما این خوشبختی رو از طرف شما نخواستیم و همینجا دندون کرمو رو می کَنیم میندازیم دور! شمارو بخیر و مارو بسلامت!

مامان مرضیه گفت: اعظممممممم خانمممممممم…..

نمیدونستم بخندم…… گریه کنم……. روی سر خودم بکوبم…… چیکار کنم. فقط خداروشکر اتاقمون خصوصی بود و درش بسته هیشکی نمی فهمید اوضاع چطوره!

بابا رو به خانمها گفت: ببینید منم مرد خونه ی خودم بودم. درسته شاید اخلاق خوبی نداشتم ولی تا بحال روی زنم دست بلند نکردم و بهش بی احترامی نکردم. پس به اعظم حق میدم اینهمه ناراحت بشه.

الانم اعظم پارلا رو بردار راست برو خونه استراحت کنه خودمون اینجا هستیم. مبادا سراز دادگاه پاسگاهی دربیاری. خودم هرکاری بگید میام انجام میدم شما فقط خونه!!

تا راه افتادم پرویز گفت: پارلا خواهش میکنم……… برو خونه ی خودمون استراحت کن بزار خیالم راحت باشه. من ازت نمیگذرم هیچوووووووقت……

دلم بحال خودم و پرویز کباب بود…… نمیدونستم تکلیفم چیه!

بابام گفت: پرویز حالا برن خونه ی خودمون تا ببینم چیکار میکنم. امروز همه مون بقدر کفایت عصبی هستیم. و رو به ما گفت: شما برید…..

با خداحافظ سرد مامان و سر تکان دادن من از اتاق بیرون اومدیم. مامان چنان دستمو میفشرد انگار میترسید دوباره پیش پرویز برگردم.

آروم گفتم: مامان انگشتام شکست به قرآن……. منکه دارم همراهتون میام چرا اینجوری فشار میدید آخه…

مامان دستمو ول کرد و پا روی پله ها گذاشت که گفت: صبر کن این پرویز رو چنان ادبش کنم هوش از سرش بپره و دوباره زیر ماشین بره مردک خرفت…..

اگه از اول اونهمه تحویلش نمیگرفتیم و زیرپامون خُردش میکردیم الان نمیتونست همچین غلطی بکنه!

با چه وضعیتی بخونه رسیدیم رو نمیدونم چون واقعا گیج میزدم. اما نگران همچی هم بودم. هم زندگیم…… هم آبروی رفته ام……..

هم اوضاع وخیم پرویز با تن و بدن شکسته و زخم زیلیش…… هم کاری که ماهیار باهاش کرده بود و خداروشکر هنوز صداش در نیومده بود!

همچی برام قاطی بود و فکرم از یکی به دیگری می پرید حالا تمرکز هم نداشتم. از دیشب همکه کلا از ماهیار بی خبر بودم.

وارد حیاط خونه که شدیم لحظه ای سرم بالا اومد و نگاهم به گوشه ی زیر پرده اتاق ماهیار که کنار رفته بود افتاد. از زیر پرده ی حریر داشت نگاهمون میکرد.

پا کند کردم که مامان جلو بیفتد. دوباره نگاهمو به پنجره دوختم و سری با تاسف تکون دادم. پرده تکون خورد. حدسم درست بود.

مامان قبل از بالا رفتنم لیوانی شیر با کیک به دستم داد. گفت: اینارو بخور برو بخواب داری پس میفتی. ناهارو یه چیزی درست میکنم مفصل بخوری.

بدون حرف بالا رفتم. هردومون خسته بودیم. البته الان بابا هم شدیدا خسته بود و نیاز به استراحت داشت. ولی جراتشو نداشتم حتی لب تکون بدم و بزبونم بیارم.

با این حال بد مامان که واقعا شمشیرشو برای همه از رو بسته بود و آماده ی داد و هوار بود، الان بابا تنبیهی همکه شده باید پیش پرویزش میموند و ازش مراقبت میکرد تا از خستگی بیهوش روی تخت دیگه ی بیمارستان درازش کنند، بلکه دل مامان کمی خنک بشه!

روی تخت دراز کشیدم و سری به گوشیم زدم. ماهیار پیام داده بود: جیگــــــــــر داداشش که تمام داروندار ماهیاره، تا تنها شد خبرم کنه.

لبامو بهم فشردم. هرچند خوابم میومد ولی اول زنگ زدم. جواب داد و حالمو پرسید که گفتم: کار خودتو کردی نه؟؟؟ مگه نگفتم باهاش کاری نداشته باش میخوام ازش طلاق بگیرم برای همیشه تمومش کنم. تو کی میخوای به حرف گوش کنی هــــــــــآآآآآآان؟؟؟

تو کی برای حرف و پیشنهاد بقیه اهمیت قائل میشی؟؟؟ نمیگی الان خدای نکرده کسی تورو دیده باشه یا دوربینی ازت عکس گرفته باشه چه الم شنگه ای به پا میشه؟؟؟

ماهیار خندان گفت: الهههههههی العفوووووو ……. مثلا خواستم یه آبجی بیشعوری رو کمکش کنم و لیدوکایین زندگیش باشم بهش آرامش بدم، اینم داره باهام دعوا میکنه!!!!

لطف کن بیا سر هیشکی رو کلاه نزاریم پارلا! تا حالا بخاطر یه سیلی طلاق هیچکسو قبول نکردند که تو دومیش باشی. پس من بااجازه ات نمیتونستم اونهمه خشمم رو تحمل کنم و باید جوری خالی میشد.

خب زدم ناکارش کردم دیگه غلطهای گنده تر از هیکلش با اون دهن بزرگش نکنه. حالا نمرده نه؟ چون خونه تون شبیه خونه های عزاداری نیست و خیلی راحت اومدید رفتید تو!

گفتم: نه خیر نمرده که خدا بهت رحم کرده. ولی کاملا له و لورده اش کردی. فقط موندم چطوری تونستی اونوقت شب توی خیابون پیداش کنی؟ پرویز معمولا شبها بیرون نمیره!!

ماهیار آهی کشید و گفت: من همجنسهای خودمو می شناسم و میدونم وقتی اعصابشون خورد باشه از خونه میزنن بیرون. خب اصغر کُپک تو هم جزو همین مردهاست دیگه.

دیشب گل رو سریع رسوندم به تالار و به بهونه ای شام رو نموندم. اعصابمممممم بهم بهم ریخته بود که فقط دلم میخواست بی بروبرگرد همون لحظه اون ناکس رو پیداش کنم و بکشمش.

درسته ۹۹ درصد ته دلم بیفایده بودن اینکارمو میدونستم ولی بیکار هم می موندم خفه میشدم.

رفتم سر کوچه تون در خیابون توی ماشین منتظر موندم. نیم ساعتی گذشت. زیاد به کارم مطمئن نبودم ولی فقط دعا میکردم از اون بیغوله بیرون بیاد.

گاهی هم فکر میکردم شاید الان بیرونه و من اینجا ول معطلم. ولی بنحوی اصلا دلم نمیومد اونجا رو ترک کنم.

یهو دیدم در پارکینگتون باز شد. باور میکنی قلبم ایستاد. با ماشینش بیرون اومد. دنبالش افتادم. نمیدونستم میخوام چیکار کنم ولی فقط از خدا میخواستم یه فرصت بهم بده تا حسابشو جرینگی برسم.

فقط باید منو نمی دید و کارام راه میفتاد. با یه ربع فاصله از خونه تون در یکی از خیابونا جلوی آپارتمان ۱۰ طبقه ای نگه داشت. پیاده شد و زنگشو زد. بعداز چندلحظه وارد شد……

دلتنگی هایم گفتنی نیست
نوشتنی هم نیست

اگر عاشق باشی!
برایت دیدنی ست
لمس کردنیست

تو بگو : دلتنگی هایم را دیدی!؟
گاهـــی دلتنگــی هایـــم
زیــر نقاب سکوت پنهان میشود

ماهیار ادامه داد: نمیدونستم خونه ی کی رفته و اونجا کجاست! آیا شب رو می موند یا بخونه تون برمیگشت! هیچی نمیدونستم. گوشه ای در تاریکی توی ماشین منتظر بودم و فکر میکردم برگردم یا نه!

گفتم: ماهیار آخه پرویز اون نزدیکی ها فامیلی نداره؟

ماهیار کشیده گفت: ماشــــــــــاا… به آبجی گیجمون! از من می پرسی؟ من چه میدونم…….

با ماشین بودن پرویز کارمو سخت میکرد چون ممکن نبود بتونم بهش نزدیک بشم. همینحوری که داشتم فکر میکردم، بنظرم یه ربعی نشده بود که دیدم در باز شد و پرویز بیرون اومد.

چنان عصبانی در ماشینشو کوبید که حتما با کسی دعوا کرده بود! اونجوری که اون راه افتاد و لاستیکها روی زمین کشیده شدند مشخص بود یکی اعصاب براش نذاشته!

دنبالش راه افتادم. داشت بطرف خونه تون میرفت. منم که قشنگ تا میتونستم به خودش و تیروطایفه ش فحش میدادم و آبیاریشون میکردم. ماشینشو توی پارکینگ تون انداخت و…….

واقعا از اونشبم ناامید شدم و میخواستم برگردم که یهو دیدم پرویز منو به آرزوم رسوند. پیاده داشت از کوچه تون بیرون میومد.

سرش پایین بود و بشدت در فکر. از پیاده رو میرفت و منم با فاصله ی زیاد دنبالش بودم. خیابونتون خلوت بود. مطمئن بودم گمش نمیکنم و فاصله مو حفظ میکردم.

فکر کنم یه کیلومتری پیاده رفت. اول وارد ساندویچی شد و یه چیزی زهرمار کرد. اونجام خیلی معطل شد و فقط پشت میزش نشسته بود تکونم نمیخورد.

بعد مثل اینکه داشتند ساندویچی رو می بستند که بیرون اومد. بازم فقط توی پیاده رو بود که دستم به هیچ جایی بند نبود. ولی دلم میخواست فقط یه بار از خیابون میگذشت و هی دل دل و دعا میکردم.

داشتم باهات تلفنی حرف میزدم که دیدم ایستاد و اینور خیابونو نگاه کرد. یه هایپرمارکت باز بود مثل اینکه میخواست چیزی بخره.

تا پا به خیابون گذاشت دیگه خدا رسونده بود. ازت تند خداحافظی کردم و قشنگ با ماشین کوبیدم بهش. نایستادم. کسی منو ندیده بود و با سرعت دررفتم. البته شبکه ی جلوی ماشین هم شکسته خرد شده بود.

اول خواستم یه بارم از محل حادثه بگذرم ببینم چی شده ولی بیخیالش شدم. ممکنه بود سوتی بدم.

امروز صبح اولِ وقت با دوستم هماهنگ شدم و دادم شبکه ماشین رو عوضش کرد کسی نفهمه. ولی پارلا…….. چیزی میگم فقط ناراحت نشی. در لحظات آخر پرویز یهویی بطرفم برگشت.

درسته چراغهای ماشین روشن بود و به چشمش میفتاد دیدش کم بود، ولی امیدوارم منو یا ماشینمو نشناخته باشه.

چشمامو بستم. نفسی بزور فرو دادم. دیگه سکته کرده بودم. هرچند فکرم خیلی بهم ریخته بود پرویز اونوقت شب خونه ی کی رفته، اما بلند گفتم: دیگه بی خیال احترامت میشم ماهیار و میگم خــــــــــآآااآآاآاآک بــــــــــررررررررررر سررررررررررت….. الهههههههههههههههی خبرتو بیارن پسره ی بدردنخوووووور….. الان اگه تورو شناخته باشه چی؟

خوووووووودت به جهنمممممممممم …… نمیگی بقیه چیکار میکنن اگه بشنون؟ نمیگی همه سنکوب میکنن این چه کاری بود کردی؟ اصلا بمن فکر کردییییییییی؟؟؟

ماهیار اول چیزی نگفت. انگار حرفی برای گفتن پیدا نمیکرد. بعد آروم گفت: حیف دیگه……. گاهی وقتها واقعا بخودم افتخار میکنم این همه تحمل دارم….

اصلا باعث افتخاره بمونی و اینهمه حرفو تحمل کنی ولی سعی کنی اصلا بروی خودت نیاری و عزیزت رو پس نزنی……. حالا به جای رفتن ….. کلی هم خل و چلت رو دوست داشته باشی!!!!. از اینهمه سادگی و خــــــــــر و الاغغغغغغغ بودن خودم حالم بهم میخوره!!!!

گفتم: ماهیار تا نیومدم توی خونه تون خفه ت کنم اینهمه دلسوزی رو جمعش میکنی ها. خوبه نمردیم و یهویی چه باعث افتخارم شدی!

خودتم میدونی من برای چی اینهمه حرص و جوش میخورم. اگه تورو شناخته باشه چی؟ میدونی صدات تا مدتها از هلفدونی و پشت میله ها میاد؟؟؟؟

منِ نفهمو بگو عجب کسی رو پیدا کردم باهاش درددل کردم. بازم عوض اَبرو برداشتن زد چشم و چالش رو درآورد و کورش کرد……

بازم هول و ولا انداخت به جانم که دیگه دارم میمیرم. الان برو برای خودت دل بسوزون خدا نگهدارت مخ محلهههههههههه……..

با حرص گوشی رو خاموش کردم و روی میز انداختم. ملافه رو روی سرم کشیدم. اشکام راه افتاده بود. بشدت آواره بودم. الان باید چیکار میکردم و از کجا می فهمیدم پرویز ماهیارو دیده یا نه؟؟؟
ولی اگه پرویز ماهیارو دیده با‌شه که دیگه کارمون زار بود و فکر کنم بابام رسما منم از خونه شون بیرون مینداخت. چون همچی برملا میشد!

خدایا چقدر دلشوره داشتم و استرس داشت داغونم میکرد. چشمام داشت روی هم میومد که از فکرم گذشت: درسته امروز زیاد پرویز رو تحویل نگرفتم ولی بعدازظهر باید جوری از زیر زبونش بیرون بکشم چی دیده!

باید ماجرارو بفهمم و بدونم چیکار کنم. ولی اگه دیده بود حتما به همه اشاره شو میداد….. شایدم نگه داشته بود ازم آتو بگیره و …..

با صدا زدن مامانم چشم باز کردم. گفت: پاشو پارلا که از گرسنگی ضعف کردی. ناهارتو بخور راحت بخواب.

ولی بعداز ناهار باید خودمو به بیمارستان میرسوندم ببینم اوضاع در چه حالیه!

مامان که فهمید میخوام به بیمارستان برم گفت: امروز بیمارستان نمیام. همینکه شب تا صبح اونجا بودم برای هفت پشت پرویز بسه. انقده آقا آقا کردیم براش مشتبه شد کسی هستش!!!

یه پرویزی از پهلوش دربیارم تحویل ننه ش بدم خودشون حظ کنن.

گفتم: مامان هرکاری دوست دارین بکنین ولی جان من با بابا در نیفتین. حال ندارم دعواتونو شاهد باشم اونم بخاطر خودم. منو ببخشید آسایش شمارو هم از دستتون گرفتم.

مامان بدون حرف چنان نگام کرد یعنی حرف نزن خجالت بکش از جلوی چشمام گم شوووووو. خندیدم و فقط گفتم: چشم میرم بااجازه! البته شما گفتین گم شوها نگین نفهمیدم!

خودمو به بیمارستان رسوندم. پرویز همچنان زیر سرم و خواب بود. بابا هم که خستگی از سرتاپاش فوران میکرد کنارش روی صندلی نشسته بود و تنها بود.

سلامی دادم وکنارش ایستادم که گفت: اگه اینجایی من برم نمازخونه، هم نمازمو بخونم هم کمی استراحت کنم.

گفتم: باشه عیبی نداره. ولی مامان مرضیه و پریناز کجا هستن؟

بابا بلند شده گفت: خب اینجا می موندن چیکار کنن. گفتم برن خونه شون. عصری میان سر بزنن.

بابا رفت و من روی صندلی نشستم. نگاهی بصورت پرویز انداختم که خیلی رنگ پریده بود. از چند زاویه ازش عکس انداختم و برای لیلون و ماهیار فرستادم.

هیچکدام آنلاین نبودند. ولی میدونستم لیلون با دیدن عکسها می هنگید درست ۱۰ دقیقه و درجا بهم زنگ میزد.

ماهیار هم از شدت خوشحالی فکر کنم به هوا می پرید و بخودش تبریک میگفت.

پرویز به آرامی چشماشو باز کرد. با دیدنم گوشه ی لبش بیحال پرید اما برقی ضعیف هم توی چشماش درخشید. زمزمه کنان با دهن خشکش گفت: اومدی؟…….. فکر میکردم دیگه نمیای…. میگفتم دیگه اجازه نمیدی چشمم بصورتت بیفته…..

آهی عمیق کشیدم و دستمو روی صورتم گذاشتم که حس کردم جای سیلی انگشتاش زق زق میکنه. ولی الان باید کمی دل به دلش میدادم و حرفایی رو از زیر زبونش بیرون می کشیدم تا خیالم راحت بشه.

گفتم: تصفیه حساب رو میزارم برای بعد. فعلا بگو چطور شد تو مرد گنده ماشینی رو که بطرفت میومد رو ندیدی! قربون اون حواس جمعت!

لباشو با نوک زبونش لیس زد و عین گفته های ماهیارو برام تعریف کرد. فقط از خونه ای که رفته بود چیزی نگفت.

اما در آخرش گفت: فقط پارلا الان چیزی میگم نخند. چند لحظه قبل از تصادف بطرف ماشین برگشتم و حسم میگه ماشین ماهیارو دیدم. البته زیاد مطمئن نیستما چون همه جا پراز سمنده ولی…….

دیگه قلبم از جاش قطع شده توی شکمم افتاده بود. آب دهنمو قورت داده گفتم: تووووووو دیووونه شدی یا سرت محکم به زمین خورده!!

دیشب ناهیدخانم اینها همه شون حدود ۵۰ نفر برای شامِ عقد خونه ی عروس خانم دعوت داشتند و حالا تا نصفه شب هم بزن بکوب. ماهیار کجا بود بیاد حالی ازت بگیره!

پرویز گفت: گفتم که مطمئن نیستم ولی خب یه لحظه……

از جام بلند شده گفتم: اصلا به اون یه لحظه دولحظه ات هم فکر نکن چون امکان نداره.

خدایا دستام یخ زده بود و ……. پرویز آهسته گفت: اصلا از دیروز ماهیارو دیدی؟

بطرفش برگشته گفتم: نه…… ماهیارو برای چی ببینم اونهمه هم سرشون شلوغه. ولی اینجا اومدنی ماشینش توی کوچه بود همین….

پرویز گفت: سپر و کاپوت و شبکه ی جلوی ماشینش سالم بود؟

گفتم: آره سالم مثل همیشه بود و حالا براق. چرا؟؟…..

من اینجا بس دلم تنگ است و هر
سازی كه می‌بینم بد آهنگ است!
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هركجا
آیا همین رنگ است؟

با جوابی که دادم پرویز بشدت بفکر رفت. گفتم: آخه چی توی مغزت داری نمی تونی حلاجیش کنی! هرچی داری بریز بیرون ببینم چیکاره ایم.

در مورد ماهیار همکه توضیح دادم. اصلا تو چرا یهویی رفتی چسبیدی به اون بینوا! اونم کسی که صدرصد تا نصفه شب پیش بقیه خونواده و فامیلش بود و حالا وقتی ما بیمارستان میومدیم هنوز خبری ازشون نبود.

پرویز آرام گفت: یکی دوقطره آب بریز دهنم خیس بشه بگم……

نگاش کردم. اصلا دلم نمیخواست نزدیکش بشم…… دلم نمیخواست حتی یه قطره آب به دستش بدم…….

لحظه ای فکر کردم: خدایا چقدر ازش بریدم…….. چقدر ازش دور شدم….. یعنی یه مرد با یکی دو اشتباه اینجوری خودشو از چشم همه میندازه…….

پرویز که ایستادنمو دیده بود ناراحت چشماشو بست. نفسی آه مانند که انگار از درد شدید بود بیرون داد و گفت: جلو هم نیای و کمکم نکنی بهت حق میدم.

ولی…… اگه میدونستی چه اوضاع بیریختی برام درست شده منو می بخشیدی! پرستارمو صدا کن.

اجبارا جلو رفتم. لیوان کاغذی رو برداشتم و توش کمی آب ریختم. دست زیر گردنش انداختم و کمی بلندش کرده لیوان رو بدهنش گرفتم گفتم: هیچوقت خدا اونهمه پیشت ارزش نداشتم یه بار راحت کنارم بشینی و ………

قلبم یاریم نمیکرد و نفس کمک میاوردم. ولی ادامه دادم: یه بار بشینی باهام حرف بزنی بهم بگی دور و برت چی میگذره! هرچیم گفتم همیشه جواب سربالا شنیدم یعنی خفه شو هیچی زندگی من به تو ربطی نداره!

دوسه قطره بسش بود. سرشو روی بالش گذاشتم که نگاهش بصورتم بود. ادامه دادم: دختری رو که تنها بخاطر بچه بدنیا آوردن انتخاب کرده باشن، نباید هم انتظارات زیادی داشته باشه……. مخصوصا موقعی که…… اون یه وظیفه رو هم نتونه انجام بده!

پرویز زمزمه کرد: همیشه ی خدا دیوونه ای دیوووووووونه!

کنار کشیدم. راست به چشماش نگاه کرده گفتم: و این دیووونه تا همین بیمارستان کنارته بعد خودشو کنار میکشه تا تو راحت به خواسته هات برسی و کنارش پاسوز نشی!

پرویز رنگ نگاهش عوض شد و گفت: ببین پارلا بخدا قسم حرف زیادی بزنی با چند شاهد عینی که خودم میدونم کی ها هستن چنان پای اون داداشتو وسط این تصادف میکشم خودت حظ کنی!

درسته اونشب حال درست حسابی نداشتم ولی بنحوی به حسم ایمان دارم.

دیگه پاهام داشت می لرزید. فکر کنم رنگمم پریده بود. گفتم: خب الان قضاوت کن من دیوونه ام یا تووووووو…….. این حرفها چیه داری میگی!

مگه بزور هم میشه کسی رو مقصر جلوه داد! حتما اونم هزار تا شاهد میاره از سرشب تا نیمه شبش رو کجا گذرونده! فکر کردی زرنگی؟؟؟

فقط مات موندم تو چرا قلابتو گیر دادی به اون بیچاره که هنوز از هیچی خبر نداره!!!

پرویز آروم و با آخی صورتشو برگردوند گفت: روز عقدمون یادت میاد ماهیار جلو اومده چی گفت؟

متعجب نگاش کردم و یواش یواش چیزایی یادم افتاد. ولی قلبم دیگه طاقت نمیاورد. گفتم: خب چه ربطی داره به الان و تصادف تو!

گفت: اینجوری نگام نکن مگه یادت رفته. توی کوچه داداشت جلو اومد و گفت پرویزخان هوای دختر و جوجوی مارو داشته باش. فقط بفهمم آهی کشیده با داداشش طرفی……. خودتم میدونی داداشها چه جوری جواب میدن….. فقط حواست باشه!

از صبح که کمی هوش و حواسم جمع شده فقط دارم به حرف ماهیار و ماشینی که لحظه ای دیدم و بهم کوبید فکر میکنم.

نکنه بخاطر تو آبجی جونش خواسته باشه حسابمو برسه. آخه از اون هرکول با اون سینه ی پهن و ابروهای خفنش هیچ کاری بعید نیست!

فکر کنم بیحال از ترسم خندیدم. آب دهنمو قورت داده گفتم: بهت کاملا حق میدم فکرت به اونجور جاها بره، ولی از یطرفم بیچاره خودت خیلی عقل درست حسابی داشتی، با این تصادف هم دیگه بدتررررررررر…….. کله ت بدجور گیرپاچ کرده ها……

فقط بمن بگو ببینم نکنه فکر کردی داداشی هرکول من قرار بود ماجرای دعوای مارو از هوا کشف کنه؟؟ آخه اول باید منو می دید بعد متوجه ماجرا میشد که اونم سرشون شلوغ بود و من اصلا ندیدمش!

بنظرت از کجا میخواست بفهمه؟؟ مگه اینکه علم غیب داشته باشه یا با اجنه محشور بشه!!

پرویز لحظه ای از دردپاش ناله ای کرده گفت: همین چیزا افکارمو سست میکنه. وگرنه میتونستم قسم بخورم دیشب به حرفش عمل کرده!

خودمو روی صندلی جابجا کرده گفتم: در اینکه ماهیار مرد و مردونه به گفته هاش عمل میکنه شکی نیست. ولی اون هنوز از هیچی خبر نداره که اینو مــــــــــن بهت میگم. از این به بعد همکه تازه خبردار میشه شایدم حسابت رو برسه خیالت راحت.

الانم استراحت کن و دعا کن کمی دیرتر باخبر بشه که جون بگیری و روی پات بلند شی بلکه بتونی مشت و لگدهاشو دوام بیاری!

پرویز نگاهشو کنار کشیده گفت:خلاصه هرچی بوده نمیتونم قبولش کنم ولی بازم معذرت میخوام. دیروز کلا خیلی آشفته بودم و دستم به هیچ جایی بند نبود که باعث شد حرص و جوشم سر تو خالی بشه. منو ببخش.

دستمو روی صورتم گذاشته گفتم: تا حالا هیشکی بمن انگشتی نزده بود تو سیلی زدی! یادت باشه این ضربه برام مثل واکسن بچگیم می مونه. دردش تموم میشه ولی جاش هیچوقت پاک نمیشه!

امیدوار نباش به این زودی فراموش کنم چون واقعا در اون حد نیستم.

پرویز ناراحت نگام میکرد. لبخندی تلخ زده گفتم: اینم برای همیشه یادت باشه مهم نیست چه فصلی هستیم. دل آدم که شکست دنیای درونش همیشه سرده……… سرد و یخزده…… عین زمهریر…..

درسته نباید الان این حرفو بگم ولی منتظر می مونم حالت خوب بشه و کارو تموم کنیم. من مناسب تو نیستم. تو هم باید موقع انتخاب من بیشتر و عاقلانه تر فکر میکردی و تصمیم میگرفتی که خیلی عجله کردی!

پرویز تا خواست دهن باز کنه گوشیم زنگ خورد.
لیلون بود. تا سلام دادم بلند گفت: انالله و اناالیه راجعون…….. یعنی تا یه سال عزادار شدیم و سیاهپوش و الان هم باید تسلیت بگم؟

بزور لبامو ورچیدم که گفتم: درررررررد چی داری میگی با خودت! خب تصادف کرده و کمی شل و پله که عملش کردن و الانم شکرخدا حالش خوبه.

لیلون گفت: اووووووووووووه عجب جون سخته این پرویز مردنی! من گفتم یه حلوای مفتی با یه ناهار دبش رو افتادیم. الان واقعا حالش خوبه؟ پس میایم عیادتش فعلا! فقط آدرس و اسم بیمارستان رو برام بفرست.

تند گفتم: ببین لیلون لطفا بیخیال اومدن به بیمارستان شو. پرویز شکمشم کمی جراحی کردن نباید بخنده. تو بیای بخیه هاش کلهم می پره و کار دستمون میده. دستت درد نکنه انگار اومدی قبوله!

لیلون خیلی جدی گفت: خاک بر سرت بکنم با این شناختت. انگار من کارم خندوندن جنازه و میته که نمیذاره به شوهرشم نزدیک بشم. جهنم نمیام تلفنت رو بده پرویز ببینم!

خندان گوشی رو به سمت پرویز گرفتم و گفتم: دستمو بزارم روی بخیه های شکمت یا مواظبی؟

خندان گفت: نگران نباش مواظبم ولی چشم ازم برندار.

صدای بلند لیلون به گوشم نشست که خیلی مودبانه با پرویز سلام احوالپرسی کرد. براش آرزوی سلامتی و سایه سر خونواده شو کرد. اما یهویی گفت: پرویزخان بدت نیادها خیلیییییییییییی مارمولکی پسرررررررر خیلییییییی…

پرویز آروم می خندید. گفت: نظر لطفتونه شامپانزه خانم. حالا چی شد به مارمولک تبدیل شدم؟؟؟

لیلون خندان گفت: یعنی فکر میکنی نمیدونم اونوقت شب چرا بیرون بودی و تصادف کردی؟ فکر میکنی خبر ندارم از کجا بیرون میومدی که دیدنت؟

درسته پرویز رنگ و روش قاطی بود اما حس کردم ذرات عرق روی پیشونیش نیست!!….

آتشی در دل نهادی سوخت آواز دلم
تا کجا پنهان کنم ایدوست من راز دلم

تار مویی نیست درمن آرزوی زندگی
بس که با نازت کشیدم از پس انداز دلم

گرشکایت میکنم من از زمین و از زمان
نیست جرمم جز عبوراز شهر بی ناز دلم

مهربان . این رسم رفتن از که تو آموختی
این چنین درهم شکستی بال پرواز دلم

گریه هم دیگر ندارد سودی ای آرام جان
کس نباشد بعدازاین همدرد و همراز دلم

تاب تنهایی ندارد گرچه جان خسته ام
فی امان الله برو کم نیست اعجاز دلم.

نگاهم روی صورت پرویز زوم بود و علاوه بر اینکه متعجب به حالاتش نگاه میکردم، گوشم به حرفهای لیلون بود.

اصلا سر در نمیاوردم داره چی میگه. آخه همین یه ساعت پیش خودم براش عکس داده بودم. ولی لیلون داشت از دیشب خبر میداد و پرویزم جلوی چشمم زهره ترک بود…..

صدای لیلون اومد که ادامه داد: پرویز تخس راستشوووووو میگی یا خودم بیام بیمارستان و همونجا ناکارت کنم! اونجا خونه ی کی بود هآآآآآان ازش بیرون اومدی!

چیزی نگی و خودمو برسونم بیمارستان فقط خفه ت میکنم ها…… خودتم میدونی حتی نمیتونی تکون بخوری و در جا فاتحهههههههههههههه……

پرویز با دهن خشکش آروم گفت: مگه تو کجا بودی منو دیدی گودزیلا؟؟ منکه هیشکی رو ندیدم!!

لیلون گفت: بله دیگه شما نمی بینید ماروووووو…… خواهش میکنم گاهی هم زیر پاتونو نگاه کنید بلکه چیزای زیادی ببینید……..

من و ارسلان تا شمارو دیدیم خواستیم از ماشین پیاده بشیم و بطرفتون بیایم که چنان عصبی در ماشین رو کوبیدی و تکاپ کشیدی بینوا لاستیکهات چند متر روی زمین کشیده شد!!!

پرویز باز گفت: آخه شما اونجا چیکار میکردید؟

لیلون گفت: رفته بودیم خونه ی خاله ی ارسلان سری بزنیم ارسلان باهاشون کار داشتند. بیرون اومدنی در نهایت تعجب شمارو دیدیم. خب الان بگو ببینم خونه ی کی بودی؟

پرویز گفت: لیلابانو اینجوری پشت تلفن نمیشه باید از نزدیک توضیح بدم. حتما خونمون که میای در خدمتم؟

لیلون گفت: والا اومدنم به خونه تون بستگی به پارلا داره که اجازه بده یا نه. ولی برای هیچیم نیام برای خفه کردنت که حتما میام. ولی باور کن نمیتونم صبر کنم بعدا زنگ میزنم از پارلا ماجرارو می پرسم.

پرویز خندید و بیحال گفت: در خدمتم. قشنگ همچی رو توضیح میدم تا رفع شبهه بشه کلانترجان!

خداحافظی کردند که گوشی بدست من گیجزده داده شد! از هیچی سر درنمیاوردم و هنوزم فکر میکردم این حرفها یعنی چی؟؟؟

گوشی رو به گوشم گذاشتم که لیلون آرام گفت:

پارلا زمینه شو آماده کردم الان بپرس توی اون خونه چیکار میکرد! بعدا که رفتی خونه بهت زنگ میزنم. فعلا.

خداحافظی براش گفتم و نگاهم روی پرویز نشست. اونم نگاهش به من بود. هیچی نداشتم بگم ولی اینبار کار از پنهان کردن گذشته بود و کرور کرور سوال توی مغز و چشمام موج میزد! اون خونه مال کی بود؟

پرویز که متوجه مات بودنم شده بود گفت: اینجوری پراز سوال نگام نکن. خودم دقیق بهت میگم کجا رفته بودم!

چیزی به شدت بهم برخورده بود و بیشتر زخمی بودم. حس اضافی بودن در نهایت درجه رو داشتم. چشمامو لحظه ای بستم و نفسی فرو دادم. برخلاف میلم با تمسخر گفتم: اصلا برام مهم نیست کجا بودی! چون…..

با خشم آب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم: چون اگه جنابعالی این حقیر رو لایق تشخیص میدادید وقتی ماجرای تصادف رو می گفتید اونم می گفتید.

نه اینکه منتظر باشید تا از خونه برم بیرون، خودتونو به خونه ی دلخواهتون که حتما هم آشنای دیرینه بوده برسونید و شبتون رو باهاشون سر کنید.

منم که تصمیم دارم همچی رو تمومش کنم پس از همچی بیخبر باشم خوبه و دونستن هم توفیری به حالم نداره. در مورد زندگی خودتون و خونه هایی که تشریف می برید صلاحتون رو خودتون میدونید!

پرویز گفت: این حرفها چیه داری برای خودت میگی! خب نخواستم اعصابت خراب بشه چیزی بهت نگفتم. منو ببین به فکر کی بودم؟؟

بلند و عصبانی و جوشان گفتم: منکه کسی نیستم پس خواهش میکنم شما یکی به فکر من نباشید. این بار شل و پل رسوندنت بیمارستان، انشاا… دفعه ی بعد خبرتو بیارن!

در اتاق باز شد و مامان مرضیه با پریناز وارد شدند. دهنمو بستم که مامان مرضیه متعجب نگاهی بهمون انداخته گفت: چه خبرتونه اینجا! مثلا بیمارستانه ها. چی شده؟؟؟

نزدیکتر اومدن و سلامی دادم. بعد با نفسهایی که داشت قطع میشد و سینه ای لرزان خودمو به پنجره رسوندم.

نگاهم همه جا می چرخید ولی خشم چنان کورم کرده بود هیچ جارو نمی دیدم. پریناز گفت: والا ما که آخرش نفهمیدم بین شما دوتا چه اتفاقی افتاده همه ناراحتن.

خب یا بگید ما هم بفهمیم چی به چیه، یا لآقل توی بیمارستان آبروداری کنید تا برید خونه تون!

مامان مرضیه حال پرویزو پرسید و بعد گفت: پارلا عصبانیه خودت بگو ببینم چی شده و چیکار میشه کرد! اصلا کاری از دستم برمیاد یا نه؟

پرویز گفت: دو قطره آب بریزید دهنم بگم. نمیدونستم چیکار میکنن چون پشتم بهشون بود و چشمام پراز اشک.

پرویز گفت: دوسه روزی بود اعصابم بشدت داغون بود. فرزانه خانم که با کمک شماها پاشو گذاشت بیخ خرخره ام و با به به و چهچه ۶۰ میلیون وام گرفت الان نمیتونه اقساطشو برسونه. حالا تا جاییکه فهمیدم ضرر هم کرده و پولهاشو به باد داده!

از اونور پارلا و گلپرو برای عقد دعوت کرده بودند که صاف گفتم گلپر نمیره! ولی کو گوش شنوا! چون گلپر از آسمون افتاده و دلش میخواست بره، پارلا خانم همکه عاشق گلپر، اونو با خودش میبره عقد، بدون اینکه به حرف من اهمیتی بده!

خب شما باشید عصبانی نمی شید؟ نمیگم من گناهی ندارم و بی تقصیرم ولی بخــــــــــدا دیگه نمی کشمممممممممممممم…… اینو چرا هیشکی نمی فهمهههههه!!!!

بخدا منم یه آدممممممم….. فقط یه آدم دیگه هیچی!!! من ایرادی برای پارلا نمیگیرم چون واقعا بی تقصیره. ولی منِ بدبخت یه زندگی دیگه تشکیل دادم به امید اینکه زود بچه دار بشم و به تنها آرزوی همیشگیم برسم……..

بــــــــــابــــــــــا من عشق بچه دارم و برای اینکه بچه ی خودمو بغل بگیرم دارم خودمو به زمین و آسمون میکوبم…….. خب بنظرتون چیکار کنم؟؟؟ هردفعه می شنوم پارلا بازم حامله نیست اون یه ماه انتظارم فقط به سرم کوبیده میشه!!!!

ولی ……. ولی همینجا قول میدم به همه تون دیگه به روش نیارم و فقط منتظر خبر خوبش باشم……… قول میدم.

دستی به اشکام کشیدم و بغضمو قورت داده بدون برگشتن آروم گفتم: منم بهت اونقدر حق میدم که خودمو از زندگیت کنار می کشم تا تو به آرزوت برسی و بچه تو هرچه زودتر بغل کنی. پس تا بتونی روی پات بایستی من طلاقمو میگیرم و پی زندگی خودم میرم……

مامان مرضیه با تمسخر گفت: ماشاا… به این اراده! ماشــــــــــاا… به این از خودگذشتگی……. عجب عروس خوبی دارم من که الهی از این عروسها زیاد بشه و عالم و آدم خوشبخت….

پارلا توووووووو خجالت نمیکشی حرف طلاق و جدایی رو بزبونت میاری؟ من عوض تو خجالت می کشم بخدا!

پرویز بلند گفت: پارلآآآآآآآآآآآآ چرا خودتو به نفهمیدن میزنی هــــــــــان؟ منننننننننننن بچههههههههه ی تورووووووووو میخوام نه مال هرکسی رووووووو……

اینبار خندیدم …… خندان و اشک ریزان بریده بریده گفتم: پس بچه ی منو ……. میخوای که هرماه……… اونجوری اعصابمو خورد میکنی……… و حالا برای اونه که صدات از خونه های بقیه میاد؟؟؟؟

سر خودتو کلاه بزار پرویز نه منو…….. درسته ساده هستم ولی باور کن خررررررر نیستم که تو منو اینجوری حساب کردی! مِهرم حلال…….. جانم آزاد…. طلاق میخوام و دیگه تمام…..


شاخه خشكم، ز پاييز و بهار من مپرسٖ
مرده‌ام، از صبح و شام روزگار من مپرس

آفتابي بر لب بامم، در آفاقم مجوی
جلوه‌ای از طالع بی اعتبار من مپرس

سر خط مضمون افسوسم، بر اين حيرت بياض
جز ندامت سطری از شعر و شعار من مپرس

سر به پيش افكنده دارم پيش سربازان عشق
سرفرازی از سر‌ِ زانو سوار من مپرس

#حمید_سبزواری

پریناز جیغ مانند گفت: پارلا در این بلبشو تمومش میکنی یا نه؟؟؟ این حرفها چیه. انشاا… تو هم بچه دار میشی و همه به آرزوشون میرسن.

فقط موندم یه تیکه بچه به شکل میمون و عین منگولا حالا زرزرووو چی داره این پرویز خــــــــــل ما عاشق اونه! خداروشکر یه داداش داریم اونم دیوووووووونه تمام عیار!

آخه یه عاقل بهش بگه خودت بچه بودی چه گلی به سر مامان و بابات زدی تاحالا! مامان بیچاره فقط لباسهاش تنش و کیفش دستش هی میره خواستگاری! این زن نه اون زن که چی؟ بچه میخوام!!!!

مامان مرضیه گفت: پریناز تو هم بس کن ببینم!!! پارلا برگرد اینور ببینم تو چی داری میگی؟ برگرد تنــــــــــد!

دستی به اشکام کشیدم و برگشتم. پریناز بطرفم اومد و دستمالی دستم داده گردنمو در آغوش کشید. گفت: قربونت برم الههههی که این داداش دیوونمون اینجوری ناراحتت کرده! خودم اعدامش میکنم بزار حالش خوب بشه این دست و پا و گردن شکسته ی بی خاصیت!!!

ناخواسته و غمگین خندیدم. این دست و پا و گردن شکسته رو خوب اومده بود کلم قمری خودم!

مامان مرضیه گفت: پریناز اوضاع رو بدترش نکن بکش کنار تو هم!! پارلا نگام کن. یه چیزی گفتی در مورد خونه های بقیه! اون چی بود عزیزم؟

آب دهنمو قورت دادم و گفتم: منکه چیزی نمیدونم. ولی فعلا خبر دادن آقا پسرتون تا وقتی پیدا میکنه سر از خونه ها و آپارتمانها در میاره اونم جاهایی ناشناس. منم دیگه تحمل نمیکنم همین.

پرویز گفت: بابا جاهای ناشناس چیه! الان خودم میگم کجا رفتم. فقط یکی خوبشو دارم برای این لیلای فضول که از دستش نمیشه یه قلپ آب خورد اونم بدون اطلاع اون جاسوس چندجانبه!

مامان گفتم که فرزانه اقساطشو نرسیده و بنده از جیب مبارکم پرداخت کردم. اونشب که با پارلا دعوام شد و پارلا بخونه ی باباش رفت، هرچی فکر کردم دیدم همش تقصیر فرزانه ست.

خب اگه اعصابم اونهمه داغون نبود که منم دست روی پارلا بلند نمیکردم! عصبانی بلند شدم و بخونه ی فرزانه رفتم. بهش گفتم چه غلطی کرده که باعث شده زندگیم بهم بریزه!

میدونید چه جوابی داد؟ گفت: میخواستی ضامن نشی! از قدیم گفتن ضامن همیشه باید دستش توی جیبش باشه.

تو هم مگه نداری؟ پول همه رو بالا کشیدی مخصوصا گلپرو که الان کمی از اونارو هم خرج من کن. خب گلپرم دخترعمه ی منه و میتونم انتظاری از کمکها و پولهاش داشته باشم!

خب فقط همین! فکر میکنید جواب اون دختره ی احمق چه جوری دیوونم کرد؟ عصبی از خونه بیرون اومدم و پیاده رفتم یه ساندویچ بخورم که ماشینو ندیدم و اینجوری تصادف کردم.

خب الان که همگی جمع هستید گناه منو بگید خودم خفه میشم! منکه به پارلا گفته بودم گلپرو بیرون نبره! خودش گوش نکرد و منم ……. ولی بازم معذرت میخوام. قول میدم دیگه از گل نازکتر بهش نگم.

بازم اشکام راه افتاده بود. دلسوخته و آروم گفتم: انتظار زیادی ازت ندارم! وقتی بخاطر یه بچه دلتو زدم و حتی حس وحالشو نداری زن مریضت رو دکتر ببری، وقتی اونهمه برات مهم نیستم لآقل زنگ بزنی حالمو بپرسی،…

وقتی اونقدر برات اهمیت ندارم به تلفنهام جواب بدی ببینی چه مرگمه آخرشم جوابش یه سیلی هستش، پس تموم بشه بهتره. یه عذرخواهی به درد نمیخوره! من زنگ زدم دوباره بهت بگم گلپر خیلی دلش میخواد توی عقد شرکت کنه…..

ولی متاسفانه رد تماس دادی و این یعنی دیگه برات هیچی نبودم. پس بیخیال این زندگی! دستی به اشکام کشیدمو و ادامه دادم: مجبور نیستم سر خودمو به زور کلاه بزارم.

هرکی دنبال زندگی خودش بره که برات بهترینهارو آرزو دارم. ولی من دیگه به اون خونه برنمیگردم……. اینو بهتون قول میدم….

پرویز دست چپشو روی شکمش گذاشت و چنان هواری زد که قدمی عقب رفتم. فقط گفت: پرستارو صدا کنین دارم میمیرم…..

منکه مات و یخزده وسط اتاق چسبیده بودم. پریناز بیرون دوید و با پرستار پرویز برگشت. از گوشه ی چشمهای پرویز اشک فرو میریخت و صدای ناله هاش اتاق رو پرکرده بود!

درجا آمپولی در انژوکتش تزریق شد که پرستار شاکی گفت: فکر می کنید حال مریضتون خیلی خوبه که اینجوریم عصبیش می کنید‌؟؟ لطف کنید همه تون اتاق رو خالی کنید خودمون بلدیم مواظبشون باشیم! بیرووووون لطفا….

تا ۵ دقیقه اینجا نمی بینمتون….. و نگاهی پراز افسوس بهمون انداخته بیرون رفت.

پرویز که آه و ناله هاش هنوز ادامه داشت رو بمن گفت: تو بخودت قول بده و عمل کن که دیگه بخونه ات برنگردی، ولی به جان مامانم قسمممممم…….

شده با جور کردن ده تا شاهد ….. حتی با خرج کردن میلیونها پول پای اون داداشت رو به ماجرا می کشونم چون حسم بهم دروغ نمیگه…… تو هم برو کارای طلاقت رو جور کن که دارم برات….

دیگه آبی هم دهنم پیدا نمیشد. فقط فکر میکردم اگه خدای نکرده پرویز سریش بشه و بخواد تحقیق کنه ماهیار کجا بود چی میشد؟؟؟؟ اگه…… اگه…….

توی دلم داد زدم: ماهیاررررررررررر بازم کار خودتو کردی…… تووووووووو بازم منو توی مخمصه انداختی…. الان فقط من بدبخت باید کاری کنم نجاتت بدم و ……. ولی نباید کم میاوردم!

آهسته گفتم: آنرا که حساب پاک است از محاسبه چه باک است. برو هرکاری دلت خواست بکن. وقتی داداشم نزدیک صدنفر شاهد داشته باشه تو دستت به هیچ جایی بند نیست……

پریناز گفت: خداروشکر از هیچی هم سر در نیاوردیم چی به چیه. میشه یکی توضیح بده ؟؟؟

پرستار سرشو داخل اتاق کرده گفت: هنوز که اینجایید؟ مگه نگفتم ۵ دقیقههههه…… همه بیرون!!

مامان مرضیه گفت: قول میدیم اذیتش نکنیم فقط…… آخه تنها می مونه و من…..

گفتم: بابام توی نمازخونه خوابیده. بهش میگم بیاد اینجا نگران نباشید.

پرستار گفت: خودم می شناسمشون و بیدارشون میکنم وقت ملاقات تمومه فقط شما زود بیرون!!! همه تون بسلامت. خودمون بلدیم از مریضمون مراقبت کنیم. بفرمایید.

مامان مرضیه و پریناز با پرویز خداحافظی و روبوسی کردند و منم سری تکون داده آویزون زیر نظر شدید پرستار از اتاق خارج می شدیم که پرویز خوابآلود گفت: تا آخر عمرت طلاقت نمیدم…… ببین کی گفتم……. تو هم هرچقدر دلت خواست برای خودت نقشه بباف….

قلبم توی دهنم بود. فقط دلم میخواست داد بزنم…… هوار بزنم……. بلکه راهی پیدا کنم……. بازم بدجور بخاطر ماهیار توی مخمصه بودم و هیچ راه فراری نداشتم.

میدونستم حرکت اضافه م باعث میشه پرویز زهرشو بریزه…… و اونجوری که تاس نشون میداد من بازم مجبور به ادامه ی این زندگی بودم اینبار هم بخاطر ماهیار…….

خودمو بخونه رسوندم و گزارشی به مامان دادم. خسته روی تختم افتادم و هزاران فکر آشفته توی مغزم می چرخید.

به لیلون زنگی زدم. خسته با دهن دره سلامی دادم که خندان گفت: اُغربخیر زشتوک خودمممممممم…… میدونی چیه اصلا عاشق اون چهره ی خسته….. چشمای باباقوری و کجت…… صدای گرفته و اون دهن دره ات هستم.

از میمون خودت چه خبر؟؟؟ ازش گرفتی دیشب کجا پلاس بوده؟؟؟

گفتم: زلزله اول تو بگو کجا و چه جوری دیدیش که اونهمه زدی تو خال؟؟؟

تا بیایی دل من آب شده، دیر نکن !
بی خودی این ور و آن ور نرو و گیر نکن !!

در مسیرت نکند عاشق هر کس بشوی ؟
خلق را با دو سه لبخند نمک گیر نکن !

با تو بودن غم و شادی، خوشی و ناخوشی است،
من جوانم بخدا، زود مرا پیر نکن !

نازنینم! کمی از ناز بکاه و من را
با جماعت همه جا دست به شمشیر نکن !

لحظه ای عاشقی و لحظه ی دیگر فارغ
عشق را ، عاطفه را ، این همه تحقیر نکن !

من که افتاده ام از چشم همه، پس تو مرا
مثل بیگانه در این محکمه تکفیر نکن !

ای که زیبایی تو آفت دین و دنیاست
دست و پاهای مرا در غل و زنجیر نکن !

لیلون درحالیکه با قهقهه می خندید گفت: باور کن نه اونوقت شب بیرون بودم نه پرویزی دیدم. همش خالی بندی بود و بهش یه دستی زدم!

نمیدونم چرا حس میکردم با یه دیوونه طرفم. گفتم: خودتو مسخره کردی یا منو دیوووووونه؟؟؟ مگه میشه اونهمه دری وری گفت همه شونم درست از آب دربیاد!

والا یا شماها شانس دارید یا خیلی زرنگید بتونید قشنگ با سفسطه کارتونو جلو ببرید! من همچین چیزی بگم که درجا کارم زاره اصلا نمیتونم جمعش کنم!

بلند گفت: اولا دیووووونه خودتــــــــــی، دوما همه ی اون دری وری هارو از ماتحتم درنیاوردم خانوووووووم……… ماهیار بهم اطلاع داد.

بهم زنگ زد ماجرای دیشب رو کامل اندر کامل با جزییاتش برام تعریف کرد و حالا خوشحال بود جواب پرویزو داده.

راستش خیلی دعواش کردم پسره ی بی عقل کی میخواد بزرگ بشه و با این کاراش همه رو مخصوصا تورو توی هچل میندازه.

ولی گفت دیگه کار از کار گذشته، آردش رو ریخته و الکش رو آویخته کاری هم از دستش برنمیاد …… بعد گفت لیلا الان از اینجا به بعد کار خودته ته و توی کارای پرویزو در بیاری…..

پارلا که عمرا بتونه اونهمه زرنگ باشه و از زیر زبون پرویز بکشه اونوقت شب توی اون خونه چیکار میکرد و اونجا کجا بود.

خب منم که از هیچی خبر نداشتم خودمو بخدا سپردم و زنگیدم که خودت بهتر دیدی چی شد. حالا اون بزمجه کجا بود؟

لبخندی پراز افسوس زدم. واقعا حق داشتند و منکه کاری از دستم برنمیومد. چون دهن باز کردنم همان بود و فهمیدن پرویز اینکه کسی بهم گزارش داده همان. و پای ماهیار بدتر گیر میفتاد.

درحالیکه از اینهمه زرنگ بازی این دو تخس حیرت کرده بودم، ماجرای فرزانه و حرفهای پرویزو توضیح دادم که لیلون گفت: خب در این مورد اون دو گنبدان گیتی و کلمی، مرضیه بانو و پرینازش چه نظری داشتند؟

گفتم: والا حدودا طرف من بودند. اونام گیج و منگ این ماجرا و خبطی که کردن و اصرار کردند پرویز ضامن فرزانه بشه! فعلا همکه همگی مونو از بیمارستان بیرونمون کردن و فکر کنم دیگه هم راهمون ندن!

حتی فکر میکنم اجازه ندن تا نیم کیلومتری بیمارستان هم نزدیک بشیم چه برسه به اتاق پرویز!

لیلون خندان و جدی گفت: ببین پارلا یه چیزی رو بدون شوخی میگم. ﺯﻧﻬﺎ مخصوصا بعضیاشون که خودشونو دستکاری کردن و از ته مونده های خودشون چیزی عین شاهکار خلقت ساختن و پرداختن ﻣﺜﻞ ﻣﯿﻮﻩ می مونند.

ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺭﻧﮓ، ﺷﮑﻞ، ﻋﻄﺮ، ﻃﻌﻢ ﻭ ﻣﺰﻩ ﺧﻮﺩﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﺩﺍﺭند اما ﻣﺸﮑﻞ ﻣﺮﺩﻫﺎ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺳﺎﻻﺩ ﻣﯿﻮﻩ ﺍﻧﺪ و باید خیلی مواظبشون بود.

با این اوضاعی هم که براه افتاده فعلا نمیتونی حرفی از طلاق بزنی. باید بازم صبر کنی تا ببینیم چی میشه. منم الان زنگ میزنم به ماهیار و هرچی از دهنم در اومد رو براش ردیف میکنم که بازم عالم و آدم رو بهم ریخته.

یعنی باور کن پارلا از ساختار خلقت این ماهیار خوشم میاد…….. اصلا مبهوتم هدف خدا از خلقت ماهیار چی بوده؟؟؟

چون فقط بزاری جوری بگوزه عالم و آدم رو بوش برداره! یکیم مجبور بشه هرطوری شده بوی وامونده شو جمع و جور کنه که ماهیار نبوده و من بودم!!!

داشتم بلند می خندیدم که لیلون گفت: کوووووووفت نخند. الان زنگ میزنم به ماهیار جوونت میگم اصلا عین گوز می مونه!!

خندان گفتم: یعنی چی آخه لیلوننننننننننننن؟؟؟ چرا عین گووووز….

لیلون گفت: درررررررد لیلون ……. زهرمارررررر لیلون…… حنــــــــــاقِ دوبــــــــــل لیلون که الههههههی خفه شی دختره ی خل…….

خب عین گوز می مونه دیگه. اون بی خاصیت هر روز چیزی رو ول میکنه و دِ بیــــــــــاااااااااا آدم بیکار پیدا کن جمع و جورش کنه براش………..

من بدبختم شدم چماق دوسرطلا! هرجا کم میارن بدوووووو دنبال لیلون میگردن! والا بِلا به جان نَنه جوووووونم…….. اون پرویز رو با دستای خودم کفن کنم……. ،

بزور تیر و تفنگ یه شوهر نصفه نیمه پیدا کردم که ارسلان خیلیییییییییی آقاست منو تا حالا سه طلاقه نکرده……..

با حسرت گفتم: منو هم بگو آخه…….

بلند گفت: تویِ خاک بر سرِ بدبختم چنان از هول حلیم ازدواج کردی که هرکه آمد خوش آمد……. اصلا نفهمیدی انتخاب چیه تا شوهرش چی باشه ……

حالا بازم برگردم بخودم…… ماشاا… هزار ماشاا… اسپند دود کنم برای خودم، شماره تلفنم هم که عمومیه همه دارن، تا یبوست میگیرن زِرتی بهم زنگ میزنن!

خداروشکر فقط سوژه ی خنده ی مردم نیستیم با این وضعیتی که داریم و حالا این ماهیار دیووونه رو هم جوری میتونیم با فرستادن تو بخونه ی پرویز نجاتش بدیم……… فقط وای بروزی که پرویز بخواد از دونفر پرس و جو کنه…..

درحالیکه دل ضعفه گرفته بودم گفتم: یعنی مجبورم برگردم اون خراب شده؟ اونهمه محبت رو به خودِ بیشعورش داشتم ندید و آخرش سیلی زد تو گوشم ….. دوباره برگردم اونجا؟؟

لیلون داد زد: از منکه خداحافظ. وقتی ده بار بهش خوبی کردی و محبتت در درجه ی اعلا رو ندید و بهش اهمیتی نداد، دفعه یــــــــــازدهم باید برینی به تمام قد و هیکل و وجودش تا تفاوت عظیمممممم رو احساس کنه ……

دیگه اینبار داشتم غش غش میخندیدم. ادامه داد: ایندفعه رو خواهشا اگه اصرار کردند با ناز و نوز برگرد خونه ات، فقط بخاطر نجات اون قُل چماقِ سینه کفتری که این پرویز بلکه بیخیالش بشه و نجاتش بدیم، بقیه رو یه کاریش می کنیم…..

نگاهم به لوستر اتاقم دوخته شده بود و دوست داشتم سر به تن این ماهیار نباشه. بقول مامانم یعنی اون موقعی که خدا داشت برای همه کاسه کاسه عقل پخش میکرد، این ماهیار قلدرِ من با خرخر و دمرو توی خواب ناز بود و از عقل بی بهره مونده!

دیگه عقلم به جایی قد نمیداد و چشمام بسته شد. دو روز بعد بود که پرویز از بیمارستان مرخص شد. بابام دنبال کارای تصفیه حسابش بود و منم روی صندلی گوشه ای نشسته نگاه میکردم.

با کمک پرستار پرویز لباسهاش عوض شد و تا پرستار بیرون رفت پرویز گفت: پارلا کاش اون تخت تک نفره مو میذاشتید گوشه ی پذیرایی من روی اون میخوابیدم.

نمیخوام هرکی به ملاقاتم اومد از توی اتاقمون سر در بیاره. مخصوصا که همکارام حتما دسته جمعی به ملاقاتم میان.

فکری کردم و ناز و نوز لیلون یادم اومد. آهسته گفتم: حتما مامان مرضیه اینا خودشون میتونن برات جابجاش کنن و هرجوری خواستی آماده ش کنن. چون من نمیام. همینجا ازتون جدا میشم و بخونه ی بابام برمیگردم…….

پرویز چنان نگاهی پراز درد بهم کرد و لباشو بهم فشرد راستش ماستم نه خودمو کیسه کردم. آروم گفت: نمیگم حق نداری بری قهر چون بایدم بری، ولی ایندفعه رو یه فرجه بهم بده خودمو روبراه کنم و ببینی پرویز چه جور شوهریه برات………

فقط یه بار منو ببخش و بزار با خیال راحت بخونه برگردم. فکر کنم الان گلپرم از درد دوری تو دیوونه تر شده ها……. برای آخرین بار خواهش میکنم برگرد خونه ات تا منم دیگه پیگیر تصادف نباشم……
‌‌‌‌

عهد و پیمانت مرا رسوای عالم می کند
غرق در رویای عشقت خوش به حالم می کند

لیلی ام ، جانا به قعر چاه تو افتاده ام
مرهم یادت مرا آرام چاهم می کند

اندکی دستم بگیر تا اوج مجنونی ببر
یاد شیرینت مرا بی خط و خالم میکند

لیلی ام،مجنون من باش و پرپرواز من
گرچه تاوان پریدن باتو داغم میکند

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن