خانه / آخرین مطالب / رمان دو راهی عشق پارت آخر

رمان دو راهی عشق پارت آخر

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

چيزي نگفت.

چرا ساكت شدي ؟ دست گلاتو رو صورتم ببين . اينجوري مي خواي بگي كه مثلا مردي يا مي خواي بگي دوستم داري ؟  رها……..

نمي خوام چيزي بشنوم . خودت تنها برو خريد . در ضمن سميرا جون به لطف سكوت جناب عالي به خاطر اون عكساي هنري كه با هم گرفته بوديد ديشب هر چي تيكه بو بار بنده كرد . اگه خودت چيزي نميگي من برم جلو همه ازش بخوام راستشو بگه.

رها بس كن!

هه  …بس كنم . تا حالاش هم خيلي باهات راه اومدم اقا شاهين . من تا نفهمم بين تو و اون سميرا چي پيش اومده مطمئن باش كه نميذارم دستت بهم بخوره و چه برسه به بچه!

اااااا چه بهانه ي جالبي واسه اينكه بزني زير حرفت.

از جام بلند شدم و دستمو به نشانه ي تهديد گرفتم جلوشو گفتم :

خوب گوشاتو باز كن ببين چي ميگم تا نفهمم قضيه اون عكسا چي بوده ارزوي بچه و نتيجه و 0 ميليارد و هزار تا كوفت و زهرمار ديگر به دلتون مي زارم . از من گفتن بود . بايد بهم ثابت كني كه اون عكسا منتاژ بوده .

شاهين با چشماي گرد شده زل زده بود به من . باورش نمي شد من همون رهاي چند لحظه قبل هستم . از قيافش خنده ام گرفته بود ولي خودم كنترل كردم تا جلوش نخندم . به اتاق رفتم و رو تخت درازكشيدم كه يهويي كلي فكر به ذهنم هجوم اوردن .حرف ديشب سميرا واسه مني كه يواش يواش داشتم همه چيزو فراموش مي كردم مثل اتيش زير خاكستر شده بود دوباره تو ذهن قوت بگيره .

نميدونم چرا احساس مي كردم كه شاهين واقعا بي تقصيره و سميرا قصد بهم زدن زندگي ما رو داره تا به اين طريق به خيال خودش اون با شاهين ازدواج كنه . يه دلم ميگفت شاهين بي تقصيره و يه دلم مي گفت شاهين هم مقصره . ذهنم ديگه نميكشيد . يعني واقعا ممكنه كه شاهين برگرده پيش سميرا . يه احساس بدي نسبت به اين موضوع داشتم . يعني شاهين من به سميرا ترجيح ميداد ؟ هر چند اگر اين كار مي كردم منم ميرفتم پيشكامران . از اين فكر تمام بدنم مور مور شد .

همون لحظه شاهين در اتاق باز كرد.

رها پاشو بايد بريم جايي .

كجا ؟

تو كاريت نباشه گفتم پاشو حاضر شو.

منم يه بار گفتم كه با اين ريخت و قيافه جايي نميام.

تو كه خوب بلدي محوش كني . پس پاشو و بهونه هم نيار .

با حرص سر جام نشستم.

اره بلدم محو كنم اما نه يه همچين چيزايي رو . برو خدا رو شكر كن كه بهزاد هم با باباب اينا رفته .

رها جان من كه معذرت خواهي كردم بعدشم بهزاد هم اگه بود با اين همه حرف من نرم مي شد.

اولا معذرت خواهيتو بذار دم كوزه ابشو بخور . دوما بهزاد اول يه مشت حواله صورت قشنگت مي كرد بعد شايد نرم مي شد . سوما تو در مورد من چه فكري كردي كه تا من يه كلمه به اشكان مي گم خوبي تو سريع اشخمات ميره تو هم ؟ اشكان من دوست داشت ولي تا قبل ازدواجم . از بعد ازدواجمون تا حالا يه بار بهم نگفته رها هميشه زن داداش صدام كرده اون وقت جناب عالي چون خودت منحرفي فكر ميكني ما هم هر وقت با هم حرف ميزنيم داريم دل و قلوه رد و بدل مي كنيم . راست ميگن كه كافر همه را به كيش خود پندارد.

يعني من كافرم ديگه ؟ دست درد نكنه رها جان . چيز ديگه هم خواستي بگو تعارف نكن.

فعلا همينا بسه واست . حالا كجا مي خواي بري ؟ خونه دايي مسعود اينا ناهار دعوتيم.

به چه مناسبت ؟ پدر بزرگ شدنش ؟ نخير همينجوري دعوتيم

تو برو من نميام . زشته هووي دخترشون بياد خونشون ناسلامتي تو پدر نوه شون هستيا.

رها بس كن . من ديشب به دايي گفتم كه امروز ميريم خونشون.

كه چي بشه ؟

.كه من حرفامو با سميرا بزنم

اهان خوب براي اين طور مواقع بزرگترا رو مي برن نه من.

منظور ؟

مگه نميخواي با سميرا حرفاتو بزني ؟ خوب تا شما 0تا حرف ميزنيد مامان بابابتم با داييتينا مهريه رو تعيين ميكنن و قرار عقد و عروسي رو ميزارن .

اه رها ديگه داري با اين حرفاي مسخرت شورشو در مياري . بس كن ديگه . جون هر كي دوست داري اين بحث مسخره رو تموم كن و پاشو حاضر شو . دايي نيست . بايد سريع بريم و برگرديم . قرار زن دايي هم زمان با اومدن ما بره بيرون.

ااا پس قرارتون هم گذاشتين . پس من مزاحمتون نميشم . حيف اين فرصت هاي طلايي رو از دست بدين.

چنان فريادي سرم زد كه تا عمر دارم از يادم نميره .

رها جون مادرت بس كن . حالم بهم زدي با اين چرت و پرتات . ارواح خاك مادر خدا بيامرزت بس كن . بس كن.

از اتاق رفت بيرون در هم محكم پشت سرش بست . به بد كسي قسمم داد . ميدونست من حاضرم بميرم تا مادرم 0باره زنده بشه و مطئنن به خاطر همين به به مادرم قسمم داد . نگاهي به در بسته شده ي اتاق انداختم . دلم هواي مادرمو كرد . دلم واسه عطر تنش ، اغوش گرمش ، صداي قشنگش ، لبخندي كه هيچ وقت از لبش پاك نميشد و از همه مهمتر دل گرميهايي كه بهم ميداد . بغضم گلومو گرفته بود و ازم اجازه ميخواست تا بشكنه . نشستم رو زمين و زدم زير گريه . نه يه گريه ي معمولي . زار زدم .

هيچ كس درد من نميفهميد . بخصوص شاهين . اون همه چيز داشت . منم داشتم ال مامانم . شاهين خانواده اي داشت كه دوسش داشتن و واسه همه مهم بود ولي من چي ؟ از وقتي بابام اينا رفته بودن حتي يه زنگ خشك و خالي هم نزدن تا بگن رسيديم . هيچكدونشون . حتي بهزاد . سايه هم كه  ……..ولي اگه مامانم بود مطمئنم كه هر روز بهم سر ميزد . شاهين در باز كرد اومد پيشم نشست .

شاهين چرا من ؟ چرا تو چي ؟

چرا مامان من ؟ شاهين من مامانمو مي خوام . دلم واسش تنگ شده.

ساكت نگاهم كرد . سرمو گرفت گذاشت رو سينه اش و منم خودمو خالي كردم اونقدر گريه كردم تا از حال رفتم.

* * * * * * * * *

چشمام باز كردم ديدم هوا داره رو به تاريكي ميره . سرمو از سينه شاهين بلند كردم . نگاهي بهش انداختم كه چقدر تو خواب معصوم شده بود . لبخندي زدمو از تخت پايين اومدم . نگاهي به اينه اتاق انداختم . صورتم واقعا ديدني بود . به طرف اشپزخونه رفتم و چايي ساز رو زدم به برق و دم پنجره وايسادم . اسمون تاريك تاريك بود . دلم بد جور هواي مامانمو كرده بود . نگاهي به اسمون انداختم .

صداي نفس هاي شاهين شنيدم . به سمتش برگشتم و لبخند زدم اونم بهم لبخند زد.

بهتري ؟

سرمو به نشونه ي اره بالا و پايين بردم.رو مبلا نشست منم 0تا چايي ريختم و برگشتم پيشش. يه حسي بهم ميگفت دوسش دارم ولي نه من فقط بهش عادت كردم .

با سيني چاي به طرف سالن رفتم و خواستم روي مبل رو به روي شاهين بشينم كه شاهين اشاره كرد بشينم كنارش محل ندادم دوباره رفتمو روي همون مبل نشستم كه شاهين گفت اه تا حالا شده من يه چيزي از تو بخوامو انجامش بدي با بي تفاوتي شونه هامو بالا انداختم و هيچي نگفتم چاييمو از رو ميز برداشتم كه بخورم كه دوباره شاهين گفت به سلامتي زبونو موش خورد با خودم گفتم اين شاهين مثل اينكه از اينكه با من يكي به دو كنه خيلي خوشش مي ياد يه دفعه يه حسي بهم گفت خودتم خوشت مي ياد اما به خودم نهيب زدم نه عادته تو همين فكرا بودم كه صداي شاهين منو متوجه خودش كرد كه مي گفت نه خدا ره شكر زبونت مثل اينكه كم كم داره از كار مي افته يا واقعا موشه خورده من كه حواسم اومده بود سر جاش گفتم نه سر جاشه فقط جواب ابلهان خاموشيه پاشد اومد سمتمو گفت كه من ابلهم بعدشم دستشو انداخت زير پامو بلندم كردو بي توجه به من كه داشتم دست و پا مي زدم بردم سمت اتاق و منو انداخت روي تخت فكر نميكردم بتونه منو بلند كنه چه برسه كه تا اتاقم بياره بهش گفتم واقعا كه ابلهي واسه چي منو پرت كردي رو تخت گفت چون حالا مي خوام ابله نباشمو از زنم لذت ببرم فكرم نكنم كار خلاف شرعي ميكنم ديدم راست ميگه چون داشت دكمه هاي پيراهنشو باز ميكرد گفتم تو غلط ميكني به من دست بزني اول مي ريم خونه ي سميرا اگه معلوم شد اون دروغ مي گه اون موقع زنتم نه حالا كه بيشتر سميرا خانوم زنته اگه دروغ گفته باشي شب منو ميبري پيشه سايه بعدشم از هم جدا ميشيم بي سر و صدا مطمئنم حرف سميرا درسته كه بهم ميگه از توي هرزه نبايد بچه داشته باشم با جمله ي اخرم شاهين داد زد خفه شو هرچي من هيچي نميگم تو پرروتر ميشي باشه همين حالا بلند ميشي ميريم خونه ي دايي فقط اگه انگشتشو به علامت تهديد تكون داد حرفاي من راست بود ديگه بايد بچه دار شيم ميترسمو اينام فايده نداره فهميدي ؟ گفتم باشه اما اگه حرف سميرا درست بود منو مي بري پيش سايه گفت باشه حرف تكراري نزن تا اخرشو ميدونم بلند شو اماده شو

نميدونم چرا ترسيدم اخه خيلي مطمئن حرف ميزد هرچي بود اماده شدمو كبودي و زخم دور لبمو درست با كرم

پودر و اينجور چيزا پوشوندم شاهين اومد دم اتاقو گفت چي كار ميكني بدو ديگه پوزخندي زدمو گفتم هيچي دارم دست گل جنابعالي رودرست مي كنم گفت اينقدر طعنه نزن زود باش رفتم توي ماشين تا وقتي به اونجا برسيم دلم مي خواست شاهين راست گفته باشه وقتي به خونه دايي شاهين رسيديم نميدونم چرا استرس داشتم ولي ظاهرمو نگه داشته بودم نيدونم شاهين براي كي زنگ زد اما بدون حرف در باز شدو رفتيم تو از پله ها كه رفتيم بالا از ديدن سياووش و فرشادكه كه اونجا بودنو هم داد ميزد عصبانين والبته عصبانيت سياووش بيشتر بود و قيافه قرمز شده تعجب كرده بودم كه اونا مارو ديدن بلند شدن سلام واحوالپرسي كردن كه سياووش بلند سميرا صدا زد سميرا از بالاي پله ها اومد پايينو وقتي ما رو ديد به وضوح رنگش پريدو با من من گفت س…سلام

رنگ و روش به وضوح پريده بودو چشماش هم خبر از استرسي عميق ميداد شاهين رو كرد به سيا و فرشاد و گفت:شما اينجا چه ميكنيد سيا:هيچي اومدم يه چند تا چيز بگيرم واسه مراسم نامزدي و برم سايه هم تو ماشينه رها  من كه دنبال راهي براي فرار در صورت درست بودن حرفهاي شاهين بودم يهو قكري به ذهنم رسيد وو به فرشاد گفتم:فرشاد بگو سايه بياد تو دلم براش تنگ شده

فرشاد :باشه من و سايه ميريم بيرون بعد 0 ساعت ديگه ميايم خوبه ؟

سزتكان دادم و به شاهين نگاه كردم بر افروخته بود رو كرد به سميرا و با خشمي كه تو صداش موج ميزد بلند گفت»سميرا برو تو اتاقت منو و رها كارت داريم

سميرا به لكنت افتاد:اخه ..من..ميخ.ام..الان ميخوام برم بيرون باشه براي بعد شاهين هم با زرنگي گفت:ده دقيقه بيشتر وقتتو نميگيريم

سميرا گوشه لبش از ناچاري كج شد و اطاعت كرد و منو شاهين هم به اتاقش رفتيم شاهين محكم در و بست و بعد اشاره كرد كه من و سميرا بشينيم روي تخت گوشه اتاق

منو سميرا هم اطاعت كرديم و نشستيم شاهين هم رو به سميرا گفت:بهش بگو همه حرفات دروغ بوده تا خيالش راحت شه

من به سميرا زل زدم ولي سميرا در عين پرويي انكار كرد:كدوم حرفها شاهين؟

:چه ميدونم رها ميگه تو بهش گفتي با من رابطه داري ….يه سري عكسم بهش دادي كه اينو ثابت ميكنه اونروز كه باهاش تو ي كافي شاپ قرار گذاشتي.؟

سميرا به من نگاه كرد و گفت:رها جون ….اين چرنديات يعني چي من با تو قرار گذاشتم ؟من به تو عكس دادم  اين حرفا چيه؟ شاهين :جواب بده رها

شمام گرد شده بود نزديك بود به گريه بيفتم اومدم حرفي بزنم كه سميرا گفت:شاهين تو كه خودت افشينو ميشناسي من قراره بزودي باهاش ازدواج كنم براي چي بايد بيام دم عروسيم به تو نارو بزنم من شايد يه زماني عاشقت بودم اره ولي…من اونروز بهت گفتم كه من تو رو براي عروسي نميخوام..

..من تو رو به عنوان دوست ميخواستم الانم خوشحالم كه ازدواج كردي  چنان دادي زدم كه در اتاق لرزيد:سميرا داري دروغ ميگي عين سگ

به هق هق افتاد و شروع كرد به گريه كردن تو كارش استاد بود :شاهين به قران مجيد من سه شنبه با مامانم رفته بوديم خريد اصلا رها رو نديدم به فران مجيد ميتوني از مادرم هم بپرسي من ميدونم رها تو رو دوست نداشته و به

زور با تو عروسي كرده حالا شايد واسه پولت …واسه قياقت ولي هر كي ندونه من ميدونم و حالا چون من ميدونم ميخواد منو اين وسط ضايع كنه

اشك از گوشه ي چشمم سر خورد و با نا باوري گفتم “شاهين به روح مادرم دروغ ميگه

شاهين كه دست بسينه به كنسول تكيه داده بود و ناظز بحث ما بوداز عصبانيت صورتش سرخ شده بود رو به سميرا كرد و گفت :سميرا من قران بيارم دست ميذاري روش  سميرا بدون مكث گفت:البته من به خودم شك ندارم

داد زدم :اخه اين قرانو قبول داره…اصلا اين خدا و پيغمبر ميشناسه

شاهين داد زد :تو يكي خفه شو ….چرا شماره سميرا اونروز تو ايدي كالر تلفن نبود مگه نگفتي بهت زنگ زده ؟ ياد اونروز افتادم ميخواستم يواشكي برم تا شاهين نفهمه و اگر حقيقتي هست بفهمم براي همين شمارشو پاك كردم سزمو پايين انداختم و اروم گفتم :پاكش كردم نميخواستم تو از ملاقات ما با خبر بشي

شاهين :تو كه دو روز قبل به من گفته بودي سميرا ميخواد باهات قرار بزاره پس چرا پاك كردي حرفات اصلا بهم نميخونه

داد زدم:چون اون موقع تصميم نداشتم برم

سميرا:اخه شاهين مگه من قتو شاپ بلدم مگه من چند تا از تو عكس دارم ؟مگه من خرم كه حالا كه با افشين دارم ازدواج ميكنم بيامو با اون عكسا خودمو بدبخت كنم و اون عكسا رو بدم به رها؟اصلا اين رهاست كه چند ساله ميره كلاس كامپيوتر شايد كار خودش باشه براي مدرك سازي تا طلاق بگيره ازت پس براي چي نميذاره تو بهش دست بزني و بچه دار شيد ؟

رو كردم به سميرا و سيلي محكمي به صورتش زدم چنان كه روي صورتش جاي پنج انگشت من جا مووند اما سميرا از زو نرفت و درحاليكه هق هق ميكرد تو روي من زل زد و با گريه گرفت:چيه حالا كه دستت رو شده ضايع شدي به من سيلي ميزني ببخش عزيزم كه دستتو رو كردم ولي پاي ابروي خودموسط بود تمام بدنم از ترس ميلرزيد تو صورتش نگه كردم و گفتم :خيلي فاحشه اي خيلي…

شاهين دستمو گرفت و گفت:بريم ديگه همه چيز روشنه

دستشو پس زدم و اومدم برم سمت در كه دستمو گرفت و منو كشون كشون با خودش برد بيرون  :ولم كن عوضي اشغال ….ميگم دستمو ول كن

:بريم خونه ادمت ميكنم حالا فهميدم چرا نميذاري بهت دست بزنم ميخواي از من طلافتو بگيري بعدشم تشريف ببريد با اشكان جون به خوبي و خوشي زندگي كني براي همين عزيزم عزيزم ميكني و شماره بهش ميدي  :همه اينا دروغه شاهين

داشتيم از در باغ خارج ميشديم كه يه سايه و فرشاد برخورد كرديم با دست ازادم به سايه اويختم و با گريه گفتم:سايه منو از دست اين رواني نجات بده

سايه نگاهم كرد و دستمو گرفت و بعد رو به شاهين گفت:شاهين چيزي شده؟

شاهين با صدايي دورگه از خشم گفت:نه عزيزم چيزي نيست ما خودمون حلش ميكنيم ميشناسي كه رها همه چيزو ززياد گنده ميكنه بعد هم دستمو از دست سايه دراورد و با لحن مصنوعي گفت:بريم عزيزم من روي زمين نشستم وگفتم:با تو هيچجا نميام

سايه :پاشو رها خودتو لوس نكن …دعواي زن شوهريه ديگه داد زدم سايه منو ببر باخودت

شاهين بزور زير بازوهامو گرفت و از روي زمين بلندم كرد:سايه جون شما برو من درسش ميكنم من:سايه شب حتما بيا خونه ما من كارت دارم تو رو خدا حتما بياي ها

فرشاد :اره ميايم من هم يه سري بوردا و مجله مد گذفتم ميخوام به شاهين نشون بدم

اشكامو پاك كردم و با شاهين به راه افتاديم خدا خدا ميكردم كه فرشاد زودتر بياد شاهين ماشينو با سرعت زياد ميروند و اصلا اعصاب نداشت يه كلمه م حرف نميزد رگ گردنش متورم شده بود و قكش منقبض موهاشم اشفته شده بود توي اين حالت واقعا جذاب بود ولي اون موفع من به اين چيزها كاري نداشتم و فقط عين بيد ميلرزيدم بخونه كه رسيديم من زودتر رفتم تو و با لباس روي كاناپه نشستم ميخواستم عكس العملش رو ببينم و متناسب با اون عمل كنم اروم اومد تو روي كاناپه نشست وكرواتشو شل كرد و اه بسيار بلندي كشيد و سرشو ميون دستهاش گرفت موهاي فهوه اي و روشنش روي دستش وحشيانه واشفته ريخته بود يه لحظه ترسيدم و گفتم نكنه چيزيش بشه

بدون اينكه سرشو بلند كنه سيگاري از جيبش دراورد و اتش زد خواستم پاشم برم كه اروم گفت:كجا؟مگه من بهت اجازه دادم كه بري ؟

خواستم قدمي بردارم و از ازش دور شم كه داد زد :بتمرگ سرجات تا پاهاتو خورد نكردم

پاهام سست شد و روي مبل نشستم بدون اراده گوشيشو از تو جيب شلوارش دراورد و شروع كرد به فرستادن اس ام اس

بعد از اينكه كارش با گوشي تموم شد سرشو بلند كرد و به چشمام زل زد :چشمات….اين چشماي شيشه ايت ….اخه تو انقدر ازم متنفري؟

ترسناك شده بود چشماي مشكيش به خون نشسته بود :شاهين من بهت دروغ نگفتم

عربده زد طوري كه تمام بدنم لرزيد و درست 0 سانت از روي مبل پريدم:خفه شو رها ….خفه شو

و بعد شروع كرد به قهقه زدن درست عين رواني ها ميخنديد صداش تو گوشم زنگ ميزد زنگ خطر:رها من هر دختري رو كه ميخواستم بدست مياوردم هر دختريو به قول خودت اندازه موهاي سرم دوست دختر داشتم ….مگه من چيم از اشكان كمتره هان؟به خودت نگفتي اين چرا انقدر به دل من راه مياد و با اينكه ميتونه سر سوت حتي بزور كارشو انجام بده ولي بهت دست نميزنه ….با خودت نگفتي چرا من هرچي بهش توهين ميكنم يك كلمه جوابمو نميده ….با خودت نگفتي چرا اين پسز انقدرزود خر ميشه كه تا يه لبخند بهش ميزنم جونشو برام ميده و گل از گلش ميشكفه رها من …..اره بزار اعتراف كنم اين جمله رو داد زد:من عاشقت بودم و هستم اشغال

به خودم گفتم همه بدهي هاي باباشو بدم شايد يكم از نفرتش كم بشه شايد دوسم داشته باشه من هيچوفت به اموال بابات و مامانت كار نداشتم من…عاشقم فقط يه عاشق خر

اشكشو با دست مهار كرد كه من نبينم نميتونستم گريه كردنشو ببينم اگه ميدونستم اننقدر منو دوستداره ازارش نميدادم پس يعني سميرا داشت موش ميدوند

رفتم پيشش و دسشو گرفتم با چشماش نگاهم كرد:باز ميخواي گولم بزني؟ميخواي بهم دروغ بگي نه عزيزم من ديگه خر نميشم تو بايد تقاص كاراتو پس بدي….تقاص بي مهريتو از اين به بعد واست يه شوهري ميشم كه…حالا ميبيني خودت نياز به توضيح نيس

ملتسمانه نگاهش كردم :شاهين به خدا سميرا دروغ ميگه….به من نگاه كن  بهم زل زد و گره ي كرواتتشو شل كرد:ثابت كن

:اخه من مدركي ندارم ….شاهين ولي به روح مادرم دروغ نميگم

صورتمو با دسش گرفت و سرشو اورد جلو به لبهام خيره شد و با حالت مستانه اي گفت :لبهاي تو خيلي هوس برانگيزه مثل چشمات ..چهره ات و هيكلت كلا…اه منو لگو كه از اين نعمت محرومم

وبعد لبهاشو روي لبهاي من گذاشت سعي كردم با دست هولش بدم اما دستامو يا پنجه هاش قفل كرد ميدونستم كه ولم نميكنه و سزمو كنار كشيدم :شاهين ولم كن دردم گرفت

:وفتي يه چيزيو از ادم بگيرن ادم حار ميشه ….وحشي ميشه تو هم منو وحشي ميكني ….و باعث ميشي بهت صدمه بزنم

خواست دوباره به سمت لبام هجوم بياره كه صورتمو يه طرف ديگه گرفتم :شاهين داري اذيتم ميكني :ابنهمه تو منو ازار دادي …حالا نوبت منه

داشت دكمه هاشو باز ميكرد كه صداي زنگ در اومد با خوشحالي به اف اف چشم دوختم:سايه اس  اما شاهين در حاليكه دكمه اشو ميبست گفت:ميبيني تو از اينكه لمست كنم ازار ميبيني …من خودمو جلوي تو نگه ميدارم و چنان بلايي سرت ميارم كه ارزو كني كاش ميبوسيدمت و كاش باهات مهربون بودم نشونت ميدم اون شاهين مرد و بعد به سمت اف اف رفت و درو باز كرد

اونشل رو با سايه به خونه رفتم تا شاهين يكم اروم تر شه ميدونستم كه سميراي عقريته اتيششو به زندگيمون زد ه و شاهين هم ميخواد شديدا تلافي كنه اما خوب تصميم داشتم قردا برگردم

در اتاقمو باز كردم و واردش شدم . بعد از چند وقت احساس ارامش عجيبي داشتم . سريع لباساموعوض كردم و رو تختم دراز كشيدم . نگاهم به سقف اتاق بود ولي فكرم پيش شاهين . من بايد بهش ثابت مي كردم كه همه ي اين كارا زير سر سميراس . اگه خودش عكسارو پاره نميكرد الان من مدرك جرم داشتم . كاش شمارشو از رو تلفون پاك نميكردم . يعني الان شاهين تو چه وضعيتي بود . تهمون لحظه برام اس م اس اومد . شاهين بود ” . رها فردا بر ميگردي ؟ كارت دارم ” !

سريع جواب دادم . ” چي كار ؟ ”  بعد از چند لحظه جواب داد   “تو بيا ميفهمي ! ” ” باشه ميام ” !

گوشيمو گذاشتم زير بالشم و دوباره رفتم تو فكر . يعني شاهين چي كارم داشت ؟ اه خسته شدم خدا جون . بايد چي كار كنم ؟ خدا لعنتت كنه سميرا كه از هيچي ابا نداري ! نه خدا روشنك لعنت كنه كه باعث و باني اين ازدواج شد . اه خدا اصلا نسلشونو از رو زمين برداره . از همون خاتون و سرهنگ جونش تا همين شاهين . اشكان و… هزارتا كفت و زهرمار ديگه . اخه يكي نيست بهش بگه اين همه ادم چرا گير دادي به اشكان . اخه مگه من احمقم از دست تو كه راحت شدم خودم اسير يكي لنگه ي تو بكنم . خدايا اخه ادم انقدر احمق ميشه ؟ اي خدا نجاتم بده.

همون موقع سايه در زد و وارد اتاق شد.

رها ميتونم باهات صحبت كنم .

اره . چيزي شده ؟

امروز واسه چي اومده بوديد خونه دايينا ؟ شاهين با سميرا كار داشت.

چي كار ؟

چه ميدونم به من كه چيزي نگفت.

اهان . اخه فكر كردم شايد موضع مهمي شده باشه . شب بخير و

دو دل بودم كه واسش تعريف كنم يا نه . سايه داشت به طرف در اتاق ميرفت . كه تصميم خودم گرفتم.

سايه ؟ بله ؟

ميتونم باهات حرف بزنم ؟ اره عزيزم بگو.

سايه من اصلا از زندگيم راضي نيستم ؟ چرا ؟

نشستم از ب بسم الله تا نون پايان ماجرا رو براش تعريف كردم . از حرفهاي قبل از ازدوجمون كه سميرا زده بود و اينكه نذاشتم تا حالا بهم دست بزنه و جريان كافي شاپ و باقي جريانا . همه چيز جز ارتباطم با كامران.

سايه نگاهي بهم انداخت و گفت : يعني شاهين حرفهاي ترو باور نميكنه ؟

نه . وقتي سميرا شروع كرد و اون حرفهارو گفت ديدش بهم تغيير كرد و اين دقيقا چيزيه كه سميرا ميخواد.

رها يه چيز بپرسم راستشو ميگي ؟  اره بپرس ؟  تو شاهين و زندگيتو دوست داري ؟

سايه نميدونم يهجوريم نسبت بهشون.  احساس ميكنم فقط بهشون عادت كردم.

باشه . تو يه چند روز اينجا بمون تا شاهين بياد دنبالت.

اخه گفت فردا برم خونه كارم داره.

اگه كارت داره اون بايد بياد دنبالت . ببينم نكنه گوشه هاي لبتم ؟ اره.

حالا كه اينطور شد بايد چند روز اينجا بموني . بعدشم اگه برگشتي تا زماني كه تكليف همهچي مشخص نشده نميزاري بهت دست بزنه . فردا كه اومد اينجا خوب بلدم حالشو جا بيارم . وايسا نگاه كن . تو فقط همه چيز بسپر به من غمت نباشه . موندم ايران كه مثلا مواظب تو باشما . بزار اقا شاهين فكر نكنه با رفتن باباب و بهزاد تو ديگه هيشكيو نداري . حالا بگير بخواب عزيز دلم .

گونمو بوسد و داشت از اتق ميرفت بيرون كه دوباره صداش كردم.

سايه ؟  جانم ؟

ميشه اينجا بخوابي.

چرا نميشه الان ميام پيشت . لبخندي زد از اتاق رفت بيرون و منم سريع جامو انداختم زمين و منتظر سايه شدم .

وقتي سايه كنارم دراز كشيد احساس ارامش عميقي بهم دست داد سرمو گذاشتم رو بازوشو بغلش كردم  .انقدر اروم شده بودم كه نفهميدم كي خوابم برد.

صبح با صداي سايه از خواب بيدار شدم كنارم نبود . صداش از بيرون ميومد .

ببين بهت چي دارم ميگم اگه بابام و بهزاد بالا سرش نيستن من هستم . تو حرفهاي اون دختره ي عفريته سميرا رو باور كردي ولي حرفهاي خواهر من كه تا حالا يه كلمه دروغ از دهنش در نيومده رو باور ميكني ؟

……………………………

اره همه چيو خودم ميدونم . داشتن رها لياقت ميخواد كه تو نداري . حالا هم اگه كاريش داري يا ميگي من بهش ميگم يا مياي اينجا بهش ميگي .

…………………………….

نخير رها ازم چيزي نخواسته من نميزارم برگرده تو اون خونه كه جناب عالي صورتشو خوشگلتر كني . كاري نداري

؟

…………………………….

شاهين گفتم كاري نداري ؟

…………………………….

اه به درك . خداحافظ.

گوشيو قطع كرد و پرتش كرد رو مبل . به طرفش رفتم و گفتم:

شاهين بود ؟ اره.

چي ميگفت ؟

چرند  !ميگفت بفرستش بياد خونه گفتم حالا حالا اينجا ميمونه . گفت ميدونم همه اينا زير سر كيه ! منم گفتم اگه ميدونستي الان رها اينجا نبود .ولش كن 0تا گفت 4تا هم شنيد دهنشو بست . تو برو صبحانتو بخور تا اين عزراييلت نيومده .

از تشبيه سايه نزديك بود از خنده منفجر بشم كه با خنده ي خودش منم زدم زير خنده . ساعت نزديكاي 80 بود كه شاهين اومد

]QUOTE=تهمتن]شاهين بعد از سلام و احوالپرسي با سايه رو به من گفت رها گرا اماده نيستي برو اماده شو ديگه  سايه گفت اول با هم حرف ميزنيم بعد ميريد شاهين كه عصباني شده بود گفت چه حرفي   برعكس شاهين سايه با ارامش تمام جواب داد درباره اينكه چرا به رها شك كردي؟ چرا صورتش كبوده حالام اگه مي خواي بزارم زنتو با خودت ببرب بيا بشينو توضيح بده بعد دست منو گرفتو نشستيم روي مبل

بر عكس من كه من فكر ميكردم كه الان شاهين با عصبانيت ميره اومد نشست گفت خوب حالا چي بايد بگم  سايه جواب داد قبلا كه گفتم تو هم فكر نكن جالا كه بابا و بهزاد نيستن رها هيچ كسو نداره من هميشه پشتشم اينو يادت باشه حالا درباره علت كارات توضيح بده

شاهين گفت من عاشقه رهام اما اون نمي فهمه نميفهمه كه من براش ميميرم اخه كدوم مرديه كه زنش حتي نزاره بوسش كنه همش از من دوري ميكنه سايه اومد حرفي بزنه كه گفت بله بله مي دونم ميترسه اما بيشتر از ترس از من بدش مياد از روز اول به من شك داشت اره قبلا با خيليا رابطه داشتم خيلي كارا كردم اما بعد از ازدواج باور كن دور همه كارامو خط كشيدم اون موقع اين خانوم يه مشت عكسكه با فتو شاپ درست شده مي اره مي گه تو با سميرا رابطه داري اخه من اگه اونو مي خواستم كه راحتتر از تو كه با هزار زور و زحمت به دستت اوردم به دستش مياوردم بعدشم من صدبار براي اون سيلي از رها عذر خواهي كردم رو به من گفت نكردم

سايه گفت حالا اين به كنار چرا بهش شك كردي تو كه ديگه بايد فهميده باشي سميرا چشمش دنبال زندگي شماست

شاهين گفت اره خودمم ديشب حس كردم نمي خواستم به رها شك كنم اما تو بودي زنت با برادرت بيشتر از خودت ميخنديد شك نميكردي

سايه گفت ذها درباره دوستش براي اون گفته به من كه ديگه دروغ نميگه حالا تو هم اگه قول بدي اذيتش نكني من مي زارم باهات بياد اما واي به حالت كه اذيتش كني يا دوباره صورتشو اينجوري ببينم كه شاهين وسط حرفش اومدو گفت قول مدم اصلا از چشمام بيشتر مواظبشم

سايه كفت رو قولت حساب ميكنم بعد رو به من گفت پاشو برو وسايلتو جمع كن با شاهين بربن

وقتي وسايلمو جمع ميكردم يه جورايي خوشحال بودم وقتي اومدم از اتاق بيام بيرون شنيدم كه سايه ميگفت تو بايد بهش وقت بدي همه ميترسن چه برسه يه اون كه هنوز 80 سالشه تو بايد كم كم و با محبت بهش نزديك بشي صداي شاهين اومد كه گفت باشه من اصلا نميخوام اون اذيت شه بازم صبر ميكنم ديگه اومدم بيرون و گفتم من حاضرم

شاهينم بلند شدو رو به سايه گفت ممنون از همه چي  سايه گفت خواهش ميكنم و رو قولتون حساب ميكنم شاهينم گفت خيالتون راحت بعد رو به من گفت بريم عزيزم منم از سايه خيلي تشكر كردم و با شاهين از خونه اومديم بيرون

توي ماشين يه كلمه هم با هم حرف نزديم دوباره با هم غريبه شده بوديم نميتونستم گريمو تحمل كنم اشكام اروم بي صدا روي شالم ميچكيد رو كردم به شاهين و نيم نگاهي كوچك بهش انداختم اما اون بيخيال به روبه روش زل زده بود ديگه بسم بود دلم ميخواست ازش جدا شم ديگه طافت اين همه دو دلي شكو ترديد و يا تهمت رو نداشتم بايد تكليفمو باهاش روشن ميكردم به خونه كه رسيديم هنوز هم ساكت بود داشتم بند كفشامو باز ميكردم كه صداي گوشيم بلند شد كفشمو جايي پرت كردم وگوشيمو برداشتم شماره كامران بود :جانم مهسا جون؟ :باز مهسا شدم من؟  :اره عزيزم خوبم شاهينم سلام ميرسونه

صداي خندش توي گوشم پيچيد:رها فردا ميخوام ببينمت به كار مهم دارم باهات….يه مدرك تو پول :خيلي خب باشه شب بخير

مانتو شلوارمو اويز كردم و رفتم توي پذيرايي نشستم اصلا حرف نميزد و خودشو با تلويزيون سرگرم كرده بود اروم درحاليكه بغض گلومو داشت گاز ميگرفت گفتم:ميخواي از هم جدا شيم ؟

اهي كشيد و به چشمام خيره شد بدون هيچ حرفي حالا ديگه مطمن بودم كه عاشقشم :رها خوشت مياد ازام بدي….من زشتم ؟بي پولم؟نقص عضو دارم ؟چرا انقدر از من بدت مياد؟

با پشت دست اشكامو پاك كردمم و با بغض گفتم:شاهين من اصلا ازت متنفر نيستم من بخاطر خودت ميگم تو به من شك داري به من تو…..

:گذشته ها گذشته ولش كن ….چرا نميذاري زندگيمونو بسازيم ….رها من برام اف نداره كه بگم عاشقتم يدوني از كي ؟از شونزده سالگيت ….از همون موقع كه زدي تو گوشم …اون سيلي تيري بود كه تو به قلبم پرتاب كردي…

چيزي رو كه ميديدم باورم نميشد اشكاش صورنشو خيس كرده بود :رها تو برام عين نفسي ….بمون …بخدا بري ميميرم بمون بهم بگو هرزه …تو غذام فلفل خالي كن فحشم بده …..فقط تركم نكن ….رها بمون ديگه باهات كل كل نميكنم گور پدر پولو بچه من غريزه ام رو هم تا بتونم سركوب ميكنم رها خواهش ميكنم

از ديدن اشكش طافت نياوردم سمتش رفتم و سرشو بغل كردم سرشو روشونم گذاشت و هق هقش بلند شد :رها تركم نكن

:نميرم شاهين ….گريه نكن ….ميرم به سيا ميگم گريه كردي برات دست ميگيره ها ميون گريه خنديد

:باشه ….نرو ولي

سرشو بوسيدم و گفتم:نميرم پسز كوچوولو به شرطي كه بذاري فحشت بدم ….فلفل تو عذات بريزموغيره  :مشكلي نيس

هر دو با هم خنديديم اون شب اولين بار تو بغلش خوابيدم خيلي گرم بود حس ميكردم عشقش داره تك تك سلولامو پر ميكنه تا به قلبم برسه

صبح كه پاشدم رفته بود داشتم تختو مرتب ميكردم كه زنگ تلفنم بلند شد:بگو كامران :رها الان سر قراره با سميرا

صداي شكستن قلبمو شنيدم :دروغ ميگي :نه بخدا ….الان برات عكساشو ميارم   لبام ميلرزيد تيك عصبيم بود :بيار ….كامران زود باش

كل اون دو ساعت رو عين ديوونه ها راه رفتم تا زنگ خونه در اومد درو باز كردم اومد بالا:سلام عزيزم  :عكسا رو بده

:حالا چه عجله اي داري يه شربتي چيزي بيار بخوريم …شيريني طلاقو كي مياري با گريه گفتم :لوس نشو كامي عكسا رو رد كن بياد

لبحند رو لباش ماسيد و روي مبل نشست دست كرد توي كيفش و انداخت رو ميز با عجله عكسا رو از روي ميز برداشتم

تو يكشيش دست همو گرفته بودن …او يكيش سميرا داشت تو گوشش حرف ميزد تويكي ديگش م سميرا شيريني گذاشته بود تو دهن شاهين اونم با اون دستاي كثيفش سقف خونه روي سرم ميچرخيد سرمو روي ميز گذاشتم و چشمام تيره شد

وفتي بحال اومد و چشمامو ماليد عكسا رو روي ميز ديدم سرمو به پشتي مبل تكيه دادم كامي رفته بود دوباره چشمام به عكسا افتاد:

را با من اينكارو كردي بي وفا …..اره شاهين تو بردي …تو منو عاشفم كردي و رفتي ….تو غزوزمو شكوندي ولي نميزارم بيشتر از اين با من بازي كني ….من صحنه ي فيلمو ترك ميكنم

مثل ديوونه ها با خودم حرف ميزدم از جام پاشدم و به سمت اتاق رفتم تمام لباسامو توي چمدونانداختم داشتم زيپ چمدونو ميبستم كه صداي باز شدن در اومد

زيپو به سختي بستم و از جا پا شدم صداش تو خونه پيچيد:رها عزيزمممممم؟

اشكم روي يفه مانتوم چكيدم به عكس عروسيمون زل زدم تو همه عكسا من اخم كرده بودم لبخند تلخي رو لبم نشست و زيرلب گفتم:دوستت دارم شاهين خداقظ

داشتم از اتاق خارج ميشدم كه باهاش سينه به سينه شدم :به ….اثباب كشيه؟ بدون اينكه نگاهش كنم اروم گفتم:شاهين برو كنار…

:باز چي شده ؟

:شاهين تو بايد بازيگر ميشدي ……چفدر قشنگ فيلم بازي ميكني به قول خان جون شبيه ديكاپريو هم كه هستي  چرند ميگفتم ولي دست خودم نبود دستمو روي پيشونيم گذاشتم :اره تب دارم  شاهين راهو سد كرد:چي ميگي رها ؟چرا چرند ميگي باز چي شده

:شاهين اصلا سعي نكن جلو راهمو بگيري ….يكسري عكس تو پاكته روي ميز تو پذيرايي چند روز ديگه احضاريه بدستت ميرسه منم كپي عكسار و دارم …پاره كردي كردي   :رها بهت گفتم تركم نكن ديشب قول دادي

بي اراده و بي دليل توي گوشش خوابوندم و درحاليكه با ديوانگي ميخنديدم گفتم:شاهين تف به روت…ولي حتما تو عروسيتون ميام…

و بعد در مقابل چشماي بهت زده شاهين كه دستش جاي سيلي رو پوشونده بود خونه رو ترك كردم اولين تاكسي كه جلوم وايساد سوار شدم پسر خيلي جووني راننده بود :كجا ميري خواهرم  :برو يه هتل …نزديك ترين هتل اينجا

:چشم

اصداي موسقيقيش اتيشم زد

….ميدوني امثال تو دور برم پرن كوش  اوني كه باب ميل منه و من بيتابشم  اون كه به چشم نيادبزرگترين ايرادشم  حتي به بد ترين شكل بزنن زيرابشم  بازم دونسته با دروغاش سياه بشم  اونكه بيادش من زير بارون پياده شم  قدم ميزنم اما نيس عين خيالشم

نمسدونم شايد زياد به جريان ما ربط نداشت اما تمام خاطرات تو ذهنم جون گرفت صداي شاهين تو گوشم پيچيد جووون تنده ميخواييكم ديگه هم فلفل بريزم ؟رها بزار اول من برم ديگه بابا دو سوته بر ميگردم  اشكا مجال نميدادن زير لب گفتم »عادت نبود عشق بود

روي تخت هتل دراز كشيده بودم و به سقف خيره شده بودم اما انگار روي سقف عكس شاهينو كشيده بودن همش تصوسر شاهين جلو چشمم بود صداي گوشيم بلند شد :شاهين…

گوشي رو برنداشتم پيغام گذاشت:الو رها ….بخدا اينا همش سوتفاهمه رها بردار خواهش ميكنم ….رها تو رو ارواح خاك مادرت

با اينكه به جون مادرم قسم داد بازم برنداشتم اصلا نميتونستم صحبت كنم

ده روز گذشته بود و من تو هتل بودم اما فقط دراز كشيده بودم دو روز پيش يه ساندويچ همبرگر خورده بودم و ديگه هيچي هيچ خبري نبود چون گوشيمو خاموش كرده بودم اونروز با صداي تلفن هتل به خودم اومدم و بزور با قدمهاي لرزان ناشي از ضعف تلفنو برداشتم :بفرماييد  :خانوم افشار يكي تو لابي هتل منتظر شماست

اب دهنمو قورت دادم و نفس عميقي كشيدم :افا يا خانم ؟ :خانوم جوون هستن

با خودم گفتم سايه اس حتما ….بذار برم بهش نشون بدم حال خوبه بنده خدا دلگير ميشه  :بهش بگيد يه چتد لحظه منتظر باشه ميام

تلفنو كه گذاشتم مستفيم جلو ايينه رفتم :پوست و استخون شده بودم …پا چشمام شديدا گود رفته بود رژلبمو

لرداشتم اما بعد منصرف شدم و بدون ارايش از اتافم خارج شدم

چشمام بدنبال سايه ميگشت اما با كمال تعجب سميرا رو ديدم :حتما اومده نابوديمو ببينه

انگار ميخواستن دارم بزنن با قدمهاي شل و ول به سمتش رفتم با چشماي بي رمق بهش زل زدم توچشماش غرور نبود اما سر خوردگي بود

بي حرف روبروش نشستم:چيو اومدي ببيني سميرا ؟ميدونم تو بردي

سرشو پايين انداخت و اومد حرفي بزنه كه اجازه ندادم :از كجا فهميدي من اينجام ؟ بدون اينكه سرشو بلند كنه گفت :كامران گفت…كامران شكوهي …پسرخالت چشمام گرد شد دستام شروع كرد به لرزيدن:كام..ران مگه تو اونو :رها يه دقيقه بهم فرصت بده اعتراف كنم ….اما تو چشمام نگاه نكن  جواب ندادم

نفس عميقي كشيد وحرفشو شروع كرد:رها دو هفته پيش سه شماره نا اشنا بهم زنگ زد همون كامران بهم تمام قضايا رو تغريف كرد گغت كه ميدونه من عاشق شاهينم و اونهم عاشق تو ا گفت كه اگه باهاش همكاري كنم هم من شاهينو بدست ميارم و هم اون تو رو گفت كه شاهين با تو رابطه نداشته و تو باكره اي …نقشه راحت بود من تو رو پيش شاهين خراب كنم و كامران شاهينو پيش تو نقشمون عالي پيش رفت و شما الان داريد طلاق ميگيريد  :خب تبريك ميگم حالا اومدي اينجا موفقيتتو به رخم بكشي  :حرفمو فطع نكن….ديروز رفتم پيش شاهين درو باز كرد عين ديوونه ها شده بود موهاشو شونه هم نكرده بي اقراق

6 يا 0 كيلو كم كرده بود و ته ربشش هم دراده بود عين رواني ها نشسته بود دم پنجره و دورش پر از سيگار بود وفتي ديدمش فقط نگاهم كرد …رها نميدونم عشقو حس كردي يا نه اما …من عاشق شاهينم …من شاهينو داغون نميتونم ببينم رها…..الان كامران نميدونه من اينجام اما ….من پشيمونم باشه كه خدا از گناهام بگذره و تو …هرچند كم بهت بد نكردم

اشكي نمونده بود كه بريزم دلمم نميومد فحشش بدم اروم گفتم:هنوزم دير نشده مرسي لبحندي زد و دزحاليكه عزم رفتن كرده بود گفت:زودتر برو پيشش شاهين واقعا دوستت داره

و از اونجا دور شد من هم رفتم پيش شاهين خدا هم دلش گرفته بود چون بارون اشكي ميباريد زنگ دروكه فشار دادم در باز شد

شاهين با لبخند دم در ايستاده بود و با اينكه قيافش حسابي داغون و نامرتب بود اما هنوز خوشتيپبود تو اغوش گرمش فرو رفتم بغلم كرد و سرمو بوسيد اشكش بي صدا روي لباسم چكيد تو بغلش زار زدم:شاهين منو ببخش …ديگه هيشكي نميتونه مارو ازهم جدا كنه بجز مرگ  شاهين اما فقط اشك ميريخت…

…………………………………………..

دو سال از اون روزا ميگذره سميرا رو ديگه كسي نديد البته مادرش ميگه امريكا مشغول تحصيله كامران هم با ليدا عروسي كرد و به المان برگشت و اما منو شاهين………..

منو شاهين رو عشق بهم متصل كرد و حاصل اون دوقلوهاي شيريني هستن كه تمام گرمي زندگيمونن عسل و ايليا و منو شاهين هم به خوبي تو دو راهي عشق و هوس راه عشقو انتخاب كرديم و حالا با بچه هامو بهترين خانواده دنيا رو داريم خاتون هم يك ماه بعد از ديدن بچه ها از دنيا رفت و البته به ارزوش رسيد……

پايان

www.60tip.ir
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *