خانه / آخرین مطالب / رمان قصاص نوشته سارگل قسمت هشتم

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت هشتم

رمان قصاص نوشته سارگل

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

فشار دستش هر لحظه دور بازوم بیشتر میشه،با این کم اشتهایی وحشتناک عجیب نیست که اون لحظه غش کنم و چیزی نبینم اما نمیدونم چرا همین شانس کوچیک هم ازم دریغ شده،انگار باید ببینم و درد بکشم،ببینم و بیشتر بسوزم. ببینم و حس کنم!
رهام میکنه،دوباره روی همون مبل میشینم ،شکسته تر و نا امید تر از چند دقیقه ی قبل ! چشم به هامون دوختم که با کلافگی پشتش رو بهم کرده و گردنش رو ماساژ میده.
دستم رو بالا میبرم و گوشه ی لبم می کشم،دستم که آغشته به خون میشه میفهمم حدسم برای پارگی لبم درست بوده.با اون شدتی که هامون زد اگه خونی نمیشد عجیب بود. سعی می کنم به یاد بیارم آخرین بار کی سیلی خوردم؟یادآوری آخرین باری که سیلی خوردم چنان لرزی به اندامم می ندازه که در کسری از ثانیه قطره های پی در پی اشک از چشمام جاری میشه. آخرین بار دردناک ترین سیلی رو از هاکان خوردم،خیلی دردناک تر از سیلی هامون . درست زمانی که برای نجات خودم می جنگیدم و هاکان برای مهار کردنم سیلی به گوشم زد.
دستم رو به مبل می گیرم،می خوام بلند بشم که صدای تقه هایی که به در میخوره متوقفم میکنه.
ترس به دلم میوفته،مارال گفته بود کلید رو از زیر در میفرسته داخل و اگه الان هامون در رو باز می کرد قطعا میفهمید و اوضاع خیلی بدتر از این میشد .
با وجود دردی که توی استخونهام می پیچه سعی میکنم بلند بشم که هامون نیم نگاهی بهم می ندازه و با تحکم میگه:
_بتمرگ سرجات !
بغض میکنم،درست مثل همون دختر هایی که اشکشون دم مشکشون بود. اما آخه من که گریه نمی کردم . الان چی شده که سد اشک هام بند نمیاد؟دلم سوخته؟ قلبم شکسته ؟ غرورم خورد شده ؟ شخصیتم تباه شده ؟ این اشک ها از کدوم زخمم نشات گرفته که این طوری غریبانه و بی امان ریخته میشه ؟
مستاصل بلند میشم و می ایستم هر لحظه منتظر داد و بیداد هامونم،اگه کلید ها رو دیده باشم این بار دیگه رحمی بهم نمیکنه.
منتظر می مونم،طولی نمیکشه هامون در حالی که مانتو و شالم رو که آویز به چوب لباسی جلوی در بود رو به دست گرفته به سمتم میاد.
بی ملایمت مانتو رو به سمتم پرت میکنه و میگه :
_بپوش!
حرفی نمیزنم،حرفی ندارم که بزنم!مانتوی افتاده جلوی پام رو برمیدارم و می پوشم و شال رو روی سرم می ندازم.دکمه ی آخر مانتوم رو که میبندم صدای صحبت هامون و یک مرد رو می شنوم و طولی نمیکشه که محمد همراه هامون توی دیدم قرار میگیره .
چشمش که به من میوفته،خشکش میزنه و ناباور زمزمه میکنه:
_چی کار کردی داداشم؟
هامون نیم نگاهی با اخم بهم می ندازه و بی اهمیت میگه:
_یه کم نوازشش کردم .
محمد با عصبانیت به سمت هامون برمیگرده :
_پسر این چه کاریه ؟ تو وجدان نداری زدی دختر مردمو لت و پار کردی ؟ گیرم اون شارلاتان باشه تو که نیستی!

هامون بی حوصله روی مبل می شینه و جواب میده:
_روضه نخون محمد امشب به اندازه ی کافی زر زر شنیدم حوصله ی حرفای صدمن یه غاز تو رو ندارم .
محمد: کارت اشتباهه برادر من یه عمرِ هر کار کردی گفتم درسته اما این راهی که در پیش گرفتی غلطه. این هنوز بچه ست… برای اینکه زیر و دست و پای تو شل و پل بشه خیلی کوچیکه .

لبخند تلخی کنج لبم میاد،بیشتر از اون ساکت نمی مونم و زمزمه می کنم :
_خیلی وقته مشکلات بزرگم کرده .
محمد متاسف نگاهم می کنه و من ادامه میدم :
_سیلی از زمونه زیاد خوردم این سیلی ها دردی برای جسمم نداشت اما برای دلم چرا،بعضی رفتار ها و حرف ها بدجور خوردت میکنه .

هامون با پوزخند میگه:
_آخی حیوونی خیلی مظلومی تو !
محمد: کافیه هامون نمی بینی چقدر داغونه ؟
تیر نگاه خشونت بار هامون به محمد اصابت میکنه از همون نگاه هایی که ترس رو تا عمق وجودت میبره .
هامون: به تو چه هوم ؟ زنمه دلم میخواد انقدر بزنمش صدا سگ بده .
محمد بدون ترس جواب میده:
_آخه مال این حرفا نیستی برادر من. دِ اگه بودی انقدر نمیسوختم.تو رو چه به کتک زدن یه دختر؟وقتی با گریه ی یه پسر بچه کل سرمایتو دادی که واسه اون بچه های یه سرپناه بشه،چطور میتونی یه دختر و به این حال بندازی ؟

هامون :اون بچه ها قاتل برادر من نبودن بودن ؟
محمد با تاسف سر تکون میده :
_انگار نمیشناسمت داداشم..
با این حرف هامون از جاش میپره و مقابل محمد قرار میگیره :

_آره نمیشناسی چون اون هامون گذشته مرد!دقیقا همون روزی که برادرمو خاک کردم یه تیکه از منم خاک شد . اینا رو می فهمی محمد ؟ نمیفهمی چون داغ ندیدی اما من دیدم،داغ بد کسیم دیدم،تا آخر عمر حتی اگه خودمو بکشم دیگه نمیتونم برادرمو ببینم.کی مقصر بود ؟؟هوم؟می دونی از چی دلم می سوزه؟ از اینکه هاکان این همه هوای این نمک نشناس و داشت و این نفهمید.دقیقا همون شب کذایی رو هاکان ترتیب داده بود می دونی چرا ؟ چون می گفت آرامش دلش گرفته یه کم خوشحال بشه. اون وقت چی شد ؟ چرا شد ؟ منِ لعنتی حتی اینم نمیدونم. دِ نمیفهمی درد منو، دِ نمیفهمی اگه می فهمیدی مزخرف نمی بافتی وقتی تویی که همه ی عزیزات کنارنتن نمیتونی حالِ منِ از هم پاشیده رو درک کنی . نمیتونی داداش من… نمی تونی !

اشک هام از شنیدن این حرف ها دوباره گونه هام رو تر کردند،این بار دلم برای هامون میسوزه،هامونی که حامی بود!حامی هاله،هاکان،مادرش .
هامونی که وقتی هاکان شیطنت میکرد درست مثل یه پدر واقعی سرزنشش میکرد اما پشتشو خالی نمیکرد،درست مثل کوه پشت خواهر برادرش ایستاده بود و بهشون اجازه ی سقوط کردن نمیداد .هامونی که حتی یک بار گله نکرده بود،از زندگیش از اوضاعش و همه فکر میکردن زندگی بر وفق مرادشه.اما من می فهمیدم،همون زمانی که هامون رو با چشمای قرمز شده می دیدم می فهمیدم یک دردی داره.عجیب بود همون لحظه هم با خودم می گفتم عجیب شبیه منه !
هاله هر وقت ناراحت بود اشک می ریخت،هاکان با اعصابی داغون به زمین و زمان فحش میداد اما هامون ساکت بود،درست مثل من که هیچ وقت با گریه کردن سبک نمیشدم .
چشممو از اون اشک های مزاحم پاک می کنم،هامون حتی اجازه ی لب باز کردن رو هم به محمد نمیده و به اتاقش میره.هر لحظه منتظر بودم محمد هم بره اما در کمال تعجب دستش رو به پاهاش می کشه همون جا می شینه .
کاش حداقل یه اتاق داشتم تا بهش پناه ببرم اما حیف!
محمد که سردرگمیم رو می بینه،میگه:
_بشین آرامش .
سری تکون میدم و میشینم،کنج لبم می سوزه،دستم رو بالا می برم و گوشه ی لبم می کشم. محمد با ناراحتی میگه:
_متاسفم.
اگه لبهام نمیسوخت قطعا زهر خندی میزدم،اما الان تنها جواب میدم:
_منم متاسفم ،اما نه برای هامون… برای این زندگی که منو با ایوب اشتباه گرفته.

محمد:هامون آدم بدی نیست.
_می دونم نیست،حق داره!داغ دیدست اما نمیفهمم با شکنجه کردن من چی نصیبش میشه؟

_من خیلی ساله با هامون رفیقم،هیچ وقت اینطور بی منطق ندیده بودمش.حس میکنم خشم چشمشو کور کرده وگرنه هامون آدم این کارا نیست.هیچ میدونی همین هامون با دیدن یک بارِ بچه هایی که محرومن از زندگی کردن،از مدرسه رفتن،از بچگی کردن چی به حالش اومد ؟ تمام سرمایش رو گذاشت حتی داره ماشینش رو میفروشه تا یه کمکی بهشون بکنه،برای همینه باور رفتار هامون انقدر برام سخته،اگه کس دیگه ای بود،تعجب نمیکردم چون داغ بزرگیه،اما هامون نه!

این بار علارغم درد لبم پوزخند میزنم :
_فعلا که همین هامون مردونگی رو در حقم تموم کرده.
کمی خودش رو به جلو متمایل کرده و دست هاش رو به هم غلاب میکنه،با جدیت پاسخ میده :
_تو هم دست از سرکشی بردار آرامش،حداقل تا زمانی که هامون آروم بگیره.
_یعنی میگی خفه شم و بذارم زیر دست و پاهاش لهم کنه؟
محمد: نه،میگم یه خورده با سیاست تر رفتار کن،با لجبازی و سرکشی فقط هامون رو عصبانی تر می کنی.
بی اختیار می نالم :
_خسته شدم.
سکوت میکنه و با نگاهش بهم می فهمونه منتظره برای شنیدن،از خدا خواسته که دو گوش شنوا پیدا کردم،به حرف میام:
_میخوام خودم رو قوی بگیرم،میخوام بگم گور بابای مشکلات همه چی حل میشه،اما نمیشه روز به روز بدتر میشه. مثل یه گره ی کوری که سعیتو میکنی باز بشه اما بدتر،یه گره ی دیگه هم بهش اضافه میشه اونقدری که عاجز میشی از باز کردن اون همه گره.میخوام با مرگ هاکان کنار بیام،اما غم زندان رفتن مادرم اجازه نمیده ،میخوام با اینکه مادرم توی حبسه کنار بیام اما رفتار های هامون بهم اجازه نمیده.میخوام با رفتارهاش کنار بیام اما چیزی برای مشغول کردن فکرم ندارم.در قفله موبایلمم گرفته من موندم و این چهاردیواری!خستم،خیلی هم زیاد.از اینکه رویاهای بچگیم این طور به باد رفته خستم،از اینکه آینده ی سیاهی در انتظارمه خستم.از خودم خستم،از هامون از این خونه از این زندگی!
میخوام در ادامه از اون شب کذایی بگم اما مهر سکوت به لبهام میزنم.تمام حرف های نگفته رو پس می زنم و فقط می نالم:
_دلم میخواد بمیرم…

محمد: هیش! دختر خوب این چه حرفیه تو این سن میزنی.قبول دارم سخته،خیلی هم زیاد اون هم برای دختری به سن تو… زیاد نمیشناسمت اما با همون یک دیدار چند ماه قبل فهمیدم چقدر دختر بیخیالی هستی.این اتفاقات برات سخته اما من تحسینت می کنم که تونستی انقدر قوی باشی.نمیدونم چی شده،ارتباطی به من نداره که بخوام ازت بپرسم هاکان رو تو کشتی یا نه،اما برای آرامش خودت می گم برای آرامش هامون باید یه مدت صبور باشی تا خشمش فروکش کنه.داغ دلش تازه است اگه با حرفات نمک به زخمش بپاشی.
_اما من خیلی باهاش راه میام،هر کاری میکنم تا بیخیال بشه.هر کاری که از دستم برمیاد!دیگه نمیدونم باید چی کار کنم!میگی درمان زخمش باشم اما از پسش بر نمیام.

نگاهش رنگ و بوی شیطنت میگیره :
_یه ضرب المثل پزشکی هست که میگه:کار هر کس نیست،بخیه دوختن،سوزن تیز می خواهد و نِرس(پرستار) کهن .
معلومه میخواد از اون حال و هوا درم بیاره.لبخند محو و مصنوعی میزنم و میگم:
_جالب بود !
محمد: پس چی که جالب بود،فکر کردی من درسامو تو آسیاب پاس کردم؟اونقدر شوخی پزشکی و ضرب المثل و جوک خارجی و داخلی یاد گرفتم که تا یه نفر پاشو گذاشت تو اتاقم براش تعریف می کنم انقدر میخنده تمام هورمون های مضر آدرنالین و دیپامینش از بین میره خود به خود ردیف میشه.فکر نکنی من مثل هامون از این دکترای عصا قورت دادم،من برعکس هامون از اون دکترای باحال و خوشتیپم که نصف بیمارام خودشونو میزنن به مریضی فقط واسه اینکه من معاینه شون کنم .

در جواب تمام شوخی هاش فقط لبخند تلخی تحویلش میدم،می فهمه حال من با این حرف ها رو به راه نمیشه.صورتش جدی میشه و این بار لحنش عاری از هر نوع شوخی به گوشم می رسه:
_حرفامو فراموش نکن!هامون آدم بدی نیست اگه تهدید میکنه یا حرف بارت میکنه فقط به خاطر داغ دل خودشه.با لجبازی اون داغ رو تازه تر نکن!با سیاست رفتار کن.می دونم این برای سن تو خواسته ی زیادیه اما مجبوری.مجبوری که بزرگ بشی،مجبوری که گاهی وقتا به جای زبون درازی سکوت کنی،نمیگم تو سری خور باش اما آدمیزاد نباید به هر صدایی که شنید پاسخ بده.گاهی باید بشنوه و بگذره.

_از بیرون شعار دادن آسونه.
محمد: شعار نمیدم،هشدار میدم.به عنوان نزدیک ترین دوست هامون!

_فکر نمی کنم با سکوت کردن بشه کاری از پیش برد اما باشه،امتحانش برای منی که چیزی برای باختن ندارم ضرر نداره.

سری با لبخند تکون میده و از جا بلند میشه،در همون حال میگه:
_فکر نکنم امشب هامون اعصاب سر و کله زدن با منو داشته باشه.برم بهتره!

برای راهنمایی و بیشتر برای ترس از لو رفتن نقشه ی مارال زودتر از محمد به سمت در میرم .
کلید ها از گوشه ی در فرستاده شده داخل،به محمد نگاه میکنم.خداروشکر که مسیر نگاهش سمت اون کلید ها نیست . در رو براش باز میکنم و در همون حال پام رو روی کلید ها میذارم.
محمد کفش هاشو می پوشه،برمی گرده سمتم و با لحنی مهربون و امیدوار چشمکی حواله ام میکنه و میگه:
_نگران نباش همه چی ردیف میشه،یه ضرب المثل پزشکی دیگه هم هست که میگه با آنژیوکت آنژیوکت گفتن سرم وصل نمیشه… باید خودت تلاش کنی. لبخندی تحویلش میدم و اون هم بعد از خداحافظی میره . در رو می بندم،کلید ها رو از زیر پام برمیدارم… اینم یه غصه ی دیگه حالا چطور باید اینو برگردونم توی جیب هامون ؟
مردد جلو میرم،یعنی خوابیده؟حتی نمی دونستم خوابش سبکه یا سنگین!

اگه بیدار میشد و می فهمید رسما بیچاره میشدم.ناچارا برق ها رو خاموش می کنم و راه رفته رو بر می گردم و روی مبل دراز می کشم.می تونستم نصف شب بذارم وقتی که مطمئن شدم خوابیده . چشم هام رو روی هم می ذارم،پلک هام سنگین شده اما نمیتونم با اطمینان بگم خوابم یا بیدار. دقیقا بین یه خلسه ی خواب و بیداری تصویری برام روشن میشه که کم از حقیقت نداره .

هاکان: بگو ببینم خانم موشه جرئت یا حقیقت ؟
_هاکان چند بار باید بهت بگم به من نگو خانم موشه؟
هاکان: خوب شبیه موشی دیگه.
_تو هم شبیه وزغی باید بهت بگم؟
هامون:اگه قراره این بحث های بچگانه ادامه داشته باشه من بلند بشم همین الانشم به زور دارم تحملتون می کنم .
هاله:نه.. نه.. نه.. داداش جون من پا نشو جفتشون خفه میشن…آرامش یالا بنال !
_باشه جواب دادن به این وزغ خوش خط و خال رو میذارم برای بعد… حقیقت که در شان من نیست بنابراین جرئت.
بی درنگ صدای هاکان میاد:
_پاشو همین الان برو تو خیابون گدایی کن .
هامون:هاکان همون اول بازی بهت گفتم این مدل خواسته ها قدقنه چرا نمی فهمی ؟
هاکان: خوب یه جوری باید حال این بچه پرو رو بگیرم یا نه ؟
_فعلا که من حالتو گرفتم،بدجوری سرخت کردم به جلز ولز افتادی.
هاله: اه اینقدر بحث نکنید اصلا من میگم… همین الان برو بالای پشت بوم عربده بزن من دیوونم .
_اینا که واسه من کاری نیست که .
تا بخوام بلند شم صدای محکم هامون مانع میشه:
_لازم نکرده بشین سر جات !.
هاکان: ای بابا تو هم که همش فاز مخالف میزنی.اصلا خودت بهش بگو .
هامون :باشه،من میگم.
با غرور همشون رو نگاه می کنم.با حرف هامون نیشخند روی لبهام پاک میشه:
_همین الان بلند شو برو توی اتاقت تمام لباس های شیش جیب و نیم تنه ها و شلوارای پارتو بیار همین وسط بسوزون .
صدای قهقهه ی هاله و هاکان به هوا میره.
هاکان: ایول که ته هفت خط های عالمی. لامصب حال کردم باهات.
هامون: چند بار باید بگم درست حرف بزن ؟ خوشم نمیاد مثل این پسرای لات هر چی روی زبونت میاد و بگی .
هاکان : تو زیادی لفظ به قلمی.
هاله: دیگه ساکت باشید بذارید سوختن لباسای آرامو ببینم حال کنم.
_به خواب میبینی… من عمرا همچین کاری بکنم .
هاکان: جون تو راه نداره، این میرغضب هم حرف نمیزنه،نمیزنه وقتی هم میزنه طلا،قند،عسل آبنبات از دهنش میاد.
_انقدر پاچه خواری نکن که نوبت تو هم میرسه،نامردم اگه سوسکت نکنم .
هاکان: عیب نداره فعلا دور افتاده دست ما.
هامون: هاکان کافیه!آرام بلندشو .
_نمی سوزونم جریمه میدم…
هاکان :جونمی جون پس امشب قراره شام دلی از عضا در بیاریم… نگاه نگاه چه حرصیم میخوره بدبخت.با پولات خداحافظی کن که تا قرون آخرش رو قراره بزنیم به رگ..
هاله: بسه دیگه هاکان اذیتش نکن این همینجوریشم سوخته،زیاد زیرشو بلند کنی دود میکنه .
_تو خفه!
هاکان: خوب دوستان محترمه نوبتی هم باشه،نوبت صادقی بزرگه… جناب صادقی بفرمایید جرئت یا حقیقت؟
هامون:حقیقت.
با بدجنسی میگم:
_ بد قراره بسوزونمت .
هاله: از پوزخند رو لباش معلومه ازت نمیترسه .
_باشه… حالا می بینیم،بگو ببینم…
هاکان :صبر کــــن!
_اه چته مثل مگس نشسته می پری وسط؟
هاکان: هیچی خواستم هیجان بهتون تزریق کنم میتونی بپرسی !
_باشه… بگو ببینم جناب صادقی خارج رفتی مخ چند تا هوری و زدی؟
هاکان: نگاه نیشش چطوری باز شد ؟ یاد هوری ها افتادی؟
هامون: نه به سوال بچگانه ی این میخندم.
_اگه مردی راستشو بگو…!
هامون: هوری ایرانی و خارجی نداره کسی که از راه راستی که نشونش دادن غافل بشه و پا کج بذاره حتی تو ایران هم میتونه گند کاری کنه.من ترجیح دادم شخصیتمو نفروشم!
هاله: ایول هامون الحق که داداش خودمی!
هاکان: داداش منم هستااا…
هاله: اما اصلا به تو نرفته بیشتر به من رفته .
هاکان: خودتو جمع کن جغله تو قُل خودمی قرار باشه به کسی رفته باشی اون منم .
هامون: کافیه دیگه!من رفتم شما هم برید داخل خجالت نمیکشید تو این سرما اینجا نشستید؟؟
_نه واسه چی خجالت بکشیم؟ بعدم ما پوست کلفت تر از این حرفاییم سرما برامون عددی نیست.
هاکان: از خودت مایه بذار من حساسم الاناست که از سرما پوستم ترک برداره.
_از اون دماغ سرخت معلومه آخه پسر هم انقدر سفید ؟
هاکان: آخه دختر هم انقدر سیاه سوخته؟
هاله: بس کنید بریم داخل که قراره امشب آرام برامون بترکونه.
هاکان: از الان گفته باشم نخوای با یه کوبیده سر و ته قضیه رو هم بیاری… من شیشلیک میخوام اونم از اون رستورانای عیونی… با ماست موسیر و پیاز و دوغ اضافه یه پرس هم برای فردام باید بخری الان بگم حساب جیبتو بفهمی نیای بگی پول نیاوردم… !
*******************

با صدایی که می شنوم چشم هام باز شده و از اون خلسه ی شیرین گذشته بیرون میام.کل خونه رو تاریکی گرفته.مشتم رو باز می کنم و نگاهی به کلید توی دستم می ندازم.قبل از این که بلند بشم نگاهم توی همون تاریکی به قامت هامون میوفته که از سرویس بیرون میاد و از آستین های بالا زده و دست های خیسش مشخصه که وضو گرفته!
یعنی هنوز نخوابیده بود؟ به اتاقش میره،ناچار می شینم و به کلید زل می زنم.هم گرسنمه هم درد دارم.صورتم از ضرب سنگین دست های هامون چنان بی حس شده که حتی نمی تونم کنج لبم رو تکون بدم،باید ازش متنفر می بودم،اما نمی تونستم… اون قدر بی چشم و رو نبودم که بخوام حس تنفر از هامون رو توی دلم بزرگ کنم،من قاتل برادرش بودم و اون اینو خوب می دونستم.
قاتل! هنوز کلمه ی بیگانه ایه،بیگانه و درعین حال ترسناک!قاتل بودم و اگر مادرم نبود بی شک الان باید منتظر روز مرگم می موندم،روز قصاصم!اما الان،مادری که بعضی وقت ها فکر میکردم سر دشمنی با من داره،مادری که گاهی دلم میخواست از شنیدن صداش و غر زدن هاش سرم رو به دیوار بکوبم ،به جای من حبس شده پشت میله های سرد زندان.من چی؟زندگیم حکم چی رو داره ؟ این خونه چیزی فراتر از زندانه؟ رفتار هامون فرقی با یه زندانبان داره ؟ این حس مرگی که قصد سلاخی کشیدن روح و روانم رو داره چیزی فراتر از انتظار برای مرگه؟بهتر نبود شجاعت اعتراف کردن رو پیدا می کردم؟من که از این زندگی حالم به هم میخوره،من که صبرم سر اومده پس چرا اینجام؟ خودم هم خوب میدونم قسم های مادرم دلیل اصلیم نبود.من شجاعت این رو که توی دادگاه بایستم و بگم من کردم رو ندارم.شجاعت اینکه روی زبونم جاری کنم که قاتلم رو ندارم… !اما مادرم داشت چون مجبور بود،چون محکوم بود… دختری مثل من داشت و بزرگترین گناهش همین بود!
صدایی از اتاق هامون رشته ی افکار درهمم رو پاره میکنه. بلند میشم و بی اراده به سمت اتاقش میرم،در اتاقش نیم بازه.کارم اشتباهه اما دست خودم نیست وقتی به اتاقش سرک می کشم .
سرش رو روی مهر گذاشته و لرزش شونه هاش یعنی داره گریه می کنه!
دستم با ناباوری جلوی دهنم قرار میگیره.این همون هامونی بود که سر شب به من سیلی زد؟همون هامون عصبانی و بداخلاقی که حتی صدای پاش هم ترس به دلم می نداخت؟کجاست اون غرورش؟ باورش آسون نیست این هامونی که سجاده پهن کرده و این طور عاجزانه سر به سجده گذاشته و اشک میریزه هامون مغرور و بدخلق همیشه باشه . پس بیخود بود فکر امروزم وقتی با خودم گفتم هامون خیلی زود برادرش رو فراموش کرده و بیخود قصد آزار من رو داره.پس اونم مثل من بود.توی خودش می ریخت،اما من هیچ وقت این طور سر به سجده اشک نریخته بودم،هیچ وقت سعی نکردم این طوری خودم رو آروم کنم!همیشه فقط خودخوری کردم و عقده هام رو با لباس خریدن و سبک زندگی اروپایی خالی کردم،اما هامون! عجیب نبود اگه حیرت زده بشم از این که هامون این طور سر به سجده گذاشته و اشک میریزه،عجیب نبود اگه به خودم لعنت می فرستادم چون من باعث شده بودم.من باعث شدم هامونی که مردونگیش زبون زد خاص و عام بود بخواد بد بشه،من باعث شدم کمرش خم بشه،من باعث شکستن هامونم! ای کاش…. ای کاش که مقصر من نبودم تا الان این عذاب وجدان فقط برای لحظه ای هم شده دست از سرم بر می داشت.
انقدر توی حال خودش هست که متوجه ی من نشه،پیش روم دردناک ترین صحنه ی عمرم رو می بینم،اشک ریختن یک مرد!اون هم مردی مثل هامون.لب می گزم تا مبادا صدایی از حنجره ام بیرون بیاد!برمی گردم تا مبادا تحملم از دست بره و نگفتنی ها رو بگم.
روی مبل دراز می کشم و خیره به سقف اشکی از گوشه ی چشمم روون شده و روی بالش می چکه.
کلید رو توی مشتم می فشارم و چشم هام رو می بندم. کاش این شب ها تموم بشه… ای کاش!

مشغول جارو کشیدنم و به امروز صبح فکر می کنم،دیشب بعد از دیدن هامون توی اون حال نتونستم بخوابم،نشد که بخوابم.هوا روشن شد و من همچنان به سقف چشم دوختم.به هاکان فکر کردم،به اون شب و ترسیدم،وحشت کردم.به مادرم فکر کردم و وجودم پر شد از نگرانی!حالش خوب بود ؟ چیکار می کرد ؟ توی زندان اذیتش نمی کردن ؟ به هاله و خاله ملیحه فکر کردم و وجودم پر شد از حس شرمندگی… به هامون فکر کردم و تمامم رو عذاب وجدان بدی در بر گرفت.تا صبح بار ها و بارها از خودم بیزار شدم. بارها و بارها به خودم لعنت فرستادم،سر خودم داد کشیدم و از غصه به خودم پیچیدم… اشک نریختم،فریاد نزدم و چقدر نیاز داشتم حرف ها و بغض های تلمبار شده توی دلم رو بیرون بفرستم .
هامون با سجده کردن آروم میشد،هاله هر بار حالش خراب بود چادرش رو می نداخت سرش و پای پیاده می رفت حرم و وقتی بر می گشت انگار یه آدم دیگه بود .
در واقع اونی که غافل بود من بودم،خونه ی ما تا حرم مسیر دوری نبود،بدون اتوبوس و تاکسی هم می تونستی بری اما من… حتی آخرین باری که رفتم حرم رو از یاد بردم.
بی حوصله جارو رو روی فرش های شکلاتی رنگ خونه ی هامون میکشم و خیره به گل های برجسته اش،به افکارم اجازه جوعلون دادن،میدم که صدای زنگ تلفن تمام رشته های پوسیده ی فکرم رو پاره میکنه .
دکمه ی خاموشی جاروبرقی رو می زنم،جز مارال کسی نمی تونست باشه!
تلفن رو بر میدارم،درست همون طوری که حدس میزدم ماراله!بدون سلام می پرسه:
_ببینم هامون که نفهمید ؟
زمزمه می کنم:
_نگران نباش صبح وقتی رفت دستشویی کلید و گذاشتم سر جاش نفهمید .
__ایـــول… پس باز کن قفل زندونو که من پشت درم .
با لبخند تلفن رو قطع می کنم،کلید رو زیر بالش های رنگی مبل پنهون کرده بودم… برش می دارم و با احتیاط اول دکمه ی آیفون و در نهایت در ورودی رو با کلید باز می کنم .
کمی منتظر میشم تا اینکه مارال در حالی که نفس نفس میزنه از پله ها بالا میاد…

جلوی در که می رسه می خواد سلام کنه اما با دیدن من چهره اش پر میشه از حس نگرانی و می ناله:
_چی کار کردی با خودت ؟
لبخند تلخی میزنم و جواب میدم:
_چیز مهمی نیست،بیاتو !کفشاتم بیار داخل از پات در بیار.
کاری که گفتمو انجام میده،در رو می بندم… با نگرانی در آغوشم می کشه و با بغض میگه:
_کار هامونه؟
خیلی ضعیف جواب میدم :
_آره .
ازم فاصله می گیره و شروع به آنالیز کردن زخم های صورتم می کنه،صورتش جمع شده و با نفرت میگه:
_الهی دستش بشکنه،این دیگه چه آدم هاری بوده… نگاه چطور زده که هنوز رد انگشتاش هست .
_داره خودشو خالی می کنه.
مارال: با کتک زدن تو ؟
_هر چی باشه قاتل برادرشم،حق داره!
خصمانه نگاهم می کنه:
_هیچم حق نداره مرتیکه ی وحشی.تو بی گناه بودی هر کس دیگه ای هم جای تو بود همین کارو می کرد .
_اما هامون نمی دونه .
مارال: پس بهش بگو بهتر از اینه که هر روز غرورتو خورد کنه .
_اون طوری غرورم بیشتر می شکنه مارال…هامون باور نمیکنه!بار ها و بارها بهم گفته فاحشه،هرزه… به نظرت بهش بگم داداش شیر پاک خوردت به من تجاوز کرده باور می کنه ؟ نه.اتفاقا خشمش بیشتر میشه که دارم به برادرش تهمت میزنم،بیشتر ازم متنفر میشه!

مغموم نگاهم می کنه و مستاصل میگه:
_فرار کنی جواب میده ؟
خندم میگیره:
_فکر کردی برای چی عقدم کرده ؟ که راه فرار نداشته باشم.
_عجب آدم عوضی بودم دلم میخواد انقدر بزنمش تا تلافی کارایی که باهات کرده در بیاد .
از خشمش لبخندم پررنگ تر میشه،به داخل هدایتش میکنم و میگم:
_بشین! بگو چی می خوری برات بیارم .
دستمو میگیره و دنبال خودش به سمت مبل می کشونه. وادارم می کنه بشینم و در نهایت می پرسه:
_چیزی نمیخوام،با چه پلیس بازی تونستم دو دقیقه ببینمت.
با ابروی بالا پریده می پرسم:
_چطور تونستی بیای داخل که کسی نبینتت؟
شونه بالا می ندازه و بی تفاوت میگه:
_هاله منو دید.
ناباور لب می زنم:
_چی؟
مارال:توقع نداشتی که از دیوار بپرم بالا ؟ دوساعت مثل گربه کشیک میدادم تا اینکه هامون اومد.خدا خدا کردم درو نبنده اما ماشینشو برد داخل و جفت در ها رو هم بست . اونقدر منتظر موندم دیگه میخواستم زنگ بزنم که دیدم هاله داره میره تو.ناچارا رفتم جلو و گفتم با تو کار دارم اما تلفنتو جواب نمیدی اونم بدون اینکه جواب سلاممو بده درو باز گذاشت گفت برو طبقه ی سوم.برای بار دوم هم در بزرگتون رو خیلی یواش باز گذاشتم و رفتم کلیدو ساختم.برگشتنی دیدم یه پسر داره میاد طبقه ی بالا برای همین لفتش دادم و کلید و از زیر در دادم داخل.

بهش خیره میشم،خونه ی ما دو در داشت یکی برای رفت و آمد و یکی دیگه بزرگ بود برای وارد شدن ماشین.باز خوبه به عقلش رسید برای بار دوم اون در بزرگ رو باز بذاره اما دیدارش با هاله…
در مونده می نالم:
_اگه هاله به هامون بگه چی؟
مارال: مگه خودت نگفتی قهره باهاش؟ پس مطمئن باش اومدن منو اونقدر مهم نمیدونه که بره به برادرش راپورت بده. اینارو ول کن بگو بهم… حالت چطوره؟
شونه ای بالا می ندازم:
_نمی‌دونم.
مارال: الهی بمیرم شدی پوست و استخون!نکنه هامون بهت غذا نمیده؟
_تو این یه مورد تحریمم نکرده،خودم اشتها ندارم .
_از بس احمقی آخه آدم با شکمشم قهر می کنه؟
_بحث قهر کردن نیست دلم به سمت هیچ غذایی کشیده نمیشه،دلم فقط آرامش می خواد .
لپمو می کشه و با هیجان میگه:
_تو خودت آرامشی آخه عشق من!
می خندم و میگم:
_انقدر هندونه زیر بغل من نده بگو ببینم چه خبر از سمیرا؟نگرانم نشد خطم خاموشه؟
مارال: خطت که خاموش نیست خنگ خدا،اتفاقا روشنه.همین دو شب پیش سمیرا می گفت آرامش آنلاینم هست اما جواب نمیده ولی می دونی چیه؟ تمام اون عکسای دلبرانه ت پاک شده هم از روی پروفایلت هم از اینستا.بهت میگم این هامون ته هفت خط های دنیاست بگو نه!نگاه چقدر پرو رفته رو صفحه ی تو جوعلون میده.خدا به داد اون بدبختایی که بهت پیام میدن برسه،فکر کنم هامون از وسط دو نصفشون کنه!
ناباور به مارال گوش میدم،چطور تا حالا بهش فکر نکرده بودم؟خدای من عکس هام،صفحه ی مجازیم… چت کردن ها و سر کار گذاشتن های پسر های رنگ و وارنگ مجازی… حرفاشون،حرفام.

مارال کنکاشی توی صورتم می کنه و میگه:
_چرا یهو مثل لبو سرخ شدی؟خوب شوهرته لابد غیرتی شده.
سرمو بین دست هام می گیرم و می نالم:
_ای وای بر من!حالا هامون با خوندن اون پیام ها دیدش نسبت به من بدتر میشه… دیگه حتی اگه خودمو بکشم باز هم حرفمو باور نمیکنه .
صدام اونقدر آروم هست که مارال متوجه نمیشه و می پرسه:
_چی؟
درمونده سر بلند میکنم و میگم:
_توی صفحه های مجازیم نمیتونه تصویر خوبی از من ببینه،حالا رسما یقین میکنه من اون کارم!

دو هزاری کجش جا میوفته،اون هم مثل من نگران میشه:

_خدا می دونه با خوندن چت های تلگرامت چقدر حرص خورده،شاید واسه همین دیشب زدتت. خجالتم نمیکشه مرتیکه خیر سرش دکتره زورش به تو می رسه .
_جون کلی آدم رو نجات داده اما با رفتارهاش سعی داره جون منو بگیره.انگار میخواد انقدر عذابم بده تا زجر کش بشم و بمیرم.

مارال:از بس خری!از لجشم شده خودتو شاد بگیر حالیش بشه هیچ غلطی نمی تونه بکنه.
_تو هم دلت خوشه،به چی این زندگی دلمو شاد بگیرم؟دلم میخواد برم زندان ملاقات مامانم.دلم میخواد بهش بگم چه دردی توی وجودم می پیچه وقتی یادم میاد اون به جای من توی حبسه!دلم میخواد بهش بگم از فکرش حتی یه خواب راحتم ندارم اما جرئت اینکه برم و به هامون بگم اجازه بده مادرم و ببینم رو هم ندارم.منتظرم یه کم آروم شه،هر چند بعید می دونم!تا لحظه ی مرگمم نمیتونم روی خوش هامون رو ببینم.

مارال: حق داری! از همون شبی که هاکان نمک نشناس اون کاروباهات کرد یه روز خوش هم ندیدی،خیلی قوی هستی که تونستی تحمل کنی..

_قوی نیستم!دارم از شدت ضعف می میرم،فقط به روی خودم نمیارم.

با غم سرم رو در آغوش میگیره حرف نمیزنه و من چقدر نیاز داشتم به کسی که ساکت بشینه و به حرفام گوش بده.شروع میکنم به گفتن حرف های تکراری .
بی وقفه حرف می زنم،بی اراده سفره ی دلم رو پهن می کنم و بی هیچ ترس و ابایی حرف های انباشته شده توی دلم رو میریزم بیرون . مارال اشک میریزه،گریه میکنه اما من فقط با درد حرف می زنم… حرف می زنم و حرف می زنم… اونقدری که ذهنم خالی میشه از هر کلمه اما دلم همچنان پره.اما من قانعم به خاموش شدن همین صداها به بیرون ریخته شدن همین حرف ها به این آرامش لحظه ای…

*ما را نتوان پخت که ما سوخته ايم
آتش نتوان زد که برافروخته ايم
ما را نتوان شکست آسان اى دوست
هرجا که دلى شکست، ما دوخته ايم*

**
صدای چرخش کلید توی در رو می شنوم و بی توجه مشغول خورد کردن سالاد میشم،بوی قرمه سبزی همه جا پیچیده،به لطف مارال غذای خوش رنگ و لعابی در حال پخت بود.هرچند هامون توی این چند شب یک بار هم شام نخورده بود.
گفتم چند شب… چند شب شده ؟ چند شب شده روی کاناپه تا صبح به سقف خیره شدم و نخوابیدم ؟ سه شب ؟ چهار شب ؟ ده شب ؟ یک عمر!
صدای بسته شدن در میاد و در نهایت قامت هامون جلوی در آشپزخونه نمایان میشه.سلامی زمزمه می کنم.نگاهی آمیخته به خشم،همراه با اخم هایی در هم رفته به من می ندازه و بدون اینکه جواب سلامم رو بده،میگه:
_اون دختره کی بود دیشب اومده پی تو رو گرفته ؟ بعد هم راشو کشیده اومده بالا؟
حرکت دستم متوقف میشه،آخ مارال… آخ… گفتی هاله چیزی نمیگه.حالا چطور جواب این دیو دو سر رو بدم ؟
خودم رو نمی بازم،دوباره مشغول خورد کردن سالاد میشم و سنگین جواب میدم:
_من خبر ندارم.کسی بالا نیومد!
با سوﺀظن نگاهم می کنه،برای اینکه مطمئنش کنم،خیره به خیار توی دستم ادامه میدم :
_کسی هم بیاد جرئت اینکه در این خونه رو بزنه،نداره.خیالت راحت!
نمی تونم تشخیص بدم قانع شده یا نه!نمیتونم از نگاه خیرش بفهمم پی به دروغم برده یانه!فقط وقتی حرف میزنه خوب میفهمم توی کلامش تهدید موج میزنه،تهدیدِ واقعی،دور از هر بلوف و تردید :
_وای به حالت… وای به حالت اگه پشت سر من گــ*ـه خوری اضافه بکنی.هامون نیستم اگه از به التماس کردن نندازمت.
در جواب تهدیدش فقط پوزخند می زنم،به قول محمد باید بشنوم و سکوت کنم.بذار بگه!
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه،صدای تقه هایی که به در میخوره توجه جفتمون رو جلب می کنه. شاید محمد بود!اما اگه محمد بود هامون اینطور با اخم به در خیره نمیشد.
بیخیال خورد کردن ادامه ی سالاد بلند میشم و دست هام رو می شورم.هامون بالاخره افتخار میده در رو باز کنه،صدای یه زن رو می شنوم اما هر چی گوش میدم هیچ آشناییتی توی صداش حس نمی‌کنم.
مردد بودم خودم رو توی آشپزخونه پنهان کنم یا برم جلو.گوش هام رو تیز میکنم و با دقت به حرف های زنی که داره حرف میزنه،سعی می کنم بفهمم قضیه از چه قراره :
_الهی من فدات بشم عمه…ببخش اگه دیر رسیدم و برای مراسم هاکانم نبودم.اما خدا میدونه تو غربت چقدر برای عزیز دلم عذاداری کردم،به زحمت تونستم کارامو درست کنم… دو روزه اومدم اما ندیدمت عمه… بیشتر از همه دلم هوای تو رو کرده بود،بوی هاکان رو میدی!الهی من بمیرم که جوون مرگ شدن عزیز دلمو نبینم.الهی جیگرش آتیش بگیره اونی که این بلا رو سر عزیز دلم آورد .

بغض می کنم،آتیش گرفته خانم… فقط خاکسترش مونده.خبر نداری!
صدای دو رگه ی هامون رو می شنوم:
_بیا تو عمه،سر پا نمون !
این زنو میشناختم،عمه ی معروف خاندان صادقی.کسی که سالها خارج کشور زندگی می کرد و تا حالا دو بار ایران اومده بود که خداروشکر من تا حالا سعادت دیدنش رو نداشتم و فقط تعریفش رو از هاکان و هاله شنیده بودم.عمه ی بزرگ و مستبد که کسی جرئت حرف زدن روی حرفش رو نداشت.

صدای بسته شدن در رو می شنوم،نم چشم هام رو با پشت دست پاک می کنم،آشپزخونه اپن بود و بالاخره دیده می شدم پس قبل از هر حرفی پا جلو می ذارم و از آشپزخونه بیرون میرم.هامون با اخم به من نگاه می کنه،اما من خیره به زن میانسال با لباس های فاخر و تماما سیاه و موهایی رنگ شده که از زیر شال بیرون زده و چشم هایی سیاه و چین افتاده ای که غرق در غم و اشک هست میشم.سر تاپام رو از نظر می گذرونه،دقیقا از موهام تا پایین.آنالیز میکنه و بدون اینکه چشم از من برداره خطاب به هامون میگه:
_نگفته بودی مهمون داری.
دستم مشت میشه،لب می گزم و اون ادامه میده:
_انگار مهمونت سلام کردن هم بلد نیست.
اخم ریزی ما بین ابروهام جا خوش میکنه،مجبور نبودم به فامیل های عقده ایش احترام بذارم.اما نمیخواستم بهانه دست هامون بدم بنابراین زیر لب خشک و بی ملایمت زمزمه می کنم :
_سلام!
فقط سر تکون میده و منتظر به هامون چشم می دوزه تا من رو معرفی کنه.کلافگی حتی از نفس های سنگینش هم پیداست،انگار اون زمانی که انتقام چشمش رو کور کرده بود و عقدم کرد به فکر این روزها نیوفتاده بود.اینکه روزی مقابل فامیل هاش قرار بگیره و بخواد توضیح بده!
با دست اشاره ی کوتاهی به من می کنه.
_این آرامش…
مکث می کنه،منتظرم بگه دوست خانوادگی ،دوست هاله،دوست دختر ،یه فاحشه ی یک شبه… اما در کمال تعجب مکثش رو با یه جمله ی حیرت انگیز می شکنه:
_زنه منه!
عمه ش که هیچ من هم از این همه صراحت جا می خورم. اخم های عمه به طرز فجیعی در هم میره،نگاهش رو از من عبور میده و نامطمئن اما کمی عصبانی می پرسه:
_منظورت از آرامش… همون دختر زهراست؟
دلم میخواد سرم رو با شرمندگی پایین بندازم،اون قدر که آب بشم و برم توی زمین اما سرکشانه می ایستم و چشم به هامونی که سر تکون میده،میدوزم .
با تاییدش گویا عمش رو آتیش میزنه که یک باره اون لحن چند دقیقه قبلش جاش رو به یه لحن تند و گزنده میده:
_تو… تو با دختر قاتل برادرت ازدواج کردی؟
لابد هامون الان توی دلش میگه با قاتل برادرم ازدواج کردم،نه دخترش!
هامون با همون اخم همیشگی جواب میده:
_بشین عمه… حرف می زنیم.
هر چقدر هم عمه خانم آدم مستبدی بود باز هم حریف هامون زورگو نمیشد.نگاه بدی به من می ندازه و به سمت مبل ها میره و روی مبل سه نفره میشینه،هامون هم روی مبل دو نفره مقابل
عمه ش میشینه.هاج و واج ایستادم که هامون با اشاره چشم بهم می فهمونه کنارش بشینم.ناچار به سمتش میرم.نگاه عمه به من خصمانه و به هامون از روی خشمه. طاقت نمیاره و با سرزنش به حرف میاد:
_باورم نمیشه اینطوری برادرتو بی حرمت کنی و بخوای با دختر قاتلش ازدواج کنی.بگو ببینم چند وقته این دختره زنته؟

لحنش هیچ به دلم نمیشینه،اگه از ترس هامون نبود حتما یه جواب دندون شکن بهش میدادم،اما الان فقط میتونم نگاهش کنم و به جواب هامون گوش بدم:
_چهار روز !
حیرت نگاه عمش دوبرابر میشه:
_تو به چهلم برادر خدابیامرزت نرسیده ازدواج کردی ؟ اونم با چه دختری ؟ تن هاکان با این کارای تو توی گور میلرزه بچم.دلم خوش بود تو عاقلی،فهمیده ای… حیف!حیف که من بلد نیستم مثل تو حرمت بشکنم وگرنه یه سیلی میخوابوندم توی گوشت.بیشتر از سیلی حقته،کسی که به این راحتی به برادرش پشت کنه و احترامشو نگه نداره لایق احترام نیست .

هامون در جواب تمام این حرف ها فقط سکوت میکنه،این بار من بی طاقت جواب میدم:
_گناه من چیه؟
نگاهی بهم می ندازه و با عصبانیت پرخاش میکنه:
_تو هم لابد به مادرت رفتی دیگه.اون مادر نمک نشناست تمام خوبی های ملیحه ی احمقو فراموش کرد و پسرشو کشت.تو هم خدا میدونه پس فردا جواب خوبی های این پسر احمق رو با چه ظلمی میخوای بدی .

صدای هامون با تحکم شنیده میشه:
_کافیه عمه! احترام زیادی برات قائلم اما اگه قرار باشه به توهینات ادامه بدی بری بهتره.

_یعنی کارت به جایی رسیده منو از خونت بیرون می کنی آره؟آخ کاش منم می مردم این روزو نمیدیدم. هاکانم این همه سنگ تو رو به سینه میزد این همه داداش داداش میکرد،اون وقت تو چی؟خاک برادرت خشک نشده رفتی زن گرفتی،خجالتم نمی کشی به خاطر دختر اون زنیکه ی قاتل منو از خونه بیرون میکنی.برای همینه دو روز از ملیحه سراغتو میگیرم جواب سر بالا میده،نگو دل اون بدبخت رو هم سوزوندی.داغ هاکان بس نبود این دختر و هم آوردی گذاشتی جلوش بشه آیینه ی دقش!

لب باز می کنم که قبل از من صدای هامون میاد :
_من قبل از مرگ هاکان این دخترو میخواستم عمه!
حیرت زده به نیم رخ جدیش خیره میشم.چی داشت می گفت ؟
عمه:اما وقتی دیدی مادر این دختر قاتل برادرته باید قیدشو می زدی بچه نه اینکه عقدش کنی .
_یعنی میگید ولش می کردم به امان خدا ؟ می دونید که کسیو نداره .

لب می گزم و دلم از این همه بی کسی می گیره،دیگه نمیتونم سرم رو بالا نگه دارم.سرم رو پایین میگیرم و به قطره ی اشکی که روی پام می چکه نگاه میکنم

.آخ بابا! اگه بودی… بابا اگه بودی هیچ کدوم از این اتفاقا نمیوفتاد!رفتی و منو با مادری که از مادری فقط گیر سه پیچ دادنش رو بلد بود تنها گذاشتی.یادته اون وقتا بچه بودم دلم میخواست برم و توی اون حیاط کوچیکمون آب بازی کنم اما مامان نمیذاشت؟ یادته چطور به مامان چشم غره می رفتی که بذار دخترم زندگی کنه؟بعد تو من زندگی نکردم به قول هامون بی کس شدم.یه دختر بی کس و کار که هر کس به خودش جرئت خورد کردنش رو میده.بهم یاد دادی از حقم دفاع کنم اما الان حق طرف من نیست چون قاتلم و مجبورم سکوت کنم.
عمه خانم بی شرمانه میگه :
_آره باید ولش می کردی به امان خدا،از کجا معلوم ؟ چوب خدا صدا نداره شاید داغ همین دختر به دل زهرا می موند همون طوری که داغ هاکان به دل ما موند.

ناباور نگاهش می کنم و بدون اینکه بفهمم چی دارم میگم از جا بلند میشم.

_هیچ می فهمی چی میگی؟مادر من توی زندانه داره حبسشو میکشه،پا روی پا ننداخته،دلش خوش نیست که شما توقع عذاب بیشتر ازش رو داری.دردت منم ؟منم زندگی راحتی ندارم .

به صورتم اشاره می کنم و کوبنده تر ولی با وجود اشک های مزاحم و این بغض لعنتی ادامه میدم :
_نمیبینی صورت سرخ شدم رو ؟ نمی بینی کتک هایی که خوردم و هنوز نفهمیدم حقم بوده یا نه !
اگه تو داغ دیدی مادر منم دیده،همین که همه بهت بگن قاتل همین که از بچش دور باشه و حبس تویه چهار دیواری به این میگن داغ. منی که اینجا نشستم و به قول هامون بی کس و کــــارم به اندازه ی کافی داغ دیدم.یه کم انصاف،یه خورده درک… یه کم شعور برای این مواقع خوبه.اینطوری با چشم باز تر به وضعیت طرف مقابلت نگاه می کنی و نفرین میکنی . من اونقدری داغ دیدم که تو… تو اگر جای من بودی نمی تونستی کمرتو صاف کنی،اگه جای من بودی صبح و شب باید خون گریه میکردی.چه میفهمی از دردم که بیام و بخوام برای امثال تو بازگو کنم؟فقط همین قدر بگم که متاسفم! سن و سالو مدرک تحصیلی برای هیچ کس شعور نمی سازه،برای شما هم نساخته.

صورتش سرخ شده،انگار نمیتونه درک کنه اون عظمتش رو با این حرفام زیر سوال بردم.
قبل از اینکه عمه حرفی بزنی هامون چنان بازوم رو توی دست میگیره که صورتم از درد جمع میشه.سرمو برمیگردونم که با دیدن چهره ی کبود شدش میفهمم تا چه حد عصبانیش کردم.از همون فاصله ی کم توی صورتم می غره:
_گمشو تو اتاق تا بیام آدمت کنم.
هنوز بازوم رو رها نکرده صدای داد و هوار عمه خانم بلند میشه:
_تا حالا توی زندگیم انقدر خار نشده بودم که به لطف تو شد هامون،زنت نه ادب داره نه حیا نه احترام بزرگ تر حالیشه.معلوم نیست تو کدوم طویله ای بزرگ شده که این طوری تو روی بزرگ ترش وایمیسته .

با اخم های در هم میخوام دهن باز کنم که فشار دستش دور بازوم دوبرابر میشه و تهدید وار زمزمه میکنه:
_جرئت داری یک کلمه حرف بزن تا از همین پنجره پرتت کنم پایین ! عوضی.

فشار محکم تری به بازوم میده و درنهایت رهام می کنه و به سمت عمش که در رو باز کرده میدوه و دلجویانه میگه:
_عمه من معذرت میخوام.گستاخیشو بی جواب نمیذارم.
_لازم نکرده جوش منو بزنی تو اگه به فکر بودی این دختره ی سلیطه رو عقد نمیکردی.
از خونه بیرون میره و هامون هم در همون حالی که قصد داره با حرفاش از دلش دربیاره هم بیرون میره و در رو می بنده .
با اخم بازوم رو ماساژ میدم،پیرزنه احمق! توقع داشت هامون منو ول کنه به امان خدا تا بمیرم و داغم به دل مادر سیاه بختم بمونه .
روی مبل می شینم .. لعنت به این زندگی سگی که هر روزش با یه عذاب تازه می گذره،زندگی که نمیفهمه یه دختر هجده ساله توان این همه درد رو نداره،ساکت میشم سکوت میکنم اما خودمم می دونم کم مونده.فقط یه درد،یه غصه ی دیگه کافیه تا لبریز بشم،تا نابودی من چیزی نمونده! اصلا نمونده.

****
صدای باز شدن در که میاد،پتو رو روی سرم می کشم و چشمامو می بندم،ازش نمی ترسیدم اما از هر چی جنگ و دعوا و کشمکش بود خسته شده بودم.بذار فکر کنی منی که شب ها ساعت پنج صبح هم خوابم نمیبره الان ساعت یازده و نیم شب خوابیدم.

صدای بسته شدن در میاد و پشت بندش صدای قدم های آشنای هامون.نمی بینم اما حضورش رو حس می کنم،دقیقا بالای سرم!
پلک هام رو محکم تر فشار میدم،امشب نه! برای امشب ظرفیتم تکمیله.نه تحمل داد و فریاد دارم نه کتک کاری.خواهش می کنم برو هامون!خواهش می کنم امشب رو به من نه به خودت رحم کن… صدای آزاد شدن نفس حبس شدش رو می شنوم،دور شدن قدم هاش رو حس می کنم.متوجه ی بسته شدن در اتاقش میشم و به این فکر می کنم امشب هم شام نخورده خوابید.درست مثل من و لابد قراره تا صبح به سقف زل بزنه و از این پهلو به اون پهلو بشه و عذاب بکشه،عذاب بکشه و بسوزه،خاکستر بشه و دوباره از نو ساخته بشه…قراره یک شب بیداری دیگه رو تحمل کنه،همراه با کلی فکر و عذاب که شبت رو ،طلوع صبحت رو تبدیل کنه به یک شب جهنمی دیگه… فقط می گذره،این شب ها فقط می گذره !
***

www.60tip.ir
www.60tip.ir
Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *