آخرین مطالبرمان نوازش خیالی

رمان نوازش خیالی نوشته سارگل پارت 8

رمان نوازش خیالی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب از رمان نوازش خیالی وارد شوید

حتی سعی میکنم نفس هم نکشم و این بار ، ظاهرا خدا هم هوامو داره چون بدون این که کسی بفهمه ، خودمو به اتاقم میرسونم و بعد از این که لباس هامو عوض میکنم ، روی تختم دراز میکشم و ثانیه ای نمیگذره که با آرامش خوابم میبره !

قسمتی کوتاه از زبان کیان :

در اتاقو با تمام قدرت به هم میکوبم، روبه روی آیینه ی اتاقم می ایستم ، آتیشی که درونم شعله وره ، با قرمز شدن صورتم نمود پیدا کرده!

نفس نفس میزنم ، حتی خودم روم نمیشه توی چشم های خودم نگاه کنم ، با عصبانیت دادی میزنم و شیشه ی عطرمو با تمام توان میکوبم به آیینه !

آروم نمیشم ، اون آتیش هنوز پا برجاست ، خاموش نشده چه بسا شعله ور تر شده !

میشینم روی تخت و سرم و بین دست هام میگیرم !

باید بیخیال ترمه بشم !

دیگه نمیرم سراغش ؛ دیگه نمیرم !

یه سوال مثل خوره مغزمو میخوره !

-میتونی مثل مرد پای حرف هات وایستی ؟ میتونی نری سراغش ؟ میتونس اونو به حال خودش بذاری ؟ میتونی طاقت بیاری ؟

فشار دست هامو دور شقیقه هام بیشتر میکنم ، اون قدری که حس میکنم ، مغزم داره متلاشی میشه ، اما باید به یه نحوی این صدا ها رو از خودم دور کنم !

صدای باز شدن در ، رشته ی افکارمو پاره میکنه ، حتی روم نمیشه توی چشم های اونم نگاه کنم ، کنارم میشینه ، دستشو روی شونم حس میکنم ، پشت بندشم صداش بلند میشه ، صدایی که همیشه آرومم میکرد ، اما الان بیشتر از همیشه داغونم میکنه !

– همیشه بهت گفتم ، اگه فکر میکنی راهیو داری اشتباه میری  ، نه به عقلت رجوع کن ، نه به قلبت ، برو سراغ وجدات ! ببین وجدانت از کاری که داری انجام میدی راضیه ؟ یا نه میخواد دیوونه ات کنه!

توی دلم داد میزنم ، نه وجدانم راضیه ، نه قلبم!

این وسط این کینه ی لعنتی عذابم میده ، این منطقی که حتی چشم های معصوم ترمه هم روش اثر نذاشته!

سرمو بلند میکنم و  بهش نگاه میکنم ، لبخند مهربونی میزنه ، بی هوا میپرسم :

-مامان تو یلدا رو بخشیدی ؟

لبخند از لب هاش پر میکشه ، صورت گرفته اش نشون میده که باز یاد غم هاش افتاده ، بغض علنی اش نشون میده باز داره از خاطرات عذاب میکشه !

منتظر بهش نگاه میکنم ، بالاخره به حرف میاد :

-خدا توی قرآنش بارها و بارها گفته ای بنده ببخش! بسپرش به منه خدا ! منم سپردمش به خدا ، دست تو رو گرفتم و رفتم ، اما عذاب هایی که کشیدیم ، اون دربه دری ها اون بدبختی ها ، باعث شد که ته دلم هیچ وقت نتونم یلدا رو ببخشم ، نه یلدا … نه صابر که خیلی خوب میدونم همه ی نقشه ها رو اون زمان خودش کشیده !

بهش نگاه میکنم ، سردرگمیه بدیه ! تا یک هفته قبل به کاری که میخواستم بکنم ایمان داشتم ، اما الان عذاب گناهکار بودن دست از سرم بر نمیداره !

با خودم میگم آخه ترمه چه گناهی داره!

اما از یه طرف تا به خاک سیاه نشونمشون آتیش دلم خاموش نمیشه !

مثل همیشه حالمو میفهمه ؛ لبخندی میزنه ، دستشو به زانوش میگیره و از جا بلند میشه !

دستی سرشونه ام میکشه و میگه :

-کاری نکن که یک عمر شرمنده ی وجدان و مردونگیت بشی!

حرفشو میزنه و از اتاق بیرون میره ! روی تخت دراز میکشم و دستمو میذارم روی چشم هام ، صحنه های بدی جلوی چشممه !

مثل کتک خوردن یه پسر بچه زیر دست یه آدم سنگدل !

مثل زنی که زیر دست و پای یه آدم معتاد داره له میشه !

مثل بچه ای که با لباس پاره ، سر چهارراه ها گل میفروشه و شب با شکم گرسنه میخوابه ،  مثل دربه دری و بیماری که پول برای درمونش نداری !

مقصر همه ی این ها کی بود ؟  یلدا !

وقتش نیست دخترش همون حسیو تجربه کنه که یلدا سال ها قبل تجربه کرد ؟  وقتش نیست دخترشو ببینه که توی عذاب عشق داره میسوزه ؟  وقتش نیست تقاصه زندگی که نابود کردو بده!

صابر چی ؟

وقتش نیست از عرش به خاک زیر پام تبدیلش کنم ؟

وقتش نیست گند کاریاشو جلوی چشم همه رو کنم تا آبرویی که برای خودش جمع کرده به باد بره ؟؟  فکرشو نمیکرد پسر شهریار یک روز دختر خودشو به بازی بگیره !

یک روز زندگیه دخترشو تباه کنه ! اما من نمیگذرم تقاص تموم اون روز ها رو ، تقاص آدمی که بی گناه پای دار رفت ، تقاص مردی که بی گناه کشته شد رو میگیرم ! از همشون ، تک به تک

صدای زنگ موبایلم ، حصار افکارمو پاره میکنه !

موبایلو از توی جیبم بیرون میارم ! فرزاده ، تماسو وصل میکنم و مثل همیشه سکوت میکنم تا خودش حرف بزنه:

-امیر یه عکسایی به دستم رسید ! برات ایمیل میکنم همین الان ببین باشه ؟

باشه ای میگم و تلفنو قطع میکنم ، لپ تاپو از روی میز کنار تختم برمیدارم و روشنش میکنم ، وارد ایمیلم میشم ، چند تا عکس از طرف فرزاد.

بازش میکنم، با دیدن عکس ها یه تای ابروم بالا میپره، پوزخندی میزنم و میگم :

-اینم یه گند کاریه دیگه  از زبان ترمه :

در خونه رو میبندم و پیاده رو ، رو در پیش میگیرم ، نمیدونم از این که امروز حکم آزادیم صادر شد خوشحال باشم یا ناراحت!

دوباره و سه باره حرف های پدرم توی گوشم میپیچه :

– میتونی بری مدرسه ! اونم فقط به خاطر حرف عمو مرتضی ات بود که میذارم ، سهیل برای کارش میره خارج از کشور یک ماهه دیگه میاد ، به محض اومدنش بساط عروسیتونو به راه میندازم !

وقتشه رسمیش کنیم ، تو هم خودتو آماده کن !

چشم هامو میبندم تا این بغض لعنتی گریبانمو رها کنه !

با چشم بسته راه میرم ، چه ایرادی داره ؟  گاهی باید چشم هاتو ببندی تا نبینی !

نباید کسی صدای شکستنتو بشنوه  ، نباید کسی بفهمه چقدر بدبختی !

دلشونو میزنی ، اگه حرف دلتو بهشون بگی ، اگه از بدبختیات بگی ازت سیر میشن ، آدم ها همینن ! نمیتونن توی غم هات شریک بشن!

شاید اگه میتونستم حرف هامو برای کسی بزنم ، الان انقدر حرف نگفته توی دلم تلمبار نشده بود!

اما حقیقیتش اینه که تا میخوام حرفی از زخم های دلم بزنم ، عین یه غده ی چرکین سر باز میکنه و بغض بدی گلومو میگیره !

دلم نمیخواد جلوی کسی اشک بریزم بشکنم ، برای همین تمام حرف هامو توی دلم میزنم ، مخاطب تنهاییام خودمم ، فقط خودم!

دوباره دلم گرفته ، فکر کنم دل کیان رو هم زدم چون درست یک هفته است که خبری ازم نگرفته !

درست یک هفته است که روز و شبم پشت پنجره ی اتاقم سپری میشه ، اما افسوس که نه خودش هست و نه سایه اش.

کلافه چادرمو  از سرم بیرون میارم و میذارمش توی کولم ، از خیابون اصلی عبور میکنم و سوار اتوبوس میشم ، مستانه رو میبینم که صندلیه آخر با خیال راحت گرفته و خوابیده ، قیافش منو به خنده میندازه !

به سمتش میرم و کنارش میشینم ، حتی تکونم نمیخوره !

صورتمو میبرم جلو و گاز محکمی از لپ قرمزش میگیرم .

مثل برق تو جاش میشینه و بی هوا میگه  : خاک تو سرم آقامون وحشی شد!

میزنم پشت گردنش و میگم :

-منم نفله ، از رویا بیا بیرون تو حالا حالا ها توی دبه ترشی زندونی شدی !

بدون این که بهم نگاه کنه با حالت گریه ای میگه :  وای من شوهر میخوام !

میخندم و بادی به غبغب میندارم و میگم :

– تا یک ساعت دیگه اعلامیه های شوهر پخش میشه ، باشد که متقاضیان زیاد باشند و این وسط یه خیری هم به ما برسه !

از گوشه چشم نگاه بی تفاوتی بهم میندازه ، ولی به محض این که چشم هاش قفل چشم هام میشه ، با هیجان میگه :

وای ….ترمه ! تو آزاد شدی ؟

پوزخندی میزنم و میگم :

-خوبه تو هن  فهمیدی توی زندون بودم !

با دست ، به شونم میزنه و میگه : خره دلم برات پر پر میزد !

-مگه مرغی ؟؟

بی توجه میاد توی بغلم و میگه : دلم برای بی مزگیاتم تنگ شده بود آخه !

هلش میدم و میگم :

-گمشو خوشم نمیاد کسی بچسبه بهم.

با شیطنت میگه: حتی کیان ؟

خصمانه نگاهش میکنم و میگم :

-الان چه ربطی داشت ؟ پای اونو وسط میکشی ؟

مستانه : چون روزی که تو نیومدی مدرسه ، انگار انداختنش تو کوره ی آتیش ، عین تخمه جلز و ولز میکرد !

ناخودآگاه لبخند محوی میزنم ،مستانه دوباره میزنه به شونم و میگم : خوشت اومد ؟ میخوای یه چند بار دیگه هم گم و گور شو!

هول میشم و برای این که بحثو عوض کنم ، فوری از جا بلند میشم و میگم :

-رسیدیم !

مستانه : شانس آوردی !

از اتوبوس پیاده می شیم و از خیابون اصلی عبور میکنیم ؛ وارد کوچه ی طولانی مدرسه میشیم و قدم زنان برای خودمون راه می ریم و از هر دری حرف میزنیم ، هنوز راه زیادی نرفته بودیم که سها رو می بینیم ، میخنده و به سمتمون میاد ، با مستانه گرم صحبت میکنه ، اما با من انگار که مجبورش کردن!

دلیل این رفتار های جدیدشو نمیفهمم ! تا اون جایی که یادمه اصلا بحثی با هم نداشتیم .

میخوام از علت کار هاش بپرسم که صدای مردونه ای اسممو صدا میزنه :

-ترمه ؟

سر جام می ایستم ! بعد یک هفته بالاخره صداشو میشنوم ، بعد یک هفته بالاخره میبینمش ، اما نه ! نمیتونه هر وقت که بخواد بیاد و هر وقت بخواد بره و ازش خبری نشه ، این بار دیگه بهش توجه نمیکنم ،  مستانه و سها هر دو برمیگردن و  به کیان نگاه میکنن  ، فقط منم که یه ذره هم به خودم زحمت تکون خوردن  نمیدم ، قبل از هر کس صدای سها بلند میشه : کیان ؟ چی شده اومدی این ورا ؟

بند دلم پاره میشه ، چقدر سخته کسی با این لحن صداش بزنه و من بشنوم

کیان ؟

این کلمه رو فقط من باید به زبون بیارم ، نه هیچ کس دیگه !

عجیب دلم میخواست اون لحظه سها رو با همین دست هام خفه کنم !

بالاخره بعد یک مکث طولانی صدای آروم کیان به گوشم میرسه : با ترمه کار داشتم !

حس میکنم لبخند ، روی لب های سها خشک میشه .

بد تر از اون منم که ضربان قلبم داره بیچاره ام میکنه .

صدای زمزمه مانند مستانه بلند میشه : ترمه میگه با تو کار داره ، حداقل برگرد ببین چی میخواد !

گوشه ی مانتوم رو ، توی مشتم فشار میدم و با صدایی که سعی میکنم مغرور باشه میگم :

-من هیچ حرفی با هیچ کس ندارم ، الان هم میرم .

پشت بند حرفم با قدم های بلند و محکم ، راهمو در پیش میگیرم ، دوباره صداش رو میشنوم که ملتمسانه میگه :

-ترمه این طوری  به من پشت نکن  نکن !

سرعت قدم هامو کم نمیکنم ، خدا میدونه دلم پر میزنه برای دیدنش ، خدا میدونه که دارم از دلتنگیش دیوونه میشم !

اما باید بفهمه نمیتونه هر وقت که بخواد بیاد و منم خیلی راحت قبولش کنم !

صدای قدم های محکمشو میشنوم که دنبالم میاد و در نهایت رو به روم می ایسته .

با دیدنش ، نفس توی سینه ام حبس میشه ، ناشیانه نگاهم و ازش میگیرم ،  اخمی میکنم و میگم :

-برو کنار !

بدون توجه به حرفم صورتشو میاره پایین تر ، فاصله اش باهام خیلی کمه ، دوباره عطرش که مشاممو پر میکنه  آرامشو به وجود خسته ام میبخشه .

برلی اولین باره تا این حد بهم نزدیک میشه ، جوری که نفس های داغش پوست صورتمو میسوزونه ، با عصبانیت ولی با صدای آهسته و زمزمه مانندی میگه :

-بهت نگفتم تحت هیچ شرایطی چشم هاتو ازم دریغ نکن ؟ گفتم یا نگفتم ؟

جا میخورم  و به این فکر میکنم چه راحت بهش قول داده بودم !

یاد سها و مستانه میوفتم ، سرمو بر میگردونم ، خبری ازشون نیست !

مطمئنن مستانه سها رو مجبور کرده از راه فرعی برن !

صدای کیان باعث میشه دوباره سرمو به طرفش بچرخونم  ! برای اولین بار بدون ذره ای ملایمت میگه :

-ترمه بهت گفتم به من نگاه کن !

بالاخره به خودم جرئت میدم و زل میزنم توی چشم هاش !

با دلتنگی بهم نگاه میکنه ، با بی قراری تک تک اجزای صورتشو از نظر میگذرونم !

خیره به چشم هام مسخ شده میگه :

-خیلی دلم برات تنگ شده بود !

چشم هاشو که میبینم ، همه چیز یادم میره ، میخوام خودمو لوس کنم و بگم چرا این یه هفته خبری ازت نبود ؟  چرا نیومدی پیشم ؟

چرا پشت اون پنجره ی لعنتی منتظرم گذاشتی ؟

تا میخوام حرف هامو به زبون بیارم ، یاد اتمام حجت بابام میوفتم !

نگاهم به کیان ، رنگ حسرت و به خودش میگیره !

توی چشم هام اشک جمع میشه و خیلی زود گونمو تر میکنه !

کیان ناباور بهم نگاه میکنه ، اما خیلی طول نمیکشه که تعجب چشم هاش جاشو به نگرانی میده !

کیان : ترمه ؟ ترمه ی من چرا اشک میریزی ؟ به خاطر من ؟ چون این یک هفته نیومدم پیشت ؟ به خدا قسم برامنم سخت بود !  از دلتنگیت داشتم می مردم !

از دوریت داشتم دیوونه میشدم !

اما باید با خودم کنار میومدم !

برای همین نیومدم ، فکر کردی جا زدم ؟ فکر کردی فراموشت کردم ؟

ترمه قلبم و به زنجیر کشیدی مدام توی سینه ام فشورده میشه ! کلید این قفل  دست توعه ! قلبم فقط تو رو میخواد ! مدام بی قراره توعه ! من حتی اگه بخوامم نمیتونم ازت دور بشم !

اشکام شدت میگیره ! چقدر قشنگ حرف میزنی کیان !

چقدر برای من دست نیافتنی هستی !

چرا انقدر منو عاشق خودت کردی که بی توجه به غرورم زار زار اشک بریزم ؟

با دست هام اشک هامو پاک میکنم ، سرمو به طرفین تکون میدم و غیر منتظره  میگم :

-دارم ازدواج میکنم کیان !

تکون شدیدی میخوره ، حس میکنم نفس توی سینه اش حبس میشه چون هیچ بازدمی از دهانش بیرون نمیاد !

میخوام بدون توجه از کنارش عبور کنم که با لحن نا آشنا و غریبی میگه :

-صبر کن ترمه !

بهش نگاه میکنم ، دوباره گوش هاش قرمز شده ، دوباره رگ های گردنش نمایان شده ، دوباره فکش قفل شده !

بهم نگاه میکنه ، توی چشم هاش فقط و فقط عصبانیته ، با صدایی که سعی میکنه بلند نشه میگه :

-تو راضی هستی ؟

بهش نگاه میکنم ، نمیدونم چی بگم ؟ اگه بگم آره که دروغ گفتم ، اگر هم بگم نه خوب … امیدوارش کردم در حالی که میدونم من اول و آخر زن سهیل میشم !

منتظر بهم خیره میشه ، تصمیممو میگیرم ، نگاهمو ازش میدزدم و میگم :

-آره راضیم !

فکر میکنم میگه باشه کاریش نمیشه کرد اما در کمال تعجب با انگشت اشاره به سینه اش میزنه و با تحکم میگه :

-من این اجازه رو بهت نمیدم ، میدونم مجبورت کردن ، شده بیام با بابات صحبت کنم ، شده بی خیال شغلم بشم و بدزدمت ، شده اون پسره ی یه لقبا رو بکشم ، اما نمیذارم ترمه! تو مال منی باید زن من بشی ! فقط من نه هیچ کس دیگه ای .

با یه دنیا حرف بهش نگاه میکنم ، توی دلم دارم لذت میبرم .

از این که می بینم تا این حد روم غیرت داره غرق خوشی میشم ؛ اما بر خلاف دلم روی زبونم حرف دیگه ای جاری میشه :

– من راضیم ! منو که نمیتونی مجبور کنی میتونی؟ پس برو همین اول ماجرا پاتو بکش بیرون ! من هیچ وقت مال تو نمیشم !

بدون پلک زدن بهم نگاه میکنه ، انگار هضم حرف هام براش سخته ، بعد چند لحظه به خودش میاد  با حرص سری تکون میده و میگه :

-باشه ! پس وقتشه چشم هاتو باز کنم ! وقتشه چیزایی رو بهت نشون بدم که بفهمی داری سنگ کی و به سینه میزنی !

ولی هیچ وقت یادم نمیره چقدر راحت از من گذشتی! هیچ وقت .

بعد مدرسه ات میام دنبالت ، چیزایی که میدونم با مدرک بهت نشون میدم ، تصمیمم به عهده ی خودت میذارم !

تعجب میکنم ! کیان چی و میخواست به من نشون بده ؟

چهره ی واقعیه کیو میخواست برام رو کنه ؟

بی توجه به چشم های متعجبم ، با عصبانیت خیره میشه توی چشم هام و عقب گرد میکنه و در نهایت ازم دور میشه !

پشتمو بهش میکنم ، فکرم بدجوری درگیر میشه !

کیان چی و میخواست بهم بفهمونه ؟ اصلا اون اطرافیان منو از کجا میشناخت ؟

نفسمو از سر درموندگی بیرون میدم ، نبودنش یک درده و بودنش هزار درد ، هر بار با یه حرفش ساعت ها فکرمو مشغول میکنه ،

هر بار به یه نحوی میخواد ثابت کنه که چقدر در برابرش ضعیفم !

نگاهی به ساعتم میندازم ، خیلی دیر کردم ، بعد ده روز که اومدم مدرسه  نمیخوام  تاخیری بخورم !

قدم هامو تند میکنم ؛ صداش مدام توی سرمه ، مثل تیک و تاک عقربه های ساعت ، تویه اتاق مسکوت ، اعصابمو بهم میریزه ، هیچ رقمه هم نمیدونم جلوشو بگیرم

ترمه ی من چرا اشک میریزی ؟  از دلتنگیت داشتم میمردم

از دوریت دیوونه شدم !

با عصبانیت لگدی به بطریه آب جلوی پام میزنم ، با حرص و بی توجه به این که توی خیابونم خطاب به کیان خیالی توی ذهنم میگم :

از فکرم برو بیرون ! لعنت به تو که هر دفعه  به یک نحوی ، فکرمو بهم می ریزی .

اخم هام در هم میشه ، با حرص قدم بر میدارم و با نهایت سرعت خودمو به مدرسه میرسونم ، خداروشکر که هنوز معلممون نیومده بود و مجبور نبودم دو ساعت باهاش چونه بزنم ؛

مثل همیشه ، صندلیه آخر کلاس کنار مستانه میشینم ، بهم نگاه میکنه و میگه : تو با کیان دوست بودی ؟

با اخم های در هم سرمو به طرفین تکون میدم !

ناراحت میشه ، با اخم میگه : فکر میکردم اون قدر منو محرم خودت بدونی که حرف هاتو بهم بزنی !

دلجویانه میگم :

-البته که هستی اما بین من و کیان …. خوب اتفاق خاصی نیوفتاد … فقط… یه شب با هم رفتیم بیرون همین !

با منظور بهم نگاه میکنه و میگه :  تو دوستش داری ، مگه نه ؟

سرمو میندازم پایین و میگم :

-نمیدونم ، اما بعد مدت ها ، از حضور یک نفر توی زندگیم خوشحالم !

مستانه: اونم دوستت داره ؟

بهش نگاه میکنم ، با تردید ! میخوام حرفی بزنم که با اومدن دبیر اون ساعتمون ساکت میشم و مغموم سر جام میشینم

#نوازش_خیالی

#پارت55

این چند ساعتی که توی کلاس میگذره برام عذاب آور ترین لحظه ی عمرمه!

فکر این که کیان چیو میخواد به من نشون بده ، داره دیوونه ام میکنه !

بالاخره این ساعت های جهنمی به پایان میرسه ، بی توجه به مستانه و سها ، کیفمو روی دوشم میندازم و میخوام از کلاس خارج بشم که صدای سها مانعم میشه :  کجا؟؟؟؟

بر میگردم ، به سمتم میاد و روبه روم می ایسته ، با کلافگی میگم :

-کار دارم سها !

نگاه بدی بهم میندازه و میگه :

-انقدر خودتو میزدی به مظلومیت ، انقدر کار های ما در نظرت مسخره بود ، خودت که بدتر کردی ! صداتو شنیدم با مستانه حرف میزدی !

رمان نوازش خیالی

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن