خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر

رمان پسر همسایه قسمت آخر

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

من حرف میزدم اما صدایی از ماهیار در نمیومد. غم چشماش رو هم پایانی نبود. کاملا می فهمیدم هنوز از رفتن پشیمون نشده که میره و تنهام میذاره! اخلاقش دستم بود.

صدای گرفته مو صاف کردم و در حالیکه اندوه صدامو نمیتونستم مخفی کنم ادامه داد‌م: این چند روزیکه ازت بی خبر بودم ……. این مدت که خودمو به همه جا می کوبیدم بلکه خبری ازت بگیرم…….. بخدا انگار پشتم خالی بود…… انگار بزرگترین پشتیبان زندگیمو از دست داده بودم.

تمام این دوسال رو توی زندگیم انقدررررررر خیالم به تو و حمایت هات راحت بود که میدونستم تا بگم ماهیار، نیم ساعت بعد کنارم هستی و دستت رو روی دل رنج کشیده م میزاری…….

انقدررررررر خیالم بهت تخت بود رنجهای دنیا که کرور کرور به سرم سرازیر شده بودند رو اصلا به هیچ میگرفتم چون تورو داشتم……. با تمام وجود و مردانگیت….

اما ……. اما تا زمانیکه کنارم بودی و دورادور حست میکردم، هیچ‌وقت متوجهِ لحظات واقعا مهم در زندگیم نبودم و نشدم چون تو همیشه بودی و داشتمت.

فقط وقتی دیگه دستم بهت نمیرسید و داشتم از دلتنگیت دم به دم می مردم تازه فهمیدم کی رو از دست دادم که اونم دیگه خیلی دیر شده بود.

زمانی رسید دیدم ندارمت…… از دستت دادم اونم بخاطر اینکه تو با احساست تصمیم گرفته بودی من با عقلم. ولی باور کن روزی هزار بار عقلمو فحش و ناسزا میدادم چرا بحرفش گوش دادم.

نگاهش از صورتم کنار نمیرفت. ولی دهن هم باز نمیکرد. جوری نگام میکرد انگار آخرین باری بود منو می دید و دیگه همچی تموم بود.

کمی صبر کردم. اشکامو پاک کردم و آخرین خواهشمو بزبون آوردم. گفتم: نرو…… ماهیار خواهش میکنم نرو…… چشمات میگه دل رفتن نداری من ماه خودمو….. نگاهشو می شناسم. اما اینبارم ….. باز احساست داره تصمیم میگیره.

من به کنار….. همه به کنار….. مامانت بدون تو زنده نمی مونه. بهت قول میدم ده روز از رفتنت نگذشته کامیار زبونم لال خبرشو بهت میده و دیگه از برادری هم باهات تموم میکنه.

تنهای تنها در ینگه ی دنیا میخوای چیکار کنی؟ بمون…… برای همه مون بمون که عاشقانه دوستت داریم. اگه بازم انتخابت من باشم که همه هم با این ازدواج موافقن و دیگه مشکلی نداریم.

اگه انتخابت…….. نفس عمیقی کشیدم و بعداز لحظه ای ادامه دادم: کس دیگه ای باشه بازم مبارکه و برات آرزوی خوشبختی میکنم. فقط نرو…… بزار اون حس حمایت و بودنت رو دورادور حس کنم و خونواده ات هم کنارت آروم با‌شن.

صدای بلندگو همه جا پیچید که مسافران پرواز ترکیه برای کنترل بلیطهاشون رو پیج میکرد.

ماهیار بلند شد و چمدونشو گرفت. با غمگین ترین قیافه ای که تا بحال ازش دیده بودم و کمی به سیاهی میزد گفت:

به هر دليل……. به هر دلیل منو از خودت راندی و
هزار دليل برای آن كه كنار تو باشم آوردم..

چقدر پنجره باشم؟ چقدر بشكنی ام؟
ببخش كه سنگ نبودم اگر كم آوردم!

من میرم…….. موندگار نیستم. همه تون دست بدست هم دادین و این روزای تنهایی رو برام خواستین که بهش رسیدین. اما پارلا………. من انتظارم از تو بیش از همه بود…… حتی پدر مادرم…..

ولی تو…….. تو همه جا تنهام گذاشتی. اون از ازدواجت که هرکاری کردم به حرفم گوش ندادی و اختیارت رو بدست بابات دادی. اونجارو شاید کمی بهت حق بدم چون دیوونه بازیام هم مزید بر علت بود.

اما ایندفعه رو چی؟ چه جوری باید خودمو بهت ثابت میکردم که نکردم. هرکارررررررری از دستم برمیومد برات کردم …… ولی تو آخرش بازم تنهام گذاشتی.

پس مردن و از بین رفتن این عشق کذایی بهتر از همه چیزه که فقط بخودت فکر میکنی و عشقی که اینهمه ازش دم میزنی پیش قلبت هیچ جا و مکانی نداره. منم میرم و دیگه فراموشت میکنم……. تو هم فراموشم کن.

ولی یادت باشه……. با ماهیار بد کردی خیلییییییی بد…… خیلی بد که لایقش نبود.

بعد آرام چشمان پراز اشکش رو دستی کشید و پشت بمن کرده راه افتاد.

نگاهم پشتش خیره مونده بود. داشت میرفت…… میرفت……. چشمان خیسم هم اجازه نمیداد درست ببینم و همچی پرپر میزد….. و من چقدر….. چقدر از این تنهایی می ترسیدم…..

لحظه ای از جام پریدم و دنبالش دویدم. جلوی روش وایستادم که ایستاد. بازوهاشو گرفتم و گفتم: ماهیار اینجوری قضاوت نکن……. خودتو جای من بزار و نظر بده…….

هقی کرده ادامه دادم: کاش از اولش قهر میکردی و خونواده تو با قهر مجبور به اینکار میکردی. الانم همچی دیگه تموم شده نرو لآقل برای خاطر قلب پارلا بمون.

به هیچی و هیچکس فکر نمیکردم. نه به فرودگاه…… نه به آدمها و مسافرهاش …… فقط خودم و ماهیار که نباید اجازه میدادم بره…..

دستامو از زیر بازوهاش رد کردم و خودمو در آغوشش فشردم. صورتمو به سینه اش فشرده گفتم: بری پارلا میمیره…… از غصه میمیره……. همین الانشم خیلی میترسم ماهیار……. خیلی میترسم…..

آهسته دستاش بازوهامو گرفت و منو با زور از خودش جدا کرد. گفت: برای پارلا هیچ اتفاقی نمیفته. چون همیشه ی خدا قبل از اینکه بخودمون فکر کنه رضایت بقیه رو در نظر گرفته. من میرم تو هم کنار بقیه خوشبخت باش و راضی نگهشون دار.

عقب کشید. دیگه داشتم خفه میشدم. نمیتونستم خودمو نگه دارم. داد زدم: نــــــــــامــــــــــرررررررررررررررررررد رفتنی بودی و عرضه ی موندن نداشتی باید از همون اولش کنار می کشیدیییییییییییییی نه زمانیکه با تمام مهرو محبتت منو بخودت عادت دادی؟

نه زمانیکه اینهمه وابسته و دلبسته ت شدم و الان تنهام بزاری! بلندتر داد زدم: رفتییییییییییییییی مدیون منی اسم ماهیارِ من ……. باغیرتِ من…….. مرد و بامرام من رو روی خودت نگه داری!

رفتی اسم ماهیارم رو از شناسنامه ات با سربلندی پاک کن و جلوی شناسنامه ات بنویس نامــــــــــرررررررد عالمممممممممممممم.

الان دلت خواست برو. دیگه کاری باهات ندارم که با نامردان کاری نیست.

لحظه ای حس کردم همه در فرودگاه دارند نگامون میکنند. ماموری با قد و قواره کشیده و مسلح جلو اومده گفت: خانم اتفاقی افتاده؟ میتونم کمکتون کنم؟

نگاش کردم. محکم تر از محکم دستی به اشکام کشیدم. با انگشتم ماهیارو نشون داده بلند گفتم: اگه میتونی زندونیش کن. نباید از اینجا بره…….. اون باید بمونه…… فقط نزار بررررررره!

ماهیار در حالیکه دستی به اشکاش می کشید جلوتر اومد. رو به مامور گفت: نگران نباشید چیزی نیست. شما بفرمایید خودمون حلش می کنیم.

بعد بطرفم برگشت. صورتمو گرفت و بالا کشید. نگاهشو به نگاهم دوخته گفت: اصرار نکن پارلا چون رفتنیم. این یه فرصت رو بهم بدین خودمو بشناسم و بسازم. بعدا رو خدا میدونه چه اتفاقهایی میفته.

مواظب خودت باش. منم فراموش کن. به خوشبخت شدنت فکر کن که تنها آرزومه.

صورتش پایین اومد. لبهای خشک و داغش روی پیشونیم نشست. لحظاتی به همون حال موند بعد آرام عقب کشید. سری به احترام فرود آورد و دسته ی چمدونش رو گرفته راه افتاد.

با صدای زمخت از گریه ام پشت سرش گفتم: ماهیار……

همچنان پشت بمن ایستاد. ادامه دادم: باشه برو…… جلوتو نمیگیرم…….. اما بالاخره بازم به این کشور برمیگردی…… خواهش میکنم از این فرودگاه برگرد…..

چون همینجا زنی رو می بینی کنار چمدونش و روی صندلیهای این فرودگاه سالهای سال منتظر عشقش مونده و چشم براهشه.

به جان عزیزت قسم…… به جان تنها ماهیارم قسم همینجا منتظرت می مونم…….. تو با خیال راحت به سفرت برس و خوش باش. خدا نگهدارت……… سلامت برو…… سلامت باش و ……. سلامت برگرد….. پارلا همین جا منتظرت می مونه.

پــــــــــارلا ……. منتظرت…… می مونه…… تا قیام قیامت…..

فکر کنم شونه هاش می لرزید. اما دیگه برنگشت. صدایی از کناری بگوشم نشست که بلند گفت: والا نامردیم حدی داره……… جای لیلاخانم خالی که اگه بود میگفت برو……. بری که الهی برنگردی…… ولی دیگه نه به خونواده ات فکر کن نه اسمی ازشون ببر.

اسمت رو که توی شناسنامه عوض کردی و نامرد گذاشتی، فامیلتم بزار بی خانواده. نامردِ بی خانواده واقعا لایق و برازندته ………

نگاه تارم داشت فقط کامیارو می دید و دیگه هیشکی…..

مردم هم جمع شده داشتند نگامون میکردند. اما هیچکس چیزی نمیگفت. اما مثل اینکه بعضیا گریه میکردند.

ماهیار بدون برگشتن فقط گفت: حلالم کنید. اگه سنگینی بارتون بودم………. اگه کنارتون و بر دوشتون بار گران بودم میرم. خدا نگهدارتون……. به مامانم بگو شیرشو حلالم کنه …… چاره ای نداشتم.

راه افتاد و چمدونش دنبالش کشیده شد. رفتنی باید میرفت و دیگه نمیشد به هیچ روی نگهش داشت.

فکر کردم…… نه توی دلم داد زدم: زندگــــــــــی کلاهت رو به هوا بنداز….. من دیگه نای بازی کردن ندارم……. تووووووووو بردی……. زندگی تو بردی…..

چه جوری با آه و ناله هام در آغوش کامیار گذشت نمیدونم. فقط نیم ساعت بعدش در محوطه ی فرودگاه زمانی زانوهام شکست که هواپیمای ماهیار رو بر فراز آسمان دیدم.

به روی زانوهام زمین افتادم. دستامو روی صورتم گذاشته زمزمه کردم: پایانم…… مردنم نزدیکه….. نامرد نبودنمو از الان تمرین کن.

تار و پودم
تو بگو
با دل تنها چه کنم….؟!

#شهريار

کامیار کنارم نشسته دست دور شونه هام انداخت. با صدای غم گرفته و گریانش گفت: پارلا خودتو اذیت نکن جهنم که رفت……. به درک که رفت…..

کسی که میخواد بره، باید دویدن رو یادش بدیم و کفشاشم واکس شده جلوش جفت کنیم. سعی کن به نبودنش عادت کنی …… سعی کن مثل من….. مثل ما…… به نبودنش عادت کنی.

هميشه هم تو زندگيت جسارت يک جدايي عاشقانه رو داشته باش تا حقارت ِبه هر قيمتي نگه داشتن رو به دوش نکشي.

پاشو عزیز داداش ….. پاشو که باید دوباره بتونی روی این پاها بایستی و ادامه بدی…

ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺑﮕﻮ ﺑﺎ ﺩﻝ ِ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ی ﻣﻦ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻋﻄﺮ ﺗﻮ ﻟَﺒﺮﻳﺰ ﺷﻮﺩ ﺧﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ

شبی ﺍی ﻣﺎﻩ؛ ﺑﻪ ﺍﻳﻦ ﻛﻠﺒﻪ ی ﻣﻦ ﭘﺎ ﺑِﮕﺬﺍﺭ
ﺗﺎ ﻛﻪ ﺭﻭﺷﻦ ﺷﻮﺩ ﺍﺯ ﻣِﻬﺮ ﺗﻮ ﻛﺎﺷﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ

ﺍی ﻛﻪ ﻣﻀﻤﻮﻥ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﻏﺰﻝ ﻫﺎی منی
ﻣَـﺒَـﺮ ﺍﺯ ﻳـﺎﺩ ﻏـﺰﻝ ﻫـﺎی ﺻَـﻤـﻴـﻤـﺎﻧﻪ ی ﻣﻦ

ﻫَﺴﺖ ﻋﺸﻘَﺖ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ هَستی ﻭ ﺩﺍﺭﺍیی ِ ﺩﻝ
ﺧـﻮﺵ ﻧـِﮕَﻬـﺪﺍﺭ ﺗـﻮ ﺍﻳﻦ ﮔـﻮﻫَـﺮ ﻳـﻜﺪﺍﻧﻪ ی ﻣﻦ

میزﻧَﻢ ﻧﺎﻟﻪ ﭼﻨﺎﻥ ﻣُﺮﻍ ﺷﺒﺎﻫﻨﮓ ﻣَـﮕﺮ
ﺗﺎ ﺑﻪ ﮔﻮشَت ﺑِﺮﺳَﺪ ﺑﺎﻧﮓ ﻏَﺮﻳﺒﺎﻧﻪ ی من …

چشمم به بچه ی روی هوا بود که ماهیارخان بالا مینداخت و فقط فهمیدم قلبم از سینه م بیرون اومده داشت گرومب گرومب می کوبید.

یه بچه ی پنج ماهه که هنوز استخوان بندیشم خوب جفت و جور نشده رو سه متر بندازی هوا که بینوا بچه از ترسش قهقهه بزنه چشماشم قد نعلبکی باز بشه با دست و پای باز که به هیچ جا بند نیست، واقعا نوبر بود!

کم موند داد بزنم: خدایــــــــــا این دیوووووووونه کی بود آخه در تمام دار و دنیا اومد منو پیدا کرد…….. یعنی اونهمه قحطی آدم عاقل بوووووووووود هرچی مردهای نصفه و نیمه بود به تور من میخورد……

ولی با صدای جیغ بلند و کشیده ام که ماهیار تکونی محکم خورده بود تند بچه رو روی هوا گرفته عاصی بطرفم برگشت.

محکم و دادزنان گفت: درد و جیغغغغغغغغ……… کوفت و جیغغغعغغغغغغع…….. ورم و جیغغغغغغغع که الهی حناق بگیررررری زن……

کم موند حواسم پرت بشه بچه بیفته زمین که اونموقع هم خر بیار و بازم خرابکاریهای ماهیارو جمع کن! چه خبرته آژیر میکشی هان!

نمی بینی دارم با پسرم بازی میکنم و همراه بازی هم سخت جان و گردن کلفتش میکنم برای جنگ و جدلهای زندگی آینده ش آماده بشه!

باید کاری کنم گردنش عین تنه ی درخت چنار بشه که جلوی هرکسی سر خم نکنه یا نـــــه؟

دیگه داشتم از حرصم می ترکیدم. با قلب لرزان و قدمهای تند و کشیده بطرفش رفتم و بچه رو محکم از دستش گرفتم.

بلند داد زدم: تو دیووووووووونه شدی ماهیــــــــــار؟ البته از اولم دیوووونه بودی که شکرخدا شترت اومد درست دم در خونه ی من خوابید!

والا بلا عاقل بودی حتما قسمت یکی دیگه بودی و اصلا نمی شناختی پارلا کیه! این حرفا چیه برای خودت ردیف میکنی هان؟

بچه ی ۵ ماهه رو که هنوزم استخوان ملاجش هم سفت نشده رو اونجوری میندازی بالا نمیگی خدای نکرده آسیبی به مغزش میرسه و حالا دو قورت و نیمتم باقیه؟؟؟

تو کی میخوای بزرگ بشی ماهیــــــــــاررررررررررر…… کییییییییییییییی؟ هزاربار گفتن و داد زدن بچه رو به باباش نسپرین ولی ما زنا که باورمون نشده………..

آخه شما آقایون گل و بلبلِ خل وضع خودتون از بچه هم بچه ترید که یکی باید جمع و جورتون کنه و مواظبتون باشه، نه اینکه حالا بچه رو هم بدیم برامون اینجوری نگه دارید!

ماهیار با چشمان لوچ و مسخره صورتشو جلو آورده با لحنی مسخره تر گفت: اولا خل وضع خودتی بانو! دوما بچه ی خودمه، اسم خودم تو شناسنامه ش هستش هرکاری دلم خواست میکنم.

سوما تو هم عوض اینکه اینهمه حرف و ناسزا برام ردیف کنی برو توی شناسنامه ی بچه رو بگرد ببین فامیلی از خودت و بابا شاهت توش هست بجز یه اسم درِ پیت؟

پس بچه مال خودمه منم تصمیم دارم عین روال و علایق خودم اونو بار بیارم. حرف دیگه ای دارین خانم جان؟؟؟

نگاش کردم……. فقط نگاش کردم…….. چنان از درونم میسوختم که حدی نداشت. ولی دیگه تمومش میکردم. با تمام عشقم بهش…….. با تمام عشقش به من که لحظه ای دوریمو تحمل نمیکرد دیگه از دست دیوونه بازیاش خسته بودم…….. خسته بودم……. خسته بودم

من…. من …. میرفتم. خودش بلد بود چطور از بچه ی خودش که فامیلشم توی شناسنامه ش بود مراقبت کنه. قدمی جلو گذاشتم و بچه رو بغلش انداختم.

باید تنبیه میشد………. باید با بچه ش که فقط شیر خودمو میخورد و لب به هیچی نمیزد تنها می موند و به غلط کردن میفتاد……..

بدون نگاش کردن گفتم: شرمنده که هیچیِ این بچه شامل من نمیشه و فقط مال تو هستش. شرمنده که من این بچه رو از تو جوبِ خیابون شایدم جلوی مسجد پیدا کردم و اصلا ۹ ماه براش پدرم با تمام جد و آبادم جلوی چشمم نیومد.

شرمنده که فامیلیم توی شناسنامه ی بچه نیست و هیچ ادعایی نمی تونم داشته باشم. خودت مراقب بچه ت باش که منِ بدردنخور دیگه باهاتون کاری ندارم.

عقب تر رفتم که ماهیار خندید. گفت: جیگربانو هرکی گفته تو ننه ی بچه م نیستی غلط کرده! تو خانومی خودم و مامان خوشگل بچه می.

ولی بچه م باید انقده محکم و گردن کلفت بار بیاد بتونه جلوی افرادی مثل نادرشاه و اسمال مکانیک بایسته.

پس بانوی خوشگل بنده آروم بشینه و خوب نگاه کنه حالا به نحوه ی تربیتی همسرجانش ایراد هم نگیره!

دوباره بچه با قهقهه هاش روی هوا بود که وارد اتاقم شدم. خیلی خشمگین بودم…… اما بچه گرسنه بود…… اصلا ممکن بود اتفاقی براش بیفته……. ولی فعلا بیخیال میشدم. دلم میخواست جوری ماهیارو به غلط کردن بندازم حالش بیاد سر جاش.

بیصدا مانتو شلوارمو تنم کردم و کیفمو با شال برداشته از اتاق بیرون رفتم.

ماهیار با دیدنم گفت: کجا بانو بسلامتی! هرجا بفرمایید با سامیارجان مامان خوشجیلش رو برسونیم که هوا داغه.

در خونه رو باز کرده آروم گفتم: با حرفایی که زدی دیگه جای من توی این خونه نیست. میرم خونه ی بابام تا شما راحت به روش تربیتی خودتون ادامه بدید.

حالا برای من ماده تبصره هم خرد نکنید که کی هستم و حیطه ی وظایفم تا کجاست که توی کارِتون فضولی نکنم. مواظب بچه باش و خوب بزرگش کن.

بلند گفت: کجــــــــــا؟؟؟ پارلا قهر نداریم هــــــــــا! باور کن اینبار من قهر کنم و دوباره تصمیم بگیرم از ایران برم دیگه به اشک و ناله و آه و فغانهات توجهی نمیکنم و میزارم میرم. دیگه خوددانی!

لبامو ورچیدم بلکه با تمام حرصم نخندم پررو بشه. این حرف حرف همیشگیش بود و مثلا منو با رفتنهاش به خارج می ترسوند که دیگه گوشم بهش عادت کرده بود.

آهسته گفتم: راست میگی! دیوونه من بودم که فکر میکردم دیگه شوهری به دیوونگی و خل و چلی و خنگولی تو پیدا نمیشه منو بگیره! خواستی بری به سلامت. لطفا پسر حلال زاده تم با خودت ببر…..

درو پشت سرم بستم که صدای داد ماهیار بلند شد. فریاد میزد: پارلاآااااااااااااااااا کجــــــــــاااااااااااااا…….

دلم هنوزم از حرفاش می سوخت اما بازم از حرفاش لبخندی رنگ و رو رفته به لبم بود. بلد بودم چه جوری سرجاش بنشونمش. و من برای اولین بار در طی این دوسال شیطنتهاش مثلا قهر کرده به خونه ی بابام میرفتم بلکه نفسی بکشم.

سوار تاکسی شدم و آدرس خونه ی بابارو دادم. نمیدونم به مامانم چی میگفتم که بدون بچه چرا اونجام. ولی خب بالاخره اتفاقی میفتاد دیگه. پس بیخیال همچی شدم و چشم به بیرون دوختم.

با حرف رفتن به خارج ماهیار که خاطرات دوسال پیش دوباره برام زنده شده بود فکرم به فرودگاه رفت.

ماهیار جلوی چشمم رفته بود. حتی برای آخرین بار هم بطرفمون برنگشته بود. منهم هق هق کنان جا مونده بودم و تنهای تنها……… کامیار هم دست دور شونه هام انداخته بود و دلداریم میداد.

منم در حالیکه بجز غم و غصه و اشکهای خونین چیزی نداشتم چشم به هواپیمایی دوخته بودم که همچنان درحال اوج گرفتن بود. اما بغض صدای کامیار داد میزد خودش نیاز به دلداری داره و به سختی تحمل میکنه.

دلم میخواست داد بزنم…… هوار بزنم…… چنان بلند حرف دلمو بگم بلکه به گوش ماهیار توی هواپیماش برسه. بگم:

كاش مى دانستى
خوشبختى براى من،
خلاصه ايست از
حال خرابم
كنار #توووووو…!!!

اما هیچکاری از دستم برنمیومد. همچنان زانو به زمین بدون صدا اشکام جاری بود و با صورتِ خیسِ خیس و هق هقهای دیوانه وارم که کل بدنم تکون میخورد توی قلب و ذهن ویرانم برای عزیز و عشقی که لحظه به لحظه ازم دور میشد آهنگ #تنها_تو رو میخوندم.

تنهــــــا توووووووووو

تنها تو هستی که
تو قلبم نشستی و
با عشقت دلم یه دریا شد

خوبم تو اومدی و دنیام
باخواستنت با عشقت
تازه ی دنیا شد

یادت همیشه و هرلحظه
رفیق تنهایی این دل تنها شد

وقتی به یادتم، میدونم که به یادمی
تنها کسم تویی، تنها تویی که یارمی…

کامیار هم ناامیدانه سرشو به سرم تکیه داده مثل اینکه بدنش داشت میلرزید.

لحظه ای صدایی گرفته از پشت سر گفت: کامیار ماشاالله به مرامت……….. ماشاالله به مردانگیت…… کی بهت اجازه داده زنِ این نامردِ بی خانواده رو در آغوشت بکشی و توی گوشش زمزمه کنی!

مگه خودم مردم کسی بخواد پارلارو دلداریش بده و سعی کنه حال بدش رو خوب کنه! بکش کنار ببینممممممممممم……. بکش کنار تا جفت پا توی شکمت نیومدم……

تا من حواسمو جمع کنم و بخوام بفهمم چه اتفاقی افتاده و چرا صدای ماهیار توی گوشمه دستهایی بازوهامو از پشت گرفت و از جا کنده شدم.

تا بخوام هم جایی رو ببینم در آغوشی فشرده شدم که بوی ادکلن ماهیار توی دماغم پیچید ……

با من بمان تا در کنارت جان بگیرم
در سینه ی طوفانیت سامان بگیرم

دیروز با نامت شدم آغاز ، مگذار
امروز بی نامِ تو ، من پایان بگیرم

در دشت بی آب خیالم ریشه کردی
فرصت بده تا وامی از باران بگیرم

جان دادَنَم گر باب میل توست،هر دم
چشمت مرا کافی ست تا فرمان بگیرم

رنگ خزان چون می زنی بر لحظه هایم
من داد خود از مهر یا آبان بگیرم ؟؟؟

پُر می شوم از شور هستی با نگاهت
با من بمان تا بار دیگر جان بگیرم!!!!

گوشیم داخل کیفم زنگ زد و حواسم جمع شد. داخل ماشین دربستی بودم و بطرف خونه ی بابام میرفتم.

نگاهم روی اسم ماهیار افتاد. رد تماس دادم و جواب ندادم. دوباره زنگ خورد. میدونستم دست بردار نیست. جواب دادم که صدای گریه ی سامیار بگوشم نشست و دلم لرزید. ولی بیخیال فعلا. محکم جواب دادم: بله امرتون؟

ماهیار بلند گفت: دیوونه شدی تووووووووو؟ خودتم میدونی اتفاقی نیفتاد که اینجوری قهر کردی! بعضی دردا و حرفها و دعواهای زندگی با یه چسبِ ساده هم خوب میشن. چرا الکی بزرگش میکنی! بابا اشتباه کردم برگرد…….. جان ماهیار و سامیار برگرد…….

دوباره گوشی رو قطع کردم و اینبار خاموش. باید ازشون دور میشدم و با پسرجان زر زروش تنها می موند دیگه برام قلدری نمیکرد……..

دلم میخواست سرمو از ماشین بیرون بیارم، چشمامو ببندم و رو به #جوونــــــــــا داد بزنم:

‏تا زیر یک سقف نرید نمی فهمید به درد هم میخورید یا نــــــــــه…….. حالا 15 سال هم باهم دوست باشید…… 15 سال هم عاشق و معشوق و کشته مرده ی هم باشید…….

15 سال هم برای بدست آوردن همدیگه خون و خونریزی راه بیندازید و شبانه روز رو با اشک چشماتون به سر بیارید………… هیچ فایده ای نداره فقط و فقط زیر یه سقفه که عیب و ایرادها خودشونو نشون میدن و کم کم چاقو زیر گلوتون قرار میگیره.

من و ماهیار بازم شدیدا مثل قبل عاشق هم بودیم و لحظه ای نمی تونستیم دوری همدیگه رو تحمل کنیم. اما امان از بعضی اخلاقهای ماهیار که هوارمو درمیاورد و هیچوقتم درست شدنی در کار نبود……..

آه بلندی بیرون دادم و نگاهم به روبروم دوخته شد. دوباره به خاطراتم برگشتم. در محوطه ی فرودگاه دستام دور ماهیار گره خورده بود و خودمو در آغوشش میفشردم و اشک میریختم. حسم میگفت ماهیار هم گریه میکنه.

چون هم سینه اش میلرزید و هم از روی شال گاهی آبی روی موهام حس میکردم که پایین میومد و ته سرم خیس میشد.

نمیدونم چرا دلم بشدت بحال خودم سوخت. اشک ریزان یکی از دستامو از آغوشش کنار کشیدم و مشتی محکم روی سینه ش کاشته با هق هق گفتم: تو چرررررررررااااآا بزرگ نمیشییییییییییی…….. چرا بزررررررررگ نمیشیییییییییی….

ماهیار لبش پرید. دستی به چشماش کشید و با پررویی گفت: خودمو با اخلاقم قبولم نداری بزارم برم ها……. اجباری برای قبولم در کار نیست!

مشت دوباره ام روی سینه اش نشست که گفتم: شُل مغزترین پسری هستی که تا حالا دیدم و شنیدم……. بیا برو خونه تون که فعلا عقلت رد داده و همه ی انتظارا ازت منتفیه!

دوباره در آغوشش فرو رفتم. چقدر گذشت رو نمیدونم. فقط دیگه بخاطر گریه کردن از روی ذوق و شادی هم خسته شدم و قلبم کمی آروم گرفت.

دوباره صورتمو بالا آوردم و اینبار با محبت نگاهی به صورت ماهیار انداختم. صورتش دوباره خیس بود و چشماش قرمز و براق!

با صدای گرفته دوباره گفتم: بگو تنهام نمیذاری؟ بگو می مونی و به خونه برمیگردی؟ ماهیار….. بخدا دیگه نا ندارم اینهمه غم و درد رو تحمل کنم! کاری نکن جلوی چشمات بمیرم و تا عمر داری خودتو نبخشی!

ماهیار که با چشمان سرخ و خیسش درست به ته چشمام نگام میکرد گفت: نگران نباش برگشتم که بمونم. ولی باور کن به حرفمم گوش نکنی و هی اخلاقمو به سرم بکوبی این نامرد دوباره میره ها از الان گفته باشم که بعدا نگی نگفتم!

فقط میدونم چنان نیشگونی از بازوی سفت و محکمش گرفتم که فکر کنم ناخنهامم توی ماهیچه هاش فرو رفت و آخش به آسمون رفت.

بطرف کامیار برگشتم که پشت به ما کرده داشت چشماشو پاک میکرد. اما همزمان می خندید.

خوشحالی از صورت همه مون فوران میکرد که راه افتادیم. ماهیار کنارم صندلی عقب نشسته بود و دستش دور شونه هام بود. گفت: اگه آپارتمان رو نفروخته بودم الان بخونه ی خودم میرفتیم. ولی حیف دیگه هیچ جایی رو ندارم.

کامیار گفت: داداش بزرگه و نامرده، اینهمه ناشکری نکن. خونه ی دو طبقه ی به اون بزرگی کلا در اختیار تو هستش و همه برای برگشتنت چه نذر و نیازهایی که نکردن.

ولی من و شهریار و بختیار تازه متوجه شدیم بچه سرراهی های اون خونه ما بودیم و تنها تو حلال زاده ی پدر مادرمون هستی از بس ماهیار ماهیار میکنن.

ماهیار خندید و گفت: آره محبتشونم دیدم. منو سکته دادن و بعد نظرشون برگشت. حالا بریم ببینیم چه اتفاقی میفته. ولی….

بطرفم برگشت و ادامه داد: ولی پارلا تو هم با من بخونمون میای ها وگرنه نه من نه تو!

فقط نگاش کردم. نگاش کردم. هنوزم بزرگ شدنی در کار نبود. دلم یه نیشگون گرفتن دیگه میخواست بلکه حالم جا بیاد.

گفتم: ماهیار کمی فکر کن لطفا. مامانم به کنار، جواب بابامو چی میدی اونوقت؟ نمیگه دختر من توی خونه ی همسایه چه غلطی میکنه!

تا ماهیار خواست دهن باز کنه کامیار گفت: من یه پیشنهاد میدم دعوا نکنین. تو پارلا خانم همراه ماهیار بخونمون بیا که امروز کنار هم باشین. عصری قبل از اومدن باباتون میرید خونه ی خودتون.

مامانم هم به مامانتون خبر میده امشب برای بله برون و یه صیغه ی محرمیت شب میایم خونتون، بلکه دل جیغ جیغوی این ماهیار ساکت بشه و اینهمه اذیتمون نکنه.

دیدم پیشنهاد خوبیه. مشکل من فقط بابام بود وگرنه مامانم در جریان همچی بود و فکر نمیکردم چیزی بگه.

وووووووووووی ناهید خانم و آقا اسماعیل! تند دستهای ماهیارو فشار دادم که دستامو توی دستش داشت.
گفتم: ماهیار من از مامان و بابا و داداشهات خجالت می کشم. توروخــــــــــدا بزار من……..

چنان محکم دستشو روی لبش گذاشت گفت سوووووووووووووس که دهنم بسته شد.

ادامه داد: من خجالت مجالت حالیم نیست. باید هرچی زودتر کارو تموم کنن وگرنه بازم سوار خر شیطون میشم ها……

نمیدونم چرا همون لحظه فقط دلم میخواست از دستش داد بزنم ولی خب…….. کاملا دست و پا بسته بودم و باید به حرف جناب ماهیارخان گوش میدادم.

کامیار جلوی در خونه شون ایستاد. قبل از پیاده شدن نگاهی به اطراف انداختم شکر خدا سر ظهری کسی نبود.

فکر کنم در هوا راه میرفتم و هیچی رو حس نمیکردم که وارد خونه شدیم. از بس شرمزده بودم نمیتونستم سرمو بالا بگیرم اما دلم میخواست عکس العمل ناهیدخانم رو ببینم.

با ماهیار که دستمو همچنان گرفته بود و حالا گاهی پاهای میخ شده به زمینمو بزور جلو می کشید وارد پذیرایی شدیم و با صدای جیغ مانند ناهیدخانم نگاهم بطرف آشپزخونه برگشت.

ناهیدخانم اشک شوق میریخت و از خوشحالی روی پاش بند نبود. گردن ماهیارو بغل کرده بود و همراه با اشکاش براش حرف میزد و گله شکایت میکرد.

بعداز ماهیار منو در آغوش کشیده گفت: ممنونم دخترم. بالاخره پسرمو بهم برگردونی …… خیلی خیلی ازت ممنونم…….. فکر کنم بجز تو هیشکی نمی تونست اینکارو بکنه.

کامیار گفت: بله دیگه بقیه هم برگ چغندر! حالا برگردوندن چیه خان جون، والا به شما نگفتیم. از فرودگاه و توی هواپیما با زور و کتک آوردیمش خونه. آقا داشت جلای وطن میکرد که پارلا خانم و حالا کمی هم من جلوشو گرفتیم.

مدیون منید فکر کنید به این راحتی ها صاحب پسر خل و چلتون شدیدها …… پدرمون در اومد و اندازه ی یه بشکه آبغوره گرفتیم تا دلش به رحم اومد.

ماهیار خندان گفت: ببینید هرچه زودتر فکراتونو بکنید و اینهمه طعنه بهم نزنید. اگه مغبون هستید و واقعا ضرر کردید بزارم برم ها. هنوزم چمدونمو باز نکردم و خودمم آماده ی رفتنم……

با صدای راننده تاکسی حواسم جمع شد که جلوی خونه ی مامانم ایستاده بود.

درحالیکه از خاطرات گذشته لبخندی روی لبام نشسته بود. فکر میکردم: چرا اونموقع نگفتم بله با این اخلاقهای بچگانه و گندتون بنده فعلا بشدت مغبونم و در حال ضرر کردن که برگرد به فرودگاهت و هرکاری دلت خواست بکن!

آویزون که وارد پذیرایی مامان شدم حالا خودمو آماده میکردم چه توضیحی بهش بدم و چه جوری خودمو تبرئه کنم. ولی از چیزی که در بدو ورود دیدم چشمام باز شد و همچی در آنی از ذهنم فرار کرد……

با من بمان تا در کنارت جان بگیرم
در سینه ی طوفانیت سامان بگیرم

دیروز با نامت شدم آغاز ، مگذار
امروز بی نامِ تو ، من پایان بگیرم

در دشت بی آب خیالم ریشه کردی
فرصت بده تا وامی از باران بگیرم

جان دادَنَم گر باب میل توست،هر دم
چشمت مرا کافی ست تا فرمان بگیرم

رنگ خزان چون می زنی بر لحظه هایم
من داد خود از مهر یا آبان بگیرم ؟؟؟

پُر می شوم از شور هستی با نگاهت
با من بمان تا بار دیگر جان بگیرم!!!!

نگاهم به روبروم دوخته شده ماتم برده بود. ماهیار هم با چشمانی پراز محبت و عشق که نیشش تا بناگوشش باز بود بالای پذیرایی نشسته با تبختر خاص خودش پاشو روی پاش انداخته دا‌شت نگام میکرد.

حالا همون لباس راحتی های نخیِ طوسی رنگ خونه رو هم به تن داشت. سامیار هم با همون لباس رکابی و سرهم شورتیِ خونه بغل مامان بود که داشت بهش آب میداد.

قدمی جلو گذاشته عاصی گفتم: تو اینجا چیکار میکنی با این وضعیت؟ چطور خودتو به این سرعت اینجا رسوندی؟ ماشینت کو؟ چطور با بچه رانندگی کردی؟

ماهیار می خندید. مامانم هم سرشو تکون داده می خندید. ماهیار گفت: هیچکدوم از سوالهاتو جواب نمیدم. چون جواب دادنم همان و بازم قهر کردن یا قمه کشیدنت همان.

فقط من و سامی اومدیم دنبالت برت گردونیم خونه که ماشاا… هزار ماشاا…. از بس پدر و پسر مثل جت ماشین روندیم زودتر از تو رسیدیم.

می بینی عجب مارمولکهایی شدیم دیگه! برای اینکه دیر نکنیم و تو سنگرگیری نکنی حتی لباس هم عوض نکردیم.

خندیدم. از حرص یا خوشحالیشو نمیدونم. فقط خندیدم. جلوتر رفته سامیار رو از مامانم گرفتم که میدونستم الان گرسنشه.

هرکاری میکردم ماهیار عوض شدنی نبوووووووود که نبووووووود…… باید ماهیارو همیشه با دیوونه بازیاش قبول میکردم. البته پیش بقیه یه کمی عاقل بود. فقط توی خونه برای من دیوونه بازیاش عود میکرد.

بچه رو بوسیدم و بهش شیر دادم. گفتم: با بچه رانندگی کردی نه دیووووووونه؟ کجا گذاشتیش بچه رو که نیفتاد؟ این حلالزاده هنوز روی صندلی کودک ماشین هم نمی تونه بشینه!

مامان که بلند میشد گفت: مگه ماهیارو نمی شناسیش. حتما بچه رو گذاشته بغلش و رانندگی کرده. چون بچه حتما جلوی آفتاب بوده که داغ داغ بود.

نگاهم روی صورت ماهیار ماسیده بود. خنده هاش خشکید و گفت: خب تو بودی چیکار میکردی؟ یهویی و بی خبر گذاشتی رفتی نگفتی من با یه بچه ۵ ماهه چیکار میتونم بکنم؟؟؟

خب نمی تونستم خونه تنهاش بزارم منتظر مامان نازدارش بشه. مجبور بودم بغلم نگهش دارم وگرنه قل میخورد و از صندلی پایین میفتاد.

ولی خودمونیم پارلا بزور بغلم نگهش داشته بودم ها! ولی پسر بابایی از فرمان هم میگرفت و حالا رانندگیم میکرد وروجک!

فقط نگاش میکردم. چیزیم پیدا نمیکردم بگم. لبامو بهم فشردم که گفت: خودت گفتی برای بار هزارم میگم بچه رو هیچوقت به باباش نسپرین. خب تو هم بمن نسپار بمن چه آخه!

دیگه داشتم می خندیدم. راست میگفت. نباید سامی رو تنها میذاشتم مخصوصا پیش این دیوونه. ولی خب دلم میخواست بلکه بچه ش کمی مایه عبرتش بشه که اونم عمرا!!!!!! والا شدنی نبود…… بلا شدنی نبود.

کمی پیش مامان بودیم و قبل از اینکه بابا یا مامان ناهید و داداشهای ماهیار مارو با این وضعیت توی خونه ی بابام ببینن راهی خونه ی خودمون شدیم که ماهیار ماشینشو سر کوچه پارک کرده بود.

نگاهمو بصورت سامیار دوخته بودم که بغلم خوابیده بود. درسته کمی بمن شباهت داشت ولی بیشتر عند باباش بود با اون ابروهای پروپیمون و مژهای بلند و سیاه!

با لبخندم فکرم به گذشته ی پرخاطره مون پرواز کرد.

ماهیار بخونه برگشت. ماهیار با زور منو بخونه شون برد. ماهیار اصلا دیگه نمیشد روی حرفش حرف زد که خداروشکر چمدونش هرآن بسته بود و خودشم هرلحظه آماده ی پرواز!

اصلا جوری حرف از رفتن میزد انگار تمام اسکادران هوایی و پرواز ایران کلهم تحت اختیارش بودند و منتظر دستورش که به کدام مملکت میخواد پرواز کنه.

کنارش روی مبل نشسته بودم و از خجالت خیس عرق. فقط خداروشکر میکردم خونه ی ناهیدخانم فقط خودمون بودیم و دو پسر کوچیک خونه و آقااسماعیل قرار نبود خونه باشند.

ناهیدخانم گاهی اشک میریخت که چطور پسرش اونهمه سنگدل بود و میخواست تنهامون بزاره. گاهی هم همراه با خوشحالی گله شکایت میکرد و ماهیار هم که کلا کم آوردنی توی کارش نبود و جواب پشت جواب.

بااجازه از همگی رفتم راهرو خونه و به مامانم زنگ زدم. ماجرارو خلاصه تعریف کردم و گفتم کمی حرص و هوای ماهیاربخوابه بخونه برمیگردم که اونور دیوار مهمون ناهیدخانم هستم.

بینوا مامانم متعجب و بریده فقط گفت: کاری کن قبل از بابات خونه باشی ها وگرنه تمام کاسه کوزه ها سرِ من بدبخت می شکنه.

ناهارمون که قیمه پلو بود با بگو بخندها و جو خوبی که کامیار ایجاد کرده بود خورده شد. بعداز مدتها هم اولین غذایی بود که به دهنم مزه کرد و تونستم با خیال راحت بخورم.

آقا اسماعیل که خبردار شده بود ماهیار بخونه برگشته داشت خودشو بخونه میرسوند که دست به دامن ماهیار شدم بلکه اجازه بده به خونه مون برگردم. گفتم: ماهیار بودن بابات توی خونه و حضور من واقعا دور از شان منه که اجازه نده برای تمام عمرم خجالتزده بشم.

منم برم و برای شب آماده بشیم که باور کن کلی کار نکرده داریم و مامانم دست تنهاست. فقط خودتون یه زنگ به خونمون بزنید و اطلاع بدید برای شب آماده باشند.

حالا ماهیار به هیچ صراطی مستقیم نبود که کامیار گفت: ماهیار دیوونه نشو. شب میریم و کارو تموم میکنیم دیگه تو چقده لجی بچه! والا من جای پارلا بودم همین الان تورو به فرودگاه میرسوندم و پشت سرت کاسه ای آب میریختم.

نکنه انتظار داری شب پارلا رو با خودمون بخونه شون ببریم و بگیم اومدیم بله برون و ……. والا دیگه کارت داره از بچه بازی هم میگذره ها مــــــــــرد گنده!

خلاصه بزور خودمو از خونه شون بیرون انداختم و خودمو به مامان رسوندم که مبهوت این اتفاقها بود.

اونشب لباسهای کرم قهوه ای که برای خواستگاری ماهیار کنار گذاشته بودم و با نیومدن ماهیار همچنان نپوشیده توی کمد منتظر بودند رو تنم کردم.

به زیبایی و متانت آرایش کردم. وقتی شال کرم رنگمو سرم انداختم توی آینه صورتم از خوشحالی می درخشید. و من چقدر از امروزِ خدا راضی و شاکر بودم با دیوونه ای که نصیبم کرده بود.

نمیدونم بین ناهید خانم و مامانم چه حرفهایی زده شده بود اما قرار بود از بزرگهای فامیل هم باشند. و مادربزرگها و دایی و عموم پایین مهمونمون بودند.

اونشب پدر و مادربزرگهای ماهیار با دو نفر اقای مسن و نامزد کامیار هم بودند و همگی کنار هم وارد خونه شدند.

نامزد کامیار مثل زمانیکه در عقدشون دیده بودم مهربون و قشنگ بود که ناخواسته در دل آدم برای خودش جایی باز میکرد.

دسته گل قشنگی که از ماهیار تحویل گرفتم زیباترین رزهای سرخ عالم رو داشت و سبدهای تزیین شده ی شیرینی و میوه که در دستان کامیار و شهریار به چشم میخوردند نشان از این بود که امشب رسما برای محرم کردن ما اومدند.

ماهیار حرفش دیگه ردخور نداشت و همه یه لنگه پا در حال اجرای اوامرش بودند فقط برای اینکه بتونند این مارمولک رو حفظ کنند.

فقط افسوس میخوردم لیلون کنارم نبود تا همه این لحظات زیبارو ببینه و تا آخر عمرمون حرفها و بگو بخندهامون جور بشه.

اصلا دلم میخواست لیلون باشه و گاهی صدای این ماهیار لجبازو دربیاره! منکه کلا هیچی بلد نبودم تحویلشم بدم.

زیاد در جمع نبودم و تنها موقع اومدن مهمونا به پیشوازشون رفته خودی نشون داده بودم. فقط در آشپزخونه و پشت صحنه در حال آماده کردن وسایل پذیرایی بودم تا مامان راحت باشه.

حالا چون کسی هم برای پذیرایی نبود بینوا کامیار و شهریار جور پذیرایی رو می کشیدند و مامان دیگه با خیال راحت کنار ناهید خانم نشسته بود.

حرفهایی بین بزرگترها زده شد و تا موضوع مهریه به میون اومد خود ماهیار بی توجه به همه پیشنهاد ۵۰۰ سکه مهریه داد.

از اینهمه بی پروایی ماهیار گوشام زنگ زد. همه هم لحظاتی قشنگ سکوت کردند. بعد آقایی از فامیلهاشون گفت: خوش بحال عروس خانم! فکر میکنم جای پدر عروس خانم رو یکی دیگه گرفت و پیشنهادی دلنشین داده شد.

که صدای خنده ی همه بلند شد. مهریه همون ۵۰۰ سکه تعیین شد و قرار شد از فردا دنبال کارهای عقد باشند و تا دوسه روز آینده مراسممون اجرا بشه.

در پایان همون شب بود که توسط ناهیدخانم و بین جمع انگشتر زیبایی به دستم نشست درحالیکه نگاه خوشحال ماهیار از صورتم کنار نمیرفت.

به پیشنهاد آقا اسماعیل و قبول مامان و بابام، یکی از آقایون مسنی که همراه خونواده ی ماهیار بود صیغه ی محرمیت رو بین من و ماهیار خوند که با صدای دست زدن همه ی مهمونا حواسم جمع شد.

فکر کنم بعداز مدتهای مدید تنها شبی بود که نفس آسوده ی من و ماهیار در اومد و پس زمینه ی خیالمون راحت شد.

ساعت ۱ نصفه شب بود و مهمونارو که خوشحالی از صورتشون هویدا بود راهی میکردیم، متوجه نگاه خوشحال و پراز ذوق و پراز شیطنت ماهیار شدم.

وقتی از کنارم رد میشد خداحافظی کنه آروم گفت: ناز عروس میرم زیرشلواریمو بیارم و بیام کنارت باشم منتظرم باش.

هنوز از حرفش سر در نیاورده بودم که پشت بمن کرد و ازم دور شد……….

چه خوش باشد اگر اُفتد نگاهم بر نگاه تو
بچینم گل زرخسارت بریزم گل به راه تو

بود خوشتر آز ان روزی،که بنشینم کنار تو
کشم دست نوازش را بران مویِ سیاه تو

فریبا هیکلی داری چه زیبا پیکری داری
هر آنکو بیند آن پیکر ببوسد روی ماه تو

میان گلشن وگلزار بری باشی تو از تکرار
زهر جا بنگرد گُلکار نما هست جایگاه تو

قد رعنا گل زیبا در این دار و در این دنیا
اگر آید نسیم از گل بود عطرش گواه تو

بیا ای راحت جانم بیا ای سرو بستانم
که تا بوسم لبانت را،سروچشم سیاه تو

مهمونارو راهی کردیم درحالیکه نگاه خوشحال ماهیار از صورتم کنار نمیرفت و رسما برق شادی رو توی چشماش می دیدم. و من چقدر این بچه وروجکِ تخس و زورگو رو بیشتر از همیشه دوست داشتم.

درسته در زمانهای مختلفی خیلی عذابم داده اجازه نداده بود روزها و ساعتها اشکام خشک بشه. اما بازم عاشقش عاشقش عاشقش بودم. عاشق خودش و مرامش بودم که گاهی لوطیهای قدیمی رو یادم مینداخت.

لبخند زدم. ‏از عجیب بودن رفتارِ ما آدما، همینکه بعضی وقتا اون کسی که بیشتر از همه آزارمون میده رو بیشتر از همه دوست داریم. و خداروشکر منهم این دیوونگی شامل حالم شده بود و حالا چه خوشحالم بودم.

وارد خونه که شدیم بابا گفت: انشاا… به امیدخدا دخترمون اینبار خوشبخت میشه و من از گله شکایتها و اعدام همگانی نجات پیدا میکنم.

راستش از بس هرکسی از راه رسید انتخاب پرویز رو به رخم کشید و سرنوشت بد پارلارو دو دستی توی سرم کوبید گاهی حس خودکشی بهم دست میداد یا اینکه میخواستم ول کنم و برم دیگه بیخیال خونه و خونواده بشم.

مامان گفت: خداروشکر که همچی تموم شد و پارلا هم انشاا… عاقبت به خیر میشه. چون هرچی با‌شه حدودا ماهیار همیشه جلوی چشممون بوده و می ‌شناسیمش که بد و خوبشم میدونیم.

درسته کمی لوطی مآب و زورگو هستش ولی خودش نیست خداش که بالای سرمونه بچه ی خوبیه.

منکه فقط گوش میدادم و روی میزهارو جمع میکردم. بابا گفت: ولی یه چیزی میگم آویز گوشتون کنین.

ماهیار درسته زورش به من نمیرسه، ولی میترسم با بچه بازیاش پارلارو اذیت کنه که اونموقع خودم حسابشو میرسم و چنان گوششو میگیرم حالش سرجاش بیاد. ببینین کی گفتم.

حالا درسته نسبت به قبل کمی بهتر شده ولی بازم بعضی اخلاقهاشو داره و دو دستی چسبیده. پسره انگار بزرگتری در مجلس نیست یک کلام میگه مهریه ۵۰۰ تا سکه تمام!

والا نه خجالت سرش میشه نه عیب و ایراد که فکر کنه چند نفر بزرگتر نشستن کوچیکترها باید لال بشن. درحالیکه من همون ۱۱۴ تارو در نظر داشتم.

مامان گفت: خب برای ما که خوب شد بقیه رو خودشون میدونن. الان ناهید بره پسرشو به صلابه بکشه چرا آدم نمیشی! به ما چه آخه.

بابا راست میگفت. ماهیار واقعا گاهی وقتها نه به اطرافش نگاه میکرد نه فکر میکرد چه کاری خوبه یا بد. در آن واحد هرچی به ذهنش میرسید رو انجام میداد که….

با دستهای پراز پیشدستی وارد آشپزخونه شدم و شستن ظرفهارو شروع کردم. پیامکی داشتم که این وقت شب حتما ماهیار بود ولی میتونست منتظر باشه.

تازه از پیشم رفته بود که منم کار داشتم و باید کمی معطل می موند. دوباره فکرم به زیرشلوارش رفت و خندیدم. نمیدونستم منظورش چی بود ولی خب شوخی قشنگی بود.

بعداز جمع و جور کردن خونه که بابا و مامان هم برای خواب آماده میشدند و هم در مورد امشب صحبت میکردند خودمو به اتاقم رسوندم و جواب ماهیارو دادم که منتظرم بود.

تا فهمید اتاقم هستم زنگ زد و در اولین وهله گفت: خسته نباشی عروس خوشگله ی ماهیار……. خوبی بانوی من! میدونی با اون لباسهات چقده شیک و پیک شده بودی جیگرطلا! دلم فقط داشت برات میرفت.

خندیدم و از نظر لطفش تشکر کردم که گفت: نادرشاه و ملکه اش خوابیدند؟

خندان گفتم: تو با خواب شاه و ملکه اش چیکار داری آخه فضول منطقه! داشتن میرفتن بخوابن. حالا امرتون؟ نکنه دلت لک زده امشب پیش مامان بابای جدیدت بخوابی و وسطشون کیف کنی هان؟

ماهیار غش غش می خندید که گفت: نه خیرم اصلا! دیگه زن خودمو دارم چیکار دارم پیش بقیه بخوابم. میدونم خسته ای. منم خسته ام ولی نگاهی پایین بنداز اگه مامانت اینا خوابیده باشن پاشو بیا پشت بام.

پاهام شدیدا خسته بود ولی به پشت بام رفتنش می ارزید. چند دقیقه از ماهیار وقت گرفتم و لباس راحتی هامو تنم کردم.

پایین تاریک بود و با خیال راحت خودمو پشت بام رسوندم. ماهیار که واقعا زیرشلواری به تن داشت با دیدنم جلو اومد و دستامو گرفته گفت: امشب آرام ترین و آسوده ترین فرد دنیا منم. دیگه هیشکی از این به بعد نمیتونه حرفی بزنه و کاری کنه چون تماما مال خودمی.

خوشحال خندیدم. راستش درسته چیزی نگفتم ولی منم همین حس رو داشتم و امشب بحدی آسوده بودم یه نوع حس بی وزنی و سبکبالی داشتم.

بطرفش کشیده شدم و در آغوشش فرو رفتم که لبهاش همه جای صورتمومی گشت و بوسه های دلخواهشو ازم می ربود.

منم که خسته از چند شبانه روز بیخوابی و خستگی و بدو بدوهای امروز خودمو کاملا در آغوشش رها کرده بودم.

ماهیار آروم دم گوشم گفت: خانوم گلم قشنگ مشخصه داری از خستگی ضعف میکنیا! امشب من مهمون توام یا تو مهمون منی؟ ببین شلوار راحتیمم پوشیدم که دیگه وقتمون تلف نشه!

تند سرمو عقب کشیده نگاش کردم که جلوتر از من گفت: پارلا زنمی و هیچ حرفی نمی تونی بزنی. مثل اینکه خودتم هنوز باورت نشده محرم خودمی!

الان هرکی جرات داره سر بلند کنه بگه چرا ماهیار پیش زنش خوابیده باور کن از وسط نصفش میکنم.

گفتم: ماهیار یعنی چی؟ محرم شدیم کنار هم راحت باشیم نه اینکه مهمون اتاق خواب همدیگه بشیم. تو چرا هیچوقت بزرگ نمیشی! فکر کن مامان بابام بفهمن چی شده! چی جواب دارم بدم؟ آبروم میره فقط.

ماهیار در حالیکه دستش محکم دور کمرم حلقه شده بطرف خونمون فشارم میداد گفت: اولا بهت قول میدم صبح اول وقت به خونه ی خودمون برمیگردم و کسی چیزی نمی فهمه. منم نمیخوام خونواده ام چیزی بفهمن.

دوما خودت میدونی خونه ی ما شلوغه که ممکنه یکی سر برسه و تورو کنار من ببینه که اینم نمیخوام. هرچند اجازه نمیدم کسی حرف اضافه ای بزنه.

ولی خونه شما خلوته. میریم اتاق تو و تا خود صبح مثل دوتا جوجه ی سربزیر و مهربون و عاشق جیک جیک کنان می خوابیم همین.

چشمام باز شده بود در حد پیشدستی که ماهیار دستهای دور کمرمو سفت تر از قبل کرده گفت: اینجوری نگام نکن که از حرف و تصمیمم برنمیگردم. تا دو سه روز آینده همکه عقد میکنیم و راحت تر از همیشه ایم.

بعد تا بتونم یه آپارتمان بخرم عروسیمونو درجا راه میندازم. منتظر هیچ بهونه ای هم نمی مونم. البته هم برای عروسی آماده میشیم هم دنبال لونه برای زندگیمون میگردیم.

تند گفتم: ماهیار هرکاری بگی میکنم. فقط از امشب بگذر بعد هرکاری دلت خواست بکن. یکیم عروسی اینا لازم نداریم. همون ماه عسل از همش بهتره که…..

ماهیار منو به سینه اش فشرد که اول با بوسه دهنمو بست و بعد انگشت روی لبم گذاشته گفت: همچی رو فراموش کردی نه؟ یادته بخاطر حرف و قسم من لباس عروس نپوشیدی؟ یادته اونهمه به حرفم اهمیت دادی که …..

پس الان وقتشه بخاطر منم لباس عروس بپوشی و آرزو به دل نمونی پارلا خانم. الان بفرمایید که من بشدت خسته ام و باید زودتر بخوابم. صبح کارم زیاده که اول باید دنبال خرید ماشین باشم.

هرکاری کردم حریفش نشدم. ولی پاهام که جلو نمیرفت. زورم هم به بازوهای کت و کلفت ماهیار نمی رسید حالا مقاومت کنم.

با ترسی که به جانم دست انداخته بود در سکوت کامل و آرام وارد خونمون شدیم و در پشت بام پشت سرمون بسته شد.

بقول بابام با این دیوونه میخواستم چیکار کنم فقط خدا عالم بود. دل دل میکردم کسی چیزی نفهمه که اینبار واقعا آبرویی برام نمی موند.

فکر کنم اینبار بابام چیزی می فهمید این من بودم بزور همکه شده با ماهیار فرار میکردم تا چشمم به چشمان بابام نیفته.

ماهیار حتی درب پذیرایی رو هم بست تا مطمئن تر باشه. دستمو که اصلا ول نمیکرد انگار میخواستم فرار کنم. وارد اتاقم که شد نگاهی به همه جا انداخته روی تختم نشست.

ول کردنی در کار نبود. بزور اجازه داد مسواک بزنم. اما چند مشت هم ازم تحویل گرفت که فکر نکنم بجاییش رسید. دستان من کجا و سینه و بروبازوی اون کجا!

خستگی و خواب از تمام بدن و چشمامون فوران میکرد ولی فکر کنم تا صبح در جمع یکساعت هم نخوابیدیم. شیطنتهای ماهیار تمومی نداشت که نداشت.

اما راستش زیباترین شبی بود که در تمام عمرم داشتم و بحدی خاطرات خوبش در مغزم جا خوش کرده بود که حاضر بودم نصف عمرمو بدم و اونشب رو دوباره تجربه کنم.

صبح ساعت ۶ ماهیارو راهی خونه شون کردم و تازه وقتی برای بیهوش شدن پیدا کردم. فکر کنم ماهیار هم با تمام کارهایی که داشت تا لنگ ظهر می خوابید.

اما وقتی ساعت ۱۲ با صدا زدن مامانم بیدار شدم صدای بسته شدن در خونه ی ماهیار بگوشم نشست.

تند خودمو پشت پنجره رسوندم. نگاهم به ماهیار افتاد که وارد خونه شون میشد و انگشتی به علامت لایک برام بلند کرد و بوسه ای دورادور حواله ام کرد…..

لحظه ای پیش من ای یار طبیبانه بیا
سینه ام پر شده از مهر صمیمانه بیا

اشک جاری شده از چشم من خسته ز غم
بهر نابودی این ، بغض غریبانه بیا

خشک شد خنده به لبهای من افسرده
مردم از حسرت یک خنده ی مستانه بیا

همچو خورشید ، برای دل تاریک منی
روشنی بخش من و خانه و کاشانه بیا

به زمستان وجودم پی گرمای توام
بوی تو نکهت باران بهارانه ، بیا

چشم شهلای تو ای یار ، قرار دل من
عاشقم بر نگه پاک نجیبانه بیا

گرچه از این دل عاشق ، تو خطاها دیدی
گذر از جرم و خطاها و کریمانه بیا

با تمام اصرارهام ماهیار قبول نکرد عقد و عروسی یکجا برای بعداز سالگرد پرویز بمونه و چند روز بعداز صیغه ی محرمیتمون عقد مفصلی در خونمون براه انداختند.

پیراهن عقدم شیری رنگ، تنگ و بلند که با دانتل زیبایی از پشت دنباله داشت رو با کمک ماهیار انتخاب کرده بودم که عالیترین بود و بحدی تن خوری قشنگی داشت خودم بیشتر از همه حظ میکردم.

لحظه ای که از آرایشگاه با موهای های لایتِ فر خورده و یکطرفه، آماده برای عقدشدن بیرون اومدم تنها ماهیار بود که با دسته گل عروس بطرفم اومد.

ذوقی که توی چشماش بود ماورای دنیاها بود. دستمو گرفته بروی لبهاش گذاشت و آرام جلوی دوربین پیشونیمو بوسید.

گفت: همیشه آرزو داشتم تا جاییکه میتونم برات بهترینارو تدارک ببینم. امیدوارم راضی باشی و تا بی نهایت ها و از ته دلت راضی بمونی.

لبخندی که بروی لبها و اشکی که به چشمام نشست از سرِ ذوق بود و قلبم از خوشحالی میلرزید.

با عشق تمام نگاهم سراپای ماهیارو گشت. کت شلوار اسپرت شکلاتی و پیراهن شیری که خیلیم بهش میومد و با قد و قواره اش بسیار چشمگیر بود.

و من چقدر به این داماد دیوونه و خل و چل تمام عیار با قیافه ی تودلبرو و اندام هرکولیش افتخار میکردم.

همراه همکه وارد خونمون شدیم لیلون که هرلحظه باهام در تماس بود آماده بودند. با دود شدن اسپند در دستان گلپر و گلبرگهای رنگارنگ و زیبایی که لیلون به سرمون می پاشید منظره ی زیبایی بوجود اومده بود.

پله های خونه تا پذیرایی کلا گلباران بود و منکه متعجب به اینهمه سلیقه نگاه میکردم میدونستم فقط کار و سلیقه ی گلپره وگرنه لیلون هم مثل من زیاد از این سلیقه ها خبری نداشت. حتی خودمونو به زحمت هم نمینداختیم چیزی یاد بگیریم.

با خوشآمدگویی به مهمونامون که خیلی خلاصه حدودا ۷۰ نفری میشدند پشت سفره ی عقد نشستیم. ولی ماهیار دستمو همچنان بدست داشت.

نگاهم توی مهمونا گشتی زد. مامان مرضیه و پریناز رو هم به احترام دعوت کرده بودیم اما حضور نداشتند. درسته برام آرزوی خوشبختی داشتند، ولی کاملا مشخص بود راضی نبودند به این زودی هم ازدواج کنم.

ولی راستش…….. هیچ دلخوشی از پرویز برام نمونده بود که الان هم خودمو بخاطرش گوشه نشین کنم و حالا براش عزاداری شبانه روزی هم راه بندازم.

بعضی خاطرات خوبی همکه از پرویز داشتم، با کارهایی که کرده بود و دونه دونه ازشون مطلع شده باهاشون پیر شدم کلا پریده بودند.

لحظه ای دلم گرفت………. زندگی و جوونیمو سر هیچ و پوچ هدر داده بودم……. اما دیگه هیچکاری از دستم برنمیومد……

از این به بعد سعی می کردم دیگه به زندگی گذشته ام فکر نکنم و فقط حال و آینده خوبی رو برای خودم بسازم که از همچی خسته و خسته ترین بودم.

نگاهم که از سفره ی عقدم بالا اومد، نمیدونم لیلون توی صورتم چی دیده بود که خودشو بمن رسونده دم گوشم گفت: باز که اختلالات دوقطبی و حملات پانیک و رعشه ها و سرگیجه ها با چشمان غمگینت عود کرد!

الان مثلا سرسفره ی عقد کنار عشقت نشستی که جان من همچی رو بیخیال شو. وگرنه خودت که میدونی دوای اینگونه دردها دوتا شیاف بیخیالی هستش که مجبورت میکنم بری دستشویی استفاده کنی!

خندیدم که ماهیار بطرفمون خم شده گفت: به عروسم چی گفتی لیلابانو. منم میخوام بشنوم!

لیلونم آروم نگاهی چپکی بهش کرده گفت: اولا دامادِ ندید بدید، دست پارلارو ول کن که نمیخواد فرار کنه و همه هم میدونن عروس مال خودته هیچکسم فعلا ادعایی در موردش نداره!

دوما والا فکر کنم بودن دامادهایی که سرشون به کار خودشون بود و هنوزم زنده ان و دارن زندگیشونو میکنن حالا خیلیم خوشبخت هستن!

داماد فضولم نوبره ها! وگرنه دوتا از تجویزیهای بیخیالی پارلارو هم برات نسخه میکنم حالت با داد و فریاد و سوختم سوختم بیاد سرجاش…

ماهیار که می خندید گفت: ببین لیلا با دومادتون راه بیا وگرنه باور کن تا عمق ۱۰۰ کیلومتری جهنم هم بری دنبالت میام و جوابتو میدم. حالا اونجام رو در و دیوارهاش نوشتن فقط ماهیارو عشقه بقیه آدما توهّم هستن!

لیلون پراز شیطنت گفت: مشخصه روحت با جسمت فاصله سنی زیادی داره ها که این همه خودشیفته هستی پیر پسر!!!

اولا زورت به من یکی نمیرسه. دوما تا عمق دویست متری جهنم هم پایین بری نوشته عشق فقط عشق ارسلان و لیلا خانوم تمام.

فقط موندم تو روی چه حسابی با اینهمه بلند پروازی های بدرد نخورت اومدی ازدواج کردی که به هیچ دردی هم نمیخوری! همون مجرد می موندی که بهتر بود!

ماهیار جدی سری تکون داده گفت: اینجارو لایک داری لیلاخانم. منکه نمیخواستم ازدواج کنم. ولی خب از بالا فشار پدر مادرم، از پایینم فشار بعضی بی پدر مادرها!

منکه کم موند قهقهه بزنم که دستم روی صورتم نشست لآقل دهن گشادم رو مهمونا نبینن.

لیلا که مات داشت به ماهیار نگاه میکرد گفت: باور کن تو چیزیت شده و اصلا چیزی زدی یا بالا انداختی! عجب داماد بی ادبِ بی تربیتی! احترام هم حالیش نیست.

ماهیار خندان گفت: منحرف فی الارض خودتی که فکرای بد میکنی. منظورم از بی پدرمادرهای پایین خواستگارهای پارلا بودن که باید دست می جنبوندم وگرنه منظور دیگه ای نداشتم.

ایندفعه لیلون هم می خندید که گلپر خودشو به ما رسونده بود دستش لیلون رو گرفت. عقب کشید و گفت: میتونم قسم بخورم الان کاری میکنی داماد از همینجا سر سفره ی عقد فرار کنه و توی خیابونا دنبال داماد بگردیم.

بیا ببینم که کارمون زیاده و باید پذیرایی کنیم. تو اینجا چیکار داری میکنی آخه!

لیلون خندان گفت: وای گلپر بزار حرفامو بزنم. دارم توی حرفهایی که تا به امروز فقط قورت دادم و به ماهیار نزدم غرق میشم. حالا این دوماد چقده پررو هستش اصلا حیا و احترام هم سرش نمیشه!

گلپر دست لیلارو کشیده گفت: علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که اومده به تو چه آخه! باور کن کمی دیوونگی تو ذاتش داره. میزاره میره ها سربه سرش نزار. تازه داماده و سیستم بدنش هنوز به این حرفها و کارها عادت نکرده. بیا بریم ……

ماهیار جدی گفت: بابا عجب اوضاعیه! اینجا وضعیت جوریه دهن باز نکرده و حرفی نزده دخلت دراومده! بینوا ماهیار که با چه کسایی طرف شده. آقا من تسلیمممممممممم…. برید به کاراتون برسید.

لیلون خندان گفت: منت میذاری داماد خل وضع با اون مغز شُلت. لطفا تسلیم هم نشو آبرو برامون نذاشتی!

با کشیدن گلپر هردوشون خندان ازمون دور شدند که ماهیار گفت: خدا به ارسلان بینوا کمک کنه چی میکشه با این لیلا!

میخواستم بحث رو باهاش ادامه بدم ولی یه صدایی از خشتکم گفت رو من حساب نکنیا می بازی و باید فاتحه ی دفتر دستک و هرچی داری رو بخونی!

با این حرف ماهیار هرکاری کردم نتونستم خودمو نگه دارم و دیگه از بس خندیدم بیخیال مهمونا شدم که همه داشتند نگامون میکردند. حالم خوب بود و این دیوونه ها با کل کلهاشون روز قشنگی رو برام ساخته بودند.

عقدمون به زیبایی انجام گرفت و لیلون که همچنان دست از شوخیاش برنمیداشت به همراهی دختر خانمهای فامیل داشت قند می سابید…….

تو اگر خنده کنی دل ضربان میگیرد
اسکلت در وسط معرکه،جان میگیرد

و زحل دور سرت حلقه ی گُل میبندد
کور بینا و سپس لال ،زبان میگیرد

سر شب،حَیّ عَلی بوسه از آن پیشانی
و لبم ،حکم خدا را زِ اذان میگیرد

غنچه کن،فصل بهار است،دلم میخواهد…
ریشه ی قلب من از غنچه توان میگرد

گر نباشی دل بستان کویری باشد
و گُلِ نرگسِ برکه،سرطان میگیرد

نازِ دنیا بکشم،نازِ تورا اما نه…خ
تو اگر ناز کنی قلب جهان میگیرد

عقد به زیبایی تمام به پایان رسید و شامی که در رستوران برای مهمونامون تدارک دیده شده بود عالیترین بود.

در رستوران میز آماده و دو نفره ای برای عروس و داماد تدارک دیده بودند که ماهیار صندلیشو کنارم گذاشت و عین سریش بهم چسبید.

اصلا هم از کنارم جم نمیخورد که منم هرلحظه از خجالتم به رنگی درمیومدم. با هم خوشآمد میگفتیم. با هم بلند شده با هم می نشستیم. یک کلمه بگم فقط بهم میخکوب شده بود.

آروم بهش اعتراض کردم: امشب تو چه خبرته! اولا کمی بکش کنار که خفه شدم. دوما نمیشه ۵ دقیقه منو تنها بزاری بری به دوست و فامیلات سر بزنی؟ اصلا تند کمی عقب بکش این چه وضعشه آخه!

ماهیار نگام کرد. در عمق چشمام نگاه کرد. با لبخندی حسرت گونه آهی عمیق بیرون داد و گفت: آخه خودت که شاهد بودی……. انقده بلا سرِ من بیچاره آوردن و انقده سر یه عشق به دختر همسایه به صلابه ام کشیدن و دربدرم کردند، باور میکنی گاهی حس میکنم انگار خواب می بینم.

بعضی وقتها جوری از خواب می پرم انگار توی فرودگاه یا هواپیمام و دارم ترکتون میکنم. گاهی وقتام خیس عرق خواب می بینم به یکی دیگه شوهرت دادن و منم دارم راهیت میکنم در حالیکه دلم خونه.

بخدا هنوزم باور نکردم باهات ازدواج کردم و همچی تمومه. هنوزم میترسم چشممو باز کنم ببینم خواب می بینم و اصلا تورو ندارم.

لبخندی لبریز از غم و شادی روی لبام نشست. حس قشنگی داشتم …… یه ذوق زیاد…… یه دلخوشی موندگار……. اینکه بفهمی یه آدم خودخواه،
تورو از خودشم بیشتر می خواد……. اینکه همین آدم خودخواه هنوزم باورش نشده تو از آن خودشی!

و من کاملا درکش میکردم. یکی دوبار که شبهارو پیشم گذرونده بود و در تخت تک نفره ام چپیده بودیم، گاهی در خواب چنان تکونی میخورد که خودم زهره ترک میشدم اما دوباره بخواب میرفت.

چندبار هم علتشو ازش پرسیده بودم که با لبخندی منو پیچونده بود.

صدایی از پشت سرمون گفت: پارلا فقط آرزو میکنم کاش دنیا بحدی کوچیک بود که ماهیار جا پیدا نمیکرد و فقط به تو می چسبید.

اصلا کاش انقده قحطی جا و مکان میشد که ماهیار هیچ جایی رو پیدا نمیکرد و فقط و فقط توی بغلت می نشست بلکه آروم بگیره!

حس میکردم لبام یه جا جمع نمیشه و دندونام بیرونه! لیلون رو به ماهیار ادامه داد: این چه وضعیه مرد گنده

کمی بکش کنار و صندلیتو با فاصله از عروس چلمنگمون بزار آبرو برامون نموند. آخه مثلا دخترا و پسرای مجردمون دارن نگاه میکنن و یاد میگیرن!

مجردها به کنار، از بزرگترامون خجالت بکش پیششون ذره ای آبرو برامون نموند. الان میگن دامادمون نسبت به عروس و برآمدگیهاش فرورفتگی داره و نمیتونه ازش جدا بشه!

تمسخر خاصِ صدای لیلون و حرفاش باعث شد پقی بزنم زیر خنده!

ماهیار هم خندان گفت: قربونت برم یا به اصطلاح بچه های امروزی قلفونت برم که اینهمه به فکر راحتی من و بدآموزی بقیه هستی! از دعای خیرتم در مورد کوچیکی دنیا خیلی ممنونم که خوشم اومد. برآمدگی و فرورفتگی رو هم نگران نباش هنوز به وقتش کمی مونده!

همینجام به نیابت از همه ی آقایون اعلام میکنم ما دنیای تنگ رو زیاد زیاد زیاد دوست داریم.

لیلون با قیافه ی درهم رفته، پیشونی چین خورده و لبهای ورچیده گفت: الههههههههههی خــــــــــدا وَرت نداره پسرررررررره ی مارموز……… زهرمار و درد که تنگ رو دوست داری…… ورم و حناق و مرض بچسبه به اون گلوت که حالا اعلام هم میکنه.

بکش کنار که امروز فرداست صدای ونگ ونگ بچه تون بپیچه همه جا و حالا شیرینیم ازتون بخوان. اونموقع تمام سرعت جت ها و هواپیماها پیش پای سرعت بچه دارشدنتون لنگ میندازه که من حساب تورو درجا میرسم ماهیارخان!

من دیگه نمیدونستم چه جوری جلوی قهقهه هامو بگیرم. چهره ی خندان ارسلان وارد جمعمون شد که گفت: لیلا تو چرا باز گیر دادی به اینا. بیا بابا بیخیال شو همه دیگه چشمشون به این صحنه ها عادت کرده باور کن.

لیلا جدی گفت: باور کنین جدای از شوخیام حرفهام پیام اخلاقی داشت. بحث گیر دادن نیست باید پیش همه چه پیر چه جوان رعایت کنیم دیگه. توروخدا ماهیارخان کمی عقل و منطقت رو به کار بنداز. خواهش میکنم.

ماهیار جدی گفت: باور کن لیلا منطقم جلوتر از دلمه و باهاش تصمیم میگیرم. متاسفانه تا پای پارلا میاد وسط، عقل و منطقم جاشون با دلم عوض میشه و باز بلبشو راه میفته….. خلاصه دیگه ببخشید و به کارام خرده نگیرید.

ارسلان دست لیلون رو کشید و گفت: جواب درست ردخور نداره. بیا بریم. و لیلون رو ازمون دور کرد که ماهیار هم مثلا خودی تکون داد و یه ذره ازم دور شد.

اما خندان گفت: باور کن لیلون با پیامهای اخلاقی و سربزنگاه رسیدنهاش آدمو تخریب که نمیکنه……. آدمو از ریشه ساقط میکنه….

اونشب هم بزیبایی تمام شد و فقط خاطرات خوبش باقی موند. ماهیار همکه دیگه امکان نداشت از اتاقم کنده بشه و هرشب بعداز خوابیدن همه مهمون خودم و خودم بود.

بعداز عقد بود که اول ماشین ماهیار خریده شد و به دنبالش در پی خونه بودیم تا عروسی رو راه بندازیم.

اما در همین مدت کم قیمت مسکن تکونی خورده بود و ماهیار باید از خیر تمام پس اندازش میگذشت تا بتونه فقط خونه ای رو بخره که اصلا هم مورد پسندمون نبود.

کاملا سردر گم بودیم که تمام پولها صرف یه آپارتمان فکستنی بشه پس مخارج عروسی چی میشه! چشممونم بشدت دنبال آپارتمان خود ماهیار بود!

آقا اسماعیل که خبرهارو شنیده بود برای کمک به ماهیار قدم پیش گذاشت و خرج و مخارج کل عروسی رو به عهده گرفت تا خیالمون از این بابت راحت باشه.

ولی پیدا نشدن خونه ی نسبتا دلخواه اعصاب برای ماهیار نذاشته بود و از زمین و زمان گله داشت.

حالا گاهی همکه چشممون به آپارتمان بیریخت و کوچکی میفتاد که کلی هم قیمتش بود ماهیار چشماشو می بست و چند فحش و ناسزای آبدار نثار کسایی میکرد که باعث شدند آپارتمان قشنگ، بزرگ و دلبازش رو بفروشه .

یه روز تمام جراتمو جمع کردم و به ماهیار گفتم: دوست داری طبقه ی بالای خونه ی ما زندگیمونو شروع کنیم و پولتو جایی سرمایه گذاری کنی‌؟

آخه وقتی طبقه ی بالای خونمون خالیه چرا باید دنبال خونه باشیم که اونم دلخواهمون کلا پیدا نمیشه!

ماهیار نگاهی چپکی بهم انداخته گفت: من طبقه ی بالای خونه ی بابامو قبول نمیکنم حالا بیام برم ورِ دل شاه نادر؟؟؟؟………

نه اینکه خیلی با نادرشاه آبم توی یه جوب میره، حالا برم بالای سرشم زندگی کنم که یه روز حتما تو سروکله ی هم می کوبیم.

بیخیال بالاخره دیر یا زود خونه رو پیدا میکنیم و زندگیمونو اونجا شروع می کنیم.

در همین گیرودار و بدو بدوها و جستجوهای ما بود که سالگرد پرویز هم رسید و خداروشکر ختم به خیر شد.

به سفارش مامانم و ماهیار اصلا اهمیتی به نگاههای متعجب مردم بخاطر ازدواجم ندادم و فقط سرم به کار خودم مشغول بود.

به قول مامان مردم اول میومدند و پا جای پای من میذاشتن و پرویز رو تحمل میکردند بعد حکم صادر میکردند.

اونشب ماهیار شام خونه ی ما بود که بابا در مورد خونه پرسید.

ماهیار گزارشی از وضعیت گرانی مسکن داد و گفت متاسفانه آپارتمان خودمو هم برای فروش گذاشتند که دیگه وسعم به خریدش هم نمیرسه.

چشمم هم دنبالش مونده ولی واقعا دویست میلیون اضافی ندارم روی پولم بزارم.

فقط تونستم با وام و غیره ۱۰۰ تومن اضافی جور کنم و روی پول آپارتمان بزارم که بازم فعلا هیچی…..

بابام گفت: ماهیارجان یادم باشه پارلا هم یه قرضی بهت داشت که قرار بود من پرداخت کنم. مخارج خونه ی پرویز هیچ وقت به تو نمیرسید که لطف کردی و متقبل شدی.

فردا ۱۰۰ تومن به حسابت واریز میکنم. برو آپارتمان خودتو بخر قال قضیه کنده بشه.

ماهیار تند گفت: اصلا حرفشم نزنین که امکان نداره. من اون پولارو بخود پارلا هدیه دادم که خودش مختار بود هرجا دلش خواست خرج کنه. پس خواهش میکنم دیکه حرفشم نزنین که قبول نمیکنم و برای من شدیدا افت داره!

بابا گفت: باشه قبول. ولی میتونم ۱۰۰ تومن بهت بدم بزاری روی پولهات و آپارتمان خودت رو بخری که مشخصه چشمتم دنبالشه.

اونجوریم که شنیدم واقعا خونه ی خوب و راحتی بوده. پس این پول هیچ منتی نداره چون منم دارم برای راحتی دخترم خرجش میکنم و راضیم.

ماهیار که نگاهش به روی بابام دوخته شده بود فکری کرده گفت: پس اگه برای راحتی دخترتونه قبول میکنم ولی به یه شرط، سهم پول پارلارو از آپارتمان به اسمش میزنم که خیالم راحت باشه.

ولی اگه به عنوان قرض باشه باید یه مدت بهم فرصت بدید بعداز عروسی پولتونو برگردونم.

بابا گفت: نه قرض نیست. همون سهم پارلا به اسمش بشه کافیه.

و فردای اونروز با خوشحالی من و ماهیار آپارتمان زیبا و دلباز خود ماهیار دوباره معامله شد و رضایت توی چشماش جا خوش کرده بود.

از اون روز به بعد همه به دست و پا افتاده بودند. جهازم از بازار خریده شده توی خونه خودمون چیده میشد. همه برای عروسی آماده میشدند که بدو بدوهامون حدی نداشت.

دیگه بحدی خسته میشدیم و سرمون زمین نرسیده بیهوش، که حتی ماهیار هم کمتر مهمونم میشد و صبح با حسرتِ شبی که از دست داده بود توی خونشون چشم باز میکرد و حالا غرغرهاش برای من بود……

عروسی زیبامون در باغ پدری و ارثیه خونوادگی ماهیار به راه افتاد.

باغ زیبایی که از پدربزرگشون به ارث مونده بود و آقاآسماعیل با برادرهاش تصمیم گرفته بودند به جای فروش یا تقسیم باغ، کسی رو استخدام کنن که به باغ رسیدگی کنه.

و اکثرا اونجا خونوادگی دور هم جمع میشدند. زیر درختهای بزرگ باغ میزهای گرد گذاشته شده با رومیزهای سرخ و سفید و هماهنگ که روشون انداخته بودند.

روی میز انواع شیرینی، میوه، آجیل، پیاله هایی پراز پسته تازه، فلاسکهای آب داغ به همراه قهوه های یکبار مصرف و چای کیسه ای و … به زیبایی چیده شده بودند که مهمونا در انتخابشون راحت باشند.

قرار هم بود در اول با آب میوه ی خنک و در پایان با بستنی سنتی از مهمانان پذیرایی بشه.

همچی در حد عالی تدارک دیده شده بود و صدای ارکست که تا ناکجآاباد می پیچید.

وقتی با پیراهن زیبا و دنباله دار عروس که قشنگی و ملاحتمو صدبرابر کرده بود داشتم مقابل ماهیار می چرخیدم و میرقصیدم، ماهیار انگشتری زیبایی به انگشتم کرد و دست دور کمرم انداخت.

با من همراهی کرد و دست دور کمرم داشتیم می رقصیدیم که نگاهشو به چشمام دوخته گفت: باور میکنی بعضی وقتها بیشتر از خودم دوستت دارم……

نفس زدنهامو حبس کرده گفتم: باور نمیکنم ….. حالا مگه چندتا دوستم داری بیشتر از خودت هم شده یهویی؟

خندید و گفت: فقط یدونه شیطون! چون چیزهای ناب و اصیل فقط یه دونه هستند……. تو هم عشق یدونه ی منی ……..

صدای ماهیار که با سامیار بازی میکرد از پذیرایی میومد. لبخندی زدم و دستامو روی صورتمو گذاشتم.

خداروشکر زندگی خوب و پراز عشقی رو میگذروندیم. و من ماهیار لعنتی و هنوز بچه رو عاشقش بودم و حالا حالاها باید روش کار میشد.

صدای ماهیار به گوشم نشست که میگفت: سامی دوست داری سرزده بریم خونه ی خاله لیلون اونم برای شام که جیغش دربیاد و ما هم بخندیم؟

گوشام زنگ زد. باز داشت نقشه های آنچنانی میریخت که خودش کارشو میکرد و خوش میگذروند، چشم غره های لیلون و بقیه هم فقط منو نشونه میرفت.

اما شکرخدا کم کم همه به کارهاش عادت کرده بودند منم میدونستم و بلد بودم چیکار کنم که طعنه های لیلون شامل حال من نشه.

خندیدم. لبام تا بناگوشم کشیده شد. یاد مهمونی قشنگی
افتادم که بیخبر از من تدارک دیده بود و طبق معمول کم مونده بود کله ش کنده بشه اما……

ماه پنجم حاملگیم بود و اونروز عصری آماده میشدم برم خونه ی بابام و سری بهشون بزنم. تازه وارد اتاق شده بودم که گوشیم زنگ خورد.

مامان ناهید بود. بعداز سلام احوالپرسی گفت: پارلا توی این وضعیتت چقدر خودتو به زحمت انداختی عزیزم. من الان بیکارم میخوای بیام کمکت!

روی تخت نشسته بودم و فقط چشمام راست راست راه گرفته از اتاق به گلدان بامبو در پذیرایی دوخته شده بود. فکر میکردم چه زحمتی؟ چه کمکی؟

مامان ناهید گفت: پارلا چی شد؟ حالت خوبه؟ بیام کمک بی تعارف ها؟

آروم گفتم: مامان چه کمکی؟ شرمنده نفهمیدم منظورتون چیه!

مامان ناهید خندان گفت: پارلا حتما تازه از خواب بیدار شدی گلم حواست نیست؟ ماهیار دوسه ساعت پیش زنگ زد که داری استراحت میکنی ولی یه شام سبک میزاری ما و کامیار و خانمش بیایم دور هم جمع بشیم.

میگفت دلتنگ دورهمی هامون شده و امروز هم خونه ی شما جمع میشیم.

دهنم باز و چشمام بازتر مونده بود. مشکلی با خود مهمونی نداشتم ولی فقط میدونستم من این ماهیارو دیگه می کشتـــمششششششششش…… می کشمتمش و امشب شام غریبانش رو با دستای خودم میگرفتم.

حواسمو جمع کردم که فعلا باید آبروداری میکردم. گفتم: نه مامان همچی آماده ست زحمت نکشید. ممنون که به فکرم بودید و پارلا خیلی دوستتون داره!

گوشیو که زمین گذاشتم چنان دندون قروچه ای کردم کل دندونام به درد اومد. کم مونده بود دستامو بزارم دم گوشم و چنان جیغی بزنم عالم و آدم جلوی خونه مون جمع بشن و خودشون حکم بدن با ماهیار چه کنم!!!

ماهیار چرا حساب هیچی رو نمیکرد. چرا فکر نمیکرد اگه من خونه ی بابام میرفتم و مهمونا میومدن از زن خونه هم خبری نبود تحویلشون بگیره چه حرفها و الم شنگه ای راه میفتاد!!!!

اصلا کی قبول میکرد من از هیچی خبر ندارم و این اتفاقات عمدی نیست.

درحالیکه لبامو بهم میفشردم گوشیو دستم گرفتم زنگ بزنم و حساب شوهر خل وضعم رو با جیغ و دادهام برسم. ولی …….. چیزی از ذهنم گذشت…….. لحظه ای دست نگه داشتم!

فقط میدونم دلم از اینهمه بیخیالی ماهیار چنان داشت میسوخت واقعا اینبار پانسمان با پماد زخم و شایدم بستری شدن لازم داشتم.

لحظه ای فکر کردم: لیلون در این شرایط بود چیکار میکرد؟؟؟؟ کمی فکرمو متمرکز کردم که خندیدم.

دستامو روی شکمم گذاشتم که بچه م داشت توش می چرخید. بلند گفتم:…..

درسی بهش بدم تا عمر داره یادش نره بیخبر از خانم خونه مهمون دعوت نمی کنن.

گوشیمو برداشتم و اول به مامان زنگ زدم. بعداز سلام احوالپرسی گفتم: مامان امشب شام مهمون ما هستید و …….

به لیلون هم زنگ زدم که اونارو هم دعوت کردم.

تلفن بعدیم به گلپر بود که اونم دعوت کردم. و تلفن آخرم به رستوران کاکتوس بود برای ۱۶ نفر میز رزرو کردم. عالیترین رستورانی بود که می شناختم و در عین گرونی غذاهاش خیلی مورد پسندم بود.

با اعصابی آروم و خندان زنگی به ماهیار زدم. تا صدامو شنید بلند گفت: ووووووووواااااااااایییییییی پارلا خوب شد زنگ زدی به کل یادم رفته بودها. امروز دوتا ترانزیت موتورشو زمین گذاشتیم کلا فراموش کردم بهت خبر بدم.

به مامانم و کامیار اینا گفتم شام بیان خونمون که با یه غذای ساده دور هم باشیم. یه شام ساده تدارک ببینی یادت نره. بوس بوس

آروم گفتم: منم زنگ زدم بهت بگم که قبل از تو مامانت زنگ زد و اطلاع داد. منم چون زیاد آمادگی مهمونی نداشتم و حال پخت و پز هم نداشتم زنگ زدم رستوران و جا رزرو کردم.

حالا تو یادت رفته بود من مامان و بابام و لیلون و گلپر و با خونواده شونم دعوت کردم. زود میای از خونه با هم بریم یا من در رستوران منتظرت باشم.

فکر کنم ماهیار هنگ کرده بود. بعداز مدتی گفت: چیکار کردی تو پارلا؟ اخه چرا رستوران کاکتوس با اونهمه غذاهای گرونش؟

خندان گفتم: والا شما بدون اطلاع من مهمونی راه انداختید نه من! منم برای اینکه دلتون نشکنه و حرفتون زمین نیفته حالا راضی تر باشید مفصلترش کردم همین.

ماهیار شاکی گفت: ولی من یه غذای ساده توی خونه رو……

جدی گفتم: شرمنده تم جناب که بدون هماهنگی با من سرخود مهمون دعوت کردی! متاسفانه امروز کمی درد داشتم دیگه خودمو به زحمت ننداختم. منتظرتم زود بیای با هم بریم رستوران. بوس بوس. کارت بانکیت یادت نره! کارت پروپیمونت رو بیار که باید کلی خرج کنی!

گوشیو که قطع کردم دوباره خندیدم. فکر کنم تا آخر عمرش دیگه آویزه ی گوشش میشد و بدون هماهنگی با زن خونه مهمون دعوت نمیکرد.

وقتی ماهیار خودشو خونه رسوند با سلامی سرسری اول نگاهش روی میزغذاخوری پذیرایی چرخید که همچی از انواع میوه و شیرینی و آجیل روش آماده بودند.

پالتوشو روی مبل انداخته در برابر نگاه خندان من محکم گفت: پارلا مثلا تو حال نداشتی برای دوتا مهمون غذا بپزی، ولی همچی رو خریدی و آماده کردی!

آروم گفتم: نکنه انتظار داشتی مهمونا از رستوران راهی خونشون بشن؟ پس دورهمی دلخواهت چی میشد؟

ماهیار محکم گفت: ولی من نمیخواستم اینهمه هزینه بشه. حالا خدا میدونه……

محکمتر جوابشو داده گفتم: منم میدونم به قرون قرون پولهات نیاز داری ماشینت رو عوض کنی، ولی اینکارو کردم همیشه یادت بمونه توی این زندگی تنها نیستی تنهایی هم تصمیم بگیری!

این خونه زن و بانویی داره به نام پارلا، که اگه قراره برای مهمونا شام بپزه بهتره اول بهش اطلاع داده بشه و نظرشو هم بخوان.

فقط یادت باشه ماهیار، برای اولین و آخرین بار میگم هربار خودت سرخود و بدون اطلاع من مهمون حالا هرکی یا خودی یا غیر رو دعوت کنی اوضاعت اینه. پول هم نداشته باشی ببر شلوارت رو سر خیابون بفروش بمن ربطی نداره.

فقط داشت نگام میکرد. آخرش مظلومانه گفت: میدونی دلم شدیدا چی میخواد؟………

ابروهام به علامت پرسش شادمانه بالا رفت.

ادامه داد: فقط دلم میخواد سرراست از پنجره پرتت کنم بیرون که وسط خیابون با اون بچه ت له بشی!

خندان گفتم: له شدن رو که عمرا ببینی…… اما اتفاقا دو ساعت پیش منم دلم همینکارو میخواست باهات بکنم ولی دیدم بیفایده ست.

تویِ بدذات از این ده طبقه بیرونم پرتت کنم بلند میشی لباسهاتو می تکونی و موهاتو با انگشتات درست میکنی برمیگردی خونه…..

پس کار بهتری انجام دادم تا هرجاییت که میتونه بسوزه بلکه بلکه بلکه یاد بگیری……

اما با تمام زدنها به تیپ و تاپ همدیگه اونشب زیباترین شبی بود که دورهم بودیم و بعداز شام که همه از ماجرای من و ماهیار خبردار شدند تا نیم ساعت فقط خندیدند که همه شونم خوشحال بودند در این میان یه فیض قشنگ هم اونا بردن!

فقط آقآسماعیل بود که خندان گفت: دخترم فقط تو میتونی این ماهیار رو ادبش کنی و کمی آداب معاشرت و آداب زندگی یادش بدی!

والا هرکی بود الان صددفعه به خودمون برش گردونده از در خونه مون پرتش کرده بود بغلمون که مال بد بیخ ریش ناهید و اسماعیلش!

اونشب با خنده هامون گذشت و خاطرات خوبی ازش به جا موند.

ولی خدارو هزاران مرتبه شکر ماهیار دیوونه و زورگوی من با تمام سربه هوایی ها و سهل انگاریها‌ش یه عشق و مرد تمام عیار بود.

دیدین چه حس خوبیه ،
ببینی یه نفر همه رو بخاطر تو پس زده

واسه‌ی رسوندنِ خودش به تو
همه‌ی راهو نفس نفس زده؟؟

ماهیار من اینگونه بود و من واقعا محبتهاشو دیده و حسش کرده بودم. اما گاهی هم پدری ازم درمیاورد اونورش ناپیدا …….

که تمام مهرو محبتش رو کنار این اذیتهاش میذاشتم و چشم بروی کاراش می بستم.

تازه پا به ماه هشتم حاملگیم گذاشته بودم و 2 روز به عید و تحویل سال مونده بود که مامانم سر ظهری زنگ زد. گفت: پارلا پاهام بشدت درد میکنه و نمیتونم راه برن. میشه بیای کمی کنارم باشی و ناهارمونو آماده کنی؟

واقعا تعجب کردم. ولی فکر کردم حتما مامان از بس کار و خونه تکونی کرده خودشو ناکار کرده که اینجوری ازم کمک خواسته.

خودمو به خونه شون رسوندم و دیدم مامان پاهاشو دراز کرده درحال استراحته. ناهار ساده ای پختم و با مامان خوردیم ولی گاهی نگاهم به راه رفتن مامان دوخته میشد که به والله از منم بهتر راه میرفت.

حس میکردم و گاهی میتونستم قسم بخورم کمی سرکار هستم و واقعا باهام شوخی کرده! ولی لبخند می زدم. حتما از تنهایی خسته شده بوده و دلتنگ من که درد کردن پاهاشم بهونه کرده و منو اینجا کشونده بود.

دم غروب که بابام اومد و بابامو هم دیدم گفتم: اگه اجازه بدید دیگه بخونه برگردم. ماهیار خسته از سرکار میاد یه استکان چای دستش بدم.

بابام گفت: کمی صبر کن نمازمو بخونم خودم میرسونمت. با این وضعیت تنهایی نرو.

مامان گفت: پس منم آماده میشم باهاتون بیام. از بس توی خونه موندم حس پوسیدگی و کپک زدگی اونم در حد شدید بهم دست میده!

منتظر موندم. مامان که آماده شده از اتاقش بیرون اومد نگاهم سراپای شیک پوشش رو گشتی زد و چشمام باز شد. فکر کنم نفس هم نمی کشیدم. آروم گفتم: الان مثلا شما میخواید منو برسونید یا برید مهمونی؟

مامان خندان گفت: مهمونی که نه، ولی نمیدونم چرا دلم خواست تورو برسونیم و با بابات بریم شام رو بیرون بخوریم.

ابروهام متعجب تر بالا رفت. آخه کاری بود که مامان خیلی خیلی کم انجامش میداد. بابام هم وارد اتاق شد که مامان بلند گفت: نادر لباسهاتو گذاشتم روی تخت. اونارو بپوش.

بابام همکه از اتاق بیرون اومد کت شلواری تنش بود که جای اتوش هندونه قاچ میکرد. آروم گفتم: والا دیگه دارم حسودی میکنم ها.

فقط منتظر بودید منِ اضافی رو از این خونه بیرون بندازید و بعد برید دور دور…….. یا اینکه فقط من بچه ی زیر بته ای این خونه بودم!

هردوشون داشتن می خندیدند. بابا گفت: یه بارم گوش شیطون کر خواستیم دوتایی با خانوم خوش بگذرونیم این دختر نمیزاره ها. باشه پاشو بریم ماهیارتم برداریم چهارتایی بریم.

فقط میدونم عوض تشکر و یه آوانس دادن بهشون که تنها باشند، چنان از جام بلند شدم که گفتم: آهان این شد یه چیزی!!!! ما هم میایم. عمرا بزارم تنها برین بیرون! اصلا چه معنی داره مامان باباها تنها بمونن.

والا خیلیم واجبه بریم بیرون و مهمون یکی باشیم. این روزا از بس کار کردیم پوستمون کنده شده!

جلوی آپارتمانمون که بابام نگه داشت بی تعارف با خنده ای شیطنت بار گفتم: بابا مامان توی ماشین نمونین.

بیاین بالا چراغ خونه روشنه که ماهیار اومده. ممکنه حموم باشه…… بعد با هم بریم شام ….

مامان سری تکون داد و در ماشینو باز کرد. وای که چقدر خوشحال بودم برنامه ی زیرجلکی مامان رو بهم ریخته بودم! یه حس شیطنت با دیگرآزاری بهم دست داده بود که حالا خیلیم راضی بودم.

بابام که از ماشین پیاده شد رو به مامان گفت: اگه این دختر گذاشت یه آب خوش از گلومون پایین بره اسممو عوض میکنم میزارم مجیدجان دلبندم!

خندیدم و گفتم: باید تحمل کنید. خب بمن چه بچه دار نمی شدید و تمام عمرتونو راحت می گشتید!

از آسانسور که خارج شدیم مامان تند زنگ درو زد. منم با کلید درو باز کردم و کاملا عقب کشیده گفتم بفرمایید!

اول مامان بعد بابا وارد شدند. منم وارد خونه شدم که لحظه ای صدای دست زدن بلند شد. قلبم که می کوبید و خون به سرم صعود کرده بود به کنار! چشمام باز شده بود و بچه که توی شکمم به چرخش افتاده بود. حالا لگد هم می کوبید که دستام محکم روی شکمم نشست.

گیجزده چشمم روی عزیزانی می چرخید که برام دست میزدند و همه بلند شده بودند. بابا و مامان کنار کشیدند و تازه چشمم به خونه ی پر زرق و برقم افتادم که عین یه جشن تولد درست شده بود.

ولی تولد منکه………. اوووووه دو روز بعد موقع تحویل سال بود.

نگاهم روی همه چرخید. خونواده ی ماهیار و کامیار…… گلپر و لیلون و دایی و زنداییم بدون محسن…… و مامان بابام…..

خوشحالیم حدی نداشت. جوری خاص ذوق زده بودم و دلم بشدت می لرزید……. اما بچه اذیتم میکرد…… از هولی که به جانم نشسته بود بچه بی قرار بود…… بچه فقط می چرخید…..

حدس زدم ماهیار دو روز جلوتر برام تولد گرفته اما …… بچه م…… بچه م…… چیزیش شده بود……

به همه هول هولکی خوشآمد گفتم و اضافه کردم: شرمنده تونم منو ببخشید. باید کمی استراحت کنم مثل اینکه اصلا حالم خوب نیست.

فکر کنم همه ماتشون برد ولی چیزی نگفتند. تا وارد اتاق خوابم شدم خانمها تند پشت سرم وارد شدند و مامان ناهید کمکم کرد ……

مانتومو درآورده روی تخت دراز کشیدم.

بچه توی شکمم می چرخید و شکمم محکم تکون میخورد. اشکای منم از ترس جاری بود. همه دورم جمع شده بودند. مامانم هراسان پرسید چی شد آخه یهویی؟ تو که حالت خوب بود تا دم در؟

صدای ماهیار بگوشم خورد که گفت: اجازه می دید منم جلوتر بیام؟

لیلون و مامانم عقب کشیدند که ماهیار تند کنارم نشسته گفت: چی شده پارلا؟ تو که صبح حالت خوب بود؟

سعی میکردم با نفسهای عمیقی که می کشم کمی بچه رو آروم کنم. ولی شدنی نبود…..

ماهیار تند اشکامو پاک کرد و دستهاشو زیر شونه هام انداخته آروم بلندم کرد. محکم در آغوشش کشیده شدم.

یکی از دستاش پشتمو نوازش میکرد و دم گوشم آروم زمزمه کرد: فکر کنم بازم گل کاشتم نه……. ترسیدی عزیزدلم؟

خواهش میکنم منو ببخش ولی منم آرزو داشتم اولین تولدت رو توی خونه ی خودت سورپرایز بشی. ولی مثل اینکه اذیت شدی نه؟ بخدا پارلا…..

دیوانه تر از مردمِ دیوانه اگر هست…
جانا به خدا من…
به خدا من….
به خدا من…..

چیکار کنم حالت خوب بشه….. ببرمت دکتر؟ اتفاقی برای بچه بیفته خودمو نمی بخشم ها…… خواهش میکنم خوب شو پارلا….. زودتر خوب شو…

چشمامو بستم……. سعی کردم خودمو کنترل کنم…… فکر کردم: ماهیار برام تولد گرفته و خواسته منو ذوق زده کنه…… پس الان لایق یه حال خوب و یه جشن خوبه…….. و من اجازه نمیدم ناراحتی امشب توی خاطره هامون بمونه…..

ماهیار من …… ماه من…….. ماه مهربان من……. پسر همسایه ی من…….. حامی من…… عشق من…… معشوق من……. لایق یه تشکر خوب و عالی بود که من حتما امشب ازش بین جمع تشکر میکردم….

و در نهایت تعجبم چه آرام شدم…… قلبم آروم گرفت……. بچه هم کم کم آروم گرفت…..

با شربتی که بدستم دادند و جرعه ای خوردم واقعا خوب شده بودم.

لیلون که از کنارم جم نخورده بود و فقط هراسان پشتمو مالش میداد گفت: والا عجب مامان و جوجو وروجکِ نازنازی ملوسی! دلشون یه بغلِ محکم میخواست مارو زهره ترک کردن!

پاشین جمع کنین بساطتتون رووووووو لوسهای بدردنخورررررر؟؟؟ یه شام تولد میخوان بدن که باید اونم کوفتمون کنن و دل و روده مونو بهم بپیچن!

خب حق داشت حرف اضافه ای هم برام لازم نبود. خندان با کمک ماهیار لباسهامو عوض کردم و آماده و مهیای تولد از اتاقم بیرون اومدم.

اما میدونستم باید زِرهی فولادین تنم کنم و خودمو برای تمام کارهای ماهیار در تمام عمرم آماده کنم.

راز پیدایش هستی
به خودش مربوط است

من به دنبال #تو و
داشتنت آمده ام …

#رهی_کاوه

پارلا ( ریحانه) از صمیم قلب به شوهر و خونواده ی کوچک و قشنگش عشق می ورزه اما هنوزم که هنوزه گاهی ماهیار(علیرضا) صداشو درمیاره که بالاخره یا با زورگویی یا معذرت خواهی ماجرا ختم به خیر میشه.

لیلون که مدتها بعداز عروسیش صاحب بچه نشده بود دوقلوی نازی به نام ترلان و اردلان داره که همچنان کل فامیل ازش حساب میبرن و ارسلان بنا به گفته ی خودش خوشبخترین مرد روزگاره!

محسن پسردایی پارلا با خواهر دوستش که کارمند بانک بود ازدواج کرده و زوج موفقی رو تشکیل دادن.

[پنج سال بعد]

صدای گریه کودکی در بیمارستان پیچید و دومین کودک خواستنی پارلا با چشم و ابروی مشکی و موهای پرپشت و سیاهش عند ماهیار که به قول لیلون، ماهیار عطسه کرده دخترش بیرون پرت شده بود بدنیا اومد.

مَهلا دختری که ماهیار پدرانه عاشق عاشق عاشقش بود و با اولین گریه اش بی توجه به داد و فریادهای پارلا به هوا انداخته میشد!

دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
گر دردمند عشق بنالد غریب نیست

دانند عاقلان که مجانین عشق را
پروای قول ناصح و پند ادیب نیست

هر کو شراب عشق نخورده‌ست و درد درد
آنست کز حیات جهانش نصیب نیست

در مشک و عود و عنبر و امثال طیبات
خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست

صید از کمند اگر بجهد بوالعجب بود
ور نه چو در کمند بمیرد عجیب نیست

گر دوست واقفست که بر من چه می‌رود
باک از جفای دشمن و جور رقیب نیست

بگریست چشم دشمن من بر حدیث من
فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست

“سعدی” ز دست دوست شکایت کجا بری
هم صبر بر حبیب که صبر از حبیب نیست

پــــــــــایــــــــــان

دوستتون دارم دنیا دنیا: فاطمه ســــــــــودی

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *