آخرین مطالبرمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت34

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

روزهامون به خوبی و خوشی و هزار برابر دلپذیرتر از قبل میگذشت و منهم که راضی تر از راضی…… بالاخره زندگیم بود و باید به هر نحوی شده سعی در حفظش میکردم…. وگرنه یه اسم رو دوتا کردن کار آسونی نبود.

پرویز چنان باهام مهربان و صمیمی و عاشقانه رفتار میکرد راستش خودم حظ میکردم.

ساعت به ساعت بخونه زنگ میزد و حالمو می پرسید. اکثرا کادوهای کوچک و بزرگی برام میخرید.

پول به وفور در اختیارم میذاشت که منم راحت خرج میکردم و حالا بحدی هم اضافی میومد که بیشتر پولها هم توی کارتم پس انداز میشد.

کافی بود دهنمو باز کنم و چیزی رو در حد آرزو بگم یا هوس کنم که درجا برآورده میشد. اما هنوزم هنگ بودم.

نه به اون بچه خواستن زوری پرویز که بخاطرش اخمهاش زمین رو جارو میکرد و تا ساعتها باهام حرف نمیزد،

نه به الانش که انگار نه انگار مشکل خاصی داشتم و تا مدتها نمی تونستیم بچه دار بشیم و باید صبر میکردیم.

اصلا گاهی کارهای پرویز چنان حس خوبی بهم میداد که واقعا کم میموند قبول کنم شاید حامله ام اینهمه نازم خریدار داره! ولی زهی خیال باطل… خبری نبود که نبود….

اونروز حال پرویز بشدت خوب بود و بهترین زمان برای پرسیدن سوالم که داشت مغزمو سوراخ میکرد و دیگه تحمل نگهداری حرفمو نداشتم.

کنارش نشسته لیوان شربت رو روی میز گذاشتم. گفتم: پرویز یه سوال جدی ازت دارم. خواهش میکنم بی تعارف جوابشو بده. باور کن ناراحت نمیشم ها…

با لبخند و نگاهی عاشقانه دست به گردنم انداخته گفت: بفرمایید بانو. بی تعارف در خدمتتونم.

گفتم: خودت میدونی ما از اول زندگیمون چه روابطی با هم داشتیم و تا چه حد همدیگه رو قبول داشتیم که گاهی کم می موند حرف و حدیث قهر کردنمون رو تا هفت همسایه خبردار بشن.

ولی الان مدتیه اصلا نمیتونم علت این همه تغییر رفتارهای صد و نود درجه تو بفهمم و درک کنم!!

میشه خودت بگی چرا اینهمه مهربون و عاشق اندر عاشقم شدی که دیگه نمی تونی بدون من لحظه ای دوام بیاری و حتی برای شنیدن صدام هی زنگ میزنی؟؟

باور کن من هنوزم همون پارلا هستم و حالا در کنار اینکه نمی تونم تورو به آرزوت برسونم، زیاد هم تغییر نکردم.

الان بهم میگی چی شده اینهمه دلبسته م شدی که خودمم مبهوت این رفتارهات هستم و راستش دارم دوتا شاخ گنده درمیارم؟

پرویز خندان گفت: تو چقده وروجکی پارلا! چون گفتی بی تعارف حرف بزنم پس میگم. یکی از دوستان که مشکلمون رو فهمید، بهم پیشنهاد داده کاری کنم فکر و اعصابت از همچی آروم باشه که انشاا… زودتر به نتیجه میرسم.

دغدغه ی بیشتر باعث میشه تمام زحماتمون هدر بره. ولی راستش یه چیز دیگه هم هست. فکر میکنم رفته رفته محبت زیادیم به تو، به عشقی باور نکردنی تبدیل میشه و دوست دارم هرلحظه کنارت باشم همین.

نگاش کردم. در سکوت کاملم دقیق هم نگاش کردم. گفت: مثل اینکه بازم سوالی مونده مگه نه؟

آروم سری تکون داده گفتم: پس چرا وقتی تنهایی بشدت بفکر میری و اصلا نمی فهمی دور و برت چی میگذره؟

گاهی وقتها می ایستم کنار آشپزخونه و دقایقی نگات میکنم. اما اصلا نه منو می بینی نه حواست اونجاست که بخوای ببینی. چیزی شده بمن نمیگی و داری مخفی میکنی؟

پرویز کمی فکر کرده گفت: مشکل خاصی نیست. ولی باور کن کاش یه روز بجای من کارای بانک رو به عهده میگرفتی بفهمی چه مصیبتیه. استرس کاریم بیش از حده. گاهی وقتها هم که حسابها با هم نمیخونه واقعا واویلاست..

بیشتر برای ایناست به فکر میرم. ولی تو اصلا کاریت نباشه. با خیال راحت به زندگیت برس که تمام تلاش منم برای تو هستش.

آهسته گفتم: درسته بمن ربطی نداره، ولی فرزانه اقساطش رو واریز میکنه؟

پرویز لحظه ای فکر کرد و گفت: آره بابا… دیگه مشکلی در پرداختش نداره. اونو که کلا بیخیال شو. خداروشکر کاراش به روال عادی افتاده و دیگه با ما کاری نداره!

دیگه چیزی نگفتم. جوابهامو داده بود اما من به حسم ایمان داشتم. صدرصد پرویز مشکل بزرگی داشت که بروز نمیداد. ولی وقتی نمیگفت دیگه ربطی بمن نداشت.

گاهی وقتها با دیدن حال بد و چشمان پراز هراسش دلم می گرفت اما ….

اونروز خونه ی مامان با لیلون در حال صحبت بودم و در مورد تمام اتفاقهای افتاده باهاش حرف میزدم، که به نوعی سردرگم گفت: پارلا به تمام حرفهای پرویز اطمینان داری؟؟؟ واقعا تمام کاراش از روی عشق و علاقه ست؟

متعجب گفتم: یعنی چی؟ من هرچی دیدم و شنیدم رو بهت گفتم. باور کن هیشکی نمیتونه اونجوری ادای عاشقی دربیاره وقتی ته دلش عشق نباشه.

وگرنه چرا باید بخواد اونجوری از خودش مایه بزاره…….. لیلون تو میخوای چی بگی اینجوری بهم ریختی نه؟

لیلون گفت: نه بخدا. چیز خاصی نیست. ولی چرا پرویز یهویی هزار درجه تغییر ماهیت داده این برام مهمه!!! نکنه خدای نکرده پشت اینهمه محبتش چیزی رو پنهون کرده باشه که بعدا ……

فقط نگاش کردم. گفتم: نه بابا فکر نکنم اینجوری باشه. مشکلی هم باشه حتما در مورد بانکه که بمن ربطی نداره.

لیلون ابرویی بالا انداخته گفت: خدا کنه همینا باشه که گفتی. ولی نمیدونم چرا حس میکنم پرویز میخواد چنان تورو بخودش وابسته کنه که نتونی از کنارش جم بخوری!

شایدم میخواد با تمام محبتهاش جوری مجذوبت کنه که اگه یه روزم بهت گفت فلان کار خطارو انجام دادم، بخاطر همین محبتهاش که هیچی برات کم نذاشته ببخشیش و کلا به روش نیاری …..

باور کن پارلا هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگیره. اصلا خودتو بزار جای من و به این مساله دقت کن.

چطوره نه ماه فقط بچه بچه میکرد، الان یهو فکر و خیال بچه از سرش افتاده و زده به سیم عاشقی… در حالیکه مشکلتون واقعا جدیه!

فقــــــــــط اون میخواد تورو وابسته ی خودش کنه چون نمیخواد از دستت بده و خب شوهرته دوستت داره. همین……. ولی من از پشت پرده میترسم…..

خندان گفتم: اینو زدی تو هدف! اگه در مورد وابستگی اینجوریه که گفتی باور کن موفق هم بوده. الان بحدی بهش عادت کردم و دوستش دارم که هرلحظه چشمم به در هستش وارد خونه بشه و نازمو بکشه.

لیلون اول سری تکون داد بعد خندان گفت: خداروشکر! پس الان تو هم داری طعم یه زندگی واقعی و پراز خوشبختی رو می چشی که برات خیلی خوشحالم.

ولی راستش باید کمی حواسمون جمع باشه. من زیاد به این رفتارهای آقایون اعتمادی ندارم. حالا اگه از اولین روز اینجوری بود اون یه چیز دیگه،

ولی چرا از وقتی شروع کرده که با به حرف دکتر تمام کاسه کوزه هاش بهم ریخته هان؟؟؟ این برام مهمه.

مبهوت به لیلون چشم دوخته بودم و چیزی نداشتم بگم. اما راستش برای خودمم جای سوال بود همین……. اما نه میتونستم حرف دلمو به زبون بیارم……. نه کاری از دستم برمیومد……

[پرویز تعریف میکند?‌]

از روزیکه با اون وضعیت آشفته از خونه ی فرزانه بیرون اومده بودم دیگه نه من خبری ازش گرفته بودم نه فرزانه بمن زنگی زده یا خودشو بمن نشون داده بود.

مثل اینکه هردومون سعی میکردیم اونشب و اون ماجرارو فراموش کنیم و دیگه در موردش فکر هم نکنیم.

بعداز دوسه روز کم کم ماجرا داشت فراموش و برام کمرنگ میشد. ولی با خبطی که کرده بودم هرلحظه ته دلم آشوب بود مبادا یه روز فرزانه دیوونگی کنه و وقتی اون روی سگش بالاست ماجرارو برای پارلا تعریف کنه….

منکه اونشب کلا بیهوش بودم. ولی کافی بود فرزانه که از اولش دختر دایی زبر و زرنگمون بود فقط یه عکس از دوتاییمون داشته باشه که دیگه کارم تموم بود.

اما با تمام اینها خودمو از تک و تا نمینداختم و به فرزانه میدان نمیدادم. اصلا دیگه باهاش ارتباطی نداشتم که بفهمه دلم چه بلبشویی به پاست و چه ترسی تهش لونه کرده.

و من پارلای مغرور رو می شناختم. اصلا مثل روز برام روشن بود حتی منتظر توضیحات منهم نمیشه و بدون دیدن من درجا ازم طلاق میگیرفت…….

و اگه پارلا میرفت………… نه من اجازه نمیدادم این اتفاق بیفته. من پارلارو با تمام نواقصش دوست داشتم و هرطوری شده باید پیشم می موند. راستش هنوز ازش سیر نشده بودم که به رفتنش فکر کنم.

این افکار آشفته و داغون کننده باعث میشد ناخواسته و دلخواسته بدون هیچ توضیحی محبتم به پارلا هزاربرابر بشه و هرکاری از دستم برمیومد براش میکردم.

با تمام زحمات و مهربونیام پارلا هم واقعا عوض شده بود. از در که وارد میشدم چنان مشتاقانه و باعلاقه خودشو بمن رسونده در آغوشم فرو میرفت که خودم ذوق مرگ بودم و تمام……

یکماه از ماجرای من و فرزانه میگذشت و دیگه حتی بهش فکر هم نمیکردم.

اونروز سرم بشدت شلوغ بود. گوشیم روی میز زنگ زد. میدونستم پارلا نیست چون تازه باهاش حرف زده بودم. چشمم که به اسم فرزانه افتاد صورتم رسما گزگز کرد ….

ولی باید ……. جوابشو دادم و خیلی معمولی انگار هیچ اتفاقی نیفتاده باهاش احوالپرسی کردم. ولی آشفتگی رو کاملا در صداش حس کردم.

گفت: پرویز میتونی امروز سری بهم بزنی؟ خیلی واجبه از نزدیک ببینمت……… باهات کار دارم……..

آبی تر از دریا تویی،تنها در این دریا منم
چون حس بارانی لطیف،بر ساحل تنها منم

چون رودزیباو زلال،برجان ودل جاری شوی
پایان این غمها تویی،مبهوت این غمها منم

بر شانه های خستگی،دست نوازش میکشی
رویای شیرینم تویی،بیتاب این رویا منم

پرواز بر چشمان تو،حس عجیبی می دهد
چون ماه،بر شبها تویی،بیدار این شبها منم

خواهم تمام بودنت،برلحظه هایم جان شود
معنای این دنیا تویی،تنها در این دنیا منم

میدانم آخر این دلم،از عشق تو گم میشود
بر جان من لیلا تویی،مجنون این لیلا منم

صدای فرزانه توی گوشم رسما زنگ میزد. وقتی دید جوابی ندادم بیحال ادامه داد: خواهش میکنم پرویز باید ببینمت…….. امشب خونه منتظرتم.

صندلیمو چرخوندم تا کسی متوجه حرفام نشه. خفه گفتم: مگه نگفته بودم همچی تمومه. مگه نگفته بودم بهم زنگ نزن و خودتو یادآوری نکن. من نه به اون خونه میام نه با تو کاری دارم.

مثل همیشه دختردایی عزیزم بودی و هستی همین. پس لطفا حرفی از خونه و غیره نزن که من نیستم.

فرزانه گفت: ولی مجبوری بیای……. باید بیای یه تصمیم جدی بگیریم و ببینیم چیکار باید بکنیم. ببخشید مریضم و حالم بده ولی بانک که تعطیل شد منتظرتم. خدانگهدار

تند گفتم: چیه خودت داری تنهایی میبری و میدوزی. من نمیام……. اومدنی در کار نیست. اگه خیلی واجبه همینجا بگو موضوع چیه و خلاص….

فرزانه کمی مکث کرد و گفت: ولی باید بیای. عصری میای خونه ام و بهت میگم موضوع چیه. کاری نکن برات بد تموم بشه و خودم بیام بانک که ممکنه کسی صدامو بشنوه……. منتظرتم.

گوشیش قطع شد. دیوونه شده بودممممممممم…. نمیدونستم موضوع چیه و باز چه گندی زده یاد من افتاده.

مشخص بود باز بدهی بزرگی بالا آورده که فقط من و پولاهایم حلال مشکلاتش بودیم. ولی کوووووور خونده بود. ایندفعه به مامان و داداشش زنگ میزدم و میگفتم داره چه غلطهایی میکنه که بیان مواظبش باشن.

چون اینبار من دیگه نبودم. فعلا تا به امروز ۶۰ میلیون از اقساطش را پرداخت کرده بودم و منتظر بودم ببینم خانم کی دست و بالشون باز میشه و قرضهاشونو محبت میکنن.

به بدترین وضعیت ممکن حس میکردم حکم گنج قارون رو برای فرزانه خانم پیدا کردم و به حساب من میخواد هرکاری دلش خواست بکنه.

فکر میکنم درحال سکته بودم چون شدت ضربان قلبم خیلی بالا بود و رسما خون از چشمام بیرون میزد.

لیوانی آب بطرفم گرفته شد. یکی از کارمندان بانک بود که متوجه اوضاع بدم شده بود. کمی آب خوردم و بلند شدم.

دیگه نمی تونستم با این وضعیت تا عصر صبر کنم چون حتما سکته میکردم. باید همین الان سروقت فرزانه میرفتم.

بانک رو به معاونم سپردم و راهی شدم. اونهمه راه رو چطور رانندگی کرده بودم نمیدونم. فقط زمانی رو یادم میاد که آیفون فرزانه رو فشار دادم.

طبق معمول در واحدش برام باز بود. چنان در خونه شو محکم به داخل فشار دادم که دست خودم درد گرفت.

تا وارد خونه شدم چشمم به فرزانه افتاد که روی مبل نشسته بود. رنگ و روش بشدت بهم ریخته و سفید سفید عین گچ بود…… نه آرایشی…… نه بخود رسیدنی…..

موهاشو شونه نکرده دم اسبی بسته بود و بیحالی و مریضی از صورتش فوران میکرد. حالا چشماش کمی هم سرخ بود و گود افتاده……. مثل اینکه گریه هم کرده بود!

اونجوری که خشمگین وارد خونه شده بودم تا همون اول کاری هرچی از دهنم در بیاد بهش بگم، که در آنی خشمم فروکش کرد.

عمرا اگه انتظار داشتم فرزانه رو به این شکل ببینم. تاب و شلوارکی سفید و سیاه راه راه به تن داشت و بنظرم لاغر هم شده بود.

بدون بستن در قدمی جلو گذاشته گفتم: تو چته؟ این چه وضعیه برای خودت درست کردی؟ مریضی؟ چی شده؟؟؟

فرزانه بدون حرف دستاشو روی صورتش گذاشت و بلند شروع به گریه کرد. شونه هاش بشدت میلرزید و سینه اش شدیدا بالا پایین میرفت.

اوضاع وخیم بود و منکه از هیچی سر در نمیاوردم. جلوتر رفتم و در مبل کناری نشستم. گفتم: بجای گریه بگو ببینم چی شده؟؟ خدای نکرده اتفاقی برای خودت یا زندایی یا داداشت افتاده؟؟

حرف بزن ببینم چی شده! دارم سکته میکنم ها……. وقتی دیدم اصلا بحرفم گوش نداد، خم شدم و دستاشو گرفته از صورتش کنار زدم.

بدون نگاه کردن بمن دستمالی برداشت و صورت خیسش رو پاک کرد. با هق هق گفت: نگران نباش چیز خاصی نیست. فقط باید میومدی ببینیم چیکار باید بکنیم. چون آخرین تصمیم مال تو هستش.

با چشمان باز شده گفتم: این چه اتفاقیه که من باید آخرین تصمیمش رو بگیرم. مگه کارای تو بمن ربطی داره که حالا من تصمیم بگیرم.

همون ۶۰ میلیون رو گذاشتی رو گُرده ی منِ بدبخت برای تمام عمر و هفت پشتم کافیه. بقیه بمن ربطی نداره!

از روی مبل کاغذی برداشته بدستم داد. نگاهی به ورق انداخته گفتم: این که برگه ی آزمایشه ولی چیزی ازش سر درنیاوردم. چی هست حالا؟

فرزانه صورتشو ازم برگردوند و بعداز لحظاتی گفت: من حامله ام!

حرفم توی دهنم خشکید…… اصلا نمی فهمیدم چی میگه. یعنی چی حامله ام؟

آروم دهن خشکمو بزور باز کرده گفتم: یعنی چی حامله ای؟ از کی؟ تو چیکار کردی فرزانه؟
فرزانه نیم نگاهی پراز شرمندگی بمن انداخته گفت: خب حامله شدن رو که میتونی بفهمی یعنی چی! ولی از کی رو دیگه شما باید بگید. یه ماه پیش که یادتون نرفته!

چنان از جام بلند شدم انگاری ماری نیشم زد. با تمسخر گفتم: معلومه چی داری میگی؟ مگه اینجوری با یه شب اشتباه هم حامله میشن؟

اونم چیزی که فقط تو داری میگی! من نه چیزی یادمه نه بچه ای قبولمه!

فکر کنم لحظه ای حال فرزانه بهم خورد و حالت تهوع بهش دست داد که دستش جلوی دهنش نشست.

بعد با چشمانی پراز اشک گفت: وقتی تو پسرعمه ی خودم اینجوری بهم بگی از بقیه چه انتظاری میتونم داشته باشم.

من برای اینکه ثابت کنم بچه ی تو هستش حاضرم هرکجا که بگی بیام و خودمو از هر تهمتی مبرا کنم. آدرس بده کجا بیام همین…..

قدمی بطرف در برداشته دیوونه وار خندیدم. بلند هم خندیدم. بعد که آروم گرفتم گفتم: دوتا زن گرفتم هیچکدوم منو به آرزوم نرسوندن.

ولی چطور میشه با یه شب کوفت و زهرماری که هیچیش یادم نیست و انگاری اصلا نبوده تو ازم حامله میشی و الان…….

محکم بطرفش برگشته گفتم: فرزانه……. برو بساطت رو جای دیگه ای پهن کن. این قبری که نشونه رفتی و داری سرش زار میزنی توش مرده ای نیست و منم میدونم اینکاره نیستم. من رفتم مواظب خودت باش…..

صورتمو برگردوندم که فرزانه گفت: کجا داری میری؟ پس تکلیف این بچه چیه؟؟؟ من نمیخوام ببرم به دستور پزشک قانونی پدرشو تعیین کنن و آبروت بره…… پس بگو باهاش چیکار کنم؟

گفتم: پس حالا که اینهمه مطمئنی بچه ی منه ببر سقطش کن. من بچه ی تورووووووووو نمیخوام….. اصلا هم نمیخوام…….. همین.

خرج مخارج سقط هرچی شد دو میلیون هم اضافی میدم بتونی بخودت برسی. فعلا!

تا به در برسم فرزانه گفت: پرویز……. خواهش میکنم……. خواهش میکنم اجازه بده من این بچه رو بدنیا بیارم و به پارلا بدمش…… خب بچه ی خودته……

چرا باید بچه ای رو سقط کنم که تو داری برای داشتنش بال بال میزنی و هرلحظه آرزوته بچه تو بغل بگیری!

خواهش میکنم. من قول میدم به محض بدنیا اومدن، بچه رو به خودتون بدم و هیچ ادعایی نداشته باشم!

تمام بدنم یخ کرده بود. انگشتمو بطرفش گرفته گفتم: من اگه بچه بخوام فقط بچه ی پارلا……… دیگه از هیشکی بچه نمیخوام. گفتم به حرفت اعتماد میکنم و تمام هزینه هاتو میدم. فقط برام فاکتور بفرست همین…… خدا نگهدار…..

کفشامو پام کردم که فرزانه جدی و بلند گفت: اینهمه برای فرار کردن عجله داری، مگه من اونشب پشت سرت پیغام پسغام فرستادم به خونه ام بیای؟

مگه من ازت خواستم شب رو اینجا بمونی؟ مگه من بهت گفتم بری خودتو توی خیابونهای خراب شده خسته کنی و بعد اینجا تلپ بشی……

خودت خواستی، خودت اومدی، خودت کار دستم دادی و خودتم مرد و مردونه عقب کشیدی که حاشا به غیرتت!

کاش بابات زنده بود و دست پرورده شو می دید. پس الانم که اینجوریه و مرغت یه پا داره کلا حرف حساب توی اون مغز پوکت نمیره و هیچی حالیت نمیشه……

منم میگم چیکار میکنم……. اونوقت تو باید بمونی و فقط آتیش بگیری…….. کاری میکنم دین و دنیات یه جا بسوزه…….

کاری میکنم خودت بیای و به موقعش به دست و پام بیفتی ولی اونموقع دیگه بیفایده ست…… چون این منم که با لگد تورو از خودم دور میکنممممممم و بهت تهمت میزنم………..

پرویز برو بسلامت که خودتو آماده کن…… بچرخ تا بچرخیم…….

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است

مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است

اسیر خاکم و پرواز سرنوستم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است

چگونه سر کند اینجا ترانه‌ی خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است

هزار چشمه‌ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجویید؟ رو به رو سنگ است

مرا به زاویه‌ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق پاک و بی رنگ است…

#سلمان_هراتی

قلبم دیگه دوام نمیاورد. خدای من با یه کار نسنجیده و دور از عقل گرفتار عجب خبط و خطایی شده بودم که الان عین خر توی گل افتاده بودم و نمیدونستم چاره ام چیه.

کاری کرده بودم حتی نمیتونستم صداشو دربیارم که بدتر آبروم میرفت……. وووووووآآآآآییییییی اگه فقط نوک سوزنی پارلا شک میکرد و بویی میبرد…..

فکر کنم همه جا با اسم و رسمم آبروم میرفت و باید سر برمیداشتم و از این شهر میرفتم بلکه بتونم جایی زیر این آسمان سرمو بلند کنم….

دندونامو بهم فشردم. نباید جلوش کم میاوردم. فرزانه هم دست من آتو داشت که نمیتونست پاشو کج بزاره و چیزی رو بروز بده….

دستامو مشت کردم. دوباره بطرفش برگشته محکم گفتم: مگه نمیگی بچه ی منه؟ مگه منو نکشوندی اینجا تصمیم آخرو من بگیرم؟

فکر کنم آخرین حرفت پشت تلفن بمن این بود…… مــــــــــن میگمممممممممم برو بچه ی منوووووووو سقط کن……. من بچه نمیخوام…..

اگه دلت میخواد خودم دکتر پیدا میکنم میام میبرمت پیشش کارو تموم کنه!!! یه نفرم استخدام میکنم ده روز ازت مراقبت کنه حالت جا بیاد…..

هرچقدرم بخوای بخاطر یه خریت خودم که عقلمو به کار ننداختم پول به حسابت میریزم از دستم راضی باشی! دیگه من چه غلطی بکنممممممممم با جد و آبادم و هفت پشتم که یه طرفشم تو باشی تا خلاص شم!

داد زدم: بابا غلط کردم اونشب اومدم خونه ی تووووووووووووووو چرا تمومش نمیکنی! من یه تار موی پارلا رو به هیشکی نمیدم. فقط نمیخوام ازم برنجه و بزاره بره……

فرزانه بلند و با طعنه گفت: پارلا…… پارلا…… فقط پارلا……. بله دیگه ما هم که کلا خررررررر و نه اینکه شمارو نمی شناسیم!!!!

بدبخت پارلاجوووونت که عین زن اولت یکی یدونه ی مامان باباش، چند روز بعد قلمبی صاحب تمام ملک و املاکشون میشی…..

بعد بلایی سر پارلا میاری حال خودشو از بقیه بپرسه! خیلییییی خوب راه افتادی و کارت رو بلدی زرنگ خان…….

مرگت رو آرزو نمیکنم چون عاشقتم. ولی از صمیم قلبم دعا میکنم بابای پارلا سالیان سال تا ۱۲۰ سالگی سلامت باشه و سایه اش از سر پارلا کم نشه که تو تیرت به سنگ بخوره…

دیگه از خشم داشتم می ترکیدم. با قدمهایی بلند بطرف فرزانه برگشتم. بطرفش خم شده گفتم: اولا فضولی زندگی من اصلا به تووووووو یکی نیومده که خودت کلا توی زندگیت گیر کردی!

از این دعاهای الکی خوش هم برای خودت بکن بلکه فرجی برات بشه و مشکلاتت حل بشه….

دوما اسم پارلا رو میاری دهنت رو آب میکشی که من برای اولین بار در عمرم عاشق یکی شدم اونم پارلا بود……. حالا یکی یدونه، یا بینِ ده تا یدونه بود اونشم باز به تو ربطی نداره….

سوما من دیگــــــــــه بچه نمیخوام. خودمم همین الان از دکتر وقت میگیرم می برمت پیشش تمومش کنیم. دیگه از این به بعد اسمی از پرویز بیاری فقط من میدونم و توووووووو…..

گوشیمو از جیبم درآوردم و باز بطرف بیرون راه افتاده گفتم: برو آماده شو…

فرزانه گفت: پرویز تو خودت بجهنمممممم هر کاری خواستی بکن. ولی من خودم مختارم توی این زندگی تصمیم بگیرم.

همین الان میگم هرکاری بکنی من دکتر بیا نیستم. به زور که نمی تونی منو ببری! ایــــــــــن بچههههههههه تنها بَچمـِه که خودم از تنها عشق زندگیم دارمش و خودمم با تمام وجودممممم از داشتنش خوشحالم.

تو هم امروز با تمام قد و هیکلت مردونگی رو درحقم تموم کردی تف به این دستم که نمک نداره!

اونموقعی که نیاز داشتی کسی پیشت باشه و تنها نباشی، اولین و آخرین کسی که یادت افتاد من بودم. خودت اینجا و خونه ی منو برای شب موندن انتخاب کردی!
منم با تمام زنانگیم که میتونستم اونوقت شب درو به روت باز نکنم پذیرای عشق تنها و بی کسم شدم و الان خواسته یا ناخواسته این بچه رو ازت دارم…..

بروووووو بسلامت……. دیگه نه زنگی میزنم نه منو می بینی و خبری ازم می شنوی……… خودم این بچه رو نگه میدارم و بزرگ میکنم.

کسی رو پیدا نکنم قبولش کنه خودم نمردم. به اسم خودم براش شناسنامه میگیرم که مونس دل و قلب و روحم باشه…….

امــــــــــا ……… اما فقط دعا میکنم بچه ی منننننننننننننن ………. پسررررررر مــــــــــن که از حال خودم هم مطمئنم پسر هستش،

پسری باشه شبیه توووووو……. اخلاقا نه…… چون اخلاق گندت با بوی حال بهم زن و متعفنش تمام دنیا رو برداشته…….. فقط قیافه اش شبیه تو باشه که برای تمام عمرم و آرزوهام کافیه…..

تو هم برو به زندگیت برس……. تورهای بیشتری برای دخترای مردم پهن کن و خوشبخت باش…….. اما خدا کنه چنان آرزو و حسرت بدل بچه بمونی که روزی با غلط کردن به در خونه ی فرزانه برگردی!!!

اون موقعست که به امیدخدا می بینی اسم یه پدر دیگه در شناسنامه ی بَچتـِه که زمانی میتونستی داشته باشیش و بهش افتخار کنی……

تصمیمت رو بگیر و یه باره از این خونه خارج شووووووو…….. پولت رو هم کم به رخ من بکش که نیازی به پولت ندارم…….

همین امروز با یه تلفن صیغه ی افراسیابی میشم و شاید پسرمو هم تقدیم به اون کردم که برای داشتن بچه حاضره تمام ملک و املاکشو به اسمم بزنه.

فقط لطف کن یه برگه برام بنویس و زیرشو مهر و امضا کن که توووووووو هیچ مسوولیتی در قبال بچه ات رو قبول نکردی و اصلا بچه رو مادام العمر نمیخوای.

فردا صبح اول وقت پولاتو هم تا قرون آخر برمیگردونم بزاری روی قلبت و آروم بگیری….. خدانگهدارت…… مواظب خودت باش….. درو هم پشت سرت محکم ببند…..

پاهام خشک شده بود……… پسر من….. پسر فرزانه…… بچه ای که میتونستم خودم داشته با‌شم….. پسری که با تمام وجودم خواهانش بودم……

اگه پارلا بچه دار نمیشد…….. اگه برای همیشه آرزو بدل می موندم……. اونوقت بازم ازدواج میکردم؟؟؟ یا دورادور چشم به بچه ام میدوختم که زمانی با دست خودم دورش انداخته بودم…….

خدایا تکلیفم چی بود …… چیکار باید میکردم…… من بچه امو میخواستم….. خیلیم میخواستم…… اما الان…. پارلا…. حرف مردم…… گذشته ام…… آینده ام…..

سرم داشت می ترکید…. از چشمام آتیش بیرون میزد….. تپشهای قلبم هم رفته رفته کمتر میشد….. پاهام نای راه رفتن نداشت….. خودمو بیحال روی مبل انداختم…….

بزور تونستم بگم یه لیوان آب……. فقط میدونم زبونم مثل یه تیکه چوب توی دهنم خشک بود و نمی چرخید…… و من در این لحظه آواره ترین مرد دنیا بودم……

بی تو من، ثانیه تا ثانیه را پیر شدم
من همان،کوه غرورم، که زمین گیر شدم

مثل پروانه ی بی تاب، در اندیشه ی نور
با پری سوخته ، از زندگی ام سیر شدم

گرچه گفتم. که ازاین. عشق،حذرباید کرد
خود غریبانه به زندانِ تو زنجیر شدم

نانی از عاطفه دادی بمنِ سوخته دل
بر سر سفره ی عشق ِتو نمک گیر شدم

زیر شمشیر غمت، رقص کنان باید رفت
من دراین رقص ولی، کشته ی شمشیرشدم

دستام یخ بود. با صدا زدن فرزانه چشمامو باز کردم و لیوان رو از دستش گرفتم.

قلپی خوردم که دهنم خیس شد. نفسی که از بینی.ام بیرون میومد مثل سرب داغ می سوزوند. از بیرون یخ زده بودم اما از درون می جوشیدم.

حالشو نداشتم حتی صورت فرزانه رو نگاه کنم. آرنجهامو روی زانوهام گذاشتم و صورتمو توی دستام فرو بردم. چیکار باید میکردم؟

ولی هرچی بود باید همینجا تموم میشد. بلاتکلیف موندن بدتر پدرمو درمیاورد.

فرزانه آروم گفت: ببین پرویز…… اینهمه خودخوری نداره که تو داری خودتو زجرکش میکنی. من بهت قول میدم تا بچه بدنیا اومد اصلا بصورتشم نگاه نکنم که محبت مادرانم بجوشه.

همونجوری ندید میدم بخودت…. ببر خودت بزرگش کن و براش زحمت بکش….

تند بطرفش برگشته گفتم: می فهمی داری چی میگی؟؟ مثلا هیشکی بهت نمیگه از کی حامله شدی و پدر بچه ات کیه؟ اونموقع آبرو برام می مونه؟

بنظرت هیشکی بهم نمیگه چطور بچه بغل وارد خونه شدم و یه شبه صاحب یه بچه ی بی مادر شدم؟؟

فرزانه فکری کرده سرشو پایین انداخت و گفت: خب اولا عالم و آدم میدونن تو داری برای داشتن بچه خودتو به آب و آتیش میزنی و فعلا که هیچی……

ولی فکر کنم فقط دو راه داره. حالا تا سه چهارماه راحتم. بعدشم یا خودمو از همه مخفی میکنم و دروغکی میگم رفتم خارج برای گشت و گزار،

یا خب واقعا پولی جور میکنم و میرم خارج، برای بدنیا اومدن بچه برمیگردم. همین …. هیشکیم نمی فهمه.

با تمسخر لبخندی سوزناک بحال خودم زدم. گفتم: چقدرم آسون میگیری کارارو!!! مردم هم که کلا نفهممممممم……… با چندماه گم و گور شدن یا خارج رفتن تو کارا و مشکلات حل میشه مخصوصا مشکلات من!

تک و تنها تهران رو ترکوندی، حالام بری خارج رو کُن فیکون کنی برگردی. هیشکی بمن نمیگه یهویی این بچه از کجای آسمون توی بغلت افتاد و باباش شدی! و هیشکی به تو ربطش نمیده نه؟؟؟!

فرزانه نفسی بیرون داده گفت: مشکل فقط همون قسمت آخره. کاش به پارلا ماجرا رو میگفتی و اونم ادای حامله هارو درمیاورد. نه ماه بعد هم بچه دار میشد که آب هم از آب تکون نمیخورد…..

نگاهی عاقل اندر سفیه به فرزانه کرده با خشم گفتم: خیلییییی استادی دختردایی…… خیلییییییییی…… ولی بنظرم همون بچه رو سقط کنی از همه بهتر و آسونتره!

چون تا پارلا بفهمه چیکار کردم دیگه تف هم بصورتم نمیندازه که حالا بایسته به حرفم گوش کنه….. میزاره میره……. و من اینو نمیخوام ….

فرزانه گفت: حالا برای اونا نقشه ای می کشیم نگران نباش……… اگه پارلا بچه رو قبول نکنه حتما گلپر روی تخم چشماش قبول میکنه و چنان بزرگش میکنه همه انگشت به دهن می مونن …….

بینوا انقده هم در حسرت بچه ست عمرا بپرسه از کجا اومده یا مال کیه!

دندونامو بهم ساییدم. گفتم: به همین خیال باش……. گلپر دلش به پارلا بنده و بدون اون نفس نمی کشه……….

ببینه پارلا هیچی رو قبول نکرد اون بچه رو درجا خفه میکنه که حتی پارلا با شنیدن صداش اذیت نشه…….

فرزانه لبخندی زده گفت: خب پس الان پیشنهادی میدم داد و هوارت تا هفت همسایه اونورتر بره…….

هیچکدوم قبول نکنن خودم دلخواسته میشم زنت و بچه مو نگه میدارم نگران نباش….. حالا تا اون موقع هم خدا کریمه ….

بازم نگاهم به رنگ و روی پریده فرزانه دوخته شده بود که شکرخدا با همچی هم راه میومد و اصلا کم آوردنی توی کارش نبود.

نفسی از حرصم بیرون داده بلند شدم. گفتم: از اولشم فقط داری برای خودت جا و مکان و زندگی درست میکنی که من نیستم. من فقط بچه ی خودمو صاحبم دیگه با تو هم کاری ندارم.

نه ماه خرجت رو میدم کم و کسری نداشته باشی…… اون ۶۰ میلیونم مال من تمام……. روزیکه بچه به دنیا اومد هیچ حقی بهش نداری…….

دفعه ی بعد که اومدم ازت تعهد کتبی میگیرم بعدا برام شاخ نشی…… زیادی هم برای خودت وعده وعید نده که بازم میگم من نیستم.

فقط….. فرزانه بخدای خودم قسم…… یه روز بفهمم کوچکترین حرفی بین فامیل پیچیده یا چیزی بگوش پارلا رسیده ……
میدم درجا سربه نیستت کنن. یه زن تنهایی و ماشاا… به ریخت و هیکلتم همچی میخوره. میدم چنان بلایی سرت بیارن خودتم نفهمی از کجا خوردی……

سرت به زندگیت باشه و صداتم درنمیاری تا ببینم این گندکاری رو چه جوری جمعش کنم و چه خاکی توی سرم بریزم…….. یه شماره حساب برام بفرست به حسابت پول واریز میکنم…….

کفشامو پام کردم و نگام به در آسانسور افتاد…… عمرا اگه سوار میشدم. حتما در و دیوار آسانسور منو میخورد…….. ده طبقه رو پله به پله پایین اومدم.

خودمو به کوچه رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. توی ماشین نشسته چشم به ته کوچه دوخته بودم. درسته دلم نمیومد ولی کاش این بچه بنحوی از سرم باز میشد.

در مسیرم توی پارکی نشستم بلکه بتونم افکارمو جمع کنم. ولی هیچیییییییی……. هیچییییی…….. تنها تصمیمی که گرفتم این بود: چنان پارلارو غرق در محبتهام میکنم…..

چنان با کارام عاشق خودم میکنم حتی نتونه یه روزم بدون من دوام بیاره. بعد کم کم موضوع اشتباهمو بهش میگم و ازش میخوام بچه رو قبول کنه.

خب خودش هم نفهمیده باعث و بانی اشتباهم بود! اونروز کذایی بعداز دکتر و حرفاش که میخواست بخونه ی باباش بره، چند بار بهش گفتم خونه ی خودمون برگرده و کنارم باشه که بدون وجودش خونه غیرقابل تحمل بود.

ولی بحرفم گوش نداد و بزور اونشب رو خونه ی پدرش موندگار شد که منم……… چشمامو بستم.

همش بهونه گیری بود و سعی داشتم کسی رو شریک جرم خودم پیدا کنم بلکه کمی آرومتر بشم……… ولی همش بیفایده بود….

وگرنه مگه ممکن بود تا یکشب زن خونه نباشه مرد بره و …….. نه فقط گناه خودم …… خودم……. خودم بود….. که کاش خدا آخر عاقبت اینکارمو بخیر میگذروند…..

با همون وضعیت داغونم کمی بیرون علاف بودم و بزور تونستم خودمو آماده کنم عصری بخونه برگردم.

پارلا با دیدنم دلتنگانه خودشو بمن رسونده خسته نباشیدی گفت ولی جلوتر نیومد. گلپر آشپزخونه بود.

خودمم شدیدا بهش نیاز داشتم. باید در آغوشم میفشردمش بلکه با حس عطر تنش آروم میگرفتم. ولی پارلا خط قرمزهای خودشو داشت که با سن کمش خیلیم بهشون پایبند بود.

اجازه نمیداد در حضور گلپر قدمی اضافه بردارم مبادا دل گلپر کمی بگیره یا ناراحت بشه که دلتنگ زندگی و همسرش بشه.

لباسهامو عوض کردم و با دست و رویی که شستم بیحال روی تخت دراز کشیدم. واقعا خسته بودم. صدای خداحافظ گفتن گلپر بگوشم نشست که دقیقه ای بعد پارلا کنارم روی تخت نشست.

بوسه ای روی پیشونیم کاشته با لبخند گفت: چی شده اینهمه خسته شدی؟ بنظرم امروز گردگیری و جاروکشی بانک نوبت تو بود! تی هم کشیدی؟

بیحال لبخندی زده گفتم: لیلون بود میگفت خب خرج زندگی زیاده. حالا چندتا مغازه ی اینو اونورم تمیز کردم و باراشون رو هم خالی کردم که بدجور خسته ام.

پارلا دماغشو به دماغم مالیده گفت: خستگی داره از تمام وجودت بیرون میریزه! راستشو بگو ببینم امروز چه اتفاقی افتاده!

بانک همکه نبودی و از سر ظهر از اونجا خارج شدی الان خسته و کوفته خودتو انداختی خونه! چیزی شده؟ کجا بودی اینهمه وقت……

دزدیده
دزدیده
نگاهت می کنم !
از دور ..

با هزار نیرنگ
به هزار رنگ در می آیم
باد می شوم
گونه هایت را می دزدم
موهایت را می دزدم

لبخندت را از دست نمی دهم
هرچند برای من نیست
دستانت را از دست نمی دهم
هرچند با من نیست
دزدیده
دزدیده
عشق بازی می کنم از دور !

تو
به سلامت به خانه خواهی رسید
و من
لب هایم را
در سکوت آتش خواهم زد …

الیاس_علوی

قلبم داشت می کوبید و کم مونده بود سنکوب کنم. خدایا چرا مدتی بود هیچکارم مخفی نمی موند و درجا از اون خبردار میشدن؟؟؟ اونم کی؟ پارلــــــــــای حساس مــــــــــن!!!

فقط کافی بود بویی از ماجرا ببره که کار تموم بود. ولی چی داشتم بگم …… در لحظه ای دوری در میان کارمندان بانک زدم که ……. نه هیچکدام پارلا رو نمی شناختن و به هیچ نحوی ازش شماره ای نداشتند.

خونه همکه تلفن نداشت…… پس چطوری خبردار شده بود خیر سرررررررم…….

پارلا متعجب گفت: حالت خوب نیست؟ چرا ماتت برده؟ چیزی شده که …..

آروم گفتم: حالمو که چه عرض کنم!!!!! حال و احوالم عالیه……… هرروز گاومون ميزاد اما از شانسمون…… مرغمون تخم نميگذاره….!!!!

پارلا بلند خندید. گفت: اولا خروس خودتی، دوما ایشالا مرغتم تخم میزاره. حالا چی شده گاوت زاییده؟

درحالیکه می ترسیدم صدام لرزش داشته باشه بازم آروم گفتم: خانوم خانومای خودم….. عشق خودم….. عزیزدل خودم ….. اول شما بگید از کجا فهمیدید من در بانک نبودم هان؟؟ نکنه جاسوسی چیزی برام گذاشتی تو دختروی زبر و زرنگ!

پارلا خندید……. از ته دل هم خندید. شوخ طبع گفت: پس چی فکر کردی آقــــــــــاااااا. برات دورادور یه بادیگارد استخدام کردم که هرلحظه هواتو داره و چشم ازت برنمیداره…..

دیگه لولو اون ممه گیج رو برد که هیچی حالیش نمیشد. الان همه جا مراقبتم جناب!!! هرطرف چشم بگردونی اثری از پارلارو می بینی!

واقعا نمی تونستم بفهمم درست میگه یا نه، ولی هولی به جانم افتاده بود که نگو. گفتم: ماشاا… بزنم به تخته چه زرنگم شدی! خب این بادیگارد بنده نگفت کجا رفتم و چیکار کردم؟؟؟

پارلا خندان گفت: چیزایی گفت ولی نفهمیده بود اونجا کجاست. حالا تو بگو کجا رفتی تا من توضیحاتمو دونه دونه کامل کنم.

چنان دوراهی عجیبی گیر کرده بودم که نمیتونستم تصمیم بگیرم چی بگم. فعلا که پارلا از همچی خبر داشت و به هیچ عنوان نباید سوتی میدادم……

گفتم: هر کی بهت خبرارو داده درست گفته. ماشاا… شانس داره برام از درو دیوار می باره. امروز باز بهم خبر دادند که مجبورن اقساط فرزانه خانم رو از حسابم کسر کنن. باز سه قسطش عقب افتاده بود!

پارلا دروغ و دغل لازم نیست. خودت هرلحظه شاهدی و می بینی خرج خونمون خیلی زیاده. حالا یهویی چهارو نیم میلیونم از حسابم کم بشه که دیگه واویلاست.

بشدت فشار خونم بالا رفته بود. دیگه داشتم سکته میکردم که فقط فهمیدم دارم بطرف خونه ی فرزانه میرم.

خانم خونه بود و بهم توضیح داد باز در خرید سهام سوتی داده و ضرر کرده که مجبور شده بازپرداخت اقساطش رو چشم پوشی کنه بلکه بتونه کارهاشو روبراه کنه……

خب من در نهایت خوشبختیم که هم پولدار، هم ضامن هم دست به جیب مجبورم عقب افتاده های خانم رو بپردازم تا ایشون باز دست و بالشون رو جمع کنن.

باور کن من در کارا و تصمیماتم به حرف هیشکی گوش نمیدادم ها……. فقط این خبط رو چرا انجام دادم و با حرف و اصرار مامانم توی چاه افتادم نمیدونم……..

با این دوبار هستش مامانم منو جفت پا توی چاله میندازه که دیگه عمرا اختیارمو دستش بدم…..

گفتم: دفعه ی اول کدوم بود حرف مامانت به ضررت تموم شده؟ ازدواج با منکه نبوده؟؟؟

سری تکون داده با افسوس گفتم: تو هم که بدتر از همه دیووووووونه! مگه تو انتخاب مامانم بودی؟ انتخاب خودم بودی….

ولی دفعه ی اول هم اصرار مامان به ازدواجم بود که اونجوری به پایان رسید و هیچ خیری توش ندیدم…….. اینبارم که با پیشنهادشون فرزانه گیر کرده بیخ گلوم….

پارلا کمی نگام کرده گفت: ببین پرویز…… خودت میدونی اصلا در کارات دخالت نمیکنم…… ولی همین جا حرف دلمو میگم بدونی منم نظرم در مورد کارات چیه…..

لطفا حرفهامو به پای حسادت ننویس چون واقعا اینجوری نیست. من اصلا بعضیارو در حد حسادت نمی بینم که بهشون فکر هم بکنم…….

ولی راستشو بگم من هیچ حس خوبی در مورد فرزانه ندارم. یه جورایی خودش و کاراش خوشآیند نیستش….

دختر داییت هستش و توهین نمیکنم. ولی زن مطلقه و تنهایی که مادرشو تک و تنها بزاره و برای خودش خصوصی زندگی راه بیندازه، به نظر من نقشه های زیادی داره که میتونه برای همه خطرناک باشه.
لطفا اگه برای حرفام ارزش قائلی هیچوقت تنها به خونه ش نرو. شاید تو از خودت مطمئن باشی و بدونی هیچوقت پاتو کج نمیذاری، ولی هیچ زمانی نمیتونی به کارا و رفتارهای فرزانه هم مطمئن باشی.

خواهش میکنم هرزمان نیاز شد بری خونه ش، حالا من نه، با مامانت یا پریناز برو. اونجوری فکر منم راحتتره.

درحالیکه فکرم فقط دنبال گزارش دهنده کارم بود گفتم: باشه انشاا… نیاز نمیشه بخونه ش برم. ولی ببینم چیکار میکنم. حالا راستشو بگو ببینم کی بهت راپورت منو داده هان؟

پارلا خندان گفت: راپورت چیه پرویز! دوست صمیمی لیلون نیاز به ۵ میلیون وام بدون سپرده داشت که به پیشنهاد لیلون میان پیش تو ببینن میشه کاری کرد یا نه! بهشون میگن تو نیستی و احتمالا برگردی.

اونا همونجا کنار میزت می شینن و منتظر می مونن که حرفهای دوتا از کارمنداتو می شنون حالت بهم خورده و بعد بیرون رفتی. بعد که می بینن نیومدی کارشونو نگه میدارن برای روزهای بعد همین….

نفس راحتی کشیدم. ولی این لیلون مارمولک و آسمون جل هم انقده سربزنگاه و جاهایی خاص سر می رسید و خفتم میکرد که هیچ راه دررویی نداشتم و هیچکارم ازشون مخفی نمی موند.

همچنان توی فکر بودم که پارلا بوسه ای روی گونه ام کاشته بلند شد و گفت: لیلون بود میگفت

لب هم لب آن یار خوش اندام قدیمی
مانند لبو قرمز و سوزان و صمیمی

پاشو با این رنگ و روی رفته ات آدم حتی دلش نمیخواد کنارت بشینه! پاشو ببینم حتما گرسنه ای رنگ بصورتت نمونده و عین گچی!

پرویز خندان گفت: راست میگی؟ یعنی الان یه همچین بچه ی داغونیم من؟؟ باور کن تازه با حرفت یادم افتاد ناهارم نخوردم. بریم که چیزی بخورم!

پارلا خندان راه افتاده گفت: یادت رفته بود؟؟؟ باور کن حسی بهم میگه از پای چوبه ی دار خلاص شدی بچه ی داغون! بیا که غذامون آماده ست …….

پشت سرش راه افتاده گفتم: والا راستش هنوزم از چوبه ی دار خلاص نشدم و طنابش به گردنمه. کی این ماجرا تموم بشه نمیدونم.

پارلا بشقابی دستش گرفت و گفت: اینهمه خودتو ناراحت نکن. آخرالزمان نیست. لازمت شد کمی هم از پولایی که به حسابم ریختی پس انداز شده میدم بخودت.

چیزی نگفتم. بینوا پارلا همه جوره باهام پایه بود و از هیچکاری دریغ نمیکرد. ولی وای به روزیکه می فهمید چه تخم دو زرده ای براش گذاشته ام که اونموقع………. یه پارلای دیگه رو تحویل میگرفتم.

روزهامون میگذشت. البته برای همه با خوشی و میمنت میگذشت اما برای من با ترس و دلهره! هزینه های زندگی فرزانه خانم واقعا زیاد بود و منم که قول داده بودم ۹ ماه تمامشونو پرداخت کنم.

حدود یکماهی از ماجرای حاملگی فرزانه گذشته بود و خداروشکر تا اونروز کسی متوجه چیزی نشده بود! منم که واقعا پیش فرزانه کم رفت و آمد میکردم.

اونروز فرزانه به بانک زنگ زد و چندقلم ازم جنس خواست. گفتم: میخرم میدم پیک موتوری برات بیاره. خودت که میدونی. میترسم منو طرف خونه ی شما ببینن که مطمئنم هم می بینن.

گفت: پرویز سعی کن خودت بیای. یه کار خیلی واجبم باهات دارم که باید ببینیم چیکار باید بکنیم. منتظرتم.

عصری خودمو به خونه ش رسوندم. ولی راستش قبل از پیاده شدن نگاهی خوب به اطراف انداختم و وقتی دیدم کسی نیست پیاده شدم.

همش میترسیدم لیلون شیطون بلا باز سربرسه و از خونه ی خاله ی ارسلانش سردر بیاره که اونموقع خر بیار و تُن تن باقالی بار کن که …….

فرزانه حالش واقعا خوب بود. تی شرت سفید و شلوار نخی صورتی تنش داشت که موهاشم باز گذاشته بود و جوری می گشت انگار خوشحالی داشت از سراپاش بیرون میریخت.

بعداز خوردن قاچی هندونه نگاهی دقیق بصورت خوشحال فرزانه انداخته گفتم: خیلی خوشحالی. جوریکه سر جات بند نمیشی. خبراییه؟

فرزانه شادمان گفت: آره واقعا خوشحالم. در سرمایه گذاری و فروش سهام، به اون ماهی که منتظرش بودیم داریم میرسیم.

باور میکنی هم قرضم ۶۰ میلیون رو بهت میدم هم کلی برای خودم میمونه. البته کمی برای جور کردن پولش سختی داشتم. ولی بالاخره مامان و داداش و چندتا از دوستام قولشو دادن که ۵۰۰ میلیونی جور میکنم.

وای فقط سود بده که از خوشی سکته میکنم. پول تورو هم میدم باور کن.

گفتم: حالا این چه سهامی هست اینجوری با دمت گردو می شکنی؟؟

فرزانه بلند خندیده گفت: چیزی نمیگم آقا. هرزمان ۶۰ میلیونِ بانک تورو جرینگی گذاشتم روی میز اونموقع بهت میگم. فعلا بیخیال.

سری تکون داده گفتم: فقط مواظب باش اون ۵۰۰ میلیون مردم رو باد نبره که کارت زاره. خب حالا باهام چیکار داشتی؟

فرزانه مکث کرد. نگام کرد. دهنشو باز کرد چیزی بگه که انگار پشیمون شد.

گفتم: هرچی هست بگو می شنوم. فوقش قبول نمیکنم.

فرزانه سری تکون داده گفت: چیز خاصی نیست. فقط …….. فقط تصمیم نداری بچه تو حلال زاده کنی؟ یعنی بلاتکلیف ترین بچه ایه که تا بحال دیدم و شنیدم……..

نگاهم فقط بصورت فرزانه دوخته شده بود و فکر میکردم. قرار بود دوباره چه خطایی بکنم که ……. چرا هرلحظه داشتم فرو میرفتم؟؟؟ پارلا این وسط چی میشد؟؟

فرزانه در سکوت فقط چشم بمن دوخته بود که آروم گفتم: قراره چیکار کنم تا حلال زاده تحویلت بدم؟؟؟ میدونی ازم چی میخوای؟ من پارلارو دوست دارم……

اون بفهمه چیکار کردم …… سکته میکنه….. پارلا لایق این همه فشار و ناراحتی نیست…….. من با اون دختر بزور ازدواج کردم …..

به چی قسم بخورم فرزانه……. پارلا اصلا راضی نبود نگام کنه چه برسه به ازدواج با من ……. الان باهاش اینکارو بکنم ملت به روم تف میندازن……

فرزانه آب دهنشو قورت داده گفت: پرویز باور کن هیشکی نمی فهمه…… تو فقط کارارو بسپار به من خودم میدونم چه جوری همچی رو مخفی کنم……

بچه ی من …… پسرِ عشق من ….. پسرِ کسی که همه ی داروندار منه……. بچه ای که دارم با تمام وجودم برای عشقم پرورشش میدم باید حلالزاده بدنیا بیاد….. من اجازه نمیدم اسم حرامزاده روش باشه……

بلند گفتم: تو چی دارررررررری میگییییییییی!!!!

فرزانه بلندتر گفت: خب تو با من ازدواج نکنی این بچه از حرام بوجود اومده…… من بایــــــــــد باهات ازدواج کنم تا فامیل بچه م حفظ بشه……..

شاید این بچه برای تو خیلی مهم نباشه، ولی عمر منه….. زندگی منه……. تمام عشق و هستی منه…….. من اجازه نمیدم توسری خور بدنیا بیاد و بعدا هرکسی دهن باز کنه اسم حرام روش بچسبونه…….

بلندتر گفتم: خب من الان چه خاکی بر سرم بکنم آخههههههه……. یطرف این ماجرا پارلاستتتتتتتتتتتتتت…..

فرزانه دستشو بلند کرده گفت: تو آروم باش من میگم چیکار کنیم……… ببین پرویز من ازت عقد دائم نمیخوام. چون میدونم چقدر معذوریت داری و برات مهمه ازم دور باشی.

چون میدونم چقدر پارلا و زندگیتو دوست داری……… فقط از امروز یه صیغه ی 8 ماهه ازت میخوام که بعداز بدنیا اومدن بچه یکماه بیشتر برات محرم باشم همین…..

ببین خواسته یا ناخواسته این اتفاق افتاده و ما….. البته من نه، …… تو مجبوری چندماه منو تحمل کنی بعد خداحافظی!

ولی……خودت میدونی چقدر دوستت دارم و حاضرم بخاطرت هرکاری و هرحرفی رو تحمل بکنم! حاضرم حرف همه ی عالم و آدمو تحمل کنم ولی مال تو باشم. لآقل اگه نمیتونم برای همیشه کنارت باشم…

اجازه بده این چندماه رو کنارت آروم بگیرم. بعد میرم خودمو گم و گور میکنم باور کن…… اصلا اجازه نمیدم چشمت بمن بیفته…….

فقط با بهت داشتم نگاش میکردم. وقتی دید چیزی نمیگم ادامه داد: ببین من نه ازت مهریه ای میخوام نه چیزی…… بخدا انقده هم به این معامله ی ماه بعد امیدوارم و یقین دارم

که درجا اول پول بانک رو کامل برمیگردونم تا تصفیه کنی……… من فقط ازت مهریه ۹ شاخه گل سرخ طبیعی میخوام برای این ۹ ماهی که باهات میگذرونم………

اجازه بده این چندماه رو فقط کنارت باشم……. قول میدم نه به بانک بیام….. نه پیش کسی و فامیلی کاری کنم بویی ببرن……. هیچیییییی هیچیییییی

فقط کنار عشقم باشم و در تمام عمرم بفهمم منم چندماه زندگی کردم……… پرویز خواهش میکنم…….

نگام روی صورت با گونه های سرخش ماسیده بود……..
کاش الان یه عاقل و سفیدمویی کنارم بود و بهم میگفت چیکار کنم……

فقط آروم گفتم: پارلا درسته آرومه …… ولی خیلی حسوده…….. بفهمه کارم زاره…….. و من بدون پارلا شاید نباشم…..

فرزانه خندید گفت: تمام زنا نسبت به شوهر و عشقشون حسودن….. چون میدونن بقیه زنا میتونن چه بلایی سر زندگیشون بیارن……

اما در عوض مردا و پسرا حسود نیستن خیلی حساسن….. چون میدونن همچنسهای خودشون چه نگاهی و چه طرز تفکری دارن…..
دستشو روی شکمش گذاشت و گفت: نگران نباش. به جووووووون این عشق و وجودم که دارم فقط بهش رسیدگی میکنم و بزرگش میکنم، کاری میکنم پارلا نفهمه…….

بازم به چی قسم بخورم آروم بگیری و از طرف من مطمئن باشی……

نفسی که داشت توی سینه ام خفه ام میکرد رو بیرون دادم. بلند شدم و خودمو جلوی پنجره رسوندم. گوشه ی پرده رو کنار زدم و نگام به آسمان دودزده و سیاه شهر دوخته شد…….

فقط ۸ ماه……. فقط ۸ ماه……. اگه مواظب می شدم هیشکی نمی فهمید…… فقط باید دقت میکردم و هرروز اینجا نمیومدم. هفته ای یکبار کافی بود…….

بطرف فرزانه برگشتم. گفتم: من هرروز اینجا نمیام….. هفته ای یه بار…….. راستش حس میکنم بنحوی تحت نظرم……… نمیخوام سوتی بدم……..

فرزانه گفت: قبول. هرزمان دلت خواست بیا ….. اما بیا…… بیا و گاهی بهم سربزن که همین برام کافیه…..

سری تکون داده گفتم: امروز نمیشه. ولی فردا بهت آدرس میدم بیای دفترخونه و ۸ ماه صیغه ت کنم. تمام حرفاتم اونجا میگم بنویسن و زیرشو امضا کنی که بعدا برام بامبول سر نکنی …..

فرزانه شادمان بلند شده گفت: باشه…… هرکاری بگی قبوله…… باور کن کاری میکنم اب از آب تکون نخوره…… تو فقط ۸ ماه مال من باش……

و در آغوشم فرو رفت…… دستام به سردی دورش حلقه شد اما تنها چیزی که میدیدم چشمان غمگین و اشکآلود پارلا بود……

حسی بهم میگفت از همین الان از دستش داده ام ولی……. ولی فرزانه قول داده بود……. قول داده بود……

و فردای اونروز ساعت ۵ فرزانه در دفترخانه زیر تمام حرفاشو امضا کرد و به عقد موقت من در اومد……..

بازم روزها میگذشت و ما طبق قرارمون عمل میکردیم. فرزانه با دیدنم مثل پروانه دورم میگشت و از لحظه به لحظه ی بودنم کنارش استفاده میکرد…….. بحدی هم مواظب بودیم که احدی از ماجرا سر در نیاورده بود…..

فرزانه روزبروز چاقتر و زیباتر، شیطان تر و دلرباتر میشد. وقتی کنارش بودم حسی از گذشت زمان رو نداشتم و بحدی کنار هم خوش میگذروندیم که عالم و آدم رو فراموش میکردیم.

حالا حس میکردم کم کَمک هم شکمش بزرگتر میشه و به قول فرزانه پسر من درحال بزرگ شدن بود……. منم که با دیدن نحوه راه رفتن و ادا و اطوارهای فرزانه غرق در خوشی بودم….

اما چیزی برای پارلا کم نمیذاشتم. بحدی غرق در محبتم کرده بودم که رضایت و خوشبختی از چشماش هویدا بود و با دلگرمی تمام سرش به زندگی خودش گرم بود….

فرزانه سه ماهه حامله بود و ما قدم به پاییز گذاشته بودیم. اونروز به موبایلم زنگی زد. تا جواب دادم خوشحالی از صداش کاملا مشخص بود.

بعداز سلام احوالپرسی و بوسه ای گرم و پرسروصدا و دلتنگانه گفت: خواهش میکنم امروز اگه میتونی سری بمن بزن. قول میدم خوشحال بشی….

خندان گفتم: اول بگو چه خبره تا بیام. وگرنه از جام تکون نمیخورم.

فرزانه با ناز و کرشمه ای خاص گفت: منکه میگم بیا و خوشحال شو……. بزار چشمات برق بزنه……… بقیه شو خودت میدونی پرویز……

فعلا خدانگهدارت عشق مننننننننننن……. اگه خواستی بیای یه زنگ بزن آماده بشم…… بای بوووووووووس عزیزدلممممممم……..

تا زمانیکه بتونم خودمو از بانک بیرون بندازم فقط فکرم پیش فرزانه و حرفاش بود……. یعنی برام چی داشت که اینهمه خوشحال بود…….. به نتیجه ی سونوگرافی فکر کردم ……

ولی نه …… قرار بود حالا ماه بعد جنسیت بچه اعلام بشه……….

باز با احتیاط و هزار بار دور و اطراف رو پاییدن وارد خونه ی فرزانه شدم. با چه اشتیاقی و شور و شوقی به پیشوازم اومد که …….. با چای داغی که کنارش خرما هم گذاشته بود ازم پذیرایی کرد……

کنارم نشست که گفتم: باور کن فکرم فقط مونده پیش حرفات…….. خب برام چی داری خوشحالم کنی؟ زود باش رو کن ببینم…….

فرزانه با چشمانی براق و صورتی شاد و خوشحال، خندان بلند شده به اتاقش رفت. وقتی بیرون اومد و کنارم نشست از چیزی که میدیدم چشمام واقعا ده تا شده بود……….

مرا ببر به دیاری که عشق خسته نباشد
همیشه کشتی عاشق به گِل نشسته نباشد

در این دیار که حتی بهار داس ‌به‌ دست است
عجیب نیست اگر درد دسته دسته نباشد

نمانده پنجره‌ای باز، رو به عشق ببندند
دری نمانده بکوبیم، باز بسته نباشد

چه طور بگذرم از کوچه‌های دلهره‌آور؟
که عاشقی نشنیدیم سرشکسته نباشد

اگر پسند دل دوست در شکستن دلهاست
بدا به حال دلی که از او شکسته نباشد

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن