رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت35

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

نگاهم به دفترچه ی بانکی توی دست فرزانه دوخته شده بود که چکی ۶۰ میلیونی نوشته و امضا شده در وجه حامل رو روی اون داشت.

چک رو بدستم داده گفت: شرمنده شماره حسابی ازت نداشتم واریز کنم میخواستم سورپرایزت کنم چک نوشتم.

این قرض من به شما جنابعالی عشقم که دیگه هرکاری خواستین باهاش بکنین. خواستید برا خودتون بردارید اقساطشو بدید. خواستید تصفیه کنید.

البته بهره ای که برای این چندماه واریز کردی رو نمیدونستم. بگو به حسابت بریزم.

متعجب گفتم: چطور تونستی جور کنی پولو! تا چند روز پیش که خبری نبود؟

درحالیکه بلند و شادمان می خندید گفت: ماه قبل مگه بهت نگفتم منتظر بهترین ماه برای سرمایه گذاری هستیم خدا کنه بترکه!

یه سرمایه گذاری خوب کردم و سودشم گرفتم. راستش ماشینمم فروختم. از مامان و داداشم هم کلی کمک گرفتم. چندتا از دوستام کمکم کردند که درست برابر سرمایه گذاریم سود برداشتم.

بیا حساب بانکیمو ببین! فردا تمام قرضهامو صاف میکنم نصف پول برام می مونه. پس فردام دوباره سرمایه گذاری میکنم و یه روز بعدش سوددهی!

اونموقع یه شاسی بلند بجای 206 خودم میگیرم و بعد دوباره سرمایه گذاری!

فقط نگاش میکردم و چیزی نمیگفتم. چون اصلا هیچی از حرفاش برام مشخص نبود. دفترچه شو گرفتم و تا نگاهم به مبلغ حسابش افتاد دود از کله ام بلند شد.

نگاه هراسان و پراز تعجبم بطرفش برگشت که صدای قهقهه اش بلند شد . بعداز کمی خندیدن گفت: اینجوری نگام نکن.

کاش تمام این پولا مال من بود. نزدیک یه میلیارد پوله که نصفش قرض خونواده و دوستانه و پول ماشینم.

فقط ۵۰۰ میلیونش برای من بود که ۶۰ تومن به تو برگردوندم الانم پس فردا همین پولو دوباره سرمایه گزاری میکنم درست به اندازه ی خودش…… نه شاید کمی اینور اونور بهم سود میده!

گفتم: معلومه داری چیکار میکنی؟؟؟ اینهمه سود بابت چی؟

فرزانه جدی گفت: ببین دوسه ماهیه با یه غول سهام و بورس و خانومش دوست شدم که واقعا خونواده ی محترمی هستن و اصلا خونوادگی در کار بورس هستن. ایشون منو راهنمایی میکنن.

چون بهشون اطمینان دارم و واقعا پیشرفتشون رو به چشمم دیدم هرجایی رو که زنگ میزنه و پیشنهاد میده سرمایه گذاری میکنم.

بهم گفته بود همین ماه منتظر تلفنش باشم و فقط پول توی دست و بالم باشه که درجا سرمایه گذاری…… خب اونم اینجوری شد….. خداروشکرررررر راضیم.

فقط اگه چندماه قبلتر باهاشون آشنا شده بودم اونهمه تورو هم به مضیقه نمینداختم.

گفتم: واقعا به این آدم اطمینان داری؟؟

فرزانه ابروهاش بالا رفته گفت: چرا اطمینان نداشته باشم؟ پولم که دست خودمه. ایشون فقط راهنمایی میکنن.

منم که عقلم توی سرمه و می بینم با کارایی که میکنه روزبروز سرمایه اش بیشتر میشه و سر به فلک میزنه.

یکی هم اینو بگم. خونوادگی بحدی بهم علاقه دارن که خدای نکرده ضرری توی کار باشه میدونم خودش پرداخت میکنه.

فقط منتظر دو روز بعد هستم که دوباره پولم دوبرابر بشه و اوووووووووووووه خدایــــــــــا یه عالمه پووووووووول…..

لبخندی زده گفتم: والا خودت میدونی چیکار باید بکنی. منکه نه از این پولا دارم نه از بورس خوشم میاد.
چک رو بهش برگردونده گفتم: ولی قرارمون بود بخاطر بچه این پولو ازت نگیرم.

پس اقساط مال من….. پول مال تو…… بچه هم مال من……

فرزانه لباش پرید. گفت: خب در محضر زیر حرفامو امضا کردم که هیچ حق و ادعایی به بچه ندارم……… انقده هم خودمو مرد میدونم روی حرفام بایستم…. ولی ……..

چشماش پراز اشک شد. ادامه داد: شاید یه روز در مضیقه بودم…….. اما الان دیگه به اون پول نیازی ندارم. میدونم خرجت زیاده که منم برات قوز بالا قوز شدم.

میدونی پرویز……. همینکه اجازه دادی کنارت خوشبخت باشم……. همینکه اجازه دادی به آرزوم برسم و خودمو چند روزی از آنِ تو حس کنم……….

همینکه اجازه دادی خودمو برای تو آماده کنم و برات لباس بپوشم…… همینکه باعث شدی با این اتفاق بهت نزدیک بشم خودش یه دنیاست…

روزی هزاربار میگم خدایا شکرت منو به پرویز رسوندی. هرچند مدتش کمه ولی به همین زمان کم هم راضیم. الان تو که از من انتظار نداری وقتی خودم پول دارم ازت پول بگیرم.

حلالت باشه و انشاا… بسلامتی خرج کنی.

دوباره چک رو به دستم داد که گفتم: فکر میکنم منم اونهمه مرد هستم سر حرفم بایستم. حرفی زدیم…… شرطی گذاشتیم که پاش هستم. پول مال تو….. مبارک خودت باشه.

فرزانه چیزی نگفت. انگار داشت فکر میکرد. یهو گفت: پس یه کاری میکنم. باشه حرفت حرف! پول مال من.

ولی این پولو میزارم روی پول خودم دوباره سرمایه گزاری میکنم سودش مال تو که به حسابت میریزم اصلش مال من…… قبوله؟؟؟

نگاش کردم. دیدم معامله ی خوبیه. منکه به اون ۶۰ میلیون دست نمیزدم. ولی هرچقدر ازش سود برمیداشتم خوب بود.

گفتم: قبوله. درسته نمیدونم چیکار میکنی و چه معامله ای راه میندازین ولی منتظر سودم می مونم. انشاا… پربرکت باشه.

فرزانه خوشحال و خندان همه رقمه ازم پذیرایی کرد و ساعتی بعد بود که بطرف خونه ام راه افتادم.

سه روز از ماجرا گذشته بود. فرزانه زنگی زد و با لحنی خوشحال شماره حسابمو خواست. در برابر سوالم گفت: خب میخوام سودت رو واریز کنم.

ولی تا ۵ دقیقه ی دیگه یه نگاهیم به پیویم بنداز ببین چی میبینی.

شماره حسابمو براش فرستادم. نیم ساعتی طولی نکشید پیامکی برام اومد. پولی که به حسابم ریخته شد باعث شد چشمام گرد بشه و دو بار صفرهاشو بشمارم.

درست ۶۱ میلیون رند…….

حس میکردم تمام بدنم خواب رفته و هیچ حسی از اطرافم ندارم. نمیتونستم بفهمم چی به چیه. اما تنها به یک چیز فکر میکردم.

فرزانه دوباره پول خودمو با یه میلیون سودش بهم برگردونده بود همین!

کارم زیاد بود و افکارم جمع نمیشد. تا سرم خلوت شد درجا به فرزانه زنگ زدم. جوابی که داد چنان با ناز همراه بود خودم دلم ضعف رفت. گفتم: مگه نگفته بودم اون ۶۰ میلیون مال تو هستش من فقط سود معامله رو میخوام؟؟؟

فرزانه مکثی کرد بعد بلند گفت: چی داری میگی پرویز………. بخدا من پول خودمو تمام کمال برداشتم. هرچی به حسابت ریختم همش سود اون ۶۰ میلیون بود که ایندفعه بیشترم شد.

اصلا حساب کتاب از دستم دررفته بود. گفتم: والا
قاچاق هم بکنید اینهمه سودنداره…….. از افغانستان مواد هم وارد کنید اینهمه سود نمیده……. قمار هم بکنی بازم اینهمه نمیشه…….میدونی داری چیکار میکنی؟ بانک هارو که خالی نمی کنین؟

این چه معامله ای هستش دوسه روزه اینهمه سود داره؟

فرزانه راضی گفت: فقط بگم خیلیم حلاله و از راه درست بدست میاد. تو صاحب پولت باش. حالا برات پیام فرستادم یه نگاهی به حساب بانکی من بکن چشمات خوشگلتر و درشت تر بشه.

چون همه ی اون پولا مال خودمه ……. امروزم میرم یه ماشین معامله کنم.

حرفی نداشتم بزنم. آنلاین شدم و نگاهی به پیام فرزانه انداختم. عکسی از پیامک بانکش بود. سرراست یه میلیارد و ۷۰ میلیون پول به حسابش واریز شده بود که……

فکر کنم فشار خونم بالا رفته بود چون چشمام دو دو میزد و همه جارو تار می دیدم.

اونروز ساعت ۷ بود خودمو بخونه ی فرزانه رسوندم. باید سر در میاوردم داشت چیکارا میکرد و چطوری در عرض دو روز صاحب اونهمه پول میشد.

شاسی بلند بدون پلاک سفیدرنگی که جلوی آپارتمان پارک شده بود توجهمو جلب کرد. یعنی مال فرزانه بود؟

وارد خونه که شدم فرزانه به زیباترین وجه خودشو آراسته به پیشوازم اومد. با لباس تنگی که پوشیده بود شکمش کمی برآمده نشون میداد.

خندان گفت: ماشینمو دیدی پرویز؟ انشاا… تا دو روز دیگه پلاکشم میزنم.

یه نوع حس ناراحتی داشتم و چیزی درونم می جوشید. حسادت بود…….. غیرت بود……. ناراحتی بود…….. یا حسی بود که چرا فرزانه میتونه و من نمیتونم……

اخمآلود گفتم: مثلا نمی تونستی کمی صبر کنی با خودم بریم بخریم……… یعنی اووووووونقدر واجب بود سرخود هرکاری میکنی؟

فکر نمیکنی تا چندماه مسوولیت تو با منه و من جوابگو هستم؟

فرزانه دستمو گرفته بطرف مبل کشید و گفت: پرویز از راه نرسیده حالمونو بد نکن ها………… مگه تو وقت داری حالا بریم برای من دنبال ماشین باشیم…..

اولا از نمایندگی خریدم و با دلالها کل کل نکردم………… دوما یکی ما دوتا رو همراه هم می دید چی می گفتن؟ من قول دادم اجازه ندم کسی بفهمه پس سر قولم می ایستم. تو هم میتونی یه لیوان آب خنک بخوری و حالت خوب بشه.

نشستم و گفتم: بگو این سرمایه گذاریتون روی چی یا چه محصولیه اینهمه خوب سود میده؟ خیلی فکرمو مشغول کرده!

فرزانه لیوانی شربت به لیمو با تخم شربتی های غلتان روی میز مقابلم گذاشته گفت: ببین هرزمان دلت بخواد شماره ی دوستم روح پرور رو میدم خودت باهاش حرف بزن قشنگ راهنماییت کنه.

البته زنش مینا هم مثل خودش کاربلده. ولی خود روح پرور بهتره. با اون صحبت کن.

گفتم: هر دوسه روز یه بار این معامله رو میکنین؟

فرزانه از شربتش کمی خورده جواب داد: متاسفانه خرید فروش سهام سه دوره هستش که مدتها بود منتظرش بودیم. دو دوره رو گذروندیم. فقط مونده آخرین دوره اونم یک ماه بعد و آخرین سرمایه گذاری امسال.

راستش تمام پولامو جمع میکنم، بازم از مامان و دادا‌شم میگیرم و شایدم از دوستان. بازم یه میلیارد و نیم به حساب میزنم و بعد قرضمو به بقیه صاف میکنم.

اونموقع میشم فرزانه ای با دو و نیم میلیارد پول که دیگه ایرانم نمی مونم. من اینجاها موندگار نیستم …… فقط بچه تو تحویل میدم و چند روز استراحت بعد …..

با دستش ادا و صدای هواپیمارو درآورده گفت: در لوس آنجلس پیاده میشم…….. منو چه به اینجاها…..

فقط داشتم نگاش میکردم و نقشه هاشو برای خودم ترسیم میکردم. بعد نگاهش به چشمام نشست. فکری کرده گفت: پرویز خودت عاقلی که نیازی به این توصیه ها نیست.

ولی من جای تو باشم اول با روح پرور حرف میزنم. خیالم که راحت شد تا ماه بعد خونه مو میفروشم و سرمایه گذاری میکنم.

درست پولت دو برابر میشه و شایدم با کمک خدا بیشتر…..

بعد دوباره یه خونه ی جدید میخرم یا همون خونه رو با زیان ضررش فسق معامله میکنم. بازم فکراتو بکن که خوددانی. من حتی ماه بعد ماشینمو می فروشم و بعد از دو روز دوباره یه ماشین نو و ……….

گفتم: خودت که بهتر میدونی وضعیت اون خونه چطوریه! خونه که کلا مال من نیستش………

فرزانه متعجب نگام کرده گفت: یعنی چی؟؟ چی داری میگی تو؟؟ پس اونجا خونه ی کیه؟

فکری کرده گفتم: پس تو خبر نداری! چندسال پیش با وامی که برداشتم و پس انداز خودم میخواستم آپارتمان بخرم. فقط مشکلم این بود اصلا وقت نمیکردم برم دنبال خونه دلخواهم بگردم.

اونشب عموم به خونمون اومده بود. تا ماجرارو فهمید گفت کلا بیکاره و خودش برام یه آپارتمان قشنگ در مناطقی که میخوام پیدا میکنه.

اتفاقا گلپر اونشب حالش خوب بود که گفت: چرا آپارتمان که آدم توش خفه میشه! خونه ای که حیاط نداشته باشه و خودت به تنهایی درشو باز و بسته نکنی کلا به درد نمیخوره!

منم با حرف گلپر موافق بودم ولی وسعم نمی رسید. گفتم: ولی فکر نکنم پولم برسه. همین که بتونم یه آپارتمان خوب بخرم فعلا از سرمم زیادیه. انشاا… خونه ی مستقل مال چندسال بعد!

گلپر گفت: آپارتمان من تبریز همونجوری مونده دست مستاجر! بهتره بفروشیم و پولشو بزاریم روی پولات یه خونه دوطبقه و حیاط دار بخریم. کی حالشو داره آپارتمان زندگی کنه!

پیشنهاد خوبی بود که همه پسند کردند. در مدت کمی آپارتمان گلپر فروش رفت. خودش کلا راضی بود خونه به نام من بشه و اصلا در بحر اینکارا نبود.

اما فکر کنم عموم که از اولشم از کل ماجرا خبردار بود راپورتمون رو به داییم بابای تو داده بود.

چون بابای مرحومت پا به میدان گذاشت که الا و بلا باید سهم هرکسی به نسبت پولش به اسم خودش باشه.

و اینجوری شد سه دنگ خونه به نام گلپر و سه دنگش به نام من شد. الانم اصلا نمی تونم حرفی از فروشش بزنم که عالم و آدم خبردار میشن.

فرزانه گفت: فکر میکردم از طرف گلپر وکالت تام الاختیار داری برای ملک و املاکش………. مگه اینجوری نیست؟

در حالیکه جای گذشته ها توی قلبم میسوخت گفتم: اوایل خودش پیشنهادشو داده بود. ولی تا من اقدام کنم نمیدونم چی شد و چه حرفی از مامانم شنید پشیمون شد.

منم دیگه نتونستم کاری انجام بدم. فقط تونستم به شرط شراکت برای یه زمین وکالت بگیرم و دیگه تمام. که الانم دارم روی همون زمین کار میکنم.

فرزانه گفت: خب پس اینجوری خونه هم منتفیه. دیگه چی داری برای فروش بتونی برای سرمایه گذاری پولی جور کنی!

گفتم: فعلا تصمیمی برای سرمایه گذاری ندارم چون واقعا نمیدونم از چه راهی و خرید چه سهامی یهویی پولتون دوبل میشه.

ولی بجز ماشینم هیچی ندارم. تمام پول و سرمایه مو گذاشتم روی یه پروژه ی بزرگ که فعلا نصفه ست.

فرزانه تند گفت: چه پروژه ای؟؟ من بازم هیچی نمیدونم بخدا! چرا اینارو هیشکی بمن نگفته؟

فکر کردم: درسته هیشکی از کارهام اطلاعی نداشت، ولی خب فرزانه خودش دستش توی کار بود و شایدم میتونست کمک حالم باشه.

گفتم: چون به هیچکس چیزی نگفتم و بی اطلاع هستند، که خب تو هم خبری نداری. اما………. بازم اصلا صداشو درنیار. دارم در تبریز یه کارگاه یا به اصطلاح کارخونه کوچیک میزنم که کم کم میخوان نصب دستگاهاشو شروع کنن.

حالا مهندسان دارن برای نصب میان که جرینگی بالای دو میلیارد پول لازم دارم. با شرکتشون به توافق رسیدم پول دستگاههارو با اقساط بدم ولی باید پول نصب رو که خیلیم هنگفته نقد پرداخت کنم.

پس فعلا پولی برای سرمایه گذاری نمی مونه شرمنده ام.

فرزانه فکری کرد و گفت: ببین پرویز خودت میدونی بخاطر تو پول سهله جونمو هم میدم. پس پولای من بعداز سرمایه گذاری ماه بعد تماما در خدمت تو که تعارف نداریم. ولی…..

ولی لطف کنی بعداز بدنیا اومدن بچه پولارو برگردونی ممنون میشم چون حتما بخارج میرم بی برو برگرد.

ولی از ماه بعد تا اونموقع نیازی به پولهام نیست. کاش میتونستی کمی پول دست و پا کنی و درجا در عرض دو روز خرج کارخونه تو دربیاری!

باور کن ۳ یا ۴ میلیارد رو دو روز بخوابونی توی حساب و سهام بخری روز سوم ۸ میلیارد پول داری.

خندیدم. گفتم: جوری میگی ۳ یا ۴ میلیارد انگار روی گنج نشستم. آخه از کجا بیارم.

پامو روی پام انداخته گفتم: حالا فعلا تا چی پیش بیاد. ولی کلا اینکار ریسکه وقتی نمیدونی میخوای چیکار کنی و کجا پولاتو سرمایه گذاری کنی. خب تو کسی رو داری کمکت کنه ولی من…..

فرزانه بلند شده سبد میوه شو روی میز گذاشت و گفت: تو هم منو داری با همه ی دوستام که کمکت میکنن. دوست عزیز من، دوست روح پرور هم هست که صدرصد قشنگ راهنماییت میکنه.

گفتم: خودتم میدونی با دست خالی هیچکاری نمیشه کرد و باید منتظر بمونیم تا چی پیش بیاد.

فرزانه سیبی پوست کنده گفت: ولی پرویز الان چیزی میگم که میدونم خودتم تایید میکنی. عین مردای قدیمی یه تار سبیلشون شهری رو خرید فروش میکرد، مطمئنم تو هم به هرکسی رو بندازی جواب نه نمی شنوی.

لبخندی زده قاچ سیبی که بطرفم گرفته بود رو با کارد گرفتم و گفتم: اونجاشو حق داری. با خیلی از سرمایه دارها در ارتباطم و ارج و قربی بینشون دارم. ولی عمرا اینکارو بکنم. نمیتونم.

فرزانه تک خنده ای کرده گفت: خیلیییییییی دیوونه ای. ولی هرجور راحتی. خب به بانک فکر کن که کلید گاوصندوقش با تمام وجوهاتش در اختیارته. ولی فعلا بیخیال همچی ……

تا یکماه دیگه کی مرده ست و کی زنده! همین الان رو عشقه که کنار هم هستیم. خودمم کنارتم و تا جاییکه بتونم برات پول جور میکنم و دو روز بعدش برمیگردونیم نگران چیزی نباش عزیزدلِ فرزانه……..

نگاهم بصورت براق و خوشحال فرزانه دوخته شده بود. چقدر از ته دلم خوشحال بودم اینهمه به فکرم بود و برای پیشرفتم هرکاری میکرد……. خداروشکر داشتمش…….

پارلا تعریف میکند

توی تخت چرخیدم و بزور چشمامو باز کردم. از گوشه ی چشمم نگاهم به ساعت افتاد که بازم ۱۱ صبح بود. و من چقدر این روزها می خوابیدم.

خداروشکر شوهری داشتم ناهارو خونه نمیومد وگرنه کارم زار بود.

دوباره چشمامو بستم. اگه نیم ساعت دیگه هم می خوابیدم حالم کاملا روبراه میشد.

آرزو کردم: کاش ناهارو زود بخورم و بازم کمی بخوابم. نمیدونم چرا نزدیک بیست روز بود چشمم از خواب باز نمیشد.

بازم مثل این دو روز گذشته ته ته تــــــــــه دلم کوچولو آشوب بود…… کوچول موچول……. فکر کنم سردی کرده بودم و بازم باید چایی نبات میخوردم…..

اما میدونستم دلم لواشک ترش مامانو میخواد. تا کمی دهنم میذاشتم دل آشوبه ی ریزم تموم میشد.

صدای گلپر بگوشم نشست که گفت: پارلا؟؟؟؟؟ بازم خوابی؟ چه خبرته آخههههههه…….. میدونی چقدر میخوابی…… والا من قرص اعصاب میخورم اما قد تو خواب ندارم….

پاشو تنبل خانوممممم پاشو برات صبحانه آماده کنم….. پاشوووووووو….

حس میکردم کمی سردم شده. پاییز بود و هوا کمی خنک…….. پتو رو محکم بخودم پیچیده با ناز و دلبری برای گلپر گفتم: وای گلپرررر جوووووونی اصلا صبونه ندوووووووس……… ناهار دوس…

گلپر خندید. گفت: نازدار خودم ناهار چی میخواد؟

لبامو ورچیدم و گفتم: برام ناهار مرغ ترش با برنج درست میکنی؟ دلم فقط یه خوردنی ترش میخواد……… جووووون پارلا به جای یه لیوان، دو لیوان آبغوره بریز ….. ترش….. ترش ….. تررررررررش…… فلفل سیاهشم کمی بیشتر کن باشه؟

گلپر کنار تختم نشسته گفت: پارلا چیزی شده؟ اصلا متوجهی ۱۸۰ درجه سهله، ۳۶۰ درجه زائقه ات تغییر کرده؟ تو مرغ ترش دوست نداشتی! یادته بزور من یه دفعه خوردی و گفتی ملسشو بیشتر دوست داری؟

خندیدم و گفتم: باور کن خودمم موندم. وقتی یاد پنیر و کره مربا برای صبونه میفتم کم می مونم جیغ بکشم. ولی مرغ ترش اووووووووووووووووه بخورم جیگرتو مرغ تررررررررررش…..

گلپر بطرفم خم شده گفت: پارلا……. یه چیزی بگم؟ ناراحتی نشی ها جوووون گلپر. حامله که نیستی؟

باحسرت لبخند زدم. گفتم: گلپر چی میگی تو! یادت رفته دوسه ماه قبل دکتر بهم گفت ۷ ساله ام و تازه بعداز اون مدت میتونم بچه دار بشم؟

ولی گلپر خودمونیم و میدونم از تو حرفی در نمیاد. دوست دارم دوتا دختر داشته باشم و یه پسر. اسم دخترام شبیه اسم تو باشه. گُلیتا و گل وَش…… اسم پسرو هم تو انتخاب کنی! سلیقه ا م چطوره؟

افتادن گلپرو روی خودم احساس کردم که جیغ کشید الههههههههی اون دوتا دخترتووووووو من بخورممممم دو لپی…………. الان که اینجوریه کلی برات مرغ ترش درست میکنم.

راستی از لیلون چه خبر! دیگه خبر مبری برات نداره؟؟؟؟

دلم یک بوسه میخواهد ، بیا امشب خرابم کن
بیا امشب ، فقط امشب ، کمی مست شرابم کن

شب آمد من پر از دردم ، دلم پیمانه میخواهد
بیا جانا ، بیا امشب ، شرر در شور نابم کن

من از لبهای اردیبهشت، فقط انگور میخواهم
بیا اردیبهشتی ساغر ، پُر از تاک بُنابم کن

من از ساغر گریزانم ، لبی مستانه میخواهم
لبی نِه بر لب مستم ، بیا کمتر عتابم کن

لبت چون آتشی سوزان ، به آتش میکشد من را
بیا در خلوت شعرم ، بسوزان و عذابم کن

میان واژه ها گیجم ، در این ویرانه منزلگه
به نقشی از لب مستت ، بیا نقشِ بر آبم کن

هوایت دارد این رسوا ، اسیرم کن در آغوشت
من از چشم تو میگویم ، تو با یک بوسه خوابم کن

گلپر ادامه داد: چرا هیچ خبری از لیلون وروجک نیست؟ دوست داشتم بازم خبری از پرویز بده و روحمون شاد بشه. حالا اینورا هم زیاد نمیاد!

خندان فکری کرده گفتم: از لیلون باخبرم. دارن کم کم برای عروسیشون که اسفندماهه آماده میشن. سرشون خیلی شلوغه.

همیشه با هم می حرفیم. ولی بهش در مورد پرویز هیچ گزارشی جز امن و امان بودن ندادند. اون دفعه هم پرویز بحدی در بانک ناراحت بوده اون کارمند آشنای لیلون خودش آب آورده و به پرویز داده حالش کمی جا اومده!

بعد که دیده پرویز هراسان از بانک بیرون رفته چون قول داده بود، خبرارو به لیلون رسونده که همچین اتفاقی افتاده!

حالا بعداز اینکه فهمیدیم و خود پرویز گفت اونروز خونه فرزانه رفته، لیلون و داداش ماهیارم نوبتی گاهی دورادور مواظب پرویز بودند ولی هیچ خبری نبود. از بانک یکراست خونه میومد و الان دیگه بیخیالش هستن. میگن سرش به کار خودشه!

گلپر از کنارم بلند شده دستمو گرفت و از تخت بلندم کرد. گفت: پاشو تا ناهار آماده بشه چیزی بخوری وگرنه ضعف میکنی.

بلند شدم و سری به سرویس زدم. نگاهم که در آینه بخودم افتاد لبخندی زدم.خداروشکر گلپرو داشتم نازمو بکشه وگرنه تنهایی توی این خونه…….. توی این دیوونه خونه….

یعنی کسی بود هرروز نازمو بکشه و غذاهای دلخواهمو بپزه.. ووووووووی مرغ ترررررش ….. دهنم رسما آب افتاد.

بازم ته دلم خیلی ریز آشوب شد. بزور همکه شده باید یه لیوان نبات داغ میخوردم. کلا در مورد حالم به مامانم چیزی نگفته بودم که نگرانش کنم. گلپرو داشتم که بهم می رسید و فعلا نیازی به کسی نبود.

بزور گلپر کمی کیک با لیوانی شیر سر کشیدم ولی اون لذت همیشگی رو نداشت. فقط خوردنی ترش والسلام.

روزهامون میگذشت. حالم مثل این چند وقت اخیر بود. اما کاملا متوجه بودم پرویز در کنار تمام محبتها و بگو بخندهاش حال به حال بود.

تنها چیزی که تعجب میکردم دوری این خواهرو برادر از همدیگه بود. گاهی میشد هفته ای همدیگه رو نمی دیدند ولی اصلا اهمیتی هم نمی دادند.

لیست خرید گلپر همیشه توسط من به پرویز داده میشد و پرویز هم بدون هیچ حرفی تمامشونو می خرید و تحویلم میداد…..

یکروز یهویی حسمو به گلپر گفتم. نگاهش که بصورتم دوخته شده بود رنگ غم گرفت. وقتی دید منتظر جوابشم گفت: خودت که می بینی کلا خونواده سردی هستیم.

اصلا نه دلمون برای هم تنگ میشه نه انتظار زیادی از هم داریم. فقط میدونیم هستیم و اگه نیاز باشه به همدیگه کمک می کنیم. مرضیه خاتون و پریناز رو می بینی اصلا به فکرم هم نیستن!

ببین پارلا اصلا ما رو به قبله هم بشیم فقط مامان بابامون زنگ میزنن میگن شرمنده کنارت نبودیم خدا رحمتت کنه……… یعنی همچین خونواده ی خفنی هستیم…..

سعی کن مثل اونا همیشه توی زندگی ریلکس باشی و اصلا خودتو بخاطر همخون هات اذیت نکنی. خدای همه بزرگه.

و من خندان و متعجب تر از همیشه به حرفهای گلپر فکر میکردم و خداروشکر میکردم هیچکدوم از خونواده ی ما این اخلاق رو نداشتن و همیشه از حال همدیگه خبردار بودیم.

اونشب بعداز شام آشپزخونه رو جمع و جور کردم. خسته و بیحال از کاری نیم ساعته خودمو روی صندلی انداختم و منتظر دم کشیدن چای بودم.

دورادور نگاهم به پرویز افتاد. ازم لیوانی چای خواسته چشم به روبروش دوخته بود. مشخص بود کاملا به فکر رفته و داره چیزایی رو پس و پیش میکنه.

ولی ……. لبخندی دلنشین روی لبش نشست. رضایتی که چشماشو پر کرد از نگاهم دور نموند. بحدی راضی بنظر می رسید که دلم خواست بفهمم داره به چی فکر میکنه.

به گفته ی لیلون یه دیوونه ی فابریکِ تمام کمال بود و اصلا آدم نمی تونست بعضی اوقات فازشو حس کنه.

گاهی وقتها نگرانی چنان از تمام وجودش سریز میکرد که حتی تمام حرف زدناش هم با من داد از دلشوره هاش میداد.

چندین بار ازش سوال کرده بودم ولی جوابی مشخص نداده بود و منم دیگه بیخیالش بودم.

البته دروغ نباشه خودم حالم روبراه نبود و زیاد پروپا پیچش نمیشدم. کلا فکرم پیش خودم مونده بود که چرا دیگه مثل قبل نیستم.

اما تنها نتیجه ای که گرفته بودم دو چیز بود. اولا چون دیگه دانشگاه نمیرفتم کلا عادتم برای بیدار شدن اونم صبح زود رو از دست داده بودم و تا لنگ ظهر میخوابیدم.

دوما بخاطر تغییر هوا کلا سیستم بدنم بهم ریخته و عادات جدیدی در من پیدا شده بود . حتی ذایقه ام هم تغییر کرده بود.

اواسط آبانماه یک روز گلپر ازم پرسید: پارلا همیشه عادت ماهانه ات با کلی عذاب همراه بود که برات کاچی هم می پختم. چرا این ماه هنوز خبری نشده؟

گفتم: نگران نباش. فقط ده روز از وقتم گذشته که اونم بخاطر تغییرات جوی هستش. همیشه با تغییر فصلها منم برنامه مو عقب و جلو مینداختم.

گلپر آهسته گفت: ولی من حس میکنم تو با این ولعی که بعضی چیزارو میخوری احتمالا حامله باشی. خودتو به دکتری نشون بده آزمایشی برات ردیف کنه.

خندیدم. چقدر حس خوبی بود آدم حامله باشه و اطرافیانش به فکرش باشند.

گفتم گلپرجان الان دیگه پرویز هیچ حرفی از بچه نمیزنه و فقط یه بار برای همیشه باهام اتمام حجت کرده تا هروقت لازم باشه منتظر می مونه.

چون به حرفش اطمینان دارم انقده خیالم از همچی راحته که با حرف دکتر هم دیگه حتی فکر بچه رو هم نمیکنم و کلا انداختم دور…….فقط برای ۶ سال بعد نقشه دارم.

ولی الان تو شروع کردی و دنبال بچه ای! چه خبرته آخه!

گلپر خندید. گفت: خب باید بتونم ادای خواهرشوهرهارو دربیارم یا نه! یکیم خیلی منتظر دوقلوهام گلیتا و گل وَش هستم که دلم از الان براشون ضعف میره……

مرضیه خاتون و پریناز هیچیییی نمیگن و نمی پرسن. حتما پرویز جمعشون کرده و بهشون اخطار داده، ولی منکه حی و حاضر آماده ام برای فضولی.

خندیدم. گفتم هرچند میدونم و مطمئنم خبری نیست ولی یه مدتم صبر میکنم. خبری نشد میرم دکتر.

اواخر آبانماه بود. اونروز دیگه به اصرار مامان و گلپر دکتر رفته بودم و حالا منتظر فردا بودم دور از چشم پرویز و بیخبر ازش خودمو به آزمایشگاه برسونم تا نتیجه رو بگیرم.

نمیخواستم پرویز چیزی بفهمه و دوباره فیلش یاد هندوستان کنه. مطمئن هم بودم مامان و گلپر صدرصد توهم زدن و منکه بحرف دکتر اصلا حامله بشو نیستم.

اونشب پرویز عین اسپند روی آتیش بود. اصلا یه جا بند نبود و نگرانی داشت از پا درش میاورد.

۵ دقیقه می نشست و پاهاشو از بس تکون میداد حالت تهوع میگرفتم. بعداز ۵ دقیقه بلند میشد و به اتاقش میرفت….

تلویزیون از بس کانالهاشو عوض میکرد دیگه داشتم گیج میزدم.

نگاهم پراز دغدغه بصورتش بود و بلند پرسیدم: میشه بگی چی شده؟ چرا اینجوری هستی تو؟؟ حرف بزن ببینم چه اتفاقی افتاده!

نگام کرده گفت: تو نگران نباش پارلا. فقط حساب کتاب بانک بدجور بهم ریخته و خدا کنه تا دو روز هم صداش در نیاد بتونیم کارامونو راه بندازیم. برای همین نگرانم دیگه هیچی!

تا خواستم دهن باز کنم و چیزی بگم صدای گلپر از پایین بلند شد که صدام میزد. گفت: پارلا یه لحظه زود میای پایین به این شیرینی هام نظر بدی؟

هرچند دلم نمیخواست اما اجبارا از جام بلند شده گفتم: برم پایین زود برمیگردم.

مثلا پایین بودم و داشتم از شیرینهای گلپر می چشیدم ولی هیچی نمی فهمیدم. دلشوره ای به دلم افتاده بود دیگه پاهامم دنبالم نمیومد.

از پله ها که بالا اومدم داشتم درو باز میکردم صدای پرویز بگوشم نشست. مثل اینکه داشت با زنداییش صحبت میکرد. میگفت:

آخه از دیروز خبری ازش نیست. هرچی دنبالش میگردم پیداش نمیکنم. نه تلفنشو جواب میده نه توی خونه ش پیدا میشه ببینم تکلیف این اقساطش چی میشه روی سر من تلمبار کرده.

زندایی بخدا دیگه نمیرسم…… منم خونه زندگی با هزارتا خرج مخارج دارم……. یعنی اصلا ازش خبری ندارین؟؟

بعداز کمی مکث بلند گفت: یعنی چــــــــــی؟ مگه میشه اینجوری بیخبر آب بشه به زمین بره و اصلا اثری ازش نباشه! آخه امکان نداره شما که مامانش هستید ازش بیخبر باشید…..

پاهام پشت در داشت می لرزید. یعنی چی شده بود که پرویز اینجوری دنبال فرزانه می گشت و …..

با قلب پر تپشم درو باز کرده وارد خونه شدم. پرویز نگاهش بمن افتاد. اما گفت: زندایی اول به سوالم جواب بدید لطفا. فرزانه اون پولهایی که از شما و داداشش گرفته بود رو تصویه کرد یا نه؟؟

تازه میخواستم روی مبل بنشینم که داد زد: کدوووووووووم پوووووووول؟؟؟؟؟ یعنییییی چی؟؟؟ مگه فرزانه از شما نزدیک ۲۰۰ ۳۰۰ میلیون پول نگرفته؟؟؟؟ چی داری میگی زندایی؟؟؟

هیچی نمی فهمیدم. فقط میدونم قلبم توی دهنم میزد و داشت از همونجام بیرون میزد……

.
خود ندانم چه خطائی کردم
که ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائی اگر بود مرا
پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا می‌نگرم، باز هم اوست
که بچشمان ترم خیره شده
درد عشقست که با حسرت و سوز
بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چو دورش سازم
بی گمان زودتر از دل برود
مرگ باید که مرا دریابد
ورنه دردیست که مشکل برود

#فروغ_فرخزاد

نگاهم به پرویز بود و همچنانکه با زنداییش حرف میزد لحظه ای دستش محکم روی معده اش نشست…… چشماشو بست و آهش از عمق جانش در اومد……

آهش پراز درد بود…… عذاب بود……. رنج بود……. بحدی توی آهش حسرت داشت دلم براش ریز ریز شد…..

حالش خوب نبود……. بخدا نبود……. میدونستم و به عینه می دیدم حالش بده……… با این رنگ داغون صدرصد اتفاقی برای پرویز افتاده بود…..

ولی داشت تلفنی حرف میزد و نمی تونستم چیزی بگم.

کمی گوش داده بلندتر و بیحالتر گفت: ولی بمن گفته بود یکماه قبلم از شما پول گرفته و بعداز سه روز پس داده که چند روز قبل باز هم ازتون پول گرفته برای معامله…..

چی می شنید رو نمیدونستم. فقط میدونم رنگ به روی پرویز نمونده بود و دیگه کم کم رنگش به سیاهی میزد.

آروم و بریده بریده که نفسش یاری نمیکرد گفت: زندایی پس شمام دو روزه ازش بیخبرید؟ شمارو بخدا هر خبری ازش بدست آوردید بمن بگید…….. اوضام هیچ خوب نیست….. باور میکنین دارم میمیرمممممممم ……. منتظر تلفنتون هستم.

آخه انصافه. من روی حرف شما و مامان نتونستم نه بیارم و ضامن فرزانه شدم. الانم که کلا نیست در جهان شده و اصلا خبری ازش نیست!!!!

با خداحافظی نصفه نیمه ای تلفنو که قطع کرد زمزمه وار گفت: لعنت بمن …….. لعنت بمن که همچی رو بهم ریختم…….. لعنت بمن که چشمامو بستم و تصمیم گرفتم……..

این بار دستش محکمتر روی معده اش نشست و چشماشو بسته سرشو به مبل تکیه داد. تند بلند شدم و نزدیکش نشسته گفتم: پرویز چیزی شده؟ رنگ و روتو ببینی خودت می فهمی چی میگم؟؟

کجات درد میکنه آخه خون بصورتت نمیرسه؟ داری رفته رفته سیاه میشی…….. چی بیارم برات بلکه حالت خوب بشه……

چشمام پراز اشک بود. پرویز سری تکون داده زمزمه کرد: تا حالا شنیدی بندِ دلِ یکی پاره بشه؟؟؟ باور کن …….. میتونم قسم بخورم بند دلم پاره ست امشب……… این درد منو میکشه……… پارلا دعا کن اگه میخوام بمیرم هم راحت بمیرم نه با عذاب……

دستشو گرفته محکم تکونش دادم. گفتم: عذابِ الههههههههی………. چی داری میگییییییییییی تووووووووو…… یعنی بخاطر ۶۰ میلیون اینجوری میکننننننننن…….

جهنممممممم که قسطشو نداده …….. جهنم که نیست…….. جهنمممممممم که نمی تونی پیداش کنییییییی و دررفتهههههههه…..

الهی اون پولو همه شو به دوا درمان بده و توی شکمش بریزه……. بخدا ۶۰ میلیون اینهمه خودخوری نداره……..خودمون دست بدست هم میدیم و اون اقساط رو تموم می کنیم.

من قناعت میکنم و ازت هیچی نمیخوام. تو هم به هیچی فکر نمیکنی و اقساط اونو میدی. فقط هم به روزی فکر می کنیم که خیالت از همچی راحت باشه و نفس آرومی بکشی…….

خب این بنظرت مردن و مرگ و میر لازم داره؟؟ چرا منو اینجوری اذیت میکنی آخه…….. حالا ممکنه فرزانه گم و گور هم نشده باشه و واقعا در دسترس نباشه…..

تو که نمی تونی عوض بقیه ببری و بدوزی! کمی آروم بگیر ببینیم چی میشه.

پرویز لای چشماشو باز کرده گفت: آخه از پریروز دارم هی زنگ میزنم و در خونه اش میرم خبری نیست. امروز غروب بازم رفتم ولی هیشکی درو برام باز نکرد.

خیلی نگرانم خیلییییییی……… امروز عصری که باز درشو زدم و کسی جواب نداد، خانم همسایه اش بیرون اومد که با دیدنم گفت بنظرم خونه رو واگذار کردن چون خانم با چمدونشون میرفتن.

همونجا جلوی در فرزانه دیگه چیزی نشنیدم. فقط حس کردم معده ام لحظه ای رسما سوراخ شد و اصلا خونش داخل بدنم میریزه……

دستشو گرفته گفتم: با خودت اینکارو نکن پرویز…….. حتما درست میشه نگران نباش……….. اینجوری که تو با خودت میکنی باور کن منم دارم سرپا میمیرم. بخودت مسلط باش و امیدت بخدا باشه!

اونشب نه پرویز شام خورد نه من……. اونشب نه پرویز خوابید نه من……. اونشب تا صبح پرویز فقط آه از عمق جگر کشید و منم خون به جگر…..

سعی کردم به دکتر ببرمش و آرام بخشی بهش تزریق کنن ولی حریفش نشدم……. تا صبح نگاه کردیم و نگاه کردیم…….

تا صبح فقط پرویز شماره فرزانه رو گرفت و دستش به هیچ جا بند نشد………… منم فقط با چشمانی اشک آلود و استرس فراوان برای حال پرویز فقط نگاه کردم.

صبح وقتی با رنگ و روی بهم ریخته و قیافه ای که انگار صدساله پیر بود میخواست از خونه خارج بشه، داشتم پشت سرش میرفتم بدرقه ش کنم که لحظه ای بطرفم برگشت.

نگام کرد. لبخندی پراز افسوس زد. آروم گفت: بهم یه قولی میدی؟

منم بزور لبخندی زدم بلکه باعث بشه حالش بهتر بشه. گفتم: چه قولی پرویز……. اول تو بگو منم قولشو بدم!

پرویز بازم کمی نگام کرده گفت: بهم قول بده هیچوقت تنهام نزاری! کنارم بمونی تا این روزها برام بگذره…… هرکاری کرده باشم …… چه درست چه غلط……

فقط یادت باشه عاشقت بودم و عشقم بودی و همه ی وجودم……. ولی منم یه انسانم……. قول بده هرچی شنیدی کنارم می مونی و تنهام نمیزاری…..

پاهام یخ زده بود و داشتند می لرزیدند. هراسان گفتم: پرویز چی داری میگی؟ اون پول اینهمه بلبشو راه انداختن داره؟ ببین پاهام داره میلرزه…….. چرا با من و خودت اینکارو میکنی…..

مگه چیکار کردی هیچی نمیگی؟

لحظه ای دستان بیحال پرویز دورم پیچیده شد……. منو به سینه اش فشاری داد و گفت: قول بده تنهام نمیذاری یکه و تنها در تنهاییام بمیرم……… قول بده عشقم کنارم می مونه……. قول بده دستام همیشه در دستان عشقم قفل میشه…..

دوباره به سینه اش فشرده شدم. ادامه داد: عشقم یه قول دیگه هم بهم بده. قول بده فقط از دهن خودم بشنوه و همچی رو باور کنه. نه حرفهای بقیه رو که هیچی نمیدونن!

قول میدی پارلا……… قول میدی همیشه کنارم باشی و حرفهای خودمو باور کنی!

فکر کردم اوضاع بحدی وخیم بود الان دیگه وقت سین جیم کردن نبود. زمانی بود که پرویز به حمایتی هرچند کوچیک از طرف من نیاز داشت……. اون در این لحظات فقط دلش قولهای کوچیک منو میخواست و دیگه هیچی……

در این لحظات فقط من حمایتگرش بودم و فقط بمن فکر میکرد نه کس دیگه……

آهسته گفتم: بهت قول میدم فقط حرفهای تورو بشنوم و باور کنم نه کس دیگه………. بهت قول میدم تا لحظه ای که خودت بخوای کنارت بمونم و نفسم به نفست بند باشه…… و قول میدم تا عمر دارم پای حرفام بایستم …..

دستاش از دورم باز شد. دوطرف صورتمو گرفته آهسته پیشونی یخمو بوسید. گفت: خداروشکر دارمت و فقط بخاطر تو الان زنده ام…….. هر اتفاقی بیفته مواظب خودت باش…… یادتم باشه واقعا عاشقت بودم…..

شاید بلد نبودم ابراز کنم…….. شاید بلد نبودم مثل بقیه همراهیت کنم……. ولی واقعا دوستت داشتم….

پرویز قدمی عقب رفت. نگاهش چنان صورتمو کاوید انگار برای بار آخرین منو می دید…….. و از پله ها پایین رفت………

پشت سرش به آرامی میرفتم و دل توی دلم نبود. کفشاشو پوشیده دوباره بطرف برگشت. با چند متر فاصله نگام کرد. گفت: فقط قولهات یادت نره……. بزار با خیال آسوده از طرف تو خونه رو ترک کنم.

خندیدم. خداروشکر اینهمه براش مهم بودم. گفتم: درسته نمیدونم چه خطایی کردی، ولی خیالت تخت …. تخت….. تخت…… به اون خدایی که بالای سرمونه و شاهدمون هیچوقت تنهات نمیزارم..

در هیچ زمانی…… هیچ شرایطی…… با هیچ حرفی….. الان با خیال راحت به دنبال کارات برو….. برو عزیزدلِ پارلا….. برو بسلامت….

پرویز لبخندی کمرنگ تحویلم داد و در پشت سرش بسته شد……

شمع دل ما حسرت پروانه ندارد
عمریست که دل میل به پیمانه ندارد

غم مشتری دائم همسایه ی ما بود
چندیست که جز در دل ما خانه ندارد

ای عشق چه میشد که پس از مرگ بیایی
شهر دل ما طاقت ویرانه ندارد

ای بغض سراسیمه کمی دست نگهدار
دیوار ترک خورده ی ما شانه ندارد

رفتی و دگر دست مرا نای قلم نیست
این کوچه دگر شاعر دیوانه ندارد

روی پله ها یخ زده نگاهم پشت سر پرویز ماسیده بود که رفته و هیچ اثری ازش نبود. فقط رد بوی ادکلنش بود که توی بینی ام می پیچید……..

دیگه با حرفاش میدونستم و مطمئن بودم هر خطایی کرده مربوط به فرزانه بود. ولی با اون وضعی که پرویز داشت منم سوال پیچش میکردم فکر کنم درجا سکته رو میزد.

دستم جلوی دهنم نشست. حالم بد بود. حالت تهوع داشتم. دیگه از خودمم حالم بهم میخورد…… هرروز یه درد تازه بجوونم میفتاد و هرروز یه هوس مخصوص بخودم داشتم.

نگاهم روی درِطبقه گلپر نشست. به این زودیا بیدار نمیشد و من باید دنبال کارم میرفتم.

بخاطر اوضاع بد پرویز امروز هم معده ام بامبول سر کرده هی بهم میریخت. باید چیز خشکی میخوردم بلکه کمی آروم بگیره.

دیگه باید رسما به یه متخصص داخلی رجوع میکردم و یه چکاپ کامل……. فقط همین مون کم بود در این بلبشو منم یه مرضی برای خودم ردیف کنم و خدای نکرده پرویز جرینگی سینه ی قبرستون….

بیسکویت ویفر دلخواهمو کنارم گذاشتم و درحالیکه خرچ خرچ میخوردم آماده شدم. فکر کنم بحدی زود داشتم حرکت میکردم که تا منشی آزمایشگاه درشو باز میکرد من با کله وارد میشدم و چراغهاشونو روشن میکردم.

بازم فکرم به سمت پرویز و روح و جسم بهم ریخته اش رفت. فرزانه هم کنارش قد علم کرد. دوباره تکه ای ویفر دهنم گذاشتم.

هیچ حسی از اطرافم نداشتم. الان و در این لحظه بنحوی آروم و بیخیال بودم که اگه بهم زنگ میزدن و میگفتن پرویز فرزانه رو عقد کرده فقط میگفتم

جهنممممممممممممممممممممممممممم ……. میتونن برن گم شن و دیگه هم چشمم به چشمشون نیفته بی خاصیتها……. ولی……

نمیدونم چرا لبخند زدم…….. پرویز اینکارو نمیکرد….. میدونستم….

اصلا امکان نداشت……. پرویز با تمام عشق و آغوش گرم و بوسه آتشینش ازم جدا شده بود………. پرویز اینکارو باهام نمیکرد…….. نمیکرد…….

جورابامو پام کرده بود. نگاهم روی ساعت نشست. تازه ۷ صبح بود. فکر کنم تا گلپر از خواب بیدار بشه من رفته برگشته بودم.

ساعت ۸ وارد آزمایشگاه شدم. از منم زرنگترهاش بودن و توی نوبت. کمی منتظر شدم و بالاخره برگه ی آزمایشم به دستم داده شد.

نگاهی بهش انداختم. چیزی نفهمیدم. به منشی گفتم: تا بعدازظهر بتونم خودمو به دکترم برسونم و این آزمایشو برام هجی کنه خیلی راهه. شما میدونین چی نوشته؟

دختر زیبا با آرایش قشنگ و رژ مسی، موهای بلوندی که یکطرفه از زیر مقنعه ی مسی رنگش بیرون بود دست دراز کرد و برگه رو ازم گرفت.

تا نگاه کرد درجا گفت: آزمایش مال خودتونه؟؟

سری تکون داده جوابشو دادم. گفت: در حامله بودنتون که شکی نیست تبریک میگم. انشاا… به سلامتی و راحتی این دوران رو طی کنین.

نگاهم فقط روی لباش زوم شده بود و رژش توی چشمم بود. داشت چی میگفت؟ کی حامله بود؟ دکتر که بمن گفته بود ۷ سال بعد رو منتظر باشم.

نگاه منشی بالا اومد. گفت: چیزی شده؟ یعنی نباید حامله میشدین؟ نگاهش به انگشتام چرخید که روی پیشخوان گذاشته بودم و روی حلقه م نشست.

فهمیدم چه فکری کرده! گفتم: نه …….. آخه با محاسبات ۷ ساله دکتر جور در نیومد برای اون!

خندید. گفت: حامله اید هیشکی هم خدا نیست تعیین تکلیف کنه…. برید و مواظب خودتون باشید بسلامت…….

تازه لبخندی روی لبم نشست. چه جوری بیرون اومدم رو نمیدونم. انگار پا روی ابرها گذاشته میرفتم…… تمام دنیای اطرافم نرم و لطیف بود…… خوشبو بود…… زیبا بود……… خوشرنگ بود عین آسمان و اطلسیهای یاسی…..

نگاهم به آسمون گرفته، سیاه و غبارآلود نشست. دوباره لبخندی زدم. پشت این سیاهیها یه آسمون آبی نیلی و لاجوردین وجود داشت که من خودم عاشق آبی آسمونیش بودم…….

من پیرهنهای حاملگیمو همه شو آبی میدوختم و …….. یاسی…… آبی …. آبی….. یاسی دستمو روی شکمم گذاشتم و به بچه م سلام دادم.

خدا جوووووووونم چقدر خوشحال بود. توی دلم گفتم: نمیدونم گلیتایی یا گل وَش…… شایدم هردو! شایدم پسر باشی که هنوز برات اسمی انتخاب نکردیم……

ولی هرچی باشی از اومدنت خوشحالیم……. و میدونم نور چشم همه ی فامیل میشی……. پس خوش اومدی وروجکمممممممممم…… جوجووووووم…… نازکمممممم

الان یکی بهم بگه اول به کی خبر بدم؟؟؟؟؟ خب مشخصه پرویز ……. یه خبر توپ که حالشو جا بیاره و با کله خودشو بهم برسونه…… نمیتونستم تا شب صبر کنم…….

پرویز امروز به یه خبر خوب و خوشحال کننده نیاز داشت……… بعد مامان ….. خونه رسیدمم گلپررررررر….

گوشیمو برداشتم و شماره پرویز رو گرفتم. خاموش بود. لبام صاف شد و لبخندم پرید. آخه الان وقت خاموش کردن گوشی بود؟

لبامو ورچیدم و راه افتادم. مامان هم الان خواب بود. همیشه بعداز راهی کردن بابا چرتی میزد.

وارد خونه شدم. ساعت ۹.۳۰ بود و نیم ساعت بعد گلپر بیدار شده بالا میومد.

وارد خونه ام شدم. دوباره لبخند قشنگی روی لبام نشست. الان بحدی انرژی داشتم دلم میخواست کل خونه رو دستمال جارو بکشممممممممم……. یه شام خوب بپزم و عالییییییی…

بعد زنگ بزنم مرضیه بانو، پریناز، مامان بابام رو برای شام دعوت بکنم. در کل با خودمون هفت نفررررررررر بعد خبر خوشحال کننده مو بدم بهشون و ………

آره بهترین فکر بود. یه شام مفصل و خوشمزه…… بهترین تصمیم بود……

تازه شالمو درآورده بودم و داشتم دکمه های مانتومو باز میکردم که زنگ بصدا دراومد. متعجب فکر کردم هر کی هست اول صبحی داره برای صبحانه میاد.

خندان بطرف آیفون رفتم. تا جواب دادم کاغذی بطرف دوربین آیفون گرفته شد. صدایی گفت: خانم از دادگستری برای جستجو و بازرسی منزلتون حکم داریم. لطفا درو باز کنید.

قلبم ایستاد. یعنی چی؟ داشتن چی میگفتن؟ محکم گفتم: برای چی حکم دارین؟ مگه توی این خونه چه خبره که باید جستجو بشه؟ فکر کنم آدرس رو عوضی اومدین و درو اشتباه زدین؟

صورت مردی در صفحه دیده شد. گفت: مگه اینجا منزل آقای پرویز نصوحی نیست؟

جواب دادم: بله اینجاست ولی خودشون خونه نیستن امرتون!

مرد گفت: داریم دنبال همون خودشون میگردیم. لطفا درو باز کنید وگرنه مجبوریم از دیوار بالا بیایم و خودمون درو باز کنیم.

دهنم در آنی خشک شده داشتم پس میفتادم. یعنی چی که دنبال خود پرویز میگشتن……. اینا داشتند چی میگفتند…..

مرد گفت: لطفا درو زودتر باز کنید خانم. فقط ۵ دقیقه فرصت دارید……..

اصلا نمیدونستم چیکار کنم. فقط میدونم دستم به شالم رفت و همچنانکه از پله ها پایین میرفتم روی سرم انداختم.

در کوچه رو که طبق عادت قفل کرده بودم باز کردم.

نگاهم به ماشین سیاهی افتاد که جلوی در ایستاده بود. ۴ مرد کنارش ایستاده بودند با سینه های جلو و قد برافراشته…..

تا در باز شد یکی با احترام سلامی داده گفت: نگران نباشید خانم فقط دنبال آقای نصوحی هستیم. خونه هستن؟

با دهنم خشکم گفتم: ولی ایشون ساعت ۶.۳۰ صبح از خونه خارج شدن و به بانک رفتند. دیگه هم ازشون خبری ندارم!

مرد کاغذی رو محکم بطرفم گرفت که مهر و چند امضا به چشمم خورد. گفت: خونه تون باید تفتیش بشه. اجازه می فرمایید؟

آروم سری تکون دادم و گفتم: آخه پرویز چیکار کرده؟

مرد سرشو پایین انداخته گفت: اگه پیداشون کنیم خودشون بیشتر میتونن توضیح بدن. اجازه هست؟

کنار کشیدم. خودشون وارد شدند و درحالیکه به درو دیوار نگاه میکردند بطرف خونه راه افتادند.

کت یکیشون که کمی کنار رفته بود چشمم به کُلتش در جلد چرمی زیرکتش افتاد …….. پاهامو دیگه نمی تونستم نگه دارم و بشدت می لرزیدند.

مامور جلویی برگشته گفت: خانم لطفا خودتونم تشریف بیارید. ممکنه خونه کسی باشه که بترسن.

لحظه ای با تمام لرزهام شکمم پیچید……. دردی از دور نافم بالا اومد و توی تمام تنم پیچید……. نفسم بند اومد.

مثل دیوونه ها فکر کردم انگار بچه م ناراحت شده…… بیصدا و هراسان بطرفشون راه افتادم و آهسته دستمو روی شکمم گذاشته گفتم: جوجوم آروم……… گلیتام ساکت…… مامان کار داره عزیزکم……

ولی درون بدنم لرز و دردی داشت بزور خودمو کنترل میکردم. ولی کاش می فهمیدم پرویز چیکار کرده!

خانه ات آباد ای دل ، بَس خرابم کرده ای
چون طبیب حاذقی ، اکنون جوابم کرده ای

من که عمری پا به پایت آمدم تا کوی یار
از چه رو اکنون چنین، در غصه خوابم کرده ای

گفتی آنشب ساز بردارم روم در زیر پَرچین دلش
پس چرا خندیدی و ، مجنون خطابم کرده ای

عقل را زنجیر کردم ، تا تو سالاری کنی
همچو عکس کهنه ای ، اکنون به قابم کرده ای

صبح فردا بَندِ پای عقل بازاست ای رفیق نیمه راه
بین چنین شوریده سر ، نقشِ بر آبم کرده ای .

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن