خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه پارت36

رمان پسر همسایه پارت36

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

آقایون همگی وارد راهرو شدند. کنار کشیده راهو برای من باز کردند. ولی جوری همه جارو نگاه میکردند انگار دنبال جاسوسی از نوع مردعنکبوتی هستند.

دست و پاهام با کل بدنم مال من نبودند. بحدی بی حس بودند که بزور تکونشون میدادم. فقط دعا میکردم جلوی این مردها زمین نیفتم که آبرو برام باقی نمی موند.

جلوی در گلپر ایستادم و زنگشو زدم. همه منتظر بودند و چشم به من که چیکار میکنم……..

با شنیدن صدای گلپر که میخواست درو باز کنه آروم و بریده گفتم: گلپرجان…. لباس بپوش….. باید خونه رو….. بازدید کنن…… فقط نترسی ها…… خودم هستم…… آروم باش!

آقایی که بنظرم سروان و بنحوی سِمت ریاست رو داشت گفت: الان بفرمایید بریم بالا….. از اونجا شروع می کنیم.

مبهوت نگاش کرده بدون حرف راه افتادم. دو نفرشون پایین موند و دونفر هم با من قدم برمیداشتند.

دستمو به نرده ها گرفتم. نرده ها داغ بودند…….. شایدم دستان من زیادی سرد بود…… بزور همکه شده خودمو بالا می کشوندم.

جلوی در پذیرایی ایستادم و گفتم: بفرمایید…..

وارد شدند. همونجا جلوی در ایستاده یخ زده بودم. دستامو بهم گرفتم. تازه وقت پیدا کرده بودم فکر کنم خدایا پرویز چیکار کرده بود! می دیدم حالش بد بود…….

می دیدم پریشون بود و نمی تونست یه جا بند بشه…….. ولی عقب افتادن اقساط فرزانه اینهمه زلم زیمبو و بازرسی خونه رو نیاز داشت؟

اگه واقعا پرویز نمیرسید من میتونستم از بابام کمک بگیرم…… حتما بابام دستمو پس نمیزد و به دامادش کمک میکرد….

ولی این چه اوضاعی بود…… از هیچی……. هیچی…… هیچی سر در نمیاوردم. مامورین جلوی چشمم اینور اونور میرفتن و هر سوراخ سمبه ای رو بازدید میکردند.

حتی به پشت بام هم رفتند که من همچنان سرجام ریشه زده بودم. راستش اگه میخواستم هم نمیتونستم تکون بخورم. داخل شکمم بدتر می پیچید…….

کم کم پیچش به شکم درد تبدیل میشد و …….. روده هام اذیت میکرد و …… صورتم داشت گز گز میکرد.

کاش زودتر میرفتند و خودمو به دستشویی میرسوندم. وقتی از پله های پشت بام پایین اومدند با دستشون بمن اشاره کردند یعنی پایین تشریف بیارید.

حالم بد بود ولی باید پایین میرفتم و کنار گلپر می بودم سکته نکنه. اون بدتر از من هنوز نمیدونست ماجرا چیه!

گلپر درو باز کرده کناری ایستاده بود. چادر گلداری سرش بود و مبهوت چشم به ما دوخته بود که از پله ها پایین میومدیم.

کنارش که ایستادم سه نفر از آقایون با یاالله وارد خونه شدند. گلپر رنگ به چهره نداشت گفت: چی شده پارلا……. اتفاقی افتاده؟ من خواب بودم هیچی نفهمیدم. اینا اینجا چیکار دارن؟

سری تکون دادم و نتونستم چیزی بگم. چیزیم نداشتم بگم. مگه من چی میدونستم بیشتر از گلپر…….

چند دقیقه بعد آقایون بیرون اومدند. از مزاحمتشون معذرتخواهی کرده میخواستن راه بیفتن که تمام جراتمو جمع کرده گفتم: آخه لآقل بگید چی شده؟؟؟ اینجوری آدمو زهره ترک کنن و چیزی نگن والا انصاف نیست!

خب اجازه بدین ما هم بدونیم چرا خونه مونو تفتیش کردین و گناهمون چی بود…….. اصلا یکی ازم بپرسه بگم چی شده که اینجوری صبح اول وقتی خونه رو بازرسی کردین…..

همه ‌شون نگاهشون بمن بود. فقط یکی با بی سیم بالای پله ها گزار‌ش میداد که از جستجوی خونه چیزی پیدا نکردند.

رییس گروه گفت: اگه ترسیدین واقعا معذرت میخوام ولی دستوری ابلاغ شده بود باید انجامش می دادیم. ماموریم و معذور…..

ما دنبال آقای نصوحی هستیم ببینیم کجان و بیان به چندتا سوال جواب بدن همین. وگرنه مزاحمتون نمی شدیم.

گفتم: آخه پرویز چیکار کرده که دارین دنبالش میگردین؟ بیاد چی رو توضیح بده!

همون آقا جواب داد: دو روز پیش بالای ۵ میلیارد پول از بانک اختلاس شده که عصر دیروز معاون بانک فهمیده و امروز گزارش شده….

خب تمام مدارک هم دال بر اینه که آقای نصوحی اینکارو کردند و تنها ایشون به پولها دسترسی داشتند…..

امروز هم تا بانک باز شده و آقای نصوحی متوجه شدند ماجرا لو رفته، از بانک بیرون اومده در یکصدم ثانیه با ماشینشون نیست شدند.

فقط برای اینکه ماجرا بیشتر کش پیدا نکنه اگه بخونه تشریف آوردن بگین حتما خودشونو معرفی کنن که اونم بعید میدونم. فعلا خدانگهدارتون.

عقب گرد کردند و بیرون رفتند. دیگه کل بدنم می لرزید. نمی تونستم لرزشهای کل بدنمو کنترل کنم.

بالای ….. پنج…… میلیارد…… پول……. پرویز چیکار کرده بود……. کجا کم و کسری داشت……..

یعنی اونهمه با فرزانه تماس میگرفت و دنبالش بود این دو ماجرا بهم ربط داشتند؟ فرزانه و ۵ میلیارد…..

دستامو دور شکمم حلقه کردم…….. داشت اتفاقی میفتاد……. پاهامو بهم فشردم…….. ولی با تمام تلاشم لحظه ای حس کردم پاهام کلا خیس شد……… نگاهم پایین اومد ……. شلوارم خونین بود و خونابه همچنان داشت پایین میومد……

صدای جیغ گلپر به گوشم نشست. بیحال گفتم: چیزی نیست گوشیمو بیار….. زود…… خواهش میکنم……

دیگه فرش زیر پام هم خیس خون شده بود……. چشمام کم کم سیاهی میرفت…… بیحس و حال روی زمین نشستم…….. کاش گلپر زودتر…….. میومد….

گلپر با صورتی خیس گوشی رو بطرفم گرفت. شماره مامان رو گرفتم. بعداز چند زنگ جواب داد که فقط گفتم: مامان……. خودتو……. برسون……..

سر گیجه م زیاد بود……. از بدنم هم خون همچنان روان بود……… حالت تهوع داشت منو از پا مینداخت……. باید دراز می کشیدم……. باید سرمو روی زمین میذاشتم…..

آهسته دراز کشیدم……… نگاهم بصورت هراسان گلپر بود فقط جیغ جیغ میکرد و اشک میریخت…….. زمزمه کردم: نترس…… الان مامانم…… میاد…….. دیگه چیزی نفهمیدم.

وقتی چشم باز کردم بیمارستان بودم. با نگاهی متعجب به اطرافم حس کردم از داخل شکمم خیلی درد دارم. بحدی می سوختم داشتم کم میاوردم……

نمیدونستم چرا اینجام. ولی حتما اتفاقی افتاده بود. پرستاری بطرفم اومد. گفت: حالت خوبه؟ درد که نداری؟ درد داشتی بخودم بگو. الان دکتر میاد معاینه ت میکنه.

آروم گفتم: خیلی درد دارم……. من چرا اینجام؟ چیزی شده؟

درحالیکه میخواست راه بیفته گفت: کمی فکر کنی یادت میاد. چون اونجوریکه گفتن موقع خونریزیت هشیار بودی.

تازه یاد خونریزی و فرش خونین راهرو افتادم و دلم هری ریخت. بچه م……..

تند گفتم: بعداز خونریزیم یادم نمیاد. الان اتفاقی افتاده؟

پرستار گفت: متاسفانه از اضطراب و استرسی که یهویی بهت وارد شده سقط کردی و دکتر هم مجبور شد کورتاژت کنه.

میگفت دوقلو هم بودن که متاسفانه هیچکدوم برات نموندن…… ولی نگران نباش. حتما در قسمتت نبودند. انشاا… بزودی دوباره حامله میشی.

سرم بشدت می کوبید و زق زق میکرد. اشکام از کنار چشمام راه گرفت. سراپام عذاب داشت…… عذاب داشت……. من داشتمممممم می مردممممممممم….

چشمامو بستم…….من حامله بودم……… من از شدت استرسی که بهم وارد شد نتونستم بچه هامو نگه دارم………. من میخواستم خبر این اتفاق خوش رو به پرویز بدم و خوشحالش…..

اشکام درجا خشکید و چشمام باز شد……… پرویز……. پرویز چه بلایی سرش اومده بود……. چرا من اینجوری راحت بیمارستان بودم و پرویز……..

وقتی از ریکاوری خارجم کردند با تمام دردم حواسم کاملا جمع بود و بازم آشوب و استرس عذابم میداد. اما با چیزی که دیدم لحظه ای تمام دنیارو فراموش کردم………

💞توی فکرم دوستت دارم …

💐دهانم را باز می کنم که بگویم
کلمات سرریز می شود از لب هام
و هر واژه

💞دانه ی گیاهی ست که از تنم جوانه می زند …

💐دلتنگی اما پرنده است …
پرنده ای که دور می شود
و میدانم، دوباره بازخواهد گشت…

💞کاش می شد ….
مثل من ذهن ها را بخوانی

💐 درختی که شکسته است
به پرنده ای که رفت فکر می کند …

💞 و مردی که “دوستت دارد”
حرفی بیش از این برای گفتن ندارد…

نگاهم به همه شون دوخته شده بود و دلم رسما میلرزید. اینا اینجا چیکار میکردند!!!!

هرچند از قلب گرفته تا شکمم دردم زیاد بود اما با چشمان نیمه باز و سوزانم نگاهم به ماهیار غمگین دوخته شده بود.

چشمان ماهیار برنگ خون بود و لباشو محکم بهم میفشرد.
کنار مامانش ناهیدخانم و باباش اسماعیل شاه ایستاده دستاشو روی سینه ش در هم قفل کرده بود و سینه اش شدیدا بالا پایین میرفت…….

اشکام بدتر راه گرفتند. اینا اینجا چیکار میکردند. آبروم که از همه طرف رفته بود و …….. کاش می مردم….

لحظه ای دیدم مامان و گلپر با دیدنم تند به طرفم اومدند که صورت و چشماشون سرخِ سرخ و پف کرده بود.

اول مامان گردنمو محکم بغل کرد و همراه اشکاش صورتمو می بوسید. فقط میگفت حالت خوبه عزیزدلمممممم……. حالت خوبه…..

گلپر همکه فقط گردنمو بغل کرده میگفت بمیرم برات…. بمیرم برای آرزوهای هردوتامون …. بمیرم برای غم و غصه هات نازِ دلمممممم…

خانواده ماهیار جلو اومدند که ماهیار عقب تر ایستاده فقط پراز درد نگام میکرد. ناهیدخانم و آقااسماعیل باهام احوالپرسی کردند که پرستارها تختم رو بطرف اتاقم بردند.

خودمم با اینکه همچی دست بدست هم داده و بچه های دوقلویم را سقط کرده بودم باز فکر پرویز اصلا از ذهنم بیرون نمیرفت و اشکام از دل سوزانم سرچشمه میگرفت .

پرستارها بعداز آماده کردنم روی تخت که قشنگ رومو پوشوندند، اجازه دادند همه وارد اتاق بشن. ناهید خانم با دیدن اشکام نزدیکتر اومده گفت:

پارلاجان چرا اینجوری میکنی عزیزدلم سرت سلامت باشه بچه که بازم بدنیا میاد…. میدونم برات سخته، ولی الان تو حکم زائو رو داری.

با خودت اینجوری تا کنی و هی گریه زاری راه بندازی خدای نکرده اون افسردگیش روت میمونه. بخودت مسلط باش دخترم…

انشاا… بزودی باز هم با خبرای خوب همه مونو خوشحال میکنی و خودتم که با دوقلوهای شیطون بعدی روزگارت شاد میشه..

گلپر چنان هق هقی کرد که دلم بدتر به درد اومد. فقط نمیدونم این وسط دلم برای کی میسوخت.

ماهیار با خشم و ناراحتی بمن گفت: راستش من آخرش نفهمیدم و سر در نیاوردم چی شده و چه کسانی بخونه تون اومدن برای بازرسی…..

با یهویی اومدنشون که این اوضاع رو براه انداختن الان میتونین ازشون شکایت کنین و اونارو به دادگاه بکشین. زندگی مردم مگه علف خرسه از سرراه پیدا شده باشه و هرکاری دلشون خواست باهاش بکنن.

در اوج غمها و اشکام دلم برای ماهیار یه ذره بود و چشم ازش برنمیداشتم. فقط مات بودم اینا اینجا چیکار میکنن خودشم خونوادگی !!

برای حرص و جوش و قیافه ی بهم ریخته ای همکه داشت دلم واقعا زیر و رو بود و اشکام می چکید.

کاش میتونستم و اجازه میدادن با ماهیارم کمی تنها باشم که کلیییییی حرف و درددل برای گفتن داشتم.

نگاهم بطرف گلپر برگشت. مامان گفت: پارلا گلپر چیز زیادی نگفت. فقط دو کلمه در مورد بازرسی خونه تون و ترسیدن تو گفت.

میشه بگی چی شده! ماجرای بازرسی چیه به این روز افتادی؟ چرا خونه تونو بازرسی کردند مگه خدای نکرده قاچاق می کنین؟

گلپر با رنگ سرخش نزدیکتر اومده بطرفم خم شد و گفت: من چیز زیادی نگفتم. نمیدونستم چی باید بگم. آخه هنوزم خودم گیجم!

سرمو آروم براش تکون داده گفتم: لطف کنین یکیتون شماره پرویز رو برام بگیرین. باید باهاش حرف بزنم.

تا مامان گوشیشو دربیاره ماهیار خودشو کنارم رسونده بود و شماره پرویزو ازم می پرسید.

شماره رو گفتم و زنگ زد ولی بازم خاموش بود.
وای خدای مننننننننننن……… بازم داشت حالم بد میشد. امکان نداشت پرویز اینهمه خاموش باشه. به مامان گفتم: میشه به بابا بگید سری به بانک بزنه و خبری از پرویز بهمون بده؟؟

آخه فکر کنم فعلا بابا نزدیکتر از همه مون به پرویز باشه و زودتر ازش خبری بگیره.

مامان گفت: چرا چیزی نمیگی…….. بابات امروز ماموریته و از صبح زود رفتن غروب برمیگردن! چه بلایی سرتون اومده دخترررررررر

دستی به اشکام کشیدم و نگران گفتم: آخه بازرسان خونه چیزایی در مورد پرویز گفتن که میخوام ببینم آخرش به کجا رسید. واقعا درست گفتن یا نه…… خیلی نگرانم مامان خیلی…..

اقا اسماعیل گفت: اگه نیازه من برم سری به بانک بزنم و برگردم. خب پرویزخان رو دیدم چی بگم یا بپرسم؟ بیارمش اینجا یا چیزی نگم؟

ماهیار عصبی تر از همیشه گفت: باباجانِ مــــــــــن…… اینهمه سوال جواب و احترام لازم نداره……… من خودم میرم و دور از چشم ایل و تبارش گوششو میگیرم خِرکش میارم اینجا!

مرتیکه بیاد ببینم این چه وضع زن نگه داشتنه! ما اینجوری به اون مردک دختر داده بودیم مواظبت کنه و ازش یه خوشبخت بسازه؟

یا کاری کنه بریزن خونه شونو و زنشو زهره ترک کنن! هرچی هست زیر سر اون مردک بدردنخوره آخههههههه. والا لایقش نبود اینهمه نادرخان حلوا حلوا کرد و روی سرش گذاشت..

مردک بی خاصیت رووووو!

لحظه ای نگاهم روی همه نشست که مبهوت و در سکوت کامل چشم به ماهیار داشتند. کم موند در اوج دلمردگی هام بخندم. با صدای بلند هم بخندم.

ناهیدخانم گفت: وا….. ماهیار تو چرا آتیشی شدی! زندگی خصوصی مردم ربطی به تو نداره حالا جلوی خواهرش هرچی از دهنت در اومد بگی!

ماهیار لبی کج کرده گفت: غلط کرده مرتیکه با دهن گشادش! چنان زندگی خصوصی براش بسازم حظ کنه. الان میرم بانک یقه شو میگیرم و الاغ کِشون میارمش اینجا!

درحالیکه نگاهم به بر و بازوی برآمده ی ماهیار بود و از حرفاش خنده تا روی لبام اومده بود، همچی رو قورت دادم و خفه گفتم: آخه زحمتتون میشه. اینهمه راه! کاش به تلفن جواب میداد. متاسفانه شماره بانک رو هم حفظ نیستم.

ماهیار گفت: خواهش میکنم زحمتی نیست. تا شمارو مرخص کنن برمیگردم…… با خودشم برمیگردم….. شما فقط خیالتونو راحت کنین و استراحت کنین درجا اومدم.

ماهیار رفت و نگاهم به دنبالش کشیده شد. چقدر دوست داشتم این دیووووونه کنارم بمونه ولی…….

نگاه بیحالم برگشت و تازه برای اولین بار چشمم به لباسهای نونوار و پلوخوری ناهیدخانم افتاد با کفشهای پاشنه ۵ سانت و مال مهمونی که انگار میخواسته عروسی بره و از بیمارستان سر در آورده بود!

ناهیدخانم که متوجه نگاه دقیقم به سراپاش شده بود جلوتر اومده لبخندزنان گفت: میدونم تعجب کردی دخترم، ولی من آماده شده بودم اسماعیل منو خونه ی خواهرم برسونه.

یکی از فامیلهامون بعداز چندسال صاحب بچه شده بود که خانمها ناهار ولیمه دعوت داشتیم و قرار بود از خونه خواهرم همگی با هم بریم.

اسماعیل زنگ زد بیرون منتظرمه. تا بیرون اومدم دیدم مامانت هراسان از خونه تون بیرون اومد و …….. اینجوری شد الان اینجاییم و کنار دختر گلمون که الهی همیشه سلامت باشی.

فقط داشتم نگاشون میکردم و گوش میدادم. با لبخند ادامه داد: اینکه خونوادگی اینجاییم بین راه هم ماهیار به باباش زنگ زد مشتری برای حساب کتاب اومده و کمی در هزینه ها به مشکل برخوردن خودشو زود برسونه.

که ماهیارم از ماجرا خبردار شد و خودشو به بیمارستان رسوند…… اینجوری شد ما همه مون اینجاییم ولی خب به قول کامیار هرچی باشه برای دو همسایه یه دختر داریم که باید مواظبش باشیم هرچند قسمت خودمون نبودی!

فقط میدونم باز اشکام سریده بود. دردام قاطی هم شده بود. هم از درونم داشتم میسوختم و نمی تونستم صدامو در بیارم……

هم خدا پرویزو لعنت کنه که نمیدونستم چیکار کرده بود آبرویی هم پیش این خونواده برامون نمونده بود که دردش بدتر از درونم بود.

دکتر بعداز معاینه و اطمینان از درستی کورتاژ مرخصم کرد. هنوزم گوشی پرویز خاموش بود و من دل توی دلم قرار نداشت. از ماهیار هم فعلا خبری نبود و گوشیش هم آنتن نمیداد.

تازه آماده شده میخواستم از تخت پایین بیام که ماهیار وارد اتاق شد. صورتش بحدی گرفته بود راستش خود من ترسی خاص به دلم نشست.

آقا اسماعیل که همراه ماهیار وارد شده بود پرسید: چی شد؟ پس پرویز کو؟ چرا تنهایی؟

ماهیار که نگاهش بمن دوخته شده بود با ناراحتی آروم گفت: فعلا بیخیال پرویز بشین چون ممکنه پارلا ناراحت بشه. مهم دختر همسایه ست که صحیح و سلامت به خونه ش برسه.

پرویزشم هرغلطی کرده خودش میتونه راست و ریست کنه. گنده لات بازیاش به کسی مربوط نیست! مملکت رو که دست اینا بسپرن آخرش اینجوری میشه دیگه!

منکه دهنم خشکیده بود. دوباره دردام داشت زیاد میشد و حس میکردم همه جام از بالا و پایین داره خیس میشه!

مامانم هراسان گفت: توروخدا آقا ماهیار چی شده! کجا بود خودش؟ چیکار کرده مگه؟

منکه دیگه بدتر سرم گیج میرفت. نفس نفس میزدم بلکه بتونم کمی هوا پیدا کنم و فرو بدم!

پاهام که از تخت آویزون بود عین سرب سنگین بود و فکر کنم داشتم میفتادم.

دستمو بطرف ماهیار دراز کردم. در این لحظه تنها اونو میخواستم نه کس دیگه…….

در سیاهی چشمام فقط دیدم ماهیار تند بطرف اومد و در آنی بازوهامو گرفته سرم روی سینه اش فشرده شد!

فقط صدای داد زدنش بگوشم نشست که گفت: چرا همتون مات اون مردک بی لیاقت دزدِ سرِ گردنه هستید پارلا عینهو یخه فشارش پایینه. پرستارو صداش کنید…..

فقط در تاریکی و ظلماتی که سرنگون میشدم بوی ادکلن ماهیار نوازش بخش روحم بود و دیگه هیچی…….

دوست دارم که شبی باتو فراری بشوم
منه سرمازده،از عشق بهاری بشوم

دوست دارم که شبی باتو روم سوی شمال
چه شود گر بشود ممکنم این حس محال

دوست دارم که تو باشی و منو یک دریا
من در آغوش تو و هردو در آغوش خدا

روی شنها بنویسیم جهان یعنی عشق
هرچه دارد ز خدا نام و نشان یعنی عشق

جای محضر برویم هردو به پیش حافظ
جای آن حاج فلان ابن فلانه واعظ

جای مهرم زتو من مهرو وفا میخواهم
شیش دانگ از سند قلب تورا میخواهم

بیهوش نبودم چون تمام صداهارو می شنیدم و سوزش سرنگی که در بازوم فرو رفت آخمو درآورد. ولی چشمام باز نمیشد و اصلا بدنمو حس نمیکردم.

اما…… اما بازم بوی ادکلن محشر ماهیار توی بینی ام بود و کاملا نزدیکم حسش میکردم که به پرستار چیزایی میگفت.

کم کم داغی خاصی رو در رگهام حس کردم. پرستار گفت: زیر پاهاش باید بلند باشه چون فشارش خیلی پایینه . چه بلایی سرش آوردین اینجوری شد!!؟؟ نیم ساعت قبل که دکتر معاینه اش کرد خوب بود!

یکی دستمو گرفته با صدایی که گریه ازش مشخص بود گفت: خدا از باعثش نگذره که مارو اینجوری داغون کرده! آخه بچه ام چه گناهی داشت اینجوری روی تخت بیمارستان بیفته!

صدای ناهیدخانم بلند شد که گفت: ماهیار پسرم با مریض کمی آرومتر برخورد میکنن. این چه وضع توضیح دادن بود بینوا دختر از پا در اومد!

ماهیار شاکی گفت: مامان جان شمام زورتون بمن رسید و چیزی میگین ها! مگه من هنوز چیزی گفتم یا دهنمو باز کردم!!

لااقل اجازه بدید پارلا همچی رو همینجا بشنوه و اگه حالش بد شد کمکش کنن. خونه میخواین با این وضعیتش چیکار کنین!

اینم بگم فقط کافیه خونه بشنوه شوهر شله قلمکار و هفت رنگش چیکار کرده و الان در کجاها سیر میکنه که بینوا با این وضعیتش پس میفته. پس همون بهتر که الان بشنوه!

قلبم گرومب گرومب می کوبید! مامانم با صدای گرفته گفت: آخه بگین چی شده ما هم بدونیم. منکه دارم زهره ترک میشم و از ترس پارلا صدامو هم نمیتونم در بیارم.

ماهیار گفت: والا دور از جونتون خیلی خر تو خر شده!رفتم بانک دیدم هیچی نمیگن و هرکسی مثلا سرش به کار خودش مشغوله. اما مشخص بود یه جورایی بهم ریخته هستن شدید.

از معاون بانک ماجرارو پرسیدم چنان نگام کرد انگار میگفت فضولیش به مراجعین مخصوصا تو یکی که اصلا نیومده!

منم که منظورشو در هوا گرفتم بطرفش خم شده محکم گفتم: جناب………. متاسفانه این رییس شما پرویز نصوحی هرغلطی کرده و هر گوهی رو سرکشیده به ما مربوط میشه که نگاه اینجوری هم لازم نیست!

صبح از دادگستری ریختن خونه شونو زیرورو کردن که خانمش ترسیده و بچه تلف کرده الانم رو تخت بیمارستانه!

الانم اومدم دنبال رییس تون خِرکش کنم ببرمش بیمارستان پیش زنش، ولی خبری ازش نیست! فقط میخوایم ببینیم این نصوحی چیکار کرده اینجوری دنبالش میگردن همین…..

معاون که دید توپم پره و از خیلی چیزا خبر دارم گفت دو روزه بالای ۵ میلیارد از پول بانک برداشته شده و امروز دیگه با سند و مدرک همچی برملا شد مدیر بانک اینکارو کرده!

حالا شما وقت خوبی تشریف آوردید. از صبح اول وقت اینجا از بس مامور ریخته بود درهای بانک رو بسته بودیم و کسی حق ورود نداشت.

گفتم: خب الان رییستون کجاست که اینجا خبری ازش نیست؟

معاون گفت: پرویزخان فقط یه سر اومد بانک و بعد که دید اوضاع بده متواری شد که داشتن دنبالش میگشتن. ولی انگار خونه ی مامانش پیداش کردن و کارشون بیخ پیدا کرده. الانم بازداشت هستن.

حرفهای ماهیارو می شنیدم و در کنار دلسوختگی شدیدم اشکام از گوشه ی چشمان بسته ام می سرید. حالم خیلی بد بود خیلییییییییی

اصلا از هیچی سر در نمیاوردم اینهمه پول برای چی؟ مگه ما کم و کسری خاصی داشتیم که …… وووووآآآآیییییییی اونهمهههههههههههه پــــــــــول!

حالا من نفهم و ساده فکر میکردم برای ۶۰ میلیون فرزانه اونهمه ناراحته. نگو آقامون چنان جیب گشادی برای پولای بانک دوخته که……… فقط چرا؟؟

با یادآوری اسم فرزانه ………… وای خدا…….. نکنه پای فرزانه هم در میون بود و اونم سهمی در این بی آبرویی داشت!

مامانم با صدای گرفته اش از گریه و متعجب گفت: وای خدای من…… یعنی هرروز باید یه چیز جدید بشنویم تا گوشمون کر نشه.

نگفتن اونهمه پولو چیکار کرده و برای چی برداشته! مگه اونهمه پولو لازم داشت خودشو گرفتار کرده!

ماهیار گفت: نه چیزی نگفتند چون خودشونم نمیدونستند.

بعد با لحن شوخی که خبر از حال خوش و بزن بکوب توی دلش میداد ادامه داد: ولی به فکرم میرسه حتما خرج مخارج دخترتون اونهمه زیاد بوده بینوا پرویزتون زده جاده خاکی و از سر اجبار دست به اختلاس زده!

وگرنه زن و زندگی و خونه و ماشین و حقوق که داشت، دیگه چه مرضی داشت اینهمه پولو قورت بده! مخصوصا که نادرخان عاشق مرامش بودن!

اقااسماعیل بلند گفت: ماهیــــــــــار الان وقت شوخیه؟ نمی بینی هیچکس حالش خوب نیست؟ تو به نادر چیکار داری؟
ماهیار گفت: والا حال همه رو می بینم ولی خب ……. اصلا هم نمیتونم بفهمم چرا اختلاس! مهم برای من دختر همسایه هستش که اونم خداروشکر حالش اصلا مشخص نیست.

چون برای ما فعلا بیهوشه و چشم باز نمیکنه، اما داره برای شوهر تازه به دوران رسیده و زبر و زرنگش اشک میریزه!

مامان بغ کرده گفت: آقاماهیار شمام که ماشاا… دلتون از پرویز پره و خوب دارید چوب کاریش میکنید ها!

ماهیار کاملا نزدیک گوشم اما بلندتر که همه بشنون گفت: برای من هیشکی مهم نیست. فقط فعلا باید مواظب دختر همسایه باشیم تا خاری توی پاش نره و بابا نادرش خودشو برسونه ببینیم چیکار میکنن با این اوضاع و داماد خوش مرامشون!

نادرخان بیاد ببینیم چطور کلاه غیرتشو بالاتر میزاره و دوباره برای همه افه میاد و افتخار میکنه! حرفاش که یه زمانی میزد و خیلیارو پسند نمیکرد یادتون نرفته که!

بقیه چیزهام به وقتش درست میشه فقط منتظر آقابابای پارلاجان هستیم که بیان و اوضاع رو درست کنن!

دم گوشم زمزمه کرد: آخخخخخخخخخ که بابات بشنوه چه حالی بشه خداروشکرررررررررر………

حالم چنان بد بود کم موند همونجا مشتی به صورت ماهیار بکوبم. ولی کدوم حرفش دروغ بود؟ همش که حقیقت بود! و این بابای نازنین با من چه کرده بود!!!

اونروز عصر بالاخره حالم کمی ثابت شد و مرخص شدم! خونواده ی ماهیار همشون کنارمون بودند و اصلا تنهامون نذاشتن.

مامان میخواست و تصمیم داشت منو برای پرستاری و مواظبت کردن بخونه ی خودشون ببره که گلپر آروم گفت: اعظم خانوم توروخدا اجازه بدین پارلا خونه ی خودمون بیاد.

در این وضعیت پارلا هم کنارم نباشه من دق میکنم! قول میدم بهتر از ‌شما مواظبش باشم. البته شما هم کنارش باشید و مهمونمون تا حالش کاملا خوب بشه خیال شمام راحت.

دستمو روی چشمام گذاشتم. راستش با اینکار پرویز که تا صداش همه جا می پیچید آبرویی برامون نمی موند دلم نمیخواست بخونه ی پرویز برگردم.

ولی…….. ولی من برای پرویز خدای بالای سرمو شاهد گرفته بودم و قول داده بودم فقط از دهن خودش ماجرا رو بشنوم و قبول کنم!

باید بقولم وفا میکردم. چه میدونستم. شایدم پرویز بیگناه بود و مثل بابام براش پاپوش دوخته بودند. آروم گفتم: مامان اگه اجازه بدین خونه ی خودم باشم و ببینم آخر این کار پرویز به کجا میرسه!

اونجا زودتر از خبرها با خبر میشم. مامانم نگاه سردشو بصورتم دوخته گفت: خوددانی که صاحب اختیاری. ولی من شبها تو خونه تون نمی مونم ها. خودتون باید باشید.

سری تکون دادم. بعداز سیلی پرویز بصورتم مامان هنوزم باهاش راه نیومده بود و باهاش سرسنگین بود. گوشی مامان بصدا دراومد.

از سلام احوالپرسیش فهمیدم لیلونه که دنبال من میگرده! مثل اینکه چندین بار به گوشیم زنگ زده بود و کسی جواب نداده بود. الانم نگران دنبالم می گشت.

مامان گوشی رو بدستم داد که لیلون با شنیدن صدام گفت: پارلا خره…… من به درک……. نگرانیم به درک…… اشکام به درک…… وقتی که دارم برات هدر میدم به درررررررررررررررررک…….. فقط پای تلفن خوابیدن و دنبال تویِ عجوزه گشتنم به درررررررررک….

نمیگی دلم هزار راه میره و فقط برای پیدا کردن تو به هر جایی دست میندازه؟ الان کجایی که صدای بلندگو و پیج دکتر میاد؟ نکنه بیمارستانی اونجا چه غلطی میکنی؟

نگاهم بصورت مامان دوخته شده بود و نمیدونستم جوابشو چی بدم! چقدر خجالت می کشیدم لیلون هم بفهمه پرویز چیکار کرده و …….. وای خدای من دلشوره داشت منو می کشت……

دلسوخته اشکام راه گرفت. فقط خوندم:

نگران من نباش
من آدم زخمم
آنقدر شكسته ام
آنقدر افتاده ام
كه ديگر هيچ چيز در من كارگر نيست

#امیر_وجود

لیلون جان من چیزی نگو. ولی تا یه ساعت بعد شاید خونه باشیم خواستی بیا برات تعریف میکنم. الان نمیتونم.

و من میدونستم به محض فهمیدن موضوع تنها جوابم ازش اینه: تنها چیزی که توی زندگیت به صورت تخصصی بهش تسلط داری ،
انتخاب آدم های اشتباه برای دوست داشتنه که واقعا توش تبحر پیدا کردی! لایک داری دختر عمه صدتا لایک خوشگل ……

دوباره اشکام فرو چکید…..

:
نفسم باش مرا چون تو کسی نیست عزیز
شهر خالی ست مرا همنـفسی نیست عزیز

حافظ از حال من سوخته آگاه تر است
زده ام فالی و فریاد رسی نـیست عزیز

نیست حتا پر و بالی که به سـویت بپرم
آسمان بی تو مرا جز قفسی نیست عزیز

کیـمیایی و من خــسته مسی ناچیزم
به سر کوی توام دسترسی نیست عزیز

قلب بیمار مرا عشق شما درمان است
غیر تو #دل را هوســی نیسـت عزیز

جلوی بیمارستان آقا اسماعیل ازمون جدا شد و با معذرتخواهی به تعمیرگاهش برگشت که منتظرش بودند.

من و مامان و گلپر و ناهیدخانم با ماشین ماهیار بطرف خونه مون راهی شدیم.

خداروشکر حواس همه بحدی پرت بود کسی متوجه نشد ماهیار بدون گرفتن آدرس درست جلوی خونمون نگه داشت وگرنه شاید الان نه، ولی بعدا مصیبت عظما با مامان داشتم مخصوصا با بغل کردن ماهیار!!!

خودمم با تمام دردهام که شکمم از داخل تیکه تیکه میشد و اعصاب خرابم کم مونده بود بخندم. ولی مامان و ناهید خانم از وضعیت بد جامعه و مدیران حرف میزدند و هیشکی حواسش نبود.

پیاده که می شدیم ماهیار بطرفم برگشته گفت: دخترهمسایه، تا مارو داری غم نداری که اصلا به هیچی فکر نکن……. کلا حق نداری به چیزی فکر کنی!

فقط به فکر سلامتی خودت باش که هیشکی لایق ناراحتی هات نیست و مهم تر از همه و همچی خودتی و خودت!

دور از جونتون و با عرض معذرت از همگی کسی که گوه به اون بزرگی رو دو لپی می لمبونه، حتما بلده خودشم چطور جواب بده. پس بیخیال همچی باش و فقط بفکر سلامتی خودت و خودت باش همین.

فقط گوش میکردم و پیش بقیه حرف زیادی نمیتونستم بزنم. سری به تایید حرفاش تکون دادم و با تشکری از کل زحماتشون که اونهمه معطل من شده بودند پیاده شدم. مامان با اصرار دعوت کرد داخل بیان و استراحتی بکنن که خیلی بزحمت افتاده بودند.

ولی ناهیدخانم گفت: الانکه خیالم از پارلا راحته، اگه اجازه بدید میخوام سری به خونه ی خواهرم بزنم ببینم مراسم امروز بالاخره چی شد.

بعدا میام و سری به پارلا میزنم. انشاا… سایه تون از سرش کم نشه و آقا پرویزم بسلامتی و بزودی سر خونه زندگیش برگرده. جوونن دیگه از هیچکارشون نمیشه سر درآورد!

ماهیار همکه پیاده شده بود گفت: اعظم خانم بی تعارف هر کاری داشتید بهم تلفن کنید در خدمتم. خودتون میدونید چقدر محبتم به شما زیاده که همیشه ی خدا هواخواه شما و پارلا خانم هستم. پس منتظرم.

مامان بازم تشکری کرده گفت: ولی دلتون از بعضی دونفرها خیلی پر بودها نگید نفهمیدیم.

ماهیار لبخند تلخی تحویل داده گفت: راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون فقط دوست دارم قیافه ی نادرخان رو با داماد انتخابیش ببینم و دیگه آرزویی ندارم!

دیگه نمیتونستم بایستم. باید میرفتیم تا پیش گلپر بیشتر از این بافته هامون پنبه نشه! فکر کنم درسته بیصدا گوش میکرد ولی خیلی چیزا دستش اومده بود!

با چشم غره ای به ماهیار، بازم ازشون تشکر کردم و با اصرار ناهید خانم راه افتادم که گلپر کمکم میکرد.

تازه بالای پله ها بودیم که لیلون از تاکسی پیاده شد و با همه احوالپرسی کرد. دیگه نایستادم. الان ماهیار گزارش کاملی بهش میداد و لیلون بود که با جیغ جیغها و حرفهای هزاررنگش روی سرم هوار میشد.

بینوا من…….. بینوا من………. چوب همه رو تک و تنها میخوردم.

با کمک گلپر روی تختم دراز کشیدم که گفت: خوش بحالت پارلا……… منم دلم یه داداش در حد ماهیار میخواد……. خدا از برادری کمش نکنه…….
چشماش پراز اشک شد……

هرچند دلم سوخت ولی دیگه وقتی برای آرزوهای گلپر نداشتم. پیدا کردن داداش برای گلپر در برنامه های آینده میتونست باشه و گلپر هم منتظر!

باز تمام فکرها و خیالات به مغزم هجوم آورد. تکلیفم چی بود……. پرویز تکلیفش چی بود……. چطور میتونستم ازش خبری بگیرم….

اصلا الان کی رو داشتیم کمکش کنه و ببینیم چیکاره ایم و چه خاکی بر سر اینهمه حرف و حدیث و مصیبت میتونستیم بریزیم.

صدای مامانمو شنیدم که به گلپر میگفت: عسل میخوام براش یه چای عسل بدیم بخوره. باید براش کاچی درست کنیم. روغن حیوانی دارین؟

چشمامو بستم. کاش بابام زودتر میرسید و کمکمون میکرد. اگه برای پرویز هم پاپوش دوخته بودن چی؟ وای خدای من……. عقلم به هیچ جایی قد نمیداد…… من هیچییییییی بلد نبودمممممم……. هیچیییییی….

صدای لیلون بلند شد که گفت: پارلا خوابیدی؟

چشمامو باز کردم و بیحال نگاش کردم. گفتم: خواب کجا بود در این بلبشو! فقط دارم فکر میکنم الان باید چیکار کنیم؟ بخدا نمیدووووووونم……. بلد نیستمممممم…… من با این وضعیت ها اشنایی ندارم!

لیلون شاکی گفت: بزور و هزار مصیبت و اونهمه ادا اطوارهای پرویز صاحب بچه شدی……. که با دست خود پرویز تلف شدند…….. الهههههههههههی خبرش بیاد مرتیکه ی یالگوزِ بدترکیبِ میموووووووووونِ زپرتیییی

حالا اول از همه راست و حسینی بگو ببینم….. واقعا پرویز ارزشش رو داشت و داره وقتمونو تلفش کنیم و حتی شده یه روز از عمرمونو به پاش هدر بدیم و دنبال کارا و دزدیاش باشیم؟
چشمم بصورت لیلون دوخته شده بود. لحظه ای پرویز در این چند ماه اخیر از فکرم گذشت. اوایل که هیچ دل خوشی ازش نداشتم. ولی در این چندوقت پیش، حتی نوک سوزنی ازش نرنجیده بودم!

گفتم: لیلون نمیدونم چیکار کرده و اونهمه پولو برای چی میخواسته! شایدم براش پاپوش دوختن و توی هچلش انداختن.

ولی باور کن پرویز مدتها بود یه شوهر ایده آل برام بود که در کنارش دیگه هیچ آرزویی نداشتم حتی بچه………… فقط میدونم هرکاری میتونیم باید براش بکنیم.

لیلون لباشو ورچیده گفت: چیزی بگم یادت نگه دار. فهمیده ترین انسانها اونایی هستن که خوب میدونن کجا و کی خودشونو به نفهمی بزنن! الانم تو واقعا خودتو به نفهمی زدی یا داری اداشو درمیاری؟؟؟

گفتم: نه بخدا اصلا اینجوری نیست………. ولی شماها هم کمکم نکنین خودم از فردا میفتم دنبال کاراش…….. بهش قول دادم می مونم که می مونم و کمکش میکنم…..

لیلون سری با تاسف تمام برام تکون داد که شکمم بدتر درد گرفت. گفت: حالا بانوی خیّر و خیرخواه، بنظرت پرویز اونهمه پولو برای چی میخواست؟ نکنه پای کس دیگه ای در میون باشه و خودشو فدای راه زن دیگه ای کرده باشه که با محبتهاش سرتو اینجوری شیره مالیده!

لیلون کاملا حق داشت. چقدر به آب نیاز داشتم. دلم داشت میسوخت و ذره ذره از هم وا میرفت.

تمام جراتمو جمع کرده یه باره تمام حسمو بروز دادم. گفتم: ببین لیلون پای زن دیگه ای در بین نیست. اگه هم باشه بهت قول میدم فقط فرزانه ست!

ولی نمیدونم تا چه حد فرزانه تونسته میخشو بکوبه یا ببره و بخوره…… چون پرویز دیشب شدیدا دنبال فرزانه میگشت و گفت دو روزه ازش خبری نیست!

لیلون بلند گفت: زررررررررشــــــــــک……. خاک بر چــــــــــوکِ اون پرویزِ الدنگ………. پس آقاپرویز هر غلطیییییییییی دلش خواسته کرده، هرکسی هم چیزی گفته و چیزی فهمیده، با دروغ و دغل ایشونم راست راست کــــــــــرده و رفته……

وای خدای من…….. نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. مامانم با لیوانی چای وارد اتاق شد. با ناراحتی خنده به لبش داشت. گفت: لیلا لااقل از گلپر خجالت بکش……

آخه بچه تو این حرفارو از کجات در میاری و میگی! والا سر داداشم سلامت باشه با این دختری که داره! راست راست همه رو کرده چیه داری میگی!!

لیوان چای رو گرفتم و گفتم: مامان لیلون کلا دوره ی این حرفارو گذرونده. الانم فقط بگین باید چیکار کنیم. منکه کلا عقلم به هیچ جایی قد نمیده!

گوشی لیلون زنگ زد. جواب داد و بعداز سلام احوالپرسی گفت: واقعا خوشحال شدم زنگ زدید. منم تازه از اوضاع با خبر شدم. میشه بگید چی شده؟ منکه کلا هنگیدم و گرخیدم و ماسیدم و وا رفتم. عقلمم به هیچی نمیرسه…..

بعداز کمی گوش دادن یهویی گفت: غلط کردن مگه شهر هرته؟ دوتا زن توی این خونه ست مگه میتونن بیرونشون کنن! آخه درست تحقیق کنن ببینن واقعا پرویز اینکارو کرده یا نه؟ ممکنه کار یکی دیگه باشه که……

دوباره کمی گوش داد و گفت: جــــــــــااااانــــــــــااااا…. یا ابَلفضل العبــــــــــاس……پس آقا اعترافم کرده که الهی خبرشو بیارن! اونوقت نگفته با اینهمه پول یامفت چیکار کرده؟؟؟

فقط میدونم چشم بهش دوخته بودم و قلبم کم کم داشت از کار میفتاد. فکر کنم بزورِ اون چای عسل مامان بود داشتم نفس می کشیدم.

لیلون تا خداحافظی کرد رو به ما گفت: گاوتون زاییده اساسیییییییییییی و بدجوووووور که این چیزی نیست……. آقا پرویز به اختلاس اعتراف کرده و چون پولها گم و گوره و هیچ خبری ازشون نیست قشنگ حکم پلمپ خونه رو گرفتن ….. فردام میان سروقتتون……

سرم دیگه داشت می ترکید. گلپر آروم گفت: ولی فکر نکنم بتونن کاری بکنن. همه ی خونه که مال پرویز نیست.

چشمام باز شد قد نعلبکی. اصلا نمی فهمیدم گلپر چی داره میگه.

لیلون گفت: ماشــــــــــاا… چشمان چپ انداز و دست و پای چپر چلاغمون روشن! پس خونه رو با کی شریکه؟ نکنه بازم پای فرزانه جوونش وسطه!

گلپر گفت: نه با من شریکه! موقع خرید پول کم داشت منم پول گذاشتم و الان نصف این خونه مال منه. پس نمیتونن پلمپش کنن چون اختلاسش بمن ربطی نداره!

چشمامو بستم. حرفی برای گفتن نداشتم. الان بود که لیلون کله مو بکنه!!

لیلون عاصی گفت: پارلا تو واقعا زن این خونه ای؟ بدبخت بینوا تو خدا وکیلی از این پرویز چی میدونی؟ فقط برات قحطی شوهر بود که اونم شکر خدا با یه چلغوز مشکلت حل شد؟؟؟

جان من توی این دیوونه خونه هراتفاقی افتاده یهویی بگین سکته رو بزنیم و خلاص بشیم. هرروز چیزی رو رو نکنین سکته های ناقص مارو از پا بندازه! میتونم به جوون مامان بابام قسم بخورم حالا کلی حرفهای نگفته پشت دیوارهای این خونه پنهونه!

گلپر کنارم نشسته گفت: نه دیگه فقط همینه. چیز دیگه ای برای گفتن نیست.

آروم گفتم: حالا فردا از خونه بیرونمون بندازن تکلیف چیه؟ وای خدای من چرا کسی رو نداریم کمکمون کنه!…….. دوباره اشکام راه گرفت…….

چشمام پراز اشک شده بود. واقعا دلم بحال خودِ بی کسمون میسوخت. مامان گفت: بزار زنگ بزنم به بابات ببینم کی برمیگرده! این مرد هم امروز وقت پیدا کرد برای ماموریت!

گوشیشو برداشته زنگی زد. با حرف زدنهاش دیدیم بابا هم با اکیپشون در ماموریتی که رفتن کارشون تموم نشده و امشب موندگار شدن که فردا عصر برمیگردند.

فقط میدونم آهم دراومد!

لیلون گفت: خداروشکر گاومون دوقلو زاییده بود، مرغمونم تخم کرد دوزرده و تخم طلا! پس بزارید به بابام زنگ بزنیم بگیم بیاد اینجا که کار کار خودشه……..

گفتم: توروخدا نه…….. تا بابات بفهمه محسن هم می فهمه و من دیگه از خجالت آب میشم. دایی رو بیخیال……… بزار بعدا بفهمن الان نه……

لیلون گفت: خاک بر ســــــــــررررررر تو هم بکنم. ببینم چقدر میتونی این پرویز شترمرغ با دسته گلی که آب داده رو قایم کنی! بخدا هرجووووور قایمش کنی کون مبارکش بیرون جلوی چشم همه می مونه!

والا عقل که فرررررررت……. زن بودن که فرررررررت……. فقط گیجِ خالص…… خلِ ناب و صدرصد……. میشه برای یه بار در عمرت جدی باشی و تصمیم کبری بگیری بیخیال این پرویز بشی؟

بیحال که کم مونده بود بخندم ابروهامو بالا دادم و گفتم: عمرا…. قول دادم تنهاش نذارم. خودش باید بیاد و توضیح بده.

مامان گفت: پس چیکار کنیم؟؟ راستی زنگ بزنیم مرضیه خانم هم بیان و ببینن شازده شون چیکار کرده! بعدا شاکی نشن چیزی بهشون نگفتیم و اینهمه نبوغ و استعداد رو ازشون مخفی کردیم!

گلپر گفت: در این اوضاع فقط یه وکیل زبده میخوایم بیاد کمک حالمون. وگرنه فکر نکنم از دست کسی کاری بربیاد!

لیلون گفت: اینم حرفیه که لایک داره! فعلا مرضیه بانو رو خودتون میدونید. ولی زنگ میزنم ارسلان بیاد ببینم میتونه کمکمون کنه یا نه!

هرچی باشه شکر خدای عزوجل اونم یه مرد در حد و حدود پرویزه که امروز فردا صدای کارای اونم درمیاد و منم فقط منتظر که سلاخیش کنم!

ساعتی بعد بود که ارسلان وارد خونه مون شد و ما هنوز نتونسته بودیم مرضیه بانو یا پریناز رو پیدا کنیم بهشون بگیم چه اتفاقی افتاده!

مبل سه نفره و کاناپه مانند رو برام آماده کرده بودند. روش دراز کشیده پتویی هم روی پاهام انداخته بودم. با دلی خونین فقط داشتم به حرفهای همه گوش میدادم.

ارسلان مات و مبهوت از شنیدن ماجرا گفت: الان میخواید چیکار کنیم؟ چه کمکی از دستم برمیاد؟

لیلون گفت: والا فعلا فقط فکرمون به شما بتمن و غریق نجات و کاپیتان نِموی خودم رسید که بیاید و برامون یه وکیل پیدا کنید. فکر میکنیم فقط وکیل میتونه کار مارو راه بندازه دیگه هیشکی!

‏آخه دور از جونتون یکی نیست به این پرویز بگه مگه ماشین تَخلیه چــــــــــاهی که اینقدر ظرفیت گوه خوریت بــــــــــالاس!! عزیزدلممممم کمی گاماس گاماس جلو میرفتی میخوردی هیشکیم نمی فهمید دیگه!

والا حتما خدابیامرز اعتقادی به کم خوری نداشت که اینجوری تن و بدن همه رو لرزونده!

ارسلان گفت: لیلا حالا اون بیچاره رو کم دعواش کن بزارین خودش بیاد توضیح بده ببینیم چی شده آخه تو اینجوری شستی و رو بند آویزونشم کردی…….

برای پیدا کردن وکیل خوب هم اجازه بدید به عموم زنگ بزنم. اون بیشتر با وکیل کلا کار داره تا من. بهتر میتونه راهنماییمون کنه.

همه تاییدش کردیم که درجا به عمو‌ش زنگ زد. حدودا و خیلی سرپوشیده ماجرا رو تعریف کرد و در آخر اضافه کرد: الان عموجون خانم سردارلو برای همسرشون نیاز به یه وکیل مجرب دارن که بیاد و جلو بیفته ببینه چیکار باید بکنن و کارهارو سروسامان بده.

فقط هم باید عجله ای وکیل پیدا کنیم که ممکنه فردا حکم توقیف اموال و پلمپ خونه به اجرا گذاشته بشه.

چه می شنید برامون مشخص نبود. فقط لبخندی که روی لباش نشست مشخص میکرد موفق شده. گفت: راست میگیدها من اصلا آقا ابراهیم یادم نبود. باور کنید سرم بحدی شلوغه سراغ خودمو از درو همسایه می گیرم.

دوباره گوش کرده گفت: عموجون خدا از بزرگی کمتون نکنه. میدونم لطفتون اونهمه شامل حال ما میشه که با یه توصیه شما و بخاطرمون این وقت شب آقا ابراهیم هم میاد دفتر وکالتشو باز میکنه!
فقط مشکلمون اینجاست……… خانم سردارلو الان در رختخواب هستن و امروز بیمارستان بستری بودن. نمیتونن از خونه بیرون بیان. وکیل هم امشب باید گرفته بشه و بدونه اوضاع چه جوریه و برای فردا چیکار باید کرد!

بعد از کمی گوش دادن گفت: منتظریم فقط زودتر عموجون! و خداحافظی کرد.

گوشیو روی میز گذاشته ادامه داد: عموجان گفت بهترین وکیل مجربی که سراغ دارن دوست قدیمی شون ابراهیم خان هستش که چند ماهی میشه از خارج اومدن. الانم باهاشون حرف میزنن و بهمون اطلاع میدن چیکار میشه کرد.

و نیم ساعت بعد بود که همگی داشتند باعجله خونه رو آماده میکردند. چون قرار شده بود عموجان با دوست وکیلشون بعداز شام برای بستن قرارداد به خونمون بیان.

گلپر با کمک مامان برای شام قیمه پلو درست کرده بودند. منم که طبق دستور مامان فقط باید کاچی یه وجب روغن روش رو میخوردم و جیک هم نمیزدم.

گاهی که همه دست از حرف زدن برمیداشتند و کمی سکوت برقرار میشد تازه یاد خودمم میفتادم که دوقلوهامو ……. گلیتا و گل وَش نازنینم رو از دست داده بودم و دوباره روز از نو روزی از نو برام شروع میشد….

چشمام پراز اشک میشد و بغضمو فرو میدادم.
ولی در این اوضاع که همه بهم ریخته فکر آبروی رفته و ریخته بودند زیاد به من و از دست دادن بچه هام فکر نمیکردند. انگاری ده تا بچه داشتم که از دست دادن این دوتا چیز خاصی نبود.

مثل اینکه لیلون متوجه چیزی شده بود. گفت: ببین پارلای عزیزدلمممممم………. فکر نکنی تورو یادمون رفته و اهمیتی به وضعیت امروزت نمیدیم. ولی بیا باور کنیم حتما صلاحت در اون بوده که …….

البته دلم نمیاد بگم ولی ….. اگه کمی با دید بازتر به ماجراهای امروز نگاه کنیم، شاید اگه دوقلوهات می موندن سرنوشتت عوض میشد و یه روزی اجبارا پاسوزشون میشدی.

پس فکر هیچی رو نکن و فقط خودتو به خدا بسپار که بهترین تصمیم گیرنده هاست. الان یکی زحمت بکشه دوباره به مرضیه بانو زنگ بزنه ببینه کدوم گوری هستن پیداشون نیست!

والا مادر بدتر از پسر دَدری…… دختر هم بدتر از هردوتاشون! باور کنید جلوی چشممه از پرویز تموم میشم ولی گیر مرضیه بانو و فرمایشاتش می افتیم.

ولی بازم هرچقدر زنگ زدیم کسی جوابگو نبود که نبود!

شام خورده و جمع شد. آدرس دقیقمون برای عموجان ارسال شد که داشتند تشریف میاوردند.

حالا در این وسط از شدت خستگی تمام روز چشام هم رو هم میومد. در حالت بین خواب و بیداری آیفون بصدا دراومد. فهمیدم ارسلان به پیشواز رفت.

نگاهم بیحال و خسته دور و بر چرخید که همچی مرتب بود. مامان هم داشت آماده میشد پایین بره که گلپر گفت: شما باشید من پایین میرم.

گلپر رفت و مامان چادرشو مرتب کرد. لیلون در آشپزخونه مشغول بود.

لحظه ای صدایی بلند شد…….. گلپر بلند و جیغ زنان گفت نهههههههههههههههههه……… چیزی تالاپی افتاد که همزمان قلبم محکم کوبید…….. صدای پاهایی که تند تند بالا میومدن به گوشم نشست……..

نیم خیز شدم که لیلون داشت بطرف بیرون میدویید…… میخواستم بلند شم که مامان داد زد: تووووووو کجا……. از جات بلند نشو خودم میرم ببینم چه خبره……….

فقط میدونم دست و پاهام یخ بود و چیزی از درونم شدیدا شره میکرد……. تا مبل رو کثیف نکرده بودم باید خودمو به دستشویی میرسوندم….

تو اگر باشی و من باشم و باران باشد
به بغل می کشمت گر چه خیابان باشد

هوس بوسه به لبهای تو وقتی آید
مشکلی نیست در آن کوچه نگهبان باشد

لب تو باشد و من باشم و ای وای خدا
گنه بوسه زدن گردن شیطان باشد

گونه ات معدن و من در پی استخراجش
نمکش حیف که در حصر نمکدان باشد

باز باران به دلم شور جوانی بخشید
“نم باران و تو” ایکاش،فراوان باشد

راستی هرچه که شد بین من و تو رازست
راز داری صفت فرد مسلمان باشد

من فقط عاشقم و هیچ ندارم ایمان
از خدا نیست نهان از تو چه پنهان باشد

هیشکی پذیرایی نبود. همه بطرف راهرو رفته بودند و سروصدای همه شون به انحا مختلف میومد……… قلب منم شدیدا میکوبید….

دلم میخواست اونجا باشم. خیلی نگران بودم…… ولی…… ولی همینکه میتونستم بزور خودمو به سرویس برسونم و جمع و جور بشم کار شاقی کرده بودم که فعلا همین از دستم برمیومد.

با تمام دردهام توالت بودم که مامان صدام زد. نگرانم بود. گفتم: الان تموم میشم میام بیرون. مامان راهرو چه خبر بود؟ برای گلپر چه اتفاقی افتاد؟

مامان گفت: والا راستش منم زیاد سردر نیاوردم. لیلون جلوتر از من اونجا بود که نذاشت پایین تر برم از وسط راه منو برگردوند…….. گفت تورو تنها نزارم که الان زهره ترک شدی…….

فقط فهمیدم پای گلپر پیچیده و از دوتا پله پایین افتاده…….. خب تموم بشی میرم ببینم چه خبره!

سعی کردم تند دستامو بشورم و بیرون بیام. با دستم روی شکمم فشار میدادم بلکه بتونم دردشو کمتر کنم. دلهره و اضطرابی که توی این خونه پنجه انداخته بود نمیذاشت یه لحظه آروم بگیرم….. با اینهمه فکر و خیال عذاب منم لحظه به لحظه شدیدتر میشد!

وقت خوردن داروهام بود اما دلم پیش گلپر بود که اتفاقی براش نیفتاده باشه.

دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و همراه مامان بطرف راه پله رفتم. از پایین صداهایی میومد و بدتر کنجکاوم میکرد……. صدای گریه…… ناله……. حرفهایی نامفهوم…… دلداری دادن لیلون…… و صدای غریبه هایی که ……

آروم چندپله رو پایین رفتم و بالای پاگرد ایستادم. از صحنه ای که دیدم موهای بدنم راست و چشمام باز شد.

گلپر وسط راهرو روی زمین افتاده بود و گریه میکرد…… پاهاش به یطرف بود. مثل اینکه از حال رفته اونجوری بزمین افتاده بود…..

مردی در آغوشش گرفته و نگهش داشته بود…… صورتش لای موهای گلپر فرو رفته بود…….. شونه هاش میلرزید……. همزمان با گریه چیزهایی نامفهوم هم میگفت……

نگاه ماتم چرخید….. عموی ارسلان اشکاشو پاک میکرد……. لیلون با لیوان خالی آب بدست وسط راهرو ایستاده بود و گیجزده با چشمان اشکالودش نگاهش به گلپر بود…….

ارسلان هم غمگین و با صورتی گرفته کنارش ایستاده چشم به ماجرا داشت……..

بازم لرزش پاهام شروع شده بود……. بازم حالم بد بود…… پایین چه اتفاقی افتاده بود…….. دهنم خشک خشک بود……. فقط نمیدونستم ماجراهای این دیوونه خونه چرا تمومی نداره…….. نداره…….. نداره…..

قلبم بیرون توی دستام میکوبید……. بریده گفتم: اینجا….. چه خبره…… چی شده…… گلپرررررر چیزیش شده……..

همه بطرفم برگشتن که لیلون گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟ برو تو، راهرو برات خیلی سرده! مگه دکتر نگفته خودتو گرم نگه داری!

گلپر آهسته تکونی خورد……. با مرد از هم جدا شدند…… بیحال ولی راست نشست …… سرش که انگار بزور می چرخید رو بالا آورد و باصورت داغون از گریه با سروسینه ای که به خیسی میزد و با هق هقی بلند بطرفم برگشت. بشدت نفس نفس میزد و بازم اشکاش پایین میومد.

نگاهم به لباس خیسش بود که مشخص بود آب لیوان به صورت و لباسهاش پاشیده شده……

دلم باهام راه نمیومد. دوباره نگران گفتم: یکی بگه چی شده؟ چه اتفاقی برای گلپر افتاده؟ آقا کی هستن که……

تازه آقا که صورتشو پاک میکرد بطرفم برگشت و در آنی یادم افتاد کی هستش. من هیچوقت فراموشش نکرده بودم.

دیگه لبام هم خشک شد و صدایی ازش بیرون نیومد. اون اینجا چیکار میکرد…….. چرا گلپرو بغل کرده بود…..

من این مرد رو که شبیه گلپر بود در عقد لیلون توی راهرو دیده بودم…… یادم میومد بعدا لیلون گزارش داده بود دنبال گمشده ای می گشت……. ولی الان……

تمام زورمو جمع کردم…. نرده هارو گرفتم و دو پله هم پایین اومدم. گفتم: چرا کسی چیزی نمیگه……. گلپر…… خودت بگو……. حالت خوبه …… چرا این وضعیتی هستی…….ایشون کی هستن؟

عموی ارسلان رو بمن کرد. تا خواست دهن باز کنه گلپر با صدای گرفته ش گفت: خودم میگم……… خواهش میکنم…….. هیشکی حرفی نزنه…….

پارلا بقدر کفایت امروز رو مشکلات داشته که تا مدتها براش کافیه……… نمیتونه تحمل کنه…….. خودم میگم …… هیچکسم توضیح اضافی نمیده…….. فقط خودم…..

رو بمن با هقی بلند و خفه گفت: پارلا …… ابراهیم….. برادر شیری منه………. عین یه داداش واقعی……. بیشتر از یه داداش واقعی…….

من و ابراهیم بحدی همدیگه رو …… دوست داشتیم که پرویز به گرد پاش هم …… نمیرسید……

مامان مرضیه و پرینازو می شناسی که …… چقدر نسبت بهم سرد هستن……. ابراهیم تنها کس و کار من بود …… همه داشته ام از این دنیا…… که سالهای سال همدیگه رو گم کرده بودیم….

مردی که ابراهیم نام داشت شاکی گلپرو تکونی داد و گفت: گلپررررررررر…….. چی داری میگی…..

گلپر دستشو بطرفش بلند کرده با لحنی محکمتر اما با هق هق گفت: ابراهیم گفتم توضیح اضافی لازم نیست……. من و پارلا …….. زبون همدیگه رو خوب می فهمیم…….. الانم اصلا نیاز نیست چیز زیادی گفته بشه….

خواهش میکنم تمومش کن…….. فرصت زیاده برای حرف زدن…… در روزهای بعد که سرمون خلوت شد خودم از اول همچی رو برای پارلا تعریف میکنم…….

ولی اون الان نه دوام میاره…….. نه وقت داره به خاطرات ما دوتا گوش کنه…….. خواهش میکنم……..

ابراهیم مات و مبهوت چشم به گلپر دوخته بود……. گلپر هم راست بصورت ابراهیم نگاه میکرد…..

منم که کلا آف بودم و گیج…….. فقط گفتم: یعنی چی؟ چی رو دوام نمیارم؟ تو بگو من دیگه عادت کردم به همچی!!

گلپر سری تکون داده ادامه داد: پارلا باور کن ماجرا همش اینه…….. من الان به لطف ارسلان تمام داشته هامو پیدا کردم …… دیگه ابراهیم پیشمونه و کمکمون میکنه…… دیگه هیچ ترسی از هیچی ندارم……

ابراهیم وکیله……. به پرویز هم کمک میکنه خلاص بشه ……. دیگه نگران هیچی نباش پارلا……. برو راحت استراحت کن….

نمیدونم چرا اصلا حرفاش خیلی کم برام مفهوم بود…… چرا چیز زیادی نمیگرفتم…….. گلپر رو به لیلون گفت: خواهش میکنم پارلا رو ببر خونه….. رنگ و روشو ببین……. حالش بده خواهش میکنم…….

با این اوضاعی که از امروز راه افتاده بخدا دردزائو روش میمونه …… نمیتونه همون آدم اول بشه ها…… ببریدش خونه…..

لیلون سری تکون داد و تند بالا اومد. دست به زیر بازوم انداخت. گفتم: ولی گلپر ……من چرا هیچی نمی فهمم……. تو داری چی میگی الان…… خوب توضیح بده ببینم……

لیلون منو بطرف بالا کشید که مامان گفت: خب توضیح داد دیگه…….. حالا بعدا تمام ماجرارو برات تعریف میکنه نگران نباش. من کامل فهمیدم ماجرا چیه……. تو الان نباید توی سرمای راهرو باشی. بیا بالا…..

با کمک لیلون که کمی هم منو می کشید و مجبور به رفتن میکرد بالا رفتم. گفتم: آخه منو بزور می برین هنوز نفهمیدم چی به چیه!

با لیلون وارد پذیرایی شدیم که شاکی گفت: میخوای چی رو بفهمی؟ خــــــــــاک بر سر بی عرضه و بیشعور مــــــــــن که فقط ادعام میشه………. فقط بلدم زرنگ بازی در بیارم درحالیکه هیچ گوهی هم تا حالا نخوردم……

با چشمان باز شده نگاش میکردم. مامان محکم گفت: تو دیگه چرا بخودت ناسزا میگی؟ چی شده اینبار تو شروع کردی؟ خدایا این خونه چرا همه رو دیوووووونه میکنه!

لیلون گفت: نه خیر دیوووووونه نمیکنه. والا همه برای خودشون یه بادیگارد دارن که مواظبشونه ولی من بدبخت در تمام دارو دنیا فقط یه ارسلان دارم که اونم با هزار زحمت پیداش کردم.

پارلا داداش ماهیارشو داره که عالم و آدمو بخاطرش بهم میریزه…… گلپر یه داداش شیری رو امشب جرینگی افتاد که اونجــــــــــوری ببغلللللللللللللللللللش کرده بود…….

ولی من چییییییییییییی…….. فقط یه ارسلان که انقده سربه زیر و متینه زیاد بهم نزدیک هم نمیشه! یعنی اگه بمیرم هم از خجالتش منو بغل نمیکنه…….

جلوی چشمش بمیرم هم فقط میگه شرمنده نمی تونم نزدیکتون بشم. شما به مردنتون برسید من مراسمت رو جور میکنم…….. ای خــــــــــدا منــــــــــم بغل میخــــــــــوام.

مامان با لبهای صاف که انگار به یه منگل نگاه میکرد گفت: میگم اینجا دیوونه خونست و روی همه اثر میذاره هیشکی باور نمیکنه.

بعد خندان ادامه داد: ولی لیلون با ابراهیم کاری ندارم. ولی اون ماهیار قلدر با اون سینه و بازوهایی که برای خودش ساخته عجب داداشی بشه ها…….. راستش منم دلم داداش خواست…..

دیگه همگی داشتیم می خندیدیم. من هم می خندیدم، هم چکه میکردم، هم شکمم درد میگرفت، هم دلم میسوخت، هم مغزم هنگ کامل بود……

لیلون کمکم کرد و روی مبل دراز کشیدم. گفتم: ولی لیلون تو محسن رو داری که هم داداشته هم بادیگاردتت…… دیگه چی میخوای از خدا؟

درحالیکه چپکی نگام میکرد گفت: به تو چه فضوووووووووووول……. حالا داداش هم نشد لآقل یه خواهر که میتونم پیدا کنم از آسمون رو سرم خراب شده باشه اونم این وقت شب………. خدایآآآآآآا من خواهررررررررررر میخواممممممم

بازم داشتم می خندیدم. لیلون لیوانی چای عسل داغ به دستم داد و گفت: عمه شما مواظب پارلا باشین من سری پایین بزنم بیام. ببینم آخر این داداش شیریِ یهویی به کجا رسید.

مامان گفت: پایین که صداشون نمیاد. حتما رفتن طبقه ی گلپر. عجب وکیلی پیدا کرد این ارسلان……. همه فن حریف….

لیلون شالشو درست کرده گفت: پس منم برم پایین ببینم چه خبره. خدا کنه این وسط چیزیم به من برسه که اینهمه یالقوز و بدون بادیگاردم…… بینوا لیلون……. بیچاره لیلون……. سربه زیر لیلوووووون………

بازم داشتم میخندیدم و بازم فکرم بطرف پایین و ابراهیم و گلپر پرواز کرد…….

از فکرم گذشت: غم و غصه ها و ماجرها و مشکلات جورواجور بحدی روی سرم تلمباره دیگه نمیدونم به کدوم فکر کنم و کدومو برای بعد ذخیره کنم و نگه دارم. ……. بینوا پارلا که دلم براش خون بود…….

من دلم می‌خواهد
خانه‌ای داشته باشم پر دوست،
کنج هر دیوارش
دوست‌هایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو…؛
هر کسی می‌خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند.
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل‌هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست…
بر درش برگ گلی می‌کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می‌نویسم ای یار
خانه‌ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
” خانه دوست کجاست “

#فریدون_مشیری

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

مرد وحشی بقلم رویا روستمی

رمان مرد وحشی پارت 17

رمان مرد وحشی جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *