آخرین مطالبرمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت37

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

خودمو از پذیرایی بیرون انداختم. دلم بحدی میلرزید نمیدونستم چیکار باید بکنم. بینوا پارلا گیر عجب دیوونه بازاری افتاده بود خودشم خبر نداشت.

فقط یه آدم صاف و ساده و در نهایت درجه مهربون که هیچ غل و غشی توی زندگیش نداشت میتونست توی این خونه دوام بیاره که اونم پارلا بود.

پارلای مهربون من…..
پارلای ناز من……
پارلای قشنگ و دل پاک من که همه رو مثل خودش می دید و اصلا کنجکاوی هم نمیکرد ببینه دوربرش چی میگذره…..

امروز برای حساسیت زیاد در مورد این خونه و آدما‌ش کلی موقعیت پیش اومده بود. اما ….. اما پارلا چون پای منو هم وسط می دید و میدونست دروغی در کار باشه زود کشف میکنم و بهش اطلاع میدم خیالش راحت بود!

وگرنه میتونستم قسم بخورم کمی زرنگی بخرج دادن و فضولی در گوشه زوایای این خونه و چند سوال جواب جدی برابر با کشف چیزهای زیادی بود که شاید سرنوشت آدم عوض میشد.

دندونامو محکم بهم ساییدم. کم مونده با خشم دو دستی روی کله م بکوبم. فقط همینمون کم بود از گلپر …… گلپر مردنی و زردنبو…… گلپر افسرده…… گلپر وامونده و همیشه خوابالو که نمیتونست درست هم حرف بزنه رودست بخوریم.

الان میرفتم پایین و حسابی ازش میرسیدم اونورش ناپیــــــــــدا! جواب اینهمه محبت و مهربونی اگه این بود دیگه واویلا و بَــــــــــدا به تمام لحظات زندگی برباد رفته مون!

پس حدسم یه زمانی درست بود و اگه کمی کنکاش میکردم و مته به خشخاش میذاشتم جواب خیلی سوالهارو پیدا میکردم.

ولی حیف ……. حیف منم سرم شلوغ و گرم دانشگاهم بود و شش دانگ نمی تونستم حواسمو به این خونه و پارلای خودم بدم…….. بینوا پارلای تنهای من…..

راهرو کسی نبود مشخص بود طبقه ی گلپر هستند. پشت در ایستادم و نفسی محکم بیرون دادم بلکه آروم بگیرم.

کوبه ی درشو زدم که ارسلان درو برام باز کرد و کنار کشید. وارد شدم. آروم پرسید: پارلا چطوره؟ حالش خوبه؟ بنظرم اومد بالای پله ها داشت می لرزید!

در سکوت نگاهم چرخید. سه جفت چشم بمن دوخته شده بود که همگی داشتند گوش میکردند. گفتم: اگه نامردیها و بی مرامی های بعضیا اجازه بده اونم حالش خوب میشه. ولی متاسفانه بعضیا خیلی قشنگ در لباس میش گرگ صفتی خودشونو مخفی کردند….

چقدر آدم باید زرنگ باشه بتونه سر همه رو مدتها کلاه بزاره……… بینوا پارلا اگه بفهمه دور و برش چه اتفاقهایی افتاده و میفته، ……

اگه بفهمه چیزایی که مدتها با چشمان صاف و صادقش دیده ولی به همه شون اعتماد کرده دروغین از آب دراومده دیگه داغووووووووووون میشه!

قدمی بطرف گلپر برداشته گفتم: و من پارلا نیستم تشخیص ندم داری چه چیزهایی رو پنهون میکنی! تو خجالت نکشیدی با پارلا اینجوری بازی کردی؟ میدونی با فهمیدنش چه بلایی سرش میاد؟

گلپر که بیحال روی مبل افتاده بود تا خواست دهن باز کنه گفتم: توضیح زیادی برام لازم نیست. تو زن پرویزی که اینهمه مدت با پرویز دست به یکی کردید و کلاه سر پارلا گذاشتید!

دستامو بلند کرده ادامه دادم: فقط موندم چــــــــــرا پارلا!!! وقتی تو هی و حاضر اینجا بودی چرا اوووووووون! چرا یه زن دیگهههههههههههههه……..

میخواستید فقط براتون دوتا بچه زپرتی و مردنی عین خودتون بدنیا بیاره و بعد حساب کتابشو بکنید بفرستید خونه ی باباش؟

چه نقشه هایی براش داشتید؟ گلپرررررررررر…… پرویز که واقعا جهنمی هستش و داره به سزای اعمالش میرسه……….. اما توووووووووووو……

واقعا از خدات نترسیدی همچین نقشه ای رو برای یه دختر چیدید و از آرزوهاش جداش کردید تا فقط به خواسته ی خودتون برسید……

اِی که زهــــــــــرماآآآآآآآرررررررر بریزم توی آرزوهاتوووووون…….. انشاا…. که خواسته هاتووووون همیشه توی چشمتون بمونه و بهش نرسید….

وای بحال شما……. واااااای به حــــــــــال شما…….. اصلا هم فکر نکردید دست بالای دست بسیاره و خدا که شاهد کارهاتونه شما رو دماغ سوخته و آرزو به دل میزاره!

و من الان خوشحالترین آدم روی زمینم که پارلا جلوی چشمتون دوقلوهاشو از دست داده و شما به آرزوتون نرسیدید.

و الان منتظرم اون پرویز کثــــــــــافت از هلفدونی بیرون بیاد و خودم جلو میفتم طلاق پارلا رو ازش میگیرم. شمام میتونید برید وکیل بگیرید و بچرخید تا بچرخیم……

قدمی عقب گذاشتم. از هیشکی صدایی بیرون نمیومد. رو به ارسلان گفتم: با عموجان و ابراهیم خان کاری ندارم که خودشون میتونن تصمیم بگیرن.

اما تووووووووو………. ارسلان به جان مامانم فقط یه لحظه ی دیگه اینجا بمونی دیگه حق نداری اسم منو به زبون بیاری…….. فردا صبح اول وقت میری از شناسنامه ات خطش میزنی همین….
این جهنم جای موندن نیست …… بزار توی آتیشی که خودشون روشن کردند انقدرررررررر بسوزنــــــــــد فقط خاکستری ازشون به جا بمونه.

البته مردنشون خیلی بهتر از زنده بودنشونه . چون من هیچ جا آبرویی براشون نمیذارم!

با خشم بطرف در برگشتم و اشاره ای به ارسلان کردم که بیا.

گلپر از پشت سرم گفت: نه لیلا…… توروخــــــــــدا نرو…… باور کن اصلا اینجوریا نیست که فکر میکنی……. به جوون داداش ابراهیمم که تازه پیداش کردم و میخوام باشه و دنیام نباشه اینجوری نیست!

نرو صبر کن! خودم برات توضیح میدم….. همچی رو میگم….. نرو خواهش میکنم….

بدون برگشتن گفتم: وقتی خودم فهمیدم پرویز شوهرته و ابراهیم خان داداشِ واقعیت دیگه برای چی صبر کنم؟ توضیح نمیخواد. همچی رو هم خودم برات گفتم و تموم. فعلا بااجازه ات بامــــــــــرام!!! سرتو بالاتر بگیر ……. بالاتررررررر زن باغیرتتتتتتتتتتتتت……

همچنانکه حرف میزدم به در رسیده بودم. عموجان گفت: لیلاجان صبر کن ببینم. والا من هرچی نگاه میکنم اینهمه زرنگی و بی مرامی اصلا به قیافه گلپر نمیاد.

دخترم شاید یه ماجراهایی رو فهمیدی که درست باشن. ولی لآقل یه فرجه به گلپر بده از خودش دفاع کنه. با این حال و احوال بهم ریخته ات بری بالا که دیگه واقعا واویلا……

پارلا بانو الان مریضیه که مثلا اگه اطرافیانش اجازه بدن باید اعصابش آروم باشه و این دوران رو به سلامتی طی کنه. ولی ماشاا… هزار ماشاا…. همه تیشه برداشتین دارین ریشه شو از بیخ و بن میندازین….

برگشتم و انگشتمو بطرف گلپر گرفته گفتم: آخه عموجان اگه بدونید پارلا برای این بی مرام چــــــــــی بود!!!!؟؟ اگه بدونید پارلا برای این بی غیرتتتتتتت چی بود!!!

بخدا مادر بود…… پدر بود….. خواهر بود….. برادر بود……. همچی و همه کــــــــــس بود……. اصلا کل داروندارش بود……

پارلا مرض که نداشت زندگیشو بهم بریزه….. ولی بخاطر این زرنگ خانوم سیلی پرویزو نوش جان کرده بود….

الان انصافه گلپر با پرویز اینجوری دست بدست هم دادن و باهاش بازی کردن؟ بخدا دور از انصافه…… منکه واقعا توی عقل ناقصم نمی گنجه.

گلپر بلند گفت: بخدا نه…….. به جان خودم نه……. ماجرا اصلا اونجوری نیست که تو میگی….. فقط یه فرصت بهم بده خودم تعریف کنم……

و با صدای خفه و گرفته اش که گریه میکرد گفت: باور کن پارلا چیزی بفهمه سکته میکنه ها………. بقدر کفایت مشکلات داشته امروز……… بری ماجرای منم براش رو کنی زبونم لال تحمل نمیکنه …..

بخدا تحمل نمیکنه…….. اون دختر گناه داره ……. چه گناهی کرده ناخواسته افتاده توی این خونه و بقول خودش دیوونه خونه…

محکم گفتم: ماشاا… تمام نقشه هاتونو پیاده کردید و اونهمه با زندگیش بازی کردید الانم چه دلسوزش هستید……

تو اگه توووووووو بودی گلپر، بهش اشاره شو میدادی زن پرویزی و اونم همون اول حسابشو با اون کثافت تسویه میکرد نه اینکه الان …….

گلپر بلندتر هقی کرده گفت: ولی بخدا اشتباه میکنی من زن پرویز نیستم…… به چی قسم بخورم باور کنی……. من …. زنش…… نیستمممممممممم….

بلندتر از خودش گفتم: پس چی اون کلاش هستی ……. خواهرش نیستی…… زنش نیستی….. با این خونه زندگی اعلا و به روز کلفتش نیستی بلکه شریک اموالشی…….. پس تو چی هستیییییییییییی؟؟؟

از نگاه روی تو ، دل سیر می گردد مگر
آخر آدم با تو باشد ، پیر می گردد مگر

با نگاهی قلب من را کرده ای مال, خودت
شهر با یک حمله ای تسخیر می گردد مگر

لحظه ی دیدار عکست نیز خشکم می زند
بی طناب، این دست و پا زنجیر می گردد مگر

عاشقم ، باشی ، نباشی ، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظه ای تغییر می گردد مگر

در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر می گردد مگر…!!!

با حرفام دلم دوباره به سوزش افتاده بود! فقط میدونم دلم میخواست گلپرو از وسط نصف….. نصف …… نصف کنم. دلم میخواست یه اسلحه بدستم میدادن و این زن رو به رگبار می بستم.

ولی حیف…… حیف هیچکدوم اینکارا از دستم برنمیومد و اینکاره نبودم. چون فقط فحش دادن به طرف و کل فامیلشونو بلد بودم که همه ی جد و آبادشونو از زیر خاک در بیارم و کنار هم بچینم ……..

اونم که خداروشکر در حضور عموی ارسلان و وکیل بد بود. حالا ارسلان به کنار که اخلاق گندمو خوب می شناخت.

تنها کاریکه میتونستن بکنن فقط بلندگو دستم بدن بیشتر از قبل روشون فریاد بزنم…….. اما داداشِ جدیدالکشفش اینجا بود و ناسزاهام بیخ گلوم چنگ زده بود…….

چشمان ابراهیم پراز اشک بود اما چیزی نمیگفت. فکر کنم چون از هیچی خبر نداشت بینوا لال شده بود.

با خشمی ملموس گفتم: گلپر راست و حسینی بگم …… در عرض همین نیم ساعت بحدی ازت بدم میاد……… بحدی ازت متنفرررررررررررم نمیتونم تحملت کنم چه برسه گوش دادن به حرفات……….

ولی الان و با این وضعیتِ خرابم حتی پیش پارلا هم نمیرم……. میرم خراب شده ی خودمون ببینم چیکار باید بکنیم با شما مار خورده ها و افعی شده ها….

تو هم میتونی هر حرفی داشتی بخود پارلا بگی نه من……. خسته ام از دستتون….. فقط خسته…… اون از پرویز با گل کاشتنهاش….. که صدرصد بعدا پای فرزانه جوووووونش قشنگ وسط میاد….. اینم از تو با زرنگ بازیات…….

گلپر اشکاشو با دستمال پاک کرد و دماغشم گرفت. سرخ سرخ شده بود. گفت: لیلا خواهش میکنم……… خواهش میکنم هیچوقت بالهای کسی که واسه شما پر پر میزنه رو نشکونین…….

من امشب غم انگیزترین و شادترین لحظه هارو دارم. میدونی غم انگیزترین لحظه چیه…… اینه که دارم داد میزنم لیلا و پارلا منو تنها نزارین……… من بجز شما کسی رو ندارم…

شادترین لحظه مو هم میدونی چیه…….. خودت که شاهد همچی بودی و دیدی از آستانه ی غیبِ خدا برام چی رسید!

لیلا بخدا من توی این زندگی نیت بدی نداشتم……… اصلا در حدی نبودم نیت بدی داشته باشم…….. اما مجبور بودم…… فقط مجبور……

‏بلاخره منم یه آدم تنها بودم هیچکسو نداشتم…….. بالاخره هم یه روزی خسته شدم و از خودم بودن دست کشیدم…… شدم شبیه اونی که ازم میخواستن…… شدم شبیه اونی که زور میزدن ازم بسازن….

بخدا لیلا……. من بد نبودم……. من دروغ نگفتم…….. من فقط برای حفظ جوونم سکوت کردم……… باور کنین من فقط به یه نفر احتياج داشتم بهش اعتماد كنم……. باهاش همکلام بشم…… بهش محبت کنم تا ازش محبت ببینم…..

ولی خدا دونفرو سرراهم قرار داد. پارلا و لیلا…… شما دوتا همون هدیه ی خدا بعداز سالها برای من بودید………

اگه بدونی با وجود شما من چقــــــــــدر توی این خونه رشد کردم…….. چقدر بزرگ شدم……. چقدر پروبال گشودم!!!

حتی بعضی روزها دیگه مقابل پرویز می ایستادم و جوابشو میدادم…….. که برای خودم و پرویز غیرقابل باور بود….

تنها مشکل من توی زندگیم این بود با آدمای بد خاطرات خوب ساخته بودم……… خودمو بهشون وابسته کرده بودم……..

هرچقدر اونا سنگدل تر ….. من وابستگیم شدیدتر….. هرچقدر اونا نامهربونتر……. من آرومتر و مجبورتر…… آخه دیگه کسی برام نمونده بود…… تک و تنهای عالم بودم من….

چشمامو لحظه ای محکم بستم و باز کردم. فقط می دیدم ابراهیم در سکوت خود‌ش ذره ذره می شکنه و هرلحظه با اشکاش فرو میریزه.

فکر کردم: واقعا حرف بی ربطیه مرد هیچوقت گریه نمیکنه! مرد گاهی اونقدر بغض داره حتی نمیتونه دهنشو باز کنه کلمه ای حرف بزنه…….

مرد گاهی اونقدر بغض و فشار رو تحمل میکنه فقط باید یه مردِ قَــــــــــدَر باشه بتونه بی توجه به همه گریه کنه!

ولی بنظرم میومد این ابراهیمِ بلندبالایِ شبیهِ گلپر بحدی گناهکاره حتی دهنشم باز نمیشه چیزی بگه.

ارسلان و عموجان هم با قیافه ی گرفته و چشمان سرخشون فقط نگامون میکردند.

هنوز عصبی بودم. گفتم: ببین گلپر من این چیزا سرم نمیشه. تو ثابت کن راست میگی و لیاقتش رو داری…… منم با تمام وجودم سعی میکنم نشون بدم عشق و محبت واقعی هنوز نمرده و وجود داره….

تو فقط بگو توی این خونه چیکاره ای؟ چه نقشی توی زندگی پرویز داری منم باورت کنم همین……

گلپر سرشو پایین انداخت. دوباره صورتشو پاک کرد و گفت: کاش….. کاش همونقدر که چوب سادگیمو توی این زندگی خوردم، نون مهربونیمو میخوردم…….. ولی حیف…. حیف…….

الان وقت کمه و نمیتونم با جزییات توضیح بدم. چون پارلا بالا منتظر داداشمه وکالت پرویزو بهش بسپاره و قرارداشو امضا کنه.

فقط میگم 10 سال قبل با پرویز ازدواج کردم و یکسال قبل هم طلاقم داد……. در اوج نارضایتیم طلاقم داد……

در شرایط سختی که داشتم نه ازدواج باهاش رو فهمیده بودم نه طلاقش رو……. فقط زمانی چشم باز کردم دیدم دیگه ندارمش….

اوایل زندگیمون مدتی خوب بود و خداروشکر کمی مزه ی خوشبختی رو چشیدم……….. ولی بعدا که دکتر آب پاکی رو رو دستم ریخت و گفت امکان نداره بخاطر ضربه ای که به کمرم خورده بچه دار بشم……

پرویز کم کم از این رو به اون رو شد…… فکر کنم دیگه داشت بزور تحملم میکرد تا اینکه پدر فرزانه فوت کرد…… اولین و آخرین کسی که حمایتم میکرد اون خدابیامرز بود و بابای پرویز…….

بعداز مرگ بابای فرزانه، پرویز کم کم زمزمه ی طلاقمو سر داد……. ولی آقاجوون بابای پرویز جلوش ایستاد…… یعنی قسمی برای پرویز خورده بود که مرد عملش هم بود!

تا بابای خودشم فوت کرد…….. من الان حدود یکساله زنش نیستم…… بخدایِ بالای سرم قسم میخورم من هیچ ارتباطی با پرویز ندارم و نداشتم……..

فقط در حدی که دیدین و خودتون شاهد بودین……. همخونه بودیم. اونم بخاطر نصف این خونه که به نام من بود!

هاج و واج داشتم نگاش میکردم. مبهوت این زندگی بودم. ابراهیم دستمال رو روی صورتش گذاشته بود و شونه هاش بشدت میلرزید. اما ارسلان و عموجان هم مثل من مات نگاه میکردند…..

آب دهنمو قورت داده گفتم: تو یکساله طلاق گرفتی و هنوز توی این خونه ای؟ تو طلاق گرفتی و نشستی ازدواج دوباره ی پرویز و زن جدیدشو ببینی؟

تووووووو عقل داری گلپرررررررررر……….. توی اون کله ی بدردنخورت پشگل که نریختن!

گلپر با هق هقی بلند شروع به گریه کرد. بعد که آروم گرفت گفت: کجا باید میرفتم………. کسی رو نداشتم……. خودم که بشدت افسرده…… خودمو بزور جمع میکردم…….. هیشکی ….. هیشکی رو نداشتم…..

تنها کسایی که می شناختم خونواده خــــــــــاله مرضیه و دایــــــــــی جوونم بود. پریناز و پرویز دختر و پسرخاله م بودند. فرزانه هم دختر داییم بود….. تمام…..

کجا باید میرفتم …… چیکار باید میکردم……. اگه ابراهیم بود…… اگه ابراهیم مارو به نگاه و عشق زن خارجیش نمیفروخت بخدا الان اوضاع من این نبود…..

نگاهم به گلپر دوخته شده بود و وسط پذیرایی سرپا ایستاده بودم. حس میکردم مخم رگ به رگ شده و دیگه نمی کشه…..دیگه پاهامم یاریم نمیکرد…….

حس میکردم هم عوضی می بینم……. هم عوضی می شنوم…… دخترخاله پسرخاله……. خودمو به اولین مبل رسونده روش افتادم…… ارسلان هم کنارم نشست….

فقط زمزمه کردم: خیلی حیفِ نونم……… خیلیییییییی…… یعنی هوش در حد یه جلبک تمام!

گلپر گفت: ماجراهای زندگی و سرگذشت من خیلی زیاده….. الان جای تعریف نیست…… فقط خواستم بدونید من توی زندگی پارلا هیچ گناهی نداشتم و ندارم…….

تا همینجا که فهمیدین من کی هستم کافیه. فقط تا پارلا خودشو پایین نرسونده برین پیشش که الان منتظره….. ولی من نمیام……

دندونامو بهم فشرده آهسته گفتم: چه شووووووود این پرویزو ده بار اعدامش کنن………

چه شووووووود که ده بار طناب دارو بگردنش بندازن و نیمه جوون زنده ش بزارن……

چه شووووووود که مرگ رو دهها بار با چشم خودش ببینه و دست و پا بزنه نامرد عوضیییییییییییییییی……

آی دلمون خنک میشه…… آی خنک میشه……. فقط منتظر روزی می مونم آه و ناله هاش دنیایی رو برداره مردک بدردنخور زنباره!

به دنبال کسی در این خیابانها نمی گردم
فقط این قدر می دانم که دراین شهر ولگردم

دلم راضی نشد از خواب خوش بیدارشان سازم
اگر هرگز به دنیا کودکانم را نیاوردم

زمانی فکر می کردم یکی از فیلسوفانم
چه کار خنده داری می نشستم فکر می کردم

چه باید کرد با یک روح سرماخورده در باران
چقدر از زندگی از عشق حتی شعر دلسردم

برایم نسخه ای با سادگی از دود می پیچی
که بهتر می شود با آتش سیگار سردردم!

که گفتی!می توانی پا به پایم دربه در باشی!
ولی من با کسی غیر از خودم دیگر نمی گردم

درست یکساعت بود با مامان منتظر وکیل و عموجان بودیم که پایین گیر کرده بودند و خبری ازشون نبود. حتی از لیلون هم خبری نبود بلکه گزارشی برامون ردیف کرده باشه ببینیم پایین چه خبره!

توی دلم آش رشته پزون بود. چنان از دلشوره بهم می پیچید و زیرورو بود کم مونده بود خودم بلند شم و طبقه پایین سری بزنم بلکه یادشون بیفته برای چی اینجا جمع شدن!

دیگه مامان هم داشت غرغر میکرد. میگفت: والا چای تازه دمم کهنه شد! نمیدونم چرا هرکی مارو پیدا میکنه دیوونه تر از خودمونه! آخه این گلپرم باید همین امشب داداش شیری گذشته هاشو پیدا میکرد!

قربون خدا برم. مصیبت خودمون بس نیست هرلحظه هم تجدیدش میکنه و با یه مدل دیگه آزمایشمون میکنه.

میترسم این گلپر هم با داداشش انقده طولش بدن آخرش فردا از بانک بیان این چندتا تیروتخته و جل و پلاس تون رو هم از خونه بیرون بندازن….. که آبروریزی اصلی و واویلا اونموقعست.

ولی در بین غرغرهاش به منم میرسید و مجبورم میکرد چیزای مقوی بخورم.

وقتی با خبردادن ارسلان عموجان وارد پذیرایی شد آهسته از جام بلند شدم. مهمونامونو تحویل گرفتیم. ولی دیگه لیلونو ندیدم.

ارسلان در برابر سوالم گفت پیش گلپرخانمه. چون مامان و باباش نگرانن داره بخونه شون برمیگرده که فعلا از ماجرای آقاپرویز خبردار نشن!

ارسلان کیف لیلون رو پایین برد، اما نگاه من بصورت و چشمان سرخ از گریه ی ابراهیم دوخته شده بود!

یعنی واقعا این مرد با اینهمه شباهت به گلپر و سن بالایی که نشون میداد میتونست برادر شیری گلپر باشه؟ ولی میتونستم قسم بخورم بیشتر به برادر اصلیش شبیهه نه شیری!

ولی تا به امروز هیچ حرفی از برادر دیگر پرویز نشنیده بودم و ……… وای خدای من بازم سردردهام کم کم داشت اوج میگرفت! چه کلاف سردرگمی که عمرا اگه میتونستم بازش کنم و واقعا گیجم میکرد!

ولی چون لیلون زرنگم هم توی ماجرا بود، کمی خیالم راحت بود! اگه چیزی برای کشف کردن وجود داشت لیلون آسمون جلم درجا میگرفت و به منم با کلی فحش ناسزا گزارش میداد!

اونشب گلپر بالا نیومد. قرارداد با وکیلمون بسته شد که از فردا پیگیر کارهای پرویز باشه و کمکمون کنه.

اما ابراهیم خان بهمون اطمینان داد هیچ کس با هیچ مجوزی نمیتونه مارو از خونه مون بیرون کنه. اما تمام اموال پرویز حکم توقیف میگیرن و حق خرید و فروش نداریم تا تکلیف تعیین بشه و حکم صادر بشه.

پرویز یا باید تمام پولهای بانک رو تا قرون آخر پس میداد و اموالشو نجات میداد. یا بانک از طریق قانون تمام اموالشو میفروخت و به میزان پول اختلاس از آنها برمیداشت.

گفتم: آخه مگه پرویز به اندازه ی پنج شش میلیارد ملک و املاک داره که بانک روش دست بزاره!

عموجان گفت: یا باید به همون اندازه اختلاس پولو برگردونه یا بقیه ی عمرشو توی زندون میگذرونه! قانون اینه!

ارسلان به کمک مامان رفته پذیرایی میکرد. بازم حالم بد بود. خدایا چه اتفاقی میخواست بیفته! دعا کردم کاش پرویز پولهای بانک رو بتونه برگردونه و خلاص بشه. وگرنه خونه خراب میشدیم.

از فردای اونروز وکیل دنبال کارهامون بود. پرویز کلا ممنوع الملاقات بود. اما وکیل به دیدار پرویز رفته باهاش حرف زده بود.

تنها خبری که برامون داشت این بود: سعی کنید تمام سندهایی که دارید رو جمع کنید و در حدود ده میلیارد باشه بلکه بتونیم با قید وثیقه نصوحی رو آزاد کنیم و دنبال پولهای بانک باشیم! چون تنها کسی که میتونه کمکمون کنه خود پرویزه نه کس دیگه!

بابام از ماموریت رسیده تا از ماجرا باخبر شده بود انگار یه سکته خفیف زده بود! نگاه مبهوتش که نمی تونست چیزی رو باور کنه فقط به صورتمون و درو دیوار دوخته میشد!

فکر کنم اگه تلفنهای گاه و بیگاه وکیل به منزل نبود حتما ادعا میکرد داریم به دامادش بهتان می بندیم.

مرضیه بانو و پریناز دم ظهری زنگ زدند و اظهار شرمندگی که دیشب کلا عروسی خارج از شهر بودند و آنتن نداشتند.
بیحال به مامان مرضیه گفتم: مامان میشه بیاید خونمون؟ کارتون دارم که تلفنی نمیشه!

گلپر که حسم میگفت تمام روز روی پاهاش بند نیست و خوشحالی از پیدا کردن برادر شیریش از تمام وجناتش مشخص بود، چنان نگاه هراسانشو بصورتم دوخت انگار از جناب عزراییل دعوت کرده بودم. ولی خب گلپر هیچوقت با مامانش و بقیه روابط خوبی نداشت!

دیگه کاملا حسم میگفت بعداز دعوت مامان مرضیه به خونمون گلپر عین مرغ سرکنده می مونه که آروم و قرار نداره. ولی در این اوضاع حال خودم بدتر اون بود.

گاهی هم که به فکر میرفت لبخندی خاص به روی لباش می نشست و چشماش برق میزد! منم که مات این کارهای گلپر بودم و واقعا حالشو نمی فهمیدم. فقط میدونم حالش از همه ی ما بهتر بود!

آیفون بصدا دراومد. گلپر درو باز کرد و رو بمن گفت: پارلا مرضیه بانو و پریناز هستن. ولی اول من طبقه پایین باهاشون حرف میزنم و گریه زاریهاشونو پایین میکنن بعد میان بالا!

نمیخوام اعصابت رو بیشتر بهم بریزن! تو به آرامش احتیاج داری صدالبته اگه اجازه بدن!

و بدون اینکه منتظر جواب من باشه باعجله راه افتاد. حسم گفتم با شادی تمام نوک انگشتاش پرواز کرد! بالا اومدن مامان مرضیه و پریناز هم درست ۴۵ دقیقه طول کشید.

ولی چشمان سرخ و رنگ و روی چون میت هردو خبر از ناباوری خبرهای روز میداد. فقط میدونم زبان مرضیه بانو دیگه نمی چرخید. پریناز هم هنگیده فقط گوش میداد. اوضاعشون واقعا بد بود.

اما چشمان گلپر که بصورت مامان و آبجیش دوخته شده بود در عین نگرانی، شادی مخصوصی توشون موج میزد!

مامان مرضیه گردنمو در آغوش کشیده بدون حرف فقط اشک ریخت! پریناز هم که حال درستی نداشت.

کمی که حالشون بهتر شد و خودشونو جمع کردند گفتم: حتما گلپر ماجرا رو تعریف کرده و میدونید با درایت پرویز چه اتفاقهایی رو داریم تحمل می کنیم.

ولی گذشته از تمام ماجرا باید وثیقه ده میلیاردی جور کنیم پرویز بتونه بیرون بیاد. بابا شما سند خونمونو میتونید بدید؟

بابا گفت: محبت پرویز بحدی در حقم بوده که الان بخوام براش سند هم گرو بزارم. خونه و زمینی که دارم سندش رو میارم.

مامان مرضیه گفت: منم سند خونه مونو میارم. گلپر گفت: خب سند این خونه هم هست که اگه کلید گاوصندوق رو داشته باشید میتونید ازش استفاده کنید….

بابا رو به من گفت: از عموی کوچیکتم سند خونه شو میگیرم. ولی بازم با حساب ما فقط ۴ تا ۵ میلیارد جور میشد. بقیه رو کم داشتیم.

گلپر آروم گفت: یادمه زمینی در تبریز داشتم که وکالتی در اختیار پرویز گذاشتم. الان نمیدونم فروخته یا نگه داشته. اون زمین باید گرونتر باشه…….

و اواخر همونشب بود که ما تونستیم با کمک عموجان و ابراهیم خانِ وکیل که دست و دلباز سندهاشونو ارائه دادند در حد ده میلیارد وثیقه جور کنیم.

پرویز آزاد شد…….. پرویز تحت ضمانت بخونه برگشت……. پرویز با سری پایین و قیافه ی آویزونش بخونه برگشت اما کم مونده بود قدش خم بشه! دستش روی معده اش بود و رنگ به چهره نداشت….

پرویز رسما پیر شده بود……. پیر …… پیر…… با ما بد کرده بود مخصوصا با من…… اما اوضاع خودش بحدی بد بود که همچی فراموشم شد……

پارلا و وضع بدش فراموشم شد و فقط میخواستم بفهمم چرا پرویز به این روز افتاده…..

از نگاه روی تو ، دل سیر می گردد مگر
آخر آدم با تو باشد ، پیر می گردد مگر

با نگاهی قلب من را کرده ای مال, خودت
شهر با یک حمله ای تسخیر می گردد مگر

لحظه ی دیدار عکست نیز خشکم می زند
بی طناب، این دست و پا زنجیر می گردد مگر

عاشقم ، باشی ، نباشی ، سرد باشی یا که گرم
حس عاشق لحظه ای تغییر می گردد مگر

در میان حس من، هر واژه عاجز مانده است
آتش دل با سخن تعبیر می گردد مگر…!!!

نگاهم روی پرویز خسته و زرد نشسته بود و در سکوتم اشکام فرو میریخت.

در این دوسه روز چه ها که با خودش نکرده بود!!! هم خودشو بهم ریخته درب و داغون کرده بود……. هم منو….. هم زندگیمونو …… هم خونواده هامونو…..

اما پرویز…… اصلا بصورتمون نگاهی نمیکرد…… جواب احوالپرسی منو هم گذرا چشمش روی صورتم چرخید و گذشت ….. بعد جواب داد.

البته با همه جوری خاص رفتار میکرد. انگار شرمندگی در تمام وجودش لونه کرده بود و دیگه نمی تونست بیشتر از این سرشو بالا بگیره…….. حسم میگفت عوض اینکه کمی موضوع رو قبول کرده باشه، داره خرد و خردتر میشه….

از کارای گلپرم سر در نمیاوردم. فقط لحظه ای حالشو پرسیده از آشپزخونه بیرون نمیومد. ولی نگاه پرویز به گلپر جوری بدتر از خاص بود.

چیزی در نگاهش بود که اصلا نفهمیدم……. نگاهی پراز سوال….. نگاهی پراز خواهش…… نگاهی پراز نفرت…… نگاهی پراز داد و فریادی خفه شده!

اول از همه پرویز با پیشنهاد مامان دوشی گرفت. ولی باز رنگ و روش خوب نبود. کنارمون نشسته بود که مامان مرضیه اشکاشو پاک کرده گفت: پرویز…… چه بلایی سر خودت آوردی؟

میدونی چقدر بهم ریختی؟ میدونی چه حالی داری؟ انگار مریضی و حالت اصلا خوب نیست! رنگ مریضی کاملا روی چهره ته …… اگه نیازه پیش هر دکتری بگی بریم و خیالمون راحت باشه.

پرویز سری تکون داده گفت: فقط یه متخصص دستگاه گوارش برام پیدا کنید! الان چندروزیه این معده ام اصلا باهام راه نمیاد…… قبلنها هم گاهی کوچیک اذیتم میکرد ولی زود رفع میشد.

اما از این ماجرا به بعد تا چیزی میخورم اذیت میکنه… اصلا پشیمون میشم از خوردن….. دیگه نمیدونم چیکار کنم.
میخورم اذیت میکنه…… نمیخورم اذیت میکنه و انگاری داره سوراخ میشه……

پریناز گفت: از دوستام پرس و جو میکنم برات یه متخصص خوب پیدا کنم. انشاا… چیزی نیست. فکر کنم بیشتر عصبی باشه که زودتر خوب میشی.

جالب اینجا بود هیشکی بخودش اون جرات رو نمیداد اولین نفری باشه در مورد اختلاسش سوال کنه!

بابا که ساکت نشسته بود و بیحال چشم به همچی داشت بلند شده گفت: پرویزجان میدونم بی حوصله ای و نیاز به استراحت داری، ولی باید چند دقیقه باهات حرف بزنم. واجبه.

پرویز که ماتزده بابارو نگاه میکرد آروم بلند شد. به اتاقش رفتند که بابا جلوی در گفت: خانم نصوحی شمام اگه دلتون خواست تشریف بیارید. بعد درو بستند.

همه سعی میکردند نگاهشونو از هم بدزدند. اما مامان مرضیه مثل اینکه بزور خودشو نگه داشته بود و رسما لرزیدن سینه شو می دیدم بلند شد و به اتاق پیششون رفت.

پریناز گفت: خدا کنه بتونه پولهارو برگردونه. آخه هیشکی نمیدونه چی شده و چیکار کرده؟ پس شماها توی این خونه چیکاره بودین؟

نگاهش بمن بود. ادامه داد: پارلا مثلا تو زنش بودی و از هیچی خبر نداری؟
آروم سرمو تکون داده گفتم: مگه کدوم حرفشو به زنش میگفت اینم دومی باشه. من هیچی در مورد کاراش نمیدونستم هیچی….. ولی روی بعضی شواهد فقط حدس میزنم باید پای فرزانه در میان باشه. وگرنه……. دیگه هیچی!

پریناز با چشمان باز شده نگام میکرد. فقط گفت: واااااااا تو هم با این کشفت! چرا فرزانه؟؟؟ فرزانه این وسط چه غلطی میکرده آخه ……

گفتم: والا غلطش رو نمیدونم. ولی میدونم یطرف ماجرا هم اون باید باشه. چون پرویز آخرین شب فقط دنبال فرزانه بود!

پریناز با چشمان حیرت زده نگام میکرد. فقط گفت: وای خدایا خودت کمک کن…… آدم عجب چیزایی می شنوه…… خدا کنه گند بیشتری نزده باشن!

جوابی نداشتم بدم و فقط دلم میسوخت!

ساعتی بعد بابا و مامان مرضیه از اتاق بیرون اومدند. از پرویز خبری نبود. وقتی کنارمون نشستند نگاهم نگران روی صورت بابا بود و منتظر توضیحش بودم.
بابا آهسته گفت: فقط سروصدا نکنید پرویز خواست یکساعتی بخوابه. خسته بود.

زمزمه کردم: بابا….. چی گفت؟ واقعا پولارو خودش برداشته؟

بابا با تاسف سری تکون داده خیلی آهسته گفت: بیاین بریم آشپزخونه به گوش پرویز نرسه.

همه دور میز جمع شدیم و نشستیم. بابا که مارو منتظر و چشممونو به دهنش دوخته دید آهی کشیده گفت: بینوا پرویز چنان رکبی از دختر داییش خورده خودشم هنوز گیجه!

با مدارک مستند بهش ثابت میکنن سرمایه گزاریشون حرف نداره و در دو روز بازدهی میده که میتونه پول بانک رو برگردونه.

ولی الان نه خبری از فرزانه و پولها هستش نه اون کسی که ازش تحقیق کرده و طرف هم با اونهمه جلال و جبروت و بادیگاردها و مدارکش اینو مجاب کرده!

مامان مرضیه اشک ریزان گفت: بینوا بچه م داره ذره ذره آب میشه. سقط کردن پارلا عین یه خونه خرابه آوارش کرده مخصوصا که شنیده دوقلو هم بودن!

فقط داره بخودش فحش میده. میگه نمی تونم توی صورت پارلا نگاه کنم چون من باعثش بودم این اتفاق بیفته. من باعثش بودم
اونجوری نزار و نحیف بشه. پارلا لایق اینهمه ناراحتی نبود.

منم اشک میریختم. ولی کاری بود که شده و دیگه هیچ کاری از دستمون برنمیومد.

بغ کرده به پریناز گفتم: دیدی حدسم درست بود!!! رو به مامان مرضیه ادامه دادم: پس الان تکلیف پولها چی میشه؟ چه جوری میتونه اونهمه رو برگردونه!

آدم قحط بود رفته فرزانه رو پیدا کرده؟؟؟ فرزانه برای کارای ساده ش دنبال وام بود اونوقت پرویز…..

بابا گفت: مثل اینکه تبریز داشته کارخونه ای راه اندازی میکرده که البته زمینش مال گلپرخانمه اما به نام پرویز.

تا اوضاع قاطی شده و خبری از پرویز نشده، مهندسین که از خارج با دستگاهای کارخونه اومده بودند، هیچی نصب نکردن. چون پول دستگاههارو هم قرار بود در دوسه قسط پرداخت کنه. ولی با زمین و ساختمان کارخونه که آماده ست و این خونه تون بالای ۶ میلیارد جور میشه که مجبوره بده!

پریناز متعجب گفت: اوووووه……. براووووووووو داداش خودمممممممم……… مــــــــــارو با‌ش……. پس داشتیم کارخونه دارم میشدیم و خودمون خبر نداشتیم؟؟؟

پرویز مخفیانه چه کارایی که نمیکرده! خب اینارو بده به قرضشون پس خودشون چی؟ مگه میشه بعداز اینهمه سال دوباره بره مستاجری؟

همه مون مات و مبهوت از اینکار پرویز نگاهمون به همدیگه بود و ……..

فقط از فکرم گذشت: لیلون کارخونه رو بفهمه که منم ازش بیخبر بودم دیگه چی بارم میکنه! خدایا از هیچکس مثل لیلون نمی ترسیدم! دختره موی عزراییل به تنش داشت!

مامان مرضیه گریه ش بلندتر شد. گفت: مستاجری کدومه! پرویز فعلا تعلیق از خدمته که دارن حکم اخراجشو آماده میکنن.

حتی پولهارو هم برگردونه دیگه نمی تونه سر کارش برگرده. دیگه خودشه و خودش….. هیچ به هیچ…. دوباره از صفرِ صفر… صدایی از کسی در نمیومد.

مامان چنان سرخ شده بود که گلپر درجا آبلیمو قاطی آب کرده بدستش داد.
اوضاع هیچکس خوب نبود و منکه دیگه داشت چشمام روی هم میومد.

بابام دستمو گرفته گفت: ببین پارلا…… الان دیگه خودتونم بکشین یا سکته کنین اتفاقیه که افتاده….. فقط سعی کنین پیش پرویز روحیه تونو حفظ کنین که

اون بیشتر از همه به حمایت ماها نیاز داره! جهنم که مال و ملک و کارشو از دست میده. حمایتش می کنیم یه کار دیگه شروع کنه! فقط شما خودتونو وا ندین و پیشش چیزی نگین…..

هق هقی کرده دست بابامو فشردم. گفتم: بابا پرویز بیکار و بدون خونه زندگی میخوایم چیکار کنیم؟ خیابون چادر میزنیم؟

بابا که نزدیکم نشسته بود منو بطرف خودش کشید. سرمو در آغوشش فشرده گفت: این چه حرفیه پارلا! مگه ما مردیم خیابون چادر بزنید!

باور کن از این صفر شروع کردنها برای خیلیا اتفاق میفته ……. اصلا فرض کنین پرویز ورشکست شده!
آسمون خدا هم به زمین نمیاد! طبقه ی بالای ما خالیه. میاین اونجا زندگی میکنید. خودم نمردم. تا روزیکه نیاز باشه هستم. فکر میکنم دوتا بچه توی خونه دارم که ازدواج نکردن!

هیچ کاری از دستمون برنمیاد. یا باید بتونیم فرزانه رو پیدا کنیم و پولارو بگیریم که کلا شدنی نیس. چون جایی که پرویز نتونسته ما از کجا میتونیم.

یا باید حمایتمونو از بچه هامون دریغ نکنیم تا دوباره پرویز دست روی زانوش بزاره و از زمین بلند بشه!

پریناز گفت: آبرومون چی؟ وقتی همه بفهمن یه زن سر پرویز کلاه گذاشته دیگه آبرویی برامون نمی مونه!

بابا گفت: شرمنده تونم دیگه اونجاشو کاری از دستم برنمیاد. خودخواسته را تدبیر نیست. باید از اول فکر اینجاهاشو میکرد. ولی بالاخره مردم هم فراموش میکنن نگران اونشم نباشین.

فقط اینجا تنها مشکلی که داریم درد شدید معده ی پرویزه که خیلی نگرانم میکنه. فقط موندم یهویی این درد از کجا پیداش شده……… من قبلا هیچی ندیده بودم!

مامان مرضیه بینی شو بالا کشیده گفت: والا بچه ی من سالم بود. هرچی هست در این چند روز اتفاق افتاده!

آهسته گفتم: به احتمال زیاد عصبی باشه! وقتی جلوی در فرزانه به پرویز میگن خانم با چمدونش رفت ، میگفت همونجا بند دلم پاره شد و عذابی شدید تمام وجودمو گرفت. از همونشب فقط دستش رو معده ش بود و ….

الانم فقط باید به دکتر برسونیمش….. متوجه شدین حتی چایشم نصفه خورد نتونست بخوره؟…… بنظرم میومد بحدی درد داره از قورت دادن هم میترسه…..

همه نگاهشون بصورت همدیگه بود. پریناز گفت: منکه گفتم از اعصابشه. ببینم فردا میتونم یه دکتر خوب براش پیدا کنم یا نه!

بابا گفت: کاش الان کسی بود راهنمایی مون میکرد ببینیم چی بخوره و چیکار کنه! اینجوریکه نمیتونه هیچی بخوره و معده ش اذیت میکنه واقعا سخته!

حتی بهش گفتم ببرمش بیمارستان بلکه با آمپولی خوب بشه ولی اصلا قبول نکرد.

هیچکس چیزی در این مورد نمیدونست. مامانم گفت: فعلا باید فقط غذای نرم بهش بدیم تا ببینیم چی میشه! فقط خدا خودش کمک کنه!

اونشب خودم پرویزو از خواب بیدار کردم و براش سوپ بردم. در سکوتش فقط سه چهار قاشق خورد و ظرف رو پس زد. گفت: نمی تونم بخورم. دلم میخوادها گرسنمه. ولی معده م داره رسما سوراخ میشه!

فقط با نگرانی چشم بصورتش دوخته بودم ولی دریغ از نگاهی هرچند کوچک از پرویز! اصلا انگار با خودش حرف میزد و من کنارش نبودم.

همونشب مامان مرضیه و پریناز پیش من و پرویز موندند و تنهامون نذاشتند. مامان مرضیه بحدی نگران بود رنگ و روش هنوز خوب نشده بود و هرلحظه به فکر فرو میرفت و چشماش پراز اشک میشد!

متوجه شده بودم گلپر هم زیاد دور و برمون نمیچرخه. فقط گوشه کنارها بود و می فهمیدم هست همین. ولی واقعا فرصتش رو نداشتم علتش رو بپرسم.

مامان و بابام همکه خیالشون از من کمی راحت شده بود بخونه مون برگشتند. مامان گفت صبح دوباره برمیگرده به غذا و خودم رسیدگی کنه.

چون اوضاع بحدی آشفته بود و همه حواسشون روی پرویز زوم، که فکر کنم کسی بمن فکر هم نمیکرد حالا خورد و خوراک و استراحتم به جهنم!

ساعت ۱۲ نصفه شب بود که مامان مرضیه بعداز سرکشی به پرویز، با پریناز برای خواب به اتاق خوابمون رفتند.

تازه دور و برمون آروم شده بود و خلوت. آهسته وارد اتاق پرویز شدم و درشو بستم. کنارش روی تخت نشستم که پشت به در داشت و خوابیده بود.

آهسته صداش کردم. تکونی خورد و چشماشو باز کرد. ولی بطرفم برنگشت.

گفتم: میدونی از موقعی که اومدی حتی یه بار درست حسابی بصورتم نگاه نکردی؟ میدونم مریضی و ناراحتِ این اوضاع، ولی فکر نکنم یه نگاه محبت آمیز خواسته ی زیادی باشه که ازم دریغ میکنی!

پرویز چیزی نگفت. ادامه دادم: والا یکی با ماشینش تصادف هم میکنه افسر میاد، جریمه می نویسه، خسارت میدی یا میگیری، کلا همچی قانون خودشو داره!

ولی تو اونهمه حول و ولا به جوونمون انداختی و منو سکته دادی، الان به همین راحتی حتی بهم توجهم نمیکنی حالا خسارتش پیشکش!

یا باید بدون فکر باهام دست رفاقت نمیدادی و دست نگه میداشتی تا توی هچل نیفتی و تحملم نکنی! یا باید تا تهش حرمت این زندگی و رفاقت رو نگه داری و دستی که دادی رو محکم بگیری!

بازم از پرویز صدایی در نیومد. اما چشماش باز بود و به پرده نگاه میکرد و گوش میداد.

بلند شدم. قدمی عقب رفتم و گفتم: شرمنده مزاحمت شدم. حتما تنهایی و سکوتت خیلی بهتر از بودن با خیلیا مثل منه! نمیدونستم اینهمه با هم غریبه ایم……. نمیدونستم اینهمه از هم دوریم……

لبخندی تلخ….. تلخ….. تلخ روی لبم نشست. باخته بودم…….. همچی مو باخته بودم…….. زندگیمو…….. عشقمو…… بچه هامو…… قلبموووووو…… حیف همه و همه رو باخته بودم!

توی دلم بحدی بحدی بحدی حرف زیاد بود اما کسی نبود براش حرف بزنم…….. درددل کنم …… فریاد بزنم…… هرچی داشتمو بیرون بریزم بلکه آروم بگیرم……..

هزاران هزار غصه در من بیداد میکرد و منو می کشت….. اما در این بلبشو چاره ای جز سکوت نبود…..

چشمام به اشک نشست. لیلون اگه ماجرای بی محلی پرویزو می شنید حتما میگفت خــــــــــاک بر سررررررر شوهر ندیده ات بکنممممممم اونم اولِ شب!

رفتی پیش پرویزِ حقه باز و دزد، خودت با شخصیتت رو با خاک یکسان کردی!!

تق تق تق، کیه؟؟؟؟…. من گدای دوره گردم……. اومدم دورت بگردم!! بخدا همون پرویز الدنگم از سرت زیادیه که الهی شوهرت توی سرت بخوره …..

دوباره قدمی عقب رفتم. گفتم:‏ سكوت رو امتحان كردم جواب نبود، صبر رو هم چشم امتحان ميكنم تا زمانیکه دلت بخواد لایق بدونی و حرف بزنی…..

اصلا هم نگران من نباش…… نگران من نباش….
من پارلای زخمم…… آنقــــــــــدر شكسته ام…… آنقدر افتاده ام……. آنقدررررررر تحمل کرده ام كه ديگر هيچ چيز در من كارگر نيست…… آروم بخوابی……

تا به در رسیدم پرویز آروم گفت: نه خوشبختت کردم….. نه به آرزوهات رسوندم…… نه کاری برات کردم……. نه شوهر خوبی برات بودم……

در عوض باعث شدم بچه هام با دست خودم از بین برن و داغشون داره دلم سوراخ میکنه!………. یه چیزی می شنوی ها پارلا……..

داغ دوقلوها داره منو از پا میندازه…… من چیکار کردم پارلا…….. چیکار کردم……

فکر میکنی آدم نیستم……. احساس ندارم…… هیچی حالیم نیست؟ به خدا دارم سکته میکنم و نمی تونم توی صورتت نگاه کنم. حاضرم همین لحظه بمیرم ولی دیگه چشمان شرمنده م روی صورتت نیفته!

کاش میدونستی شرمندگی از تو و آبروی ریخته داره چه بلایی سرم میاره! کاش می تونستم فقط دو کلمه بهت بگم ببخش و بگذر……….

ببخش و دنبال زندگی خودت برو…… ببخش و منو فراموش کن……. ببخش و برو زندگی تازه ای برای خودت بساز …… تا خوشبختی رو که من ازت دریغ کردمو بدست بیاری و صداش با ساز و نقاره بگوشم برسه.

ولی پارلا…. ولی من بدون تو نمی تونم تحمل کنم… لآقل توی این دنیا تنها دلخوشیم تویی که مال خودمی…… فقط مال خودم….. از این به بعد تنها دارایی من تویی…… فقط تو…….

بخدا بحدی همچی رو ندانسته و نفهمیده بهم ریختم که این حرفها عین یه کوه برام هستش و حتی نمیتونستم بزبونشون بیارم…….

پس باهات حرف نزدن و توی صورتت نگاه نکردن رو پای شرمندگیم بزار و منو ببخش……

دوباره بطرفش برگشتم و گفتم: میدونی چه چیزایی داری میگی پرویز؟ خب اشتباهیه که شده و دیگه نمیشه کاریش کرد! صدرصد کار تو هم عمدی نبوده و نمیدونستی آخر عاقبتش این میشه.

وگرنه یه پول قلمبه برمیداشتی و تا بخواد صداش دربیاد از ایران خارج میشدی! پس اینهمه خودتو سرزنش نکن…… خدای ما هم بزرگه که کمکمون میکنه و انشاا… میتونیم از پس مشکلات بر بیایم.

پرویز زمزمه کرد: برات هیچکاری که نکردم هیچ….. دارم خونه زندگیتم ازت میگیرم………کاش میشد کاری کرد…… کاش میشد…..

ولی دیگه نمیشه…… اصلا نمیشه……. تمام اون پولهارو باید خودم به تنهایی برگردونم. به دوستم در وزارت اطلاعات دارم که همه کاره ست و دستی توی کار مرزها داره. سپردم مواظب خروج فرزانه از ایران باشه.

عکس و شناسنامه ی فرزانه رو همگانی کرد بلکه بتونن پیداش کنن.

حتی به فرودگاهها هم اعلام کردند که چشم و گوششونو باز کنن. ولی خبری نشد که نشد…… فکر نکنم ایران موندگار باشه…… فرزانه با پولا قاچاقی از مرز رد میشه …….منم که خونه خراب…….

دوباره کنارش نشستم و گفتم: ولی چرا فرزانه؟؟ پولای بانک دست اون چیکار داشت؟ جاشه الان همینجا خفه ت کنم و فردا مراسمتو بگیرم…… کارت حقوقت رو بمن نمیدادی ……

اونوقت ۶ میلیارد پول بی زبونو دادی دست دختر داییت! همون بهتر که معده ت اینجوری تورو بکشه والا! اصلا هم دیگه بهت نه میرسم نه کمکت میکنم……. انقده اینجا بمون دختر داییت میاد بهت میرسه بمن چه!

پرویز خندید. قشنگ خندید. گفت: خدای من گوسفند به فکر جونشه، قصاب داره دنبال دمبه ش میگرده!

گفتم: خداروشکر خندیدی. منم همینو میخواستم. ولی حالا که فرزانه تورو به این وضعیت انداخته انشاا…. تیکه پاره شو از مرز تحویل زنداییت بدن…….

باور کن به مراسمش که برم دسته گل رز سرخ هاوایی میزارم روی سنگ قبرش! ببین کی گفتم.

پرویز گفت: تف هم برای اون زیاده! بعدا که حالم خوب بشه همه ی ماجرارو برات تعریف میکنم.

ولی پارلا ……. چیزی بگم نگران نباشی ها……. معده م که درد میکنه یطرف……. ولی از امروز عصر حس میکنم ازش هوا رد میشه…… انگار معدم یه بادکنک سوراخ شده ست که ریز ریز هوای داخلش داره بیرون میره…..

خندیدم و پتو رو روش مرتب کردم. بطرفش خم شدم و گفتم: بخواب و استراحت کن. همش از اعصاب بهم ریختت هستش….. انشاا… فردا میری دکتر و با داروها و پرهیزش حالت بهتر میشه.

خم شدم و پیشونیشو بوسیدم….. طولانی هم بوسیدم.

گفت: پارلا هی میخوام اینو بپرسم. کی برام وکیل پیدا کرد؟

گفتم: عموی ارسلان……. ما که کسی رو نمی شناختیم. که اونم شکر خدا داداش شیری گلپر دراومد و یه بلبشویی راه افتاده بود اونورش ناپیدا…..

پرویز متعجب گفت: داداش شیری؟

خندان بلند شده گفتم: نه پس داداش اصلی خودتون که از من مخفیش کردید! بخواب که فردا برات همچی رو تعریف میکنم. منم خسته م باید بخوابم.

پرویز دیگه چیزی نگفت. منم که با شب بخیری خودمو به مبلم رسوندم و خسته روش افتادم.

نمیدونم ساعت چند بود که هراسان چشم باز کردم. یکی داشت از ته دلش زار میزد..

سوختم از دوری ات با بی قراری ساختم
بی تو عمری با غم چشم انتظاری ساختم

وعده ی امروز و فردایت مرا پابند کرد
تا به آب و دانه ای مثل قناری ساختم

خاطراتت وقت دلتنگی دوباره جان گرفت
خانه ای از عکس های یادگاری ساختم

لحظه ای باران نم نم لحظه ای رگبار و سیل
با تو و رفتارت ای ابر بهاری ساختم

دوستم داری نداری؟ دوستت دارم ولی
مثل عاشق با غم عشق و نداری ساختم

نگاهم به سقف دوخته شده به صدایی گوش میدادم که از خونه میومد. خدایا کی بود!؟؟ راستش ترسی هم به جانم نشسته و کل بدنم مور مور بود. ولی صدای ناله ها از همین نزدیکی و از عمق دل میومد.

چشمام بازتر شد. مثل اینکه صدای پرویز بود. تند از جام بلند شدم و بطرف اتاقش دویدم.

پرویز روی تخت نشسته دولا شده بود و معده شو میفشرد. با دیدنم فقط خفه گفت: اورژانس…..

دیگه نمیدونستم چیکار کنم. فقط میدونم تمام دردهام دوباره برگشته بود و حالم بدتر از پرویز بود.

تا بطرف تلفن بدوم مامان مرضیه رو صدا زدم و به اورژانس تلفن کردم. اما یخ یخ یخ بودم.

پرویز از بس درد داشت رنگش سیاه شده بود و نمیتونست قدش رو راست کنه. تا اورژانس برسه واقعا نمیدونستیم چیکار کنیم. مامان مرضیه پشت پرویزو ماساژ میداد و اشک میریخت.

منم که حال بدم با اشکام قاطی شده بود و بزور تونستم خودمو به سرویس برسونم. فقط دعا میکردم با این اوضاع بدی که توی خونه راه افتاده من بتونم دوباره سلامتیمو بدست بیارم و کارم به بیمارستان و رختخواب نکشه که اوضام هرروز بدتر میشد.

آمبولانس رسید. اول به پرویز آمپولی تزریق کردند. بعد تند روی برانکارد گذاشتند که باید به بیمارستان منتقل میشد.

مامان مرضیه کنار پسرش توی آمبولانس نشست. من و پریناز و گلپر هم با ماشین پریناز دنبال آمبولانس راه افتادیم.

پرویز درجا پذیرش شد و سرمی که چندین آمپول توش تزریق شد به دستش وصل کردند.

دکتر گفت: فردا باید آندوسکوپی بشن تا ببینیم وضع معده شون چطوره. ولی با اینهمه دردی که دارن یه زخم کاری رو حتما در معده دارن.

مامان مرضیه پرسید: آخه چه زخمی؟ برای چی؟ آقای دکتر حتی چیزی نخورده که بگیم دردش از اون باشه. همچی در حد دوسه قاشق اونم بزور و اجبارِ ما!

دکتر راه افتاده گفت: فعلا نمی تونیم چیزی بگیم. حالا با کمک داروها کمی آروم میگیره. ولی دعا کنین نیازی به کِشت نباشه که جوابش نزدیک یک هفته طول میکشه. اما سعی میکنیم اورژانسی زودتر نتایج رو بگیریم.

دکتر تنهامون گذاشت و ما موندیم و پرویز رنگ و رو پریده! نصفه شبی میخواستم به بابام زنگ بزنم که مامان مرضیه اجازه نداد. گفت: مثلا الان ما چیکار داریم میکنیم که باباتم بیاد کمک؟

فردا بهشون اطلاع میدی که الان اصلا لازم نیست. کاش تو و گلپر بخونه برگردین که مثلا تو زائو هستی بینوا دختر! ببین چه فشارهایی رو تحمل میکنی!

خونه برگشتن رو قبول نکردم و کنارشون موندیم. تا صبح درسته پرویز آروم گرفته بود و کاملا تحت نظر بود اما ما داشتیم هرلحظه می مردیم و زنده می شدیم. مخصوصا با حرفهای دکتر.

صبح اول وقت پرویز آندوسکوپی شد. من و مامان مرضیه به اتاق دکتر دعوت شدیم. دکتر بعداز تحویل گرفتنمون گفت: متاسفانه باید بگم معده ی مریضمون به قطر ۱.۵ سانت سوراخ شده که اورژانسی باید عمل بشن.

منکه با حالم وخیم و بدن کوفته از تپشهای بیش از حد قلبم، چشمام باز شده بود گفتم: یعنی چی آقای دکتر؟؟؟ مگه معده هم سوراخ میشه؟

دکتر گفت: بله چرا نمیشه! زخم تازه ست. حتما در جریان چند روز اخیر کارهای همسرتون هستید و میدونید چه فشارهای عصبی رو تحمل کرده که همین فشارها باعث شده معده شون به این وضعیت در بیاد.

پیام دادیم تیم متخصص مون آماده باشند که به امیدخدا تا ۳ ساعت آینده عمل جراحی انجام میشه. اما……

فقط نگاهمون روی صورت دکتر دوخته شده بود. ادامه داد: اما مشکل ما این سوراخ شدن معده نیست. چون مطمئنیم به امیدخدا با جراحی و کمی مراقبت خاص حالشون کاملا عالی میشه.

مشکل ما غده ای هستش که در دیواره ی معده دیده شده و به اندازه ی نصف توپ پینگ پونگ برای خود‌ش جا خوش کرده!

از غده نمونه برداری کردیم و برای کِشت فرستادیم. فقط دعا کنید چیز زیاد خاصی نباشه و با دارو و درمان حذفش کنیم .

چون واقعا اندازه ی غده خاصه و چرا تا حالا غده ی به این بزرگی خودشو نشون نداده هنوزم جای تعجبه! فقط میتونم یه نظر بدم اونم اینکه چون مریضمون جوان هستن و بنیه ی بدنیشون قوی هستش تا حالا هیچ اثری از بیماریشون نشون داده نشده!

وگرنه باور کنین غده مثل پاشنه ی انسان سفت شده بود و بزور نمونه برداری کردیم. ولی تا جواب کِشت مشخص بشه مجبوریم صبر کنیم و ببینیم چه تصمیمی باید گرفته بشه!
منکه دهنم آبی پیدا نمیشد و کلا بهم چسبیده بود. از بس بهتزده بودم اشکمم خشکیده بود. رنگ و روی مامان مرضیه عین گچ دیوار بود و فقط هراسان نگاه میکرد. آهسته گفت: آقای دکتر….. توروخدا یه کاری بکنین…..

از تمام دنیا من همین پسرمو دارم. هرکاری میتونین بکنین که حاضرم خونه مو بفروشم و خرج تنها پسرم بکنم. فقط بدونم سالم کنارم می مونه.

دکتر گفت: اولا امیدتون بخدا با‌شه. دوما ما هرکاری بتونیم می کنیم تا نتیجه بگیریم. اما تا نتیجه ی کشت مشخص نشه لطفا پیش مریضتون حرفشم نزنید.

وقتی داغونتر از آدمای کل بیمارستان وارد اتاق پرویز شدیم، تا نگاهش روی ما نشست بیحال گفت: دکتر چه خبر بدی بهتون داده اینجوری وا رفتید؟ خب آخرش مردنه که دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره! چرا با خودتون اینجوری می کنید؟

منکه چشمام پراز اشک بود. مامان مرضیه شاکی گفت: چیه برای خودت میبری و میدوزی؟ مردن و سوخت و سوز چیه! بر اثر فشارهای عصبی که تحمل کردی معده ت سوراخ شده که تا ۳ ساعت بعد جراحی داری.

دکتر گفت چیز خاصی نیست و کلا امیدواری داد با کمی مراقبت خاص حالت زود خوب میشه. اما خب ما نگرانیم و کاری هم از دستمون برنمیاد!

فقط میدونم نگاهم به پرویز دوخته شده بود و حتی حالشو نداشتم دهنمو باز کنم. دنبال جایی می گشتم کمی دراز بکشم بلکه حالم جا بیاد.

هیچی ….. هیچی قابل تحمل نبود ….. نبود……. نبود…… و من داشتم با اشکهایی که بزور حفظشون میکردم در برابر همچی مقاومت میکردم.

با صدای سلامی به عقب برگشتم. لیلون وارد شد که بدتر از من حال نداشت و میدیدم بزور خودشو جمع کرده.

بعداز احوالپرسی خودشو به پرویز رسونده گفت: حالتون خوبه پرویزخان! شنیدم ماشاا… هزار ماشاا… زرنگ شدین و کارای گنده گنده می کنین. الانم که بیمارستان رو قرق کردین چه خبرتونه؟

پرویز لبخندی شرمزده زد و گفت: میدونستم از دست همه هم خلاص بشم از دست توی وروجک خلاصی ندارم که یه تنه خودت قاضی اعظم هستی!

لیلون خندان گفت: والا من گناهی ندارم کرم از خود درخته آخه! فقط چند ماه ازت غافل شدیم و یهویی سر بلند کردیم دیدیم چنان پیشرفت کردی و کارای بزرگ بزرگ میکنی، انگاری ما توی این چندماه در کما بودیم و فعال فقط شما بودید. چیکار کردی تو گل پسرِ تخسِ مرضیه بانو!

پرویز خندید. گفت: خب شما تنبلید به من ربطی نداره. کمی خودتونو تکون بدید خیلی کارا می کنید!

لیلون گفت: نه خیر جووووونم اشتباه به عرضتون رسوندن. ما تنبل نیستیم فقط معتقدیم عجله کار شیطونه که عجول باشی بعضی چیزارو از حلقومت میکشن بیرون!

بعد بطرف پرویز خم شده گفت: تو هم پرویزخان رویی داری که سنگ پای قزوین جلوت لنگ میندازه. الانم نه غصه بخور، نه از کارت کناره بگیر، نه پنهان شو، نه توجیه کن!

اگه یه ایرانی اصیل هستی فقط انکار کن و اصلا هیچی رو گردن نگیر همین! باور کن همچی تموم میشه.

پرویز بیحال می خندید اما شرمندگی از چشماش هویدا بود.

لیلون رو بمن کرده گفت: حالا تو چرا داری اینجوری وا میری! عمه اینا دارن میان بیمارستان. اینجوری تورو ببینه که سکته میکنه زنِ بدبخت.

چشمشو دوخته به یه دختر نیم بند، که اونم اگه اجازه بدن و هرروز تن و بدنشو نلرزونن شاید سرسالم به گور ببره! آماده شو ببرمت خونه که داری از پا میفتی!

سری تکون داده گفتم: کجا برم آخه لیلا! یکی دو ساعت بعد پرویز جراحی داره. مگه میتونم خونه بند بشم. فقط کاش جایی باشه کمی استراحت کنم.

پرویز گفت: کاش بری خونه خیالم ازت راحت باشه. رنگ به روت نمونده.

لیلون رو بمن گفت: من این غدِّ بی خاصیتِ خوش خیال رو می شناسم که رو حرفش می ایسته! الان میرم چیزی برات جور میکنم کمی استراحت کنی.

ببین پارلا، فقط یه توصیه ی خواهرانه. جوری نباش وقتی یه روز بخودت احتیاج داشتی ببینی هیچی ازت باقی نمونده. کمی بفکر خودت باش انشاا… همچی درست میشه….

همنفس با سنگ ساحل، ماجراها دیده ام
موج در موج، خروش خشم دریا دیده ام

با من از هر جا که می دانی و می خواهی بگو
گرگ باران خورده ام، پایین و بالا دیده ام

یک به یک در هر شب این خانه های بی شمار
از تو هر جایی که رفتم داستانها دیده ام

با من از تنهایی کولی سرگردان مگو
انتهای دشتها را بی تو تنها دیده ام

از کدامین سوی این آبی روشن آمدی؟
گنگ خواب آلوده ام یا اینکه رویا دیده ام؟

صبر کن با پای زخمی با هم اینجا سر کنیم
یک قمار دیگری امشب مهیا دیده ام

بین تمام نگرانی هامون که من و مامان مرضیه کلی حرف رو توی دلمون مخفی کرده بودیم پرویز جراحی شد و خداروشکر عملش رضایت بخش بود.

همگی نوبتی کنارش می موندیم و مواظبش، صد البته منو گاهی به زور همکه شده بخونه میفرستادند مثلا استراحت کنم که نه رنگ به رو داشتم و نه قدرتی در بدنم.

روزهامون میگذشت اما من و مامان مرضیه رازی در دلمون بود که نمی تونستیم بزبون هم بیاریم مبادا بگوش پرویز برسه. فقط منتظر نتیجه ی کشت بودیم.

روزیکه مارو به اتاق دکتر خواستند حس میکردم زمین و زمان داره بحالم گریه میکنه. دلم گواهی بد میاد. خیلییییییییییی بد…….. هرکاری هم میکردم به جنبه ی مثبت ماجرا فکر کنم امکان نداشت.

توضیحاتی که دکتر داده بود هیچ جای مثبتی برای فکر کردن نذاشته بود!

کلا درحالی بودم که ‏دلم نميخواست با هیشکی حرف بزنم. دلم ميخواست با يكی بشينم و تا میتونم ساعت ها گريه كنم…….. گریه …… فقط گریه….

مامان مرضیه وسط سالن که حال بدمو دیده بود ایستاد. بطرفم برگشت. بازوهامو گرفته گفت: پارلا باید یاد بگیری
محکم باشی مثلِ یه لبخندِ پُرِ از بُغض . . ….. باور کن منم حالم بده….

خیلی بــــــــــد……. جوری احساس بدبختی و بدشانسی و بی مونسی میکنم که فقط حسم میگه زندگی داره واقعا مسخره بازی در میاره و تا تونسته شورشو درآورده!

عاصیم از دست همچی…….. کلافه ام که هیچکاری نمی تونم بکنم……. ولی باید کمی بخودمون مسلط باشیم ببینیم دکتر چی میگه!

با پاهای بیحس و لرزانم وارد اتاق دکتر شدیم. وقتی وضعمون رو دید تا لحظاتی هیچی نگفت. نگاهمون کرد و نگاهمون کرد.

ما هم بدون حرف فقط نگاش میکردیم. بالاخره مامان مرضیه با صدای خفه و بغ کرده اش گفت: آقای دکتر…… خوآهش میکنم بگید ماجرا چیه! ما می شنویم. ولی کاش خبر خوبی باشه!

دکتر فکری کرد و سری تکون داد. گفت: فقط باید بگم منتظر خبرای خوب نباشین. چون طبق نتیجه ی کشت این غده بدخیم هستش و مال امروز و فردام نیست! مال سه چهارساله که اونجا برای خودش جا خوش کرده!

آخرین نتیجه رو با دیدن جواب سی تی اسکن از معده و دستگاه گوارش مریض بهتون میدم. فقط برید دعا کنید به اطراف معده یا اعضای داخلی بدنش ریشه نداده و دست اندازی نکرده باشه که اونوقت واقعا کاری از دستمون برنمیاد.

فقط منتظر باشید و دعا کنید تا فردا سی تی اسکنی براشون ردیف کنیم و نتیجه ی قطعی رو بدیم.

دیگه حال خودمو نمی فهمیدم. اتاق دکتر دور سرم می چرخید و چشمام داشت سیاهی میرفت. با آبی که روی صورتم پاشیده شد بخودم اومدم. لیوان آب قندی به لبم گذاشته شد.

چقدر به این شیرینی آب قند نیاز داشتم. میخوردم و تمام بدنم سرتاپا عین یه نبض می کوبید.

وقتی چشمام کامل باز شد دکتر که بالای سرم ایستاده بود گفت: خانم نصوحی لطفا اینجوری خودتونو از پا نندازین. فقط دعا کنین ریشه نداده باشه که دوباره معده شو عمل کنم و اون قسمت توده دار رو بردارم.

تنها معده شون کمی کوچیک میشه همین. وگرنه دیگه عارضه ای نمی مونه. ولی فقط یه فردارو بمن مهلت بدید تا جواب قطعی رو بدم.

در مدت چندسال همسرتون واقعا قوی بوده که خوبم تحمل کرده و چیزیم اصلا نفهمیده. ولی با پرس و جویی که از وکیلتون کردم و حدود فهمیدم همسرتون چه ضربه ای خوردن، خب فشارهای عصبیِ وارده و ضعیف شدن یهویی شون باعث شده همچی برملا بشه.

بازم امیدوارم فردا خبرهای خوبی براتون داشته باشم.

منکه دیگه نمی تونستم پیش پرویز برگردم و همزمان اشکامو مخفی کنم. با کمک مامان مرضیه به محوطه ی بیمارستان رفتیم و زیر آفتاب کمرنگ پاییزی روی نیمکتی نشستیم.

هیچکدوم حرفی برای گفتن نداشتیم و فقط فقط اشکمون جاری بود.

چشمم دورادور به ابراهیم خان، وکیل پرویز افتاد که کیف در دست و با عجله بطرف ساختمان بیمارستان میرفت.

اشکامو پاک کردم. خدای من این دیگه برامون چی داشت؟؟؟ وقتی نزدیکتر رسید و مارو دید به سمتمون اومد. نگاهی به من و مامان مرضیه کرد و سلامی داد.

مامان مرضیه صورتشو پاک کرده گفت: خوبی ابراهیم جان؟ از اینورا؟

ابراهیم خیلی خیلیییییییییی سرد گفت: بهترم شکر!

خودم از لحن سرد چون یخش تعجب کرده بودم. در نگاهش چیزی بنام محبت دیده نمیشد درحالیکه چشمان پراز عشقش همیشه گلپرو دنبال میکرد!!

میدونستم مامان مرضیه داداش شیری گلپر با وکیل پرویزو دیده و با هم دوساعت در خونه ی گلپر حرف زدند. ولی تا به امروز روبرو شدن این دو نفر رو به عینه ندیده بودم.

ابراهیم خان رو بمن ایستاد انگار اصلا مامان مرضیه اونجا نبود و در تمام این ماجراها دخیل نبود. گفت: میرم به ملاقات پرویز ببینم چیکار میتونیم بکنیم.
اگه بتونه پولای بانک رو با بهره اش برگردونه که هیچ ، وگرنه حکم فروش اموالش صادر شده که کارخونه با خونه و ماشینش رو میفروشن. اما خوشبختانه چهل روز وقت دارید خونه رو تخلیه کنید.

اینبار فقط مبهوت نگاه میکردم. دیگه مغز و بدنم هیچ کششی نداشت. ابراهیم که همچنان نگام میکرد گفت: ببینید پارلا خانم بزارید یه چیزی به شما رو اذعان کنم که واقعا به شما ارادت دارم!

جاییکه بعضی از نزدیکترین همخون هامون گلپرو قبول نکردن و هربلایی تونستن سرش آوردن، پس شما با این سن کمتون در این عصر وانفسا خیلی خیلیییییییی مــــــــــرد بودید که یک تنه گلپرو قبول کردید و با تمام وجودتون برای آسایشش تلاش کردید.

دنیا دار مکافاته. چوب خدا صدا نداره. اگه بزنه دوا نداره. از همچی خبر دارم و دکتر قبل از شما بهم اطلاع داده…….

میدونم نمیتونید تحمل کنید و عذاب کشیدنهای پرویز رو ببینید، ولی هربلایی سر پرویز میاد نخودهایی هستش که توی آش خودش ریخته و باید دونه دونه تقاص پس بده!

شما که ماشاا… پدر قَدری چون نادرخان رو دارید پس زیاد فکر هیچی رو نکنید. آبروی برباد رفته ی بعضیام هییییییییییچ ربطی به شما نداره که در کارشون دخالتی نداشتید!

پس سعی کنید کلا بیخیال این ماجرا باشید و بگید هرچه پیش آید خوش آید! خود طایفه ی نصوحی ها واقعا بلد هستند و خیلی زرنگ و ماهررررررررر که چیکار باید بکنند!

مامان مرضیه محکم گفت: ابراهیمممممممممم؟؟؟

ابراهیم با خشم بطرفش برگشته گفت: حرف ناجور زدم؟؟؟؟؟ پس شرمنده تونم…….. عزت زیاد بانووووووووو……… منو با شما بی مرام ها کاری نیست!

ابراهیم سری به احترامِ تمام برام فرود آورد بعد با قدمهای محکم و قد برافراشته اش بطرف ساختمان رفت…..

و من گیجزده از اینهمه فشاری که به مغزم میومد از پشت سر به ابراهیم چشم دوخته بودم……. نمیدونستم به چی فکر کنم……… به چی فکر نکنم……. کدوم غصه رو تحمل کنم…….. کدومو بیخیالش بشم……

الان در این وضعیت بحرانی بفکر سلامتی پرویز باشم یا به فکر از دست رفتن خونه زندگی……… یا بگردم و جستجو کنم ابراهیم چه هدفی از حرفاش داشت!

تلفنم دو بار زنگ زد و خاموش شد. حتما ماهیار بود که نگرانم شده مجبور به تک زنگ شده بود.

از جام بلند شدم. گفتم: مامان من باید با یکی دردل کنم که دلم داره میترکه! باور کنین این اوضاع برام غیرقابل باور و غیرقابل تحمله!

خداروشکر هر کی هم از راه میرسه چنان حرفهایی تحویلم میده اصلا نمی فهمم چی دارن میگن! برم ببینم با خودم چند چندم!

مامان مرضیه سری تکون داد و گفت: منم حالی شبیه تو دارم. برو با لیلا حرف بزن بلکه کمی آروم بگیری برو عزیزم!

حال تکون خوردن نداشتم. یعنی پاهام کلا مرده بود. گوشه ای زیر درختی نشستم و به درخت تکیه دادم. شماره ماهیارو گرفتم.

اشک ریختم و حرف زدم……. اشک ریختم و تعریف کردم…….. گاهی بغض خفه ام کرد تا چیزی بگم……. بزور تمام بغضهامو بیرون ریختم و همچی رو تعریف کردم.

زار زار گریستم و تا دقایقی نتونستم چیزی بگم اما ماهیار همچنان پشت گوشی نفسهاش توی گوشم بود…….. با سکوتش فقط و فقط گوش داد و همراهیم کرد!

فقط گفت: میتونم بیام بیمارستان ببینمت؟ تا نیم ساعت خودمو میرسونم ها….. تو حالت خیلی بده پارلا……. بابا یه بار بهت گفتم پرویز هر غلطی کرده میتونه جوابشونو بده به تو ربطی نــــــــــداره!

اروم گفتم: اونا به جهنم. ولی خود پرویز سرطان داره. ممکنه جواب دکتر فردا اصلا خوب نباشه……. من چیکار کنم ماهیارررررر؟؟؟

ماهیار جدی گفت: الان میام بیمارستان دوتایی در برابر تقدیر خدا قیام کنیم ببینیم چی میشه!

دیوووووووونه صبر کن کمی بگذره و چیزایی برات رو بشه که خودت پرویزو دو دستی خفه کنی! والا بلا خیلی وقتا ‏تنهایی خیلی بهتر از بودن با خیلیاست که هیچ بویی از انسانیت نبردن!

باور کن دروغایی بهت گفتن انقدر دقیق و حساب شده که اصلا دلت نیومده باورشون نکنی……… تو کجای کاری پارلا……..

الانم هرجای بیمارستان هستی بمون که خودمو بهت میرسونم. ۵ دقیقه کنارت باشم حالت بهتر میشه میدونم…….. تو الان نیاز به داداش ماهیارت داری نه کس دیگه…..

چشم به مقابلم دوخته بودم و اصلا نمی فهمیدم ماهیار چه چیزایی برام ردیف کرده بود!!! خدایا ابراهیم چی میگفت…….. ماهیار چی میگفت…… من چرا از هیچی سر در نمیاوووووووووردم؟؟؟

بی تو من تندیسی از یک آدم وا رفته ام
پادشاه سرزمین های به یغما رفته ام

مرگ را بی شک جوابی نیست اما بعدِ تو
بارها تا مرز حل این معما رفته ام

ماهیار در عرض نیم ساعت خودشو بمن رسوند …….. ماهیار دل به دلم داد…….. ماهیار حرفهامو دوباره شنید……. ماهیار به من کلییییییییییی امید داد……… ماهیار با دستمال اشکهای صورتمو خشک کرد……..

ماهیار با لودگیاش منو خندوند…… بیحال بودم ولی منو خیلی خندوند……… احساس سبکی میکردم……

نگاهمو به چشمان مهربون و دلتنگش دوخته فکر کردم:‏ تمام قشنگى رابطه به اينِ كه بتونى حال بد طرفتو خوب كنى و واست قهقهه بزنه………. و ماهیار با من اینکارو کرده بود……

آروم پرسیدم: ماهیار از حرفای پشت تلفنت چیزی نفهمیدم…….. از چه چیزایی خبر داری که من ندارم؟؟؟

لبخندی زده گفت: چه خبری؟؟؟؟ باور کن ‏دردای تورو قشنگ میشه درک کرد، آدم دلش میخواد بیاد دست رو شونه ت بزاره بگه اجازه بده به زخمات رسیدگی کنم.

منم فقط میخواستم حالتو خوب کنم و بگم دنیا و آدمای رنگارنگش ارزش اینهمه آه و ناله رو نداره چون همه مون رفتنی هستیم……..

در مورد کارای پرویزم من هیج اطلاعی ندارم……. چرا فکر کردی آژان محله تونم و از همچی خبردار؟؟؟

فقط خندیدم……

فردای همونروز بود که داروهای سی تی اسکن به نحوی به پرویز خورانده شد….. دکتر برای این مرحله واقعا عجله داشت

بعداز سه ساعت که همه ی داروهای محلول کم کم استفاده شد، بطرف بخش سی تی اسکن بیمارستان راه افتادیم.

عکسها گرفته و تحویلمون داده شد. بعداز اینکه پرویز رو به اتاقش رسوندیم فکر کنم با مامان مرضیه خودمونو با سر به اتاق دکتر معالج پرویز رسوندیم.

دکتر عکسها رو با دقت نگاهشون کرد. وقتی بطرفمون برگشت فقط سری برامون تکون داده پشت میز نشست.

گفت: متاسفانه غده ریشه دوانده و بخش بزرگی از کبد رو هم مبتلا کرده. غده اگه فقط منحصر به معده بود راحت عمل میکردیم. ولی کبد رو اصلا نمی تونیم کاری کنیم.

تنها راهمون استفاده از شیمی درمانی هستش که اونم با این وضعیت تا ۳۰ درصد احتمال خوب شدن و جمع کردن غده رو میدم. بقیه رو باید بخدا سپرد تا تقدیرشون چی باشه.

منکه بدون حرف فقط نگاهم به دهن دکتر دوخته شده بود. نه اشکی…… نه دلهره ای……. نه حسی…….. نه غمی…….

فقط می فهمیدم دلم میخواد بمیرم………. بمیرم و دیگه چیزی نشنوم……. دلم یه خواب ابدی میخواست و من خسته تر از اونی بودم که دیگه فکر کنم……..

از جام بلند شدم. دکتر مثل اینکه حالمو می فهمید و کاملا درک میکرد گفت: ببینید مجبور نیستید فقط به حرف و تشخیص من بسنده کنید…… میتونید نتیجه ی تمام آزمایشها و عکسهارو به هر دکتری خواستین نشون بدید. ولی حرف یکیه اینو مطمئنم.

شاید اگه فشارهای عصبی و یهویی وارده به همسرتون نبود و ایشون همون آرامش خیال و نیروی بدنی قوی قبلی رو داشتند، بازم مدتها این غده مخفی میموند و آقای نصوحی در سلامت ظاهری سالها زندگی میکردند…..

ولی فشاری که ایشون در عرض چند روز تحمل کردند باعث تمام مشکلاته. بازم تصمیم با خودتونه. ولی من باشم از همین فردا شیمی درمانی رو شروع میکنم. ……… همین فردا نه یه روز دیگه……

با بدنی دردناک و آویزان، خسته و رنجور بطرف در راه افتادم. دستمو روی دستگیره ی در گذاشته بطرفشون برگشتم. افکاری توی مغزم چرخید و چرخید……..

از مامان مرضیه صدایی در نمیومد. به عقب برگشتم. با صدای خفه ام گفتم: دکتر…….. اگه موقعیتمون اینهمه قاطی نبود نصوحی رو مجبورش میکردم خونه شو بفروشه و در خارج به مداواش می پرداختیم………

اما…… ما به جهنمممممم…… همسرم با زندگی خودش بدجوری تا کرد….. بدجور…… منم پول زیادی ندارم به درد خارج رفتن بخوره………

مامانش جلوتر از منه …… بهتر هم میتونه تصمیم بگیره……. ولی با نظر من باشه……. حرفاتونو بخود همسرم بگید و اجازه بدید خودش تصمیم بگیره…….

من خسته ام……. واقعا خسته ام…….. بحدی فشار تحمل کردم…….. بحدی داغووووووونم……. امروز فرداست بگن غده های منم بخاطر فشار عصبی بیرون زده و سر باز کرده……….

درو باز کردم و از اتاق بیرون اومدم…….. وسط راهرو ایستادم…….. نگاهم به ته سالن دوخته شده بود…… اشکام شره کرد……. کاش اجازه میدادند بزارم و برم…..

برم و دیگه پشت سرمم نگاه نکنم……. دقیقا همون لحظه ای بود که نیاز داشتم با یکی حرف بزنم…… کنارش داد بزنم……. فریاد بزنم…… ولی تا چشم کار میکنه کسی نبود……… کسی نبود…..

کیفمو روی شونه ام جا انداختم و راه افتادم…….. ماهیار گفته بود با هم جلوی تقدیر خداوند قیام می کنیم …….. و همه ی این اتفاقات خواست خداوند بود…… خواست خداوند….. خواست خداوند…..

دهنم باز شد و نفسی عمیق فرو دادم. فقط صبر ایوب کم داشتم تا فریاد نزنمممممممم……… چقدر بیصدا غصه خوردن سخت بود……. چقدر سخت بود……

دستم روی قلبم نشست…… بتندی میزد…… قلبم شکسته نبود….. بخدا شکسته نبود……. تیکه تیکه بود….. پاره پاره بود……

گوشه ای دور از دید همه زیر درختان محوطه نشستم و به درختی تکیه دادم. پاهامو دراز کردم………. هیچکاری از دستم برنمیومد…… فقط میتونستم با تمام محبتم کنار پرویز باشم و آرامش دلش رو بهش تقدیم کنم……..

بقیه ی تصمیم ها توسط خودشون گرفته میشد…… دستی سست روی صورتم کشیدم. تمام حسابهای بانکی پرویز مسدود بود……. تمامی حسابهاش……. حتی دفترچه ی بیمه هامونم باطل بود….

لبخند زدم دردناک……. پر سوز……. پرغم…… از این به بعد باید خدا به دادمون میرسید….. اوضاع هیچ رقمه خوب نبود…… هیچ رقمه……

فکر کنم دو ساعتی با خودم و اشکام و افکارم خلوت کرده بودم که دیدم پاهام واقعا یخ بسته……. با بدن خشک شده ام بلند شدم.

باید میرفتم ببینم چه تصمیمی گرفته شد! بیچاره پرویز……. بینوا من……. بینوا عروس ۱۰ ماهه….

وارد اتاق پرویز که شدم کاملا سوت و کور بود. مامانم و مامان مرضیه با صورت سرخشون کنار هم نشسته حرفی نمیزدند……

گلپر جلوی پنجره ایستاده بیرونو نگاه میکرد…… از بقیه خبری نبود. پرویز هم دراز کش بازوش روی صورتش بود.

وارد شدم که مامانها نگام کردند. سری تکون دادم که چی شده؟ کسی چیزی نگفت. بطرف پرویز رفتم. دستمو روی دستش گذاشته آروم گفتم: پرویز……. حالت بهتره؟ صبح بخاطر مصرف داروها درد داشتی…… الان خوبی؟

دست پرویز کنار رفت…… چشماش رنگ خون بود…… رنگ صورتشم سفید و عین رنگ میت….. نگاهش هراسان…….

کمی نگاهمون به همدیگه دوخته شد که نمیدونستم چی بگم. حتما از موضوع خبردار بود! گفت: ببین پارلا……. دکتر اومد همچی رو بهم گفت…… خودم باید تصمیم میگرفتم…… که منم تصمیمم رو گرفتم.

من نه شیمی درمانی میکنم که بیفایده ست……. نه دارو میخورم……. نه میخوام زندگی کنم……. زندگی من زمانی تموم شد که اختیار عقلمو به دست یه کثافت دادم……

به دکتر گفتم مرخصم کنه و بخونه برمیگردم…….. اما تو……… تنها مشکلم تویی……. تو هم فردا میری و تقاضای طلاق میدی……. بقدر کفایت خونه ی من عذاب کشیدی که برای تمام عمرت کافیه….

میری و از این به بعد رو بدون من خوشبخت میشی که آرزومه. منکه نتونستم کاری برات بکنم. منم که به قول دکتر اگه دوا درمان نکنم فوقش دوسه ماه زنده ام……

ولی من زندگی چندماه بیشتر با دارو و زجرکش شدن با اون داروهای هسته ای رو نمیخوام…….

همین دوسه ماه رو هم کنار عزیزانم می مونم برام کافیه. ولی تو باید بری………. خودتو توی آینه ببینی می فهمی چرا میگم برو……. اما فقط برو…… من راضیم….. تو هم راضی باش…..

نگاهم باز شده بصورتش بود. بعد بطرف مامانها چرخیده گفتم: پرویز چش شده؟ چی داره میگه؟ یعنی من بزارم کجا برم؟

مامان مرضیه فکر کنم حالش داشت بهم میخورد …… مامان منم که کاملا با چشمهای سرخش وا رفته بود……

پرویز دستمو گرفته فشرد و گفت: من میگم تو میری……. و تو هم به حرفم گوش میدی……. یعنی مجبوری گوش بدی……. فردا تقاضای طلاق تمام……. برو خودتو با زندگیت دوباره بساز …….. پرویز دیگه بی فایده ترین مرد روی زمینه…….

لبامو بهم فشردم داد نزنم. کاملا اون روی سگم بالا اومده بود. بطرفش خم شده محکم گفتم: تو نمیتونی برام تکلیف تعیین کنی …….

یعنی در حــــــــــدی نیستی برای سرنوشتم تصمیم بگیری……. تو هر تصمیمی برای خودت بگیری مختاری……. میخوای بمیر…… میخوای زنده بمون…..
میخوای شیمی درمانی کن…… میخوای نکن……

ولی پارلا اهل رفتن نیست…… پارلا موندنیه…… پارلا تا اون لحظه ای که نفس بکشی موندنیه……. از کنارتم جم نمیخوره…….

پرویز خفه گفت: تو یه دیوونه ای که لنگه هم نداری…… ولی اطرافتو نگاه کنی دارن از خونه مون بیرونمون میندازن………. حتی خونه هم ندارم سقفش بالای سرت باشه……..

خندیدم. نمیدونم چه جوری ولی قشنگ خندیدم. گفتم: من اصلا فکر خونه رو نمیکنم…….. اولا خدامون بزرگتر از اون چیزیه که میدونیم……..

دوما پرویز یه چادر بنفش و نارنجی توی پارکینگش داره ۸ نفره…… میریم و عین دوتا پرنده توش زندگی میکنیم…… بهترین زندگیهارو…….

تو نگران هیچی نباش. خونه تو بگیرن به جهنم…….. به درک……… آسمون خدارو که نمی تونن ازمون بگیرن. چادرمونم نمی تونن. کافیه برامون……. تو فکر چی رو داری میکنی……

پرویز……… مهم برای من خودتی که هستی و برام می مونی….. همین…… چیز زیادی ازت نمیخوام….. بخدا نمیخوام…… فقط سلامتیت…..

‏اگه میدونستی یه وقتایی چقدر دلتنگت میشم……. چقدر دلم برات میلرزه……. یه کاری میکردی هر لحظه ای از زندگیم بوی حضورت رو بده……. نه اینکه از رفتنم حرف بزنی…..

پرویز اشکاش از گوشه ی چشماش میریخت و روی بالش فرو می چکید…….. بغ کرده گفت: نمیخوام بدبخت بشی….. به وقتش بزار برو……. میخوام تا زنده ام خوشبختیت رو ببینم……. میخوام خوشبختیت رو با ساز و نقاره هم ببینم……

اشکامو پاک کرده گفتم: و من …… کنارِ تووووووووو…… خوشبختم…… فقط کنار تو……. و ما تا آخرش با هم این راهو ادامه میدیم….. باشه پرویز؟ یادت باشه منو دوريت ديوونه ميكنه، حالا تو هى از رفتنم بگو و این جمله رو نفهم و درک نکن!

باور کن بازم حرفی از رفتنم بزنی هیچوقت نمی بخشمت……. ‏شاید تو بی من بهتر باشی، ولی مشکل اونجاست که پارلا این “منِ بی تو” رو اصلا نمیخواد…..

‏من نه دنبالت میدوم…… نه ترکت میکنم……..
آدمایی که همدیگرو دوست دارن کنار هم راه میرن…… در همه حالی و هرزمانی……

پارلا موندگاره…… پارلا برای همیشه موندگاره……. در خوشی و غم…… در سلامتی و مریضی….

دستان پرویز بطرفم باز شد……. آرزومندانه در آغوشش فرو رفتم و دستامو محکم دورش حلقه کرده فشردم……..

بوسه ای دم گوش خیسش زده گفتم: موندگاری و موندگارم در خوشی و غم……. تا آخرین لحظه که اجل ما دوتا رو از هم جدا کنه……..

دستان پرویز محکم تر دورم حلقه شد. لباش به بناگوشم چسبید. گفت: موندگاری و موندگارم در خوشی و غم…….. تا زمانیکه اجل ما دوتا رو از هم جدا کنه…….

گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله‌ای پیچیده از غم‌های عالم برتنم

بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه‌ام مگذار! باید بشکنم

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم

گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو می‌پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟

#فاضل_نظری

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن