آخرین مطالبرمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت38

Rate this post

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

همچنان در آغوش پرویز بودم. هیچکدوم دلشو نداشتیم همدیگه رو ول کنیم. چشمامو بستم و آروم زمزمه کردم. پرویز…… من به عنوان یه زن وفاداریمو تا آخرین لحظه بهت ثابت میکنم……… ببین اینو کی به تو گفتم.

دوباره دور از چشم همه بوسه ای به بناگوشش زدم که لباش روش صورتم چرخید. گفت: پارلا ممکنه من بداخلاق بشم………. ممکنه درد بهم فشار بیاره حرفهای نامربوط بزنم………. ممکنه اذیتت کنم…..

ممکنه برای دوام در برابر دردام از بعضی چیزا استفاده کنم خوشت نیاد……. ممکنه زمین گیر بشم………. اونموقع خودت از من سیر میشی که من اینو نمیخوام……

من میخوام به قشنگترین وجه ممکن در مغز و فکرت موندگار باشم نه یه فرد بداخلاق و غرغرو که اعصاب هم برات نزارم و در آخر آرزوی مرگمو بکنی!

سرمو بلند کرده اشک چکان گفتم: ببین پرویز بداخلاقی کنی خفه ات میکنم. دستامو میزارم زیر گلوت انقده فشار میدم زودتر خلاص بشی…….. ولی بازم پیشت می مونم. دوتایی درداتو تحمل می کنیم دردت بجووووووونم نگران نباش…….

پرویز خندید. گفت: گاهی وقتها خیلی پررو و محکم میشی پارلا خیلیییییییی…….. اصلا اون قیافه ی جدیت رو میدی جلو و هرکاری دلت خواست میکنی……

دماغشو گرفتم و گفتم: اولا پررو خودتی بداخلاق! دوما هرچقدم پرو باشم جلو تویی که دوسش دارم مظلومم! تو برام کسی هستی که اگه کنارت باشم و باهات کلکل کنم همه ی مشکلات زندگی یادم میره باور کن…….

پرویز مهربون خندید. گفت: خداروشکررررررر…… ولی فکر میکنی با اتفاقایی که افتاده اگه درباره شون حرف بزنم دوباره دوستم خواهی داشت؟ بقیه چی؟ اونموقع بازم دوستم دارن؟؟

بینی مو به بینیش مالیده گفتم: هرکاری کردی اول با زندگی خودت بد کردی که من قول میدم بازم دوستت داشته باشم. اما…… اما اگه بقیه بشنون و دوستت نداشته باشن…..

قووووووول میدم عوض همه اون آدمها هم دوستت داشته باشم…… اینو پارلا بهت میگه نه کس دیگه…..

پرویز دوباره خندید. گفت: میدونی بهت افتخار میکنم؟ میدونی خیلی دوستت دارم؟ من برای اولین و آخرین بار در زندگیم عاشق دختری شدم که اگه زنِ زندگیم نبود بهترین رفیق…… بهترین دوست…… بهترین یار…… بهترین همراهم میشد و من بازم عاشقتم……

با صدای سلام بابام بلند شدم که فقط فهمیدم شونه های گلپر بشدت میلرزه…….. خدایا کدومشونو باید تحویل میگرفتم و بهشون می رسیدم……….. کاش در این میان کسی هم بود که بمن می رسید…..

بابام جلو اومد. قیافه ‌ش داد میزد از همچی باخبره و ……. ولی هیچ کاری از دست کسی برنمیومد…..

پرویز به خونه برگشت و بستری شد……. پرویز به حرف هیچ بنی بشری حتی اصرارهای من گوش نکرد و تن به شیمی درمانی نداد. اما داروهایی که دکتر برای کاهش درد و تقویتش مینوشت رو میخورد…….

هزینه های زندگی و درمان پرویز بدون دفترچه ی درمانی واقعا زیاد بود. فقط آمپولهای تقویتیِ خارجی که در منزل تزریق میشد و گاهی سرمهای خوراکی تجویزی سر به آسمون میزد بدون ذره ای پس انداز پرویز……..

بانک علاوه بر اموال پرویز تمام حسابهاشو هم مسدود کرده بود و ما بودیم و آب حوضِ علیقلی….

چندین بار مامان مرضیه و بابام خواسته بودند کمکمون کنند، اما قبول نکرده بودم. راستش خجالتم مانع کمک گرفتن ازشون بود درحالیکه واقعا نیاز داشتیم.

من همسر مردی بودم که تا به امروز هیچ مضیقه ی مالی نداشتیم و رفاه کامل رو برام تدارک دیده بود. ولی گردش روزگار……… پس سعی میکردم تاجایی که میتونم مقاومت کنم و لآآقل در این قسمت آبروی پرویز رو حفظ کنم.

فقط در برابر اصرار بابا گفته بودم اگه نیاز داشتیم حتما اطلاع میدم که نگران نباشند.

خداروشکر پولهای اهدایی ماهیارو با مقداری پس انداز بعداز ازدواجم رو داشتم و از اونا استفاده میکردم. سعی میکردم تا جاییکه میتونم مقاومت کنم و بعداز تموم شدن پس اندازم نوبت به فروش طلاهام می رسید.

گلپر که از اوضاعمون خبر داشت حتی پیشنهاد داده بود طلاهای اونم که در گاوصندوق پرویز بود رو تا جاییکه نیاز داریم برای فروش بذاریم.

ولی فقط گفتم: طلاهای ارثی خونواده ی شوهرت به این خونه زندگی و مشکلاتش ربطی نداره. اما طلاهای منو پرویز برام خریده که میتونم براحتی پولش کنم. تو بفکر هیچی نباش خدامون بزرگه!

گلپر فقط مبهوت و بدون حرف نگام کرد و نگام کرد. خندیدم. ادامه دادم: تو هم نگران چیزی نباش. روزیکه دیگه دستم به جایی بند نباشه بابام و مامان مرضیه هستند.

اونروز برای خریدن داروهای پرویز به داروخانه میرفتم. اما دلشوره ای شدید ته دلم داشتم. فکرم از دو جا بهم ریخته بود. اولا همین روزها باید حکم تخلیه رو بهمون میدادند و آلاخون والاخون میشدیم.

دوما با حساب کتابی که کرده بودم باید پس اندازم تومنهای آخرش بود. نیم ست و دستبند اهدایی پرویز رو در کیفم گذاشته بودم که در صورت نیاز بفروششون برسونم.

در مسیرم مقابل دستگاه خودپردازی نگه داشتم. اول باید نگاهی به حسابم مینداختم و بعد تصمیم میگرفتم از داروخانه و زرگری کدومو انتخاب کنم.

نگاهم به مبلغ پول توی کارتم افتاد. راستش اول نتونستم بخونم چون با معیارهای حساب کتابم درست نبود.

اما من از این پول بیشتر از دوماهی بود هرروز برداشت میکردم و حساب ریز به ریز پولهامو داشتم. نباید بیشتر از سیصدهزار تومن پول در حسابم باقی می موند.

ولی عدد و صفرهای این این حساب………. صفرهارو شمردم. در نهایت حیرتم یک صفرو کم کردم. الان در حسابم ۱۲ میلیون و سیصد هزار تومن پول داشتم.

نگاهم بالا اومد. اشتباه شده بود. این حساب مال من نبود. دوباره و اینبار با دقت زیاد دوباره صورت حسابی گرفتم. اما دوباره همان مبلغ بود!

فقط میدونم با دوباره شمردن صفرها نگاهم روی مبلغ پول خیره مونده بود. اصلا سر در نمیاوردم. از این کارت و شماره حسابم هیچ بنی بشری حتی مامانم اطلاع نداشت.

این حساب رازی بین من و ماهیار بود که ماهیار کادوی ازدواج و تولدمو در اون واریز کرده بود……… ماهیار….. ماهیار…… اون دیووووووونه……. اون مهربون……. اون قلدر مــــــــــن……. اون لوووووووطی……… حتما کار کار خودش بود!

اوووووووووه پیامکهای بانک……. گوشیمو برداشتم و تند به پیامکهای بانک نگاهی کردم. مدتها بود بحدی سرم شلوغ و بدو بدوهام زیاد بود از پیامکهام بی اطلاع بودم.

همه رو دونه دونه نگاه کردم. فقط کسر….. کسر…… کسر…….. اما بعــــــــــلــــــــــه……. دوبار مبلغ ۶ میلیون به حسابم واریز شده بود که کلا ازش بی اطلاع بودم.

دستام یخ……. دستام داغ……. گونه هام سوزان…….. صورتم ماسیده……… قلبم خوشحال……… اما ته قلبم ناراحت…….

گوشیمو برداشته به ماهیار زنگ زدم. ماهیار حدودا همچی رو در مورد زندگیمون میدونست اما اصلا خبر نداشت شدیدا به پول نیاز دارم!!!

با جواب دادنش دلتنگانه سلام احوالپرسی کردم و درجا سوالمو پرسیدم. اول سکوت کرد. فقط گفتم: خواهش میکنم ماهیار…….. دروغ نداریم……. پیچوندن نداریم……. دور سر گردوندنم نداریم……… من فقط منتظر توضیحتم….

آروم گفت: نادرشاه با بابام درددل کرده گفته بود تمام مایملک پرویزو روش دست گذاشتن و حسابهاش مسدوده! و من توی غدّ و مغرور رو می شناختم.

کاری برات نکردم توضیح دادنی باشه…… فقط اجازه نمیدادم ناراحت پول باشی…….. بقدر کافی مشکلات داری که لآقل فکرت از این قسمت راحت باشه…..

در طول این مدت فقط پول دو موتور ترانزیتی که زمین گذاشتم و تعمیر کردم رو به حسابت ریختم. بقیه هم مال من و برای آینده ام……

آروم گفتم: ولی باور کن نیازی نبود. میتونستم طلاهامو بفروشم. بعد هم مامان پرویز و بابام بود که ازشون کمک بگیرم.

ماهیار محکم و بلند و عاصی گفت: لازم نیست از هیشکی کمک بگیری! ماهیارت که نمرده تو به کسی حرفی بزنی و رو بندازی! خودم هستم و اگه مشکلاتت رو بمن نگی خودم میدونم باهات چطور تا کنم دود از کله ات بلند بشه!

راستی پارلا فکر کنم در عرض همین هفته حکم تخلیه ی خونه رو براتون بفرستن. بی سروصدا خبرم میکنی و وسایلت رو آپارتمان من می چینی. الان نزدیک بیست روره برات خالیش کردم و عذر مستاجرمو خواستم.

فقط میدونستم اشکام راه گرفته! آهسته گفتم: ماهیار…… خوشحالم دارمت و …….. ممنون که هستی….. و من……. خیلی خیلی دوستت دارم.

ماهیار از اونور گوشی صدادار منو بوسیده گفت: برو با خیال راحت به زندگیت برس. ولی پارلا…….. مدیون منی و تا عمر دارم نمی بخشمت به چیزی نیاز باشه و بمن نگی! به جان عزیزترینم که تو باشی نمی بخشمت…… ببین به کی قسم خوردم……

وقتی گوشی رو خاموش کردم سبکبالترین و بدون مشکلترین آدم عالم من بودم. خداروشکر همه به فکرم بودند و ……..

از پله های خونه که بالا میرفتم نیمه راه یهو با دیدن ابراهیم خان ایستادم. داشت از پذیراییمون خارج میشد که صدرصد به دیدن پرویز اومده بود.

بعداز سلام احوالپرسی و تشکر از زحماتشون گفتم: ابراهیم خان اولا تا الان هرچی زحمت کشیدید واقعا ممنونم. اما شماره حسابی بدید وجهی براتون واریز کنم که تا به امروز از جیبتون خرج کردید و مدیونتون هستیم.

دوما ماجرای خونه به کجا رسید؟ کی باید برای تخلیه اقدام کنیم؟

با حرفی که شنیدم اول مات و بعد در آسمونها اوج گرفته بودم! اما غمی که ته دلم جولان میداد بازم برام شکننده و خوردکننده بود…..

“یک حس ِ مبهم در درونم جان گرفته
حسی که جان از این تن ِ بی جان گرفته “

در حیرتم ، جان ِ سراسر انتظارم
انگار ، اندوه ِ مرا آسان گرفته

بیهوده می کوبد دلم در غربت ِ خویش
حسرت ، ببین گوی ِ دل از میدان گرفته

عشق آنچه را بخشیده بر تنهایی ِ من
اینک همه حال ِ دلم ، از آن گرفته

فرسوده احساسم از این سر در گمی ها
وقتی که دل ، از معنی ِ انسان گرفته …

#سیما_اسعدی

دو پله پایین تر از ابراهیم خان روبروش ایستاده بودم و براش حرف میزدم. ابراهیم خان با شنیدن حرف حساب کتاب و تخلیه ی خونه که باید کم کم آماده میشدیم آروم روی پله ی عقبی نشست.

دستاشو در هم قفل کرد و نگاه پراز مهرش همچنان بصورتم بود و قشنگ همه جاشو می کاوید. بعد داروها و سرمهای دستمو نگاهی کرد.

لبخندی زد و آروم گفت: خبر داری چه جوری سینه سپر کردی و با این سن کمت داری با مشکلات زیادتون تک و تنها می جنگی؟ فقط کاش میدونستم پشتت رو به کدوم کوه دادی و کنارش اینجوری تحمل میکنی!!! خبر دارم مرضیه و بابات که نیستن. کی حمایتت میکنه؟

منم خسته لبخند زدم. گفتم: میدونید خدای من خیلی بزرگه خیلییییییییییی …….. الان بی تعارف چقدر باید به حسابتون واریز کنم؟

ابراهیم سری تکون داده گفت: پارلا خانم…. منکه بخاطر گلپر عمرا از شما حق الوکاله بگیرم و میدونم مخارج پرویز واقعا سنگینه. فکرم نمیکنم با ماجرای بانک هم هیچ پولی در بساط پرویز باشه که این روزا بتونین ازش استفاده کنین.

لطفا منو هم مثل گلپر داداش خودتون بدونید و یه شماره کارت بهم بدید برادرانه در خدمت خودتون و خونواده تون باشم.

همچی و همه کس به کنار. فقط بخاطر شما موندم و دارم کارای پرویز رو روبراه میکنم. گلپر روحشو به روحتون بند کرده……. عاشق مرامتونه…… همیشه میگه پارلا در عین زن بودنش برای خودش یه پا مرد هستش…… حتی بهم گفت هیچ کمکی از کسی رو قبول نمی کنید.

الان خیلیم غصه تونو میخوره که یک تنه دارید در برابر همچی مقاومت میکنید. پس اجازه بدید فعلا کمک حالی باشم و بعدا قول میدم با هم حساب می کنیم تا قرون آخر.

لبخندی مهربانانه تحویلش داده گفتم: لطفتون خیلی زیاده ابراهیم خان. ولی باور کنین پول دارم. پس پولایی که پرویز بخودم میداد رو میخواستم چیکار کنم؟ همه رو پس انداز کرده بودم که الان دستمو گرفتن خونه ی خودش خرج میکنم. نگرانم نباشید خدا بزرگه.

در مورد حق الوکاله تونم کاش میتونستم جبران کنم. بازم لطف کردید که واقعا شرمنده تونم. کاش در موقعیت بهتری با هم آشنا می شدیم. ولی خونه چی؟ کم کم وسایلامونو جمع کنیم یا نه؟ باید آماده باشیم.

ابراهیم خان دستی به گونه ی چپش کشیده گفت: به لطف همون خدای بزرگتون شما هیچ جا نمیرید. همینجا موندگارید تا زمانیکه خودتون دلتون بخواد از اینجا برید.

متعحب گفتم: مگه بانک پولشو نمیخواد؟ مگه با اونا طرف نیستیم؟؟ آخه سند خونه و ماشین برای فروش دست اوناست…..

ابراهیم خان بلند شد. گفت: اولا بدهی پرویز با فروش کارخونه اش جور شد. تنها ۸۰۰ میلیون بدهیش مونده بود که اونم میخواستن خونه و ماشینشو بفروشن.

اما با کمک دوستم عموی ارسلان در حراست و بازرسی بانک دستی پیدا کردیم و من سهم پرویز از این خونه و ماشینش رو خریدم که اونام به پولشون رسیدند.

الان خونه به نام من میشه و بازم شما صاحب اختیارش هستید. چون تا عمر دارم حرفی از این خونه نمیزنم. حاضرم تمام داروندارمو بدم تا شما و گلپر راحت باشید و از همدیگه جدا نشید.

حرفهاش برام براحتی مفهوم بود. چشمام به اشک نشست. چقدرررررررر خوشحال بودم. با تمام مشکلات میتونستم کنار بیام…..

اما این اسباب کشی به طبقه ی بالای بابام یا خونه ی مامان مرضیه داغی به دلم میذاشت که تحمل نمیکردم.

هرلحظه و هرروز فکر میکردم آیا میتونم تحمل کنم و در حین همون اسباب کشی از شدت خجالت و ناراحتی و غصه سنکوب نکنم؟

دیگه نمیدونستم چطوری از ابراهیم تشکر کنم. دستی به چشمام کشیده گفتم: درسته مشکلاتم خیلی خیلییییییییی زیاده. ولی باور کنین خدا فرشته هایی رو سرراهم قرار داده که هرلحظه دعا به جانشان میکنم.

خدا از برادری کمتون نکنه. خوش بحال گلپر که چنین داداشی برای خودش دست و پا کرده…… خوش بحالش…

ابراهیم پایین تر اومد که کنار کشیدم. از کنارم که رد میشد گفت: یادتون رفت بگید. خوش بحال گلپر که عزیزِ مهربونی چون پارلا داره…… خوش بحال گلپر…..

از پله ها پایین رفت که من همچنان ایستاده بودم. گفتم: ابراهیم خان…..

ایستاد و بطرفم برگشت. ادامه دادم: میدونید سرنوشت بازیهای زیادی داره! الان چیزی رو میگم باورتون نمیشه.

روزیکه در عقد امیرارسلان از پله ها بالا میومدید خانمی در پاگرد ایستاده بود که نگاهتون میکرد. اون فرد من بودم که مبهوت شباهت شما و گلپر بودم.

جالبش اینجاست. اگه گلپر فقط دو دقیقه زودتر از سرویس بیرون میومد شما دو عزیز همونجا با همدیگه روبرو می شدید و چندین ماه زودتر همدیگه رو پیدا میکردید.

ابراهیم چنان نگاهش رنگ افسوس گرفت که از گفته ی خودم پشیمون شدم. فقط گفت: هیچوقت از تقدیر پیچیده ی خداوند در مورد خودمون سر در نیاوردم….. هیچوقت…. من به کنار … ولی گلپر این وسط خیلی عذاب کشید!

خداروشکر شمارو داشت… شکر
ابراهیم رفت و من تا موقعی که درو پشت سرش بست نگاش میکردم. لبخندی زدم. از ته دلم خداروشکر کردم. شکر کردم با تمام مشکلاتم اطرافیانم عزیزانی بودند که با تمام وجودشون برام آرامش خیال تقدیم میکنند…..

اجباری به بودنشون نبود. وظیفه ای هم نداشتند. میتونستن کنار بکشن و اجازه بدن تنهایی زیر بار اینهمه مشکلات خم بشم…….. بشکنم…….. در اوج جوونی پیر بشم……..

اما کدام کار و کدام رفتارم خدارو بشدت خوش اومده بود که اینگونه داشت مهربانانه جبران میکرد

لبخندی زدم و صورتمو روبه آسمون بلند کردم. فقط گفتم: عاشقتم خدا جوووووووووووونم……. به ولای علی قسم عاشقتم……… بازم تنهام نزار…..

اگه تا امروز نمازهام تق و لق بود……. اگه گاهی تنبلی میکردم و از نمازم چشم پوشی میکردم…….. همینجا قول میدم دیگه سروقت بخونمشون…..

فقط تو……. تو……. توووووو ای مهربانترین مهربانان دست حمایتت رو ازم دریغ نکن که تا تورو دارم هیچ غمی ندارم……. فقط پرویز……. که چشمامو بستم و از ته دل دعاش کردم.

سبکبال خودمو بالا رسوندم و خوشحال بوسه ای از صورت پرویز ربودم. حرفهای ابراهیم خان رو براش گفتم که پرویز هم قبل از من شنیده و خوشحال بود …….

اما…… اما غمی به سیاهی ابرهای سهمگین و بارانی توی چشماش جا خوش کرده بود و هر آن آماده ی باریدن…… حس میکردم چشماش از ناراحتی برق میزنه و در کنار خوشحالیش حالش هیچ خوب نیست!

غمی که خیلی چیزارو داد میزد و چه حسرتهایی که توش نبود.

چیزی نپرسیدم. حتما افکار داغون و نامعقولی در مغزش رو به رشد بود که نباید اجازه میدادم به زبونش بیاد و هرلحظه زیادترم بشه…..

لبخند زدم. حتما این مریض مارمولک و خرزهره ی من فکر میکرد ابراهیم با اینهمه محبت بیدریغش، بعداز نبودن خودش خواستگار من درمیاد و …….

عجب دیوونه ای بود. یعنی اینکار امکان نداشت!

اونشب وقتی همه خونمونو ترک کردند، پرویز هم کمی درد داشت و نمیتونست بخوابه. نیاز داشت حرف بزنم و حرف بزنه بلکه بتونه این لحظات رو تحمل کنه……

نگاهم روی سراپاش چرخید. مرد به اون هیکل هرروز جلوی چشممون آب میشد و منهم کنارش کوچک و کوچکتر……..

تمام چیزهایی که دکتر تجویز میکرد بدون چون و چرا و توجه به قیمتشون براش تهیه میکردم.

دکتر سفارش کرده بود هرروز چند لیوان آب انگور طبیعی حتی شده به زور به خورد پرویز بدم. و من در اوج زمستان انگور به بالاترین قیمت رو هم تهیه میکردم.

نمیخواستم بعدا عذاب وجدان بگیرم کاری براش نکردم! ولی خب تمام زحماتمون جلوی چشممون ذره ذره هدر میرفت.

چشمامو بستم و نفس عمیقی فرو دادم. قسمت و تقدیرش هرچه بود همان میشد و من با تمام محبتهام فقط نظاره گر بودم…… چیزیم براش کم نمیذاشتم…..

چشمام به اشک نشست. کاملا مشخص بود پرویز مهمون یکی دو ماهمون هستش و باید خودمونو کم کم آماده کنیم…… اما تحمل این لحظات خیلی سخت بود….. خیلی…..

آروم کنار پرویز دراز کشیدم و بدن خسته مو به تخت سپردم. آهسته گفتم: پرویز خیلی دلم میخواد بدونم چرا از بانک پول برداشتی. تا حالا چیزی بهم نگفتی ولی قول گرفتی فقط حرف خودتو قبول کنم. الان میخوام بشنوم.

پرویز کمی سکوت کرد. بعد گفت: پارلا میشه بیخیالش بشی! ممکنه چیزایی بشنوی که همین الان ترکم کنی و بزاری بری.

خودتم میدونی با رفتنت فقط با مرگ یکساعت فاصله دارم. پس با من اینکارو نکن! تا حالا هیچی نفهمیدی بزار همونجوری ادامه بدیم!

چرخیدمو و دمرو نزدیکش شدم. نمیدونم چرا دیگه هیچ حساسیتی خاص بهش نداشتم. شایدم مریضی و حال بدش جایی برای حسهای جوونی برام نذاشته بود.

پرویز هرکاری و هر اشتباهی کرده بود الان زخم خورده فقط و فقط مال من بود. حتی مال مامان مرضیه اش هم نبود…… فقط مال من…..

آب دهنمو بزور قورت داده گفتم: پای یه زن در میونه مگه نه؟

پرویز نگام کرد و چیزی نگفت. بزور گفتم: اون زنم که مشخص و مبرهنه فرزانه ی گوربگوریه وگرنه امکان نداره کس دیگه ای باشه!

پرویز آروم سرشو به تایید حرفم تکون داد. دلم می لرزید…….. حالم بد بود…….. اما الان وقت هیچی نبود……….

جراتی بخودم داده ادامه دادم: ببین پرویز فوقِ فوق فوقش دور از چشمم عقدش کردی و زنت شده بود. که دیگه برای اینم ترکت نمیکنم و اصلا برام مهم نیست…….

حالت تهوع داشتم. ولی ادامه دادم: خدارو هم شکر چنان ضربه ای بهت زد دیگه تا آخر عمر برات تجربه شد به همه اعتماد نکنی!

منم زیاد ناراحت نیستم. چون الان تمام و کمال مال منی و همین برام کافیه….

اما جلوی چشم خودم ……. جلوی چشم خودم……. داشتم دروغ میگفتم…….. من داشتم جون می کَندم…..

گر چه با تقدیر ناچار از مدارا کردنم
عشق اگر حق است، این حق تا ابد برگردنم

تا بپندارم که سهمی دارم از پروانگی
پیله‌ای پیچیده از غم‌های عالم برتنم

بر سر این سرو، آخر برف هم منت گذاشت
دست زیر شانه‌ام مگذار! باید بشکنم

من که عمری دل برای دوستان سوزانده‌ام
حال باید دل بسوزاند برایم دشمنم

گر چه از آغوش تو سهمی ندارم جز خیال
بوی گیسوی تو را می‌جویم از پیراهنم

عاشقی با گریه سر بر شانه یاری گذاشت
از تو می‌پرسم بگو ای عشق! آیا این منم؟

چند کلمه حرف بدروغ گفته بودم، اما دلم چنان می سوخت داشتم گدازه هاشو بزور خاموش میکردم و نفسم از حرارت داغش میسوخت…..

تنم داغ اما دستام یخ بود…….. میخواستم سرش داد بزنم……… هوار بزنم …….. حالیش کنم تمام زندگی و آرامش و سلامتی و پول و داراییت رو به پای ناز و اداهای زنی ریختی و الان خودِ بیمارت رو تحویل من تازه عروس دادی!

میخواستم فریاد بزنم و فقط بگم مگه من چه گناهییییییییییی داشتم………. بگم خدارو بالای سرت شاهد بگیر و لحظه ای جاهامونو عوض کن…….

اگه عین تو رفتار میکردم و تمام قد تورو به یکی دیگه میفروختم، الان لحظه ای کنارم می موندی؟ اصلا قبول میکردی فقط آنی چشمت رو بطرفم برگردونی؟

الان از من چه انتظاری در این وانفسا داری…… مطمئن بودم قبول که نمیکرد هیچ……….. در کل شهر ناقوس رسوایی منو بصدا درمیاورد!

چشمام به اشک نشست. دعا میکردم در تاریک روشن اتاق خواب که پشتم به چراغ خواب بود متوجه اشکام نشه. بحد کفایت زجر می کشید دیگه نیازی به بدتر کردن اوضاع نبود…. اما من……. من……. حتی داخل گوشامم داغ کرده بود!

راستش حدودا دستم اومده بود ماجرا چیه، ولی از کله اتفاقات خبر نداشتم. حتی چندبار از ذهنم گذشته بود ترکش کنم……….. ولی نمی تونستم.

پرویز داشت تموم میشد…… پرویز بیشتر از چندماه مهمونمون نبود…….. پرویز چون شمعی بود که کم کم داشت رو به خاموشی میرفت……..

و من به هیچ عنوان و هیچ اقرار به گناهی نمی تونستم تنهاش بزارم……… و تنهاش هم نمیذاشتم…….. چون می دیدم نگاه بیقرار و نگرانش فقط به دنبال من می گشت و هرلحظه منتظر بود کنارش بنشینم و دستاشو توی دستم بگیرم……

قرارمون هم بود فقط گفته های خودشو باور کنم نه هیچکس دیگه! پس صبر میکردم و صبر میکردم…….. من آدمی نبودم که شعله ی رو به خاموشی زندگی پرویز رو فوت کنم و به اون پایان بدم!

اما کسی بودم که در حد امکانم می کوشیدم نگاه نگران پرویز رنگ آرامش بگیره و چند روزی بیشتر عمرش به دنیا باشه…….

ترک کردنش در این وضعیت آسون بود، ولی هیچ مشکلی رو حل نمیکرد….. چون مردم و فامیل که نمیدونستند ماجرا چیه و فقط پشت سرم صفحه میگذاشتند شوهر مریضش رو تحمل نکرد…..

چشمامو بستم. بازم دلم سوخت. امان از این دل مهربان……. امان از حرف و دهن همیشه باز مردم….. امان از پرویزی که بزور خودشو قالب زندگیم کرد…..

آهی داغ و سوزنده بیرون دادم. پرویز که چشم بمن دوخته بود گفت: می بینم حالت بده…….. اما برات تعریف میکنم. ولی قول بده تا آخرش گوش کنی و وسط راه تصمیم نگیری!

در این عمر کوتاهی که برام مونده دلم میخواد فقط تو و تو و تووووووو کنارم باشی نه کس دیگه…… پس خواهش میکنم بعداز شنیدن حرفام هرجوری که میتونی پرویزو ببخش…… ببخش و باعث خیال آرامش شو…

با نوک انگشتم اشکامو گرفتم و براش سری تکون دادم.

سر پرویز چرخید.نگاهشو به سقف دوخت. گفت: روزیکه دکتر آخرین حرف رو گفت و یه مارک هفت ساله بودن رو به پیشونی تو چسبوند حالم خیلی بد بود…… خیلیییییییی بد…… حتی بدتر از تو پارلا……

نیاز داشتم اونشب کنارم باشی و بتونم باهات ساعتها حرف بزنم……. حرف بزنم و حرف بزنم بلکه درد و غمم کم بشه..

اما تو هم نیاز به تنهایی و سکوت اطرافت داشتی تا با خودت و این مساله کنار بیای! با تمام اصرارهایی که کردم و علنا گفتم امروز بهت نیاز دارم، تنهام گذاشتی….

نمیگم گناه تو بود نه اصلا…… ولی همونشب نبودِ تو و شدت غصه هام با دنبال گوشی برای شنیدن حرفام منو به خونه ی فرزانه کشوند.

با اوضاع خرابم خونه ی هیچکس نمیتونستم برم. مصرانه گفته بودی دوست نداری کسی خبردار بشه….. ولی در اوج درماندگی و مستاصل بودنم میخواستم اونشب کسی کنارم باشه…….

باور کن پارلا من اهل خیانت به تو نبودم…… اصلا نبودم…… به جان عزیزت که تنها داشته ی منی اهل خیانت نبودم…… اما بیحالی مفرطم در اونشب و در آنی چشمام به روی هم اومدن رو به یاد میارم. در نهایت……….. پرویز چشماشو بست. محکم بهم فشرد….

قلبم دیگه درون قفسه جای ندا‌شت و قابل تحمل نبود. بلند شدم نشستم و بالاتنه مو کمی بالاتر کشیدم. انگار داشتم خفه میشدم……. انگار جا برای تپشهای قلبم کم بود….

پرویز بدون باز کردن چشماش گفت: به خدایی که می شناسی پارلا قسم میخورم نمیدونم چطور سر از تخت فرزانه درآورده بودم و شب تا صبح رو اونجا سر کرده بودم…… به قرآن نمیدونم…….
فقط میدونم صبح از اونجا فرار کردم. فرار کردم و تا نزدیکیهای یکماه از فرزانه خبری نداشتم……. حتی بهش سپرده بودم بهم زنگ هم نزنه……. حتی نمیخواستم صداشو بشنوم.

ولی روزیکه فرزانه بهم خبر داد ازم حامله ست تمام دنیا به سرم کوبیده شد. خیلی اصرار کردم بچه رو سقط کنه که بچه ی اونو نمیخواستم…… ولی حریفش نشدم…..

پارلا به جان مامانم قسم فقط میگفتم من بجز بچه ی پارلا بچه ی دیگه ای رو نمیخوام…… ولی فرزانه کارشو بلد بود…….. میخواست بچه ی منو به یکی دیگه در برابر ثروتش تقدیم کنه…… بالاخره بعداز چند روز در نهایت خریت صیغه ش کردم…… مجبور بودم…..

به پیشنهاد فرزانه یه صیغه ی ۸ ماهه که بچه حلالزاده بشه و تا به دنیا بیاد اونو تحویل من و تو بده….. همین….

نگاه مبهوتم بصورت پرویز دوخته شده بود. حس میکردم تمام بدنم گر گرفته و در آتشی به وسعت این خونه میسوزم.

اما اشکهای پرویز که از کنار صورتش پایین میومد دلمو بدتر از بدجور می سوزوند. اشکای شرمندگیش آبی بر آتش درونم بود…..

چقدر نیاز داشتم لیلون الان کنارم بود و جواب پرویزو اون میداد…… فقط لیلون بلد بود پرویزو به صلابه بکشه…. منکه واقعا مستاصل بودم و هیچکاری نمیتونستم بکنم.

پرویز ادامه داد: کاش می فهمیدم چه نقشه ی ماهرانه ای برام کشیده شده! ولی تمام آزمایشات و سونوگرافیها داد از حقیقی بودن ماجرا میداد……. بخــــــــــدا پارلا همچی حقیقی بود….

باور کن بحدی برام مهم بودی تمام تلاشمو میکردم علاوه براینکه بویی ازماجرا نبری، آرامشت توی خونه حفظ بشه.

چون دوستی حاذق که از خیلی چیزا سردر میاورد بهم سفارش کرده بود اعصابت ناراحت و خودت همیشه پراز استرس و دلهره ی بچه باشی حامله شدنت هفت سال که سهله تا آخر عمرمون هم اتفاق نمیفته…..

و من با تمام وجودم آرامشت رو حفظ میکردم. وقتی هم میدیدم چشمات پراز امنیته و خوشبختی درونشون می درخشه باور کن در آسمونا پرواز میکردم…….

پرویز چشماشو محکمتر بهم فشرد…….. گفت: ولی تمام زحماتم به هدر رفت…….. و خودم باعثش بودم…… با تمام مصیبتهام هنوزم نتونستم سقط کردنت رو فراموش کنم……. لعنت به من…… لعنت به من …… لعنت به فرزانه….. فقط دلم میخواست بمیرم و بعداز بازداشتم چشمم به چشمت نیفته که گناهکار من بودم….

چند دقیقه ای سکوت کرد. هرکدوم در افکار آشفته ی خودمون غرق بودیم و منم که اشکام راه افتاده بود.

ادامه داد: فرزانه ۶۰ میلیون وام بانک رو باضافه ی بهره اش جرینگی روی میز گذاشت و تحویلم داد. فرزانه با دو معامله صاحب حسابی میلیاردی شد ……. فرزانه با کاراش منم وسوسه کرد و بزرگترین کلاه رو سرم گذاشت.

اول نیازی نمیدیدم در سرمایه گذاریشون شرکت کنم. اصلا بهش فکر هم نمیکردم. کارهای فرزانه هم زیاد بمن ربطی نداشت. برام یه زن صیغه ای هشت ماهه بود که قرار بود بعدا حتی قیافه ی نحسشم نبینم.

اما کارم بدجایی گیر کرد. مهندسینی که از فرانسه با دستگاههای کارخونه وارد شده بودند، پول نصب و راه اندازی کارخونه رو نقد میخواستند.

طی شده بود پول دستگاههارو با چند قسط مدت دار میدادم، ولی پول نصب نقد بود و دو ماهی که در کارخونه کار میکردند و مهمون منم بودند نزدیک دو میلیارد برام هزینه داشت و من فقط نصف این مبلغ رو داشتم. بقدر کفایت هم وام از بانک برداشته بودم و تا خرخره مقروض بودم.

حرفهای فرزانه از آخرین سرمایه گذاری که داشت موعدش هم میرسید وسوسه ام کرد. با شرکای کاریش که زن و مردی حدودا چهل ساله بودند ملاقات کردم.

با چنان دبدبه و ماشین و بادیگاردهایی سر رسیدند که خودم فقط داشتم هزینه ی زندگیشون رو حساب میکردم. ولی من این مرد رو جایی دیده بودم……. زیاد فکر نکردم. شایدم توی بانک دیده بودم.

حرفهامون زده شد…. با مدارک به من ثابت شد معامله نیمه قانونی و با سوددهی بالای صدرصد در انتظارمه که خیلی از آقازاده ها هم در آن شرکت میکنند.

فقط هم دو روز پولم از اختیارم خارج میشه و روز سوم پولم دوبل بخودم برمیگرده…..

پول رو از حساب بانک خارج کردم و به اصلاح در معامله شون شرکت کردم. فقط یکروز گذشته بود که دیگه نه از فرزانه خبری بود نه شریک کاریش به تلفنهاش جواب میداد.

بقیه ی ماجرارو همکه خبر داری. اما پارلا…….. آخرین بار که از سر ناامیدی بازم به فرزانه زنگ زدم جواب داد…….

حرفهاش هنوزم دلمو می سوزنه و از کارم میندازه…… تاوان همه ی گناهان زندگیمو این فرزانه یکجا ازم گرفت……

یخزده با نگاه مات و سکوتم منتظر ادامه ی حرفاش شدم که فرزانه بهش چی گفته بود…….

چون بلبل مست راه در بستان یافت
روی گل و جام باده را خندان یافت

آمد به زبان حال در گوشم گفت
دریاب که عمر رفته را نتوان یافت

پرویز محکم سرفه ای خشک کرد و دستش روی معده اش نشست. صورتش بشدت در هم رفت.

مشخص بود گلو و دهنش خشک خشک بود و باز درد معده اش شروع شده اذیتش میکرد.

بی حس و حال دستم بطرف لیوان آب انگورش رفت. کمکش کردم چند جرعه ی کوچیک خورد که نگاهش داخل چشمام زوم بود.

اما من نمیتونستم به چشماش نگاه کنم. جوری رنجیدگی خاص……. جوری خشم بی انتها…….. جوری فرار از افکار درب و داغون……. جوری افسوس بحال خودم……. جوری افسوس برای زندگی درب و داغونم تمام وجودمو پر کرده بود که فقط اشکامو کم داشت.

چیزی در مغزم می جوشید و دلم میخواست همین الان ترکش کنم……. در همین حال بدش رهاش کنم و خودمو از خونه اش بیرون بندازم……… حس میکردم بحدی خرد شدم و فروریختم که درونم جرینگ جرینگ صدا میداد…….

حس میکردم از سادگی من سواستفاده شده و بدجور سرم کلاه رفته! دلم میخواست مثل خودش حقه بازی بکنم و سرشو ده تا ده تا کلاه بذارم بلکه آروم بگیرم.

حس میکردم تمام قد به فرزانه فروخته شده زیر پاهاش انداخته شدم که هیچ اهمیتی برای پرویز نداشتم و تنها دلم میخواست سر به کوه و بیابون بزارم…… تنهاش بزارم تا با دردهای خودش تک و تنها دست و پنجه نرم کنه……. دیگه منو چه به پرویز….

ولی با کی میخواستم مقابله به مثل کنم؟؟ از کی میخواستم انتقام بگیرم؟ پرویز؟ اونکه به عذاب شدید الهی دچار شده بود…… اونکه ذره ذره جلوی چشمم داشت تموم میشد……

دندونامو بهم فشردم. نگاه پراز شرمندگی پرویز …… نگاه پراز نگرانی اون……. نگاه سرخ و سوزانش که به درون چشمام زل زده بود……. نگاهی که به زبون بی زبونی میگفت اشتباه کردم……. اشتباه کردم……. تنهام نزار…..

لبامو هم بهم فشردم. لیوان رو روی میز گذاشتم و نگاه رنجیده و سوزانمو بزور بطرفش برگردوندم. گفتم: بقیه ی خاطرات قشنگت چی شد؟ فرزانه جانتون چی جواب دادن؟

پرویز همچنان نگاهش بصورتم دوخته شده بود. بعداز لحظاتی سکوت ادامه داد: میدونستم با گفتن این حرفا کاملا از دستت میدم……… ولی باید می فهمیدی چی شده! نباید بعداز من شک و شبهه ای برات باقی می موند…… ممکنه بود ماجرای منو با هزار دیدگاه و نظر برات تعریف کنن که اونو نمیخواستم.

فقط بگم بخدا من فرزانه رو دوست نداشتم……. اصلا علاقه ای بهش نداشتم……. فقط در نقشه ای حساب شده گرفتار شدم و فرزانه بهم بند شد.

بعداز بیرون اومدن از زندان لاعلاج دوباره به فرزانه زنگی زدم. وقتی اینبار جواب داد باور کن کم موند سکته کنم.

فریاد زدم: کثافت پولارو چیکار کردی؟ بچه مو چیکار کردی؟ میدونی که دستم بهت برسه چیکارت میکنم! الان کجاییییییییییی؟؟

فقط خندید. بلند هم خندید. گفت: ابلــــــــــه کدوم بچههههههههه……….. مگه مغز خر خورده بودم خودمو گرفتار بچه کنم؟؟؟ مگه اونهمه دیوونه بودم بازم جوونیمو پای بچه هدر بدم…….

اصلا بچه ای در کار نبود. تمام آزمایشها و نتایج سونوگرافی رو با پولی که میدادم برام درست میکردند که مال زن دیگه ای بود تا سر توی الاغ رو کلاه بزارم.

اول هنگ کردم. عجب رودستی خورده بودم. ولی جهنم که حامله نبود و چه بهتر! داد زدم: فدای سرم که بچه تم یکی عین خودت هرزه از آب درمیومد. پولای بانک رو برگردون. میدونی که خونه خراب میشم. با من اینکارو نکن.

بازم خندید. گفت: خونه خراب نمیشی. تمام ثروت گلپر دستای تو هستش. از اونا بفروش پول بانک رو بده. خب حتما از اونهمه ثروت دختر عمه ام چندرغازی هم بمن میرسه.

پرویز برو دنبال کارت و دیگه بیخیال من و شرکام شو. هرکسی سهم خودشو برداشته و دنبال زندگی خودش رفته که البته بیشترین سهم مال من بود.

منم تا یکساعت دیگه قاچاقی از مرز رد میشم و زندگی جدید و ایده آلی برای خودم میسازم.

تو هم مختاری و میتونی اون پولو برگردونی یا نه بزاری در بری! فقط اینم بگم هیچوقت نه عاشقت بودم نه دوستت داشتم. فقط پولهات برام مهم بود که کمی به دست آوردم و برام تا یه مدت کفایت میکنه.

بلند گفتم: تو هرزه ی عوضی که برای پول هرکاری میکنی انشاا… بزودی تقاصشو پس میدی. فقط دعا میکنم دستم بهت برسه که…..

بازم خندید. فقط خندید. گفت: پرویز خیلییییییییی احمقی…… خیلیییییییییی…… اینو اولین روزی که توی تختم چشم باز کردی فهمیدم.

خودم بیهوشت کردم و به تختم کشوندم که در مقابل عمل انجام شده قرارت بدم چون دم به تله نمیدادی و اونشب خداخواسته خودت با پای خودت بخونه ام اومده بودی!

تو هم خیلی راحت به تله افتادی. در حالیکه تا خود صبح عین خر خوابیده بودی و حتی تکونم نخورده بودی که حالا بتونی بمن دست بزنی.
ولی خب خریت از تو، نقشه و زرنگی از من…….. مواظب خودت باش دیگه صدامو نمی شنوی برای تمام عمرررررررر

گوشیش خاموش شد و دیگه هیچی……. پارلا بدجور گول خورده بودم….. یعنی از خودم این انتظارو نداشتم.

حالا وقتی در مورد شریکش میگفت تازه یادم اومد من اون مردو با موهای خیس و صورت سرخش جلوی در آسانسور خونه ی فرزانه دیده بودم.

تازه دیده هامو که کنار هم میزارم…….. فرزانه هم با موهای خیس و آبچکانش از حموم بیرون اومده بود و با تن پوش…… اونا اونروز با هم بودن و من بحدی اعصابم بهم ریخته بود اصلا ماجرا رو نگرفته بودم.

صورتمو با حرص برگردوندم که پرویز حرفشو قطع کرد. چقدر اون زن نفرت انگیز بود که ……

دیگه نمیخواستم هیچی بشنوم. بقدر کفایت شنیده بودم و بدنم داشت از درون میلرزید و الو میگرفت.

بدون حرف آروم زیر پتو خزیدم. پتو رو روی صورتم کشیدم و زیرش اشکام راه گرفتند.

دست پرویز از روی پتو دورم حلقه شد. گفت: فقط میخواستم بدونی چه اتفاقی برام افتاد و چرا اینجوری تمام زندگیمو باختم.

دوست ندارم بزور و اجبار کنارم باشی. موندنی که از روی محبت و عشق نباشه به درد نمیخوره. ولی تو بری……. تو منو تنها بزاری و بری من درجا تموم میکنم.

از وضع بهم ریخته ام میدونم موندنی نیستم و بالاخره تمام زحماتتون به باد میره. ولی خواهش میکنم منو ببخش….

پارلا بعدا در موردم هرچی شنیدی و به این نتیجه رسیدی چقدر آدم نااهل و بدی برای همه بودم، ولی اینو یادت باشه با تمام بدیهام، با تمام نامردیهام هیچوقت زندگی به کامم نشد…..

فقط تنها زمانی زندگی کمی باهام راه اومد که عاشق تو شدم و بدستت آوردم. خیلی خیلیم دوستت داشتم……. خیلیییییییی…… ولی خب……. آخر عاقبتم اینجوری شد که……..

نه تونستم خوشبختت کنم……. نه می تونم کنارت پیر بشم……. با همه ی اتفاقات و دیوونه بازیها و خریت خودم تورو هم از دست دادم…….

از زیر پتو حس کردم سینه ی پرویز میلرزه……. حتما داشت اشک میریخت که …….

پتو رو به چشمام فشردم و اشکای صورتمو خشک کردم. میدونستم پرویز موندنی نیست ……. میدونستم فقط مدت محدودی مهمونمونه…….. پس اینبارم تحمل میکردم……. منکه به شکستن و تحمل عادت کرده بودم……. اینبارم روش….

پتو رو کنار زدم و دستامو بیرون آوردم. درسته راضی نبودم ولی سر پرویز رو در آغوشم فشردم.

تمام جراتمو جمع کردم و بازم دروغ بزرگمو بزبون آوردم. پرویز باید آروم میگرفت. درد خودش براش بس بود و منم نباید قوز بالا قوز میشدم.

آروم گفتم: به هیچی فکر نکن. همینکه الان تماما با تمام عشقت مال منی ارزشش بیشتر از همه چیزه و من خوشحالم همیشه عزیزدلت بودم و دوستم داشتی. آروم بخواب و قول بده به هیچی فکر نکنی……

خودمم سعی میکردم همچی رو از مغزم بیرون کنم ولی دلم بدجور بدجور بدجورررررررررر گرفته بود! دلم یه رفتن با تمام وجود رو میخواست…… ولی اونم امکانش نبود!

چند روز بعد بود که گوشی پرویز زنگ زد. موبایلش رو به دستش دادم و کنارش نشستم.

دوستش بود که بعداز سلام احوالپرسی و توضیحی کوتاه در مورد وضعیتش یهو دیدم چشمان پرویز مبهوت به دیوار روبرو خیره شد.

با صدایی خفه گفت: چرا اونجا؟ چه اتفاقی افتاده؟ از پولها خبری شده؟……

“یک حس ِ مبهم در درونم جان گرفته
حسی که جان از این تن ِ بی جان گرفته “

در حیرتم ، جان ِ سراسر انتظارم
انگار ، اندوه ِ مرا آسان گرفته

بیهوده می کوبد دلم در غربت ِ خویش
حسرت ، ببین گوی ِ دل از میدان گرفته

عشق آنچه را بخشیده بر تنهایی ِ من
اینک همه حال ِ دلم ، از آن گرفته

فرسوده احساسم از این سر در گمی ها
وقتی که دل ، از معنی ِ انسان گرفته …

#سیما_اسعدی

با حرفی که از پرویز شنیدم حتی پلک هم نمیزدم. دلم میخواست نفس هم نکشم بلکه تمام حرفاشونو از پشت گوشی بشنوم.

فهمیدم هر خبری هست در مورد فرزانه ست. پرویز رنگ و روش زرد شده خونی به لبهاش نمونده بود که بشدت نگرانش بودم.

چشماش داشت بیحال روی هم میومد که حس میکردم الانه که از حال بره. دستشو بدستم گرفتم……. وای خدای من یخ کامل بود. ولی کاری هم نمی تونستم بکنم. چون فعلا پشت خط بود.

بعداز کمی گوش دادن و جوابهای بله نخیر که پلک زدنم یادم رفته بود بیحال گفت: وای خدای من…….. چشم….. حتما……

ولی جناب پویان چون خودم کمی مریض احوالم و توی رختخواب، مادرشونو میفرستم برای شناسایی……. شایدم کسی دیگه از فامیل…… ببینم چیکار میتونم بکنم…… شرمنده تونم ولی فعلا نمیتونم حواسمو جمع کنم.

با کلی تشکر خداحافظی کرد که گوشی کم موند از دستش بیفته. کمکش کردم و دستمو پشتش انداختم کمی بتونه خودشو نگه داره. فقط گفتم: چی شده چه خبری داشتن برات به این حال افتادی؟؟؟ رنگ و رو برات نمونده!

بیحال گفت: نمیتونم بشینم کمکم کن دراز بکشم. حالم بده!

دست به پشتش انداختم و کمکش کردم دراز کشید. نفسهاش بریده بریده بود که باعجله شربتی براش درست کردم و با نی کمی خورد.

نفسش که بهتر شد آهسته گفت: زنگ بزن مامانم هرجا هست خودشو برسونه. بهش بگو فقط بیاد……. زود بیاد……

هراسان گفتم: آخه بگو چی شده منم بفهمم! دارم زهره ترک میشم!

پرویز چشماشو بسته گفت: دوستم سروان پویان بود زنگ زده بود. میگفت با توجه به جستجوی همه جانبه شون در این چند وقت اخیر که بی نتیجه هم بود و مدارک و عکسهای شناسایی فرزانه اینترنتی همه جا پخش شده بود،

جسد زنی رو در مرز سِرو آذربایجان پیدا کردند که بهش اطلاع میدن بیشتر به فرد موردنظر ما شبیه هستش.

چون بجز ما کسی گم شدن زنی رو در نواحی مرزها اعلام نکرده بود و این جسدی که به بدترین وضعیت پیداش کردند فقط با عکسها و مدارک ما جور درمیاد.

عکسهایی از جسد رو برای سروان پویان فرستادند که باید برای شناسایی اقدام کنیم.

الانم مامانمو میخوام ببینم چیکار باید بکنیم. اول به زندایی بگیم یا نه!

فقط میدونم نگاه میکردم و نگاه میکردم! دلم میخواست داد بزنم خــــــــــدآآآآآآآآآآآآآآایــــــــــاآآآآآآآآآا کافیههههههههه ……. دیگهههههههه من دیگه تحملشو ندارممممممممممممممم…… ندارممممممممممم…..

آخه این چه زندگی پرتنشی بود که من داشتم……. هرلحظه با چیزایی که می شنیدم مو به تنم راست میشد و از زندگی سیر میشدم.

فقط به اندازه یه جو آرامش میخواستم…….. جو هم برام زیاد بود، به اندازه کنجد آرامش میخواستم……

حالم چطور بود رو نمیدونم. فقط پرویز گفت: تو چرا اینهمه رنگت پرید! خب میدونم واقعا اوضاعِ خر تو خریه. ولی تو فقط مواظب خودت باش ببینیم چی میشه!

پارلا بخدا میدونم اتفاقات بیش از تحملته و واقعا داری مقاومت میکنی، ولی خودمم حالم خیلی بده وگرنه باور کن خودم به مامانم زنگ میزدم.

گوشیشو لرزان و با تن و بدنی تپنده بدست گرفتم که بریده گفت: البته….. هنوز دقیق چیزی مشخص نیست…… ولی خدا به داد همه برسه بیشتر از اون زنداییم…….

بدون حرف شماره مامان مرضیه رو گرفتم. دیگه استرس بحدی برام فشار میاورد که بلندشده راه رفتم. نمی تونستم آروم بگیرم.

کاش کاش کاش میتونستم بزارم و چند روزی از این خونه دور باشم. دیگه بحدی بهم فشار میومد فکر میکردم دارم کم کم به مرحله ی سکته کردن نزدیک میشم.

قلب بینوا و بیچاره ام از بس با شنیدن خبرای جورواجور یهویی ضربانش بالا میرفت فکر کنم دیگه برای سنکوب کردن آماده میشد.

اگه دو روزی از این خونه دور میشدم…… اگه دو روزی خودمو از اینهمه تنش کنار می کشیدم…… اگه دو روزی چشمم بصورت این قوم نصوحی نمیفتاد……

نگاهم روی صورت نگران پرویز نشست. چشمام روی کل بدنش چرخید…… دیگه همون پرویز هیکلی قبل نبود. درست نصف نصف نصف شده بود….. نمیتونستم تنهاش بزارم….. نمیتونستم…….

صدای مامان مرضیه بگوشم نشست.سلامی دادم که خودمو پرویز رو حالشو پرسید. گفتم: هردومون خوبیم شکر. ولی مامان پرویز میخواد شمارو زود ببینه…….. میتونین بیاین یا بیام دنبالتون؟

مامان مرضیه هراسان گفت: پرویز حالش خوبه؟

گفتم: نگران نشید حالش خوبه. ولی خب میخواد شمارو ببینه. مثل اینکه کارتون داره!

نیم ساعت بعد بود که مامان مرضیه خودشو رسوند. پرویز که ماجرا رو آهسته تعریف کرد مامان مرضیه با شربت و آب خنک ما که بصورتش پاشیدیم بهوش اومد.

گلپر زار زار اشک میریخت و فقط میگفت: کی میشه از مصیبتها خلاص بشیم خدایا……….. فقط یه بوفالوی پیر و گنده میخواد مشکلات این خونه رو تحمل کنه!
منم که با صورت خیسم فقط نگام میکردم و بخاطر پرویز حتی نمی تونستم دهنمو باز کنم. فقط همچی رو جرینگی قورت میدادم.

بعداز خوب شدن حال مامان مرضیه پرویز گفت: مامان فقط باید یه کاری بکنین. الان آدرس آگاهی که عکس جسد زن پیداشده رو فرستادن رو از پویان میگیرم، تا برید اونجا و شناسایی بشه. باید یکنفر بره عکسهارو ببینه و ……..

حالا یا باید خودت اینکارو بکنی یا زندایی. ببینید کدومتون برید بهتره.

مامان اشکاشو پاک کرده گفت: زنداییت که از غصه فرار فرزانه به رختخواب افتاده. منم که …….. وای خدای من کار من یکی نیست.

گلپر آروم گفت: درسته دلشو ندارم. ولی اگه بخواین میتونم همراهتون بیام و اول من عکسهارو نگاه کنم. خب بالاخره یکی باید اینکارو بکنه.

همه مون متعجب نگاهمون بصورت گلپر دوخته شد. منکه اصلا این انتظارو ازش نداشتم.

و عصر همونروز بود که پریناز با افکاری آشفته گلپر و مامانش رو به آگاهی رسوند. آخرین خبری که تلفنی بهمون رسید این بود. گلپر و پریناز فرزانه رو شناسایی کرده بودند که از دیدن چهره و بند بند بدن داغون شده اش مشخص بوده مدتها تحت شکنجه و تجاوز قرار داشته….

زندایی پرویز با شنیدن ماجرای فرزانه بارها مرده و زنده شد. طبق گزارش پزشکی قانونی فرزانه روزها و روزها تحت شکنجه های دسته جمعی بوده که آخرش به مرگ و خفه شدنش منجر شده بود.

کارها، حقه بازیها و سرنوشت فرزانه بحدی مایه سرافکندگی همه بود که تا برادرش از خارج رسید فقط با چند نفر فامیل نزدیک جنازه شو که به سردخانه یکی از بیمارستانها ارسال شده بود تحویل گرفتند و حتی بدون گرفتن مراسمی بخاکش سپردند.

ولی با تمام تحقیقاتی که توسط سروان پویان انجام شد هیچ اثر و نشانه ای از پولهای بانک نبود که نبود …….. پولها نه قسمت فرزانه شد نه بدست پرویز رسید.

فقط حدس زدیم احتمالا قاچاقچی های ناشناس منطقه که مثلا میخواستند فرزانه رو از مرز بصورت قاچاقی رد کنند هم صاحب خود فرزانه شده هم پولهارا صاحب شده بودند.

بعداز بخاک سپردن فرزانه پرویز که واقعا رنگ میت بصورتش نشسته بود خندید. وقتی نگاهمو دید دوباره خندید.

لبخندی به صورت خندانش زده با نگاهم دلیل خنده هاشو جویا شدم که گفت: از من دیوانه تر بازم خود منم. نمیدونم چرا خداروشکر کردم فرزانه صاحب پولها نشد و نتونست با بدبختی من برای خودش کیف کنه.

باور میکنی پارلا ته دلم گفتم درسته خونه خراب شدم و سلامتی و زندگیمو هم پای یه زن کثیف و هرجایی گذاشتم، اما کسایی که پولها دستشونه حلالشون باشه چون انتقام منو از فرزانه گرفتند. انتقامی که من نمیتونستم و دلشو نداشتم از دختردایی خودم بگیرم!

اینبار چشماش به اشک نشست. ادامه داد: اما پارلا باور کن راضی نبودم فرزانه با اون وضعیت فجیع از دنیا بره. هنوز جوون بود هرچند باهام کاری کرده بود کارستون….

اونروز که با لیلون تلفنی می حرفیدم گفتم: لیلا باور کن مشکلات و مصیبتهای این خونه بحدی زیاده که دارم کم میارم و ذره ذره می پوسم.

دلم میخواد به مامان مرضیه بگم بیاد دوسه روزی پیش پرویز بمونه من خودمو بخونه ی بابام برسونم کمی مغزمو استراحت بدم.

بخدا گاهی کم میارم و دلم میخواد بحدی جیغ بکشم بلکه آروم بگیرم…… ولی فقط تحمل ….. تحمل…… تحمل……

لیلون خندید. گفت: ماشاا… حالا کجاشووووووو دیدی! خودتو آماده کن و لباسی از زره آهنین بپوش که ماجرا دنباله داره!

مگه حرفها و ماجراها و مشکلات اون خونه به این زودیا تموم شدنیه…….. حالا تیرو طایفه ی پرویز دارن برررررررررات……

خندیدم. گفتم: توپت خیلی پره ها! میدونم و مطمئنم تو و ماهیار دستتون توی یه کاسه ست. بخدا بعدا بفهمم چیزایی میدونستین و بهم نگفتین نمی بخشمتون ها……

لیلون بازم خندید. گفت: خب به ما چه؟؟؟ فضول مردم که نیستیم گزارش بدیم. حالا چی پیش بیاد…….

بغلم کردی و گفتی که دلم غم دارد
باورت هست که این عشق تو را کم دارد

طرح چشمان تو یک معجزه دارد زیرا
بر سر هر مژه‌ات حالت شبنم دارد

تو به یک تیر نگاهی ندهی دل اما
شکل چشمان تو یک لذت مبهم دارد

بسکه دوری زبرم یکسره کارم گریه است
گوییا از غم تو شور محرم دارد

عشق تو نقطه ی آغاز همه ویرانی است
این خرابی مرا زلزله ی بم دارد

من به یک جرعه از آن جام تهی خود مستم
که سرانجام مرا عشق تو با هم دارد

بوسه هرگز نشود مایه ی آرامش من
بغلم کن دلم بی تو بسی غم دارد

خندیدم. گفتم: لیلون تو هم ته دلمو و نلرزون و بدترش نکن دیگه! بیشتر از این ماجراها چی میخوان بهم نشون بدن که خودمو آماده کنم.

اینجوری میگی منو میترسونی ها. بازم میگم نکنه خبرایی داری رو نمیکنی! بخدا بعدا بفهمم چیزایی بوده و بهم نگفتین اونموقع خودتون رو کنار میزارم.

لیلون دوباره خندیده گفت: نه بابا شوخی کردم. ولی باور کن از روزهای آتی کسی خبری نداره که باید برای همه جوره ش آماده باشیم. چند روزه ازتون خبری ندارم. پرویز حالش خوبه؟

دلم پراز درد شد. گفتم: چی بگم؟ هرچی مصیبت برای ما بیشتره در عوض اونو داغون و کم کم تموم میکنه. دوا و درمون که نکرد. ما هم که هرکاری و هرچی از دستمون برمیاد رو می کنیم ولی روزبروز پسرفت داره نه پیشرفت.

بغ کرده ادامه دادم: فقط باید خدا خودش شفا بده که واقعا داره عذاب می کشه. نه خواب داره نه خوراک…… بزور ما اونم در حد یکی دو قاشق میخوره و دیگه تمام….

عروسیتونو چیکار کردین؟ کاراتون روبراهه؟ ببخشید نیستم و نتونستم کمک حالت باشم درحالیکه باید هرلحظه مو کنارت میگذروندم.

لیلون گفت: والا فعلا بازم بلاتکلیفیم. نمیدونیم آخه چی به چیه! خیلی دلمون میخواست همین روزها جشن رو برگزار کنیم و تموم بشه. ولی کلا نتونستیم تالار پیدا کنیم. برای بعد هم خدا میدونه چه اتفاقی بیفته که….

فعلا بیخیالش بشیم بهتره و تا قسمتمون چی باشه.

لبامو بهم فشردم و اشکامو ستردم. میدونستم چی میگه. هرکسی پرویزو می دید می فهمید فقط مدتی محدود مهمونمونه و هیچ امیدی بهش نیست.

لیلون گفت: میدونی پارلا بزار همینجا بهت چیزی بگم. واقعا باعث افتخار و سربلندیمون هستی! من یعنی یه روزم باور نمیکردم بتونی پرویز رو با دسته گلایی که به آب داد تحمل کنی.

هرلحظه انتظار داشتم بگن پارلا میخواد طلاق بگیره. ولی تو واقعا در برابر این زندگی و مشکلاتش مقاومت کردی. خوشبحال پرویز که تورو داره……. خوشبحالش……

آهسته گفتم: ممنونم که اینهمه انرژی مثبت برام حواله کردی. ولی لیلا باور کن من عقیده دارم دوست داشتن و عشق و علاقه ثابت کردنیه، وگرنه زبون رو که همه دارن.

تمامی قشنگی عشق و علاقه هم اینه که بتونی حال بدِ طرفتو خوب کنی واست بخنده و قهقهه بزنه. خب منم که میدونم این دمدمای آخر وجودم باعث آرامش پرویزه ازش دریغ نمی کنم.

وقتی شنیدم پرویز چه کارایی کرده، فقط خدارو بالای سرم شاهد گرفتم و ازش گذشتم. آخه راستش کمی هم گناه من بود که فقط خودمو دیده بودم و پرویزو در اوج ناراحتیهاش تنهاش گذاشته بودم …… اونم مستاصل دست به دامن فرزانه شده بود که …….

لیلون خندید. گفت: زور نزن خودتو ثابت کنی که ثابت شده هستی برام. ‏بعضیا مثل جناب علیه رو جون به جونشونم کنی خوبن……. همیشه ی خــــــــــدا خوبن. اصلا بلد نیستن بد بودن رو!

تو هم جزو همین افراد معدودی هستی که الهی توی گلوی پرویز گیر کنی و زهرمارش بشی با این انتخاب .

روزهامون میگذشت. پرویز روبروز آب میرفت و روبروز پوست و استخوان. دیگه هیچ غذایی نمیخورد……… هیچی……. اگه رگی براش پیدا میکردند سرم بهش تزریق میشد. تنها چیزی که هرلحظه میخورد آب خنک بود والسلام.

از بس بیحال بود بیشتر اوقاتش توی خواب میگذشت و از اطرافش حس زیادی نداشت. همه مون دور و برش بودیم و رسما پیر شدن همدیگه رو به چشم می دیدیم مخصوصا مامان مرضیه! هیچکاریم از دستمون برنمیومد.

گاهی که نگاهی به موهام مینداختم رسما هرروز تارهای سفیدش بیشتر میشد. لبخندی از روی حسرت میزدم و فقط زمزمه میکردم ۲۳ سال سن و موهای سفیدم!

اونروز متوجه شدم پرویز که بیشتر به طرف راستش میخوابه پشت گوش و بازوش قرمز شده که اذیتش میکرد. حالا پشت هم کمی زخم مانند شده بود.

گلپر آروم گفت: باید مواظب باشیم زخم بستر نگیره. حالا جلوتر از من آب ولرم و پماد آورد که اونا رو بشوره و پمادمالی کنه.

دستاش که خیس بود گفت: پارلا برو اتاق خواب من داخل کشو بالایی میز آرایشم پنبه ی خیلی نرمی دارم که الیافش واقعا عالیه.

اونو بیار روی پماد پشت گوشش بزارم آروم میگیره و اذیت نمیشه.

بطرف طبقه پایین رفتم. وارد اتاق خواب شدم و بطرف میز آرایش رفتم. پنبه دم دست بود که برداشتم. تا برگشتم چشمم به در کمددیواری اتاق گلپر افتاد که نیمه باز بود.

چیزی به چشمم خورد. دقت کردم گوشه ی تابلویی بزرگ که سر گلپر با تاج عروسش از گوشه اش دیده میشد.

دلم لرزید. تا به امروز زیاد در مورد شوهر مرحومش حرف نزده بودیم. یکی دوبار با لیلون خواسته بودیم ازش سوال جواب کنیم، که درجا چشماش پراز اشک شده بود و ما هم پشیمون و دیگه سکوت که ادامه نداده بودیم.

با لیلون هم تصمیم گرفتیم تا موقعیکه خود گلپر نخواد و اعصابش آروم نگیره در مورد همسر مرحومش حرف بزنه مجبورش نمی کنیم.

ولی حس کنجکاوی بشدت اذیتم میکرد. دلم میخواست حتی شده یک نگاه شوهر گلپرو ببینم. ببینم چه تیپ و قیافه ای داشته که گلپر اینهمه عاشقش بوده و بعداز فوتش دیوانه کوه و بیابون شده که با کفش و زره آهنین فقط در انتظار و چشم براه شوهرش بوده!

فکرم بطرف طبقه بالا رفت. گلپر میتونست کمی صبر کنه. فقط باید عکس رو می دیدم.

پنبه رو روی تخت گذاشتم و در کمددیواری رو قشنگ باز کردم. چندین تابلوی بزرگ و کوچک پشت وسایل قایم شده بود که فقط عکس بزرگه گوشه اش دیده میشد.

دست بردم و تابلوی متوسط رو بیرون کشیدم که پشت عکس بطرفم بود. تا عکس رو بطرفم خودم برگردوندم نمیدونم چرا قلبم از کار افتاد.

گلپر……. گلپر…… لباس عروس…… دست داماد دورکمرش….. داماد…… داماد گلپرررررررررررررررررر…..

فقط حسم گفت عرقی از لای موهام پایین اومد و از پشتم پایین سرید. عرقهایی که در آنی تمام بدنمو گرفته بود رو حس میکردم. ولی شاید عروس با داداشش عکس………. ولی لباسهای داماد……

تابلو از دستم رها شد و روی تخت افتاد. هراسان و باشتاب دست بردم و دوتا عکس دیگه رو برداشتم……

بازم گلپر و پرویز…… اینبار با لباسهای عقد…… چشمام دا‌شت سیاهی میرفت……. پاهام داشت تا میشد…… گلپر و پرویز باهام چیکار کرده بودند……… چیکار کرده بودنــــــــــد……..

دلم میخواست داد بزنممممممممممممممم……. ولی فقط خفه خون گرفته بودم…… دلم.میخواست هوار بزنم انا فقط آتش بودم سراپا آتش و بغض…… آتشی که در عین شعله کشیدن ذره ذره منو خورد میکرد!

پاهام تا شد و با زانو روی زمین افتادم…… حال نداشتم خودمو تحمل کنم. فقط گوشام می شنید که می گفتم: گلپر نمی بخشمت…….. گلپر نمی بخشمت…….. گلپر تورو اصلا نمی بخشمت……

بیحس تابلوهای دیگه رو بیرون کشیدم…….. تازه یادم میفتاد اولین باری که دوران نامزدی با پرویز وارد این اتاق شده بودم تابلوها رو روی زمین پشت و رو به طرف دیوار گذاشته بودند……

بعدا این تابلوها اصلا نبودند و من حس میکردم چیزی در این اتاق کمه که من قبلا دیده بودم.

با دستهای یخ زده و گاه آتشین، قلبی کوبان و لرزان تمام تابلوهارو نگاه کردم……. خود‌شون بودند…….. و من مدتها بود با هووی خودم توی یه ساختمون زندگی میکردم و هیچی……. هیچی حالیم نبود……..

یعنی لیلونم متوجه ماجرا نشده بود؟؟؟؟ لیلون مدتها بود کمتر بهم سر میزد و به خونمون میومد. ولی تلفنی هوامو داشت…… شایدم فهمیده بود و داشت همچی رو از من مخفی میکرد…..

آخرین تابلو…….. بزرگترین تابلو……..عروس و داماد کیپ در آغوش هم……. لبهای پرویز روی موهای گلپر…….. و من……. من…….. گول خورده در تمام این مدت…..

تابلو رو زمین انداختم……. لبا بهم فشرده……. قلب ایستاده…….. چشما باز مونده……. مغز و فکر تعطیل……… فقط میدونستم این خونه دیگه جای من نبود……… نبود…… نبود……

تابلو با صدای بلندش روی زمین افتاد……. بلند شدم….. عقب رفتم……. بدنم آتیشی گرفته بود که سرتاپام میسوخت….. فقط میدونم میسوخت……. شعله ور میشد……. اَلو گرفته بود…..

و من آبی برای این آتیشم میخواستم….. آبی سرد و خنک….. وگرنه جزغاله ام بخونه ی بابام میرسید.

از اتاق خارج شدم….. آب میخواستم…. فقط آب….. هیچ چیز رو یارای خاموش کردن آتش درون و بیرونم نبود فقط آب…

در حموم گلپرو باز کردم و دوش آب سردو بازکردم……. اشکام تازه راه گرفته بود….. با لباسهام زیر دوش ایستادم…. آآآخخخخخخ آب سرد…… آب یخ……. آب که نفسمو جا میاورد…….

اشکای سرگردانم همراه آب می چکیدند و چشمام زیر آب میسوخت…… من…… زندگیمو…… بخاطر یه هیچکس باخته بودم…..

یه هیچکس …… یه آشغال…… یه عوضی که از زنها سیرمونی نداشت…… و گلپر آشغالی بدتر از پرویز که اینجوری باهام تا کرده بود….

چقدر گذشته بود رو نمیدونم. فقط حس کردم دندونام بهم خورد…… لرزیدم…… سردم شد…… آتیشم خاموش شده بود….. اما اشکام همچنان فرو میریخت……

با لباسهای آب چکان از حموم بیرون اومدم. من دیگه طبقه ی بالا نمیرفتم…… من از همینجا خونه رو ترک میکردم…… من میرفتم…… و پرویز رو به عشقهاش واگذار میکردم.

به سارای خودش…… به گلپر خودش……. به فرزانه ی خودش……. و شایدم هزارتا زن دیگه که ازشون بیخبر بودم……. بینوا پارلای جوانمرگ…..

اشکام اجازه نمیداد جایی رو ببینم. دندونام صدادار بهم میخورد اما من بخونه مون میرفتم……..

گذرا از روی مبل شال گلپرو برداشته روی سرم انداختم . بیحس بودم…… بدنم سرّ بود……. فقط میدونم موندگار نبودم…..

از پله ها پایین رفتم. هوا سرد بود…… یخ زدم…… ولی جهنم….. میرفتم خونه ی بابام گرم میشدم…… با ماشینم میرفتم……..

همون ماشینی که تصمیم داشتم نیاز باشه بفروشمش و خرج پرویز کنم…….. ولی …… ولی جلوی خونه ی بابام آتیشش میزدم….. آتیش…… یه آتیش محشر و دیدنیییییییییییییی

از پله ها پایین رفتم و رو بطرف پارکینگ کردم………

خسته ام از زندگی اما جوانی میکنم
دفترم را میگشایم شعر خوانی میکنم I

دفتر شعرم سفید است و میان برگها
من هنوزم نام او را گل فشانی میکنم

عشق خود با او روایت کرده ام اما دگر
دفترم را کنج گنجه بایگانی میکنم

من برای درد و رنج وغصه های عاشقی
اشکها می ریزم و با غم تبانی میکنم

رفته عمری و هنوزم من برای وصل او
رو به درگاه و دعای آسمانی میکنم

دفترم را میبرم باخود از این دنیا ولی
قصه این عاشقی را جاودانی میکنم

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن