آخرین مطالبرمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت39

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

آرزوی مرگ داشتم……. آرزوی مردن داشتم……. بقیه هرغلطی خواسته کرده بودند اما من باید این وسط میمردم…….. میمردم چون سرمو پایین انداخته به هیچ چیز و هیچکس کاری نداشتم…..

چون در زندگی دیگران کنکاش نکرده بودم…….. چون دلم نمیخواست با جستجوی بیشتر کرمهای زندگی دیگران رو بیشتر پیدا کنم……..

دندونام بهم میخورد و حس میکردم کل بدنم یخ بسته. اصلا همه ی بدنم لرز داشت. و من میرفتم و انشاا… خبر مرگم همه جا پخش میشد…… کاش تصادف میکردم و درجا تموم……. مرگ گاهی خوشآیندترین اتفاق روز برای آدم میتونه باشه و من بشدت در آرزوی مرگ بودم……

وسط حیاط ایستادم…… نگاهم به دیوار خیره موند…. اگه ماهیار می فهمید پرویزی که براش جونمو میدادم و در این شرایط بدش به هیچ عنوان حاضر به ترکش نبودم چه جانور خطرناکی بود…….. دیگه تف هم بصورتم نمینداخت……. تف هم نمینداخت…….

آهسته و یخزده سرمو رو به آسمون بلند کردم. اشکام راهشو عوض کرد. فقط گفتم: خدایا….. خیلی خسته ام…… خیلی خسته……. خودت خسته نشدی از اینهمه مصیبتهای من……. دست مریزاد…… باور میکنی دردامو به دریا بگم ماهیاش میمیرن……. پس انصافت کو……..

تازه میخواستم به در پارکینگ برسم که صدای گلپر از پشت سرم شنیده شد. گفت: پارلا……. چی شده؟؟؟؟؟ چرا خیسی توووووووو؟؟ کجا داری میری….. پارلاااااااا

ایستادم…… دندونامو محکم بهم فشردم…… چقدر دلم میخواست این گلپر کثافتو بکشممممممممم……. چقدر دلم میخواست زیر پام لهش کنم……. لهش کنم فقط….. نه آتیشش بزنم…… فقط میخواستم آتیشش بزنم بفهمه چه بروزم آورده…

دوباره گفت: پارلا چی شده؟؟؟ کجا داری میری این چه وضعیه….. کجا خیس شدی تو؟

بطرفش برگشتم……. نمیدونم چی دید ولی دهنش باز و خودش هنگ کرد……. دیگه چیزی نگفت….. هیچی….. فقط مات منو نگاه میکرد…..

دیگه بدنم لرزی نداشت….. بازم آتش در تمام وجودم فوران میکرد و بالا میومد…… بطرفش رفتم. از پله ها بالا رفتم و درست مقابلش ایستادم.

دل خواسته و راضی دستم بالا رفت…… محکم تر از محکم روی گونه ی گلپر نشست……. همون دستم دوباره بالا رفت و برای بار دوم روی صورت گلپر نشست…….

دست گلپر بدون حرف روی صورتش نشست. اشکام میریخت……. همه جا تار بود ….. اما گلپرو می دیدم….. نه اشکی….. نه حرفی…… فقط نگام میکرد و طرف چپ صورتش سرخ سرخ بود……

بغ کرده گفتم: مار در آستینم شرف داره به توووووو…… شرررررررررررف داره به توووووووویِ نالایق…….. شرررررررف داره به تویِ بدذات…… شرف داره به تویِ کثافتتتتتتتتتتت……
باید این بلا سرم میومد……. بایــــــــــد سرم میومــــــــــد…….

چون مار رو خودم پرورش دادم……. چون یه مار مریض و افسرده و رو به مرگ رو خودم زنده ش کردم …… چون از پوسته ای که توش گیر کرده بود خودم نجاتش دادم……. درحالیکه باید لهش میکردم….. فقط له…..

پس لایق همین دروغهام …….. پس لایق همین آتیش گرفتنهام ……. پس لایق همین حقه بازیام……. که تو…. تو….. تو با پرویزت راهش انداختی و آتیشم زدی گلپر……

تو یه مار خوش خط و خالِ بی لیاقت رو من قاطی همه کردم……… من آرومت کردم……. من باعث حال خوبت شدم تا تو بیای و امروز حالمو اینجوری بگیری!

من مار رو پرورش دادم…….. من یه مار یخ زده رو زنده ش کردم….. ولی به قرآن نیش براش نذاشتم……. به جان مامانم براش نیش پراز زهر پرورش ندادمممممممممم……

فقط بگو این نیش تو دس پرورده ی کیه ی؟؟؟ ……….. داد زدم: لعنتیییییییییییییی چرا باهام اینکارو کــــــــــردی؟؟؟؟؟ چرا اینجوری داغونم کــــــــــردی؟ حیفِ من گلپررررررررر…… حیفِ من…… حیفِ پارلا……

پرویز داره میمیره که اون به جهنمممممممممممممم…….. انشاا… به ته جهنم و وسط آتیشها فرستاده بشه…….. الان می فهمم خدا جای حق نشسته و واقعا میدونه با بنده های کثیفی مثل شماها چیکار باید بکنه…….

ولی از تو یکی نمیگذرم گلپرررررررر……. بخدا نمیگذرم……… به جان عزیزترینممممممم قسم نمیگذرم…… باید جلوی چشمام تقاص پس بدی…….

دستی به اشکام کشیدم و بلند هق هق کردم…….. گلپر رنگ بصورتش نداشت…… گلپر هیچ حرکتی نداشت…… حتی نفس هم نمی کشید…… گریه هم نمیکرد فکر کنم سرپا مرده بود…….

گفتم: پرویزِ عوضی برام حکم لباسی رو داشت که دوستش نداشتم. ولی بزور و جبر اندازه ام کردند و تنم پوشوندند……. الان لباسمو دوست داشتم ولی…… ولی باهام خیلی بد تا کرد….. خیلی….. خدا ازش نگذره که میدونم نمیگذره و نگذشته…

اما تو گلپرررررررر…. تو بدتر از پرویز منو سوزوندی…… فقط می سوزم از اینکه در این خونه ی خراب شده با جان و دل خوبی هم بکنی باید پای لرز‌ش هم بشینی……

من میزارم و میرم. میرم و شرّم رو از این خونه کم میکنم…… این توووووو….. اونم پرویزت……. فقط نفهمیدم نقش من این وسط چی بود….. چرا با زندگیییییییی منننننننننن بازیییییییییی کررررررردید….. چرررررررررررراااآاآآآآآا؟؟؟؟؟

صورتمو برگردوندم و قدمی برداشتم گفتم: نمی بخشمت……. بخدا نمی بخشمت…… نمییییییییی بخشمتتتتتتتتتتتتتتتتت…..

قدم دوم رو در پاگرد بالای پله ها برنداشته بودم که دستهای گلپر دورپاهام حلقه شد……. کم موند کله پا زمین بیفتم که دستمو به نرده ها بند کردم. گلپر پشت سرم زمین افتاده پاهامو در آغوش گرفته بود.

اینبار داشت گریه میکرد. نه زار میزد. خواستم محکم پاهامو از دستاش بیرون بکشم که با صدای خفه اش گفت: توروخدا نه پارلا…… توروخدا نه……. پارلا یطرفه قاضی نرو…… یطرفه قضاوت نکن…..

پارلا هیشکی رو نمیگم……. فقط تورو جــــــــــــــــــــان ماهیارت…… تورو جــــــــــان اون بامرامت که میدونم و مطمئنم نفسش به نفست بنده…….. تورو به جان اون مرد زندگیت که میدونم پشتت بهش گرمه قَسمت میدم تنهام نذار….

بخدا من دیگه زن پرویز نیستم…… ماجراش طولانیه…….. باید زودتر بهت میگفتم ولی در بین اینهمه مشکلات رنگارنگ این ماجرا داغونت میکرد…..

همگی تصمیم گرفتیم و دست نگه داشتیم اوضاع کمی آروم بشه بهت بگیم بلکه بتونی تحمل کنی…… بخــــــــــدا هیچ هدفی نداشتیم فقط بخاطر خودت نگفتیم……

پارلا….. خواهش میکنم…… خواهش میکنم نروووووو….. اول منو با دستات کفن کن بعد برو…….. پارلا پرویز عاشقته تنهاش نزار…… فقط چند روز مهمونمونه …. تو بری اون تحمل نمیکنه…… براش اینو نخواه…..

خودم تمام سرگذشتمو برات تعریف میکنم و می بینی من این وسط گناهی ندارم و نداشتم……. زن پرویزم نیستم…… بخدا از روزیکه طلاق گرفتم دست پرویز بمن نخورده…… کاش ماهیار و لیلا ماجرارو بهت میگفتن….. ولی اونام چیزی نگفتن…..

قلبم می کوبید…… ماهیار و لیلا….. مگه اونا …….

چشمام داشت دو دو میزد. بطرف عقب برگشتم. دستی به اشکام کشیدم بلکه بتونم ببینم. بزور گفتم: ماهیار و لیلا؟؟؟؟

گلپر کمی دستاشو شل کرد ولی رهام نکرد……… صورتشو به ساق پاهام چسبونده گفت: لیلا میگفت ماهیار هم موضوع رو میدونه ولی چیزی بهت نگفتن……. بخدا همه بخاطر خودت مخفیکاری کردن نه کس دیگه…..

منم همه ی سرگذشتمو مو به مو برات تعریف کنم می فهمی هیچ گناهی ندارم. خواهش میکنم پارلا برگرد…… فقط برگرد من میزارم میرم…… تو بمون.

اسم ماهیار مانند پتکی توی کله ام می کوبید. ماهیار….. ماهیار میدونست و بمن چیزی نگفته بود……. ماهیار هم چیزی نگفته بود……. پس من به کی میتونستم اطمینان کنم…… به کیییییییییییییییی…..

سوزش دلم صدبرابر شده بود. آتیش تنم هزار برابر بیشتر…… حسم میگفت از اوج حرارتم لباسهای خیسم به تنم خشک شده……

اما ……. پرویز جهنممممممم…… گلپر جهنممممممممم…….. لیلای آب زیرکاه و زرنگ هم به جهنم که می شناختمش. حتما دلیل محکمه پسندی داشت بهم چیزی نگفته بود اما ماهیاررررررر………. ماهیار………

آروم گفتم: ماهیار ……. ماهیار هم از این لحظه برام مرد……. اونم مرد…… گلپر….. ماهیار همراه تو و پرویز و لیلا برام مرد…….. دیگه اسمشم بزبونم نمیارم…… فردا تمام قرضهامو بهش صاف میکنم دیگه اسمی ازش توی زندگیم نباشه …….

تنها کسی که داشتم اونم برام مرد……… و من امروز سیاه ماهیارو تنم میکنم و براش عزاداری راه میندازم…… ماهیارم دیگه تمام………..

در دفتر تاریخ نوشتند که هستیم
هستیم ولی دل به که بستیم،شکستیم

آن قدر شکستند دل خسته ما را
چشم از همه بستیم و به میخانه نشستیم

از کهنه شرابی که در آن بود چشیدیم
مستیم به ظاهر، همه پیمانه پرستیم

دنیا همه اش مال شما شاد بخندید
ما چشم از این عالم بی قافیه بستیم

دیوانه بگویید به ما هیچ مهم نیست
از عقل بریدیم و از آن غائله رستیم.

لبخندی که با اشکام روی لبام نشست تلختر از هر تلخی بود…….. لیلون و زرنگیاشو می شناختم ولی از ماهیار انتظارم بیشتر از اینها بود نه انتظاری در حد پرویز و گلپر……

اما ماهیارم باهام روراست نبود…… نبود…… نگاهم بطرف آسمون رفت. اشکام توش لبالب شد و دوباره پایین اومد….. زندگی بدون ماهیار…… زندگی بدون تکیه دادن بهش….. زندگی بدون هیچ ذوقی…….

ولی دیگه تموم بود…… نمی خواستمش…… و من میتونستم بتنهایی روی پای خودم باشم…… من پارلا بودم و میتونستم……. خودمو می شناختم…….. من خدای خودمو داشتم…….. و برام کافی بود….

دستی به اشکام کشیدم. پراز افسوس گفتم: گلپر پاهامو ول کن……. من باید برم…… باید از این خونه ی دروغ دور بشم……. اینجا دیگه جای من نیست…… برم ببینم سرمو در کدوم قبرستونی زمین میزارم….. ول کن پاهای بی صاحب مونده مو….

گلپر بدتر دستاشو بهم پیچید. زاری کنان که صدای گریه شو هم بلند کرده بود گفت: پارلا ….. جان هرکی دوست داری نرووووووو……. بخدا هیشکی این وسط گناهی نداره……

من گناهی ندارم. چون اوایل که تو پا به این خونه گذاشتی در حال خودم نبودم و اصلا حالیم نبود چی به چیه………..

بعدا هم دیگه زن پرویز نبودم و تو هم منو خواهر پرویز شناخته بودی که دوست نداشتم اسم هوو روم بزارم و ازم دور بشی…… چون توی این خونه فقط تورو داشتم که باهام مهربون بودی.

پرویز هم خودش اینجا نیست ولی خداش که بالای سرمونه. اونم چون خیلی دوستت داشت میترسید با فهمیدن اینکه من زنش بودم و الانم توی خونه شم، باهاش ازدواج نکنی…… فقط همین….

من نمیگم پرویز در زندگیش گناه نکرده و آدم خوبی بوده، ولی باور کن پنهون کردن ماجرا فقط بخاطر عشق و علاقه بهت بود نه چیز دیگه…..

نگاهم به اشکهای گلپر دوخته شده بود. چقدر سردرگم بودم……. چقدر در خودم گمشده بودم….. دیگه نمیدونستم کدوم حرفو باور کنم کدوم حرفو باور نکنم…….. اصلا قدرت تشخیص حرفهای راست و دروغ رو هم نداشتم.

آروم گفتم: من میرم….. امروز میرم اما شاید برگشتم….. فقط باید بفهمم در این زندگی بیهوده چند چند بودم….. پاهامو ول کن.

گلپر اینبار بازوهاشو جوری فشرد که پاهام دیگه بهم قفل شده بود و بزور چنگ به نرده زده خودمو نگه داشته بودم.

ناله کنان گفت: پارلا…… تو فقط بمون پیش من…. بخدا هرجور بگی همون میشم…….. به جان ابراهیم همون میشم فقط تنهام نزار…..

تو خبر نداری چقدر خوبی…… تو خبر نداری چقدر صاف و صادق و مهربونی…… و این اخلاقات منو به دوست داشتن تو حریص تر کرده…..

اگه ابراهیم ترکم کنه و اهمیتی بهم نده اتفاقی برام نمیفته چون تورو دارم، ولی تو تنهام بزاری من میمیرم…..

نزدیک یکساله باهات نفس کشیدم و فقط تورو برای خودم داشتم نه کس دیگه……. یکساله پایین خونه ت نشستم و توی فکر و خیالاتم هر آن اون بالا باهات زندگی کردم……..

دور ازت بودم و خونه ی خودم، ولی باهات قاشق به دهنم گذاشتم و غذا خوردم……. بهت شب بخیر گفتم و خوابیدم……. تا بیدار شدم خودمو به تو رسوندم و صبح بخیر گفتم…….

چشم به در قفل شده دوختم و برای اومدنت از دانشگاه لحظه شماری کردم. همیشه یه روز قبلش غذای دلخواهتو پرسیدم با تمام وجودم برات پختم تا فقط و فقط رضایت رو در چشمات ببینم.

پس الان اینهمه بیرحم نباش….. پرویز بهت نیاز داره…… اون به کنار…… اون به جهنم…….. بیشتر از اون من بهت نیاز دارم…… خواهش میکنم پارلا…..

پارلا به جان ابراهیم قسم، بعداز پیدا شدن داداشم فقط بخاطر تو توی این خونه موندم. بارها ابراهیم بهم گفت دیگه نیازی نیست اینجا باشم و هرروز پرویز و مادرشو ببینم. میتونم بزارم و برم چون خودش کنارمه و کمکم میکنه.

ولی خدا شاهده فقط بخاطر تو موندم که نمی تونستم بدون تو زندگی کنم. انقده دوستت دارم…… انقده دوستت دارم که من ابراهیم رو مجبور کردم بخاطر محبتهای تو هم شده تنهات نزاره و هرجور میتونه کمکت کنه ….

گفتم داداش منی پس داداش پارلا هم باش و اجازه نده بیشتر از این بشکنه…….. اون لایق زندگی خیلی بهتر از اینها بود ولی خب اونم مثل من گرفتار شد. پس تنهاش نزار.

با هق هق ادامه داد: پارلا ….. روزی هزار دفعه به هر بهونه ای صدات میکردم و فقط گوش میدادم کلمه ی جانم گفتنت رو بشنوم……. این جانم گفتن رو ازم دریغ نکن و ازم نگیر……..

تو جوری برام خوب و مهربون بودی و هستی که حتی تورو با ابراهیم هم مقایسه میکنم.

همیشه به ابراهیم میگم هرچقدرم برام با محبت باشی ولی مهر پارلا بمن که یه فرد ناشناس و غریبه بود یه چیز دیگست و یه جوری خاص بود که ابراهیم هم میخنده و بهت حسودی میکنه.

پارلا بخــــــــــدا دیگه از خودم متنفرم اینجوری اذیتت کردم….. ولی هیچی عمدی نبود…… فقط بخاطر خودت بود…… خودت……

تو هم اگه منو دوست نداشتی اینجوری ازم نمی رنجیدی. خواهش میکنم همه مونو ببخش و بمون.

اشکام روی سر گلپر میریخت و الان بدتر بر سر دوراهی گیر کرده بودم. گفتم: فقط بگو این پرویز جهنمی چندتا زن گرفته و طلاق داده؟ به هرطرف که نگاه میندازم اثری از زنهای اونه!

زنهای عقدی….. زنهای طلاق داده….. زنهای صیغه ای….. چرا سیرمونی نداشت اون عوضی؟؟

گلپر فقط یه دستشو از پام جدا کرد و صورتشو پاک کرد. بعد انگاری داشتم میرفتم بازم تند پامو گرفته گفت: بخدا فقط من بودم توی زندگیش……. زن دیگه ای توی زندگی پرویز نبود……. زن صیغه ای چیه؟؟ من از هیچی خبر ندارم…

شاکی گفتم: خودم اسم سارارو توی شناسنامه اش دیدم تو داری چی میگی؟

گلپر هراسان گفت: بخدا سارا منم! من اسم شناسنامه ام سارا هست…… سارا یزدانی…… دختر خاله ی پرویز که تا یه سال قبل زنش بودم و طلاقم داد چون میخواست ازدواج کنه……… بعدم تو ……. دیگه کدوم زن؟

مات زده چشم به گلپر دوخته بودم……. فقط مبهوت بودم این خونه و اتفاقاتش چرا تموم نمیشه….. نمیشه….. یه خونه ی پر رمز و راز……. یه خونه ی پراز سوال…..

گلپر…… سارا……. دخترخاله …….. فرزانه…… پارلا……. من کجای کار بودم …… منه گیج…… منه خل……. منه دیوووووووونه….

گلپر ناله کنان گفت: خواهش میکنم پارلا…… بخدا ماجرای زندگی منو بشنوی هیچوقت تنهام نمیذاری….. چون هیشکی این وسط بابت این مخفیکاری گناهی نداره……

همه همه همه مخصوصا من و پرویز فقط میخواستیم تورو برای خودمون داشته باشیم…… برای این چیزی بهت نگفتیم…….

الان یه ساله پرویز دیگه برام تموم شده ست….. بخدا حتی انگشتشم بهم نخورده….. من الان فقط یه درد دارم که نمیتونم این زندگی بیریخت رو ترک کنم….

درد من فقط تویی….. فقط توووووو….. من واقعا دوستت دارم….. حتی اگه خواهرم داشتم اینهمه بهش علاقه نمی بستم…… تو منو به زندگی برگردوندی……

تو و صدای خنده هات……. تو و جانم گفتنهات……. تو و بخاطر من جلوی پرویز ایستادنهات…… تو و گاهی گلپری گلپری صدا زدنات……… بخدا این صدازدنات همیشه مرفین توی رگام بودن…. الانم تنهامون نزار……

گلپر صورتشو به پاهام تکیه داد و های های گریست…….. خودمم که حالم داغونِ داغون بود……. چیکار میخواستم بکنم……..

اگه می موندم با این روح بهم ریخته بازم میتونستم به پرویز برسم و ازش نگهداری کنم؟ نمی تونستم…… نمی تونستم……. از کلاه گشادی که اینهمه مدت سرم گذاشته شده بود واقعا کم آورده بودم…… خیلی کم…..

اما…… اما اگه می موندم هم اول از همه حساب ماهیارو صاف میکردم…….. اول اونو از ذهن و قلبم بیرون مینداختم و دیگه شماره شو هم مسدود میکردم بعد حساب بقیه رو میرسیدم…… اما اول ماهیار……..

دندونامو با خشم بهم ساییدم. ماهیار هرجوری شده برام تموم میشد و من برای زندگیم تصمیمات دیگه ای میگرفتم…….

دیگه نمی تونستم تحمل کنم پرویزِ نابکار هم بمن دروغ بگه….. ماهیار هم دروغ بگه…… لااقل دروغگوهارو از اطرافم دور مینداختم بلکه چشمام رنگ زندگی رو ببینه…….

اما…… اما از همین الان چقدر دلتنگ ماهیار بودم…

اینجا پر سکوته، هیچ صدایی نمیاد
تو رو خدا جیرجیرک، یه جیغ،یه داد، یه فریاد

ببین دیگه چی داریم، چشمای خیس و بی خواب
یه شب, تار و تاریک، بدون نور مهتاب

نه یه نفر رد میشه، نه کسی از راه میاد
ثانیه های عمرم، میسوزه میره بر باد

از غصه ی تنهایی، نحیف شدم و بیمار
باید بغل کنم من، سایه مو روی دیوار

هیشکی یادش نمیاد، دوست دارمی گفته
انگار که کل دنیا، فراموشی گرفته

اینجا پر سکوته، هیچ صدایی نمیاد
تو رو خدا جیرجیرک، یه جیغ، یه داد، یه فریاد

همچنانکه ایستاده داشتم تصمیم میگرفتم نگاه خیس و چشمان خونین با صورت سرخ گلپر بالا اومد. آروم و ملتمسانه گفت: می مونی پارلا؟؟ توروخــــــــــدا بمون؟ به جان ابراهیمم قسم که بعدازسالها پیداش کردم تو بری منم همراه تو از این خونه میرم….

من توی این خونه محبتی ندیدم که الان بمونم و برای پرویز جبران کنم……. منم همراه تو میزارم و میرم….. پرویز هم به جهنم…… هربلایی سرش میخواد بیاد…… اصلا تو رختخوابش بمیره بمن ربطی نداره…..

مگه اینهمه سال من برای اون مهم بودم که الان اونم عوضش برام مهم باشه……. من اینجا موندگار شدم فقط کنار تو باشم. وگرنه مدتها قبل از پیدا شدن ابراهیم حالم خوب شده بود و میتونستم تنهایی گلیم خودمو از آب بیرون بکشم.

بلندتر ادامه داد: فقط تو منووووووو توی این خونه نگه داشتی فقط تووووووووو ….. الانم میخوای تنهام بزاری بری اونم سر گناهی که نداشتم؟؟؟

عاصی بطرفش خم شدم. بازوهاشو گرفته محکم تکونش دادم. با دندونای بهم فشرده گفتم: دیگه چی رو ازم مخفی کردید هان دیگه چییییییییییی؟؟؟؟

بمونم که هرروز برام یه بامبول سر کنید و منو سکته بدید؟ بمونم و هرروز یکی از کوفت و زهرماری هاتونو برام رو کنید تا زندگی نکرده پیر بشم؟

بابا بخدا خسته ام از دست همه تون……. دارم کم میارم…… این چه اوضاعیه من بدبخت باید تحمل کنم…… اون از پرویز با هزارو یکجور مشکلاتش….. اینم از تو با مخفیکاری هات….

بخــــــــــدا دیگه کشش ندارم….. بمونم که چی بشه…… هان….. چی بشه؟؟؟ خودت بودی می موندی؟ خودت بودی تحمل میکردی؟

گلپر سری تکون داده گفت: آره بخدا می موندم! می موندم این چند روز آخر پرویز رو کنارش باشم که دیگه حس زیادی از اطرافش نداره……. می موندم و پای درددل گلپر می نشستم ببینم چی داره برام تعریف کنه…..

اصلا می نشستم ببینم کی گناهکاره و کی بیگناه؟ اونهمه خوبیها و مهربونیا و کاراتو به سرم کوبیدی، همه رو قبول دارم…… همه رو برام انجام دادی….. ولی چند روزم بیشتر بمون خواهش میکنم!!

دوباره بازوشو محکم تکون داده گفتم: ببین وقتی خوبیهایی که در حقت انجام دادم رو بهت یادآوری کردم، فکر نکن منت سرت گذاشتم….

نه بحث منته نه بحث سر کوبیدن. فقط میخواستم یادت بیارم چقدر دوستت داشتم و بهت علاقه داشتم همه رقمه پای خودت و مشکلاتت ایستادم…..

خواستم بگم چقدر دوستت داشتم و برات احترام قائل بودم که از خیلی خواسته هام چشم پوشی میکردم تا تو آروم باشی و حسرت بدل نباشی….

بلند گفتم: موهای سفیدمو لای موهام می بینی؟ می بینییییییییییییی؟؟ مگه پارلا چند سالشه اینجوری موهاش سفید شده!!! آخه همش توی این خراب شده و با خبرهای یهویی و جورواجور سفید شد!

و من قدر این موهای سفیدرو میدونم…… چون فقط اونا فهمیدن من توی این دیوونه خونه چی کشیدم!

گلپر هق هقی کرده گفت: فقط الان بگو می مونی….. بگو می مونی و تن و بدنمو نمی لرزونی…… بخدا تو بری من جلوتر از تو از خونه بیرون میرم…… من و تو هم نباشیم تکلیف پرویز مشخصه…

گوشه ی خیابون میندازنش و اونجا می میره ببین کی گفتم. فکر نکن همه مثل خودت عین کوه هستن و ازش مواظبت میکنن.

چشمام دیگه اشک نداشت…… فقط نگاهم روی صورت گلپر ماسیده بود….. همه ی حرفهاش راست بود…… و من باید می موندم و تا پایان کار پرویز تحمل میکردم.

دوباره لرزی به بدنم نشست. حرارت بدنم کم شده بود. بلند شدم و قدّم رو راست کردم.

یه مدت هم میموندم. اما…….. کاش یکی رو داشتم الان که حوصله ی عالم و آدم رو نداشتم حوصله ی اونو داشته باشم.

اما حیف….. حیف……. تنها کسایی که حوصله شونو داشتم ماهیار…… ماهیار و لیلون بودند که اونارو هم از دست داده بودم. اونا هم منو به بازی گرفته بودند….. شاید اگه زودتر بهم میگفتند ماجرا چیه بیصدا میزاشتم و میرفتم و بیخیال اینهمه مشکلات میشدم.
دندونام دوباره بهم خورد. دست انداختم و گلپرو با یه حرکت از زمین بلندش کردم……. بعد بدون توجه بهش به طرف خونه ی خودم رفتم.

نگاهم به صورت پرویز دوخته شد. دیگه کمتر اون چشمها باز می موند. اکثرا بسته بود و دیگه چیزی ازش باقی نمونده بود……..

من هیچوقت از زندگی پرویز چیز زیادی نفهمیدم……. اما فقط اینو فهمیدم هیچوقت هم زیادی عاشقم نبود……. فقط عطش به دست آوردن داشت…….

لبخندی تلخ روی لبم نشست. درسته همچیمو باخته بودم، ولی پرویز بیشتر و بدتر از همه باخته بود که نوش جوونش…… هربلایی سرش میومد حقش بود و من یه مدت هم فقط تحملش میکردم.

دستامو دور خودم پیچیدم بلکه گرم بشم. زمزمه کردم: پرویز من جنگجوی خوبیم ولی تو دیگه هدف باارزشی برای جنگیدن نیستی……. محض رضای خدا یه مدتم کنارت می مونم و بعد دنبال زندگی و سرنوشتم میرم.

یاد حرف لیلون افتادم. ادامه دادم: راستش مدتها بود ژلوفن زندگیم شده بودی و حاضر بودم برات هرکاری بکنم، ولی از اونموقع که فهمیدم برای بقیه هم استامینوفن زندگیشون بودی، به قول لیلون دیگه در حد شیاف هم نیستی….

برگشتم و برای خودم لباس برداشته بطرف حموم رفتم. زیر دوش آب داغ ایستادم و اجازه دادم گرما به بند بند وجودم نفوذ کنه……

اما فردا……. فردا خیلی کار داشتم…… فردا اول از همه حساب کتاب ماهیارو صاف میکردم و بدون خداحافظی باهاش تموم میکردم.

لیلون هم شبیه ماهیار…….. اونم برام تموم میشد. منو باش روی دیوار چه کسایی یادگاری نوشته بودم! کسایی که فکر میکردم تا از چیزی خبردار بشن بهم اطلاع میدن و چه بهشون دلخوش بودم.

ولی دیگه از هیشکی انتظار کمک نداشتم………. هیشکی………..

دیگه لی لی به لالای پرویز نمیذاشتم. فقط عین یه پرستار کنارش بودم و حتی لبم براش نمی پرید.

اونشب با وجود مهمون توی خونه نشد که پای حرفهای گلپر بشینم. بعد شب هم خسته از تمام تنشهای روز با چشمانی که بزور باز میشد سرمو روی زمین گذاشتم.

فردای اونروز صبح ساعت ۱۱ بود که بدون اطلاعِ بقیه با ماشینم خودمو به نمایشگاه اتومبیل دوست پرویز رسوندم. همون نمایشگاهی که ماشین رو ازش خریده بودیم.

نمیدونم چرا شمشیرمو برای ماهیار از رو بسته بودم…….. حسی بهم میگفت زورم به پرویز مریض نرسید که از دار و دنیا بریده حتی در حد گله شکایت هم نبود، اما در عوض حرصمو سر ماهیار خالی میکردم…… لیلون هم کنارش…..

وارد نمایشگاه شدم و چون صاحب نمایشگاه منو نشناخت خودمو معرفی کردم. گفتم: ماشینی که حدودا یه سال قبل ازتون خریده بودیم رو میخوام بفروشم. فقط بگم بجز خودم پای احدی در این یه سال بهش نخورده و ماشین رو عین صفر تحویلتون میدم.

و ساعتی نگذشته بود که ماشین رو نقد ۳۵ میلیون فروخته از نمایشگاه بیرون اومدم…….

تمام حرفهای لیلون و ماهیارو که یادآوری میکردم، تازه فهمیده بودم از خیلی وقت پیش ماجرای گلپرو میدونستند. حتی ماهیار در حیاط بیمارستان و پشت تلفن هم چیزهایی گفته بود که بعدا زیرش زد…..

و من حسابی از ماهیار میرسیدم اونورش ناپیدا! تا یادش بمونه وقتی به کسی اعتماد کردند در حد اون اعتماد بمونه نه اینکه حالا به هر دلیل مخفیکاریم بکنه…..

من اگه زودتر ماجرارو می فهمیدم درجا بی توجه به همچی میرفتم و پشت سرمم نگاه نمیکردم ولی الان……. در این شرایط خاص پرویز مجبور به موندن بودم.

زمزمه کردم: ماهیار …….. دارم برات….. صبر کن……

ِ
امشب افتــاده به جانـــم تب یادت ، چه کنم؟
من نــدارم به غم هجر تـــو عادت ، چه کنم؟

روزگــاریست که دیــــوانه و بیمــــار توأم
مانــده ام گر تــو نیایی به عیادت ، چه کنم؟

گشته کابوس شبم ، دست تـو در دست رقیب
آتشــم می زنـــد این حس حسادت ، چه کنم؟

هر دری بـــود زدم تا تــو بمانی ، که نشـد
گر مرا نیست به وصل تو سعادت ، چه کنم؟

عمر و جانم به فدایت همه ، ای دوست بگو
با چنین وسوسه ی عرض ارادت ، چه کنم؟

تا به دل مهر تو برجاست ، تو را می طلبم
دوست دارم که شوم وفق مرادت ، چه کنم؟

پرویز بدجور با زندگیم بازی کرده منو شکسته بود. راستش دیگه دلم براش نمیسوخت…….. اصلا دیگه همدردی خاصی باهاش نداشتم، فقط کنارش بودم براحتی جون به عزراییل بده و با آرامش ترکمون کنه.

دندونامو محکم بهم ساییدم و صدای قروچه شون بگوشم نشست. چون درست زمانیکه سر پرویزخان جاهای دیگه گرم بود و فرزانه رو در یمین و گلپرو در یسارش داشت، منو به واقعیت مسخره کرده فقط زندگیمو داغون کرده بود.

منه ساده لوح همکه تازه باخبر شده بودم دلم داشت همین الانش یخ میزد. و چه فاصله ی زیادی بود بین سرِ گرم شده ی پرویز و دلِ سوخته ی من…..

فردای همونروز که ۳۰ میلیون پول به حسابم واریز شد چون نه شماره حسابی از ماهیار داشتم نه کار دیگه ای میتونستم بکنم، پولهارو از بانک بیرون کشیدم.

ماهیار از اولین هدیه تا امروز ۳۰ میلیون به حسابم واریز کرده بود.

۳۰ میلیون بصورت تراولهای ۱۰۰ هزارتومنی داخل پاکتی گذاشته شد. دل توی دلم نبود. چشمامو بستم و قلبمو با دستم فشردم.

با تمام اشکام فقط روی یه ورق نوشتم:

سلام

پسر همسایه برای تمام محبتهایی که در تمام این مدت در حقم داشتی ممنونم و تا عمر دارم فراموش نمیکنم. ولی الان میتونم قرضمو بهتون صاف کنم و در نهایت تشکر پول رو بدستتون میرسونم.

پایدار باشید و خوشبخت و موفق. تا دنیا دنیاست بودنتان را با سربلندیِ تمام آرزو دارم.

خداحافظ برای همیشه……
پارلا

فکر کنم رد اشکام حتما روی کاغذ می موند. حالا آرام بعضی جاهارو پاک کرده بودم ولی بازم مشخص بودند.

نامه رو هم روی پولها گذاشتم و سر پاکت رو چسبوندم. با کامیار هماهنگ بودم که به دیدنش میرم. با تاکسی تلفنی خودمو جلوی تعمیرگاهشون رسوندم و کمی دورتر منتظر کامیار شدم.

وقتی رسید با سلام احوالپرسی بیحالی که بزور رنگ لبخند روش نشونده بودم پاکت رو بهش دادم و گفتم: فقط خواهش میکنم ماهیارو سوال پیچش نکن چیه. خود داداشت خواست بهت میگه وگرنه بیخیال شو.

دوباره با تاکسی بطرف خونه راه افتادم. نگاهم به خیابانها بود و دوباره اشکام راه گرفته بودند. تموم شده بودیم…….. تمام……… در اوج نیازم بهش تموم کرده بودیم.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که گوشیم زنگ زد. نگاهم روی اسم ماهیار نشست. با دل سوخته ام رد تماس دادم و شماره شو مسدود کردم. دیگه نمی تونست منو هیچ رقمه پیدا کنه……

همه جا بلاکش کردم و دیگه تمومش کردم. بقدر کفایت از دروغگویی ها و مخفیکاریها ضربه خورده بودم. دیگه تحمل مخفیکاریهای عزیزانمو نداشتم که فقط چشم امیدم به اونا بود و اونا هم اینجوری تنهام گذاشته بودن و ………

خونه حالم بشدت بد بود. رو هوا قدم برمیداشتم. انگار داشتند روحمو بزور از تنم جدا میکردند……. انگار داشتند از شیر مادر جدام میکردند…… انگار داشتند از تمام آرزوهام جدام میکردند. …..

ولی خودم خواسته بودم….. افسردگی داشت داغونم میکرد……. تنهایی….. کلی حرفهای نگفته….. دلم آشوب بود آشوووووووووووب…

بلوز و شلوار سیاهی تنم کردم و موهامو دم اسبی با روبان سیاهی بستم. رنگ پریده ام بیشتر به چشم اومد. ولی وقتی نگاه مات و مبهوت گلپر با مامان رو به سراپام دیدم تازه یاد پرویز و اوضاع خونه افتادم.

نباید کاری میکردم به دل کسی بد بیاد که مرگ پرویز رو میخوام. یه درجه تخفیف دادم و بلوز راه راه سیاه و سفید پوشیدم. اما درونم بشدت عزادار بود.

تا صورتمو از همه برمیگردوندم اشکام ناخواسته راه میگرفت…… ولی باید تحمل میکردم.

میدونستم و مطمئن بودم اعصاب داغونم بهم فشار آورده و تنها زورم به ماهیار رسیده که دم دستم بود اینجوری کتک خور پرویز و گلپر شده، ولی ازش خیلی رنجیده بودم!

ماهیار میتونست کاری کنه من تصمیم نهایی زندگیمو بگیرم و لآقل در آخرین اشتباه پرویز خودمو عقب بکشم …….. میتونستم خبردار بشم و همون بیمارستان بزارم برم…….

ولی هیچ کمکی بهم نکرده بود و اینجوری داشتم جلوی چشم گلپر و پرویز و ….. خرد میشدم. راه دررویی هم نداشتم.

چون با این اوضاع خراب پرویز باید می موندم و با تمام بلاهایی که سرم آورده بود زجرکش میشدم …… حتی دم هم نمیزدم…..

آدم به هرکسی میتونست ببازه و دوباره بلند شه و سرپا وایسته…
اما امان از اون روزی که به خودت و ایمان و اعتقادت به یکی ببازی! کارت دیگه تموم بود.

دیگه نه حرفی میزدم نه نظری میدادم. همه میتونستن هرکاری دلشون خواست بکنن. من فقط نفس خشک و خالیم توی خونه بود و مشخص نبود روحم کجاها سیر میکنه. دیگه حتی با گلپر هم حرف نمیزدم…… بی تفاوت……

دستی بصورتم کشیدم. ‏فکر کردم: مهم نبود و نیست چند سالته، اما اون وقتی که نسبت به اتفاقای خوب و بد اطرافت بی تفاوت و بی اهمیت بشی وقت مردنته!

لیلون که زنگ زد نگاهم روی تلفن خشکید…… آرام شماره اش مسدود شد…. میدونستم از دست این یکی راه دررویی ندارم و میتونه خودشو بخونمون برسونه…… ولی لآقل اینجوری حرصمو خالی میکردم و کمی توی دلهره مینداختمش.

اونشب در آشپزخونه از کنار گلپر میگذشتم که دستمو گرفت. گفت: پارلا بخدا دارم دق مرگ میشم. نه حرفی میزنی……. نه منو می بینی. حس میکنم بحدی ناراحتی و غم داری که فقط چشمان سرخ و یه نفس خشک و خالی داری!

اجازه بده برات حرف بزنم می فهمی هیچ گناهی این وسط نداشتم. با من اینکارو نکن. باور میکنی قرصهای اعصابمو دوباره میخورم؟ نمی بینی بازم چقدر میخوابم؟

نگاش کردم. هرچند دیگه برام اهمیتی نداشت اما میخواستم ببینم چه اتفاقاتی در گذشته ی این زن و شوهر بوده که کارشون مثلا به طلاق کشیده و بازم زیر یه سقف هستن !

اونشب خونه که خلوت شد پای حرفهای گلپر نشستم. فکری کرد و گفت: فقط دو بچه بودیم. من و ابراهیم.

ابراهیم ده سالی ازم بزرگتر بود. پدرم ثروتمند بود و از سرشناسهای تبریز. ۸ ساله بودم که ابراهیم دیپلمشو گرفت و با تمام مخالفتهای پدر و مادرم، مجبورشون کرد برای ادامه ی تحصیل بخارج بره که میخواست پزشکی بخونه.

پایان خدمت نداشت و قاچاقی از ایران خارجش کردند. خبرها بهمون میرسید که اونجا درس میخونه و موفقه. و انشاا… یه پزشک موفق به ایران برمیگرده!

اونجوریکه یادمه حتی پدرمو راضی کرده بود مقداری از املاکشو بفروشه و در آلمان سرمایه گذاری خوبی کرده بود که واقعا از کارشون راضی بودند.

ابراهیم درسشو تموم کرد. ولی دیگه به ایران برنگشت. عاشق دختری آلمانی شده بود که دختره هم سرش به تنش می ارزید. اما قرار نبود به عنوان عروس به ایران بیاد. شرطش برای ازدواج با ابراهیم جلای ایران و بیخیال شدن خونواده اش بود.

بابام هرکاری کرد ابراهیم رو منصرف کنه موفق نشد. حتی برای دیدنش به آلمان رفت که دست خالی برگشت. بدون اطلاع و اجازه ی پدر مادرش ابراهیم با دختره ازدواج کرده بود و زندگی خوبی داشتند.

ابراهیم تمام مدت به ما دروغ گفته بود و بجای پزشکی درس وکالت خوانده بود. چون برای پزشکی رتبه ی لازم رو کسب نکرده بود!

ابراهیم که گاهی تلفنی حالمونو می پرسید، کم کم و به آرامی ازمون دور شد. دیگه نه تلفنی ازش داشتیم نه آدرسی. ابراهیم واقعا برامون حکم یه گمشده در خارج رو داشت. دیگه هیچ خبری ازش نداشتیم……. هیچ خبری…..

با خونواده ی خاله مرضیه ارتباطمون سالی یکبار بود و دوستشون داشتیم. مخصوصا که پریناز هم حدودا باهام همسن بود. راستش دورادور علاقه ی کمی هم به پرویز داشتم.

از قیافه ی جذاب و هیکل بلند بالا و چشم و ابروی سیاهش خوشم میومد ولی عاشقش نبودم. ارتباط زیادی نداشتیم که به عاشقی منجر بشه. ولی خب ….. گوشه ای از ذهن و افکارم به پرویز اختصاص داشت.

نگاهم در سکوت بصورت گلپر دوخته شده بود و فقط گوش میکردم چشمانش به اشک نشست. صداش کمی گرفت. اما ادامه داد:

۲۱ ساله بودم و دانشجو که اون اتفاق شوم افتاد…… تمام دنیام زیرو رو شد……. تمام دنیای رنگیم خراب شد…….. تمام آرزوهام آوار شد…… و گلپر ویران….. ویران….. ویران شد و شایدم مرد…….

نگاهم به گلپر گریان دوخته شده بود و دلم برای غمی که نمیدونستم چیه می لرزید. اما گاهی هم حواسم پیش بدنم دردناک و قلب رنجیده و دلِ بشدت دلتنگم میرفت.

تمام بدن و کف پاهام مخصوصا پاشنه هام گزگز میکرد. حس میکردم کف انگشتان پام تریشه داده و به همه ی فرشها گیر میکنه و اذیتم میکنه.

برای اینکه ماهیارو فراموش کنم و کمتر به اتفاقات زیبا و دل شکن و دل انگیز اطرافم فکر کنم، فقط می شستم، می سابیدم، می رُفتم و جارو می کشیدم…..

کاری با خودم میکردم که شبها تا سرم روی زمین قرار میگرفت بدون هیچ فکری چشمام روی هم میومد و صبح با ترس و استرسی هرچه بیشتر و دلتنگی عذاب آور که خوره جانم بود و ذره ذره تمومم میکرد چشم باز میکردم.

دستی روی صورتم کشیدم. آدما هیچی رو فراموش نمي كنند، فقط ياد ميگيرند چطور ميشه بي صدا غصه خورد. منم فقط بیصدا غصه میخوردم و آرزوی زندگی نداشتم.

انگار گلپر میدونست در چه حالی هستم و چه روزگاری رو میگذرونم. رسیدگی به پرویز رو کلا به عهده گرفته بود و اجازه میداد هرجوری دلم میخواد با خودم خلوت کنم.

بینوا حتی شبها کنار تخت پرویز می خوابید و من فقط گاهی دور بر پرویز مثلا خودی نشون میدادم بدونه هستم و کنارشم. وگرنه دلم به اندازه ی آسمونا از‌ش گرفته بود و دیگه حال دیدنشم نداشتم.

راستش به اینهمه نامهربونی خودم نسبت به پرویز راضی نبودم، ولی با کارای رنگارنگش دیگه بزور تحملش میکردم!

همه هم از حالم تعجب میکردند ولی فکر میکردند بخاطر بدحالی پرویز هستش که اینگونه خودمو باختم و نمیدونم چطور خودمو با غمهام مشغول کنم!

گاهی بین کارام فکر میکردم عینهو شدم گلپر دوم! همون گلپری که زمانی از صبح تا شب خونه تکونی و رفت و روب میکرد……..

منم کارامو مثلا از خونه ی خودم شروع میکردم و از راه پله گرفته تا نرده هارو تمیز میکردم و جلوی در حیاط تموم میکردم…… فردا روز از نو روزی از نو….

خریدها و کارای بیرون رو بحدی طول میدادم که خسته و نفس بریده بخونه برمیگشتم……..

دیروز در بازار بودم که مامان مرضیه زنگ زد و گفت لیلون بخونه مون اومده و باهام کار واجبی داره که منتظرمه. بیا با خودش حرف بزن.

صدای لیلون بگوشم نشست که باهام احوالپرسی میکرد. ولی هیچ جوابی بهش ندادم. آروم و شاکی گفت: میشه بگی چه مرگته شماره های من و ماهیارو مسدود کردی و به تلفنهای دیگه مونم جواب نمیدی؟ بابد بدونیم چه غلطی کردیم یا نه؟

فقط گفتم: از خونه ام برو بیرون! همه میتونستن مخفیکاری کنن و بهم دروغ بگن ولی شما دوتا حق نداشتید.

شما دوتا تنها کسایی بودین بهتون اعتماد کامل داشتم و تکیه گاهم بودید….. ولی ……. شمام بدتر از بقیه…….. نمیخوام قیافه تو ببینم……. این روزهارو شما دوتا برام ساختید نه کس دیگه……

و تلفن رو قطع کرده بودم. دیگه ازشون خبری نداشتم. اما بدون وجودشون زندگیم واقعا جهنمی سوزان بود!

امکان نداشت فاصله‌ها دوست داشتن رو کمرنگ کنند. بلکه دلتنگی رو بیشتر می‌کردند و من داشتم فقط جون می کندم و با نفس زنده بودم ……. دلتنگی دمار از روزگارم درآورده بود..

با صدای گلپر حواسم جمع شد. ادامه داد: با مامان و بابام از مسافرت برمی گشتیم. بابام پشت فرمان بود که در لحظه ای تصادف کردیم. مقصر ماشین مقابل بود که انگار راننده اش خواب رفته بود.

تصادف شدید بود اما من چون عقب نشسته بودم سالم مونده بودم. فقط تمام بدنم از ضربه ای که خورده بود درد میکرد.

بابام هم شکرخدا سالم بود. بعضی جاهای بدنش شدیدا کوفته و بعضی قسمتها بشدت زخمی شده بود که زخمهای عمیق رو بخیه زدند ولی سرپا کنارم بود.

اما مامانم…… تصادف از سمت راست ماشین اتفاق افتاده بود.

مامانم بشدت زخمی و در اتاق عمل بود. شدت جراحاتش مخصوصا برخورد سرش با پایه ی وسط ماشین بحدی بود که هیچ امیدی بهمون نمیدادند.

با بابام جلوی در اتاق عمل منتظر بودیم و منکه رسما داشتم پس میفتادم.

از بس گریه زاری و بیقراری میکردم به درخواست بابام بهم آمپول آرام بخش زدند که لحظاتی بعد روی تخت بین خواب و بیداری بودم.

بابام هم کوفته و زخم و زیلی بین اتاق من و اتاق عمل آواره بود. مامان رو از اتاق عمل به ICU منتقل کردند که اجازه ملاقات هم ندادند. فقط به بابام گفته بودند دعاش کنید اوضاعش اصلا خوب نیست.
شب بود و با بابام جلوی ICU بودیم خبری از حال مامان بگیریم. بابام لحظه ای دستشو روی شکم بعد قلبش گذاشت. گفت نمیدونم چرا حالم داره بد میشه…..

تا بخودم بیام و بازوشو بگیرم پاهاش تا شد…… با جیغ و دادم فقط تونستم کاری کنم سر بابام زمین نخوره……

دکتر و پرستارها رسیدند و با معاینه ی تند دکتر قلب بابام رو شوک دادند …….. هرکاری کردند احیا نشد و دیگه چشماشو باز نکرد….

بعدا اعلام کردند کمی خونریزی داخلی داشته که در معاینات اولیه و بعداز تصادف مشخص نشده و بعدا که خونریزی شدت گرفته اعضای داخلی رو از کار انداخته!

بابام سرپا و در آنی فوت کرد…… بابام جلوی چشمام فوت کرد درحالیکه هیچکاری نتونستیم بکنیم……

پارلا خودت حدس بزن چه حالی داشتم…… فقط یادمه گریه هم نمیکردم. عین دیوونه ها نگاه میکردم و اصلا هیچ فکری توی سرم نداشتم.

فقط نمیتونستم قبول کنم جلوی چشمم یهو بیفتن و بمیرن….. انگار برام یه شوخی بود همین…..

تا فامیل جمع بشن و بابارو برای کفن و دفن تحویل بگیرن، جنازه ی مامانمو هم تحویل دادند……

اشکهای گلپر تمام صورتشو خیس کرده بود و دیگه با هق هقهاش نمی تونست ادامه بده…..

بلند شدم و دست دور گردنش انداختم. حال خودم از گلپر بدتر بود چون لحظه ای خودمو جای گلپر گذاشتم و دیدم درجا حالت دیوونگی بهم دست میده.

دیگه نذاشتم اونشب ادامه بده. حالش خوب نبود و باید استراحت میکرد. با آبی که به خوردش دادم و دست و روشو شست کمی از گریه هاش کم شد. اما حرفی برای گفتن نداشتم.

همچنان در سکوت و با سکوتم برای تمام زندگی و عشق بربادرفته ام، در کنارش برای گلپر بخت برگشته مجلس ترحیم گرفته بودم.

اونشب با حال بد گلپر خودم کنار پرویز خوابیدم. ولی چه خوابی که تا صبح نگاه کردم و هرنیم ساعت لیوان آب خنک رو به دهن پرویز گذاشتم. انگار آتشی در دلش افتاده بود که خاموش شدنی در کارش نبود.

دوست داشتم حالش خوب بود و انقــــــــــدر سرش فریاد میزدم تا سکته میکرد یا جلوی چشمم می مرد…… همونجوری که منو سکته داده بود…….

همونجوری که منو ذره ذره کشته بود……. اما حیف اصلا حالی براش نمونده بود کلمه ای حرف بزنه و گله شکایتی رو بشنوه یا بفهمه! هیچی از اطرافش نمی فهمید…..

ساعت ۱۰ صبح بود که خسته از نخوابیدن شب قبل با چشمانی که میسوخت و هرآن هوای گریه داشت داشتم آشپزخونه ی تمیز رو دوباره تمیز میکردم.

نه موهامو شونه کرده بودم، نه لباس راحتی شبمو عوض کرده بودم، نه حوصله داشتم نگاهی در آینه بخودِ شبیه مِیتم بندازم!

هنوز به اومدن مامان مرضیه و پریناز دو ساعتی مونده بود. گلپر که یه ربعی میشد پایین رفته بود بالا اومد. شال دستش رو روی صندلی آشپزخونه انداخته گفت: پارلا من پیش پرویزم و اجاق گاز رو پاک میکنم. میشه بری سقف پذیرایی مو نگاهی بندازی! نمیدونم از کجا نم داده و زرد شده که سر در نیاوردم.

بدون حرف نگاش کردم که ادامه داد: حدود یک متر مربع قشنگ نم داده و واقعا حال بهم زن شده! لطفا برو نگاهی بنداز و بیا. در خونه بازه!

بیصدا راه افتادم. فقط همین مشکل رو کم داشتیم. یعنی از بالکن طبقه ی بالا نم کشیده بود؟

وارد پذیرایی شدم و بیحال نگاهم بطرف پنجره و فقط به سقف خونه بود ببینم کجا نم کشیده و کار دستمون داده!

با صدایی که بلند شد و اسممو صدا زد دستم روی قلبم نشست و درجا سکته رو زده بودم……. با چشمان باز شده و لب و دهنی خشک شده قلبی کوبان چشم به روبروم دوخته بودم…….

همه دانند برایم، همه دنیا شده ای
بین صد رهزن دل، در دل ما جاشده ای

دلبری را ز که آموخته ای مونس جان
دلبران پیش توچون رود، تودریاشده ای

در شگفتم که تو از بین همه مدعیان
دل به من داده ای و هم نفس ماشده ای

نتوانم که کنم وصف کمالات تو را
آنچه خوبان همه هستند تو یکجا شده ای

نگاهم به روبروم دوخته شده بود و فقط بخودم میگفتم گریه نمیکنی ها……… پارلا گریه نمی کنی ها…… الان وقت گریه نیست…… الان وقت هیچی نیست فقط باید ببینی چیکاره ای و با این دوتا تکلیفت چیه!

ماهیار و لیلون هم با کمی فاصله از هم سرپا ایستاده بدون حرف نگام میکردند. اما دلتنگی و نگرانی از چشمان هردوشون نمایان بود.

فکر کردم: یه وقتایی هست چشمات پره اشکه اما نمیزاری بریزه………. گلوت پراز بغضه اما نمیزاری بشکنه……. دلت پراز حرفه اما فقط سکوت…. سکوت….. سکوت چاره ی درده……

راضی نیستی ولی نه گله میکنی نه شکایت….. فقط تسلیم محض میشی و یدفعه بخودت میای می بینی دور و برت خالیه……..

یهو چشم باز میکنی می بینی هرچی خوردی از خودی بوده و چنان پشتت رو خالی کردن دیگه هیچی ازت نمونده…..

اما…… اما یه چیزی……. یه چیزی این وسط بود…….. با تمام تنشهای بدنم و تپشهای قلبم، همین لحظات بحدی آسوده بودم انگار تازه از مادر متولد شده بودم.

حضور این دونفر توی این خونه واقعا برام آرامش بخش بود و چیزی ماورای آرامش برام به ارمغان آورده بود. یه نوع آسودگی……. یه نوع اطمینان خاطر……. با تمام بغضم نفسم به آسونی بیرون میومد.

الان و در این لحظه که جلوشون ایستاده نگاشون میکردم خالی از هر دردی بودم که چند روزی بود آواره ی همون دردها بودم.

ماهیار قدمی بطرفم برداشته گفت: خوبی پارلا؟ یعنی الان ازم دلخوری؟

بازم فقط نگاش کردم. نگام روی صورتش زوم بود و میدونستم چقدر دلتنگ دیدنش هستم.

فکر کردم: تویِ دیوووووووونه….. تویِ قلدر هنوزم باعث میشی آرام بشم و دلم پراز دلخوشی شه، با اینکه این روزا تو دلیلِ اصلی ناراحتیم بودی…

ماهیار زمزمه کرد: چرا اینهمه سیاهپوشی تو؟ اینا چه لباسهایی هستن پوشیدی؟ یعنی انقده ازم دلخوری برام رنگ سیاه تن کردی؟

لیلون قدمی جلو اومد و گفت: والا ماهیارخان تنها تو نیستی ازت دلخوره! منم بلاکم. منم مسدودم. حتی با گوشی مامان و بابام و ارسلان هم زنگ میزنم تا صدامو می شنوه قطع میکنه.

ماهیار دوباره قدمی جلو گذاشته گفت: بخدا منم مثل تو هستم. با گوشی هرکی زنگ زدم شنیدن صدام همانا و قطع کردنش همان…..

ولی چرا؟ پارلا امروز فقط اومدم اینجا بدونم چرا؟ چرا هدیه های اینهمه مدت منو برگردوندی؟ خدای نکرده نفهمیدم و حرف دیگه ای از دهنم در اومده اینجوری بهت برخورده؟

بخدا هرچی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد. چیکار کردم آخه تو باهام اینجوری سرسنگین شدی و یدفعه از چشمت افتادم. پارلا به قرآن عین معتادها شدم…… اینقدر دلم برات تنگ شده تمام بدنم درد میکنه……..

خودتو اینجوری ازم کنار نکش ……. فقط حرف بزن ببینم چی شده و چیکار کردم بدونم تکلیفم چیه؟

فقط نگاشون کردم و با انگشتم اشکامو پاک کردم. اشکایی که هیچوقت به حرفم گوش نداده بودن و هرزمان دلخواهشون بود فرو ریخته بودند.

لیلون گفت: من حدودا میدونم چه دردی داره این پارلا. ولی مطمئن نیستم. گلپر کمی برام گفته چه اتفاقی افتاده.

ولی اگه موضوع فقط این باشه میدونم شدیم کتک خور پرویز خان و گلپرخانم، که اونا کارشونو راه انداختن ولی از هرطرف کتکشو ما خوردیم!

والا آش نخورده و دهن سوخته…… پارلا خانم کسی رو پیدا نکرد حرصشو سرشون خالی کنه ما شدیم آدم بدِ قصه……

همچنان در سکوتم ایستاده بودم و اطرافم تار بود. لیلون شاکی ادامه داد: خب بابا به ما چه آخه….. بزور به این مرتیکه شوهرت دادن و الانم دونه دونه کاراش رو میشه! فقط بگم پارلا توووووووو منوووووووو می کشی؟

راه افتاد بطرف درو گفت: ماهیار من میرم سری به گلپر بزنم. عیبه اونجوری تنهاش گذا‌شتیم. الان فکر میکنه این پایین داریم چه توطئه ای رو طراحی می کنیم.

اگه تونستی این پارلای خل رو حرف تو گوشش کنی یه زنگ بهم بزن بیام بریم. الانه که مرضیه بانو، بانوی بانوان پیداش بشه!

بعد جلوم ایستاده با خشمی ملموس گفت: جوجو بدقلق، تنهات نمیذاریم زیر اینهمه فشار خرد بشی. باید تحملمون کنی!

آش کشک خالته بخوره پاته نخوری پاته چلمنگ جان….

لیلون رفت. منم که فقط مبهوت ایستاده بودم و نمیدونستم چیکار کنم. ماهیار بطرفم اومد. تا دستاش به سمت بازوهام دراز شد عقب کشیدم.

نگاهش غمزده و حیران توی چشمام نشست. گفت: ببین پارلا نمیدونم به کدامین گناه دارم قصاص میشم اما یادت باشه تو همیشه جان من بودی….. تمام داروندارم بودی…… و آدم هیچوقت نمی تونه از ذره ذره ی جانش بگذره…

من هرروز باهات زندگی میکنم. تو ذهنم بغلت میکنم، هرروز برات خرید میکنم، هرروز بیشتر عاشقت میشم، هرروز کلی اذیتت میکنم و دوتایی غش غش می خندیم…….. ولی شب….. تازه یادم میفته هیچ وقت پیدات نکردم……. هیچ وقت نداشتمت….

الانم فقط بهم بگو چرا ازم دلخوری؟ توروخدا دست بردار از این کارا، من داداشتم. من دوستتم. من یه ماهیارِ همیشه همراهتم.

زبونم با حرص باز شد. آهسته گفتم: همینام برام سختترش میکنه…… ما هیچوقت از دشمنامون دلخور نمیشیم، همیشه از کسایی دلمون میگیره که انتظارشو نداریم و دوستشون داریم.

بلندتر گفت: خب لامصب بگو ببینم چه غلطی کردم آخه! چی گفتم ناراحت شدی و اینجوری به دلت گرفتی! بخدا فقط گیجم همین.

خیلیم نگرانتم پارلا می فهمی چی میگم؟

آهسته و بیحس و حال گفتم: دیگه نگرانم نباش. چيزی كه اینجا خیلی فراوانه، تنهايیِ بی دريغِ منه که سعی میکنم باهاش کنار بیام…….. فکر که میکنم همه یه جورایی دلمو شکستن….. بابام اونجوری انگشت رو سرنوشتم گذاشت…….

مامانم که نتونست خوب حمایتم کنه……. تو که با بچه بازیا و غدبازیات هیچ جا به حرفم گوش ندادی و همچی رو خراب کردی…… پرویز که به اسم عشق و عاشقی جلو اومد و اینهمه بلا سرم آورد…. و …… همه و همه…..

دلسوخته داد زدم: از کی شانس آوردم مــــــــــن هــــــــــان از کــــــــــییییییییییی؟؟؟

اما در این میان فقط دلم به تو و لیلون خوش بود. میگفتم حواسشون شش دانگ به منه و گوش بزنگ کارای پرویز هستن. میدونستم و مطمئن بودم بحدی حواستون جمع پرویزه که پاشو کج بزاره بهم خبر میدین.

حالا هیچی رو کاری ندارم. ولی تو و لیلون قشنگ میدونستید و خبر داشتید گلپر زن پرویز بوده و من دارم باهاش زیر یه سقف زندگی میکنم….. اما بهم نگفتید ….. و این مساله منو بیشتر از همه داغون کرده……

یادته حیاط بیمارستان پشت تلفن بهم گفتی منتظر ادامه ی کارها و خلاقیتهای و ابداعات پرویز باشم که کم کم برام رو میشه و چشمام روشن و روشن تر میشه؟؟

ولی با اومدنت به بیمارستان زیر همه ی حرفات زدی و چیزی نگفتی. تو از همچی خبر داشتی ولی به منننننننننننننننن دروغ گفتی.

درحالیکه اگه میدونستم پرویز چه کارایی کرده، بخاطر تمام دروغهایی که اینهمه مدت تحویلم داده زندگیمو ازم گرفته خرابش کرده بود، همونجا از بیمارستان ترکش میکردم..

شماها با مخفیکاریاتون بدتر با زندگیم بازی کردید. دست بردم و تیکه ای از موهامو که روسری هم نداشت جلو کشیدم. بلند ادامه دادم: این موهای سفید رو می بینییییییییییییییییی….. شماها اینکارو باهام کردید.

مگه مــــــــــن چندسالمه موهام اینجوری سفید بشه……. من فقط ۲۳ سالمه همین……. ولی کاری که دوست با من کرد، دشمنم نکرد……

شما دوتا اونموقع اگه ماجرای گلپرو بهم می گفتید و خبردار میشدم، دروغ به این بزرگی رو تحمل نمیکردم و میزاشتم میرفتم. اتفاق فرزانه چیزی بود که بعدا و ناخواسته بهمون تحمیل شده بود که خودمم توش مقصر می دیدم

ولی دروغ به اون بزرگی قابل تحمل نبود که اونم شما دوتا سیت بدست هم دادید و اندازه ی تنم کردید. الان با این وضعیت پرویز کجا بزارم برم هــــــــــان؟ چیکار کنمممممممممممممممممم؟؟؟؟ فقط دارم می میرم…… ماهیار من دارم می میرم و پرویز داره توی چشمم فرو میره همین………

ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ..
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﻫﻤﺼﺪﺍ ﺑﺎﺷﺪ..
ﺑﮕﻮﯾﻢ ” ﺟﺎﻥ ” ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺯﺵ..
ﺑﮕﻮﯾﺪ” ﺑﯽ ﺑﻼ ” ﺑﺎﺷﺪ..
ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ..
ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺍﻫﻞ ﺑﯽ ﻣﻬﺮﯼ..
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ..
ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﺎﺧﺪﺍ ﺑﺎﺷﺪ…
ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ..
ﺷﺒﯿﻪء ﺁﺩﻡ ﻭ ﺣوا…
ﻧﻪ ﻣﻦ ﺩﻟﺴﺮﺩ ﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺍﻭ،.
ﻧﻪ ﺍﻭ ﺳﺮ ﺑﻪ ﻫﻮﺍ ﺑﺎﺷﺪ…
ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ…
ﺑﺪﻭﻥ ﻣﺮﺯ ﻭ ﻣﻤﻨﻮﻋﻪ…
ﮐﻪ ﻫﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﻢ ﺗﻨﮕﯿﺪ..
دﺭ ﺁﻏﻮﺷﻢ ﺭﻫﺎ ﺑﺎﺷﺪ…
ﺩﻟﻢ ﻋﺸﻘﯽ ﻫﻮﺱ ﮐﺮﺩﻩ…

ماهیار با نگاه غم انگیز‌ش چشم به صورتم دوخته بود. زمزمه کردم: اگه شماها همچی رو همون اول بهم می گفتید موندگار نبودم اینجوری بشکنم و پیر بشم. فقط شما دوتا……. شما دوتا پیرم کردید.

اونموقع حال پرویز خوب بود و همچی رو می فهمید. میتونستم انقده سرش داد بزنم که ……… ولی شماها باعث شدید حرفام توی دلم تلمبار بشه و فقط خفه م کنه همین…..

ماهیار تکونی خورد. محکم گفت: بخدا پارلا، به جان خود عزیزت قسم بعداز فهمیدنم داشتم فقط به بیمارستان میومدم کنارت باشم و کارهای رذیلانه ی پرویزو برات رو کنم…..

می دیدم و می شنیدم چقدر بخاطرش زجر میکشی…… می دیدم خودتو به هر دری میزنی مشکلی از مشکلات پرویز رو حل کنی…… می دیدم چقدر غصه میخوری که پرویز مریض بود……

داشتم میومدم بهت بگم زیاد خودتو درگیر کثافتکاریها و غم و غصه های اون بی وجودِ نالایق نکن……. داشتم میومدم بگم پرویز خیلیم لایق اینهمه محبتت نیست که فقط اشتباهی روی بامت نشوندن……… میومدم بگم فقط مواظب خودت باش که مهمترین چیز اونه…..

بعداز گندکاریهای پرویز، من و لیلون حتی حدس زده بودیم قشنگ پای فرزانه وسطه که به پرویز خودشو بند کرده….. ولی چون مدرک مستدلی نداشتیم چیزی بهت نگفتیم ناراحت بشی.

موقع اومدنم به بیمارستان که گفته بودم منتظرم باشی، وسط راه به لیلون زنگ زدم. ماجرای مریضی پرویز رو گفتم. بهش گفتم باید خبردار بشی پرویز تمام قد چه غلطهایی کرده بلکه کمی آروم بگیری و اینهمه عذاب نکشی. شایدم خودتو کنار بکشی.

من بخاطر خودت میومدم بگم که زجر نکشی ولی لیلون نذاشت. قسم خورد تو اون روحیه ی سنگی و ظالمانه رو نداری در اون شرایط خاص پرویزو تنهاش بزاری.

میگفت اگه اون لیلونه، تورو می شناسه که با قلب مهربونت باز با تمام دونسته هات کنار پرویز می مونی. اما در این بلبشو با شنیدن واقعیتها احساساتت خرد و خاکشیر میشه و از پا میفتی!

گفت دل کندن و طلاق از پرویز برات چیزی نیست، ولی در این شرایط تو اینکاره نیستی. پس اجازه بدیم با خیالِ امن از زندگیت، کنار پرویز باشی و منتظر کارای سرنوشت باشیم.

منم حرفاشو قبول کردم. منم مطمئن بودم پارلایی که می شناسم می شکنه اما پرویز رو در اون حالش رها نمیکنه تنهاش بذاره. یعنی تو مرامش نیست…..

ببین فقط بخاطر خودت نگفتیم. بخاطر ناراحتیهای زیادت مارو مقصر ندون و سر خودت رو کلاه نزار هی بگی میزاشتی میرفتی و پیر نمیشدی!

تو نه میرفتی، نه خودتو خلاص میکردی، فقط گلپر که بیگناه عالم بود با پرویزِ کلاش هرلحظه مثل خاری برات بودند که ویرانت میکردند.

ماهیار با دستش اشکامو که می چکیدند رو پاک کردم. ادامه داد: ببین پارلا کاملا درکت میکنم. میدونم در شرایطی بحرانی که داری، مخصوصا ماجرای گلپرم فهمیدی و تمام این مدت جلوی چشمت بوده……

فقط دلت میخواد یکی باشه سرش داد بزنی، فریاد بزنی، باهاش دعوا کنی، حرفهاتو ….. غصه هاتو….. دردهاتو…… باهاش تقسیم کنی…… بشینی کنارش و زار زار گریه کنی و باهاش درددل کنی…

گاهیم همه ی تقصیرارو گردن بقیه بندازی بلکه خودتو خلاص کنی و نفسی بکشی…… بتونی اون بغضت رو که داره خفه ت میکنه رو بیرون بندازی….

من برای تمام این لحظات و خواسته هات هستم…… هرجوری بخوای هستم…… هرطور بخوای همونو انجام میدیم تا تو آروم بگیری…… انقده سرم داد بزن تا کاملا خالی بشی ولی فقط اجازه بده کنارت باشیم.

خودت میدونی من و لیلون چقدر دوست داریم. پس کنارتم می مونیم و تمام بدقلقیهات رو تحمل میکنیم تا این پرویز گوربگور شده کارش یه سره بشه و تو هم با سربلندی پیش همه، از این زندگی نکبتی آزاد بشی……

سرم در آغوشش فشرده شد. محکم فشرده شد. منم که فقط هق هق میکردم.

دم گوشم زمزمه کرد: با پارلای ماهیار اینجور بد تا نکن. ماهیار جونش به جون پارلاش بنده…… باهاش میخوره، میخوابه، میخنده، گریه میکنه، باهاش زندگی میکنه……. اگه بلاکش هم کنی که جلوی چشمات جون میده و عین یه ماهی افتاده توی خشکی میمیره.

کمی با پارلا و ماهیار مهربون باش نازنین داداش!

ماهیار و لیلون رفتند درحالیکه واقعا با تمام وجودم آروم شده بودم.

موقع رفتن لیلون روبروم ایستاد. بدون سوال و جواب و خشم فقط بهم گفت: خررررررره به ما چه اصلا!!! یکی یه غلطی کرده چرا مارو اعدام میکنی، اصلا ما کجای پیازیم باید تاوان پس بدیم.
من همیشه تورو یه جوجه نازک نارنجیِ کم تحمل میدونستم. اگه میدونستم یه کرگدنِ گردن کلفتِ لاغر مردنی هستی حتما همچی رو بهت میگفتم تا سکته کنی!

راه افتاد و ادامه داد: والا بخدا عجب گیر خلچه ای افتادیم ها! فکر میکنه خیلی زرنگه و خورش ختم اینجور کاراست درحالیکه خودم سالگرد این کارام چه برسه به ختم!

ماهیار هم خندان نگامون میکرد که سری برام تکون داده خداحافظی کرد و با لبخند زیباش راه افتاد.

بدون حرکت از پشت سر نگاشون میکردم. آرامشم چیزی نبود که بزبون بیارم. این دو وروجک تموم زندگیم بودند که با اونا و کنار اونا همچی قابل تحمل بود. اما بدون اونا……… زندگیم یه مرگ تدریحی بود.

وقتی طبقه ی بالا برگشتم فکر کنم رضایت از صورتم فوران میکرد که گلپر با دیدنم خندید. نتونستم خودمو نگه دارم و گفتم: واقعا زرنگ شدی که دیگه نمیشه نگهت داشت. باید تحویل داداش ابراهیمت بدم از این خونه ببرتت که من یکی دیگه حریفت نیستم!

دوباره خندید. از کنار پرویز بلند شده گفت: بخودت امید واهی نده. تا روزیکه تو توی این خونه باشی گلپرم کنارته. روزیکه بری منم میرم. البته خونه ام اینجاست نمیدونم. شایدم تو رفتی و من با تمام غصه هام تنها موندم. آینده رو کی میدونه.

حرفی نداشتم بزنم. راست میگفت در مورد آینده هیچی نمی تونستم بگم هیچی…… ولی منکه عمرا توی این خونه می موندم. نه اینکه خاطرات خیلی خوبی داشتم حالا موندگارم میشدم تا با خاطراتش به فسیل تبدیل بشم.

گلپر بمن که رسید گفت: باور کن من گناهی نداشتم. همش نقشه های لیلون بود. خب منم فقط کمکش کردم.

نگاهی به پرویز انداخته گفت: آبشو خورده و خوابه. بیا بریم آشپزخونه.

میدونستم میخواد ادامه ی سرگذشتشو بگه. همراش رفتم و پشت میز نشستم. لیوانی چای برام ریخته نشست. گفت: هرچند برای خودمم خیلی سخته و میدونم سرت رو درد میارم، ولی نمیخوام هیچ شک و شبهه ای ازم داشته باشی.

سری تکون دادم و فقط گفتم: هرجور راحتی همون کارو بکن. منم می شنوم. فقط دوست ندارم بازم ناراحتی هاتو ببینم.

گلپر فکری کرد و با صورتی غمزده گفت: مامان و بابام با یه روز فاصله فوت کردند. همه ی فامیل جمع شدند و مراسمی در شان یزدانی ها براشون گرفته شد. مراسم تموم شد. همه بخونه هاشون برگشتند فقط من بودم که هنوزم نفهمیده بودم چه اتفاق شومی به سرم نازل شده.

خاله مرضیه و داییم که با خونواده هاشون از تهران برای مراسم اومده بودند، وقتی اوضاع وخیم و افسردگی مزمنم رو دیدند خیلی اصرار داشتند منو با خودشون به تهران ببرند.

ولی بقیه ی فامیل صلاح ندونستند. قرار بود مراسم شب هفتم و روزهای پنجشنبه و چهلم پدر مادرم برگزار بشه که باید منهم می موندم و در مراسم شرکت میکردم.

شوهرِ خاله مرضیه حسن خان یک کلام دستور داد خاله مرضیه تا چهلم کنارم موندگار باشه و تنها نمونم تا بعداز چهلم تصمیم بگیرند چه کاری به صلاحمه. داییم هم تاییدش کرد و حکم صادر شد.

خاله موند و منم که تحت درمان بودم. پرویز و پریناز هر هفته پنجشنبه با هواپیما به تبریز میومدن و جمعه شب به تهران برمیگشتند.

و من راستش حالم با دیدن این دوتا واقعا خوب میشد مخصوصا پرویز که خیلی لی لی به لالای دختر خاله اش گلپر میذاشت و قشنگ تحویلش میگرفت.

گاهی میشد از راه رسیده و خسته تا نصفه شب پای حرفهام می نشست و تنهام نمیذاشت و من واقعا پنجشنبه ها چشم براه اومدنش بودم…….


من مست و تو دیوانه، ما را که برد خانه
صد بار ترا گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ، تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی، دستی زده بر دستی
وان ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی، دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن، تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

مراسم باشکوه چهلم پدر مادرم هم تموم شد و خاله واقعا نمی تونست بیشتر از اون پیشم بمونه که خانوادگی به تهران برگشتند.

دایی جان و خاله خیلی اصرار کردند باهاشون به تهران برم و مدتی مهمونشون باشم. ولی من نمیخواستم درِ خونه ی پدریم بسته بمونه. انگار هرلحظه منتظر برگشتن اونا با ابراهیم بودم که از در وارد بشن و منو اینجوری تنهام نذارن.

عمه ی مسنی داشتم که خواهر بزرگتر بابام بود. عموی بزرگتر از بابام هم درست یکسال قبل سکته مغزی کرده بیشتر وقتش توی رختخواب میگذشت. حالا صاحب بچه هم نشده بودند.

قرار شد عمه جان که خیالش از خونه زندگیش راحت تر بود مدتی هم اون پیشم بمونه که شبها مثلا با خیال راحت سرمو روی بالش بزارم.

به زور دوا دکتر هم حالم بد نبود ولی همون گلپر اولی هم نشده بودم و گاهی ساعتها از اتاقم بیرون نمیومدم.

درس و دانشگاه رو همکه فعلا بیخیال شده بودم. چون واقعا ذهنم کشش هیچی رو نداشت و هرجا پا میذاشتم دلتنگی بیش از حد، خیلی اذیتم میکرد.

سه ماه گذشته بود و در این مدت به نوبت و یک هفته در میان خاله مرضیه و داییم بهم سر میزدند. داییم بخاطر مشغله ی کاریش زودتر میرفت…..

اما خاله مرضیه چند روزی پیشم می موند و بعد به تهران برمیگشت. و من همچنان به اون خونه و خاطراتش چسبیده بودم.

اونروز داییم که از تهران رسید شادی خاصی توی قیافش بود. بعداز تحویل گرفتنم اونم با گرمی زیاد کنار من و عمه ام نشسته گفت: باید خونه رو برای مهمونای فردامون آماده کنیم.

به عموی گلپرم خبرم میدیم آماده باشن و خودم دنبالشون میرم که باید حتما اینجا باشند. درسته کمی بیحال هستن اما جای پدر گلپرند و باید باشند.

منکه سر در نمیاوردم ماجرا چیه فقط نگاه میکردم. عمه جانم مثل اینکه گرفته بود ماجرا چیه گفت: انشاا… هرچی که هست خیره و خوش خبرید. مهمونامون کیا هستند تحویلشون بگیریم؟

دایی خندان نگاهی به صورتم کرده گفت: خواهرم مرضیه و خونواده اش. دارن برای خواستگاری گلپرمون میان که خیلیم راضی هستند.

از خجالتم چیزی نگفتم و فقط با قلب ناآرامم آهسته به اتاقم خزیدم. اما راستش ته دلم ذوقی داشتم و قلبم می لرزید. من از همون اول راضی بودم با پرویز ازدواج کنم و الان جای هیچ مخالفتی نبود.

فردای اون روز خونه آماده بود و عمه با پسر عمه ی بزرگم، عمو با زن عموم و داییم منتظر مهمونامون بودند.

شام درحد اعلا از بیرون سفارش داده شده بود. مهمونای عزیزمون اومدند. با اصرار خاله مرضیه لباسهای تیره رنگمو درآوردم و رنگ روشن و شاد پوشیدم. اما…….

اما حسی بهم میگفت پرویز زیاد از جو موجود راضی نیست. پرویز بیشتر در فکر بود…….. پرویز اصلا در بحث ها شرکت نمیکرد…… پرویز ذوق و شوق خاص این شب رو نداشت…… نگاه راضی پرویز هرلحظه روی صورتم دوخته نمیشد.

وقتی برای صحبت کردن با هم به حیاط خونمون رفتیم مثل من چیزی برای گفتن نداشت. فقط گفت: گلپرجان ….. راستش حرف دلم رو بگم………

به عنوان دختر خاله ام خیلی خیلی دوست دارم و حاضرم هرکاری میتونم بکنم تا مشکلاتت رفع بشه. اینکه تو اینجوری در این خونه ی دردندشت تنها بمونی واقعا برامون ناراحت کننده ست.

اما اینکه باهات ازدواج کنم و باهات زیر یه سقف مشترک زندگی کنم تا به امروز بهش فکر هم نکرده بود و آمادگیشو نداشتم.

همیشه دوست داشتم با عشقی پرشور ازدواج کنم و زن زندگیم انتخاب قلبم باشه ولی خب…… همه خیر و صلاح رو در این ازدواج می بینن و من هم بالاخره تن به تقدیر میدم و این زندگی رو راه میندازم تا قسمتمون چی باشه.

با اینکه میدونستم برای ازدواج با من شدیدا دو دل هستش و شاید با کمترین کمکم و جوابم رد من برای همیشه عقب بکشه ولی بازم چیزی نگفتم.

به قول خودش اجازه دادم قسمت کار خودشو بکنه. راستش گاهی شایدم بیشتر از گاهی به پرویز فکر میکردم و نتونستم جلوی این دلدادگی رو بگیرم.

من راضی به این ازدواج بودم. پس با محبتهام میتونستم پرویز رو گرفتار خودم کنم.

دلم میخواست کنار عشقم سرمو با زندگی جدید و افراد جدیدی در کاشانه ی خودم گرم کنم بلکه اتفاقات افتاده و عذاب آور زندگیم رو فراموش کنم.

بخاطر دوری راه و کار پرویز که هرلحظه نمی تونست مرخصی بگیره با همون یک جلسه خواستگاری که بله برون هم به حساب اومد سه روز بعد بود طی عقد قشنگی که با دعوت فامیلهامون در خونمون برگزار شد رسما زن پرویز شدم.
اما پرویز بازم در همان حال و هوا و سکوت خودش بود و هنوزم نگاهش رنگ عشق نگرفته بود. فقط محبت فامیلی بود و بس.

گاهی با داییم به گوشه ای میرفتن و مدتها با هم حرف میزدند که خاله مرضیه هم به کمکشون میرفت و دورادور نارضایتی از چهره ی پرویز پدیدار بود.

اما چون خودم راضی بودم هیچکاری نمیکردم و فقط برای کنار پرویز بودن چشممو به روی تمام نارضایتی هاش می بستم. بعدا فهمیدم کارهام دیوونگی محض بوده و فقط با زندگی خودم بازی کرده بودم و دیگه هیچی.

یکماه نامزد بودیم و پرویز در این مدت رفتاری خیلی عادی باهام داشت. ولی بازم به روی خودم نمیاوردم و از همچی میگذشتم.

با کمک داییم که همچی رو به عهده گرفته بود جهیزیه ام با عالیترین درجه تهیه شد و عروسی زیبامونو در تهران برگزار کردند که خونواده ی جمع و جور من در اون شرکت کرد و بقیه فقط دوستان و آشنایان و خونواده ی پرویز بود.

زندگیمونو شروع کردیم. درسته از تنها عمو و عمه ام دور افتادم و دیگه کم کم ازشون بیخبر موندم، ولی کم کم دیگه حالم عالی بود.

به آرزوم رسیده بودم و کنار پرویز بودم. اما هرچقدر من پر شورتر و پرحرارتر، پرویز آرامتر و ملایمتر…… همان پرویز همیشگی بود که بود و هیچ عوض شدنی در کارش نبود.

پرویز شوهر خوبی بود و تمام تلاشش رو برای زندگیمون میکرد. فقط هنوز عاشقم نشده بود که نشده بود.

یکسال از ازدواجمون گذشته بود که یکروز پرویز خیلی جدی ازم بچه خواست. برام توضیح داد همیشه عاشق بچه بوده و الانم برای داشتن بچه عجله داره. این مدت هم فقط در انتظار خبر پدر شدنش بوده که چیزی نمی گفته!

ولی از بچه اصلا خبری نبود. باز مدتی صبر کردیم. نزدیک دو سال شد و بازم هیچی. حس میکردم کم کم بازم اعصابم داغون میشه و ذره ذره دارم به افسردگیهای قبلیم باز میگردم.

همان اوان خبردار شدم پرویز مقداری پول پس انداز و وام آماده کرده و میخواد آپارتمان بخره! ولی میدونستم رفتن به آپارتمان با بدتر شدن حالم برابر بود. من اهل آپارتمان نبودم و نمیتونستم اون مدل زندگی رو تحمل کنم.

پیشنهاد دادم و به راحتی آپارتمانی که در تبریز به نام خودم داشتم و بابام با چند ملک دیگه به اسمم زده بود فروخته شد. تمام پولهارو هم به حساب پرویز واریز کردند.

اصلا به خیالم هم نمی رسید مقداری از سند خونه به اسم من زده بشه و کلا در اون فکرها نبودم که داییم پا به میدان گذاشت. فقط زمانی رو دیدم سه دانگ سند به اسمم خورده و با پرویز در خونه مون شریکم.

با راهنمایی خاله پیش پزشک زنان زایمان رفتیم بلکه بچه دار شدنم جلو بیفته. اما بعداز معاینات زیاد و آزمایشهای فراوان آخرین حرفش این بود: شما تصادف شدیدی رو از سر گذروندید نه؟

وقتی خاله تصادفمون رو توضیح داد دکتر گفت: فقط میتونم بگم متاسفم. ضربه ای که به کمر ایشون وارد شده باعث بهم ریختن اوضاع داخلی بدنشون شده و رحم شون کلا نمی تونه جنینی رو در خودش پرورش بده!

نگاهم به دکتر دوخته شده بود و داشتم فقط خفه خفه خفه میشدم.

از اون روز به بعد دنیام تیره و تار بود و دوباره افسردگیم شدیدا سر بر آورد.

پرویز تمام تلاشش رو برای خوب شدن حالم میکرد اما ضربه ای که با حرف دکتر خورده بودم کاری بود. حتی پرویز بارها بهم گفت دیگه از خیر بچه خواستنم گذشته ولی من بشدت تحت درمان بودم.

گاهی بنظرم میومد پرویز واقعا ازم خسته ست و دنبال راهی برای فراره. ولی خب چنان بیخ گلوش گیر کرده بودم که هیچ راهی نداشت.

یه روز پرویز تلفنی با دوستش حرف میزد و دنبال زمینی با متراژ بزرگ در گوشه کنارها با قیمت مناسب بود که در آینده توش کارخونه راه اندازی کنه.

بابام چندسال آخر زندگیشو چه فکرایی کرده بود نمیدونم. ولی بنظرم چون کلا از پیدا کردن ابراهیم قطع امید بود و بخاطر تنها بودنم، اینکه پشتوانه ی مالی خوبی داشته باشم یک قطعه زمین، آپارتمان، یک دهنه مغازه در مرکز شهر و باغی بزرگ رو به نامم زده بود.

با شنیدن حرفهای پرویز دلم میخواست محبتهاشو جوری جبران کنم. بهش پیشنهاد دادم زمینی بزرگ که در تبریز داشتم و روش حساب کنه و کارخونه شو اونجا راه اندازی کنه.

درحالیکه اصلا فکر نکردم با پیشنهادم دیگ حرص و طمع پرویز کاملا می جوشه و نقشه های دیگه ای برام طراحی میکنه……

آسمان ،پنجره،رویا، همه اش مال شما
نمِ باران لبِ دریا ،همه اش مال شما

خودِ من مال شما،عشق،هوا مال شما
سبزه با بلبلِ تنها همه اش مال شما

اصلاً امروز نوشتم غزلی وصف شما
دفترِ پاره ی رسوا همه اش مال شما

غزلم سرد تر از اوج زمستان شده است
ماهتابِ شبِ یلدا همه اش مال شما

قفسم را بگشایید که پرواز کنم
در و دروازه ی دنیا همه اش مال شما

بشکافید همین سینه ی پردردم را
خط به خطّ ام شده پیدا همه اش مال شما

وسطِ معرکه امروز به پشتم بزنید
نرسد صبح، که فردا همه اش مال شما

بغض دارد دلِ بیدار من امشب تا صبح
باختم قافیه ها را همه اش مال شما؟؟

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن