خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه پارت40

رمان پسر همسایه پارت40

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

وقتی پیشنهاد زمینم رو دادم پرویز فکری کرد و گفت: ولی باید برای گرفتن وام های میلیاردی برای کارخونه زمین به نام خودم بشه. وگرنه هرلحظه باید تورو اینور اونور بکشونم و آخرش به خاطر خانه داربودنت هم وام آنچنانی در اختیارت نمیزارن.

بدون فکر گفتم: ایرادی نداره. یه وکالت تام بهت میدم زمین رو به اسم خودت بزن. مال من و تو نداریم. بعد راحت دنبال وامش باش و کارتو راه بنداز. منکه کلا اینکاره نیستم.

پرویز قبول کرد و خوشحالی رو توی چشماش دیدم که همینم برام کفایت میکرد. من واقعا عاشق پرویز بودم و دوستش داشتم.

فرداش در دفترخانه بودیم و وقتی سردفتر نوشته های توی دفتر ثبت رو برام خوند راستش هم حواسم زیاد جمع نبود و بخاطر داروهام گیج بودم، هم زیاد معنی بعضی کلمات رو نگرفته بودم، فقط با اعتماد به پرویز گفتم قبول دارم و امضا میکنم.

تازه خودکار بدستم گرفته بودم و میخواستم پایین دفتر دستک رو امضا کنم که گوشی پرویز زنگ زد. پرویز نگاهی به اسم روی صفحه انداخته گفت: الان برمیگردم. و از اتاق خارج شد که صدای حرف زدنش بگوش میرسید.

سردفتر که مردی حدودا ۵۵ ساله بود گفت: دخترم می فهمی داری چیکار میکنی؟ الان با این وکالتی که به همسرت میدی تمام اختیار اموالت از املاک گرفته تا جاروی کارکرده ی آشپزخونه ات تحت اختیار شوهرته و راحت میتونه در اون دخل و تصرف کنه!

واقعا خودت میخوای همچین کاری بکنی و اونهمه بهش اطمینان داری؟ ولی بنظرم اومد متنی که برات خوندم رو زیاد نفهمیدی چی بود!

با دهن خشکم گفتم: ولی من فقط در مورد یه زمین بزرگ بهش وکالت میدم نه همه ی اموالم!! قرارمونم اینه نه بیشتر!

چشمان سردفتر باز شد. تند گفت: امضا نکن و بشین الان درستش میکنم. فقط پیش همسرت خوب گوش کن و جوابمو درست و عاقلانه بده!

وقتی پرویز برگشت رو بمن گفت: همه شو امضا کردی؟

سردفتر گفت: آقای نصوحی خانمتون مثل اینکه معنی چند کلمه ی مصطلح مارو نفهمیده بودن که دوباره براشون توضیح میدم و بعد امضا می کنند. لطفا شما بفرمایید بنشینید.

پرویز فقط وا رفته بود. سردفتر رو بمن گفت: دخترم تمام توضیحات رو بزبان خودمانی براتون میگم تا راحت تر درک کنید.

و توضیحی که در نبود پرویز برام داده بود رو دوباره گفت و اضافه کرد: الان با این شرایط این دفتر رو امضا می کنید؟

نگاهی متعجب به پرویز انداختم و گفتم: نه آقای رییس. مثل اینکه سوتفاهم شده. من امروز اینجا اومدم فقط وکالت بلا عزل در مورد یه قطعه زمینم رو به همسرم بدم نه همه اموالم.

چون هرچند این اموال به اسم منه ولی اگه روزی داداشم بیاد اونم در این اموال سهم داره که اصلا نمیتونم جوابگو باشم!

پرویز گفت: گلپرجان فرق زیادی هم نمیکنه. چون بنا به تصمیم خودت من فقط اون تیکه زمینت رو میخوام نه بقیه ی اموالت رو، پس راحت باش و امضا کن.

ولی سردفتر گفت: آقای نصوحی پس اگه ماجرا اینه اجازه بدید من متن وکالتنامه رو عوض کنم که بعدا هیچ مشکلی برای من پیش نیاد. با اجازه.

متن وکالت عوض شد و سردفتر گفت: دخترم الان میتونی امضا کنی.

وقتی بخونه برمی گشتیم پرویز هیچ حرفی نمیزد اما ناراحتی از تمام وجناتش پیدا بود. با ناراحتی و اخمهای پرویز حسی در من بیدار شده بود که باید بیشتر حواسمو جمع میکردم.

رفتار پرویز کم کم عوض شد. هرچه پرویز بیشتر سرد میشد افسردگی من شدت پیدا میکرد. حتی چندین بار پیش خاله مرضیه هم پیشنهاد داده بود وکالت تام بهش بدم تا در اجاره دادن مغازه و باغ من و بقیه ی مغازه ها و خونه ی پدرم راحت باشه و به مشکلی برخورد نکنه.

خاله مرضیه هم پای حرف پسرشو امضا میکرد و بهم تکلیف میکرد حالا که خودم به کارهام رسیدگی نمیکنم و کاملا خودمو کنار کشیدم لآقل اختیارشو به پرویز بدم و ……

داییم اونموقع نبود کمکم کنه و جواب اینارو بده. مدتی میشد مرحوم شده بود. اما بالاخره برای اینکه از دست پیشنهادات خاله و پرویز راحت بشم و یکی محکم جوابشونو بده یکشب پیش همه به شوهرخاله ام گفتم: آقاجوون میخوام مشورتی باهاتون بکنم.

پرویز و خاله پیشنهاد میدن وکالت تام به پرویز بدم که راحت به مایملک من و ارثی که برای من و ابراهیم مونده رسیدگی کنه؟ نظرتون چیه وکالت بدم یا نه؟

آقاجون اول متعجب بعد بحدی برآشفت که خون بصورتش پاشید. بلند گفت: مگه پرویز بدون وکالت نمیتونه سالی یکبار به اجاره املاکتون رسیدگی کنه؟

نمیتونه زحمت نکشه خودم برات یه وکیل پیدا میکنم تا کاراتو روبراه کنه. خداروشکر نمردیم و اینجوریشم شنیدیم و دیدیم.

حالا شوهرته به کنار، ولی به عنوان پسرخاله وظیفه شه این کارارو برات بکنه چون تا اونجایی همکه خبر دارم تمام منفعت و اجاره ها هم به جیب مبارک این پسرخاله واریز میشه نه کس دیگه!

فقط میدونم صدایی ازکسی در نمیومد. اما رنگ بصورت پرویز نمونده بود. شوهرخاله رو به پرویز ادامه داد: هرزمان خسته شدی با گلپر کاری نداشته باش. بخودم خبر بده میدونم و بلدم چیکار کنم! یه وکیل براش میگیرم مثل آب خوردن به کارای گلپر میرسه!

از همونشب بود که رفتار پرویز و خاله مرضیه صددرجه باهام تغییر کرد. پرویز دیرتر از همیشه بخونه میومد. بیشتر وقتها خواب بودم که میومد و صبح قبل از بیدار شدنم از خونه خارج شده بود.

حال منم رفته رفته بدتر میشد اما تحمل میکردم. یکشب که حالم ذره ای روبراه و حواسم جمع بود حس میکردم خودمم از این زندگی خسته ام.

به پرویز گفتم: پرویز…… می بینم در این زندگی فقط خودتو زجر میدی. نمیخوام وبال زندگیت شده باشم و بخوای تحملم کنی.

طلاقم بده و تمومش کن. منم دنبال زندگیم میرم و به تبریز برمیگردم. بالاخره منم خدایی دارم که حواسش بهم هست و کمکم میکنه.

درسته دیگه هیچ خبری از فامیلم ندارم، ولی فکر کنم با کمی گشتن بچه های عمه مو پیدا کنم که کمکم کنن. دیگه نمیخوام بیشتر از این اذیتت کنم.

پرویز چیزی نگفت. گفتم: به آقاجون هم میگم یه وکیل برام پیدا کنه که وکالتمو به عهده بگیره و به حساب کتاب این چندسالم رسیدگی کنه.

یه قرون ازت مهریه نمیخوام چون می بینم واقعا تمام این سالها رو تحملم کردی و بدون اینکه به آرزوت برسونم و صاحب بچه ت هم بکنم کنارم زجرکش شدی.

ولی حساب کتاب خودمو دقیق میخوام چون ابراهیم هم در اونا شریکه و باید تا قرون آخر بهم برگردونده بشه. روزیکه ابراهیم برگرده حتما چرتکه دستش میگیره و باهام ریز به ریز حساب میکنه که باید جوابگو باشم.

فقط مبلغ زیادی رو بابت تمام خرجهایی که در این سالها تا به امروز برات داشتم کم کن و بقیه رو به حسابم واریز کن.

نگاه پرویز روی صورتم دوخته شده بود و چیزی نگفت.

حرفهام در همین حد موند و کسی به اونا عمل نکرد. نه طلاقم داد، نه باهام زندگی کرد، نه به حساب داراییم رسید.

بعدا هم که فهمیدم کارخونه رو کم کم راه انداخته داشتند دستگاهاشو نصب میکردند، جلوی چشمم بود که همه ی اون کارها با پولهای بابای مرحوم من انجام شده بود. وگرنه پرویز صاحب همچین مال و منالی نبود.

روزها همینجوری میگذشت و پرویز به فکر عوض کردن خونه افتاد. دلیلش رو نفهمیدم اما هزار ایراد روی خونه مون گذاشت و کلا منطقه مونو عوض کردیم.

ولی باز خدابیامرز پدرش سینه شو سپر کرد و سهم من به اسم خودم زده شد. طبقه ی پایین برای من و زندگیم چیده شد اما پرویز در طبقه ی بالا زندگی خصوصی خودشو راه انداخت. مختصر و مفید. حرفی هم برای زدن نداشتم. چون بین ما همچی در حال تموم شدن بود.

مدتی بعد بود که پدر پرویز که تنها حامی من بود بر اثر سکته ی قلبی فوت کرد. من موندم و بقیه که هیچ هم دلشون بحالم نمی سوخت.

چون فقط یکراه داشتم. یا باید تمام اموالمو واگذار میکردم و توجهشونو میخریدم. یا باید تمام بی مهریهاشونو تحمل میکردم.

بعداز مرگ آقاجون که پرویز با رفتارها و بی توجهی هاش دیوونه ام کرده بود و حتی یه سلام رو هم ازم دریغ میکرد، دوباره موضوع طلاق رو پیش کشیدم. گفتم اینبار جدی طلاق میخوام که پرویز هم به کار و زندگیش برسه.

حتی گفتم پرویز هم اقدام نکنه خودم پا پیش میزارم و تمومش میکنم. سهم سه دانگ خونه شو هم میخرم تا هرزمان به تهران اومدم جایی برای موندنم داشته باشم.

ولی باز پرویز اهمیتی نداد و از روی حرفام گذشت.

من هر ۴۵ روز به دکتر اعصابم مراجعه میکردم که یکروز پرویز گفت دکتر معالجم به خارج رفته و باید دکترم رو عوض کنم. منم که از همه جا بیخبر بودم پیش دکتر دیگه و آشنای پرویز رفتم.

دز داروها بالا و دیگه هیچی از زندگی نمی فهمیدم. فقط میدونم و یادم میاد چهلم آقاجون گذشته بود که یکشب پرویز باهام حرف زد و گفت میخواد طلاقم بده و دوباره ازدواج کنه.

ولی به عنوان پسرخاله که مسوولیتی در قبالم داره هیچوقت اجازه نمیده پامو از این خونه بیرون بزارم و به عنوان یک زن تنها و مطلقه آواره بشم.

باید همین خونه می موندم و خودشون مواظبم بودند تا خبری از ابراهیم بشه و منو به دست برادرم بسپارن.

با اوضاع بد روحیم و گیجی مطلق و خوابهای مداومم که نمیتونستم خودمو هم جمع کنم، هیچ راه دیگه ای هم نداشتم و باید بدون چون و چرا پیشنهادشونو قبول میکردم.

چون بیرون رفتنم همان و فکر کنم گم شدنم همان بود.

در اوج گیج زدگی نفهمیدم پرویز کی طلاقم داد، کی عا‌شق شد، کی ازدواج کرد، کی همسرشو بخونه آورد..

اما دو روز بعداز اینکه بهم خبر داد میخواد دوباره ازدواج کنه و همسرشم به این خونه بیاره تحمل نکردم. داشتم می مردم..باید کاری میکردم و خودمو نجات میدادم.

فقط باید می رفتم……..

نمیدونستم دختر انتخابیش کیه و چطور حاضر شده با من در یه خونه زندگی کنه. اما فقط اینو می فهمیدم حتی افسردگی شدیدم هم مانع رنجش و دیوونه شدنم نبود.

حالا که عاشق شده طلاقم داده بود منهم از این خونه میرفتم تا با خیال راحت به زندگیش برسه. تصمیم داشتم بعداز شکایت علیه پرویز و گرفتن مال و اموالم تا قرون آخر خودمو هم به تبریز برسونم و همونجا موندگار بشم.

همه ی تصمیمهامو جدی گرفته بودم و منتظر فرصت بودم. پرویز مدتی بود طبقه ی بالا زندگی میکرد و اصلا خبر زیادی ازش نداشتم.

اول خواستم به عموی پرویز زنگ بزنم و تمام ماجرا رو براش تعریف کنم. بگم بیاد پا در میانی کنه و بدون شکایت و دادگاه کار منو راه بندازه.

ولی آیا عموش میتونست کمکم کنه! تا جاییکه دیده بودم خاله مرضیه اجازه دخالت زیادی به خونواده شوهرش رو نمیداد و حالا زیاد هم باهاشون رفت و آمد نداشتند.

بیخیال عمو شدم و اونو برای آخرین راهکار نگه داشتم.

اونروز ساعت ۱۱ بود که گیجزده چشم از خواب باز کردم. صدرصد پرویز خونه نبود و من میتونستم کاری که نقشه شو داشتم رو انجام بدم.

صورتمو با آب کاملا سرد شستم حواسم جمع تر بشه. چنان هول و ولا و ترسی بحوونم افتاده بود که داشتم می مردم.

با تمام ترس و اضطرابم برای اینکه بتونم سرپا باشم فقط تونستم لقمه ای صبحانه قورت بدم و تند آماده شده از خونه بیرون زدم.

با پاهای لرزانم خودمو به سر کوچه رسونده سوار تاکسی شدم و در اولین و نزدیکترین کلانتری پیاده شدم.

وقتی مقابل افسر نگهبان نشستم واقعا فشارم داشت پایین میومد، اما باید تحمل میکردم. مجبور بودم برای این زندگی کاری بکنم.

برای افسرنگهبان خیلی ساده توضیح دادم که میخوام علیه شوهرم که طلاقم داده شکایت کنم و مال و اموالمو ازش بگیرم. بعد دنبال زندگی خودم برم و اصلا مزاحمش نباشم.

افسر نگهبان که فقط نگام میکرد و گوش میداد گفت: میتونم شناسنامه تونو ببینم؟

شناسنامه مو بدستش دادم و تا نگاهی به اسم پرویز انداخت اول ابروهاش جمع شد و به فکر رفت. بعد گفت: همسرتون رییس بانک هستند؟

سری تکون داده آروم گفتم: دیگه همسرم نیستن. همچی بینمون تموم شده!

افسر سری تکون داده گفت: شما سالن منتظر باشید تا خودم ادامه ی کارهارو انجام بدم. نیاز باشه برای نوشتن شکوایه هم کمکتون می کنیم.

۴۵ دقیقه ای سالن منتظر بودم و هنوز خبری از اینکه منو به داخل اتاق بخوان نبود. خیالم از اومدن پرویز راحت بود که اکثرا شبها بخونه میومد اما لرزشهای دلم تمومی نداشت.

تنهایی چطور میخواستم در برابرش قدعلم کنم رو نمیدونستم. فقط باید خدا کمکم میکرد.

دیگه داشت صبرم سر میومد که با وارد شدن کسی به کلانتری چشمام گرد شد. فقط مونده بودم چطور تونستن به پرویز اطلاع بدن که من اینجام.

پرویز با رنگ و روی برافروخته وارد شد و چنان نگاه خوفناکی به صورتم انداخت که درجا زهره ترک شدم.

بدون من وارد اتاق شد و ده دقیقه ی بعد بود که منم به اتاق افسر نگهبان خواستند. وارد شدم که با اشاره افسر نشستم. نمی تونستم بصورت پرویز نگاه کنم.

افسر گفت: خانم یزدانی ماجرارو به اطلاع آقای نصوحی رسوندیم چون ایشون واقعا مورد اعتماد و سرورمون هستند و نیازی ندیدیم کار به شکایت و دادگاه کشیده بشه.

قرار شد مشکلتون رو بین خودتون حل کنید و تا فردا تصمیم نهایی رو به ما اطلاع بدید. وگرنه ما در اینجا برای شروع شکایت و پیگیری در خدمتتون هستیم.

تا خواستم دهن باز کنم پرویز گفت: گلپرجان خودمون میتونیم خیلی راحت مشکل به این کوچیکی رو حل کنیم. هیچکسم چشم به چندرغاز اجاره ملک تو ندوخته. خداروشکر خودمون زیاد داریم.

با وساطت افسر نگهبان که مثلا نظرش حمایت بود اصلا اجازه ندادند حرف بزنم و زمانی رو دیدم که در ماشین پرویز نشستم و داریم بخونه برمیگردیم.

تمام راه رو پرویز یک کلام حرف نزد. ولی مشخص بود بشدت عصبانیه. وارد خونه که شدیم پرویز پشت سرم وارد شده دادزنان گفت: اصلا میفهمی چه غلطی داری میکنی؟ مگه من چشم به اموالت دوختم راه افتادی آبروی منو ببری!

فکر میکنی با این حال داغون و افسردگیت میتونم اختیار کارارو بهت بدم؟؟ میتونی ازشون مراقبت کنی؟

سعی کردم صدام جدی و محکم باشه. اما زیاد امیدوار نبودم. جواب دادم: فکر میکنی نمی فهمم داری با اموال من کارخونه میزنی و همچی رو برای خودت ردیف میکنی؟

فکر میکنی نمی فهمم برات حکم مرغ تخم طلا رو دارم و فقط اینجا نگهم داشتی جیب خودتو پر کنی؟ بابا به کی بگممممممممم من میخوام برممممممممم. من نمیخوام توی این خونه بمونمممممممممممم!!!

تورو بخیر و مارو بسلامت! من نمیخوام نه تو منو تحمل کنی، نه من وبال گردنت بشم. خودم میتونم گلیم خودمو از آب بیرون بیارم.

پرویز بدون حرف ماشینو نگه داشت و پیاده شدیم. بطرف در راه افتاده گفت: غلط میکنی سرخود گلیم خودتو از آب بیرون میکشی! انقده توی این خونه می مونی اخوی گرامت پیداش بشه و بیاد خواهرشو تحویل بگیره.

وارد خونه م شدم . بلندتر داد زدم: الان به عموت زنگ میزنم بیاد تکلیف منو مشخص کنه! من اینجا نمی مووووووووووووووووونمممممممممممم……

پرویز با قدمهای محکم بطرف تلفن رفت. و لحظه ای بعد بود که تلفن خونه به دیوار کوبیده شد و تکه تکه روی زمین پخش شد.

کیفم چنان از دستم کشیده شد که بزور خودمو نگه داشتم. پرویز موبایلمو از کیفم برداشت و زیر پا لهش کرده سیم کارتمو هم توی جیبش گذاشت.

شناسنامه مو هم از کیفم برداشته داد زد: لعنت به روزیکه بزور اسمم توی این شناسنامه رفت. اینم برمیدارم که راه نیفتی اسممو به همه نشون بدی آبرو برام نمونه!

وارد اتاق خوابم شد و دقیقه ای بعد با دستی پر بیرون اومد. میدونست تمام سندهای خودم و بابام با طلاهای خودمو و طلاهای ارثی رو کجا نگه میدارم. داد زد: اینام پیش من می مونه تا به وقتش تصمیم بگیرم باهات چیکار کنم!

فقط یادت باشه خودت بد شروع کردی نه من!

پرویز رفت. حتی دفترچه ی تلفنم رو هم با خود برد. از اون روز در خونه به روم قفل شد. و فردای اونروز بود بدون مراجعه به پزشک داروهام عوض شد. داروهایی که بدون اونا نمی تونستم دوام بیارم.

بیشتر اوقاتم در خواب میگذشت و بعدم چنان گیج و منگ بودم که اصلا به هیچی فکر هم نمیکردم.

برای اینکه سرم گرم بشه خونه رو از بالا تا پایین تمیز میکردم و خودمو با کارام مشغول میکردم تا روزهام بگذره! اما نمیدونستم تکلیفم چیه……… بلاتکلیفترین و زندانی ترین موجود روی زمین من بودم.

نه فامیلی داشتم رفت و آمد کنم و نه کسی بود کمکم کنه. فقط خودم بودم و خودم. چندین بار خواستم از همسایه ی دیوار بدیوارمون کمک بگیرم ولی هیچکس منو نمی شناخت و حتما انگ دیوونگی بهم میزدند.

همچنان چشم به گلپر دوخته بودم و الان می فهمیدم پرویز بدجور تقاص پس داده! نه کارخونه اش براش موند که با پولهای یزدانی ها بالا اومده بود، نه صحت و سلامت تنش موند که لآقل با دست خالی از زندگیش لذت ببره!

گلپر غمگین و با چشمان اشکآلودش ادامه داد: با اومدن تو……. با محبتهای بی دریغ تو…… با اینکه هیچ شناختی ازم نداشتی و بدون هیچ چشم داشتی کمکم کردی کم کم زندگیم رنگ و بوی خاصی گرفت.

دیگه میتونستم تحمل کنم و فقط دعا میکردم خدا تو یکی رو ازم نگیره…… بعداز مدتی حتی داروهامو که پرویز وقت و بی وقت برام میخرید و در اختیارم میذاشت رو هم کنار گذاشتم و دیدم نه بدون اونا هم زندگی میسره…….

اما بزار چیزی رو برات اعتراف کنم. باور کن پارلا پرویز با تمام بدیها و کم توجهی هاش هنوزم که هنوزه عشق من مونده و من واقعا دوستش دارم. اما باهام بدجور تا کرد…….. بدجور…

بعداز اینکه حالم کنار تو خوب شد و دوباره زندگی طبیعی مو از اول شروع کردم، گاهی وقتها فرصتی پیش میومد که میتونستم از خونه بزارم و برم. تو هیچوقت شدیدا مواظب کلیدهات نبودی و هیچ اهمیتی بهشون نمیدادی. و من به راحتی می تونستم از کیفت کلیدهاتو بردارم.

اما منکه در این دارو دنیا کسی رو نداشتم دیگه نمیخواستم برم. تو برام همه چیز و همه کس بودی و انگار بدون تو رفتنم امکان نداشت…….. موندم و کنارت آروم گرفتم…… موندم و کنارت نفس کشیدم…..

موندم و کنارت با زندگیم کنار اومدم و با هم ازش لذت بردیم……. و همیشه دعا میکردم خدا هیچوقت تورو ازم نگیره……. هیچوقت…….

حرفی برای گفتن نداشتم. گلپر واقعا بیگناه بود و منم تا جانی در بدن داشتم کنارش می موندم تا به سروسامان برسه……

لبخندی محوگونه که شادی هم درش پیدا بود بصورتش زدم. گفتم: گلپر….. هرچند سنم خیلی ازت کمتره، ولی قول میدم نقش مامانت رو برات بازی کنم و تورو به سروسامان برسونم، بعد این خونه رو ترک کنم……

کنارت می مونم و موندگارم……. و لبخند پراز خوشحالی و ذوق گلپر برای دل غمگین و شکسته ام دنیاها بود…….

سه هفته از تعریف خاطرات گلپر گذشته و من سیاهپوش ……..

سه هفته از روزیکه که گلپر خاطراتش رو تعریف کرد گذشته و من سراپا سیاه پوش، غمگین و ناراحت با چشمانی مملو از اشک نگاهمو به مقابل و مهمونای عزادارمون دوختم و دارم در مورد این چندماه اخیر فکر میکنم.

صدای قرآن توی گوشمه و به عنوان عروس یکساله ی سیاهپوش که هیچ شانسی از زندگیش نیاورد، همه با نوعی افسوس و غم و حسرت نگاهم میکنند.

و من گاهی که نگاهم به عکس زیبای پرویز میفته که با روبان سیاه و شمعهای روشن سیاه و قرآنی جلوی عکس و سبد گلی روی میز اشکام بدتر راه میگیره و هق هقمو نمی تونم جمع کنم.

در مسجد کنار گلپر و مامان مرضیه نشسته ام و سعی میکنم نگاههای فامیل خودمون با فامیل پرویز رو دوام بیارم.

حالا باز جای شکرش باقیه بجز چند نفر خیلی کم از فامیل خودمون هیشکی گلپرو نمی شناخت، وگرنه آبرویی برام نمی موند که پشت سرم بگن انگار قحطی شوهر بود رفته زن یه مرد زن دار شده.

فکرم به هفته های قبل پرواز کرد. بعداز آشتی با ماهیار، اون دیوونه بازم تمام سی میلیون رو به حسابم واریز کرده بود و من باز فکرم از هزینه های آتی راحت بود.

همه میدونستن ماشینمو فروختم. ولی تنها کساییکه اعتراض کردند مامان مرضیه و بابام بودند که اصلا راضی به اینکار خودسرانه ام نبودند و حالا کلی حرف تحویلم دادند.

در جوابشون فقط گفتم: تا زمانیکه یه قرون پول پرویز توی این خونه ست براش خرج میکنم. من نیازی به ارث و میراثش ندارم وقتی خودش بهشون نیاز داره که خودش پول اونارو داده! پس حلالش باشه.

نگام روی عکس پرویز نشست. دو هفته ی آخر پرویز دیگه واقعا تموم شده بود. حتی کلیه هاش هم کار نمیکرد و آب بدنش تخلیه نمیشد.

و این کم کاری کلیه ها باعث میشد هر سه روز یکبار شکمش آب میاورد. بخاطر وضع وخیمش از بیمارستان دکتر بخونه میومد و با سرنگ آب شکمش رو می کشید که از یکطرف عین توپ بیرون زده بود.

و سه یا چهار روز بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. ولی دکترش اعلام کرده بود دیگه روزهای آخرشه و باید برای همچی آماده باشیم.

وقتی اوضاع پرویز واقعا بهم ریخته بود دیگه مامان مرضیه هرلحظه کنار پرویزش بود و تنهاش نمیذاشت. بابام و عموی پرویز هم به نوبت شبها رو خونه ی ما می موندند که اگه اتفاقی افتاد خودشون باشند و من و گلپر زهره ترک نشیم.

یکشب با اطلاع قبلی لیلون و دایی و زندایی با ارسلان به دیدنمون اومدند و بعداز اینکه از هرجایی حرفی زده شد، دایی رو به من و مامان مرضیه گفت: امشب اومدیم اگه اجازه بدید عروسی بچه ها رو راه بندازیم.

درسته اصلا موقعیت خوبی نیست و باید دست نگه داریم، ولی خونواده ی ارسلان کمی عجله دارند و باید….

مامان مرضیه گفت: واقعا خوشحالم اونهمه برای شما اهمیت داشتیم و نسبت به ما لطف داشتید که برای امر خیرتونم اومدید اجازه بگیرید. ولی واقعا نیازی یه هیچ چیز نیست.

شما عروسیتونو راه بیندازید و ما هم برای خوشبخت شدن این دو جوان دعا میکنیم.

عروسی لیلون پا گرفت و با ارسلان سر خونه زندگیشون رفتند. اما هرچقدر همه اصرار کردند من نتونستم و دلشو نداشتم پا به عروسیش بزارم.

حال پرویز بحدی وخیم بود که ساعت شماری معکوس زندگیش شروع شده بودو ممکن بود اون لحظه ای من در عروسی بودم پرویز تموم کنه ……… دیگه تا آخر عمرم خودمو نمی بخشیدم.

حواسم بطرف عموی مهربون پرویز پرواز کرد که صدرصد عند برادر مرحومش بابای پرویز بود.

بعداز مریضی پرویز و عمل جراحی معده و ورشکست شدنش یکروز در میان بهش سر میزد و ساعتی رو پیشش میگذروند.

یکبارم چکی که مبلغ بالایی پول داشت رو روی جعبه ی شیرینی به دستم داد که برای برادرزاده اش خرج کنم.

اما با اصرارم چک رو برگردوندم و براش قسم خوردم روزیکه نیاز داشته باشم اولین نفر به ایشون زنگ میزنم.

اما اون روزیکه فهمید پرویز سرطان داره و دیگه هیچکاری از دست کسی برنمیاد دوساعت تمام گریه کرد.

فقط شنیدم میگفت: خیلی بد کردی پرویز……. خیلی بد…… بهت گفتم……. کم موند به پاهات بیفتم و بگم تقاص کاراتو میدی…….. چوب خدا صدا نداره…… بترس از خدای بالای سرت….. . خدا حق الناس رو از گلوی آدم بیرون میکشه ……

یادته گوش نکردی و گفتی حساب همچی دستته …….

بینوا عمو هم همراه همه مون پیر شد. یادمه اونروز در آینه نگاهی بخودم انداختم و دیگه از شادابی و سرزندگی پارلا هیچ هیچ هیچ اثری نمونده بود. پارلا همراه پرویز تمام شده بود.

فردای همونشب بود که عمو و بابام همزمان و کنار هم بخونمون اومدند. مامانم نبود اما مامان مرضیه و پریناز خونمون بودند.

عمو و بابام کنار پرویز نشستند. مامان مرضیه اشکاش راه افتاد. دستاشو بصورتش گذاشته با صدای خفه شده اش گفت: بچه م فقط زجر میکشه. بخدا دیگه دلشو ندارم ببینمش. هرلحظه دارم باهاش میمیرم و جون به سر میشم.

عموجون نگاه اشک آلودش بالا

اومد و مارو نگاه کرد که هرکدوممون عین قوم شکست خورده گوشه ای نشسته بودیم.

نگاهش روی گلپر نشست. آروم گفت: گلپرجان بیا جلو عزیز عمو. بیا کارت دارم.

گلپر کمی مکث کرد. اما با تکونِ سرِ عمو جلوتر رفت. عمو گفت: بیا کنارم بشین عموجان….. بیا جلوتر.

گلپر که نشست عمو آهسته دست گلپرو گرفته داخل دست پرویز گذاشت. گفت: حلالش کن……. حلالش کن راحتتر تموم کنه…… حلالش کن عمو…..

گلپر که سینه اش میلرزید گفت: ولی عموجون…….. لطفا ازم نخواین……. اگه بدونین چه زجرهایی رو تحمل کردم…… اگه بدونین چه رفتارهایی باهام داشت که روزی هزار بار آرزوی مرگ میکردم……

عموجون نمیتونم…… بخدا نمی تونم……. تا الان ماهها توی خونه زندانی بودید طوریکه صداتون به گوش کسی نرسه….. من همه شو تحمل کردم….. همه شو……

بابام گفت: گلپر خانم منم ازتون میخوام…… منم میخوام حلالش کنید…… باور کنید خودتونم آروم میگیرید…… پرویز هرکاری کرده تقدیر تقاصتونو بدجور ازش گرفت.

دیگه راضی به بدتر از این نباشین و حلالش کنین. باور کنین مم خدا راضیه هم بنده ی خدا…..

گریه های مامان مرضیه شدت گرفت. منکه کم مونده از حال برم و پریناز اشکریزان خودشو به اتاق انداخت و در و بست.

گلپر نگاهش به طرفم برگشت و فقط صورت خیس و نگاه براقش رو دیدم. انگار ازم کسب تکلیف میکرد. فقط آروم براش سری تکون دادم و های های گریه ام بلند شد.

فقط شنیدم که گلپر گفت: حلالش میکنم و ازش میگذرم. انشاا… خدا هم ازش بگذره….

خونه رسما به مجلس عزا تبدیل شده بود. اما راستش با تمام چیزایی که در مورد پرویز فهمیده بودم و کلاههایی که سرم گذاشته بود همه ی احساسم در مورد‌ش مرده بود. فقط برای حال بدش ناراحت بودم. وگرنه دیگه هیچ حسی بهش نداشتم.

پرویز رفت. مراسممون تموم شد. برای گرفتن مراسم تمام طلاهامو تا سکه ایی فروختم و با پولی که در حسابم مونده بود واقعا مراسم آبرومندانه و در خور خود پرویز براش گرفتم.

خب بالاخره بجز چند نفر فامیل درجه یک هیشکی نمیدونست پرویز در زندگیش چه خبط و خطاهایی کرده و چه جوری تمام اموالشو باخته بود.

و من اجازه نمیدادم اسم پرویز خدشه دار بشه. هرچی بود هنوزم عنوان همسر مرحوم منو یدک می کشید.

بعداز گذشتن مراسم چهلم پرویز فردای اونروز بود که بابا و مامانم و مامان مرضیه هرسه برای دیدنمون به خونمون اومدند.

من و گلپر هردو کنار هم در خونه ی خودمون موندگار بودیم و هیچکدوم راضی به ترک همدیگه نبودیم. من قول داده بودم کنارش می مونم تا روزیکه به سروسامان برسه.

با هم و خاطرات هم و خاطرات پرویز روزهامونو میگذروندیم. البته هیچکسم تنهامون نمیذا‌شت و هرروز لآقل یکنفر مهمون داشتیم.

ابراهیم هم همچنان روی حرفش بود و باز به گلپر اشاره شو داده بود هیچ چشمداشتی به سهمش نداره و میتونیم دوتایی راحت کنار هم باشیم.

بابام بعداز خوردن چای گفت: پارلا درسته شاید گفتن این حرف در این موقعیت خوب نباشه، ولی خودمونم واقعا درمونده هستیم چیکار باید بکنیم.

خونه که دیگه مال مرحوم پرویز نیست که تو تا روزیکه دلت بخواد توش زندگی کنی. پس صلاحه قبل از اینکه کسی چیزی بهت بگه که ناراحت بشی یا به دلت بیاد، خونه رو ترک کنی و بخونه ی خودمون برگردی.

مامان مرضیه گفت: پارلاجان خونه ی منم در اختیار تو هستش و میتونی تا هرزمان دلت خواست پیشمون بمونی. چون هرچی باشه سهمی از خونه ی ما هم برای تو هستش و از این زندگی و کل دارایی پرویز فقط همونجا برات مونده.

تو حتی حلقه تو هم فروختی و خرج پرویز کردی که اجازه ندادی ما کوچکترین مشکلی داشته باشیم. و واقعا خانمی رو در حق خونواده نصوحی تموم کردی. الان خودت هر تصمیمی خولستی بگیر و این خونه رو به ابراهیم برش گردونیم.

گلپر که کنارم نشسته بود تکونی خورده هراسان گفت: ولی باور کنین ابراهیم بارها و بارها بخودم گفته اصلا به یک آجر این خونه هم گوشه ی چشمی نداره و در موردش فکر هم نمیکنه.

خودتون که میدونین چقدر مال و اموال بهش ارث رسیده. ولی اگه ناراحتید من خودم سهم ابراهیم رو میخرم و با پارلا توی این خونه می مونیم.

مامان مرضیه گفت: گلپرجان جدای از موندن پارلا در این خونه، پارلا باید دنبال سرنوشتش بره و دوباره زندگی دیگه ای تشکیل بده. مگه همش چند سالشه که توی این خونه همشو هدر بده.

تو همکه ماشاا… داداشت رو داری می تونید راحت در مورد زندگیت تصمیم بگیرید.

گلپر دستمو گرفت که واقعا یخ زده بود. گفتم: فعلا تا اطلاع ثانوی در این خونه هستم و بعدا که فکرامو کردم به همگیتون اطلاع میدم چیکار باید بکنیم. فعلا خیالتون از این خونه و ما راحت باشه.

روبه گلپر کرده گفتم: تو اصلا نگران چیزی نباش. سر حرفم هستم و پیشت موندگارم تا تکلیف تورو مشخص کنیم…

لبخند پراز آرامش گلپر چنان حسی از رضایت در من بوجود آورد که تا عمر دارم اون لحظه رو فراموش نمیکنم.

با گلپر زندگی تکی و صمیمانه ای داشتیم که اکثرا کنار هم بودیم. سه ماه از مرگ پرویز میگذشت و با اصرار اطرافیان لباس سیاهامونو در آورده بودیم.

راستش به شما که نمیتونم دروغ بگم با گلپر توی خونه لباسهای رنگی هم تنمون می کردیم و راحت بودیم. پرویز با کارایی که کرده بود بحدی از چشمم افتاده بود که فکر میکردم واقعا اونهمه هم لایق احترام نبود که خودمونو براش بکشیم.

خودشم که هزار ماشاا… به انحا مختلف مارو کشت و پیرمون کرد و رفت.

اونروز ماهیار بهم زنگ زد و بعداز خوش و بشی جانانه گفت: پارلا نمیخوای برگردی خونه ی بابات؟؟ آخه اونجا که دیگه چیزی برای موندن نداری!

نمیدونم چرا هیچ حس خوبی ندارم تو اونجا در ملک وکیلتون موندی! همچی رو تمومش کن و برگرد خونه خودتون!

فکری کردم و با آهی گفتم: خب موندن من توی این خونه هیچ ربطی به وکیلمون نداره. من موندم تا ببینم آخر عاقبت گلپر چی میشه و بعد برگردم خونه ی بابام. حالا تو چرا عجله میکنی؟

ماهیار با خشم نفسی بیرون داده گفت: از پرویز تموم شدیم افتادیم گیر طایفه ی کور و کچل و گلپرجوووونش! بابا گلپر داداش داره به من و تو چه آخه……

گفتم: ماهیار مثلا من بیام خونه ی بابام قراره چه اتفاقی بیفته؟ خب فعلا هیشکی در مورد این خونه ادعایی نداره و منم که روی چشمشون نگه داشتن. حالا ناراحتی تو دلیلش چیه رو نمیدونم.

ماهیار گفت: یادته یه هفته قبل اومدم دم درتون باهات کار داشتم وکیلتونم از خونه ی خواهرش بیرون میومد که دم در همدیگه رو دیدیم؟

فکری کرده گفتم: آره یادمه. مگه اونجا اتفاقی افتاد؟

ماهیار گفت: اتفاق که نه، ولی از نگاههای وکیله بهت اصلا خوشم نیومد. دوست ندارم زیاد توی اون خونه باشی و هرلحظه هم جلوی چشم طرف!!!

خندیدم. گفتم: تو دیوونه شدی ماهیار؟ ابراهیم خان کلی باهام فاصله ی سنی داره و امکان نداره بجز به دید خواهری نظری بهم داشته باشه. تو خیالت راحت باشه.

ماهیار عصبی گفت: ببین پارلا من جنس خودمون و نگاهاشونو ریز به ریز بهتر از تو می شناسم و اینم میدونم سنش خیلی ازت بیشتره.

ولی اون قد و قامت و قیافه ای که با پول زیادش برا خودش ساخته، بهش اون جرات رو میده ازت خواستگاری کنه و…

بلند گفتم: بنظرت منم دوباره مغز خر خوردم و سرراه نشستم ایندفعه رو به ایشون با اون قد و بالاش جواب مثبت بدم که روز از نو روزی از نو!

ماهیارخان مطمئنم اولا نه ایشون برای خواستگاری من میان نه بهم چشم دوختن. دوما منم عمرا اجازه بدم یه بار دیگه برام تصمیم بگیرن. پس تو خودتو زیاد ناراحت نکن و فکر و خیالات واهی نریزه توی کله ات!!

ماهیار گفت: پس چیکار کنم از اون خونه بیای بیرون هاننننننننننننننن! بــــــــــاااابــــــــــاااا تو توی اون خونه بجز جهازت چیزی نداری. حتی نوک سوزن سهمی نداری بهش دلت خوش باشه. بیخیال شو و برگرد خونه ی بابات که پسر همسایه ات منتظرته.

خندان گفتم: پس اگه پسر همسایه اینهمه عجله داره برگردم خونه ی بابام، آستین بالا بزنه و گلپرو راهی خونه ی شوهرش بکنه منم خلاص بشم. وگرنه طبق عهدم تا گلپر هست منم هستم.

ماهیار عاصی گفت: پس برم توی گروهها اعلام کنم و اطلاع رسانی کنم

نون و پنیرو کیوی
شوهر بیاد تو پی وی!

یا برم سر کوچه بنر بچسبونم یه عدد گلپر چشم سبز در حد نو با پول و پله ی زیاد موجود است؟ میگی چیکار کنم شر اون زنه از سرت کم بشه آخهههههههههههه!

خندیدم و گفتم: اولا گلپر زنه نیست دوست صمیمی منه که باید پیشش باشم تنها نمونه. دوما نمیخواد همه جا اطلاعیه بدی. فقط کافیه یه زنگ به لیلون بزنی تا خودش کارارو ردیف کنه و یه شوهر مشتی برای گلپر اصلا بسازه که اینم واقعا بپره.

ماهیار خندان گفت: پس اونموقع زودی برمیگردی خونه؟

فکری کرده گفتم: ببین ماهیار…….. همینجا یه چیزی رو بهت میگم و برای همیشه بعضی بحثها رو تموم میکنیم. من دیگه یه زن بیوه ام. فکر و خیالات برت نداره که ادای آدم خیّرهارو برام دربیاری و بشی سرپناهم.

من اولین و آخرین ازدواجم انتخاب پرویز بود که انقده خوشبخت شدم و ازش گل محمدی گرفتم، حالا انتظار ندارم از بقیه ی آقایون هم گلاب بگیرم و خوشبختتر بشم. پس بیخیال ازدواج هستم و دیگه عمرا بهشون فکر کنم.

با خیال راحت برو دنبال زندگیت که من هیچ فایده ای برات ندارم. اما مثل همیشه برادرانه کنارم باش تا خیالم از عالم و آدم راحت باشه.
ماهیار اول مکثی کرده بعد گفت: ببینم پارلا میتونی بگی برادرانه دیگه چه صیغه ای هستش! تا موقعی که شوهر داشتی برادرت بودم و محرمت، اما الان دیگه نامحرمم و لطفا حرفی از برادر و داداش نشنوم.

خداحافظت. فقط من یه مرد هستم مردهارو هم خوب می شناسم. اون ابراهیم رو اصلا روی خوش بهش نشون نده که هردوتون با من طرفید. برم برای گلپر فکری بکنم که پاشو گذاشته بیخ گلوم و رسما داره با داداش ابراهیمش خفه ام میکنه.

خندان خدانگهداری گفتم و گوشی رو روی میز گذاشتم. حس خوبی داشتم که ماهیار هنوزم پام ایستاده بود. ولی جوری خاص هم نگرانی داشتم که بقیه چی میخوان بگن و چه نظری داشته باشن! مخصوصا پدر مادرش ناهیدخانم و اسماعیل شاه.

آیا پدر مادرش اصلا قبول میکردن پسرشون با یه زن بیوه ازدواج کنه یا نه!

سرمو تکون دادم و همه افکارمو بیرون ریختم. برای آینده و اتفاقهای نیفتاده نمی تونستم هیچ غم و غصه
ای رو به جونم بخرم که فعلا خودم پراز غم و غصه بودم. هرچه باداباد…..

گلپر تقه ای به در کوبیده وارد پذیرایی شد. گفت: پارلا ابراهیم داره میاد دنبالمون بریم دور دور و یه بستنی مهمونش باشیم. بلند شو آماده بشیم که در ادامه ی دور دور شام هم مهمونشیم.

نگاهم روی صورت گلپر نشسته بود و حرفهای ماهیار دونه دونه از ذهنم میگذشت. حالا فکر کردم ماهیار بیا و ببین میخوام برم با ابراهیم بستنی هم بخورررررررررم و دور دور!

گلپر گفت: داری به چی فکر میکنی؟

آهسته گفتم: گلپری تو برو با داداشت خوش باش و خوش بگذرون. منم چند روزیه مامانمو ندیدم میرم دیدنش.

گلپر بلند گفت: وای نه پارلا! ابراهیم رسما دعوتمون کرده بخدا. عیبه بهش زنگ بزنم بگم نمیای. باور کن صورت خوشی نداره.

با لبخندم گفتم: ببین گلپری باور کن اومدن من اصلا صورت خوشی نداره و ممکنه خیلی حرفها پشت سرم گفته بشه. تو برو و اصرار نکن که من اومدنی نیستم. خوش بگذره.

گلپر خندید. گفت: آخه راستش…….. بیخیال من رفتم.

گفتم: اول حرفت رو بزن بعد برو. وگرنه حق نداری پاتو از خونه بیرون بزاری. مامانت اجازه نمیده دختره ی ورپریده ی تخسش از تخم درنیومده چیزی رو ازش مخفی کنه !

گلپر با قهقهه خندید و گفت: باشه میگم ولی داد نمیزنی ها. خب بمــــــــــن چههههههههههههههههه……

ابراهیم بیشتر بخاطر تو مهمونمون کرده وگرنه دیوونه که نیست خواهرشو شام دعوت کنه. منم برم بگم پارلا باهامون نیومد بخوره به ذوقش و ……… اوووووه چه شود!

حرفهای ماهیار مثل میخ توی مغزم فرو میرفت که میگفت من جنس خودمونو بهتر می شناسم. الحق که ماهیار خودم بودااااا!

آروم گفتم: گلپر لطفا به ابراهیمت بگو بیخیال من بشه و دورم یه خط قرمز هزارلا بکشه. میدونی از دهنت دربره و به لیلون چیزی بگی و داداش ماهیارم این حرف بگوشش برسه بخدا اجازه نمیده لحظه ای این خونه بمونم ها حواستو جمع کن.

گلپر دستش رو روی دهنش کوبیده گفت: چشم بخدا مواظبم. ولی ابراهیم گله داشت اصلا از ماهیار خوشش نمیاد که اینهمه هواتو داره و دور برت میچرخه.

بلند گفتم: میری و به اون داداشت میگی اونوقتی که ایشون در خارج پلاس بودند و اصلا نمیدونستن گلپر و پارلا کیه و کجاها سیر میکنن، ماهیار پیشم بود و بازم داداشم. پس لطف کنه برای من ادای غیرتی هارو درنیاره که خودم یه غیرتی بالای سرم دارم و کافیه برام.

دیگه داشتم دندونامو بهم می ساییدم که گلپر دید اوضاع خرابه و یواشکی از پذیرایی بیرون خزید…..

با دل دیوانه من یار باشی محشراست
من بیایم خانه ات بیدار باشی محشراست

کرده باشی خویش را پنهان کنار پنجره
وای اگر مشتاق این دیدار باشی محشر است

بوسه هی از من بگیری از سر شب تا سحر
بشمری و غرق استغفار باشی محشر است

چشم های تو جهنم بوسه های تو بهشت
دوزخ آغوش من را یار باشی محشر است

دوست دارم مثل پروانه بگردم دور تو
تو شبیه مرکز پرگار باشی محشر است

من به قصد فتح چشمانت بیایم سخت نیست
صخره ای ناممکن و دشوار باشی محشر است

چشمم به در دوخته شده بود که گلپر خندان از آن بیرون رفته بود. و من فقط دلم میسوخت چقدر خر بودم و اصلا به هیچی حتی اطرافم توجهی نمیکردم. حالا خیلی راحت هم به همه اعتماد میکردم.

تا گلپر دوباره از کنار در با شیطنت نگاهی به درون انداخت گفتم: وروجکِ فضول، شب تنها نمونی ها. من برم خونه مامان یهو می بینی حرفامون به درازا کشید و برای اولین بار بعداز ازدواجم موندگار شدم. باهام در تماس باشی که اونموقع ابراهیمت رو پیش خودت نگه داری.

گلپر خندان گفت: سلام برسون. حتما باهات تماس میگیرم نگران نباش. خوش بگذره.

آشپزخونه بودم که صدای بسته شدن در کوچه رو شنیدم. گلپر رفته بود. منم باید آماده میشدم و خودمو به خونه ی مامان میرسوندم که دلتنگشون بودم.

راستش بشدت دلتنگ یکیم بودم که صداشم نمیتونستم در بیارم. حالا گاهی سعی میکردم کوچولو باهاش سرد برخورد کنم که بزاره و دنبال سرنوشت خودش بره اما…… راستش ته دلم که به رفتنش رضا نبودم!!!

صدای زنگ گوشیم بلند شد. لیلون بود. بعداز سلام احوالپرسی گفت: نیم ساعت پیش ماهیار زنگ زده بود و اصرار داشت کسی رو پیدا کنم گلپرو از سرتون وا کنم.

واقعا اینکارو بکنم یا بمونه بعداز سالگرد پرویز؟

خندیدم. گفتم: بابا من شوخی شوخی چیزی به ماهیار گفتم بلکه دست از سرم برداره. وگرنه مگه تو بنگاه شوهریابی زدی که گلپرو هم سروسامان بدی! بیخیال بابا….. داداشش بلده برای خواهرش آستین بالا بزنه!

لیلون گفت: تو به فکر ابراهیمش نباش. فقط نتونستم تصمیم بگیرم خواستگاری از گلپر بمونه برای بعداز سالگرد پرویز یا همین روزا انجام بشه و زودتر دست به سرش کنم!

چشمام باز شد. بلند گفتم: چی داری میگی تو؟ مگه شوهره خوابیده دم خونه مون که حالا تو به فکر وقت و زمان اینکاری؟؟؟…..

لیلون گفت: تو به هیچی کاری نداشته باش. فقط وقتش رو تعیین کن همین. اگه لیلون ساربونه میدونه شترِ گلپرو کجا بخوابونه.

دیگه نمیدونستم بخندم یا گریه کنم. گفتم‌: خب لیلون ساربون، وقتش که فرقی نمیکنه. چون پرویز گلپرو طلاق داده و کارو تموم کرده، پس دیگه تا سالگردش صبر کردن منتفیه.

اصلا صبر کردن تا سال همچین شوهری حماقت محضه. برای پسرخاله ی خیلی خیلی با محبتِ آدم هم سه چهارماه عزاداری کافیه. پس شما بفرمایید دست به کار بشید و شتر گلپرو جلوی درمون بخوابونید و تحویل بدید!

میدونستم لیلون شوخی میکنه حالم روبراه بشه. وگرنه کی بود بتونه در عرض نیم ساعت یا چهل و پنج دقیقه درجا شوهر پیدا کنه.

وقتی خودمو بخونه ی مامان رسوندم، دیدم لباس پوشیده و آماده منتظر باباست که بیرون برند. تا منو دید گفت: وای پارلا چرا بیخبر اومدی!!!

امشب ما خونه نیستیم ها تنها می مونی! ولی عیبی نداره من نمیرم. زنگ میزنم بابات تنهایی بره خودم پیشت می مونم.

پرسیدم: اول بگید آخه کجا میرید تا بگم چیکار کنیم؟ ببخشید بدون هماهنگی اومدم. کاش می موندم خونه یا قبلش زنگ میزدم!

مامان چپکی نگام کرده گفت: دیوونه شدی تووووو! دوست و همکار بابات باز نشسته شده امشب برای همه ی همکاراش مهمونی راه انداخته که آقا و خانم دعوتیم.

ولی من دیگه نمیرم. می مونم پیشت ببینم اوضاع چطوره و چیکارا دارین می کنین!

گفتم: مامان جان اولا شما و بابا میرید و با خیال راحتم برمیگردید خونه. دوما هیچ خبری نیست بجز سلامتی. برید که خوش بگذره.

سوما مسافرت دراز مدت که نمیرید. بعداز شام و تموم شدن جشن برمیگردید. خب می شینیم راحت تا نصفه شب حرف میزنیم.

در همین حین بابا وارد خونه شد و ماجرا رو فهمید که اونم نظر مامان رو داشت. ولی با اصرار بیش از حد من بالاخره راهی شدند.

شامی سرپایی از غذاهای توی یخچال مامان خوردم و خودمو به اتاقم رسوندم. راستش دلم فقط یکی رو میخواست. میخواستم ببینم با روشن شدن چراغ اتاقم بازم مثل قبلها می فهمه امشب مهمونشونم یا نه.

گوشیمو بدست گرفتم و باهاش ور میرفتم که زنگ خورد. خود ماهیارم بود. خندیدم. مارمولک همیشه بو می کشید.

تا جواب دادم گفت: اول بهم بگو در اتاق دیوار بدیوار پسر همسایه تلپی که چراغت روشنه مگه نه؟
خندان گفتم: بله امشب مهمونتونم. خوبی داداشی؟

اول مکث کرد. بعد گفت: جان ماهیارت امشب رو اینجا بمون و بعداز اینکه همه خوابیدن بیا پشت بام. میشه؟

دوباره خندیدم. چقدر خودمم دلمم پشت بام رو میخواست با پسر همسایه اش!

گفتم: شب رو نمی تونم قول بدم. ولی الان میتونم بیام پشت بام. چون خونه کسی نیست. بدو برو بالا که منم دارم میام.

و دقیقه ای بعد در پشت بام رو باز کردم و نگاهم روی ماهیار با لباس راحتی هاش افتاد. جلوش که ایستادم از بس دلتنگش بودم توی روشنایی کم سوی ماه چشم بصورتش دوخته بودم و دلم داشت براش ضعف میرفت.

بازوهامو گرفته گفت: دختر همسایه چطور شده گلپرت رو تنها گذاشتی و تکی اینجایی؟ نکنه گرگه حبه ی انگورت رو بخوردش و تو بمونی گریان گریان؟

خندان گفتم: نگران نباش. حبه ی انگورم امشب پیش داداشی خودشه. منم اومدم سری به داداشی خودم بزنم.

حس کردم قیافه ی ماهیار در هم رفت. آهسته گفتم: چیزی شد؟ چرا اینجوری شدی تو؟

ماهیار ناراحت گفت: چطوری بگم دیگه بهم نگو داداش! بابا من نخوام داداش کسی باشم کی رو باید ببینم؟؟

باور کن بعداز مرگ پرویز تمام تن و بدنم از این کلمه میلرزه! بابا تمومش کن دیگه. همون ماهیار بهترین کلمه ست برای صدا زدن!

آب دهنمو قورت دادم و آروم عقب کشیده کنار دیوار نشستم. ماهیار همچنان ایستاده نگام میکرد. گفتم: ببین ماهیار…… واقعا نمیدونم چی بگم. ولی فقط اینو میتونم بگم درسته دوستت دارم…..

درسته همیشه به فکرتم……. درسته تنها دلخوشیم توی این دنیا تو هستی……. درسته با حمایت تو و کمک هرروز و خیال مهربونت این زندگی رو تحمل کردم…

ولی اجازه بده بعضی چیزارو رو بین خودمون وا بکنیم و همینجا تمومش کنیم.

خودت وضعیت منو می بینی! قبلا لآاقل اسم یه دوشیزه روم بود…… اما الان یه بیوه زنم که فقط مدتیه شوهرش فوت کرده.

اصلا اینجوری فکر کن مامان و بابات راضی نباشن یه بیوه عروسشون بشه. یا دوباره بابام فیلش یاد هندوستان کنه و بگه به ماهیار دختر نمیدم. اونموقع چیکار میکنی؟

باور کن جلوی چشممه مامان و بابات راضی به اینکار نمیشن. خب منم بودم راضی نمیشدم پسر مجرد و بزرگم یه بیوه رو بگیره.

بیا قبل از اینکه صدای همه دربیاد تو داداش من بمون و بازم آبجیت رو حمایت کن. باور کن من راضیم دورادور شاهد خوشبختی تو باشم.

ماهیار که بدون حرف فقط گوش میداد اروم کنارم نشسته گفت: تمام حرفارو بهت حق میدم. چیزی میگم بدت نیاد و اصلا اهمیتی ندی ها…….. اصلا فکر کن نشنیدی.

مدتی قبل توی خونه حرف تو و من بود که همچنان هواتو دارم و اصلا بیخیالت نشدم…….. بجز کامیار دیگه هیشکی راضی به ازدواجمون نبود.

به قول خودت مامان و بابام عروس بیوه نمیخواستن. مخصوصا بعداز کارا و حرفهایی که بابات در خواستگاری بهمون زد و تحویلمون داد……

اما پارلا…….. تو منو داری……. تا منم داری غم نداری……. فقط بهم بگو چقدر بهم اعتماد داری؟ این اعتماد در زندگیت بمن خیلی برام مهمه…..

چقدر بهم اعتماد داری؟؟؟

ﺗﻮ ﻏﻠﻂ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺍﯾﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩﻝ ﺍﺯ ﻣﺎ ﺑﺒﺮﯼ ،
ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺁﯾﻨﻪ ﺭﺍ ﻏﺮﻕ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﺑﺒﺮﯼ ،

ﻣﺮﺩﻩ ﺷﻮﺭ ﻣﻦ ِ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ،
ﮔﻮﺭ ﺑﺎﺑﺎﯼ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻏﻮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ،

ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺩﺍﺩ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﮐﻪ ﮐﻨﯽ ﻣﺠﻨﻮﻧﻢ ؟
ﺑﻪ ﭼﻪ ﺣﻘﯽ مثلا ﺷﻬﺮﺕ ﻟﯿﻼ ﺑﺒﺮﯼ ؟

ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍصلا ﭼﻪ ﮐﻪ ﻣﻬﺘﺎﺑﯽ ﻭ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺑﻠﻨﺪ ؟
ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﮔﻔﺘﻪ ﻣﺮﺍ ﺗﺎ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟

ﮐﺒﮏ ﮐﻮﻫﯽ ﺧﺮﺍﻣﺎﻥ ، ﺳﺮ ﺟﺎﯾﺖ ﺑﺘﻤﺮﮒ !
ﻫﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺍﯾﻨﻬﻤﻪ ﺻﯿﺎﺩ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺑﺒﺮﯼ ،

ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺑﺎﺭ ِ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﯾﯽ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ !
ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﭘﻠﮏ ﻧﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﯾﺎ ﺑﺒﺮﯼ !

ﻟﻌﻨﺘﯽ ، ﻋﻤﺮ ﻣﮕﺮ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺭﺍﻩ ﺁﻭﺭﺩﻡ ؟
ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﻭﻋﺪﻩ ﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﻪ ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺒﺮﯼ ؟

ﺍﯾﻦ ﻏﺰﻝ ﻣﺎﻝ ﺗﻮ ، ﻭﺭﺩﺍﺭ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮔﻢ ﺷﻮ !
ﺑﻪ ﺩﺭﮎ ﺑﺎ ﺧﻮﺩﺕ ﺁﻥ ﺭﺍ ﻧﺒﺮﯼ ﯾﺎ ﺑﺒﺮی

از حرفهای ماهیار و مخالفت خونواده اش بدنم کلا یخ بود. میدونستم و کاملا جلوی چشمم بود همچین اتفاقی میفته.

کارها و حرفهای گذشته ی بابام هنوزم داشت آتیش به زندگیم میزد و بازم فقط من بودم که این وسط گر گرفته از ناخنهای پام تا موهای سرم خاکستر میشد.

نگاهمو بالا آوردم و بطرف ماهیار برگشتم. گفتم: پدر مادرت صلاحت رو میخوان. به حرفشون گوش کن. گناه اونا نیست که وضعیت فعلی من اینجوریه.

اونام برای بزرگ کردنت زحمت کشیدن و آرزوهای خودشونو دارن. پس بیخیال دختر همسایه شو و کمی هم به اونا و آرزوهای قشنگشون فکر کن.

من به همین دورادور داشتن و بودنت راضیم و هیچ انتظار زیادی ازت ندارم. پس کنارم باش اما به فکر زندگی خودت و خوشبختیت هم باش که آرزوی هر پدر مادریه. برا منم همینقدر بودنت برام کافیه!

ماهیار دهنشو باز کرد و محکم گفت: پــــــــــارلااااااا…..

نذاشتم ادامه بده. گفتم: خواهش میکنم به حرفم گوش کن. همون داداشی من باشی برام تا آخر دنیا کافیه. بازم میگم بیخیال همچی شو و فکر کن پرویز فوت نکرده و من هنوزم یه زن شوهر دارم.

بلند شدم. ادامه دادم: بخدایی که می پرستیم قسم میخورم خوشبختیت آرزومه. فقط همینکه دورادور روشنایی چراغ خونه ات رو ببینم و صدای خنده هات بگوشم برسه برام کافیه.

قدمی عقب گذاشتم که ماهیار بدون بلند شدن دستمو گرفت. با کمک دستم بلند شد. نگاهشو به چشمام دوخته گفت: جواب سوالمو ندادی. چقدر بهم اعتماد داری؟

فکری کردم و بعداز لحظاتی لبخند زدم. ماهیار تمام و کمال خودشو بهم ثابت کرده بود. ماهیار با تمام شیطنتهای خاص خودش مرد میدان بود و میدونستم تا عمر دارم میتونم بهش تکیه کنم و هیچوقت پشتمو خالی نمیکنه.

نگاه منتظرش بصورتم بود که دستمو تکونی داد. یعنی جواب بده. آروم گفتم: بحدی بهت ایمان دارم که میتونم یه عمر بهت اعتماد داشته باشم و اوف هم نگم. همین.

خندید. گفت: پس بازم بهم اعتماد کن. هر اتفاقی بیفته تو مال منی و برای من هم می مونی. فقط خیالت رو راحت کن و به زندگیت برس تا ببینم چی میشه و چه جوری کارارو روبراه میکنم.

دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: بهت اعتماد دارم. الانم دلتنگت بودم. خیلیم دلم میخواست ببینمت. اما خواهش میکنم پدر مادرت رو نرنجون. اجازه بده دعای خیر اونا پشت سرت باشه.

مثل من برای تو دنیا دنیا دختر وجود داره که میتونی انتخاب کنی و انتخاب بشی و خوشبخت باشی.

مثل همیشه بی پروا نگاهشو به چشام دوخته اما اینبار جدی تر از جدی گفت: اینهمه برام نقشه نچین. با حرف بزرگترها برم زن بگیرم و ازدواج کنم تا رضایت پدر مادرم تامین بشه، تو مخفیانه و برای همیشه زن صیغه ایم میشی؟

چشمام در آنی باز شد. یعنی به عمرم انتظار این حرفو ازش نداشتم. حس کردم بزرگترین توهین عالم رو بهم کرده که …….

یعنی با یه پشت بام اومدن اووووووووووونقدر شخصیت خودمو پایین آورده بودم که همچین حرفی بهم بزنه!

محکم گفت: فقط جوابمو بده! من زن بگیرم تو هم زن صیغه ایم میشی قبوله؟؟

لبامو بهم فشردم. فقط میدونم با خشمِ تمام و قلب پر تپشم پای راستم عقب رفت و چنان لگدی از ته دلم به ساق پاش کوبوندم که درجا خم شد و آخش دراومد.

تند خم شد و دستش روی ساقش نشسته خفه گفت: دیوووووووووونه شدی تووووووووووووو؟؟ چیکار میکنییییییییی؟؟؟

اینبار من خم شدم. دستمو روی سرش گذاشتم و نذاشتم کله شو بالا بیاره.

کنار گوشش با خشم تمام گفتم: دفعه ی آخری بود که دیدمت و دفعه ی آخری بود دهن گنده و گِل و گشادت باز شد از این پیشنهادها بهم دادی!

لآاقل وقتی پرویز زنده بود اسمش روم بود و هر بیشعــــــــــور نره خرررررررررررررری مثل تووووووو بخودش اجازه نمیداد همچین پیشنهادی بهم بکنه.

اینو یادت نگه دار…….. من اونهمه هم وامونده نیستم زندگی یکی دیگه رو بهم بریزم و بشم زن صیغه ایِ یکی مثل توووووووووویِ عوضیییییییییییییی !

از حرص تو هم شده میرم با یه جوان مجرد ازدواج میکنم تا تو تا اون ته ته تهِ ماتهتت بسوزه …….. اینوووووووو خوب یادت نگه دار ماهیارخان.

حالا عصبانیتم تموم نشده بود. دستمو مشت کردم و یکی هم با مشت به کله اش کوبیده پشت بهش کردم و راه افتادم.
تا جلوی در پشت بام برسم ماهیار خودشو بین من و در رسوند و جلوی درو گرفت. دو دستشو دوطرف چارچوب در گذاشته خندان گفت: بابا غلط کردم گفتم. بخدا منظوری نداشتم. فقط میخواستم بگم عمرا ازت دست بردارم.

میخواستم بگم برای داشتن تو راههای زیادی دارم که هم میتونم پدر مادرمو راضی کنم و هم تورو داشته باشم. همین

وگرنه انشاا… ماهیارت بمیره و همچین کار و پیشنهادی از فکرشم نگذره. بخدا فقط بخاطر حرفهای تو گفتم که زیاد بفکر مامان باباها نباش و بزار کارمو بکنم.

با دستم خواستم کنارش بزنم و رد بشم که محکم در آغوشش کشیده شدم و دم گوشم گفت: غلط کردم بابا….. خب یه حرف گنده زدم و کتکشم خوردم دیگه چرا بازم دلخوری؟ بخدا غلط کردم …….. به دلت نیاد حرفم خواهش میکنم.

خودمو کنار کشیدم و با خشم گفتم: اگه بدونی چقدر دلمو رنجوندی چند روز خودتو بهم نشون نمیدی! اصلا حرفت ماورای انتظارم بود. بزار برم بلکه بتونم با خودم کنار بیام……. بکش کناررررررررر….

ماهیار چنان بغ کرده بود حد نداشت. آهسته گفت: بخدا میخواستم بگم به فکر پدر مادرها باشی آخرین راهمون اون روش لعنتیه.

وگرنه خودمون مهمتر از همه هستیم و باید به فکر زندگی خودمون باشیم.

ای خــــــــــدا……. فقط منظورمو بد رسوندم. اصلا نیت بدی نداشتم. تا نبخشی نمیزارم از اینجا بری……. راضی نباش شب رو دیوونه بشم پارلا!

نگاش کردم……. نگاش کردم…….. نگاش کردم…….. بعد سری تکون داده گفتم: باشه درکت میکنم. بزار برم و خودت هرکاری دلت خواست با زندگیت بکن. ولی فعلا همچی زوده. دست نگه دار ببینیم چی میشه.

منم برم که الان مامان بابام برمیگردن و ممکنه مامان سری به اتاقم بزنه. بعدا با هم می حرفیم. الانم باید با خودم کنار بیام ببینم چی به چیه با این اوضاع بد و بیریخت من!

شب خوش. برو آروم بخواب فکر کن اتفاقی نیفتاده. همچی درست میشه.

ماهیار که متوجه حال بدم بود آهسته کنار کشید. سری براش پایین آوردم و خواستم درو ببندم که گفت: منتظر پیامت هستم ها. وگرنه تا صبح نمیخوابم. ببخشید……. پارلا خواهش میکنم!

باز سری تکون داده شب بخیر گفتم و درو قفل کردم. ولی میدونستم ماهیار مثل همیشه همچنان پشت در ایستاده تا بدون ترس پایین برم.

آروم پشت به در داده گفتم: ماهیار……….

از پشت در گفت: جان ماهیار……. عزیزِ دلِ ماهیار نترسی ها هنوز اینجام.

گفتم: نه تا وقتی تو هستی نمیترسم……. از هیچی نمیترسم. ولی سعی کن کمتر اشتباه کنی.

باور کن هر اشتباهت یه ذره از اعتمادمو از بین میبره. اعتماد مثل مدادپاک کن می مونه. بعداز هر اشتباه کوچک و کوچک تر میشه……

در تمام این مدت که هوامو داشتی چنان بهت ایمان و اعتماد پیدا کردم حد نداره. ولی……. اجازه بده همین ایمانمو حفظ کنم و برای همیشه باهام باشه. نمیخوام توی دلم لکه ی بی اعتمادی بشینه.

صدایی از ماهیار شنیده نشد. آویزون از پله ها پایین اومدم و تا وارد اتاقم شدم اشکام راه گرفت.

دستمو روی صورتم گذاشته با هق هق فکر کردم: خدایا غم و غصه ی من کی تموم میشه و کمی آروم میگیرم…….. اونروز رو هم فقط خدا میدونست……. فقط خودِ خدا!

اونشب فقط یکبار آنلاین شدم و برای ماهیار شب بخیر نوشتم تا راحت بخوابه. ماهیار با تمام اشتباهاتش لایق یه خواب آروم بود و من اونو ازش دریغ نمیکردم. ولی راستش توی دلم بلبشویی به پا بود دیدنی و شنیدنی……..

براش فرستادم: ‏

من كه هرشب با خيالت گرمِ صحبت مى شوم
هر كجا هستى بخواب آرامِ جانم “شب بخير”

باز هم قصه ی من، قصه ی کم حوصله هاست
دردل می کنم این بار که وقت گله هاست

جاده ها نیز مرا از نفس انداخته اند
پای من خسته ی پیمودن این فاصله هاست

این طرف تاول پاهای زمین گیر من است
آن طرف خط غبار گذر قافله هاست

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است
گریه هم پاسخ تلخی به همین مسئله هاست

تا فراموش شدن مانده ام و می مانم
مرگ پایان من و قصه کم حوصله هاست

هرکسی سر خونه زندگی خودش بود و من و گلپر هم کنار هم زندگی خوبی داشتیم.

یکماه از ماجرای پشت بام گذشته بود و من کم کم حرف ماهیارو فراموش کرده دیگه خودمو ازش کنار نمی کشیدم.

چون مدتی باهاش سرسنگین بودم و خودشم بشدت سعی میکرد حرفشو از دلم در بیاره. اما حرف ماهیار چنان زنگی در گوشم بصدا درآورده بود که در زندگیم دیگه همون پارلای گذشته نبودم.

گاهی دستمو روی قلب هراسانم میگذاشتم و فکر میکردم:

دِق ميدهد،
بعضي حرف ها كه
شايد به قول خودتان شوخي باشد…

و من واقعا از یادآوری حرف ماهیار دق میکردم.
چیزی در من تکون خورده عوض شده بود. با جدیت و قیافه ای سخت پا به بیرون میذاشتم که کسی حق نداشته باشه ذره ای فکر بد در موردم بکنه یا پیشنهادی ناکارکننده مثل ماهیار بهم بده.

حتی خودمو کنار می کشیدم و زیاد در دیدرس ابراهیم قرار نمیدادم. وقتی هم با هم روبرو می شدیم فکر کنم از قیافه ی جدی و حالات خشکم بشدت تعحب میکرد.

خلاصه در برابر آقایون چنان جبهه ای گرفته بودم بیا و ببین. لیلون همکه از ماجرا بیخبر بود فقط میگفت نمیدونم چرا وقتی همه جمع هستیم قیافه ای بخودت میگیری هر بنی بشری ازت فرار میکنه. تو چرا اینجوری شدی آخه؟

که با لبخندی از روی حرفهاش میگذشتم و سفت و سخت به کارم چسبیده بودم.

تنها کسی که آب رو گل آلود کرده از اینکارم خیلی خوشحال بود ماهیار بود. خودشم قشنگ میدونست چون بند رو خودش آب داده من این روش رو در پیش گرفتم. و پسره ی مارمولک از کار خودش بسیار راضی و شایدم راضی تر بود!

اونروز تازه از پختن ناهار تموم شده بودیم که لیلون زنگی زده بعداز سلام احوالپرسی خیلی مودبانه گفت: مامان جونِ گلپر، فردا شب خونه تشریف دارید؟ میخوایم برای امر خیری مزاحمتون بشیم.

اول تعجب کردم اما خندیدم. گفتم: چه مودب….. چه با ناز….. چه طناز……. اصلا باورم نمیشه لیلون خودت باشی!! خونه رو که هستیم در خدمتتون. ولی چه امر خیری؟

لیلون گفت: خب مشخصه دیگه. مامان گلپر که تو باشی داریم برای دختر خوشگله ت خواستگار میایم.

نگاهم روی صورت گلپر ماسید و لحظه ای حس کردم موهای تنم سیخ شدند. اما گفتم: داری شوخی میکنی نه؟

لیلون شاکی اما مودبانه گفت: لحن من یکی رو دقت کن چقدر بااحترام دارم حرف میزنم. شوخی موخی هم ندارم و رسما داریم خواستگار میایم.

فرداشب ساعت ۱۰.۳۰ با خونواده ی محترممون خدمتتون میرسیم. لطفا به داداش گلپرجان هم اطلاع بدید حتما حضور داشته باشن. خدانگهدارتون بانوی زیبا. به گلپرِ مثل خورشیدتونم سلام برسونید.

و تلفنشو قطع کرد.
گلپر که حالمو دید گفت: چی شده پارلا؟ چرا اینجوری شدی؟ لیلا چی میگفت؟

سری تکون داده گفتم: صبر کن.

دوباره شماره لیلون رو گرفتم که تا جواب داد گفت: باور کن فردا شب داریم میایم خواستگاری گلپر هــــــــــااااا؟ یه بارم من جدی و مودب باشم چرا کسی حرفمو باور نمیکنه و فکر میکنه شوخی دارم؟ عجب گیری افتادیم ها!

گفتم: آخه طرف کیه که دارین میاین خواستگاری؟ میخوام ببینم واقعا جدیه موضوع؟

لیلون گفت: منو باش به کی زنگ زدم. بابا به پیر به پیغمبر داریم فردا میایم خواستگاری! حتی گل رو هم سفارش دادیم. تو چرا باور نمیکنی!!!

گفتم: خب طرف کی هست؟ من می شناسمش؟

لیلون جدی گفت: بله که می شناسیش. خیلی خوب هم می شناسیش که بیشتر از اون امکان نداره. ولی به تو چه که کیه؟ والا مادر عروس باید کمی متین باشه نه اینکه……… فردا که شاه دومادتون با دسته گل از در وارد شد می فهمی دیگه!

چه به دست و پا افتاده از الان! فقط به ابراهیم خان هم خبر بدید برای خواستگاری اونجا باشه شاید کارو همونجا تموم کردیم و بله برونم شد!

آخه داماد داره زیرشلواریشم میاره احتمالا موندگار بشه! خلاصه فردا شب منتظرمون باشید. خدا نگهدارت.

باز گوشی رو قطع کرد و من موندم و نگاهم که به گلپر دوخته شده بود.

گلپر سری تکون داده گفت: چیه چه خبره؟

دستمو به پیشونیم کشیدم. همچی توی مغزم به هم ریخته بود. یعنی خونواده ی داییم داشتن برای محسن خواستگار میومدند.

اصلا زنداییم مگه قبول میکرد محسن با یه زن مطلقه و نازا ازدواج کنه؟ ولی داماد کسی بود که من خیلی خوب می شناختمش و به لیلون هم وصل بود. پس جز محسن کسی نبود!

گلپر زن خوب و بسازی بود ولی چرا لیلون داشت با زندگی محسن بازی میکرد. گذشته از همه چیز گلپر کلا بچه دار نمیشد و ……….
دلم زیر و رو بود اما گلپر منتظر جوابم بود. حس میکردم از اتفاقی که افتاده مغزم رد داده و دیگه افکارم هیچ جایی بند نمیشه!!

گفتم: لیلون گفت فرداشب دارن به خواستگاریت میان. ولی هرکاری کردم نگفت کیه! ولی گفت کسیه که من خوب می شناسم. حالا کیه اون برام مهمه چون عقلم به جایی نمیرسه.

گلپر ماتزده نگاهش بصورتم دوخته شده بود. مثل اینکه اتفاق افتاده رو باور نمیکرد. گفتم: اینجوری نگام نکن. ماجرا جدیه. لیلون گفت به داداشت هم خبر بدم که باشه.

گلپر گفت: چه خبره آخه! اصلا نمیتونم باور کنم. ولی……. احتمالا ابراهیم برای سرکشی به املاکمون فردا به تبریز بره و نباشه.

تند گفتم: الان وقتش نیست جایی بره. میتونه بعدا بره. نمی تونیم برنامه ی مردم رو به هم بریزیم. صبر کن.

شماره ابراهیم رو گرفتم. میدونستم تعجب میکنه چون مدتها بود خودمو ازش کنار می کشیدم و اصلا خودمو بهش نشون نمیدادم چه برسه به تلفن!

با سلامی که داد حواسم جمع شد. سلام احوالپرسی کردیم. شادمان گفت: خوشحالم برای یکبارم که شده یاد بنده افتادید و بهم زنگ زدید. نمیدونید چقدر خوشحالم صداتونو می شنوم.

با حرف ابراهیم لبام واقعا صاف و کشیده شد.

آروم گفتم: شرمنده مزاحمتون شدم. ولی مجبور بودم. گلپرجان گفتند ممکنه فردا تهران نباشید که زنگ زدم بگم لطفا فردا جایی نرید. چون باید حتما خودتون خونه باشید.

ابراهیم گفت: فردا مگه چه خبره که باید باشم؟

ماجرارو با شرمندگی تمام گفتم و در آخر اضافه کردم: پس لطف کنید جایی نرید و شب خونه مون باشید که واقعا کار منِ تنها نیست.

با خداحافظی گوشی رو قطع کردم اما ابراهیم هم همچنان هنگ بود.

گلپر سرخ سرخ بود و من بیشتر از گلپر عرق کرده بودم. محسن با اون قیافه ی زیبا و خواستنیش از جلوی چشمم کنار نمیرفت.

ناهار در سکوتمون خورده شد و هیچ حرفی بین من و گلپر زده نشد. فقط یکبار گلپر پرسید: حدس زدی کی میتونه باشه؟

سری به طرفین تکون دادم و فقط نمیدونم چرا اصلا راضی نبودم محسن پا به میدان بزاره. شایدم فقط بخاطر بچه دار نشدن گلپر بود که نمیخواستم محسن هم آرزو به دل بمونه.

بعداز ناهار و جمع کردن میز گلپر به طبقه ی خودش رفت تا استراحت کنه ولی همچنان در فکر بود.

دیگه نتونستم صبر کنم و تلفنمو برداشته دوباره به لیلون زنگ زدم. تا جواب داد پرسیدم: میشه بگی داماد کیه تا خیالم راحت بشه؟ لیلون خیلی نگرانم خیلییییییییی…

لیلون خندان گفت: باور کن نگرانی نداره! طرف بحدی شناسه که درجا بهش جواب مثبت میدین و راضی و خوشحال گلپرو راهی خونه زندگیش میکنین.

گفتم: آخه کیه بگو؟

لیلون گفت: فقط ۳۰ ساعت صبر کنی آقا دامادمون با دسته گل وارد میشه. میخوام سورپرایز بشی همین.

باز محسن جلوی چشمم بود.آهسته گفتم: لیلون……. خودت که خبر داری گلپر بچه دار نمیشه! کاری نکنین بعدا پشیمون بشین ها.

از من گفتن باشه! فردا پس فردا همه تون سربلند کنین و برای دختر من بچه بچه بکنین من میدونم و شمــــــــــا!

لیلون خندان گفت: نترس. تمام فکرامونو کردیم و میدونیم داریم چیکار میکنیم همه راضی باشن. گلپرم بچه دار نمیشه فدای سرش. همچیِ زندگی که در بچه خلاصه نمیشه!

بازم دلم داشت میسوخت…… اونم شدید. دلم میخواست داد بزنم……… فریاد بزنم…….. یعنی اونقدر پول و پله ی گلپر براشون مهم بود که همچی رو زیر پا میذاشتن!

ولی چیزی نگفتم و منتظر شدم ببینم این خونواده داییم چه فکری کردن و میخوان چه جوری جلو بیان همه به آرزوهاشون برسن…..

ولی راستش نه ناراحتیم تمومی داشت نه فکر و خیالم که سرپا داشتم دق میکردم……..

آنجا کـــــه دلی بود
به میخانه نشستیم

آن تـوبه صـــد ساله
به پیمانـه شکستیم

از آتـــــــــــش دوزخ
نهراسیم که آن‌ شب

ما تـوبه شکستـــیم
ولی دل نشکستیـم

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت هجدهم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *