خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه پارت41

رمان پسر همسایه پارت41

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

با تمام اعصاب داغونم سعی میکردم بخودم مسلط بشم و چیزی بروز ندم. دلم شدیدا میسوخت. دوطرفه هم میسوخت.

هم برای محسن میسوخت که بخاطر تصمیمات خونواده ی گرانقدر و لیلون دیوونه شون یه عمر باید با نداشتن بچه کنار میومد.

هم برای گلپر دلم میسوخت که ممکن بود بعداز چندسال دوباره ماجراهای بچه خواستن پرویز براش تداعی بشه و روز از نو روزی از نو!

ولی فعلا که نه به بار بود و نه به دار! بعداز خواستگاری می نشستم و قشنگ در مورد تمام مسایل با عروس و داماد حرف میزدم.

با نظر من بود باید خونه ی خود گلپرو آماده میکردیم. ولی وقتی شنید گفت: اسمتو مامان گذاشتی باید پاشم بایستی. خواستگاری خونه ی خودت فقط …. تمام.

خندیدم. به صورت دخترم نگاه کردم و خندیدم. دختری که چند سال هم از مامانش بزرگتر بود!

خونه رو تمیز و آماده کردیم. ظهر بود که گوشیم زنگ زد. نگام به اسم ابراهیم افتاد. لبامو ورچیدم و جواب دادم.

بعداز خسته نباشیدی گفت: برای شب میوه و شیرینی خریدم که میارم تحویل میدم. فقط شما لطف کنید به مامان باباتونم بگید تشریف بیارن و کنارمون باشن ببینیم چیکاره ایم.

پارلا خانم شما نفهمیدید کیا هستن میخوان بیان خواستگاری؟؟؟ راستش خیلی نگرانم و دلم آشوبه!

گفتم: نه والا نمیدونم. منم خیلی نگرانم. وروجکمون لیلا چیزی نگفت. از کِی دهنش اینهمه قرص شده رو نفهمیدم. اما از یه چیزی مطمئنم………

ابراهیم خندان تند گفت: چی؟

گفتم: مطمئنم طرف هرکی هست خیلی مورد قبول لیلونِ تخس و شیطون منه که اینجوری جلو افتاده داره میاد خواستگاری……. وگرنه عمرا دم به تله میداد!

حالام منتظر شب می مونیم ببینیم چی میشه و کی از در خونه وارد میشه!

ابراهیم تاییدم کرده خندان خداحافظی کرد. من به مامان زنگ زدم. از بس افکارم بهم ریخته بود کلا یادم رفته بود ازشون بپرسم از ماجرای خواستگاری خبر دارند یا نه!

مامان با شنیدن خواستگاری و حدس من در مورد محسن متعجب فقط گفت: نه بابا فکر نمیکنم!! به ما که چیزی نگفتن. مگه میشه بیخبر و ……

گفتم: آخه لیلون گفت خیلی خوب می شناسمش و همچی رو در موردش میدونم. منم هرچی فکر میکنم بجز محسن کسی بنظرم نمیرسه که دارای شرایط ازدواج باشه آخه!

مامان گفت: الان زنگ میزنم ببینم این چه کاریه دارن میکنن. اصلا در موردش فکر کردن یا عقلشونو دادن دست لیلون؟

تند گفتم: نه مامان….. اینکارو نکنین. خب اگه دلشون میخواست خودشون بهتون میگفتند و صلاح مشورت میکردند. فقط تا شب صبر کنیم ببینیم چی میشه.

فقط ابراهیم خان خواهش کردند شما و بابا هم به عنوان دوتا بزرگتر کنارمون باشید تا ببینیم این خواستگاری به کجا میرسه. ولی اصلا به خونه ی دایی زنگ نزنین.

اما مامان به جان شما قسم میخورم اگه خواستگار محسن باشه که همه هم قبولش میکنن، خودم در محضر ازش تعهد میگیرم دست راستشو ضامن بزاره، کلمه ی بچه رو بزبون بیاره بدم بازوشو قطع کنن…… ببینین کی گفتم!

مامان بلند گفت: توووووو همکه دیووووووونه شدی خداروشکرررررررر…….. اون دیوونه خونه همه رو دیوونه کرده، تو هم واقعا باورت شده گلپر دخترته هــــــــــان؟ و گرومبی گوشی رو روی تلفن گذاشت!

غروب خونه آماده بود و من و گلپر دوشی سرپایی گرفته میخواستیم لقمه ای شام بخوریم که ناهار درست و حسابی هم نخورده بودیم.

اما در کنار همه ی اینا میدونستم دل توی دل هردومون نیست چون واقعا بلاتکلیف بودیم شاه داماد چه کسی میتونه باشه.

بعداز شام کت و دامن شکلاتی با ساپورت و دمپایی های ورنی سیاه و لژدار پوشیدم. روسری کرم قهوه ای که سرم کرده بودم خیلی به صورتم میومد. آرایشی نداشتم و در سادگی کامل از اتاقم بیرون اومدم.

خب مامان عروس بودم و باید متانتم رو حفظ میکردم.

نگاهم به انگشتهای خالی از انگشترم نشست. طلا و جواهر که هیچی، حتی حلقه هم نداشتم انگشتم کنم. ولی خب خداروشکر با تمام تلاشهام اسم خوبی از خودم بین فامیل بجا گذاشته بودم که همه با ستایش تمام اسممو بزبونشون می آوردند.

ساعت ۹.۳۰ ابراهیم خان تشریف آوردند که گلپر هم همزمان با داداشش بالا اومد. راستش خودمم نمیدونستم گلپر باید چه لباسی بپوشه که عامه پسند باشه.

در اینگونه مسایل من واقعا بی تجربه بودم و هیچ نظری نمی تونستم بدم. پس چیزی نگفتم تا گلپر خودش تصمیم بگیره چی بپوشه.

با ورودشون که جلو رفتم نگاه ابراهیم همچون شمشیری در تمام بدنم فرو رفت که لحظه ای سراپامو به آرامی دید زد.

ولی خودمو نباختم و با قدمهای محکم و سری بالا جلو رفته خوشآمد گفتم. با جوابی که داد نگاهش روی صورتم چرخید که بطرف گلپر برگشتم.

فقط توی دلم داد زدم ماهیار جات خالی تا حساب یکی رو برسی و مادرشو به عزاش بنشونی.

چشمام روی لباسهای خوشرنگ و متین گلپر چرخید که با نگاه ناآرامش منتظر تاییدم بود. بلوز دکمه دار و آستین بلند سفید با راههای مغزپسته ای و یقه کراواتی که به شکل پاپیون قشنگی گرهش زده بود.

دامن تنگِ سیاه و بلند راسته که تا روی پاهاش اومده بود و دمپاییهای سفیدش واقعا قشنگ بود.

گلپر چند تیکه طلای کوچیک و بسیار ناب استفاده کرده بود که از هماهنگی نگین طلاهاش با لباسهاش واقعا خوشم اومد.

لبخندی بصورت دختر خوشگلم زدم و سری به تایید فرود آوردم.
با دستم به ابراهیم خان برای نشستن تعارف کردم و از دل پراز رنجم گذشت: خدایا اینهمه متانت و زیبایی حیف نبود یه بچه داشتن رو ازش دریغ کردی؟ زبونم لال واقعا بی انصافی نیست؟

با صدای ابراهیم سرمو بالا آوردم که بابت همچی داشت صمیمانه ازم تشکر میکرد. فقط گفتم: یه وظیفه ی خالصانه ست که تمام آرزوم خوشبختی گلپره. در طول این سالها بقدر کفایت مشکلات تحمل کرده که نمیخوام دیگه یه سنگریزه به پاش بخوره.

در آشپزخونه مشغول ریختن چای بودم که زنگ خونه بصدا دراومد و مامان بابام هم اومدند. مامان رو که کنارش نشستم گفت: نذاشتی یه زنگ بزنم اما دلم داره مثل سیروسرکه میجوشه. فشارمم از ظهر بالا رفته که قرص خوردم!

اصلا هم نتونستم به بابات چیزی بگم. فقط منتظرم ببینم چی میشه و داییت اینا میخوان چیکار کنن.

منم واقعا حرفی برای گفتن نداشتم و از دیروز هنگ کامل بودم.

تازه ساعت از ۱۰.۳۰ گذشته بود که خواستگاران گرامی تشریف آوردند. فکر میکنم واقعا رنگ بصورتم نمونده بود و منتظر ورود خونواده داییم بودم.

ولی ته دلم میخواست این لیلون رو تیکه پاره کنم. اصلا یه نوع حس دوگانگی رنجم میداد و نمیدونستم طرف گلپرو بگیرم یا محسن رو.

فقط و فقط میخواستم شاهد خوشبختی هردوشون توی زندگی باشم همین. اما حسی بهم میگفت این دوتا برای هم آفریده نشدن و ممکنه در آینده مشکلاتی با هم داشته باشند.

جلوی در رفتم و چند پله پایین رفته در اولین پاگرد ایستادم تا مهمونا وارد بشن. میدونستم لیلون همه رو راهنمایی میکنه.

اول خانمی میانسال وارد شدند. یادم اومد مامان امیرارسلان بودند. بعد آقایی بالای ۶۰ سال وارد شد که نشناختم.

فقط مات مونده بودم چرا اینارو هم برای خواستگاری آوردند. مثل اینکه با بزرگترها اومده بودند و میخواستند همین امشب کارو یکسره کنند حالا عروس رو هم با خودشون ببرند.

لیلون وارد شد در حالیکه جعبه ای شیرینی بدست داشت. بدنبالش عموی ارسلان وارد شد و دسته گل قشنگی بدست داشت.

به سلام همگی جواب داده تعارف کردم بالا تشریف بیارن. پشت سر عمو، ارسلان هم وارد شد و در راهرو رو پشت سر خودش بست.

مبهوت فکر میکردم پس دایی اینا و محسن کو؟ چرا اونا نیستن و……

که نگاهم روی صورت خندان و خجالتزده ی عموی ارسلان کپ کرد. دسته گلشو نگاه کردم و صورت خندانشو دوباره دید زدم.

یادم افتاد مدتی میشه از آلمان برگشته و زنش همونجا طلاق گرفته در خارج موندگار شده، عموهه دوقلوهای پسر و دخترشو برداشته به ایران برگشته بود. فکر کنم دوقلوهاش ۱۱ ساله هم بودند!

پس این بود ماجرا…….. پس این بود که اصلا نگران بچه دار نشدن گلپر نبودند………. پس این بود که همچی براشون حل شده بود و ……..

دوست صمیمی ابراهیم و عموی ارسلان داشت به عنوان خواستگار از پله ها بالا میومد…..

آمدم ازحسرت یک بوسه آزادم کنی
من فقیری عاشقم درعشق دلشادم کنی

شعرمیگویم برایت فال حافظ میزنم
زیرلب با زمزمه درعاشقی یادم کنی

مردم ازبس سرکشیدم تاببینی تو مرا
میشودفاتح شوی ازعشق آبادم کنی

با دیدن خواستگاری که اصلا به فکرمم نرسیده بود کم مونده بود بلند بخندم. چرا یاد عموی ارسلان نیفتادم؟ چرا فقط روی خونواده و اطرافیان داییم زوم کرده بودم و اصلا ارسلان و خونواده اش یادم نبود.

توی دلم داد زدم: گیج کــــــــــه گیجججججججججج…… نه مشنگ خالص……. چقدر سر هیچ و پوچ از دیروز استرس تحمل کردم و پیر شدم ها! چقدر برای محسن بینوا نقشه چیدم و به صلابه اش کشیدم……

ابراهیم هم پایین اومده کنارم ایستاده بود. بطرفش برگشتم ببینم اون در چه حالیه که دیدم مثل من مات و حیران داره نگاه میکنه و حتما در حال آنالیز موقعیت موجوده!

مهمونارو با احترام تحویل گرفتیم. مامان ارسلان منو می شناخت. ولی بابای ارسلان چنان نگاه دقیقی به سراپام انداخت و چنان صورتمو قشنگ نگاه کرد کم موند پقی بزنم زیر خنده.

حتما فکر میکرد عروس خانم من هستم و …… لبخند زدم. کاش می فهمیدم مورد پسندش بودم یا نه!

همه رد شدند و عموی ارسلان دسته گل بدست با سری پایین و خجالت زده فکر کنم اصلا سرشو بلند نکرد ببینه ابراهیم در چه حالیه!

وقتی لیلون بمن رسید جعبه ی شیرینی رو بدستم داده گفت: دیدی خوب می شناختیش. کسی رو خواستگار آوردم که نه توی کارتون نباشه و مارو سر ندونید.

ما امشب بله ی گلپرجووووونم رو ازتون میگیریم و دیگه دختر پارلا مال خودمون میشه! اووووووووه چه دختری پرورش داده پــــــــــارلا!!!!!!

ابراهیم خندید. گفت: لیلا خانم واقعا نمیدونم چی بگم. من چندساله با محمد صمیمی هستم و به اصطلاح خونه یکی هستیم، ولی هیچی بهم نگفته بود. الانم از شدت خجالت اصلا بصورتم نگاه نکرد. اما شما….

لیلون خندان راه افتاده گفت: هیشکی نمی تونه جای منو توی دلها بگیره حتی شما ابراهیم خان. خجالت کشیدن محمدخان هم از دوست صمیمیش طبیعیه که بزور و کشون کشون همراهمون آوردیم.

آخه ریش و قیچی رو بدست ما داده بود. شما هم فقط لطف کنین دوستتون رو دست خالی از این خونه برنگردونین که برای من واقعا بد میشه و خودم حسابتونو میرسم!

و خندان از پله ها بالا رفت و منم خندان به ابراهیم گفتم: بفرمایید پیش مهموناتون. وقتی سرنوشت شروع به چرخیدن میکنه کارای زیادی داره که هیچکس ازش سر در نمیاره.

فقط همین اول هشدار ردم به حرف لیلون گوش نکنین و دوستتون رو دست خالی برگردونید، کچل شدنتونم بی بروبرگرد درنظر بگیرید. از من گفتن باشه!

ابراهیم هم خندید. گفت: مطمئن باشین اگه دوستم محمده که از این خونه دست پر راهی میشه. فقط باید مطمئن باشم زنش دیگه از آلمان برنمیگرده که زندگی خواهرم دوباره سر هیچ و پوچ بهم بریزه. وگرنه خودمم از الان راضیم!

تا وارد پذیرایی شدم و با خوشآمدگویی کنار مامان نشستم، مامان آروم با چشم غره ای گفت: دیگه گزارش غلط نده که نصفه عمر شدم ها!!

خنده مو فرو خوردم و چیزی برای گفتن نداشتم. انتخاب گلپر از طرف عموی ارسلان بهترینِ انتخابها بود و هردو به آرزوشون میرسیدند.

مخصوصا گلپرِ مهربون و بچه دوست من که دیگه در حسرت بچه هم نمی موند و سرش بنحوی شلوغ میشد. الان لیلون بود میگفت نه چک زدیم نه چونه، بچه اومد بخونه.

خواستگاری به قشنگی و صمیمیت با پذیرایی دوطرفه ی من و گلپر برگزار شد. داماد و ابراهیم کنار هم نشسته بودند و علاوه براینکه با همه حرف میزدند گاهی به آرامی دم گوش هم پچ پچ میکردند. اما عموی ارسلان هنوزم بصورت ابراهیم نگاه نکرده بود.

در حالیکه شرمندگی در صدای داماد مشخص بود آخرین حرف رو خودش زد که گفت: امشب که اینجا جمع شدیم فکر نمیکنم نیاز باشه خودمو زیاد معرفی کنم.

چون عزیزان این جمع خیلی خوب منو می شناسند. فقط امیدوارم مورد پسند همگی مهربانان قرار بگیرم و خانم یزدانی نظرشون در مورد بنده مثبت باشه.

ابراهیم بعداز لحظاتی سکوت گفت: محمدجان خودت میدونی چقدر نسبت به وجود نازنینت ارادت دارم که تمام برپا بودنم رو مدیون تو هستم.

بعد با شوخ طبعی اضافه کرد: اگه خواستگار خودم بودی همین الان بهت جواب مثبت میدادم باور کن.

ولی خب، حیف انتخابت من نیستم. اجازه بده فردا اول خودم با خواهرم حرف بزنم و یه جواب رک و راست هم برای بعضی سوالهام از خودت میخوام، بعد ببینیم قسمت چیه.

خواستگاری بخوبی و خوشی تموم شد. مهمونارو راهی کردیم و همه رفتند. فقط دم در من و گلپر و ابراهیم بودیم که ابراهیم رو بمن گفت: پارلا خانم نیم ساعت وقت دارید مزاحمتون بشم؟

اگه میخواید استراحت کنید بی تعارف بگید چون میدونم واقعا خسته اید!

دلم آروم آروم ضعف میرفت ولی خب …… مجبور بودم نیم ساعت هرچی که بود رو تحمل کنم.

سری تکون داده گفتم: ایرادی نداره میتونم نیم ساعت دیگه هم خستگی رو تحمل کنم. بفرمایید با گلپرجان در خدمتیم.

با این حرفم به گلپر تکلیف کردم باید کنارم باشه. که هرسه با هم بطرف خونه راه افتادیم.

وارد راهرو که شدیم گلپر گفت: اجازه بدید لباسهامو عوض کنم و خودمو بالا برسونم. اصلا با اینا راحت نیستم.

لبام از حرص کشیده شد. نمیدونم راست گفته بود یا عمدی مارو تنها گذاشته منو سرکار گذاشته بود. از پله ها بالا رفتیم و وارد پذیرایی شدیم.

ابراهیم بطرف مبلها رفت. منم که ایستاده بودم و از پشت سر نگاش میکردم.

قدوقامت بلند و کشیده که عین یه جنتلمن واقعی قدم برمیداشت.

غرور و سربلندی و افتخار از تک تک حرکاتش مشخص بود و چه محکم قدمهاش روی زمین می نشست.

کت و شلوار آبی سیر و دست دوزش چنان به تنش برازنده بود که راستش دل آدم با دیدن اینهمه هماهنگی ضعف میرفت.

ولی خداییش ما نه برای هم آفریده شده بودیم نه سن و سالمون بهم میخورد. اما از یه چیزی مطمئن بودم.

اینکه بابام این خوش قیافه ی سفید و چشم سبز بلندقامت با موهای بورش رو خیلی دوستش داشت و احترام خاصی براش قائل بود!

آهی بیرون دادم و بطرف آشپزخونه رفتم. حس میکردم دارم سر خودمو گرم میکنم تا دیرتر بطرف پذیرایی برم و گلپر از راه برسه. بدون عجله دو چای خوشرنگ ریخته ظرف شکلاتی هم کنارش گذاشتم.

دیگه صبر کردنِ بیش از این واقعا خوشآیند نبود و باید به پذیرایی میرفتم. از گلپر مردنی و ورپریده ی نسناس و شامپانزه ی بی خاصیت هم خبری نبود که نبود! دندونامو بهم ساییدم.

وقتی ابراهیم خان چایی رو برداشت ظرف شکلات رو روی میز گذاشتم. اما نگاه جذاب و خوشرنگ ابراهیم همچنان روی صورتم بود.

بدون بلند کردن سرم قدمهامو با اطمینان روی زمین گذاشته کمی دورتر از ابراهیم نشستم. مثل اینکه میدونستم برای چی اینجاست.

ولی هیچکس….. هیچکس…… هیچکس دیگه نمی تونست منو به کاری که دلخواهم نبود مجبور کنه. بقدر کفایت تاوان اینکارو داده بودم.

نگاهم به فنجان دستم دوخته شده داشتم فکر میکردم که ابراهیم گفت: پارلا خانم……. اجازه میخوام تا گلپر بیاد راحت باهاتون حرف بزنم.

سری به احترام براش پایین آوردم که گفت:

میتونم بپرسم چرا از من فرار می کنید؟؟؟…..

:
بعد از آن عشقی که در ما اتفاق افتاده است
چشمهایت ظاهرا از اشتیاق افتاده است

فال لازم نیست، حتی از خطوط دست‌هات
می‌توان فهمید بین ما فراق افتاده است

سوختم اما وجودم روشنی بخش تو شد
قدر یک هیزم که آغوش اجاق افتاده است

این در و آن در زدن چیزی برای من نداشت
مثل گنجشکی که در دام اتاق افتاده است

ترس از این “دوستت دارم” به ما محدود نیست
در تمام شهر انگار اختناق افتاده است

درد دارد نقش عاشق‌پیشه را بازی کنیم
بعد از آن عشقی که در بند نفاق افتاده است.

نگاهمو بالا آوردم و یه لحظه خوب صورت پراز سوال ابراهیم رو نگاه کردم.

جدی گفتم: بنظرتون چرا باید از شما فرار کنم؟ شما تا به امروز هر لطفی تونستید و از دستتون براومده در حق من و گلپر و پرویز مرحوم کردید که من واقعا جای برادر بزرگترم دوستتون دارم.

امیدوارم اساعه ی ادبی ازم سر نزده باشه که همچین چیزی بنظرتون رسیده. چون واقعا و صمیمانه براتون احترام قایلم.

ابراهیم با افسوس سری تکون داده فکری کرد و گفت: تمام حسرتهارو پشت سر گذاشتم. دیگه به هیچی فکر نمیکنم چون یکی لایق محبت و دوست داشتن رو در زندگیم پیدا کردم که حاضرم جونمو هم براش فدا کنم.

تنها حسرتی که برام مونده و چاره ای هم براش ندارم اینه که چرا فاصله ی سنیم از شما اینهمه زیاده. کاش فقط ……. فقط دوازده سال کوچکتر از سن الانم بودم.

22 سال فاصله سنی درسته زیاده و خیلی به چشم میاد اما اگه نظر لطفی بمن داشته باشید باور کنید میتونم شمارو خوشبخت ترین زن عالم بکنم.

نگاهم باز شد و با همان دیدگان باز نتونستم چشمان پراز تعجبم رو از صورت ابراهیم کنار بکشم. زمزمه کردم: ابراهیم خان…….. واقعا میدونید دارید چی میگید؟

ابراهیم نگاه حسرت بارش رو به چشمام دوخته گفت: اینجوری متعجب نگام نکنید. فقط اگه ذره ای از خودتون شناخت داشتید بهم حق می دادید نتونم چشم از شما بپوشم!

شما با تمام جوونی و سن کمتون چنان یک تنه در برابر مشکلات این خونه ایستادگی کردید و خودتونو با خوی و خصلت دلیرانه و قوی تون به همه شناسایی کردید که واقعا گذشتن از شما کار من یکی نیست.

پارلا…… برای داشتن تو باید از تمام خواسته ها و آرزوها گذشت و فقط به خودِ سراپا عشقت فکر کرد…….. با تو میشه یه عمر پای پیاده همراه شد و خسته نشد….. حتی نگران هم نشد….

با تو میشه زندگی آروم و پراز خوشبختی رو بنا نهاد و اصلا از هیچی هم ترس نداشت…….. نمیگم زیباترین، اما تو قشنگترین و مهربانترین آفریده ی خدا هستی که تا به امروز دیدم و باهات آشنا شدم.

فقط میدونم حتی پلک هم نمیزدم و داشتم به این تعریف و توصیفات در مورد خودم گوش میدادم. حالا حس اغراق آمیز بودنشون رو داشتم. یعنی واقعا داشت منو میگفت یا شوخی میکرد!!!

فقط میدونم یه لال کامل بودم که گوشهام فقط می شنید و چشمام فقط می دید. زبونمم کلا نمی چرخید….

ابراهیم گفت: یه خواهشی ازتون دارم. فقط اجازه بدید شمارو از پدرتون خواستگاری کنم و در خوشبخت کردنتون بکوشم.

قول میدم هرخواسته ای داشته باشید بدون چون و چرا انجام بدم و ذره ای حرف و مخالفت در آرزوهاتون نداشته باشم. اما شما فقط برای من باشید……. فقط از آنِ من…

هنگیده نمیدونستم چی بگم. قلبم دیگه کمکم نمیکرد. داشت می ایستاد. ابراهیم که نگاه مات و خودِ مبهوتمو دیده بود آهی کشیده ادامه داد: نمیدونم در مورد زندگی من چی میدونید. اما واقعا زندگی ایده آلم رو در چشم برهم زدنی از دست دادم.

زنم آلمانی الاصل اما رفیق نیمه راه بود….. رفیق روزهای خوشی و دارا بودنم بود……. رفیق پول و ثروت و داراییم بود که با دیدن شما و از جان گذشتگی تون در این خونه ی پراز دروغ، تازه فهمیدم کل عمرمو چطوری با صداقت تمام به باد فنا دادم.

در دانشگاه با اِلنا آشنا شدم. از خونواده ی سرشناسی بودند و با عشقی پرشور باهاش ازدواج کردم درحالیکه خونواده ام با دلایل خودشون کلا مخالف این ازدواج بودند…….

اما مخالفتهاشون هیچ اثری در من نداشت چون تصمیمم رو گرفته بودم و بایــــــــــد با النا ازدواج میکردم.

با سرمایه ای که پدرم در اختیارم گذاشته بود صاحب پول کلان و سرمایه گذاری خوبی در آلمان بودم که تمام زندگیمو به پای زنم ریختم.

ابراهیم لحظه ای چشماشو بست. کمی سکوت کرد. بعد ادامه داد: حتی به خواست زنم که تنها شرط ازدواجش با من ترک کشور و خونواده ام بود، دوری از همه شونو به جان خریدم و باهاش ازدواج کردم.

زندگی خوبی داشتیم. صاحب بچه هم شده بودیم. حتی برای اینکه با زنم به مشکلی برنخورم کلا از خونواده ام خبری هم نمیگرفتم و دیگه کم کم جزو فراموش شده ها بودند و بودم.

سالها گذشت و روز بروز سرمایه ام بیشتر و ثروتم انبوه تر میشد. برای شراکت در کارم و پیشرفت هرچه بیشتر با دونفر سرمایه گذار آشنا و شریک شدم و در همون اوان بود که با محمد هم آشنا شدم.

محبتی که بین من و محمد عموی ارسلان به عنوان دو همزبان پدید اومد ناگفتنی بود و خیال برانگیز…..

زمانی بخودم اومدم تمام سرمایه ام توسط دو شریکم بالا کشیده شده و از خودشون خبری نیست.

چنان مبهوت این اتفاق بودم که اصلا نمی فهمیدم دارم چیکار میکنم. کار به شکایت و قانون رسیده بود و دیگه یه ورشکسته ی کامل بودم.

اما محمد همچنان کنارم بود و کمکم میکرد. حس میکردم بدون اطلاع من کارای دیگه ای هم میکنه که هیجی بمن نمیگفت.

چندماهی از ورشکست شدنم نگذشته بود که زنم هم طلاق گرفت. فقط گفت به دنیا نیومده مشکلات بقیه رو تحمل کنه و جوونیشو در این راه از دست بده!

گفت به دنیا اومده زندگی کنه و خوشبختی رو بچشه نه با نگرانی ها و آه و ناله ها روزهاشو سر کنه و روزبروز پیر و افسرده بشه.

طبق قانون آلمان بچه هامو هم به زنم دادند و من آواره و سرگردان، تنهای تنها …….. بازم طبق قانون نصف خونه هم به نام زنم شد و خودم موندم و خودم.

محمد بود که مبلغ زیادی پول خرج کرده دو نفر شریکم رو پیدا کرده بود! محمد بود که بدون توسل به قانون، با روشهای خودش و استخدام دونفر هفت تیرکش و نیمه جلاد نصفِ بیشتر پولهامو از شرکام گرفت و تحویلم داد…..

محمد بود که زنشو جا گذاشته داشت با بچه هاش به ایران میومد و منم با اصرار با خودش همراه کرد. چون واقعا چیزی برای موندن نداشتم………. و من تمام موفقیتهای امروزم رو مدیون محمد هستم……

به ایران که برگشتم و با چه مشکلاتی گلپرو یهویی و بیخبر پیداش کردم، میخواستم پرویز رو با دست قانون به خاک سیاه بنشونم و انتقام روزهای بدبختی گلپرو ازش بگیرم.

ولی محمد چیزی گفت که پاهام به زمین میخ شد. گفت خودت که در گوشت و خون خواهرت شریک بودی و اسم تنها داداشش رو یدک میکشیدی کم در حقش ظلم کردی و سالهای سال بیخبر رهاش کردی که الان از پرویز انتظار زیادی داری؟

میخوای با پرویز چیکار کنی؟ پرویز به خاک سیاه نشسته و بدبختی با تمام سیاهی هاش روی سرش چمبره زده!

به قد و قواره و هیکلت نگاه کن و برو محبت و عطوفت رو از اون دختر پارلا نام یاد بگیر که با تمام وجود ۵۰ کیلوییش سینه شو سپر کرده و داره برای شوهری تلاش میکنه که تمام اموالشو به غمزه ی زنی فروخته!

من و تو کجای کاریم ابراهیم! کمی بخودمون بیایم بد نیست مگه نه؟؟؟

و من بخاطر تو و عشق گلپر به وجود تو، موندم و کمکتون کردم که پرویز به دست سرنوشت دیگه کارش تموم بود!

پارلاجان……. کلیت و خلاصه زندگی من این بود و در پایان درس ایستادگی رو از تو یاد گرفتم.

حالا اگه اجازه بدید و چشم از فاصله ی سنی من بپوشید، خودم یکی از خواستگاران پروپاقرصتون هستم و همینجا مرد و مردانه بهتون قول میدم کنارم خوشبخترین زن عالم باشید.

فقط داشتم نگاش میکردم. همه ی مغز و افکارم رد داده بود و هیچ فکری توی مخم نمی چرخید. ولی ابراهیم هم منتظر جوابم بود. باید چیزی میگفتم. حواسمو بزور جمع کردم.

قیافه ی خشمگین و سرخ شده ی ماهیار با حدس و گمانهای درستش جلوی چشمم اومد که راستش بدنم از ترس مور مور شد.

باید همین الان آب پاکی رو روی دست ابراهیم میریختم و کارو تموم میکردم. وگرنه اگه ماهیار چیزی می فهمید و باد حرفهای ابراهیم رو به گوشش میرسوند حسابمون با کرام الکاتبین بود و بیشتر از همه مــــــــــن که فکر کنم با ساطور تیکه تیکه ام میکرد!

آروم گفتم: ابراهیم خان برای سرگذشت دردناکتون متاسفم. کاش کاری از دستم برمیومد و براتون انجام میدادم.

ولی باور کنید نه برای زندگیم تصمیم خاصی دارم نه دلم میخواد تا مدتها به ازدواج فکر کنم.

شما به عنوان یه دوست و همراه واقعی که در تمام این مدت واقعا لطفتون رو به ما نشون دادید لطفا بمن فکر نکنید که شرمنده تونم و هیچ نوع قولی بهتون نمیدم.

آب دهنمو قورت داده ادامه دادم: فقط میتونم بگم لطفا بیخیال من بشید که اصلا فرد مناسبی از هیچ نظر برای شما نیستم. آخرین جواب من به شما این بود!

ابراهیم درحالیکه نگاهش بصورتم بود سری تکون داده بدون حرف بلند شد. منهم آهسته بلند شدم. مثل اینکه میخواست بره.

راه افتاده گفت: میرم اما کار دیگه ای میکنم. شما خیر و صلاحتون رو به هیچ عنوان درست تشخیص نمی دید….. شبتون خوش…..

و در برابر چشمان متعجب من از پذیرایی خارج شد…..

همچنان بدون تکون خوردن چشمم به در پذیرایی دوخته شده بود که ابراهیم از اون خارج شده بود. یعنی میخواست چیکار کنه؟ چه تصمیمی داشت با این جدیت از خونه بیرون رفت؟

فقط میدونم دیگه کسی نمیتونست منو مجبور به ازدواج زوری بکنه که دلم از ازدواج و سرنوشتم خون خون خــــــــــون بود.

دوباره نشستم و پیشونیمو به دستم تکیه دادم. سرم درد میکرد. مشکلاتم تمومی نداشت… نداشت… نداشت….

الانم به لطف زورگویی ها و لجبازی بابا در ازدواج عجله ایم، داشتم گیر خواستگارای کور و کچل و سن بالا و زن مرده و غیره میفتادم که…

آروم زمزمه کردم: پرویز باهام چیکار کردی؟ نه مرد زندگی شدی نه موندگار….. نه عشق شدی نه مرهم…. فقط با زندگی و سرنوشتم بازی کردی….

دهنمو باز کردم بگم خدا ازت نگذره، که اونم دلم نیومد! دیگه مرده و دستش از دنیا کوتاه بود.

حس کردم صدای گلپرو شنیدم. آروم سرمو بالا آوردم که با دیدنش خشمی توی دلم جوشید. دلم میخواست لنگه دمپایی مو در بیارم، چندتایی بهش بکوبم و چنان تنبیهش کنم هوشش بیاد سرجاش!

لبامو بهم فشرده گفتم: از جلوی چشمام دور شو و تا خودم نگفتم بالا نیا…. نمیخوام ببینمت….

گلپر بغ کرد. عقب رفت. فقط گفت: بخدا ابراهیم مجبورم کرده بود تنهاتون بزارم کمی باهات حرف بزنه وگرنه من بی تقصیرم. راضی هم نبودم فقط زورم به ابراهیم نرسید….

با دستم انگاری مگسی رو پروندم بی حوصله اشاره ای کرده گفتم: برو …. شبت خوش…. کار خودتونو کردید…. خیلی روزگار خوبی دارم شمام بدتر از بدش بکنید!

به اون داداش ابراهیمت بگو هرکاری بکنه با شمشیر جلوش می ایستم. بعدا آه و ناله و گله شکایت راه نندازه ها!!!

اونشب با لیلون کلی حرف زدم. در مورد خواستگاری محمد از گلپر که نود و نُه درصد جواب مثبت میگرفت و نور چشم ابراهیم بود. در مورد حرفها و خواستگاری ابراهیم که هنوزم کرخت بودم ….

لیلون هم بیشتر گوش میداد که آخرش گفت: کاش زودتر با ماهیار ازدواج کنی قال قضیه کنده بشه. وگرنه هرروز یک زن مرده و زن طلاق داده با یه دوجین بچه خواستگارت از آب در میاد که اعصاب برات نمیزارن.

این ابراهیمم الهی ور بپره مردک با اون قیافه ی شش در چهارش. والا بعضیام هستن هر چی بهشون فرصت بدی و روشون یه لحظه بخندی بیشعور تر میشن..!

خندیدم. بهش حق میدادم. ولی خودمونم میدونستیم فعلا که ازدواجم شدنی نبود. وگرنه خودمم راضی بودم بجای گذر عمر به بطالت، روزهامو کنار ماهیار بگذرونم و بفهمم در دنیا چی به چیه!

آروم گفتم: والا چی بگم. فقط میدونم همین الان میخوام داد بزنم و گریه کنم. هیچکسم ندارم کمکم کنه!

لیلون گفت: اَه…. بینوا پارلا! ‏يكيم نداره وقتی عصبانى هستش و دلش غرغر و داد و فریاد میخواد، بياد لباشو محکم ببوسه بلکه این جوجوی من خفه شه!

دیگه بلند داشتم می خندیدم.

لیلون خندان ادامه داد: خودم به ماهیار اشاره شو میدم هرکاری میخواد بکنه کم کم آماده بشه که بقیه دارن سر بلند میکنن. باید هرچه زودتر….

تند گفتم: نه بابا! با ماهیار کاری نداشته باش ببینیم چی میشه. ماهیارم که خونواده اش راضی به ازدواجش با من نیستن ممکنه با حرفت توی منگنه قرار بگیره. بیخیال شو ببینیم چی میشه.

حالا کو سالگرد پرویز بگذره من راحت بتونم در مورد زندگیم تصمیم بگیرم!

با حرفم هوار لیلون دراومد! داد زد: نه اینکه خیلیییییییی شوهر خوب و سربراهی بود با زنهای عقدی و صیغه ایش، حالا کرور کرور مال و اموال برات گذاشت و رفت که در زندگی آه هم نکشی، حالا می شینی سالگردشم بگذره؟

والا همچین شوهری رو همچین وفاداری بهش واقعا نوبره! حالا خداروشکر مرد و شرش کم شد! آخه میگن با هرکس مثل خودش رفتار کنین.

ولی بخدا یه جاهایی و یه آدمهایی هستن آدم خجالت میکشه مثل خودشون و اون بعضیا باشه!

آهسته گفتم: لیلون همه ی حرفات رو حق داری. ولی دیگه همچی برام عادی شده. درد که همیشه درد نمیمونه!
یا درمون میشه، یا با آدم اُنس میگیره…… دردها و خون جیگرای منم با من و من با اونا انس گرفتم نگران نباش.

لیلون گفت: اینم هست ها ببین. اصلا پرویز و خاطراتش از چشمت افتادن! والا از چشم افتادن مثل تو دل رفتن سخت نیست که. یهو با یه اتفاق کوچیک طرف زرتی از چشمت میفته و همچی رو تمومش میکنی!

اونشب حرفهای لیلون حال خرابمو خیلی خوب کرد. اما با حرفهای ابراهیم همش ته دلم منتظر بودم ببینم چه تصمیمی داشت!

دیگه از ابراهیم خبری نشد و خبری نداشتم. گلپر هم اصلا حرفی ازش نمیزد و بحثی راه نمینداخت. چون خودش فهمیده بود اوضاع چقدر خرابه.

فقط لیلون بهم گزارش داد پدر ارسلان به عنوان بزرگتر به ابراهیم خان زنگ زده تکلیف خواستگاری و تقاضاشون برای ازدواج محمد و گلپر مشخص بشه. که ابراهیم هم سفارش کرده محمد به دیدنش بره کمی باهاش حرفهای ناگفته داشت.

دیگه خبری نشد و نفهمیدیم چه گفتند و چه شنیدند. برای گرفتن خبر باید به ابراهیم زنگ میزدم که عمرا اینکارو میکردم. کلا از ترسم اینکاره نبودم.

اونروز که تلفنم زنگ زد باز با دیدن اسم ابراهیم یخ زدم. نگاهی به گلپر انداختم که سرش به سریال بند بود.

خودمو بخدا سپردم و جواب دادم. ابراهیم خیلی عادی و مثل همیشه، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده احوالپرسی کرد و جواب گرفت.

با لحن آرومش خیالم راحت شد که گفت: مامانِ محترم گلپربانو، باز امشب براتون گرفتاری داریم. محمد میاد خونه ی آبادتون تا با گلپر حرفهاشونو بزنن و تصمیم بگیریم بقیه کارهارو چیکار کنیم.

خواستگاراش دست بردار نیستن و بزور همکه شده خواهان گلپرند.

گفتم: به عنوان یه مادر هرچند راضی نیستم از دخترم جدا بشم ولی در نهایت خوشبختیش آرزومه. شما هرچی صلاح بدونید همون میشه. خودتونم میدونید من و گلپر در اینجور موارد واقعا دست و پا بسته ایم. پس تصمیم اصلی با خودتون. شب هم در خدمتیم.

رضایت از صورت گلپر مشخص بود. رو بمن کرده گفت: میدونی پارلا، خودتم میدونی تنها مشکلم بچه بود وگرنه با هدیه دادن تو بمن، بحدی به لطف و حکمت خدا در مورد خودم ایمان آوردم که بدون هیچ هراسی تن به سرنوشت میدم.

و میدونم خدایی دارم که هرلحظه حواسش به منه و خودش کمکم میکنه راه زندگیمو پیدا کنم. حالا که محمد دوتا بچه داره توی ذهنم جایگزین میکنم بچه های خودم هستن که به این سن رسیدند.

چون اگه خودمم به موقعش بچه دار میشدم الان دو سال از دوقلوها ی محمد کوچیکتر بودند. همینکه با وجود این دو بچه از این به بعد هیچ ترس و هراسی از تنها عیب وجودم ندارم و کسی ازم بچه نمیخواد خدارو شاکرم.

لبخند زدم. فکر کردم: خدا واقعا در و تخته رو با هم خوب جور کرده که مکمل هم میشدند و گلپر هم با آسایش تمام کنار دوبچه ی حاضر و آماده زندگیشو میکنه.

و چون خودش بچه دار نمیشد دوقلوهای دور از مهر مادری محمد رو با تمام مهربونیاش به آغوشش می کشید و براشون مادری میکرد!

اونشب که ما آماده بودیم محمد و ابراهیم با هم وارد خونه شدند. تحویل گرفتن و پذیرایی انجام شد. راستش زیاد به ابراهیم نگاه نمیکردم. ولی گاهی مجبورا برای جواب دادن به سوالهاش نگاهم تا روی چانه اش بالا میومد و دیگه هیچی……

صحبتها انجام شد. سعی میکردم بیشتر خودمو در آشپزخونه مشغول کنم راحت به کارا و حرفهاشون برسند.

بلاتکلیف ترین آدم اونشب من بودم و خودم، که نمیدونستم جایگاهم توی اون خونه کجاست. که هم دلم برای رفتن گلپر تنگ بود و هم از سروسامان گرفتنش خوشحال بودم.

محمد فقط گفت: گلپرخانم تنها اومدم بگم همسرم که بخاطر آزاد بودن در مملکتی غریب من و بچه هامو ترک کرد و باهامون به ایران نیومد، از این به بعد حتی یه تیکه طلا و جواهر هم باشه باز به دردم نمیخوره،

و من پیش داداشتون که بیشتر از یه برادر برام محترم هستن بهتون قول میدم اصلا به همسرم فکر هم نکنم.

تمام زندگیمو هم ریز به ریز به پاتون میریزم فقط با بچه هام مهربون باشید. بیشتر از من به فکر اونا باشید که واقعا به محبتتون نیازمندند.

هیچ شرط و خواسته ای ندارم و فقط و فقط مهربونی و محبت و لیاقتتون رو میخوام که تعریفش توی دهن ها پیچیده! ازتون میخوام اجازه بدید من و بچه هام کنارتون رنگ آرامش رو ببینیم.

توی آشپزخونه پشت میز نشسته بودم و چشمام پراز اشک بود. خلاصه زندگی همه از یطرف می لنگید. چه دارا چه ندار همه لنگی توی زندگیشون داشتند.

ابراهیم هم لحظه ای معذرتخواهی کرده گفت باید یه تلفن مهم بزنه که برمیگرده. و از پذیرایی خارج شد. همه فهمیدیم تنهاشون گذاشت راحت حرف بزنند که باز لبخندی با شرم زدم.

مدتی سکوت برقرار شد. بعداز دقایقی گلپر آروم گفت: واقعا نمیدونم چی بگم. منم سعی میکنم در حد اون ذهنیتها و تعریفها باشم و زندگی آرومی رو در کنار شما و بچه هاتون داشته باشم.

محمد گفت: میدونم درِ چه خونه ای رو زدم که دست پر ازش میرم. و خوشحالم که باهاتون آشنا شدم. هر خواسته ای همکه داشته باشید در خدمتم.

و سه روز بعد در نهایت بدو بدوهامون همگی در محضر عقد و ازدواج جمع بودیم و گلپر و محمد که پشت سفره ی عقد زیبایی نشسته بودند به عقد هم در اومدند درحالیکه دوقلوهای زیبا و دوست داشتنی محمد در دوطرف عروس و داماد ایستاده بودند و دختر محمد از پیش گلپر کنار نمیرفت …….

“شبهـــا” ڪنار مـاه بنشـــــین!
از مـــن برایش قصــه بڪَو
خوابت تعبیـــر می شود
تـــو ســـرت را روے شانه هاے
من ڪَذاشته اے و مـــن لالایی
دریاچه ے قـــو را برایت خواهـم مانـد
با زیبـاترین ملـــــودے
ڪه نم نم می بارد از چشـــم هاے
دوست داشتنیِ مـــن …

روزهای شلوغ و پررفت و آمدی رو داشتیم میگذروندیم و همگی شکر خدا از اتفاق افتاده خوشحال بودیم. گلپر واقعا لایق خوشبختی بود و همه مون با امید به لطف خدا مطمئن بودیم آرامش همیشگی و خوشبختی کامل سرراه گلپر قرار گرفته.

در شام عقد که همه در رستوران مهمون ابراهیم و صد البته من و گلپر بودند، با سوزن سوزن شدن کل بدنم ابراهیم کنار ورودی درست پیش من و نزدیکم ایستاده بود و عین زن و شوهر خوشبختی پذیرای مهمونامون بودیم.

لیلون که با کمی فاصله از من پشت میز نشسته بود با لبخندی به لب مارو نگاه میکرد وچشماش از شیطنت برق میزد.

هردومونم مثل روز برامون روشن بود تنها کسی که جاش امروز اینجا واقعا خالی بود ماهیار جانمان بود که اگه بود از کارها و محبتهای ابراهیم عالم و آدمو بهم میریخت و آبرو برامون نمیذاشت.

نفسی داغ بیرون دادم که ابراهیم رو بمن گفت: به امید و کمک خدا فکرم از گلپر هم راحت شد. فقط یک کار دیگه مونده که بااجازه تون اگه اونم به ثمر برسونم آسوده ترین فرد در کره ی خاکی و چندسال اخیر بنده به حساب میام.

فقط دعام کنید به آرزوم برسم و بتونم بانوی مهربونیهارو هم به خوشبختی کامل برسونم که دیگه آرزویی ندارم.

فقط نگاش کردم و نگاش کردم. حتما منظورش من بودم که برام جیب یا کیسه ی گشادی هم دوخته بود!

آروم و با کمی اخم ولی جدی گفتم: فکر کردم رک و راست جوابتونو دادم و دیگه تکلیفتون مشخصه که دیگه از این خواسته ها نداشته باشین !

ابراهیم خان……. لطفا اجازه بدید احترام بینمون خدشه دار نشه و همون ذهنیت خوب برامون بمونه. حالا با اونهمه حرف و جواب منفی من چرا باز برگشتید منزل اول رو نمیدونم!!

ابراهیم با افسوس سری تکون داده گفت: تنها کسی که وقتی بره برمیگرده، کسی هستش که چیزیشو جا گذاشته باشه،. یکی کلیدشو، یکی کیفشو، یکی هم دلشو…….

بنظرتون من چی رو جا گذاشتم که برگشتم به منزل اول؟

آهسته لبامو ورچیدم. دلم یه داد حسابی میخواست اونم درست به سر ابراهیم. دلم میخواست از دستش چنان جیغی بکشم گوشاش کر بشه و تمام بدنش به رعشه بیفته!

بدون حرف صورتمو برگردوندم و نگاه نگرانم رو به لیلون دوختم.

اونشب با سربلندی و دلخوشی تمام شد و فکر کنم تنها کسی که اصلا نفهمید چی به چیه من بودم. از پرویز تموم نشده ابراهیم بهم بند کرده بود و حالا خدا میدونست چه نقشه هایی برام داره!

طبق قرار قبلیمون با محمد، گلپر که دیگه عروس خانم شده بود و صورتش از خوشحالی میدرخشید با ما به خونمون برگشت.

درسته هردو قبلا ازدواجی نافرجام رو از سر گذرونده بودند، ولی قرار نبود گلپر خیلی ساده بخونه ی شوهر بره! درهر حالی عزت و احترامش باید حفظ میشد.

از فردای اونروز محمد هرآن دنبال گلپر میومد و با هم دنبال گرفتن پاسپورت برای گلپر بودند که برای سفر ماه عسل به خارج بروند و بعد زندگیشونو کنار هم در خونه ی محمد شروع کنند.

گلپر و ابراهیم هم با پیشنهاد من تصمیم گرفتند خونه رو با وسایل و جهاز گلپر، یکجا مبله بفروش برسونند که از این خونه و خاطرات بدش چیزی در یادها موندگار نباشه.

دو هفته از عقد گذشته بود. اونروز گلپر طبقه ی پایین با دوقلوهای ۱۲ ساله اش مشغول بود که واقعا همدیگه رو دوست داشتند و دیگه بدون هم روزهاشون نمیگذشت.
من هم توی آشپزخونه کار میکردم و سرمو مشغول کرده بودم که مامان زنگ زد.

بیحالی از صداش مشخص بود که جواب نگرانیم رو هم نداد. فقط گفت پاشو بیا اینجا کارت دارم. هرچه اصرار کردم چیزی نگفت. فقط گفت جای نگرانی نیست فقط بیا.

دیگه خیالم از گلپر راحت بود که محمد و بچه هاش رو داشت و هیچوقت تنها نمی موند.

بچه ها هم که اکثرا طبقه پایین بودند و محمد هم هرشب از غروب خودشو به گلپر می رسوند و تا موقع خواب کنارش بود.

چون نمیدونستم چه خبره چیزی به گلپر نگفتم. فقط اشاره شو دادم سری بخونه ی مامان میزنم.

با عجله خودمو بخونه ی مامان رسوندم. مشغول پختن ناهار بود که وارد آ‌شپزخونه شدم.

رنگ و روش خوب نبود و بشدت عصبی بنظر می رسید. نگران گفتم: میشه بگید چی شده اینهمه بهم ریخته اید؟ بخدا زهره ترک شدم تا اینجا رسیدم!!

مامان آروم گفت: دستور باباته. امشب خواستگار داری. گفت باید باشی!

وا رفتم. یعنی چی که……..

آهسته گفتم: یعنی چی؟ مگه سالگرد پرویز رسیده برای من خواستگار تراشید؟ بابا چرا اینجوریه آخهههههههههههه؟؟؟ حالا کی هست این خواستگار؟؟

ولی با حرفام دل توی دلم نبود. مثل اینکه میدونستم چی می شنوم و چه کسی پشت در منتظره!

مامان خسته گفت: برادر گلپر. از پرویز تموم شدیم و خاکش کردیم مونده بود ابراهیم وکیلتون.

با لبهای آویزون گفتم: بابا چرا اجازه داده کسی با ۲۲ سال فاصله ی سنی برام خواستگار بیاد؟ مگه من سرراه نشستم هرکی دلش خواست بخودش اجازه بده منو برای خودش لقمه بگیره!

بلند گفتم: آخه بــــــــــابــــــــــا من حرفمو به کی بزنمممممممممممممممممممممم؟؟؟ پیش کی برم دردامووووووووووو بگمممممممممم؟ کجا بزارم برم چشمم به کسی نیفته؟

مامان بلندتر گفت: مگه من راضیم؟ مگه من قبول دارم؟ هرچی هست زیر سر اون بابای گوربگوری خودته به همه اجازه ی حضور میده!!

اشکام راه گرفته بود و داشتم از حرص می ترکیدم. گوشیمو از کیفم برداشته شماره بابارو گرفتم. تا جواب داد بلند گفتم: بابا شما چرا دست از کارهاتون برنمیدارین؟ چرا اجازه دادین ابراهیم به خواستگاریم بیاد؟

دفعه ی قبل منو دستخوش به پرویز تقدیم کردید اونهمه بلا سرم اومد. بنظرتون کافی نبود براتووووووون؟؟؟؟

پیر شدنمو جلوی چشمتون دیدید……. موهای سفیدمو دیدید……. عذاب کشیدنهامو دیدید……. درد به جوون خریدنهامو دیدید……. بازم براتون تجربه نشد الان اجازه می دید صد سال بزرگتر ازم بخودش جرات بده بیاد خواستگاریم؟

داد زدم: بخدا…… به پیر…… به پیغمبر یه بچه رو از سرراه پیدا میکنن بزرگش میکنن شرافت داره بمن……

بابا اگه منو از پرورشگاه آوردین بگین برم گووووووور خودمو گم کنم و دیگه جلوی چشمتون نباشم……….. چرا باهام اینجوری می کنید آخه……

اشکام سرید.

بابا گفت: با حرفات ناراحتم نکن ها!!!! چرا سروصدا راه انداختی؟ مگه چیکار کردم؟ خب میخواد خواستگار بیاد، نمیاد که همون شبانه تورو برداره ببره.

منم دیدم اصرار داره گفتم بیاد حرفاشو بشنویم ببینیم چی میگه. بنظرم آدم محترمیه و میتونه باعث خوشبختیه یه زن باشه.

لآقل بخاطر محبتهایی که در حقتون کرده باید اجازه میدادم خواسته شو بزبون بیاره نه اینکه از همون پشت تلفن عین یه خروس کیشش کنم و بگم دختری به سن و سال و برای تو ندارم…..!

کمی دلم آروم گرفته بود. گفتم: ولی بابا محبتهای ابراهیم هم همش بخاطر خواهر‌ش بود نه من! وگرنه منو از کجا می شناخت از راه برسه و محبتهاش شروع بشه!

شمام ماشاا… سابقه تون خرابه که بخواید محبتهای بقیه رو جبران کنید و می ترسم بازم……

بابا بلند گفت: اِی بــــــــــااااابــــــــــااااا………. بالاخره که محبتهاش شامل حال تو و شوهرتم شده که باید الان جوابگو باشیم و سعی کنیم جوری جبران کنیم. فقط خواهشا دیگه رو اعصابم راه نرو. اذیتم نکن و با حرفای خاص خودت قلبمو نشکن!

آروم گفتم: ماشاا… شمام چه شکننده شدین! چه ظریفانه شده قلبتون. با یه حرف می شکنه…… با یه لحن میسوزه….. برای محبتی زود جبران میکنه….. ولی برای دخترش یه قداره بنده هزار ماشاا…!

بابام خندان گفت: دیگه چی؟؟؟؟ نزاری چیزی ته دلت بمونه ها همه شو رو کن!

آهسته گفتم: بابا ……. فقط بهم قول بدین منو برای جبران محبتهای ابراهیم پیشکش نکنین که بخدا قسم اینبار خودمو می کشم……. بعدا دو دستی تو سر خودتون نزنین که چرا بحرفم گوش ندادین ها……. والا تصمیمم جدیه!

بابا جدی گفت: استغفرا….. بابا ابراهیم میخواد این مدتی رو که سختی کشیدی دیگه توی زندگیت مشکلی نداشته باشی. باور کن نظرش خیر هستش وگرنه خودمم میدونم سنش خیلی بالاس.

گفتم: خداروشکر که اینو میدونین……. ولی بابا من انتظار ندارم کسی تو سختیها کنارم باشه. همینکه شادیهامو خراب نکنن واسم کافیه.

به عنوان بزرگترم هر تصمیمی هم خواستید بگیرید اول به نبودن دخترتونم فکر کنید که بعدا پشیمون نشید. بخدا سر حرفم هستم.

وقتی لیلون حرفها و گله شکایتهامو شنید کمی فکر کرده گفت: خدایا شکررررررررت واقعا دمت گرم ….. اما خداجوووووونم گاهی وقتها شکر کردنت الزاما به معنی اعلام رضایت نیست ها
اکثر مواقع یعنی خدایا بدتر از این نشه دمت گرم مشتی!

خندیدم. هیچوقت حریفش نبودم هیچوقت……
میدونستم وروجک تخس قابليت اينو داره با دو تا كلمه قيافمو از حالت “نگران و خسته” به حالت ” نيش باز تا بناگوش” تبديل كنه.

بعد ادامه داد: ببینم کاری از دستم برمیاد برات بکنم یا نه؟ فقط موندم تو چقدر پوست کلفتی دختر که اینهمه تحمل داری؟ بخدا من بودم الان هفت کفن پوسونده بودم !

ولی امیدت بخدا باشه ببینیم چه کاره ایم………. خودم بلدم و میدونم راهش چیه……

من دردِ تو را ز دست، آسان ندهم
دل برنکَنم ز دوست، تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم

#مولانا

راستش اونشب نه حالشو داشتم نه حسشو حتی لباس عوض کنم. اولا توی اتاقم می موندم و اصلا پایین نمیرفتم.

دوما اگه مجبور میشدم پایین برم، تصمیم داشتم با همون مانتوشلواری که عجله ای پوشیده خودمو بخونه ی مامان رسونده بودم باشم و نهایت اعتراضمو به اینکارِ با بی توجهی هام به ابراهیم اعلام کنم.

عصر که بابا بخونه اومد نگاهی بصورتم انداخته چیزی نگفت. حرفهامونو پشت تلفن گفته بودیم و همچی تموم بود. ولی نگرانی مامان حدی نداشت.

دیدم آروم و بغ کرده به بابام گفت: میخوای چیکار کنی؟

بابا هم نگاهی به مامان انداخته مکثی کرده جواب داد: باور کنین تصمیم خاصی ندارم اجازه بدید خواستگار بیاد و احترامش هم توی خونه حفظ بشه ببینیم آخرش چی میشه!

دستمو بصورتم کشیدم و عرقشو پاک کردم. فقط داشتم از حرارت و خشم درونم میسوختم. درحالیکه بطرف طبقه ی بالا میرفتم با خشم گفتم: بابا…… الانکه اجازه دادین این خواستگاری انجام بگیره، حتما به امیدخدا هم جواب منم که میدونین.

فقط کاری نکنین چنان بزارم برم دیگه چشمتون بصورتمم هم نیفته. دیگه هیچی برای گفتن ندارم.

درحالیکه پاهامو از حرصم به پله ها می کوبیدم بالا رفتم. الان نیاز داشتم کمی با ماهیار حرف بزنم…… اشک بریزم…… گله شکایت کنم…… و کسی باشه که با حرفاش آرومم کنه.

ولی نمیدونم چرا از ماهیار هم هیچ خبری نبود. همیشه اینموقع بارها بهم پیام داده حالمو پرسیده اطلاعاتی گرفته بود.

اما امروز که حرف زیادی براش داشتم هیچ خبری ازش نبود و حتی سلامم تیک دوم رو هم نخورده بود.

حالا ماشینشم جلوی در خونه شون پارک بود ولی هیچ به هیچ…….. نگرانش بودم اما هیچوقت خودمو عادت نداده بودم هرلحظه بهش زنگ بزنم و جویای حالش باشم.

زمان مجردیم یه چیز دیگه بود که عشقم بود و عشقش بودم. حالا کلا باهاش راحت بودم. اما وضعیت الانم منو کمی ازش دور میکرد و دست و بالمو می بست. نباید زیاد خودمو بهش می چسبوندم.

منتظر آنلاین شدنش بودم و هنوزم ازش خبری نبود.

ساعت ۱۰.۴۵ دقیقه شب بود و از پشت پرده ی اتاق تاریکم نگاهم به ابراهیم بود که در حیاط همراه بابام داشت بطرف خونه میومد. کت و شلوار نفتی با پیرهن آبی نیلی که چقدر هم برازنده اش بود.

ابراهیم یه جنتلمن واقعی بود….. یه مهربون…… یه انسان سراپا مهر و محبت……. اما…….. لحظه ای به قلبم رجوع کردم. ازش متنفر نبودم. ابراهیم واقعا صاحب لیاقت بود و حتما همسرش رو خوشبخت میکرد.

در این اوضاع هم با تمام وجودش خواهان من بود که پای خواستنش ایستاده بود و داشت به خواستگاریم میومد.

اما من جوابم بهش منفی بود. یه جورایی ازش رنجیده بودم. رنجیده بودم چرا به حرفهام گوش نداده هرکاری که دلخواهش بود رو انجام داده بود. و من از همینجا جوابم بهش یه نه بلند بالا بود.

دیگه بابا و ابراهیم از چشمم دور شدند. در تاریکی روی تخت نشستم و با تمام نگرانیم بازم فکرم پیش ماهیار رفت. چرا نبود؟

تا اینموقع شب حتی لامپ روشن اتاقم حساسش نکرده بود که بهم پیام بده اومدم مهمونی پسرهمسایه یا نه……….. ممکن هم بود اصلا خونه نباشه……. ولی بود…….. ماشینش بود…… چراغ اتاقش روشن بود….. فقط خبری ازش نبود…..

حالا بعداز مریضی پرویز اولین باری بود که اینهمه ساعت ازش بی خبر بودم و نتونسته بودم هیچ اطلاعی ازش بگیرم.

سعی کردم بیخیال ماهیار بشم. راستش نتونستم خودمو نگه دارم. باید می فهمیدم در خواستگاری پایین چه خبره!!! آروم از پله ها پایین رفته اولین پاگرد نشستم و گوش دادم.

در پذیرایی باز بود و بابا و ابراهیم در مورد مسایل جاری مملکت حرف میزدند. وسط حرفهاشون بابا از مامان پرسید: خانم، پارلا پایین نمیاد پذیرایی رو کمکتون کنه؟

مامان بدون اطلاع از تصمیم من گفت: خودتون که دیدید بشدت سردرد داشت که خوابیده. مسکن خورده اگه حالش خوب بشه حتما پایین میاد.

ابراهیم گفت: معذرت میخوام حتما سردردشون بخاطر من و تصمیم من هستش. راستش نمیدونم به شما اطلاع داده یا نه، کلا جواب خودشون بمن منفی بود و خواهش منو رد کردند.

ولی فکر کردم خواسته مو با شما هم در میون بزارم شاید ما بزرگترها که عقل رس تر از جوونامون هستیم بتونیم تصمیم عاقلانه ای بگیریم.

پارلا خانم واقعا لایق یه زندگی خوب هستند که کسی باشه تمام زندگی و عشق و علاقه شو وقف ایشون بکنه و امنیت و آرامش و آسایش رو برای همیشه و مادام العمر تقدیمشون کنه.
ولی خب حتما ایشون هم برای رد بنده دلایل خاص خودشونو دارن که من مجبور شدم به شما متوصل بشم بلکه آرزوم برآورده بشه.

میخواستم گلپر رو هم با خودم بیارم و کنارمون باشه، ولی گفتم اول ببینم اوضاع چطوره بعد گلپر بیاد که یدفعه برادرشو سنگ روی یخ نبینه!

بابا جواب داد: راستش نمیدونم چه جوری شروع کنم ……… نمیدونم از گذشته ی ازدواج پارلا خبر دارید یا نه! من با انتخاب پرویز برای زندگی دخترم که اونم بخاطر لطف بزرگ پرویز در حقم که باعث اعاده ی حیثیتم شده بود،

واقعا سرنوشت دخترمو عوض کردم و میشه گفت یه جورایی بدبختیش رو برای تمام عمر رقم زدم.

الان دیگه تصمیم ندارم دخالتی در کاراش بکنم. چون حس میکنم واقعا کارها و رفتارها و حرفاش به میزان زیاد عاقلانه ست.

شما هم به عنوان یه فرد سرد و گرم چشیده ی روزگار امیدوارم انتظار زیادی از ما نداشته باشید و اجازه بدید پارلا خودش تصمیم زندگیشو بگیره که بعدا از هیچکس گله شکایتی نکنه.

من و ‌شما اگه واقعا دوستش داریم و به نظرش اهمیت میدیم، اجازه بدیم خودش تصمیم بگیره و خودش راه زندگیشو انتخاب کنه.

اشکام بیصدا راه افتاده بود که لحظه ای آیفون خونه بصدا دراومد. راستش گوشام زنگ زد. یعنی چه کسی میتونست این وقت شب بخونمون بیاد اونم بدون اطلاع قبلی!

مامان آیفون رو جواب داد ولی حس کردم حرفهاش جوری بهم پیچید. جوری سردرگم بود. انگاری نمیتونست بفهمه چرا طرف پشت آیفونه و جواب درستی نمیتونست بده!

وقتی کلمه ی بفرمایید رو شنیدم درجا از جام بلند شدم و بالای پله ها دویدم.

یعنی کی بود داشت بخونه مون میومد اونم الان؟؟؟؟

چرا غ اتاقم خاموش بود. خودمو پشت پرده رسوندم و آروم زیر پرده ام کنار رفت.

از چیزی که دیدم قلبم ایستاد و چنان فشارم بالا رفت فکر کردم الان سکته رو میزنم.

اون اینجا چیکار داشت اصلا برای چیییییییییی اومده بود!!!!

ناخواسته دستم با پرده هام بالا رفت و با حرکت پرده نگاهش بطرف اتاق تاریکم چرخید. نمیدونم منو در تاریکی تا چه حدی دید، ولی من کاملا دیدمش…… در نور چراغهای روشن حیاط بوضوح دیدمش ماه خودمو….

قلبم بشدت می کوبید……… در صورتش درد و رنجی بزرگ دیده میشد که کاملا قابل تشخیص بود…….. جوری رنجیدگی خاص…….. جوری ناراحتی دردآلود……..

یعنی از دست من ناراحت بود که اجازه داده بودم ابراهیم خواستگار بیاد……. از چی ناراحت بود که امروزم کلا نبود….

با گرومب گرومب قلبم اصلا از هیچی سردر نمیاوردم…… هیچی ….. هیچی……. اصلا کی به این خبر داده بود امشب خواستگاریه که ……

نگاهش همچنان بمن بود. لبخندی تلخ بصورتم زد و گذشت. دیگه دور از چشمم بود. برای چی…. چی…. چییییییییی اومده بود.

حس میکردم پاهام خشک شده…… اصلا خونی در تمام بدنم نیست…… نمیتونستم خودمو نگه دارم…… اما باید می فهمیدم برای چی اینجاست……

نه اشکی….. نه آهی…… نه قطره ی آبی در دهنی…… فقط همچی مرگ مرگ مرگ بود و تمام…….. و من داشتم سراپا می لرزیدم و می مردم.

دستمو به تخت گرفتم بلکه لرزش بدنم کم بشه. ولی باید هرطور شده خودمو به پله ها میرسوندم. باید می فهمیدم پایین چه خبره …..

جوری انگار مست و از خودبیخود بودم و دودی توی سرم می پیچید که راه افتادم. فقط یادمه روی پله ها افتادم و سرمو به نرده ها تکیه دادم…….

تو ماه بودی و
بوسیدنت نمی دانی…
چه ساده
داشت مرا هم بلند قد می کرد…

انگشتام دور نرده ها پیچیده شده بود و از بس فشار میدادم بند بندش سفید شده بود.

توی دلم دعا میکردم……. نه کارم از دعا گذشته بود….. توی دلم داد میزدم و التماس میکردم خدا جووووووووووووونم کاری کن بازم خرابکاری نکنه…….

خدا جووونم رحم کن فقط ذره ای رحم………. نکنه چیزی بگه اوضاعم بدتر از پیش بهم بریزه از همچی محروم بشم.

خدایا کمکم کن با دیدن ابراهیم بدتر قاطی نکنه. نکنه بلند شه دعوایی راه بندازه که وانفسا راه بیفته و دوباره از بد هم بدتر بشه….

الان باز هرچی بود دورادور داشتمش و بهش دلخوش بودم. وای به روزیکه که باز مشکلاتمون سربرمیاورد و منو ازش دور میکردند….

بخدا دیگه کشش نداشتم……. بخدا نداشتم…… نداشتم.

پذیرایی در سکوت بود. فکر کنم همه از این اومدن ماهیار مثل من گیج شده یا فلج شده بودند و نمیدونستند چیکار کنند.

منم که گوشام چنان داغ کرده بود گاهی حس میکردم شاید واقعا حرف میزنن و من نمی شنوم.

با صدای مامان حواسم جمع شد که از ماهیار پذیرایی میکرد و حال ناهیدخانم رو می پرسید.

ولی ماهیار بدون هیچ لرزی در صداش جواب مامان رو داد. فقط غمی که در صداش چمبره زده بود اشکمو راه انداخت.

عشق من غمگین بود……. عشق من ناراحت بود…… عشق من اتفاقی براش افتاده بود……. چیزی یا کسی یا حرفی عشق منو اذیت کرده بود و این برای من قابل تحمل نبود.

صدای بابا بلند شد که گفت: خوبی ماهیارجان؟ ببخشید اومدنت به تنهایی به خونمون اونم این وقت شب بقدری منو گیج کرده که همچی یادم رفت. خونواده خوب هستن؟

ماهیار گفت: شکر همه خوبن و سلام رسوندن خدمتتون. فقط آقانادر اگه اجازه بدید ده دقیقه وقتتون رو بگیرم و بعد از حضورتون مرخص بشم. شرمنده که جمع خصوصیتونو بهم زدم!

بابا گفت: شرمنده دشمنت. بفرمایید در خدمتم. راستش خودمم عجله دارم علت اومدنتون رو هرچه زودتر بدونم.

ماهیار جدی گفت: اول ازتون خیلی خیلی عذر میخوام و شرمنده که تنهایی شرفیاب شدم. راستش خونواده ام با تصمیمی که من گرفتم و خیلیم روش پافشاری دارم شدیدا مخالفن. برای همین خودشونو کنار کشیدند.

ولی من اونقدر بزرگ شدم و روی پای خودم هستم که بتونم برای زندگی آینده م تصمیم بگیرم. همه حرفهای پدر مادرم درسته و بهشون حق میدم. ولی این تصمیم مربوط به زندگی منه و من دلم میخواد با همسر دلخواهم اونو بسازم نه با هرکسی به نامها و نشانه ها .

نادرخان…… انشاا… که یادتون نرفته من از همون اول خواستگار پروپاقرص دخترتون بودم که مخالفتهای شما و کم عقلیها و جوونی های من کارمونو به اینجا رسوند. شمام محبت کردید و دو دستی دخترتون رو تقدیم داماد دلخواهتون کردید و هزار مرتبه شکر پارلا هم خوشبخت عالم شد.

من نزدیک دو ساله صبر کردم. هرلحظه چشم به آینده دوخته بودم و تصمیم داشتم حتی شده زمانی عصا بدست باشم بازم با پارلا ازدواج کنم چون دختر دلخواهم فقط پارلا بود.

خب راضی به بیوه شدنش اونم در این سن کم نبودم. ولی خب از سرنوشت و تقدیر نمیشه گریخت که هیچکس در این میان تقصیری نداشت.

امشب که متوجه خواستگار اومدن آقای یزدانی بخونه تون شدم ، راستش ترسیدم باز هم محبت پدری شما گل بکنه و من در این وسط پارلا رو از دست بدم. باور کنید نادرخان از شما هیچ چیز بعید نیست.

برای همین خیلی با عجله و بدون آمادگی لازم با تمام مخالفتهای پدر مادرم، بازم تمام عشق و علاقه و محبتمو کف دستام گرفتم و خواستگار پارلا هستم.

من بازم همون ماهیارم ولی عقل رس تر……. با تجربه تر……. سرد و گرم چشیده تر…….. و آماده تر برای زندگی جدیدم.

امیدوارم ناراحتتون نکنم ولی باور کنید الان خدمتتون رسیدم بگم اینبار تصمیم دارم با کمک خدای خودم هرجور شده پارلا رو از آن خودم بکنم…… هرجور شده…..

من حتی شده قید همه رو میزنم ولی پارلا رو میخوام و باهاش ازدواج میکنم. الان دیگه شما و خونواده ام مختارید هر تصمیمی بگیرید و عملی کنید که بخدای مهربونم قسم همه رقمه جلوتون می ایستم.

حرف دیگه ای برای گفتن ندارم. فقط میدونم و مطمئنم پارلا بحدی در این وقفه ی دوساله زجر کشیده که حتما و صدرصد دستمو که بطرفش دراز کنم به هیچ عنوان پسم نمیزنه و باهام راهی میشه.

ولی من میخوام رضایت همه در اینکار باشه. پس خودتون به عنوان یه بزرگتر قبول کنید که کارمون به جاهای باریک کشیده نشه.

از هیچکس صدایی در نمیومد. تمام تنم آتش بود اما مغز جوشان و قلب تپنده ام با شوق تمام آروم گرفته بود. ماهیارِ من خوب جلو اومده و حرفهای خوبی تحویل همه داده بود.
لبخندی که به لبم نشست تاییدکننده ی حرفهای ماهیار بود. ولی فقط باید کاری میکردیم رضایت همه جلب بشه و سنگ جلوی راهمون نندازن.

زیر لبم زمزمه کردم: ماه پسر، ‏من به اندازه ی تک تک ثانیه هایی که دیر به دیر آنلاین میشی دلم برات تنگ میشه، انتظار نداری که اینبار تنهات بزارم …….. عشقم هستی و عشقمم میمونی. هیچوقت تنهام نزار….

صدای بابام بلند شد که گفت: ماهیارخان، درسته در عین ادب و احترام طعنه هایی هم سرراست بطرفم حواله کردی، ولی همه شونو قبول دارم که خودم ناخواسته و بدون اطلاع باعث اتفاقات افتاده بودم.

اما یه سوال ازت دارم که تا به امروز از هرکسی سوال کردم کسی جوابگو نبود و حتی پارلا هم جواب درستی به من و مامانش نداد.

و میدونم ابراهیم خان هم در ماجرا هستند و این سوال برای ایشونم پیش اومده، چون سومین نفر از ایشون سوال کردم که باز دستم به جایی بند نشد.

ماهیار گفت: بفرمایید. انشاا… که بتونم جوابتونو بدم.

بابا فکری کرده ادامه داد: درسته دختر من در زندگیش با پرویز مخصوصا مدنظرم بعداز ورشکست شدن و مریض شدن پرویزه که از تمام پول و ماشین و طلاهاش گذشت و اون خونه رو بدون کمک از کسی سرپا نگه داشت.

همه مون می دیدیم هزینه های سرسام آور اون خونه تمومی نداشت. ولی پارلا بدون کوچکترین قرضی از کسی روی پای خودش بود و من و مادرش هرچقدر حساب میکردیم پارلا همچین پولهایی نداشت.

مطمئن بودیم کسی پارلا رو ساپورت میکنه و نمیذاره از بابت پول آب در دلش تکون بخوره. حالل می فهمم تنها کسی که مونده و ازش سوال نکردم تو بودی.

الان دیگه همچی گذشته و تموم شده. فقط راست و حسینی بگو تو پشتیبان پارلا بودی و دورادور حمایتش میکردی؟

بازم خونه در سکوت کامل بود.

ابراهیم گفت: باور کنین منم متوجه بودم پشت صحنه خبراییه و حمایتگری داره واقعا لطف میکنه که پارلاخانم کمکهای منم قبول نکردند. حتی به آقانادر هم حسمو گفتم. ولی خب جواب درستی نداشتیم.

بابام گفت: ماهیارجان منتظریم و فقط تو موندی نپرسیدیم! درست حدس زدم الان!

ماهیار آروم گفت: نادرخان باور کنید دهنمو باز کنم بالای دار هستم و باید برای شب اول قبرم آماده بشید. لطفا بمن رحم کنید.

کاش پرس و جو نمیکردید حتی از من. ولی باید بدونید چه دختر مغرور و یه دنده ای دارید که دمار از روزگار آدم درمیاره تا چیزی رو قبول کنه!

خونه سوت و کور بود. منم نگران داشتم به بقیه ی ماجرا گوش میدادم.

ابراهیم گفت: پس جوابمونو گرفتیم. خدا ازتون راضی باشه. ولی باور کنید من همین الان حاضرم تا قرون آخرتون رو پرداخت کنم. چون هرچی باشه پرویز پسرخاله ی من بود و این کمکها بیشتر به من میرسه تا شما.

بابام گفت: نه ابراهیم خان خودم حساب میکنم شما نگران نباشید.

ماهیار گفت: نادرخان لطفا برای حساب کتاب بحثی نکنید که به هیچ عنوان گرفتنی در کار نیست و برای اونم اینجا نیومدم. اونموقع انگار بمن توهین میکنید.

پارلا پیش من بحدی عزیز بوده و هست که اجازه نمیدادم شده برای پول هم غصه بخوره. ولی متاسفانه فقط همین یه کار از دستم برمیومد که واقعا شرمنده شم.

هیچکس چیزی نگفت. فکر کردم: ماهیار در این مدت نزدیک ۵۰ میلیون پول به حسابم واریز کرده بود. بعدا از لیلون شنیده بودم پولهایی که برای عوض کردن ماشین سمندش کنار میذاشت رو بمن داده بود تا خیالم از جهت پول راحت باشه و بتونم بقیه مشکلات رو حل کنم.

چشمام به اشک نشست. محبتهای ماهیار تمومی نداشت و اینبار من بودم که به هیچ وجه تنهاش نمیذاشتم. حتی شده مقابل بابا و مامانم بایستم.

ولی ناهید خانم و آقا اسماعیل……… وای خدای من اونارو باید چیکار میکردم……. میتونستم کاری بکنم محبتشون نسبت جلب بشه……. یا میتونستم خودم برم باهاشون حرف بزنم و ……

باز سرم داشت سوت می کشید…….

من دردِ تو را ز دست، آسان ندهم
دل برنکَنم ز دوست، تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صدهزار درمان ندهم

مولانا

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *