خانه / آخرین مطالب / رمان پسر همسایه پارت42

رمان پسر همسایه پارت42

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

با تمام نگرانیهایی که به دلم چنگ انداخته بود گوشم به پذیرایی بود. صدایی از کسی بلند نبود که بابا گفت: ماهیارجان با حمایتت اونم دور از چشم همه، واقعا در حق پارلا لطف کردی که ممنونیم. ولی با اجازه ات پولهاتو برمیگردونم.

اما در مورد خواستگاری امشب اگه اجازه بدید نظرمو بگم. تصمیم دارم اینبار در مورد انتخاب پارلا برای زندگی آینده اش هیچ دخالتی نکنم. بقدر کفایت با انتخابم خاطرات و سرنوشت بدی رو براش رقم زدم.

و دخترم با سکوت و کارها و روی پای خودش ایستادنهاش که حتی دستشم برای کمک بطرف من دراز نکرد، بمن ثابت کرد میتونه یه تصمیم گیرنده ی عالی باشه.

پارلا هردوی شما عزیز رو خوب می شناسه و بهتر از من میتونه انتخاب کنه با کدومتون زندگی بهتری خواهد داشت. پس اجازه بدیم اینکارو خودش انجام بده نه من!

ابراهیم شاکی گفت: ولی نادرخان خودتونم میدونید جواب پارلاخانم بمن یک کلام نه هستش.

من به امید کمک شما که چند پیرهن بیشتر از جوونا پاره کردید اینجا هستم. وگرنه اگه میدونستم شما همچی رو به پارلاخانم حواله می کنید اصلا امشب اینجا نبودم.

بابا گفت: شرمنده تونم آقا ابراهیم. ولی بخودم قول دادم اینبار دخالت نکنم. اما در مورد شما با پارلا حرف میزنم ببینم آخرین نظرش چیه!

اما شما ماهیارخان که امشب عزمتون رو جزم کردید و تنهایی پا به خونه مون گذاشتید، باید بگم متاسفانه پارلا هم شمارو قبول کنه من اجازه نمیدم.

چون باید پدر مادرتونم پارلارو بخوان و خودشون خواستگار بیان. وگرنه موضوع شما هم منتفیه.

احترام بزرگترها چیزیه که در هرحالی واجبه مخصوصا پدر و مادر.

ماهیار محکم گفت: ولی من خودمو در اون حدی میدونم که بدون بودن اونا و در نظر گرفتن عقیده ی پدر مادرم راه زندگیمو انتخاب کنم!

من نمی تونم سرنوشتمو با نظر اونا تغییر بدم یا با نظر اونا همسر آینده مو انتخاب کنم. شما اگه اجازه …..

بابا گفت: همه ی حرفهاتو قبول دارم و بهت حق میدم. ولی هر خونه ای قوانین خاص خودشو داره. ماهیارجان من با پدر مادرت همسایه ام و شایدم سالهای سال همسایه بمونیم و هرروز چشم در چشم بشیم.

پس اجازه هم نمیدم به چشمام نگاه کنن و رنجیده حرفی بارم کنن که حتی نتونم جوابشونو بدم.

زمانی خواستگار دخترم بودید و جواب رد ازم شنیدید. ناراحتی اونموقع با ناراحتی الان کلی توفیر داره. ناراحتی الان و حرفهایی که جلوی رو یا پشت سرم گفته بشه ممکنه منو سرفکنده کنه که راضی به این حالم نباش.

دختر من الان دیگه شرایط سابق رو نداره و تو همان مرد مجردی هستی که بودی! ممکنه با ازدواجتون کلی حرف پشت سر دخترم گفته بشه که زندگیتونو جهنم کنه. پس باید بهم حق بدی ازت بخوام پدرمادرت خواستگاری بیان.

گفتم تمام تصمیمها با دخترمه که با شرکت نکردن در این مجلس خواستگاری اعتراض خودشو اعلام کرده. اما ماهیار تو هم فقط با خونواده ات مورد قبولی وگرنه باید تجدیدنظر کنی که خودم حتی پارلا اجازه هیچ انتخاب بدون بزرگتری رو بهت نمیدیم.

چشمام باز شده فقط داشتم بدون هدف فکر میکردم. سوزش دلمم که تمومی نداشت. می سوخت……. الو میگرفت……. خاکستر میشد و دوباره از اول شروع میکرد.

فقط میخواستم داد بزنم چرررررررررررراااااا مــــــــــــــــــــن……. خدایــــــــــا چرا مننننننننننننننننننن…..

مثل اینکه ابراهیم بلند شد. چون صدای بلند شدن اومد. گفت: پس با اجازه تون من رفع زحمت میکنم. امشب فقط به امید کمک شما بزرگترها مزاحمتون شدم وگرنه اگه قرار باشه پارلا خانم تصمیم بگیرن که قبلا جوابمو ازشون گرفتم و الانم هیچ ادعایی ندارم.

فقط اگه شانس باهام یار شد و نظرشون در موردم مثبت بود لطف کنید و بهم اطلاع بدید. ولی نادرخان باور کنید در مورد خونه ی پارلا خانم که الان ساکن هستند تحت فشارش بزارید بخاطر من و خواسته ام ترکش کنه تا عمر دارم نمی بخشمتون.

هرچند زیاد نمی بینمشون. ولی از این ساعت به بعد به چشم خواهر کوچیکترم نگاشون میکنم و هیچ خواسته ای هم از ایشون ندارم. فقط اجازه بدید تا هرزمان که دلشون خواست سر خونه زندگی خودشون باشند. شبتون به کام

با تمام تن بیحالم چنان از پله ها بالا دویدم که ناتوان به دیوار ورودی پذیرایی تکیه دادم. صدای ماهیار پیچید که گفت: بااجازه تون منم مرخص میشم ببینم چیکار باید بکنم. شبتون بخیر.

همه بیرون اومدند و با بدرقه مامان بابام راهی شدند.

پشت پنجره ام ایستادم و چشم به ماهیار دوختم. سرتاپاشو دید زدم و اشکام راه گرفت. بینوا ماهیار….. بینوا من…… بینوا هردومون….

اونشب تنها پیامی که بهم داد این بود: باور داشته باش از آن منی. نگران چیزی هم نباش خودم همچی رو روبراه میکنم.

فرداش آویزون و با اعصابی داغون بخونه ام برگشتم. گلپر از همچی خبر داشت اما اصلا به روم نیاورد از چیزی خبر داره. منم چیزی نگفتم. اوضاعم بدتر از اونی بود که بتونم چیزی رو بزبون بیارم.

روزهامون میگذشت و من دیگه ابراهیم رو نمی دیدم. انگار هردومون از هم فراری بودیم.

هر روز هم با ماهیار در ارتباط بودم. هنوز نتونسته بود پدر مادرشو راضی کنه و این اتفاق براش دیوونه کننده بود.

دیگه کار بجایی رسیده بود گاهی رسما با من دعوا میکرد و کلی بدوبیراه نثار زنده و مرده ی کسی میکرد که این وضع رو برامون براه انداخته بود.

کاملا درکش میکردم و سعی میکردم با دلش راه بیام و از غصه هاش کم کنم. ولی با تمام تلاشم کمتر موفق بودم.

بالاخره روزی رسید که با شادی تمام جهاز تازه خریداری شده ی گلپر در خونه ی محمد چیده شد. و بالاخره روزی رسید که از فرودگاه عروس و داماد رو راهی ماه عسل کردیم و سفری ده روزه رو به فرانسه داشتند.

من هم با تصمیم قبلی و آمادگی، از فرودگاه دیگه به خونه ام برنگشتم. راهی خونه ی بابام شدم. و همونشب بابا و مامانم تصمیم گرفتند بجز چند وسیله ی برقی آشپزخونه و لوازم شخصیم، بقیه جهازمو به فروش برسونن و دیگه جهاز خوش یمن و برکتم به این خونه برنگرده.

اونروز لیلون خودشو بمن رسونده بود که بفهمه چرا اوضاع ماهیار اینهمه داغونه و تا الان چه کاری تونستیم انجام بدیم.

وقتی خبردار شد پدر مادرش راضی به ازدواجمون نیستن با خشم گفت: به بعضی بی شعورا هم باید بگیم اول خودتو با بچه ت در اون موقعیت درنظر بگیر، بعد حرفهایی که پشت سر بقیه میگی رو به خودت بزن، اگه دردت اومد فقط لال شووووووو…

به اصطلاح یه سوزن بخودت بزن یه جوالدوز به بقیه….

والا یکی نیست نفهم هارو حالی کنه بگه الکی الکی با مخالفتهاتون این عمرِ دوتا عشق و عاشقه که میگذره و اونام راستکی راستکی این وسط پیر میشن.

آهسته گفتم: لیلون حالم خیلی بده خیلی بد…..

جدی گفت: بیا بوست کنم خوب شی!

متعجب نگاش کردم که گفت: راست میگیا همینم نداری یکی بوست کنه مرحم دردات شه که الهی خدا از ناهید و اسماعیل مکانیک نگذره!

مدتی بود گلپر با جشن خصوصی و قشنگی که توی خونشون راه انداخته بودند زندگیشو کنار محمدش شروع کرده بود و انگار از اول این دو عاشق معشوق همدیگه بودند.

و سه ماه بعد سالگرد پرویز بود و من کم کم در فکر چگونه گرفتن مراسمش بودم.

اونروز تازه از خواب بیدار شده بودم که ماهیار زنگ زد. با صدای گرفته ام باهاش حرف زدم که حالش شکرخدا نسبت به روزهای دیگه خوب و قابل تحمل بود.

پرسیدم: چه خبرا؟ اوضاع چطوره؟

بیحال گفت: گاهی وقتها که بحث در مورد ازدواجم راه میفته بازم مخالفتشونو ابراز میکنن مخصوصا مامانم.

دیشب میخواستم دوباره بیام پیش بابات و اصرار کنم که یاد حرفاش افتادم و فکر کردم آب در هاون کوبیدنه و بهتره فعلا بیخیال بشم.

راستی پارلا امروز عصری میتونی بیای بیرون و بریم با هم کمی بگردیم؟ خیلی دلم هواتو کرده باهات گشتی بیرون بزنم.

فکری کرده دیدم به بهونه ی سر زدن به دخترم گلپر و نوه های قشنگم میتونم از خونه جیم بشم.
گفتم: باشه ساعت و جاشو تعیین کن که میام……

اما نمیدونم چرا ته دلم یهو ریزش پیدا کرده بود و داشت فرو میریخت….

این روزها خون می‌خورم از بس پریشانم
بـا عشق، با دیـوانـه‌گی دست و گریبانم

او سـازِ رفتن می‌نوازد بـارهـا اما
من مانده‌ام حتا دلیلش را نـمی‌دانم

از ابتـدایِ دوستـی تـا انتهــایِ عشـق
چون روحِ سرما خورده‌ی یک بیدِ لرزانم

گُم می‌شوم در خویش و باتو می‌شوم پیدا
ای عشـق! ای سـر منشأ غـم های پنهانم!

کامل نخواهد شد سـوای او یقین دارم
بر مومنی چون من، بنایِ دین و ایمانم

من چون کویری تشنه، چون یک رودِ بی آبم
بـر مـن ببـار ای ابـرِ فــروردیـن، ببـارانم!

به بهانه ی رفتن به خونه ی گلپر از خونمون بیرون زدم. ساعت ۴ با ماهیار یه خیابون بالاتر قرار داشتیم. پیاده راه افتادم و البته کمی زودتر بیرون اومدم دیر نکنم.

مانتو شلوار کرم رنگ با شال قهوه ای سرم کرده کمی هم بفهمی نفهمی بخودم رسیده بودم. جهنم که الان یه بیوه بودم و باید مراعات میکردم.

قرار نبود پرویز مرده بود منم همراهش بمیرم. اونم مثلا بخاطر کی خودمو بکشمممممم پرویز!

خب داشتم بعداز نزدیک دوسال سر قرار عاشقی میرفتم. عشقی که بزور و جبر میخواستن از سرم بیرونش کنن.

ولی ماهیار با سماجت تمام و دورادور این عشق رو به هر نحو ممکن حفظ کرده بود. براش هرچی از دستش براومده در توان داشت کرده بود. پس الان لایق یه دیدار بدون دغدغه بود.

حذف عشق توسط والدین……. زمانی پدر من با لجبازیاش عشقمو نابود کرد. الانم پدر مادر ماهیار تیشه برداشته پایه های عشقمونو از بیخ نابود میکردند. فقط منتظر بودم ببینم ماهیار میخواد چیکار میکنه!

هیچکاریم از دستم برنمیومد بکنم. و این بی دست و پایی بیشتر عذابم میداد.

جالبش اینجا بود گاهی که ناهیدخانم یا آقااسماعیل رو بیرون می دیدیم مثل همیشه سلام احوالپرسی می کردیم. ولی رنجش و سردی خاصی که در چشماشون به چشم میخورد باعث میشد کمی عقب نشینی کنم.

فقط دلم میخواست داد بزنم و بگم بمن چه که پرویز فوت کرد و اسم بیوه روی من نشست……. الان فقط بگید گناه من این وسط چیه ماهیار دست از من برنمیداره و همچنان روی تصمیمش پابرجاست؟؟؟؟؟!

نگاهم دورادور به ماشین ماهیار افتاد. شرم و خجالت سراپامو لبریز کرد. اگه کمکهای ماهیار بمن نبود الان ماشینی مدل بالا که تمام آرزوشو تشکیل میداد زیر پاهاش بود و ……

ولی ماهیار تمام آرزوهاشو در حساب من خلاصه کرده بود که عشقش لحظه ای نگران پول نباشه. و چه موفق هم بود. چون اگه کمکهاش نبود شاید با مشکلات مادی و هی دست دراز کردن جلوی پدرم و مادر پرویز ده برابر بیشتر از این پیر میشدم.

آهسته نگاهی به اطراف انداختم و در ماشینشو باز کردم. با سلامی خودمو روی صندلی رها کردم و نگاهم بطرفش برگشت. ماهیارم چقدر لاغر شده بود. کم کمش ۷ کیلو کم کرده بود.

با لبخندی قشنگ تحویلم گرفته حالمو پرسید. راه افتادیم که گفت: خداروشکر……. خداروشکر که بازم این موقعیت رو بهمون هدیه داد تونستیم کنار هم بشینیم و از نزدیک همدیگه رو ببینیم.

با لبخند به حس خوبی که داشتم گفتم: راستش منم خوشحالم کنارتم. یه امروز جزو روزهای عمرم شمرده نمیشه.

خندان با آهنگا و حرفهامون جلوی کافی شاپی نگه داشت که پیاده شدیم. پشت میز نشستیم که هردو آب طالبی با بستنی سفارش دادیم.

رو بمن گفت: پارلا امروز فقط خواستم ببینمت و بگم چیکار کنیم بنظرت؟؟ ناهیدبانو و شاه اسماعیل مرغ کورشون یه پا داره و با الاغ لنگی که سوار هستن اصلا به حرفم گوش نمیدن.

باور کن هرکاری بلد بودم کردم و حتی بزرگترهارو هم واسطه کردم. ولی حرفهای بابات موقع خواستگاری بدجوری ناراحتشون کرده و هنوزم زخم زبوناش نرفته.

مامانم هم فقط میگه ما بازم همون آدمها هستیم که زمانی مورد پسند نبودیم و آقانادر هی میگفت اگه صدتا دختر کور و کچل داشته باشه یکیشم به ما نمیده!

بهشون حق میدم ولی این وسط ما داریم نفله میشم. بابات اوضاع رو بدجور بهم ریخته…… بدجور…

دیگه از این به بعدش رو باید خودمون دوتایی یه کاریش بکنیم. والا الانکه هیشکی اهمیتی به خودمون و نظراتمون نمیده و خودشون دارن می برن و میدوزن.

ماهم بلدیم با هر کی مثل خودش رفتار کنیم ولی مانعی به اسم شخصیت و احترام به بزرگتر وجود داره

که خداروشکر بزرگترامون اینجور چیزا حالیشون نیست. ‏
آروم گفتم: هزاربار بهت گفتم بیا تمومش کنیم. بخدا یه مدت زجرکش میشیم اما بالاخره تموم میشه. تو هم میری دنبال زندگیت و رضایت همه رو میخری. فقط خودت یکدندگی میکنی و دست بردار نیستی!

ماهیار خندید. سری تکون داده گفت: اصلا بحرفت گوش نمیکنم. اما پارلا با تمام سنگایی که جلوی پامون میندازن هیچ‌کس نمیتونه و نتونسته دیدنِ خوابتو، یواشکی بهت فکر کردناتو، مست تو کوچه‌های غمت دویدنارو از من بگیره؛ هیچ‌کس….

لبخندی غمگین زده گفتم: بنظرت الان چه کاری از دستمون برمیاد بکنیم؟

ماهیار جدی گفت: اصلا فکر هیچی رو نکن. یه هفته ست دارم روش فکر میکنم و میدونم میخوام چیکار کنم. اینا خودشون منو مجبور کردن که چوبشم قشنگ میخورن.

نگاهم به ماهیار بود و هراسان منتظر ادامه ی حرفاش بودم.

گفت: اینجوری نگام نکن. فقط بهم اعتماد کن. الان دیگه مشکل خونواده ی تو نیست چون راضی هستن و فقط یه شرط کوچولو دارن. مشکل خونواده ی خودم هستن که منم خوب بلدم باهاشون چیکار کنم. تو نگران هیچی نباش.

گفتم: آخه بگو میخوای چیکار کنی، عقلهامونو رو هم بزاریم ببینیم اصلا به درد میخوره یا نه؟

ماهیار گفت: دیگه کار از فکر کردن گذشته. آخرین راه حل همینه که انجامش میدیم. دیگه نپرس بلکه کمی آروم بگیرم. می بینی از حرصی که بهم دادن چقدر وزن کم کردم؟

گفتم: ماهیار میدونم هرکاری از دستت براومده کردی. فقط بگو ببینم آخه چیکار میخوای بکنی! باور کن قلبم داره میاد تو دهنم….

ماهیار گفت: آب طالبی رو بخور بریم بهت بگم میخوام چیکار کنم.

اصلا نفهمیدم چی خوردم. وقتی راه افتادیم منتظر توضیحش بودم که از همچی حرف زد الا تصمیمش.

جلوی آپارتمانی نگه داشت و گفت: پیاده شو اول بریم نگاهی بخونمون بندازیم بعد بگم چیکار میکنیم.

نگاهم بصورتش ماسیده بود. ولی من بهش اطمینان داشتم. میدونستم دست از پا خطا نمیکنه.

همراهش پیاده شدم. گفتم: نمیگی تصمیمت چیه؟

در آپارتمان رو با کلیدش باز کرده گفت: خونه رو ببین پسند کردی میگم.

خونه ی قشنگ و مبله ای داشت. برای دو نفر خیلیم بزرگ بود. بنظرم اومد باید متراژش صد متر مربع باشه و دوخوابه با کاغذدیوارهای قشنگ و چشم گیر در چند مدل.

کمی وسایل زندگی داشت که این خونه ی قشنگ منتظر چیدن جهیزیه نو عروس بود. همه جارو گشتم و بعد بدون برگشتن گفتم: بهتر نیست به حرف مامان بابات گوش کنی! باور کن راحت میشی و زندگی خوبی راه میندازی.

خونه ی قشنگ و کلبه ی عشقت منتظر یه دوشیزه خانمه نه من!

جلوتر اومده دستمو گرفت و محکم تکونی داده گفت: تو هم فقط رو اعصابم راه بروها! نمیگی تحمل ندارم!

بعد محکم در آغوشش چلونده شدم و بوسه ای ازم ربوده گفت: یعنی بوسه ام جواب نداره بانو؟

خودمو کنار کشیده گفتم: بقول لیلون ما معمولیا نمیدونیم بوسه چیه، فقط روبوسی بلدیم و بس. که اونم بمونه برای بعد. فقط الان بگو چه تصمیمی داری؟

دوباره دستمو گرفت و از خونه اش بیرونم کشوند. وقتی داخل ماشین نشستیم و راه افتاد از داشبورد ماشین کلیدی درآورده گفت: این کلید که می بینی مال آپارتمان دوستمه و تصمیم من اینه که تو دیگه به خونه ات برنمیگردی.

به اصطلاح تورو فراری میدم و تو همراه من در خونه ی دوستم می مونی. اونوقت پدر مادرم مجبور میشن با ازدواجمون موافقت کنن وگرنه کار به دادگاه پاسگاه و شکایت میکشه که صدرصد اونا اهلش نیستن.

از ترس آبروشون که میدونن منم سر حرفم هستم عمرا اجازه بدن کار به اونجاها بکشه.

فقط میدونم یخ یخ یخ کرده بودم و مغزم دیگه کشش نداشت. بلند گفتم: ولی ماهیار این راهش نیست. من عمرا اینکارو بکنم…….. من عمرا باهات امشب رو بیرون بمونم……. من…..

به یکباره رنگ ماهیار عوض شد و چنان فریادی زد که از ترسم گوشامو گرفتم. فکر کنم دیگه خستگی بودن از این وضعیت به زیر گلوش نه، یه وجبم بالای سرش رسیده بود و واقعا داشت خفه میشد……

:
نرو تا زنده میمانم، نرو تا خون من جاریست
بمان تا جان دهم کامل،بمان تا قطره ای باقیست

بمان تا مرگ راهی نیست ولی بعد از عروج من
مریز اشکی برایم جان، که اشکت مردنِ ثانیست

من امشب آخر خطم، شکسته قلبِ عشق آلود
همان قلبی پر از یادت که دستانش پر از خالیست

اگر رفتی، لبت خندان که سخت در بتَّرین حالت
تنم زخمی و اما باز دلم با خنده ات راضیست

منم، یک قایق چوبی که‌ تا خشکی نمیشیند
یه مجنون روی دریاها که عمری در پی لیلیست

چشمام پراز اشک بود و دستام روی گوشام ماهیار رو تیره و تار میدیدم. ماهیار ماشین رو با وضعی وحشتناک گوشه ای نگه داشته داد زد: دیــــــــــگه چیکار میتونممممممممممم بکنمممممم که نکــــــــــردم…..

دیگه به کجا به کدوم بوته ی خشک شده ای چنگ بندازم که ننداختم…… بخدا دیگه راه چاره ای برام نذاشتن…… دیگه خستم کردن…….

بخدا منمممممممممم آدمممممم…… منم دل دارم…… منم روح دارم…… منم یه قلب عاشق دارم…….. منم اونهمه آدمممممممممممممممم هستم که بخوام زن زندگیمو خودم انتخاب کنم!!! تو بگو چیکــــــــــارررررررررررررر کنممممممممممم؟؟؟؟؟

به جان عزیزت دیگه بریدم…… به جان خودم دیگه دارم میمیرم…….. تو بگو چیکار کنم …… چیکار کنم آخه…..

فقط میدونم از صدای فریادش بدتر دستامو روی گوشام میفشردم و داشتم اشک میریختم. بهش حق میدادم….. تک تک حرفاش درست بود. ولی بازم اینکاری که میخواست بکنه راهش نبود مخصوصا با من.

ماشین رو راه انداخته گفت: تو فقط میشینی و نگاه میکنی میخوام چیکار کنم هیچی هم نمیگی. خودم بلدم چطور از این پدرمادرها رضایت بگیرم.

وگرنه حرف اضافه ای بزنی یا توی این راه کمکم نکنی بخدای عالم و آدم قســــــــــم تمومش میکنم و دیگه اسمتم نمیارم……. این حرف و قسمم یادت باشه …….

اونموقع فقط تویی که این وسط رها میشی و میسوزی. ماهیار رو هم جلوی چشمات از دست میدی که پدر مادرها عین خیالشونم نیست. ببین این حرفو کی گفتم.

هیچی نمیتونستم بگم. هق هقهام اجازه نمیداد. مبهوت این زندگی پراز درد بودم و نمیدونستم آیا آخر عاقبتی برامون وجود داره یا نه؟

دهنمو باز کردم بلکه بتونم ماهیارو کمی آروم کنم که بلند گفت: هیچیییییییی نگوووووو هیچیییییییی…… فقط کنارم بمون و کمکم کن تا حساب همه رو بزاریم کف دستشون….. باور کن جانمو به لبم رسوندن!

گفتم: آخه بزار بگم اینکاری که شروع کردی عاقبتش چیه!

تند گفت: فقط همین یه راه برامون مونده. به آخر عاقبتشم فکر نکن که به دردی نمیخوره. بزار کارمو بکنم.

داخل کوچه ای شدیم و جلوی آپارتمانی پنج طبقه نگه داشت. خودش پیاده شد که من همچنان نشسته بودم. چنان دو دل بودم داشتم میمردم.

یه دلم کاملا راضی بود کنار ماهیار بمونم و زندگیمونو بی توجه به مخالفتهای بقیه شروع کنیم. ولی عقلم …… عقلم…… عقلم راه نمیداد……. عقلم به اینکار قد نمیداد….

در طرف من باز شد و ماهیار نگاهش بصورتم بود. بطرفم خم شده گفت: پیاده شو. دیگه از امروز به هیچی فکر نمی کنیم.

با حاج آقا یونسی هم حرف زدم امشب میریم صیغه محرمیت بینمون خونده بشه که موندنمون کنار هم بلامانع باشه. از فردا هم دنبال کارای عقد رسمی میریم و کارو تموم کنیم. پیاده شو عزیزم.

نگاهم بصورت ماهیار دوخته شده بود. ایندفعه دیگه واقعا تصمیمش جدی بود. بازومو آروم گرفت و کشید که مجبور شدم پیاده بشم.

دستی بصورتم کشیدم و اشکامو پاک کردم که گفت: ببین کاری میتونی بکنی فکر کنن دزدیمت پای پلیس هم وسط کشیده بشه!

زمزمه کردم: آخه ماهیار اینجا کجاست؟ منو کجا میبری؟

درهای ماشین بسته شد. دستشو پشتم گذاشته گفت: اینجا خونه ی دوستمه که خالیه. چون الان زنگ میزنم خبر میدم پیش منی و بقیه هرکجا رو دارن که محکمه برن سرشونو بکوبن. بعدازخبردار شدن میفتن دنبالمون که نمیتونن اینجارو پیدا کنن.

ما هم راحت و آسوده دنبال کارامون میریم و فقط زمانی مارو پیدا میکنن که خودمون دوتایی آقا و بانو از ماشینم توی کوچه مون پیاده میشیم……

داخل آسانسور چشمم بصورت سرخ و سفید با دورچشمان سیاهم افتاد. با دیدن اوضام دوباره چشمام پراز اشک شد که سرمو پایین انداختم. فقط آواره ترین فرد دنیا من بودم و خودم…… همین.

خونه ای که واردش شدیم خیلی ساده و در کمترین امکانات وسایل داشت. فقط مبلمان کار کرده ای کناری چیده شده بود و چند قلم وسایل پخت و پز در آشپزخونه.

دیگه چیز خاصی بچشمم نخورد. مات ایستاده بودم و نگاه میکردم که ماهیار بطرف مبل هدایتم کرد. کنار هم نشستیم.

ماهیار جدی گفت: ببین پارلا تو هم مثل بقیه همچی رو از دماغم نریز بیرون. خب ما تصمیم داریم با هم ازدواج کنیم بقیه هم میتونن برن غازشونو بچرونن. تمام

گفتم: ولی فکر کردی اصلا چه آبروریزی راه میفته و چه آبرویی بین فامیل و همسایه و خونواده ی پرویز ازم میره…….

تو مجردی برای تو مشکلی نیست….. کاش منم مجرد بودم و همه ی حرفهارو به جانم میخریدم. مجرد بودم فقط میگفتن بخاطر مخالفتهای خونواده ها با عشقش فرار کرده

اما الان من یه بیوه ام…….. بخدا اینکار لایق من نیست…….. همه پشت سرم میخندن و هزارتا لاتاییلات برام ردیف میکنن…… که پارلا عجب زن زرنگی بوده……….. یکی رو کفنش خشک نشده و سالگردش راه نیفتاده فراموش کرد و عشق قبلیش رو صدرصد تو آب نمک خوابونده بود …..

ماهیار……. فکر کن به این چیزا….. فکر کن همسایه ها با مامان بابات همدردی کنن و من بشم مقصر عالم که حتی نتونم سرمو هم پیششون بلند کنم.

به جان خودم همه هم گناهارو پای من می نویسن نه کس دیگه که با کارهای مختلف و دور از شان فقط تورو از راه بدر کردم. ماهیار اجازه بده بریم و اینبار ببینیم چیکار باید بکنیم. خواهش میکنم…..

اصلا خودم میرم با مامانت حرف میزنم و هزار بار بجای بابام ازشون معذرت میخوام.

اصلا انقده گریه میکنم اجازه ی ازدواج بهمون بده و خواستگار بیان…… اینکارام خیلی بهتر از کاریه که الان کردی و آبرو برام نمی مونه. خب آدم بخاطر عشقش گریه کنه که ایراد نداره داره؟

ماهیار دستشو دورم حلقه کرده منو به سینه ش فشرد. گفت: اجازه نمیدم یه لحظه هم پیششون گریه کنی.

تو نگران حرف هیچکس نباش. مگه تا امروز دهن مردم بسته شده که اینبارم بسته شده. زر میزنن و میزنن بعداز یکماه همچی براشون عادی میشه. بیخیال

الان من میرم اول زنگمو میزنم و بعد میرم بسلامتی و هزارساله شدن عشقمون کمی خوردنی و شیرینی بگیرم بیارم که دارم از گرسنگی هلاک میشم. باور کن یه هفته ست نمیدونم اصلا چیزی خوردم یا نه.

گفتم: ماهیار……

دستش روی لبام نشست و بوسه ای از گونه ام برداشته گفت: تمومش کن. اونجوریکه من تمومش کردم.

دستش بطرف گوشیش رفت. شماره ای رو گرفت و بعداز لحظاتی گفت: سلام ناهیدبانو…..

از جام جهیدم. سعی کردم تند گوشیش رو از دستش بگیرم که با دستشو محکم بازومو گرفت و با فشار روی مبل نشوند.

گفت: زنگ زدم بگم با تمام مخالفتهاتون من پارلا رو با وجود عدم رضایتش از خونه ی همسایه تون آق نادر کش رفتم و الانم پیش خودمه. امشب صیغه ی محرمیتمون خونده میشه و فردا عصر یا پس فردا صبح عقدش میکنم.

خب شما که راضی به این ازدواج نیستید دعوتتون کنیم. پس بعدا از کارم ناراحت نشید. خدا نگهدارتون.

تا جیغ ناهید خانم بلند شد گوشیشو قطع کرد و حالا خاموششم کرد.

نگام کرد. خندید گفت: تموم شد. الان دیگه عالم و آدم می فهمن چیکار کردم که هیچ اهمیتی نداره.

تو همینجا بشین و منتظر آقاتون باش تا با شیرینی و بستنی برگردم و دلی از عزا دربیاریم. بازم چیزی میخوای برات بگیرم عزیزدل ماهیار؟

سری تکون دادم که با خنده ای به روی لب از جا کنده شد. وقتی در پشت سرش بسته شد و سکوتی مطلق خونه رو فرا گرفت قلبم دوباره شروع به تپیدن کرد.

خدای من…… خدای من پشت سرم چیا که نمیگفتن……. پشت سرم چه حرفایی که درنمیاوردن…… چه اتهاماتی که بهم نمیزدن…….. و چه اسمهایی که روم نمیذاشتن…..

نه اینکار عاقلانه نبود….. اصلا عاقلانه نبود….. یه عمر اسم بد عین یه مدال افتخار سالیان سال به شونه هام می چسبید که خانم بیوه گوشه چشمی به ماهیار نشون داده و از راه به درش کردم. و هیچکس کاری که کردم رو فراموش هم نمیکرد درحالیکه همش تهمت بود.

حالا همه هم دلشون به حال ماهیارشون میسوخت که جوونی نکرده گیر یه بیوه و فتنه هاش افتاد که خودمو بهش قالب کردم.

دوباره اشکام راه گرفت…….. من باید میرفتم…… باید میرفتم…… چاره ی کارمون این نبود…… ماهیار داشت راه رو اشتباه میرفت و منم نباید تاییدش میکردم و باهاش همراه میشدم.

آهسته بلند شدم……. میدونستم با اینکارم ماهیارو بدجوری بهم میریزم و داغونش میکنم ولی نمی موندم. اما میدونستم ماهیار با تمام قسمی که برام خورده حتما راه دیگه ای پیدا میکرد و راضی نمیشد آبروی من بیگناه پیش همه بره.

با دلی نگران…… پاهایی لرزان……. نگران تر از همیشه به آینده ام و پراز ترس و هراس نسبت به عکس العمل ماهیار از خونه بیرون زدم. اما پاهام پشت سرم نمیومد و نمیومد…….

اصلا پشت سرم کشیده هم نمیشدند. انگار ایام بدی رو برام پیش بینی کرده بودند که منو همراهی نمیکردند…….

در شڪارِ معرفت با عـشـق
پیمان بستہ‌ایم درمیان
عاشقان ما عاشقِ
دل خستہ‌ایم
در
جــوابِ
بـی وفــائـے
مهربانے ڪرده‌ایم
مـهــربـــانے را بہ رسمِ
مـعــرفت طِــے ڪــــرده‌ایم

سرخیابون منتظر تاکسی بودم. دلم میخواست کل شهرو پیاده گز کنم و هیچگاه به خونه مون نرسم. اصلا در ازدحام و هیایوی شهر بین مردم گم و گور بشم..

خودمو چنان گم کنم دیگه به هیچی فکر نکنم بلکه آروم بگیرم…… اما نمی تونستم. مغزم می جوشید….. مغزم زنگ میزد….. مغزم یخ میزد…..مغزم گیج میخورد و در پایان تمام فکرم پیش عکس العمل ماهیار بود….. حالا بشدت هم می ترسیدم.

دلم میخواست داد بزنم آهــــــــــایییییییییییییی مردممممممممممم بخدا گاهی آلزایمر چیز بدی نیست……
حاضرم همین الان همه ی زندگیمو بدم و آلزایمر رو به جان بخرم…… اما حیف از هیچی خبری نبود…… هیچی…

از تاکسی خبری نبود…….. هراسان نگاهی به پشت سرم انداختم که لحظه ای پاهام به زمین چسبید….. زانوهام دیگه طاقت نداشت…… زانوهام دیگه تحمل نداشت.

اشکام چکید….. ماهیار با جعبه ی شیرینی بدست و نایلکسی که از دستش آویزون بود کنار ماشینش جلوی آپارتمان ایستاده بود و نگام میکرد.

دورادور نمیدونستم توی چشماش چی میگذره. اما میدونستم با کارم خیلی ناراحتش کردم و ممکنه دیگه بخششی توی کار نباشه.

چشمامو بستم و تمام اشکام پایین ریخت. ماهیار قسم خورده بود…….. ماهیار یکدنده و لجباز بود…….. اما من چی…… آبروم چی……. حرفهای پشت سرم چی …….

تهمتهایی که بهم می چسبید چی که حتی نمی تونستم جلوشو بگیرم…….. از خودم دفاع کنم……. جوابشونو بدم…

فروریخته و آوارشده برگشتم و دستم برای تاکسی بالا اومد. روی صندلی عقب افتادم و با راه افتادنش دستم به گوشیم رفت.

زنگ زدم. باید باهاش حرف میزدم. باید وضعیت خودمو دوباره توضیح میدادم. اینبار باید بدون پرده پوشی باهاش حرف میزدم تا بفهمه من یه بیوه بودم و ممکن بود با اینکارمون چه تهمتهایی بهم بچسبه……. اما گوشیش خاموش بود.

به سیم کارت دومش زنگ زدم خاموش بود…… و من دستم از همه جا کوتاه بود و نمی تونستم پیداش کنم مگه اینکه گوشیشو روشن کنه.

همچنانکه توی ماشین داشتم با چشمان پراز اشک و فکرهای مختلف دیوونه میشدم، دعا میکردم زودتر بخونه برسم ببینم واقعا حرفهای ماهیار همه جا پیچیده یا نه!!!

سر کوچه مون با قلبی پرتپش پیاده شدم و پیاده راه افتادم. فقط خدا خدا میکردم مامان بابام چیزی نشنیده باشن و من خودمو بخونه برسونم.

دلم میخواست ناهیدخانم حرف ماهیارو باور نمیکرد و چیزی بروز نمیداد تا مطمئن بشه و من خودمو بخونه میرسوندم. فقط میدونستم با پیچیدن این حرف واویلایی براه میفتاد دیدنی و شنیدنی!

کوچه مون طبق معمول خلوت بود. فقط خانم همسایه دست بچه شو گرفته بیرون میرفت که مثل همیشه عادی احوالپرسی کردیم و گذشتیم.

وارد خونه شدم. تا خواستم درو ببندم از شدت هراس و دستهای یخم در بشدت رها شده محکم بهم خورد و بسته شد.

چنان تکونی خوردم و قلبم توی شکمم افتاد انگار بمب ترکیده بود. ولی جای ایستادن نبود. جلوتر رفتم نه ….. بزور جلوتر خزیدم.

نگاهم روی دروپنجره خونه چرخید. تا این قسمت امن و امان بود. حتما مامان صدای بسته شدن محکم درو شنیده بود ولی جلوم ندویده بود ببینه چه خبره. و این میتونست برای خودش خبر خوبی باشه که نفسی کشیدم.

آویزون وارد خونه که شدم بازم سکوت کامل بود. سرمو داخل پذیرایی کرده فقط گفتم: سلام ….. مامان من اومدم ها….

مامان از داخل اتاقشون گفت: باشه….. شنیدم درو شکوندی….. گلپر چطور بود حالش خوب بود؟

دیگه خیلی آروم گرفته بودم. خداروشکر ناهیدخانم فعلا حرکتی نکرده بود. گفتم: سلام می رسوند و حالش عالی بود. من میرم بالا مامان.

بالای پله ها سرمو بالا گرفتم و از ته دلم خداروشکر کردم که فعلا تا اینجا به خیر گذشته بود. بقیه ی کارهارو هم خدا خودش ردیف میکرد و کمکمون میکرد. فقط الان جسته بودم و همینم جای میلیونها شکر داشت.

خودمو با لباسهام روی صندلی انداختم و دوباره شماره های ماهیارو گرفتم. بازم خاموش…… دوباره دلم داشت می لرزید.

اگه گوشیشو روشن نمیکرد چی؟ اگه نمی تونستم پیداش کنم چی؟ اگه نمی تونستم حرفامو رک و راست بهش بزنم چی؟

گونه هام میسوخت اما دست که روشون میزاشتم یخ بود. اصلا از تمام وجودم آتش بلند میشد ولی بیرون خبری از سوختن نبود.

چقدر گذشت نمیدونم…… فقط چشم به سقف دوخته بودم و افکارم هیچ جایی رو برای پرواز کردن نداشت. خاموش بودن مداوم گوشی ماهیار عذابم میداد……. نه منو می کشت. تنها راه دست یافتنم بهش شماره هاش بود که اونم هیچ به هیچ…..

اومدن بابامو حس کردم ولی چشمام بسته بود. حوصله خودمم نداشتم چه برسه به بابام. تمام مشکلاتم باعث و بانیش بابای نازنینم بود و بس، که الان اینهمه دلم آشوب بود و زنده زنده داشتم جان میدادم.

در تاریکی اتاق صدای مامان از پایین بلند شد که برای شام صدام میزد. ولی هنوز از جام تکون نخورده بودم صدای زنگ طبقه ی پایین بگوشم نشست. دلم هری ریخت. کاش این زنگ بمن ربطی نداشته باشه که ……

چشمام باز شده بود و تمام گوش و حواسم طبقه ی پایین بود. بیرون رفتن بابام که خودشو به در کوچه میرسوند رو حس کردم. حتما خبرایی بود.

سرجام نیم خیز شدم و فقط داشتم گوش میدادم. نه کسی اومد….. نه کسی رفت. فقط بعداز گذشت ده دقیقه صدا زدن بابام از حیاط بلند شد که منو به اسم صدام میکرد.

دلم می کوبید. شالی سرم انداختم و پرده مو کنار زدم. بابام با دیدنم سری برام تکون داد که تا بخوام پنجره رو باز کنم و جوابشو بدم باز به جلوی در کوچه برگشت.

نگاهم به در خونه ی ماهیار رفت که باز بود. مشخص بود هرکی که هست از این خونواده در خونمونو زدند.

چشمام میسوخت و آرزو داشتم کسی که از در خونه شون وارد میشه و من از اتاقم می بینم ماهیار باشه. ولی در نهایت ناهیدخانم و شاه اسماعیل وارد خونه شون شدند که آروم پرده رو انداختم……..

دستم روی قلبم نشست. پس اومده بودند خبری از من بگیرند و ببینند واقعا ماهیار درست گفته یا شوخی کرده!

دل توی دلم نبود. بدجور ماهیارو تنها گذاشته بودم که لایقش نبود. بدجور پشتشو خالی کرده بودم که الان داشتم عذاب می کشیدم. ولی منم چاره ای نداشتم……… چاره ای نداشتم. با رفتنم اسم بدی روم می نشست و تا عمر دارم این مهر از روی پیشونیم پاک نمیشد.

دوباره به گوشی ماهیار زنگ زدم. همچنان خاموش خاموش خاموش بود…..

روزها میگذشت و دیگه از ماهیار خبری نداشتم. پشت پنجره از بس منتظر‌ش می موندم لحظه ای چشمم به قیافش بیفته و ورود یا خروجش رو ببینم پاهام ورم میکرد.

ولی ماهیار بخونه شونم نمیومد. اصلا خبری ازش نبود که نبود و گوشیش همچنان خاموش…….

دیگه داشتم ذره ذره می مردم و از کار میفتادم. دلتنگیمم برای ماهیار ناگفتنی بود. حس میکردم تمام دنیا ویران شده و من زیر آوارهاش مدفونم. دستمم به هیچ جایی بند نبود.

من و ماهیار هیچوقتِ خدا اینهمه از هم بیخبر نبودیم. فقط دعا میکردم بلایی سرش نیومده باشه….

دستی به اشکام کشیده فکر کردم:

خون به دل، خاک به سر،
آه به لب، اشک به چشم

بى جمال تو
چه ها بر من مسكين آمد

#بیدل_دهلوی

گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی
کو رفیق راز داری ! کو دل پر طاقتی ؟

شمع وقتی داستانم را شنید آتش گرفت
شرح حالم را اگر نشنیده باشی راحتی

تا نسیم از شرح عشقم با خبر شد ، مست شد
غنچه ای در باد پر پر شد ولی کو غیرتی ؟

گریه می کردم که زاهد در قنوتم خیره ماند
دور باد از خرمن ایمان عاشق آفتی

روزهایم را یکایک دیدم و دیدن نداشت
کاش بر آیینه بنشیند غبار حسرتی

بس که دامان بهاران گل به گل پژمرده شد
باغبان دیگر به فروردین ندارد رغبتی

من کجا و جرات بوسیدن لب های تو
آبرویم را خریدی عاقبت با تهمتی

#فاضل_نظری

ماهیار همچنان خاموش….. خاموش…… دیگه چاره ای نداشتم. باید خبری ازش میگرفتم. از بس پشت پنجره انتظارشو کشیده بودم خسته بودم.

عصری شماره کامیارو گرفتم. بعداز سلام احوالپرسی که فکر میکنم تمام غمهای دنیا از صدام مشخص بود سراغ ماهیار رو گرفتم.

کامیار مکثی کرده گفت: مگه شمام خبری ازش ندارید؟ ما فکر میکردیم تنها کسی که باهاش در ارتباطه شما هستید!

بلند گفتم: نه بخــــــــــدا! من اصلا ازش بیخبرم.

کامیار گفت: حالا دیشب مامانم میخواست بیاد از شما سراغشو بگیره که بهم خبر دادند کجا دیدنش و خودمو بهش رسوندم.

تند گفتم: خب؟ چطور بود حالش خوب بود؟ پس چرا خونه نمیاد؟ چرا گوشیش همیشه خاموشه؟ نمیگه همه مون نگرانش میشیم؟

کامیار گفت: میخواستی چطور باشه! رسما پیر شده …….. موهاش سفیدتر، قیافش شکسته تر، افکارش خراب…….

فکر کنم ببینی دیگه نمی شناسیش…… چرا اونجوری تنها‌ش گذاشتی….. تنها امید و دلخواهش توی زندگی تو بودی نه کس دیگه…….. که تو هم باز به امان بقیه ولش کردی و خودتو کنارکشیدی!

اشکامو پاک کردم و با صدای گرفته ام گفتم: بخدا نمی تونستم. اگه مجرد بودم اینکار جوری برازنده ام بود. ولی دیگه نمی تونستم. اسمم بد در میرفت که نتونستم بخودم بقبولونم.

بنظرت چیکار میکردم کامیار…… تو راهی نشونم بده….. تو بگو چیکار میکردم.

کامیار لحظاتی صبر کرده گفت: به تو هم حق میدم راست میگی. ولی همه به کنار، ماهیار هرطور شده باید از طرف تو یکی حمایت میشد. الانم که دیگه همچی گذشته و به ناراحتیش نمی ارزه.

چند روزی بود گوشیش فقط خاموش بود و هیچ خبری ازش نداشتیم. الانم که پیداش کردم و بزور و اصرار پای درددلش نشستم کلا از همچی منصرف شده.

دیگه نه ازدواج میکنه نه به خونه مون برمیگرده، نه به مغازه! مامان و بابا رو هم که کلا نمیخواد ببینه. مامانم چند روزه فقط اشک میریزه. بابا هم کاری از دستش برنمیاد اما بشدت پریشونه و حواسش جمع نیست.

حالا ماهیار برام زمزمه راه انداخت آپارتمان و ماشینشو برای فروش گذاشته بره خارج و دیگه هیشکی رو نبینه!

خیلی نگرانم چون اخلاق بد و یکدنده ش رو می شناسم. این رفتن به خارج رو هنوز توی خونه نگفتم وگرنه مامانم سکته میکنه.

دیگه داشتم از حال میرفتم. دستی به اشکام کشیده گفتم: تو بگو چیکار کنم! تو بگو چطوری برش گردونم! بخدا هرکاری بگی میکنم …… هرکاری….. هرکاری…..

کامیار آه بلندی کشیده جواب داد: هیچی….. فقط ‏کاش هیچ وقت آدم به سکوت نرسه. به جایی نرسه که خودش رو مثلا بیخیال همچی نشون بده ولی قیافه و احساسش گریه کنه…… و هرلحظه پیر بشه. ماهیار به این مراحل رسیده که سخت میدونم از تصمیمش برگرده!

تو هم پارلا بیخیالش شو اون موندنی نیست. برادر منه که سالهاست باهاش زندگی کردم. ناراحت نشی ولی قسم خورده دیگه اسمی از تو و هیچکس نبره مخصوصا تو! بدجوری از همه بریده و بیخیالمون شده!

فقط میتونم دعا کنم اینکار بخیر بگذره. واقعا راضی نیستم بخاطر یه مساله ی ساده و پیش پا افتاده که مامان و باباهامون هم لجبازی میکنن ماهیارو از دست بدیم.

آخه یکی نیست به مامان بابای من بگه به شما چه ربطی داره پسرتون میخواد با کی ازدواج کنه! بابا زندگی خودشه بزارین به آتیشش بکشه! اگه بعدا با مشکلاتش اومد سروقت شما بندازینش بیرون و کمکش نکنین!

آخه یکیم نیست به بابات بگه دفعه ی قبل ادا درآوردی کار به اینجاها رسید. الان چرا دست برنمیداری دوتا جوون به نوایی برسن و برن دنبال زندگیشون آخه! به تو چه پدرمادر پسره خواستگار نمیان!

باور کن پارلا خودمم بریدم. نمیدونم چیکار کنم. فقط خونه بفهمن ماهیار میخواد از ایران بره دیوونه میشن. کل زندگیمون بهم ریخته باور کن. حالا بدترم میشه ببین کی گفتم.

گرفته و بزور گفتم: اگه هنوزم در آپارتمان دوستشه میرم ببینمش. باید باهاش حرف بزنم. باید بتونم قانعش کنم.

کامیار گفت: خودت میدونی من کاره ای نیستم. ولی فکر کنم با اون وضع خفنی که من دیدم دست خالی برمیگردی! بازم تلاشت رو بکن دعا میکنم موفق بشی و تمام مشکلاتمون حل بشه….

شب نگاهم به صورت وارفته، تن و بدن لاغر و تموم شده با موهای سفید زیادم افتاد که دیگه باید اجبارا هم شده همیشه رنگشون میکردم.

در اوج 24 سالگیم پیر شده بودم و دیگه باید با رنگ خودمو جوون نشون میدادم و پیرانه سَری هامو می پوشوندم………

ولی اگه ماهیار میرفت……. اگه ماهیار نمی موند همون بهتر که پیر میشدم و کل موهام سفید میشد. نیازی به رنگ نداشتم. اصلا برای کی میخواستم رنگ کنم.

اونشب رو چطور گذروندم نمیدونم. سگ خوابید من نخوابیدم…….. جغد خوابید من نخوابیدم……. به قول مامان بزرگم گزمه ها و آجان های شهر خوابیدن و من همچنان نگاه کردم.

کامیار تیشه رو به پای تمام امیدهام زده بود و دیگه هیچی برام نمونده بود. فقط دیدن ماهیار و ……

فردای اونروز خودمو به آپارتمان دوستش رسوندم. هرچقدر زنگ درشو بصدا درآوردم کسی جواب نداد. صبح بود و به احتمال ۹۰ درصد هنوز خونه بود.

نمیدونستم چیکار کنم. حتما از آیفون خونه که تصویری بود منو می دید و جوابمو نمیداد.

در پارکینگ آپارتمان باز شد که زود خم شدم و نگاهی به داخل انداختم. ماشینش داخل پارکینگ بود. خودمو داخل پارکینگ انداختم بلکه از اونجا خودمو به خونه برسونم ولی با صدایی بلند میخکوب شدم و اصلا به حرفم گوش ندادند ببیند موضوع چیه. فقط میدونم بیرون رانده شدم.

دوباره بطرف آیفون رفتم. دوباره زنگ زدم. دو بار…. سه بار….. اشکامو پاک کردم. دهنمو جلوتر بردم. نمیدونستم می شنوه یا نه، ولی گفتم: ماهیار….. نمیگم من گناهی ندارم که تنهات گذاشتم…… نمیگم حق با منه……

ولی باید اونهمه مرد بودی به دونه دونه ی حرفام گوش میدادی، خودتو جای من میذاشتی و به همشون فکر میکردی. بعد پای قضاوت می نشستی و حکم صادر میکردی.

با هق هقم ادامه دادم: ببین نیومدم بزور خودمو بهت وصله کنم ……. نیومدم آویزونت بشم…….. فقط اومدم بهت بگم رسمش این نبود…….

رسمش این نبود حرفامو خوب نشنیده جا بزنی و من جا بمونم…….

جا بمونم میون این همه راه و این همه آدم که عین یه تیر تیز به چشمم فرو میرن ……. جا بمونم و انقدر تنها و شکسته باشم نتونم قدم از قدم بردارم……. انقدر تنها باشم که حتی برای نفس کشیدنم زور بزنم…..

فقط برای گفتن این حرفها اومده بودم. ولی حالا که اینجوری میخوای بیخیال شدنو یاد بگیر…… لازم نیست همه تو زندگیت باشن یکیشم من…..

حسِ قشنگیه وقتي بفهمی یه آدم خود خواه و مغرور
تو رو از خودشم بیشتر میخواد! حس قشنگیه که بفهمی همون خودخواه برای بدست آوردنت هرکاری میکنه….

ولی کاش کاری کنیم تمام این حس ها موندگار باشه و بعدا با یادآوریشون ته دلمون ضعف بره و خوشحال بشیم نه اینکه خرد بشیم……… نه اینکه داغون و آوار بشیم!

میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمیکنم. سلامت باش و سلامت و موفق زندگی کن و خوشبخت باش که نهایت آرزومه……..

راه افتادم. نمیدونستم حرفامو شنیده یا نه، ولی میرفتم که به امیدخدا دیگه بمیرم. اینهمه غم و غصه دیگه ماورای تحملم بود و تنها با مرگ بود ازش خلاص میشدم. دلتنگیش همکه امانمو بریده بود……

گاهی دلت تنگ میشود
تنگ
تنگ
تنگ
آنقدر تنگ، که دیگر اسمش دل نیست
شاید نقطه ای جا مانده از خاطراتی دود شده باشد
در اعماق وجودت که روزی نامش دل بود و تنگ میشد

وارد کوچه مون که شدم بشدت بدحال بودم. با بیحالی تمام نفس نفس میزدم و بزور قدم از قدم برمیداشتم. فقط دعا میکردم خودمو بخونه مون برسونم و روی تختم از حال برم آبروم نره.

تنها آرزوم این بود روی تختم بیفتم و چشمام برای همیشه بسته بشه. چقدر خسته و نزار بودم. چقدر خسته و بریده از این زندگی بودم…..

پاهام پشت سرم کشیده میشدند و چند قدمی مونده بود جلوی در خونمون برسم که در خونه ی ماهیار باز شد. نگاهمونگران و منتظر به در دوخته شده بود. ناهیدخانم چادر به سر پا بیرون گذاشت.

چقدر پیر و شکسته شده بود…….. چقدر رنگ پریده و غمگین بود…… چقدر چشماش سرخ بود……

با دیدنم وسط درشون ایستاد. نگاهی به سراپام انداخت….. حالم بحدی بد بود حتی دهنم باز نمیشد سلام بدم……

سعی کردم بزور همکه شده آبی توی دهنم پیدا کنم و زبونمو باهاش خیس کنم بلکه بتونم چیزی بگم. اما داشتم از پا میفتادم……

اگه چیزی میگفت……. اگه سروصدا راه مینداخت……. اگه ناسزایی نثارم میکرد چاره ام چی بود؟؟؟؟؟

يك شب برايش تا سحر”گلپونه ها” خواندم
تنها به لبخندى مرا ديوانه مى دانست

فرداى آن شب رفت، فهميدم كه معنای
“من مانده ام تنهاى تنها”را نمى دانست

#بهروز_آورزمان

نگاهم همچنان به ناهیدخانم بود که نزدیکش رسیدم. ناهید خانم هم گرفته و غمگین با چشمانی پراز گله شکایت نگام میکرد.

کاش میتونستم داد بزنم و بگم منم بخاطر شما زندگیمو بهم ریختممممممممم………. منم بخاطر شما و حرفاتون پا روی مهرو محبت و عشق خالص ماهیار گذاشتم……..

منم بخاطر شما اینجوری داغونم و از همه جا بریدم. دیگه چیکار کنم این نگاهتونو بمن نندازید و ازم راضی باشید……. ولی چقدر خسته بودم و وامونده…….. دیگه بریده بودم……. بریده بودم….

بدون کلمه ای با سرم سلامی دادم و تا دست به دستگیره در گذاشتم حس کردم سرم گیج رفت و دنیا دور سرم چرخید.

چشمام همه جارو سیاه می دید. حتی به تار و ابری دیدن هم راضی بودم بتونم خودمو خونه برسونم. اما همه جا سیاه و تاریک بود. بزور میخواستم زیپ کیفمو از حفظ باز کنم و کلیدمو دربیارم که کسی بازومو گرفت.

صدای ناهیدخانم دم گوشم گفت: حالت خوبه پارلا؟ چرا اینجوری هستی؟ چرا تلوتلو میخوری؟ بزار ببینممممممم……

چشمامو بسته بودم اما حس کردم در کوچه مون باز شد. ناهید خانم همچنان بازومو گرفته بود و کمک کرد وارد بشم اما دیگه نمی تونستم خودمو نگه دارم.

باید دراز می کشیدم….. باید تن خسته مو لحظه ای به زمین می سپردم……. دیگه طاقت نداشتم…….. بدنم هم طاقت تحمل منو نداشت….

کجا بودم رو نمیدونم. فقط تونستم بگم من باید کمی دراز بکشم……..

زانوهام تا شد. زانوهام با دردِ تمام با کاشیهای کف حیاط برخورد کرد و حتی آخی هم نگفتم. آروم روی زمین دراز کشیدم. اگه فقط چند دقیقه میخوابیدم حالم خوب میشد….. فقط چند دقیقه…… چند دقیقه…..

من خسته ی عالم بودم و خسته تر از من نمی تونستن کسی رو پیدا کنن……… خسته ای که داشت جون می کَند و به پیشواز مرگ میرفت.

پاشیده شدن آبی رو بصورتم حس کردم. سرم بالا اومد و آبی به دهنم گذاشته شد. حالم داشت شدیدا بهم میخورد…….

کسی پاهامو گرفته بلند کرد. حس کردم شنیدم کسی گفت: تو حالت خوب میشه پارلا……. حتما فشارت افتاده….. تو خوب میشی دختر….. فقط اعظم کجاست آخه بیاد کمک…..

یعنی ناهیدخانم با کی داشت حرف میزد؟؟؟؟ انگشتی به دهنم فرو رفت و دهنم بزور باز شد. شوری نمکی رو توی دهنم حس کردم. دلم میخواست سرفه کنم اما بیخیال….. حالشو نداشتم.

مثل اینکه کمی خوابیدم. آرومتر بودم. تونستم چشمامو کمی باز کنم و اطراف رو ببینم. ناهیدخانم نگران سرمو روی بازوش گرفته بود و نگاهش بصورتم بود. تا نگاهمو دید گفت: خداروشکر……. خداروشکر حالت بهتره

اگه بدونی این چند دقیقه چی به من گذشت؟ خداروشکر چشمات باز شد! پس این مامان اعظمت کجاست آخه تنهایی زهره ترک شدم!

زبونم به کام دهنم چسبیده بود و کنده نمیشد. دهنمم شدیدا شور بود که زبونم از زیر و رو داشت میسوخت. ناهیدخانم دوباره لیوان آب رو به دهنم گذاشت که اینبار خوردم.

اما همزمان با خوردن آب اشکامم راه گرفته بود. ناهیدخانم هم با دیدن گریه هام همراه من اشک میریخت و لیوان آب رو بالاتر میاورد.

همچنان با اشک ریختن گفت: می بینی پارلا چه مصیبتی داره به سرمون میاد؟؟؟ می بینی چه مشکلی داره مارو می کشه؟ دیگه نمیدونیم چیکار کنیم! آخه این مصیبت از کجا مارو پیدا کرد!

صبح کامیار گفت ماهیار دیشب آپارتمانشو معامله کرده و فروخته، حالام منتظر فروش ماشینشه از ایران بره. پارلا……. ماهیار بره من میمیرم…… ماهیار چشم و چراغ بچه هامه….. من فقط با ماهیار و شیطنتهاش نفس می کشم…… من بدون ماهیار درجا تموم میکنم. با این اوضاع چیکار کنم تو بگو؟

اشکام گرگر می جوشید و از کنار چشمام فرو میریخت. آروم گفتم: فقط دعا کنید من زودتر بمیرم همچی درست بشه. همه ی اینکارارو باعثش منم………. ولی به قرآن ناهید خانم منم نمیدونم چیکار کنم ….

ماهیار منو بزور با خودش برد و ازم میخواست باهاش بمونم. ولی من نموندم و ترکش کردم. نمیخواستم همه بگن یه زن بیوه به یه جوان چی نشون داده اینجوری از راه به درش کرده! به قرآن این حرف برام قابل تحمل نبود چون چیزی بین ما نبود.

نمیخواستم بگن کفن شوهرش خشک نشده با یه مجرد روی هم ریخت و بی خبر از همه باهاش رفت……. من با ماهیار نرفتم و بعداز اینکه به شما خبر داد میخواد با من ازدواج کنه تنهاش گذاشتم چون براتون خیلی احترام قایل بودم…….. چون برای خودم و شخصیتم احترام قایل بودم.

ولی نمیدونستم ماهیار هم اینجوری میکنه و از ایران میره………. منکه واقعا دیگه راهی پیدا نکردم. شما بگین چیکار باید میکردم؟

باهاش میرفتم و تمام لعن و نفرینهارو بجونم میخریدم که ماهیار در ایران موندگار بشه………. یا ترکش میکردم آبروی خودم حفظ بشه آخه اینجور ازدواج واقعا در شان من نبود؟؟

شما بگید چیکار باید میکردم که نکردم؟؟؟ بخدا دیگه منم بریدم……. الان رفتم باهاش حرف بزنم دیوونه بازی نکنه که حتی درو هم به روم باز نکرد……. اصلا محلم نذاشت ببینه دردم چیه حرفم چیه…..

اشکهای ناهیدخانم روی صورت و شالم می چکید. بزور گفت: دیشب هم ما رفتیم باهاش حرف بزنیم که درو به رومون باز نکرد ……. منم نمیدونم چیکار کنم……. منم نمیدونم……

چندساعت جلوی در واحدش نشستیم. خونه بود ولی درو باز نکرد. تصمیمشو گرفته و میره می شناسمش بچه مو…

چشمام چرخید و روی سیاهی نشست که جلوی در ایستاده بود. مامانم بود که از بیرون میومد.

مامان متعجب از در وارد شده نزدیکتر اومد. با چشمان باز شده اوضاع رو دید. فکر کنم درجا سکته کرده بود چون فقط نگاه میکرد و چیزیم نمیگفت.

بعد که کمی حالش جا اومد گفت: اینجا چه خبره؟ پارلا چی شده؟؟ چه اتفاقی افتاده؟

ناهید خانم صورتشو پاک کرد و گفت: کجایی آخه تو اعظم!……. پارلا از بیرون میومد فشارش افتاد که منم جلوی در بودم و کمکش کردم حالش جا بیاد.

خیلی صدات کردم ولی نبودی. الانم خداروشکر حالش خوبه………

مامانم کنارم نشسته گفت: الان بهتری؟ میتونی بلند شی؟ چرا گریه میکنی آخه خب. فشارت افتاده اونم الان نیاز باشه میبرمت دکتر……… بزار کمکت کنم بلند شی ببینم حالت چطوره!

با کمکشون بلند شدم و ایستادم. مامانم همونجا مانتومو از تنم درآورده گفت خاکی شده با این خونه نری بهتره.

ناهیدخانم داشت نگام میکرد. کاملا مشخص بود حواسش بمن نیست و داره فکر میکنه. آروم گفتم: ممنونم ناهیدخانم. شما نبودین نمیدونم چی میشد.

ولی انگار ناهیدخانم اصلا حرفامو نشنیده بود چون جوابی نداد.

مامان دست زیر بازوم انداخته گفت: بریم خونه کمی استراحت کن. ناهیدخانم شمام بفرمایید خونه در خدمتتون باشیم که امروز واقعا توی زحمت افتادید.

ناهید خانم یهو گفت: اعظم…..

مامانم بطرفش برگشته گفت: بله…… بفرمایید.

ناهیدخانم نگاهش بصورت مامان دوخته شده بود و بفکر رفته بود. پلکی محکم زده گفت: امشب خونه باشین خواستگار میایم.

منکه ماتم برده بود. ولی قیافه ی مامانم دیدنی تر بود. بعد آروم گفت: ناهیدخانم یه چیزی میگم ناراحت نشیدها توروخدا.

اونجوریکه ماهیار توی خواستگاریش گفت شما راضی به این ازدواج نبودید که پاپیش نذاشتید و همراهش نیومدید. واقعا من و نادر بهتون حق میدیم و ناراحتم نیستیم.

دختر منم لنگ خواستگار نیست. شما راحت باشید و به فکر یه دخترخانم برای ماهیار باشید که رضایتتون حاصل بشه.

ناهید خانم عاصی گفت: چی داری میگی اعظم آخه…… انگار اومدم ازش نظرخواهی کنم که راه نشونم میده……. دخترخانمهارو هم می بینم و فعلا که انتخابم پارلاست….. امشب خواستگار میایم خونه باشید همین….

و بدون هیچ حرف دیگه ای از در خونه خارج شد و درو هم پشت سرش بست.

فقط میدونم نگاه بهت زده ی من و مامان بصورت هم دوخته شده بود که مامان گفت: چه بی اعصاب……. باور کن همه دارن دیوونه میشن ها…..

دنیا هم داره یه دیوونه خونه ی واقعی میشه ببین کی گفتم…..

تو با شرم قشنگ عمق چشمانت. . .
مرا وقتی تماشا می کنی عشق است

سکوتی خفته در حجم نفس هایت. . .
محبت را که حاشا می کنی عشق است

چه شد آن وقت دیدارت نمی دانم . .
همین امروز و فردا می کنی عشق است

تو کز پشت حصار پنجره هر روز. . .
فضای شیشه را ها می کنی عشق است

میان کوچه می پاشی نجابت را….
دلم را اینچنین تا می کنی عشق است

همچنان ایستاده بودم و مامان داشت غرغر میکرد. اما نمی فهمیدم چی میگه. فقط میدونم نگاهم به در دوخته شده بود و متحیر بودم یهویی چه اتفاقی افتاد!

چرا یهویی تصمیم ناهیدخانم عوض شد رو نمی تونستم هضم کنم. آیا بخاطر حرفهای من کوتاه اومده بود، یا رفتن ماهیار مجبورش کرده بود کوتاه بیاد.

ولی هرچی که بود خداروشکر مثل اینکه مشکل من و ماهیار در حال حل شدن بود و دیگه می تونستم با خیال راحت ساعتی سرمو زمین بزارم و بعداز چند روز بیخوابی و دلهره و هول و ولا چشمامو با آرامش تمام رو هم بزارم.

اونشب لباسهام روی تخت آماده بود. بلوز کرم رنگ با دامن بلند قهوه ای. حتی دمپاییهای ست لباسهامو هم کنارشون گذاشته بودم. اما ته دلم برای پوشیدن رضا نبود.

گوشی ماهیار هنوز خاموش بود و این اصلا خبر خوبی برام نمی تونست باشه. برای پوشیدن لباس دل دل میکردم و نمیدونستم چیکار باید بکنم.

آخرش تصمیم گرفتم پشت پنجره ام منتظر ماهیار باشم و وقتی اومدنش بخونمون رو دیدم و حتمی شد تند لباسهامو تنم کنم.

اما بازم دلشوره……. دلشوره…… دلشوره….. امانمو بریده بود. چیزی توی دلم مالش میرفت که نمیدونستم چیه اما فقط پشت پنجره داشتم جون می کندم.

ساعتها بود پشت پنجره مونده بودم و دلم بیرون جا مونده بود. تا این لحظه هم که ماهیار بخونه شون نیومده بود خودشم در مراسم خواستگاریش باشه……

پس کجا بود ….. چیکار میکرد…… خجالت هم می کشیدم زنگ بزنم از کامیار بپرسم که …..

لبامو بهم فشردم. مثل اینکه از خونه ی ناهیدخانم صدایی بلند شد و داشتند بیرون میومدند. فقط از گوشه ی پرده قسمت کوچکی از حیاطشون دیده میشد و همونم کفایت میکرد.

آقا اسماعیل بود و ناهیدخانم با کامیار….. هرچی منتظر شدم باز از ماهیار خبری نبود. آخه ته دلم بخودم امید داده بودم شاید لحظه ای که از پشت پنجره کنده شدم و با عجله دنبال کاری رفتم ماهیار بخونه برگشته که ندیدمش.

ولی نه…… خبری نبود که نبود. مهمونامون از اون خونه به این خونه اومدند. همه رو دونه دونه می دیدم اما گریه ها و هق هقهام تمومی نداشت. اینبار همه راضی بودند و ماهیارو از دست داده بودم.

گریه هام…. اشکام سوزان بود و صورتمو بشدت می سوزوند. گاهی حس میکردم حتما رد این سوزشها روی صورتم می مونه و برای تمام عمرم برام یادگار می مونه.

مهمونها وارد خونه شدند. منم پایین نمیرفتم. ماهیار نبود که با دیدنش دلتنگیم رفع بشه. بدون ماهیار من جایی اون پایین نداشتم.

خودمو به روشویی رسوندم و تند صورتمو آبی زدم. دیگه به آینه نگاه نکردم. میدونستم با دیدن اوضاع بد صورتم دوباره می بارم. ولی الان کار داشتم.

خودمو به پله ها رسوندم و نزدیک پذیرایی نشستم. احوالپرسیهاشون تموم شده بود. بابا گفت: پس ماهیارخان کجا هستند؟ نه به تنهایی خواستگار اومدنشون، نه به امشب نبودنشون!

ناهیدخانم گفت: راستش آقانادر هرچند دلشو ندارم ولی من چیزی برای مخفی کردن ندارم. کلا مشکل ما در این خواستگاری که خودمونو اینهمه عقب می کشیدیم و راضی نبودیم پارلا جان و موقعیتش نبود.

هنوزم که هنوزه حرفهای توهین مانند شما رو درخواستگاری قبلی فراموش نکردیم که ماهیار منو اصلا پسند نمی کردید.

هنوزم یادم نرفته و توی گوشم جرینگ جرینگ صدا میکنه که گفتین صدتا دختر کور و کچل داشته باشین به ماهیارم نمیدین. الان به ما حق می دید یا نه!

برای همینه که اینبار هم ما بخودمون اجازه نمی دادیم پسری که زمانی لایق دختر شما نبود، الان در موقعیت جدید پارلاجان قدم جلو بزاره و بازم محبت خالصانه شو پیشکش کنه!

البته بیشتر مخالفتها از جانب من بود نه کس دیگه. در اصل من با شما و نظرهای قبلیتون می جنگیدم وگرنه پارلا مثل دختر خود من می مونه که هیچ مشکلی باهاش نداشتم.

ولی امروز که کمی عاقلانه فکر کردم دیدم دفعه ی قبل شما زندگی این دو جوان رو بهم ریختید، این بارم من میخوام همون اشتباه رو دوباره تکرار کنم.

بابام گفت: خداروشکر با این سن و سالم کاری کردم الان همه با تمام محبتهاشون بهم طعنه میزنن و کارمو به سرم می کوبن.

ولی واقعا بهتون حق میدم. خیلی بد کردم ….. خیلی. الان ماهیارخان چرا نیومدن چندتا سوال ازشون بکنیم و ببینیم امشب چیکاره ایم؟

آقا اسماعیل گفت: نادرخان یادته اومدیم دم در خونه تون و ازتون سوالی کردیم، از اونموقع بیشتر از یه هفته ست ما ماهیارو ندیدیم. جوری خودشو قُرق کرده به هیچکسم نشون نمیده.

تلفنشم خاموشه که دیگه هیچ مدلی نمیشه پیداش کنیم. به اصطلاح بخاطر مخالفت خونواده اش باهامون قهر کرده.

الانم خبر داشت ما خواستگار میایم ولی باز نه اومد نه جوابی بهمون داد. خلاصه خدا آخر عاقبت مارو با این ازدواج و این بچه ها به خیر کنه.

کامیار گفت: والا این خواستگاری شده عین جهنم و قیر مذاب ایرانیا. یا قیف نیست یا قیر نیست. هردوشم باشه مسوول عذاب و شکنجه نیست قیرو بریزه تو حلقوممون کارو تموم کنه.

همه خندیدند. ناهید خانم گفت: آقانادر اگه ما میتونیم جوابتونو بدیم سوالهاتونو از ما بپرسید. وگرنه باید منتظر ماهیار باشید ببینیم کی از خر شیطون پیاده میشه.

بابا گفت: پس اجازه بدید منتظرش بمونیم ببینیم کی خودشو میرسونه. انشاا… که خیره.

چشمامو بستم. پس ماهیار خبر داشت امشب خواستگاریه و خودش اهمیت نداده بود. پس ماهیار تا این لحظه مقاومت کرده بعد خودشو کلا عقب کشیده بود…….لبخندی پراز غم روی صورتم نشست. شانس نبود که ……

اونشب خونواده ماهیار یکساعتی خونه ی ما بودند و همچی رو نگه داشتند برای برگشتن ماهیار. اما چیزی ته دلم خبر میداد دیگه ماهیار رفته و پشت سرشم نگاه نمیکنه.

بین زمین و هوا سرگردان بودم و خبری از ماهیار نداشتم. همچنان گوشیش خاموش…. خاموش….. خاموش بود.

واقعا نمیدونستم دیگه چیکار باید بکنم. تمام روزهام خودمو با تنهایی هام بغل میکردم و گاهی اشک میریختم و گاهی با خاطراتمون سر میکردم.

نه خوابی….. نه خوراکی…… نه خنده ای….. نه حرفی….. مامان و بابام که مات این قضیه و دوری کردن ماهیار از خواستگاری و من بودند و از هیچی سر در نمیاوردند.

بالاخره مامانم انقده سریش شد که ماجرا رو از اول براش تعریف کردم که چطوره تصمیم ماهیار رو قبول نکرده تنهاش گذاشته بودم.

اونروز از سر ناچاری و دلتنگی دوباره سری بخونه ی خود ماهیار و دوستش زدم. هرچقدر زنگ خونه هارو بصدا درآوردم کسی جواب نداد.

نادم و پشیمان برگشتم و تازه بخونه رسیده بودم که کامیار زنگ زد. بعداز سلام احوالپرسی عجولانه که یه حس غم با درد و رنج به وضوح توی صداش مشخص بود دلم داشت ضعف میرفت.

تند گفتم: کامیار چی شده؟ صدات داد میزنه حال نداری و یه جورایی غمگینی! اتفاقی افتاده؟

کامیار اول سکوت کرد بعد گفت: واقعا نمیدونم بگم یا نه……… حتی نتونستم به مامان بابام هم چیزی بگم چون میدونستم قیامت به پا میشه. ولی داشتم خفه میشدم. گفتم به تو بگم شاید چاره ای باشه.

بلند گفتم: چی شده آخه؟ بگو دارم زهره ترک میشم ها….. برای ماهیار اتفاقی افتاده؟

کامیار فقط زمزمه کرد: ماهیار فردا پرواز داره. میره ترکیه از اونجا کشور مقصدش رو انتخاب کنه…… میگه دیگه موندنی نیست و حاضر نیست کسی رو ببینه…… پارلا……. ماهیار….. داره میره…

احساس میکردم دودی که تمام اتاق رو فرا گرفته داره منو خفه میکنم. هوایی نبود برای نفس کشیدن……. هوایی نبود برای زندگی…… فقط دست و پا زدن بود و لحظه به لحظه مردن.

کامیار گفت: پارلا می شنوی؟ پارلا؟؟؟……….

هیچی نمی تونستم بگم هیچی…….

کامیار داد زد: پارلا چی شده؟ پارلا جواب بده؟

لحظه ای با صدای بلند هقی کردم که اشکام راه گرفت. فکر میکنم اگه گریه نمیکردم خفه میشدم.

گوشی از دستم رها شد و صدای گریه هام بلند شد. صدای کامیار همچنان به گوشم میرسید که داشت صدام میکرد. ولی خودمو باخته بودم بدجور بدجور…….

مى شود عاشق شوى از عشق سيرابم كنى؟
يا كه آغوشم شوى بر سينه ات خوابم كنى؟

مى شود گاهى مرا عشقم بخوانى در غزل؟
يا نوازش موى من يا بوسه اى نابم كنى؟

مى شود هر جا كه رفتى ذكر لبهايت شوم؟
عكس هايم تك به تك ؛ بر ميز خود قابم كنى؟

مى شود دستت پر از گل بى دليل و بى خبر
مثل دختر بچه ها هر روز بى تابم كنى؟

مى شود رويا نبافم جاى آن خندان شوى؟
لا اقل فكرى به حال ضعف اعصابم كنى؟

#قربانی

دیگه از گریه کردن هم خسته شدم. باید کاری میکردم. بلند گفتم: پارلا از گریه کاری ساخته نیست. اگه میخوای تا آخر عمر نسوزی کاری بکن. وگرنه همه میتونن دست بدست هم بدن و ده روز گریه کنن اما بیفایده.

بینوا کامیار از بس پشت گوشی صدام کرده جواب نداده بودم خسته شده قطع کرده بود. خودم بهش زنگ زدم. سلامی داده پرسید: بهتری؟

با بغضهام که بزور قورت دادن کنارشون میزدم صدام در بیاد گفتم: کامیار من باید ببینمش…… باید ببینمش اونم امروز…….. اونو باید قبل از پروازش ببینم. پروازش کی هستش؟

کامیار فکری کرده گفت: پروازش که فردا ساعت ۱۱ صبحه. اما در مورد دیدنش باور کن نمیتونی. نه درو بروی کسی باز میکنه نه گوشیش رو تا حالا روشن کرده.

منم سه ساعت زنگ خونه شو میزنم و التماس میکنم بزور توی خونه ش راهم میده. که دیروز باهام خداحافظی و اتمام حجت کرده آخرین باری بود منو دیده و دیگه منم قبول نمیکنه.

حتی ازم قول گرفته به مامان بابام چیزی نگم و ازم خواسته مرد و مردونه سر حرفم بایستم که خودمو بهش ثابت کنم بلکه گاهی از خودش خبری بهم بده.

دیگه نمیدونم و بلد نیستم چیکار کنم. ولی میتونی در فرودگاه ببینیش. اونجا هیچ مانعی نیست جلوتو بگیره. اما بهت امید نمیدم از تصمیمش برگرده! می شناسمش لجباز رو.

روی دنده لج که بیفته و اون روش بالا بیاد کسی حریفش نیست. حتی مامان بابام هم برن فرودگاه امکان نداره از حرفش برگرده.

دوباره اشکام جوشیده بود. خاک بر سر اشکامم باید میکردم که هیچ رقمه حریفشون نبودم.

گفتم: ممکنه زمان پروازشو بهت عوضی گفته باشه که نتونی کاری بکنی. اونوقت من چیکار کنم کامیار؟

کامیار محکم جواب داد: نه باور کن. منکه رفتنشو باور نکرده بودم خودش بلیطش رو نشونم داد و همون تاریخ فردا و ساعت ۱۱ بود. ولی بازم میگم امیدوار نیستم ها بتونی نگهش داری! برای همچی آماده باش.

نگاهم به دیوار روبروم خیره شده بود. حتما میتونستم کاری بکنم…….. حتما می تونستم……..

ازش تشکر کردم و گوشیمو قطع کردم. لیلون هم اینجا نبود زنگ بزنم ازش کمک بخوام. ارسلان برای سفر کاری میرفت که لیلون رو هم با خودش برده بود.

الان جای لیلون خالیِ خالی بود. اگه بود صد درصد کمکم میکرد. ولی حیف…….. دلم میخواست بهش زنگ بزنم و کلی باهاش بحرفم ….. ولی قرار نبود مسافرتشو زهرمار کنم.

روزی که میگذروندم تمومی نداشت. ساعتها کش اومده بودند و هر دقیقه هزار ساعت میگذشت.

حتی از سر بیقراری و کورسوی امیدی باز هم دو ساعتی رو سر کوچه ی خونه ی ماهیار منتظرش شدم بلکه بیرون بیاد یا بیرون باشه موقع برگشتن ببینمش اما هیچ به هیچ.

کلا نیست در جهان شده بود و فقط چشم بصیرت میخواست دیده بشه.

اونشب از بوق شب تا خروسخون صبح بیدار بودم. مامانم که اوضاع آ‌شفته و چشمان سرخمو دیده بود انقده رفت و اومد و سریش شد تا از زیر زبونم همچی رو بیرون کشید.

بینوا مامانم هم مثل من تا صبح نخوابیده بود. البته اون بیشتر نگران من و بیقراری هام بود تا رفتن ماهیار. ولی دلش بحال ناهیدخانم هم می سوخت که بی خبر از همه جا سرش روی بالش رفته.

۵ صبح بود تصمیمی گرفتم. دلم کمی روشن شد. اما با تمام روزنه امیدی که در دلم تابیده بود ۹۹ درصد شدنی نبود. فقط به امید ۱ درصدش جلو میرفتم.

چمدون کوچیکمو روی تخت انداختم و مقداری لباس و لوازم شخصیمو توش گذاشتم. منم با ماهیار میرفتم. الان اگه کارم درست شدنی بود میتونستم راحت باهاش برم. چون همه راضی به ازدواجمون بودند.

پاسپورتمو با تمام مدارکم توی کیفم انداختم و در نهایت ناامیدی چه با ذوق به چمدونم نگاه میکردم. ماهیار میتونست برام بلیط چارتر پیدا کنه و منم همراهش ببره.

گاهی کارم بنظرم مسخره میومد و دور از عقل، ولی فعلا تنها چیزی بود بهش دست انداخته بخودم امید واهی میدادم.

صبح نزدیک ساعت ۸ از خونه خارج شدم و با تاکسی تلفنی که خواسته بودم راهی شدم. هیچکس متوجه خروجم از خونه نشد.

چشم به خیابونها دوخته بودم و لحظه ای فکرم پیش خودم رفت با چه دلهره ای آماده شده بودم. خوشم میومد آشفتگی و دلتنگی و اشک و حالا گاهی شوق رفتن همه شو با هم داشتم.

باز هم در نهایت ناامیدی قشنگترین مانتومو به رنگ آلبالویی تنم کرده بودم. شال صورتی کمرنگ و شلوار سیاه با کیف و کفش ست آلبالویی……

هرچند حوصله ی هیچی رو نداشتم. اما با ذوق لباس پوشیده خیلی ملایم آرایش کرده بودم که رژم با رنگ مانتوم هماهنگ بود.

دلم میخواست خاطره ی این روز که یا با ماهیار میرفتم یا ماهیارو برمیگردونم بزیبایی توی ذهنش موندگار بشه.

دستامو بهم فشردم. اما……. کاش میتونستم ماهیارو منصرف کنم. حرفهای کامیار بدجور ته دلمو خالی کرده بود.

همچنانکه چمدونمو پشت سرم می کشیدم وارد سالن پروازهای خارجی شدم. ایستادم و نگاهم تمام گوشه کنارهای سالن رو گشت.

هیچ جا رو ندید نذاشتم اما گوشه ای از سالن روی صندلیهای ردیفی فرودگاه نگاهم پشت سر یه نفر ایستاد.

قلبم شروع به لرزیدن و تپیدن غیرعادی کرد. دست و
پام یخ زد و دسته ی چمدونمو محکم فشردم……… لحظه ای صورتم آتشی شد و چشمام پراز اشک…..

حتما خودش بود که اینجوری تمام وجودم شناخته سراپا واکنش نشون داده بود.

چشمام روش زوم بود. تنها و بدون حرکت گوشه ای نشسته بود و نگاهش مثل اینکه به تلوزیون بود.

لرزان و هراسان بطرفش رفتم. چشم ازش برنمیداشتم انگار می ترسیدم یهویی غیب بشه. خودمو از پشت بهش رسوندم.

کاملا نزدیکش ایستادم. خودش بود…… درسته موهای سفیدش زیاد شده بود اما بخدا خودش بود…….. خودش بود……. بوی ادکلنش رو به مشام کشیدم و روحم حال و هواش عوض شد. اما اشکامم چکید. بالاخره پیداش کرده بودم.

وقت کم بود. باید جلو میرفتم و کارو تموم میکردم. زمینی زیر پام حس نمیکردم. جلو رفتم. کنارش که ایستادم نگاهش چرخید و از پایین بطرف بالا اومده روی صورتم ایستاد.

ماهیار من لاغرتر از همیشه شده …… پیرتر از همیشه شده…… قیافه اش همکه داد از غم و غصه ی زیادش میداد.

دلم داشت براش می لرزید که نگاه پراز تعجبش باز شد. لباش کشیده شد. آروم پلک زد و دوباره نگام کرد. چشماش پایین اومده روی چمدونم نشست.

دوباره نگام کرد که من فقط اشکام جاری بود. دیگه نمی تونستم بایستم. کنارش نشستم و چمدونمو جلوی پام گذاشتم.

دستمالمو زیر چشمام کشیدم و صدای هق هقمو بزور مخفی کردم فقط سینه ام چندبار محکم بالا پایین اومد که نفسم توی سینه ام گره میخورد.

با صدایی که از ته چاه بیرون میومد گفتم: خیلی بی انصافی ماهیار……. خیلی بی انصاف…… الانکه همه راضی هستن وقت رفتنه مگه!

الان وقت موندن و با خیال راحت زندگی رو ساختنه. چی فکر کردی داری فرار میکنی؟ چی فکر کردی اینجوری و یهویی عقب کشیدی؟

اگه بخاطر منه که تنهات گذاشتم و حرفت روی زمین افتاد، باور کن جلوی چشمم میدیدم با احساست تصمیم گرفتی نه با عقلت.

دیدی با رفتنم بهترین اتفاق افتاد که خونواده ت بیشتر قبولم کردند و مامانت حرفامو که شنید حالا خواستگار اومدند. پس اینکار کجاش جای رفتن داره بنظرت؟

دستی به صورت خیسم کشیدم و بینی مو با دستمال گرفتم. ماهیار همچنان بدون حرف نگام میکرد. اینبار غم و غصه و دلتنگی و ناراحتی از چشماش فوران میکرد. رگهایی از چشماش هم سرخ شده بود.

با سرفه ی کوچکی سعی کردم بغض صدامو بیرون بریزم. ادامه دادم: الان همچی به روالش افتاده و باید باشی تا باشم. باید کنارم بمونی و کمکم کنی زندگیمو بسازم. نباید اجازه بدی اینهمه مدت که چشم امیدم به تو بود الان ناامید بشم.

اما………. اما…….. دوباره اشکام چکید.

اما بخدا اگه بفهمم نظرت در مورد ازدواجت با من عوض شده برای همین داری اینجوری عقب می کشی، نیازی به رفتنت نیست…… نیازی نیست بری و خونواده تو دق مرگ کنی.

پارلا اونهمه مرد هستش کاملا درکت کنه و خودشو عقب بکشه دیگه اسمی از ماهیارش نبره که ماهیار خوشبختیشو جای دیگه و کنار انتخاب بعدیش پیدا کنه.

ماهیار ……. گاهی وقتها وقتی یکی داره با منطق ازت دور میشه، همزمان داره با احساس به یکی دیگه نزدیک میشه…….. بخدا اگه اینجوری باشه من عقب می کشم تو راحت باش.

تو راحت زندگیتو بکن. تو راحت با عشقت لونه بساز. من دورادور خوشبختیت برام یه دنیاست ولی خواهش میکنم نرو…….. فقط نرو…….. الان مدتیه حس میکنم پشتم خیلی خالیه …… خیلیییییییییییی.

بمون و زندگی دلخواهت رو بساز. من قول میدم اصلا خودمو بهت نشون ندم. به جان مامان و بابام قسم میخورم….. دیگه منو نبینی…….

حرفایی که به زبونم میومد خارج از توانم بود و بحدی هق هق میکردم دلم برای خودم کباب بود…..

چشم بصورتش دوختم و زمزمه کردم: بی انصاف تمام این مدت

هیچ نگفتی
اسیری داشتم…
حالش چه شد؟
خستہ ی مݧ… نیمه جانی داشٺ… احوالش چه شد؟؟

#محتشم_ڪاشانی

گاهی چنان
گره می خورد دلت به دلی
که هیچ چیز و هیچکس را
یارای گشایشش نیست ..

گاهی چنان مست می شوی
از شنیدن صدایی
که نفس هایش را بوسه می زنی ..

گاهی چنان
نامی را با جان و دل میخوانی
که پژواک موسیقی عاشقانه ایست ..

گاهی چنان
بیتاب میشوی
که بجای اشک سیل می باری ..

گاهی چنان
دلتنگ میشوی
که سربر دیوار جنون جان می دهی ..

اینچنین است
قصه ی عشق و دلباخته گی
و آغازِ تمامِ تنهایی ها

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان قصاص نوشته سارگل

رمان قصاص نوشته سارگل قسمت بیست و چهارم

رمان قصاص نوشته سارگل جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *