آخرین مطالبانتقام خون

رمان انتقام خون پارت ۱۱

رمان انتقام خون

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

ماهی یبار دوبار بهش سرمیزدم چون واقعا اون زمان خیلی سخت بود رفت و امد جای دور…

اونموقع که سوگل فوت کرد ۶سالش بود…فکرکنم بچه صنم بدنیا اومده بود…

با شنیدن خبرای روستا و فوت سوگل و ازهمه بدتر پدرمادرش خیلی بهش فشار وارد شد…بااینکه دل خوشی از پدرش نداشت ولی داغون شد….

روزا لباسای سوگل و میگرفت بغلش و شباهم میگرفت کلا کارش شده بود…جوریکه اسم دخترش بااینکه صدف بود ولی سوگل صدا میکرد…

چند سال گذشت و دخترش بزرگتر شد زیباییش و چهرش همش شبیه سوگل بود….

کم کم صنم دچار یه بیماری شد….

حالت جنون پیدا کرده بود…

گاهی وقتا دخترشو میزد…گاهی وقتا از دخترش معذرت خواهی میکرد…

تکلیفش با خودش معلوم نبود…

یروز که توخونه تنها بودن صنم سعی داشت دختر ۶سالشو با چاقو به قتل برسونه که مراد خان از راه میرسه و جلوی این قضیه رو میگیره….

بعد اون با تشخیص دکتر متوجه میشن که صنم بیماری روانی گرفته یجورایی از بیماری سادیسم بدتر….من والا زیاد ازاین اسمای خارجکی سردر نمیارم…

بعد اینکه تشخیص میدن بیماریو مجبور میشن صنم و منتقل بدن تیمارستان…

اونجاهم قصد جونه چند نفرو میکنه….

خیلی اوضاعش بدخیم میشه…اینارو مراد که یکی از دوستای نزدیکم حساب میشد بهم میگفت طفلک خبرنداشت یه زمانی عاشق هم بودیم

شوهرش طلاقش میده و حضانت بچرو میگیره و صنم برای همیشه تنها وداغون میمونه….

همیشه به خودم میگم اگه من وارد زندگیش نمیشدم همچین اتفاقایی واسش نمیفتاد….

هیچوقت نتونستم حس عذاب وجدان و ازخودم دور کنم…براهمین چند وقت یبار پولی واریز میکنم به حسابش تو تیمارستان خونه…تا بهتر ازهمه بهش رسیدگی بشه ولی صنم نمیدونه اینکارا کاره منه…..

برادر زادم برای یکاری چندماهی اومده اینجا ادرسو اون داره میتونه ببرتتون شهر تیمارستان….

و پشت بند این حرفش ازجاش بلند شد و جلوی در ورودی مسجد ایستاد و داد زد۳  _یونس…یونس…بیا اینجا پسر.

چنددقیقه بعد یه پسر خوش هیکل و چشم ابرومشکی اومد تو…

با خوشرویی جواب اقارحیم و داد۳  _جونم عمو بامن کاری داشتی؟

اقارحیم یکم صداشو اورد پایین باهاش حرف زد..یونس هم وسطای صحبتش گاهی وقتا یه سری تکون میداد…

بابرگشت اقارحیم همگی ازجامون بلندشدیم..بادستش به یونس اشاره کرد و گفت۳  _یونس شمارو تا تیمارستان خونه میبره…

منو سورنا ازش تشکری کردیم و راه افتادیم..

جلوی در مسجد رسیدیم یونس کنار ماشینش که یه پورشه خوجل موجل بود ایستاده بود..

جلو اومد و با پسرا دست داد خودشم معرفی کرد…اومد رو کنه سمت ما دخترا تا باهامون سلام علیک کنه که چشمش خشکید رو مهلا…انگار مسخ شده….دهنش نیمه باز موند…

با صدای سرفه نیما به خودش اومد و با یه لحن خاصی خودشو معرفی کرد به مهلا…

_بنده یونس هستم کوچیک شما

این یه جمله رو همچین با لحن بامزه ای گفت که خوده مهلاهم خندش گرفت با یه لبخند اروم و ملیح نگاش کردو خندید…

توحینی که مهلا داشت میخندید یونس میخکوب مهلا شده بود جوریکه وجود ماهارو فراموش کرده بود…

با صدای مهلا یه نیمچه لبخند زد انگاریکه هیپنوتیزم شده باشه…

_کوچیک منید؟؟؟؟مگه شما چندسالتونه

بااین حرف مهلا یونس سینشو ستبر کرد و چهرشو یجور کرد و گفت۳  _با اجازه شوما من ۲۰سالمه…

مهلا یکی از ابروهاشو انداخت بالا و مثل یونس گفت۳

_پس من از شوما کوچیکترم یونس تک خنده ای کرد وگفت۳

_جسارت نباشه میدونم خوبیت نداره سن یه خانومو بپرسم ولی شما چندسالتونه؟ مهلاهم که اصلا انگار غرق شده و وجود مارو نادیده گرفته گفت۳

_من ۲۵سالمه دوسال از شما کوچیکترم…

و…من موندم مهلا که اینقد کم حرفه چرا حالا این یونس تازه وارد و دیده اینقد پر حرف شده….

سرمون رفته بود از سال تولدشون بگیر تا روز تولدشون بیوگرافی و…داشتن حرف میزدن…

با صدای ای بابا نریمان به خودشون اومدن….

مهلا به سورنا نگاه و بعدا باخجالت سرشو انداخت پایین…گاهی وقتاهم زیرچشمی یونس و دید میزد…

بعدازاینکه با یونس اشناشدیم سوار ماشینش شد….

قرار شد پسرا با ماشین اون برن وماهم پشت سرشون با ماشین نریمان..

مهلا با ذوق و شوق تندی به سمت خونه رفت تا ماشین و بیاره….

سونیا کنارم ایستاد و گفت۳

_تازگیا مهلا چقد شجاع شده تنهایی میره ویلا ماشین بیاره…

یه اوهومی گفتم و موافقت خودمو اعلام کردم..

نصف زبون سوگل بریده شده بود فقط دندوناشو لثه هاش بود بدون هیچ زبونی….

یه لحظه برای یه لحظه کم حس کردم زبون منم اینجوری شده….

با یه حرکت ازل سره سوگل اومد بالا موهاش تو دستش مشت شده بود…

با چاقویی که تو دستش بود دستشو برد پشت گردن سوگل و با یه حرکت چاقو رو کشید رو موهای سوگل…

با اینکار موهای سوگل کوتاه شد تازیر گوشش اومد….

اشکاش همینطور شرشر از چشماش میزد بیرون…

ازل یه خنده بلندی سر داد و گفت۳

_ازامروز با زندگی اشراف گونت خدافظی کن…

و بعد این حرفش از اتاق خارج شد…

با لگدی که به پام خورد تکونی خوردم و تصاویر ازجلوی چشمام محو شد…

سونیا با پاش رو پام ضرب گرفته بود و مثل دیونه ها بدنشو تکون میداد…

یکم اینور اونورو نگاه کردم و متوجه یونس شدم که با دستش رو میز ضرب گرفته بود و داشت یه اهنگ شاد شمالی میخوند…

پسراهم همراهیش میکردن و سونیا و مهلاهم دست میزدن و خودشونو تکون میدادن…

یه نگاه به اطراف انداختم خداروشکر این طرفا خلوت بود و همه به طبقه دوم رستوران رفته بودن…

منم یه لبخند بیجون زدم و سعی کردم همراهیشون کنم..

فکرو خیال سوگل نمیزاشت راحت باشم….

مطمئنم اگه پیش صنم بریم یه راه حلی میزاره روبرومون…تا ما یه کمکی کنیم و ازاین مخمصه بیرون بیایم..

سورنا و سونیا هم ارامش بگیرند و روح مامان بابای اون دوتا در ارامش باشه…

نمیدونم چقدر گذشت که غذامونو اوردن….

بی میل شروع کردم به خوردن یونس و مهلا سربه سرهم میزاشتن و میخندیدن..

خداروشکر این یونس پیدا شد تا مهلا بخنده اولین بار بود صدای بلند خنده مهلا و میشنیدم…قبل ازاین همش فکرمیکردم این بشر بلد نیست خندیدن و….

سونیا و نیماهم کنارهم نشسته بودن و داشتن دوتایی تویه بشقاب غذا میخوردن..اخیی الهی چه عاشقانه..

یه قاشق سونیا میزاشت دهن نیما یه قاشق نیما میزاشت دهن سونیا…

با حسرت نگاشون کردم…

بعدازاینکه خوب نگاشون کردم نگام غلتید به نریمان…

پسره خوب و سربه زیری بود…از نگاهاش به مهلا معلوم بود مثل خواهر دوسش داره….

چون چندباری شنیده بودم که بهم دیگه میگفتن داداش اجی..

اخرازهمه نگام سرخورد به سورنا..

دستاشو قفل کرده بود و زده بود زیر چونش با یه لبخند کنج لبش داشت نگام میکرد…

از لبخندش منم بهش لبخند زدم…

چشماش مهربون شده بود با چشماش به غذام اشاره کرد و اروم گفت۳  _غذاتو بخور..

بااین حرفش یه حس شیرینی خاص وجودمو احاطه کرد…خیلی خوشم اومد ازاین حرفش…

بین اونهمه شلوغی بازم حواسش بمن بود…

حرفشو گوش کردم و غذامو خوردم…

اونم تا دید دارم غذامو میخورم خودشم شروع کرد به خوردن غذا…

بعد ازاینکه غذا تموم شد یونس و سورنا از جاشون بلندشدن….

یونس دستشو به حالت تعارف گرفت سمت سورنا و گفت۳

_این تن بمیره نمیزارم حساب کنی داش….

از یونس خواهش و از سورنا انکار بالاخره یونس برنده شد و رفت تا حساب کنه بعد ازاینکه یونس برگشت همگی سوار ماشین شدیم…

از چهره های مهلا و نیما و سونیا و نریمان معلوم بود چندان راضی نیستن برن تیمارستان خونه….

فقط منو سورنا بودیم که مشتاق بودیم….بعدازاینکه رسیدیم بچه ها با من من گفتن که نمیخوان بیان داخل و خوششون نمیاد بین یه مشت دیونه باشن که از لحاظ قانونی و عقلی رسما دیونه حساب میشن…

دروغ چرا منو سورنا ازاین حرفشون خیلی ناراحت شدیم…

سورنا ادرس اتاقشو از یونس گرفت و با خدافظی ازاونا وارد شدیم….

همیشه هروقت از زندگی سیرمیشدم به بابا میگفتم خوشبحال دیونه ها هیچ غم وغصه و مشغولیت ذهنی ندارن…راحتن و ازاد…

باباهم همیشه میخندید و شبیه خواننده ها میگفت۳

_خوشبحال دیونه که همیشه خندونه….

یه مرد حدودا ۴۷ساله دستاشو از دو طرف باز کرده بود و صدای هواپیما درمیورد…

دوستای پشت سریشم همونکارو میکردن…

صداشون میومد که هی میگفتن  اکبر خلبان پیش به مقصد…

نگامو ازاون دوتا گرفتم به یه خانوم تقریبا مسنی که داشت با اسباب بازی بچه ها رو چمنای فضاس سبز بازی میکرد….

ینفر دیگرو دیدم که یه درختو بغل کرده بود و محکم چسبیده بود بهش…

گاهی وقتا بوسش میکرد و بلندبلندمیگفت۳

_عشقم..عشقم…دوستدارم….ایشالا من برات بمیرم بشم خاک پات….

نگامو ازاون گرفتم و به کسه دیگه ای نگاه کردم…

پشت یه نیمکت قایم شده بود و گاهی وقتا سرک میکشید از لابلای میله های باز یجایی و نگاه میکرد…

یکم دقت کردم دیدم ینفر دیگه داره دنبالش میگردن و اینور اونور سرک میشه و اصلاهم ادم به اون گندگی و نمیدید…

این کسی هم که پشت نیمکت قائم شده بود

سرخوشانه میخندید و خوشحال بود که گرگ بازیش اونو پیدا نکرده..

یه لبخند محو اومد رو صورتم..

سورنا با کنجکاوی نگام لبخندی به روش پاشیدم و گفتم۳

_این جمله بابام همیشه تو ذهنمه که میگه…خوشبحال دیونه که همیشه خندونه…

سورناهم همراه من به اونا نگاه کرد و لبخند زد…بعد از گذشتن از حیاط وارد سالن شدیم…

گاهی صدای جیغ و داد و فریاد میومد..

ازاینور یه پرستاری با یه امپول تو دستش بدوبدو میره سمت اتاقی که از توش صدای جیغ میاد….

ازیکی از پسرا که تو سالنه ادرس شماره اتاق صنم و میگیرم….

با دستش به تهه سالن اشاره میکنه…

اب دهنم و قورت میدم و با قدمای لرزون میرم سمت اتاق تهی…

سورناهم همراه من پا ب پای من اومد….

دره اتاق بازه بدون هیچ سرو صدایی وارد اتاق میشم….

یه پیرزنی روی ویلچری نشسته بود..

پشتش بما بود براهمین چهرشو نمیدیدم….

یه پرستاری با یه بشقاب غذا جلو پاش زانو زده بود و اصرار میکرد تا یه قاشق غذا بخوره…

ولی اون همچنات ساکت و سرد به پنجره روبروش چشم دوخته بود..و حرکتی نمیکرد….

پرستار با دیدن ما از جاش بلند شد..

_بفرمایید؟

یکم من من کردم و گفتم۳

_من یکی ازاشناهای دور ایشون….

یه اهانی گفت و روکرد سمت سورنا و گفت۳

_اقا خدا خیرتون بده این بشقاب و بگیرید همراه با خانمتون به خانوم بهادری غذا بدید…

ازاینکه گفت من خانوم سورنام ازخجالت گرگرفتم و لپام به صورتی زد…

سورنا باشه ای گفت و بشقاب و ازش گرفت…

پرستار لبخندی به دوتامون زد و ازاتاق خارج شد….

چرخیدم تا برم جلوی صنم بایستم..

با دیدنش بهت زده نگاش کردم….چشام درشت شده بود…نمیتونستم درک کنم این صنمه….

به خودم شک کردم ولی گفتم نه…این صنمه اون مریم…

سورنا هم اومد کنارم ایستاد..دستاشو کرد تو جیبشو مثل پرستیژ همیشگیش ایستاد….

همزمان با تکون دادن سرم گفتم سلام…

سورناهم پشت سرمن گفت سلام…

بعد از گذشت چند دقیقه چشم از پنجره گرفت و اروم اروم بما نگاه کرد…

صورتش پیرو فرسوده شده بود…

کناره های لپاش پوستش اویزون شده بود…

زیرچشماش چروک شده بود….

تنهاچیزیکه میشد تشخیص داد اون صنم ۰۶ سالس رنگ چشماش بود…

صداش تو گوشمون پیچید۳

_علیک سلام..شما دیگه کی هستید؟لابد دوتا خبر نگار جدید هستید سوژه پیدا نکردید اومدید سراغ من؟؟؟

با صدای من نگاش از رو سورنا سر خورد اومد رو من..

بابهت ولی اروم و زیرلبش گفت سوگل….

شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم…

_خانوم بهادری اسم من ساغرمیعادی هست ما خیلی سختی کشیدیم تا شمازو پیدا کنیم..ما خبرنگار نیستیم دوتا ادم معمولی هستیم که میخوایم شما کمکمون کنید…

با اوردن اسمم به دوتا صندلی که تو اتاق بود اشاره کرد..منو سورنا بی هیچ حرفی نشستیم…

یه لیوان اب خورد و گفت۳

_شما واقعا حرفای یه دیونه که رسما برا تیمارستانه قبول میکنید؟؟ منو سورنا گنگ بهم نگاهی کردیم و سرمونو به نشونه تایید تکون دادیم…

لبشو بازبونش تر کرد و گغت ۳  _خب میشنوم سوالتونو…

سورنا پیشقدم شد و گفت۳

_ما ساکن خونه پدریتون تو روستا هستیم…اتفاقاتی برامون افتاده و سوالاتی برامون پیش اومده که شما تنها کلید این در هستید..

منم ادامه حرف سورنا رو گرفتم و گفتم۳

_اولین نفر من ساکن اون خونه شدم…اونم توسط روح پدرتون تو دفتر وکالت دوست پدرم..

نمیدونم قصدش ازاینکار چی بود که منو فرستاد تو اون خونه…

تا من حرفمو قطع کردم سورنا ادامه حرفمو گرفت و گفت۳

_و همینطور من…خانوادم به دلایلی کشیده شدن به روستا و همون نزدیکی هاهم کشته شدن…ما اینجاییم تا پاسخ این معمارو بشنویم…

بعد سورنا من تموم قضایا و داستانا و اتفاقارو ازهمون دیداراول با اردشیر تا دیدار اخر با رحیم اقا گفتم…

اولش با دقت به حرفام گوش کرد..

بعد دوباره یه لیوان اب خورد و گفت۳

_حرفایی که میخوام بهتون تعریف کنم ممکنه یکم طول بکشه کسی منتظرتون نیست؟

به سورنا نگاه کردم و گفتم۳

_به بچه ها زنگ بزن بگو منتظرما نشن.برن یکی از ماشینارم بزارن بمونه که ما برگردیم…

باشه ای گفت و گوشیشو از تو جیبش دراورد…

شماره نیما و گرفت و گفت…

گوشیو قطع کرد و گذاشت جیب شلوارش..

یه بفرماییدی گفت و زل زد به صنم….

صنم نگاهشو به زمین دوخت و گفت۳

_اون کسیکه اومد سراغ ساغر و کلید خونه تو ویلاو بهش داد روح پدرم بود…

فکرمیکنم میخواست بااینکارش بتو بفهمونه تنها کسیکه میتونه کمکش کنه تویی….

این ازاین…

راجب اون سایه سیاه با دوتا چشم قرمز بگم…

اون روح عذاب دیده ی ازله چون همیشه چشماش یه رنگ روشن عسلی بود که بیشتر وقتا دقت میکردی رگه های قرمز تو اون میدیدی…

منو سوگل همیشه ازاون یارو میترسیدیم..

اون شبح مانندی که تو زیر زمین گفتی متعلق به آنیساس..

اینکه چرا انیسا تو زیر زمینه و ازل ازادانه همه جا..باید بگم…

انیسا تو زیر زمین به قتل رسید و جنازش هیچوقت ازاونجا خارج نشد…

ولی ازل تو اتاق من یا بهتربگم اتاق ساغر به قتل رسیده…

و چون دفن نشده روحش سرکشه…

اون آدمخواری که تو جنگل با اره برقی دیدید…

یکی از دوستای ازل خان بوده که تو این رابطه با ازل و انیسا دست داشته..

یروزکه تو جنگل داشته درختارو میبریده یکی از اعضای خانوادش صداش میزنن..اون اره برقی و روشن میزاره زمین و میره کارشو انجام میده…

وقتی داشته برمیگشته حواسش به اره برقی زیر پاش نبود و چون گوشاش خیلی سنگین بوده بچه شم با ایما و اشاره صداش میزده….خارج نشیم از بحث اصلی بعد اون اره روشن اونو تیکه تیکه میکنه…

و هرکی بره اون ناحیه مورد ازارو اذیت شبح اون قرارمیگیره واقعی نیس ولی خیالش و توهمش اونقدر قویه کن که ادم فکرمیکنه خوده واقعیشه حتی صدای اره برقیش…

اون موجودیکه ساغرو ازاتاقش دزدید و باید بگم نمیشناسمش…

و اینکه شما باید چیکار کنید…

شما باید یه تخته ویجا یاهمون احضار روح پیدا کنید…

روح سوگلو احضار کنید و ازش بخواید تا جواب سوالتونو بده…من فکرمیکنم شما باید اون جنازه هارو دفن کنید و مراسمای لازم و انجام بدید تا اونا به ارامش برسن و دست از اذیت کردن شما بردارن…

یه مغازه ای و میشناسم که تخته ویجا دارن..بهتون ادرسشو میدم…

من اینکارو بهتون میگم تا انجامش بدین چون قصدم کمک کردن به سوگله…

منو سورنا بهم نگاهی انداختیم موافقت و ازتو چشماش خوندم…

ارجامون بلندشدیم هوا تاریک شده بود..

سورنا تشکری کرد و بایه خدافظی از اتاق خارج شد…

منم وایستادم تا ازش تشکر کنم…

_ممنونم ازتون خانوم بهادری…

صنم چشاشو ریز کرد و با دقت براندازم کرد..یهو سوال بی مقدمه ای پرسید که تو شوک بودم…  _تو گذشته و مردن سوگل و به چشمت دیدی؟؟؟؟ نمیدونستم چی بگم ذهنم یاریم نمیکرد…

اولین کسی بود که ازاین موضوع مطلع شده بود..

به تکون دادن سرم اکتفا کردم تا از زیر نگاه سوزانش خلاص بشم..

_پس ساغر توهمه تلاشتو بکن..

بعد اینکه برگردی پیشم یه حقیقت دیگه هست راجب زندگیت که باید بهت بگم…

با حواس پرتی سرمو تکون دادم و ازاتاق خارج شدم…

ینی چه حقیقتیو میخواد راجب زندگیم بگه…

تمام فکرم مشغول شده بود جوریکه صدای ساغر گفتنای سورنا و نمیشنیدم  بعد اینکه سوار ماشین شدیم سورنا تکونم داد و گفت۳

_ چت شده اون پیرزن وقتی من نبودم چی بهت گفته؟ که تو اینجوری ریختی بهم و رفتی تو فکر…

یه نگاه کردم به چشمای سورنا که حالا فهمیدم اگه من یروز این چشمارو نبینم دیونه میشم….

چشمایی که حالا شده کل زندگیم…

سرمو اروم تکون دادم و از حرفای صنم گفتم…

سری تکون داد و گفت۳

_ایشالا که خیره تا ببینیم چی میشه..بیا منو تو بریم سراغ تخته بعد بریم یچیزی بگیریم بخوریم بعداونم بریم روستا…

سرمو به معنی باشه تکون دادم و تکیه دادم به پشتی صندلی…

چشامو بستم…

سورنا تا فهمید خوابم میاد یه اهنگ اروم و ملایم از مهدی جهانی گذاشت و ولوم و اورد پایین…

همینطور اهنگ داشت میخوند و من تو خلسه عمیقی فرو رفته بودم…

اهنگ میخوند و من زندگیمو از اول مرور کردم…

*هرچی تو دنیاس ماله ما دوتاس*

بابارو یادمه که دوتایی داریم بستنی میخوریم تو پارک….

*اسمتو عشقه دنیام بهشته*  قبول شدنم تو دانشگاه….

*واسه ما دوتا جدایی زشته*

از دانشگاه فارق التحصیل شدم یه جشن کوچیک تو رستوران کوچیک…

*من روی ابرام بی تو چه تنهام*

روز تشیع جنازه بابا تعداد کمتر از ۰۷نفر بود…اونم ادمای تو غسالخونه بودن که اومده بودن کمک….

باایستادن ماشین و صدای در سرمو بلند کردم وچشامو باز کردم…

از حس و حال اومدم بیرون و کنجکاوانه سورنا و نگاه کردم..

بعد از نیمساعت که میخواستم کم کم از ماشین پیاده بشم سرو کله سورنا پیدا شد یه دستش نایلون مشکی بود و دست دیگش نایلون سفید…

درو بازکرد و سوار شد نایلونارم گذاشت صندلی پشت…

یه نگاه به صندلی عقب انداختم..

از سورنا پرسیدم۳  _چیا خریدی؟

همونطور که از اینه جلو داشت دنده عقب میگرفت گفت۳  _تخته ویجا و..ساندویچ و فلافل و همبرگر و سمبوسه….

اخه خیلی بد ه*و*س کردم…

تک خنده ای کردم وگفتم اها….

بعد از چنددقیقه کنار یه پارک نگه داشت…

پیاده شدم و از صندلی عقب نایلون غذارو برداشتم…سورناهم رفت تا از صندوق عقب یه زیر انداز برداره بیاد…

رفتم رو چمنا نشستم و منتظر سورنا شدم…

www.60tip.ir
www.60tip.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن